اشراقي، احسان. "درحاشيه پناهندگي بايزيد شاهزاده عثماني بدربار شاه طهماسب". دوره 14، ش 164 (خرداد 55): 10-14.

 

خلاصه: چگونگي پناهنده شدن "بايزيدعثماني" به دربار شاه طهماسب از زبان: قاضي احمدغفاري، محتشم كاشي و شخص شاه طهماسب.

در حاشيه پناهندگي بايزيد شاهزاده عثماني بدربار شاه طهماسب

 

دكتر احسان اشراقي

استاد دانشگاه تهران

 

            دوران 54 ساله سلطنت شاه تهماسب صفوي (930-984 هجري قمري) با وقايع متنوع داخلي و خارجي همراه بوده است كه يكي از آنها پناهندگي القاص ميرزا برادر شاه تهماسب به عثماني و ديگر پناهنده شدن بايزيد پسر سلطان سليمان به ايران است. القاص ميرزا يك بار در سال 951 قمري در شروان عليه برادر شوريده ولي مورد عفو واقع شد و بار ديگر در 953 قمري سر از اطاعت شاه پيچيده به عثماني گريخت و سلطان سليمان را به حمله به ايران تشويق كرد و خود با چند هزار سوار جنگي تا همدان پيشرفت و چون پس از مدتي تاخت و تاز به هدف خود كه سرنگون ساختن حكومت برادر بود نرسيد خود را تسليم نمود و به فرمان شاه كه ظاهراُ او را امان داده بود در قلعه قهقهه زنداني شد و هم در آنجا بقتل رسيد.

            در سال 966 هجري قمري در اوج مبارزات شاه تهماسب در شرق و غرب، در آسياي صغير قلمرو شرقي دولت عثماني حوادثي پديد آمد كه منجر به فرار و سپس پناهندگي بايزيد فرزند سلطان سليمان پادشاه عثماني به ايران گرديد. درين سال بين بايزيد و برادرش سليم كه از مادر جدا شده بودند به تحريك بعضي از طرفداران سليم خان جنگي رخ داد. گفته ميشود كه در ماجراي نزاع دو برادر، زن سوگلي سلطان موسوم به روكسلان يا «خرم» كه زني روسي بود دخالت مستقيم داشته است(1). روكسلان مادر سليم بود و براي اينكه پايه‌هاي سلطنت پسرش را در آينده مستحكم كند تصميم گرفت با كمك رستم پاشا كه يكي از كارگزاران مقتدر دربار عثماني بود، رقيبان پسرش را از ميان بردارد. وي نخست با همراهي اين پاشا، مصطفي خان پسر بزرگ سلطان را كه از زني ديگر بود به قتل رسانيد و پسر شيرخوار او را نيز در شهر بورسه مسموم كردند(2). جهانگير پسر ديگر سليمان،. پس از شنيدن قتل مصطفي خودكشي كرد و با اين ترتيب تنها رقيبي كه در برابر سلطان سليم باقي ماند بايزيد بود كه در آن هنگام از جانب پدر به حكومت كوتاهيه منصوب شده بود. مصطفي پاشا مربي سليم خان آخرين قسمت اين نمايش غم‌انگيز را بر عهده گرفت و با روشي حيله‌گرانه ذهن بايزيد را نسبت به سليم آشفته كرد. او به بايزيد فهماند كه سليم مردي است نالايق و شهوت‌پرست و قابليت جانشيني پدر را ندارد و به انگيزه همين فتنه‌گريها بايزيد را وادار كرد تا به مخالفت علني برادر برخيزد و سايم نيز پدر را از دشمني بايزيد نسبت به خود آگاه ساخت(3) و چون مخالفان بايزيد در دستگاه حكومت سلطان نفوذ زيادي داشتند، وي را برآن داشتند تا براي رفع غائله بايزيد را از حكومت ناحيه قونيه معزول و به حكومت كوتاهيه بفرستد. بايزيد حاضر به ترك محل حكومت خود نشد و اين امر خشم سلزان را برانگيخت و به فكر تنبيه او انداخت. ترديد نيوده است كه محبوبيت بايزيد در آناطولي بين طبقات كشوري و لشكري براي سليم چندان خوش‌آيند نبوده و ميدانسته است كه پس از مرگ پدر در مبارزه با قدرت، بايزيد از موقعيت بهتري برخوردار مي‌شد و اين خود عاملي بود كه طرفداران سليم در باب عالي بايزيد را از صحنه سياست دور سازند.

