|
|
||
گلچين معاني، احمد. "بازيهاي بردوباختي قرن سيزدهم". دره 14،ش 164 (خرداد 55): 28-45، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه: معرفي "محمدامين ميرزاي قاجار" وجاج "ابراهيم حسام الشعرا" متخلص به "مشتري" ـ معرفي كتاب قمارخانه ـ گنجفه بازي و آداب آن وشعري دراين زمينه از مشتري بنام "نصاب ترم تو" ـ آداب دوبازي، آداب قاببازي، بازي مغل افغان يا (مغل پتان) ـ آداب بازي، تخم بازي، فنجان بازي و بازيهائي كه با پول سياه ميكنند ـ حكايتي از برد و باخت فروغي بسطاني و يغماي جندقي، ]زيرنويسهاي مقاله قابل ملاحظه است. |
|
|
|
بازيهاي برد
و باختي قرن سيزدهم من گرفتم كه قمار از همه عالم بردي دست آخر همه را باخته ميبايد رفت «صائب» احمد گلچين معاني
درباره قمار باختن آيه 219 از سوره بقره و
آيه 43 از سوره نساء و آيه 90 و 91 از سوره مائده
صراحت دارد كه عملي است شيطاني و از آن
احتراز بايد كرد.
قمار انواع و اقسام دارد كه از روزگاران
قديم در كتابها و بخصوص دواوين شعرا به
اصطلاحاتي از بازيهاي قمار برميخوريم(1)
بايد براي فهم سخن و دريافت مطلب به فرهنگها
رجوع كنيم و متأسفانه فرهنگنويسان چنانكه
بايد نا را به مقصود رهنمون نميگردند. نكته
ديگر اينكه كتب مدون و مستقل در اين باره،
جز اندكي سراغ نداريم و برخي از رسايل قديم
هم مانند «رساله در علم ملاعب» تأليف صادق
ميناي اصفهاني (متوفي 1061 هجري) صاحب كتاب «شاهد
صادق» ظاهراً از ميان رفته است.
استاد جمالزاده در مقدمه «فرهنگ لغات
عاميانه» (ص 69-70) درباره قمار مينويسد: « …
آيا كسي تاكنون بفكر افتاده است كه لغات و
اصطلاحات آنرا جمعآوري نمايد تا همه
بدانند كه كلمات و اصطلاحاتي از قبيل «فوتيراژ»،
«مارياژ كردن»، «آشوال»،
«دوي علي گلابي»، «آئينه كردن»، «سه
خال باز» و مقدار زيادي كلمات ديگر از همين
قبيل چه معني دارد؟ اي كاش يك نفر كه در مجلس
قمار پولش را تا يكشاهي آخر باحته و حاشيهنشين
شده است، براي سرگرمي و تسليت خاطر اين كار
را انجام ميداد، و حتي اگر اهل ذوق است و طبع
شاعرانهاي هم دارد اين امر را بنظم انجام
ميداد و يادگاري براي حريفان شاكباز از خد
به يادگار ميگذاشت.»
خوشبختانه آقاي دكتر مهدي مجتهدي
تبريزي دادستان اسبق تهران و استان مركزي
در كتاب پوكرنامه خود نقدار زيادي از
اصطلاحات بازي پوكر