            سلطان سليم، محمد پاشاي وزير را به همراهي احمد پاشا اميرالامراي آناطولي و فرهاد پاشا فرمانفرماي قرامان و علي پاشاي ذوالقدر، با سپاهي بزرگ به جنگ بايزيد فرستاد. اين سپاه سليم را ياري كردند و در پيكاري كه در نزديك قونيه درگرفت بايزيد با تمام شجاعتي كه به خرج داد شكست خورد و به سوي آماسيه گريخت و چئن پدر را نسبت به خود خشمگين يافت، براي تسكين او سه نفر از نديمان خود را كه در باور سلطان عثماني عناصر نامطلوبي شناخته شده بودند كشته سرهاي ايشان را ضمن نامه‌اي نزد پدر فرستاده تقاضاي عفو نمود اما سلطان عريضه او را نپذيرفته سپاه ديگري براي سركوبي او روانه ساخت. بايزيد بسوي ارزروم عقب نشست و در آنجا مورد استقبال اياز پاشا قرار گرفت لكن پس از چندروز اسكندر پاشا با چهل هزار سوار به جنگ او آمد و بايزيد كه تاب مقاومت در خود نمي‌ديد بار و بنه را گذاشته با ده هزار نفر جنگجو و چند تن از امراي خود رزم‌كنان به ايروان رفت. حاكم آنجا شاه قلي سلطان استاجلو كه از سوي شاه طهماسب حكومت مي‌كرد قاصدي را با عجله نزد پادشاه ايران روانه كرده ماجراي آمدن بايزيد را به اطلاع رسانيد و بايزيد نيز علي آقا چاووش باشي را همراه نامه‌اي تضرع‌آميز و درخواست پناهندگي به سوي شاه طهماسب اعزام داشت شاه امان نامه‌اي براي بايزيد نوشته و به شاه قلي سلطان دستور داد بايزيد را برداشته به قزوين بيايد.

            وقتي بايزيد به تبريز رسيد، به اشاره شاه طهماسب امير غيب خان حاكم آنجا با جمعي از سادات و نقبا و اشراف و كدخدايان محلات و بازاريان و اصناف گوناگون به استقبال رفتند و بايزيد از ميان انبوه مردم، از بازار قيصريه بدون آنكه نگاه خود را از ميان دوگوش اسب خود بردارد گذشت و از آنجا به محله چرنداب رفته در جايي كه براي او آماده ساخته بودند سكني گرفت.

            قبل از رسيدن بايزيد به قزوين، سلطان عثماني، سنان پاشا را با هداياي زياد به دربار قزوين روانه كرد و ضمن نامه‌اي از پادشاه صفوي خواست تا بايزيد را تسليم كند و سليم خان نيز جداگانه دوراق ملازم خود را همراه فرستاده پدر نموده تقاضاي استرداد بايزيد را نمود.(4) سرعتي كه در اعزان اين نمايندگان بكار رفت بيشتر بدانجهت بود كه قبل از پيوستن بايزيد به شاه طهماسب ذهن شاه را نسبت به او مشوب سازند و در اين كار نيز موفق گرديدند.(5)

            چندي بعد بايزيد رهسپار قزوين شد و با شك.ه و جلال خاصي مورد استقبال قرار گرفت و در روز چهارشنبه 21 محرم سال 967 هجري در ميدان سعادت آباد با شاه طهماسب ملاقات نمود. شرح اين ملاقات تاريخي را قاضي احمد غفاري صاحب كتاب جهان‌آرا چنين مي‌نويسد:

            «نوروز پيچي‌ئيل دوشنبه جمادي‌الثاني سلطلن بايزيد چون به حوالي قزوين رسيد تمامي امرا‌ء و اعيان به استقبال رفته او را در نماز عصر چهارشنبه بيست و يكم محرم به شهر درآوردند و در ميدان به ملازمت نواب اعلي مشرف شد. در آن روز، اين كمينه امر غريبي عجيب از كمال تاييد دولت نامتناهي و عنايت الهي كه همواره شامل حال اين دولت بي‌انتقال است به رأي‌العين مشاهده نموده مجملاً سلطان بايزيد با لشكري چون سدسديد، همه با اسلحه جنگ و تير و شمشير و تفنگ بر اسبان تازي سوار و مهياي كارزار چون به ميدان درآمد، بندگان نواب اعلي باقورچي‌باشي و قورچي تير و كمان و شمشير به نفس نفيس او را استقبال نموده تا به ميان ميدان قدم رنجه داشتند. به يكبار لشكر دست راست و دست چپ بيگانه هاله‌وار احاطه آن شهريار خورشيد آثار كرده اعوان و انصار قريب دو تير پرتاب دورمانده اين ذره بي‌مقدار در خدمت شيخ علي منشا، از گوشه بامي نظاره ميكرد، ناگاه از مشاهده آن امر غريب لرزه بر اعضاي بندگان افتاده و جند نوبت آيه‌الكرسي خوانده بر آن مهر سپهر تابنده دميد(7).»

            محتشم كاشي شاعر معروف زمان شاه طهماسب درباره آمدن بايزيد به دربار ايران اشعاري يه شرح زير سروده و آمدن همايون پادشاه هند را نيز ضمن آن مندرج ساخته است:

وز  رخ كشيد  شاهد  امن  و  امان  نقاب

دولت چو سر به  دزوه فتح  و  ظفر بود

داراي    آفتاب    سرير    فلك     جناب

بر  مسند   سرور   نگين    شاه   كامران

پر كاروار     نقطه    كل    نقد    بوتراب

طهماسب   خان  شاه   جهان  شه‌نشان

جست  از  ركاب بوسي او گشت كامياب

از يكطرف  هماي  همايون كه كام دهر

از پاي‌بوس   او  سر خود سود بر  سحاب

از  جانب   دگر   خلف   پادشاه  روم

بوسيدم  كام‌جوي   جهان  شاه   را   ركاب

تاريخ آن  قران  طلبيدم  ز  عقل  گفت

«ماهي  عجب  رسيد  به  پابوس آفتاب»(1)

تاريخ  اين   مقارنه  كردم سئوال  گفت

 

            شاه طهماسب در اثر جالبي كه به نام خود او «تذكره شاه طهماسب» خوانده ميشود واقعه پناهندگي بايزيد را به صورت ديگري آورده است كه هم از نظر تاريخي و هم از لحاظ قضاوت وي درباره رفتار بايزيد اهمست شاياني دارد. در قسمتي از اسن تذكره چنين آمده است:

            «سلطان بايزيد لشكر جمع ميكند كه با سلطان سليم برادر حود نزاع نمايد. من گفتم ايشان چه حد دارند كه حضرت خواندگار به صحت و سلامت بر تخت نشسته باشد يا يكديگر جنگ توانند كرد. كس پيش يادگار بيگ پازوكي فرستادم كه او كس به سرحدها فرستاده خبر تحقيق نمايد. جاسوسان و ملازمان او آمدند و دو ملازم القاسب را كه با سلطان بايزيد بود آوردند. ايشان همگي گفتند كه بايزيد با برادرش سليم بر سر منازعت آمده ياغي شده بود رفتند در قونيه با هم جنگ كردند. سلطان بايزيد خبر فرستاده كه به صورت بازرگانان به خدمت شاه برويد و بگوئيد كه يكهزار و پانصد تومان زر به جهت من بفرستد به قرض. بعد از آنكه من جاي پدر را بگيرم يكي در ده عوض ميدهم. من از اين سخنان در تعجب شدم و گفتم كه كم عقل‌تر از القاسب اين بوده است! اولاً اينكه با هزار و پانصد تومان چون دشمني با خواندگار تواني كرد؟ ايشان را به حسن بيگ يوزباشي سپردم كه ببينم بعد از اين چه خبر خواهد آمدن؟ بعد از يك ماه و چهل روز خبر آمد كه در پاسين فرود آمده. متعاقب كس شاه قلي سلطان با علي چاوش باشي كه سلطان بايزيد فرستاده بود آمدند و خبر آوردند كه سلطان بايزيد به پاسين آمد و مرا فرستاد كه اگر به نزد شاه آيم مرا مرا نگاه‌ميدارد يا نه؟ بعد از اين خبر آمد كه نوح پاشا بر سر سلطان بايزيد آمده و او شكست خورده و به چخور سعد(9) نزد شاهقلي سلطان آمد من به امرا گفتم كه به اتكاي ما آمده او را نميتوان گذاشت كه به محال ديگر برود كه فردا خواندگار از ما بد خواهد ديد. آقا ملاي وزير قزويني و ملا شمس‌الدين ايلچي و الله ورن آقاي مهماندار را با زر و يراق فرستادم كه او را به تبريز رسانند. چون شاه قلي سلطان نوشته بود كه سلطان بايزيد از شما مي‌ترسد كس فرستاده او را تسلي كنيد به هر نوع كه باشد من ميرحسن بيگ يوزباشي را فرستادم كه سوگند خورده او را و فرزندان او را به خواندگرا ندهم و نزد علي آقاي چاووش يوزباشي فرستادم و حسن بيگ رفته او را تسلي داده به قزوين نزد من آورد و در تبريز سلطان بايزيد چند روزي توقف نموده نامه نزد من فرستاده بود كه شما به تبريز بيائيد كه دو بلوك خواهد آمد و كس در برابر نمي‌ايد و تمامي لشكر خواندگار با من يارند و مرا مي‌خواهند و خواندگار تا در استنبل خبردار مي‌شود همه بر ما برمي‌گردند.

            من در جواب نوشتم كه به قزوين تشريف بياوريد با هم جانقي(10) كنيم به هرچه صلاح باشد نمائيم. پيش از آنكه سلطان بايزيد به فارس آيد، سنان بيگ از جانب خواندگار به ايلچي‌گري آمد و دوراق آقا از جانب سليم آمدند و مكتوب آوردند در باب سلطان بايزيد، مدعيات نوشته بودند. به ايشان گفتم صبر كنيد،  سلطان بايزيد بيايد بعد از آن هرچه مصلحت شما باشد به عمل آوريم او پيغام داده بود كه پيش از رسيدن ايلچي كه شاه را به‌بين مبادا دوراق شاه را بازي دهد. من گفتم كه بي‌حساب گفته با وجود آنكه سه مرتيه ايلچي ما نزد حضرت خواندگار رفته تحفه درويشانه ما را در آن مرتبه‌ها نوازش نفرمودند و القاسب كه از نزد ما در آنجا رفته بود برخاسته به اينجانب آمد من منع مينمودم كه چه معني دارد كه پادشاهان به آن قسم سخنان از جاي بدرآيند. اصلاً به سخن او از جاي نشدم و همان طريق ادب را نگاه داشتم. اگرچه از دست ما چيزي برنمي‌آند اما اين قدر ميتوانستم كه به الكاي ايشان رفته ما بين را تمام خراب و چول(11) سازم كه بعد از آن عبور ايشان برطرف ميشود و در آن وقت حضرت خواندگار در استنبول بود از آنجا ديار بكر و ارض روم و وان را مي‌خواستم چنان كنم كه آثار آباداني در آنجا نماند تا آنكه القاسب پيش ما آمده صلح كرديم و در مقام بدي نشديم و بعد از آنكه سلطان بايزيد به قزوين آمد مبالغه ميكرد كه القاسب كه بدانجانب آمد، خواندگار را رستم پاشا بازي داد و سبك كرد. من خود چون به سخن ديگري اين كار بكنم و نقض عهد نمايم؟ صلاح ديدم كه ايلچي فرستاده درخواه گناهان او بكنيم اگر حكم شود مردم او را گرفته نگاه داريم يا بفرستيم. ديگر باره كس فرستاده التماس تقصير او و همگي بگذرد و با خود گفتم كه اين با پدر كه ولي نعمت اوست عاشق شده و حقوق والدين نگاه نداشته كه به موجب آيات و احاديث رعايت ايشان واجب است و من با خواندگار صلح كرده باشم. با خواندگار بدي كرده معاونت عاق نمايم؟ و ديگر از بي‌عقلي او آنكه به من ملحق شده بود مرا «شاه طهماسب» نوشته بود دانستم كه اين بي‌عقل است و نادان … اما سليم عاقل و داناست …»(12).

            از نوشته مذكور چنين برمي‌آيد كه در موضوع پناهندگي بايزيد، شاه طهماسب گناه اصلي را به گردن او مي‌اندازد و در اختلاف بين سلطان عثماني و شاهزاده سليم و بايزيد شخص اخير را مقصر مي‌شناسد و براي اينكه ماجراي القاص ميرزا تكرار نشود، ترجيح ميدهد به جاي استفاده از اختلاف پدر و پسر، بين آنها آشتي برقرار كند و همه اسناد و مدارك تاريخي آن زمان نيز بر اين امر گواهي ميدهند ولي در مورد انگيزه پناهندگي بايزيد و عواقب آن كه منجر به مرگ اين شاهزاده ميشود نكات ابهام‌آميزي وجود دارد كه علي‌رغم شرح و بسط‌هاي مكرر هنوز ماهيت آن به درستي روشن نشده است.

            تضاد در دستگاه حكومت عثماني و رقابت بر سر كسب قدرت بايزيد را به سوي ايران كشيد اما او نمي‌توانست مانند يك پناهنده عادي و گمنام زندگي كند. سلطان سليمان و پسرش سلطان سليم مي‌خواستند به هر قيمتي هست او و فرزندانش را به چنگ آرند و از سوي ديگر شاه طهماسب نمي‌توانست و نمي‌خواست با پناه دادن بايزيد شروع يك جنگ تازه را بين ايران و عثماني تحمل كند. سلطان سليمان قانوني قويترين پادشاهان آن زمان بود و ارتش نيرومندي در اختيار داشت و اوزبكان نيز كه متحد حقيقي و هم مذهب عپماني بودند در شرق ايران هيچ فرصتي را براي حمله و تهاجم به ايران از دست نميدادند و بر اين اساس شاه طهماسب در ابتداي امر تصميم گرفت از راههاي مسالمت‌آميز بين بايزيد يا پدر و برادر آشتي دهد تا مگر اين غائله عظيم برطرف شود. بهمين مناسبت وقتي نمايندگان سلطان سليمان و سليم خان به ايران آمدند، شاه طهماسب علي آقاي آقچه سقل يوزباشي را كه از معتمدان بود همراه سنان بيگ نزد سلطان عثماني فرستاد و ارشتي آقا را همراه دوراق آقا سفير سليم خان به نزد وي روانه كرد و در جواب نامه سلطان متذكر شد كه بايزيد «در اثر جهالت و ناداني» گرفتار عصيان شده و چون در جنگ با برادر شكست خورده و راه نجاتي نيافته است به او پناهنده شده و حال كه بين ايران و عثماني صلح و دوستي برقرار است اقتضا دارد سلطان از تقصيرات بايزيد درگذرد.(13)

            سلطان در پاسخ شاه طهماسب نامه‌اي به تركي نوشت و ضمن آن با برشمردن خطاهاي بايزيد، قبول كرد كه اگر پسرش، فرخ و پسر عبدالغني و طورسون و آقساق سيف‌الدين را كه محرك عصيان وي بودند به قتل رساند و بقيه محركين را در ايران بگذارد و همراه چند تن از بندگان و پسرانش به سرحد آمده و به محل حكومت خود آماسيه برود، خطاهاي او را نديده ميگيرد.(14)

            بعد از آن نامه‌هاي متعددي بين شاه طهماسب و سلطان سليمان از يكسو و سلطان سليم و چند تن از رجال دولت عثماني مانند محمدپاشا وزير دوم و مصطفي پاشا با شاه طهماسب رد و بدل شد كه در تمامي آنها با اصرار تسليم بايزيد طلب شده بود(15) و سرانجام شاه طهماسب ناگزير شد بين خطر درگيري با عثماني و تسليم پناهنده خود يكي را انتخاب كند و او راه دوم را برگزيد!

            به نوشته روضه‌الصفا، مكنونات ضمير پادشاه ايران آن بود كه اصلاح حال بايزيد شود و قيصرزاده از ايران مأيوس نرود. به همين دليل معتمداني نزد سلطان فرستاده تقاضاي عفو او را كرد اما رنجش سلطان از بايزيد تا به آن حد بود كه هيچ چيز آتش خشمش را فرو نمي‌نشاند و از بدگماني تصور مي‌كرد شايد پادشاه ايران مي‌خواهد از بايزيد به عنوان وسيله‌اي براي دخالت در امور عثماني استفاده كند(16).

            بعضي از مورخين شاه طهماسب را به علت تسليم كردن بايزيد به مأمورين دولت عثماني مورد نكوهش قرار داده و گفته‌اند كه او را به دشمن فروخته است اما با توجه به جنگهاي خانمان براندازي كه بين ايران و عثماني از زمان شاه اسمعيل اول به بهانه‌هاي مذهبي و سياسي آغاز شده بود هر نوع انگيزه مخالفي ميتوانست موجب تيرگي روابط بين دو كشور باشد. شاه طهماسب از پناهنده خود به گرمي استقبال كرد و براي او سوگند ياد كرد كه او و فرزندانش را نكشد و يا كور نكند و يا به مأمورين دولت عثماني تحويل ندهد. اما ديپلماسي انعطاف‌ناپذير عثماني صلح بين دو كشور را كه پس از فرار اولامه سلطان بكلو از نزد شاه طهماسب به عثماني و همچنين پناهنده شدن القاص ميرزا برادر شاه، برقرار شده بود به حالت تعليق درآورد و كوششهاي شاه طهماسب براي نجات و بخشودگي شاهزاده عثماني به جايي نرسيد.

            اما تمهيدي كه براي تسليم بايزيد و فرزندان وي بكار رفته است چون نقطه ابهامي بر زندگي شخصي و سياسي شاه طهماسب سايه افكنده و هنوز توجيه درستي درباره آن نشده است. شاه طهماسب در تذكره خود بايزيد را به توطئه‌چيني در قتل خود متهم ساخته و اشاره ميكند كه بايزيد با خان احمد حاكم تجزيه طلب گيلان و امراي مازندران و هرات و سيستان و مشهد و شيراز و كرمان و آذربايجان ارتباط داشته و فرخ بيگ ملازم خود را به گيلان روانه كرد تا خان احمد وي را به بهانه شكار از دار‌السلطنه قزوين بيرون آورده به گيلان برد و از آنجا با كمك تركمانان به كشتي نشانده به حاجي طرخان روانه كند(17) و مي‌نويسد:

            «بايزيد مي‌گفته كه پادشاه روس با من دوست است، كس نزد او مي‌فرستم و مي‌گويم كه ما دشمن خواندگاريم از او مدد ستانده چركس را نوكر خود ساخته از قرم(18) و اروس و چركس لشكر بسياري برداشته به هرجا كه ست ما مي‌رسد الكاء خواندگار را غارت مي‌كنم و اگر خواندگار لشكر بر سر ما فرستد به چول(19) مي‌رويم. خواندگار به ما چه مي‌تواند كرد. اين سخنان را به تمامي، قرا اغورلو و مصطفي و محمد چركس شنيده تحقيق نمودند كه در اين مقدمه است به حسن بيگ ميگويند سخنان داريم و مي‌خواهيم به شاه عرض كنيم. حسن بيگ قبول كرد كه ايشان را پيش من آورد كه سخن بگويند. سلطان بايزيد از اين معني خبردار شده ايشان را همان شب به مهماني طلبيده به قتل رسانيد و بعد از چند روز حسن بيگ از قتل ابشان واقف گرديده به من مقدمات را عرض كرد تغافل نمودم و گفتم تو نيز اظهار مكن.»(20) در تذكره آمده است كه بايزيد ميخواست شاه طهماسب را به مهماني طلبيده و او را با حلواي زهرآلود به قتل رساند لكن محمد عرب از نزديكان او پادشاه را از اين توطئه آگاه مي‌سازد و سپس به فرمان شاه بايزيد و اطرافيان او دستگير شده و آنهايي كه از عاملين اين توطئه بودند به قتل ميرسند(21).

            قاضي احمد صاحب خلاصه‌التواريخ در وقايع سال 967 مينويسد بايزيد به تحريك بعضي از مفسده جويان و منافقان مثل دلوقدوز و سنان بيگ ميرآخور به فكر خيانت نسبت به پادشاه افتاد ولي حسن بيگ يوزباشي پادشاه را از نقشه او آگاه ساخت وقتي مردم عوام از قضيه اطلاع يافتند به در خانه بايزيد حمله كرده آغاز طعن و لعن كردند و سنگ بر در و بام او انداختند و چون ديگر بر آن جماعت اعتماد نماند، بنابراين صباح بعضي از امرا به منزل او رفته وي را با فرزندان به دستور مقرر به دولتخانه آوردند و در عصر آن روز مسلوب‌الاختيار ساخته ملازمان مفسد او را به قتل آوردند و اورحان پسر بزرگ او را به حسن بيگ و سلطان محمود را به معصوم بيگ و سلطان محمد را به قورچي‌باشي و سلطان عبدالله را به مير سيدشريف سپردند و خودش را در اندرون دولتخانه حفظ كردند و قورچيان برو گماشتند(22).

            پس از توقيف بايزيد شاه طهماسب سفيراني نزد شاه سليمان فرستاد تا ماجرا را به اطلاع او برسانند اما از نامه‌اي كه براي سلطان فرستاده اينطور معلوم ميشود كه تنها به خاطر رضاي وي بايزيد را از خود آزرده و نوميد ساخته است: وي مي‌نويسد:  

            «غرض از گرفتن بايزيد و اولاد غير از استرضاي خاطر آن سلطان سليمان مكان امر ديگر صورت ندارد و اگر غرض ديگر غير از آنچه معروض شد متعلق بودي او را تا اين مرتبه از خود نوميد و آزرده نمي‌ساختند و موازي ده دوازده هزار كس او را بعضي كشته و متفرق و پريشان نمي‌گردانيديم. به ايلچيان مذكور گفتند كه بحمدالله تعالي كه راه آمد و شد مسدود نيست و عنقريب زمان اين موعد منقضي شده، هرگاه فرستاده سلطان سليمان خان برسد و مجدداً امر و اشاره كفيل البشاره آن سلطان سليمان مكان صادر شود، بر طبق آيه كريمه «ان‌الله يامركم ان تودو الامانات الي اهلها» سلطان بايزيد و اولاد را تسليم فرستاده شاهزاده مي‌نمائيم …»(23).

            اينكه شاه طهماسب تسليم بايزيد و اولاد را موكول به آمدن گماشتگان سلطان سليم برادر بايزيد كرده ارتباط به سوگندي پيدا مي‌كند كه به هنگام ورود بايزيد به ايران براي او ياد كرد كه او را نكشد و كور نكند و به نمايندگان سلطان سليمان تسليم نكند و به اين مطلب در پايان تذكره شاه طهماسب اشاره جالبي گرديده است: «چون گفته بودم كه سلطان بايزيد را به خواندگار ندهم موقوف همين كه چون اشارت خواندگار برسد و فرستادگان حضرت سليم برسند ايشان را تسليم فرستادگان سلطان سليم نمايم كه نقض عهد نكرده باشم … »(24).

            چندي بعد، ولي بيگ يساول باشي برادر امير غيب خان استاجلو كه از طرف شاه طهماسب به سفارت به عثماني رفته بود، همراه نمايندگان سلطان سليمان، يعني خسروپي حاكم وان و سنان آقاچاشني‌گير و علي آقا قاپوچي‌باشي و دويست نفر همراهان آنها و فرستادگان سليم خان وارد قزوين شدند و در باغ سعادت آباد به حضور شاه طهماسب بار يافتند و نامه‌اي كه به خط سلطان سليمان توأم با وعده وعيد و تشكر از توقيف بايزيد بود به وي تسليم كردند. سلطان قول داده بود مادام كه از طرف شاه طهماسب تغييري در اوضاع داده نشود از طرف او نيز عمل متقابلي انجام نگيرد(25).

            مأموران سليم خان در 21 ماه ذي قعده 967 هجري قمري بايزيد و پسرانش را به قتل رساندند و با اين حادثه غم‌انگيز آتش كينه‌اي كه نسبت به شاهزاده عثماني در دربار سلطان سليمان قانوني افروخته شده بود خاموش گرديد و بهانه بي‌اساسي كه جنگ بين ايران و عثماني را تدارك ميديد موقتاً از ميان رفت.

 

پاورقي‌ها:

1-    تاريخ ادبيات ايران. ادوارد برون ص 88.

2-    احسن‌التواريخ. محمد فريدبيگ. ترجمه عبدالباقي مستوفي ص 112.

3-    احسن‌التواريخ ص 112.

4-    منشآت فريدون بيگ ج 2 ص 26.

5-    همان اثر ج 2 ص 34.

6-    خلاصه‌التواريخ قاضي احمد. نسخه موزه ص 299.

7-    قاضي احمدغفاري. تاريخ جهان‌آراء ص 304.

8-    نقل از خلاصه‌التواريخ قاضي احمد در واقعه بايزيد.

9-    منظور ايروان بوده است.

10- مجلس مشورت.

11- به معناي بيابان. -

12- تذكره شاه طهماسب به قلم خود او به سعي و اهتمام عبدالشكور مدير چاپخانه كاوياني و آفتاب برلن 25 محرم 1343 صفحات 72 و 73 و 74.

13- مجموعه اسناد و مكاتبات تاريخي شاه طهماسب تأليف عبدالحسين نوائي به نقل از نسخه خطي شماره 1838 كتابخانه ملي پاريس ص 361.

14- مجموعه مكاتبات شاه طهماسب ص 374.

15- منشآت فريدون بيگ ج 2 ص 30-28 و ج 2 ص 26-34 و نسخه خطي كتابخانه ملي پاريس بشماره 1838.

16- روضه‌الصفا. ج 8 ص 113.

17- تذكره شاه طهماسب ص 73.

18- شبه جزيره كريمه.

19- به معني بيابان.

20 تذكره شاه طهماسب ص 75.

21- همان اثر ص 75-76.

22- خلاصه‌التواريخ قاضي احمد نسخه موزه ايران باستان ص 301 و 312.

23- خلاصه‌التواريخ ص 311.

24- تذكره شاه طهماسب ص 78.

25- منشآت فريدون بيگ ج 2 ص 43- خلاصه‌التواريخ قاضي احمد ص 320 اصل اين نامه به تركي است.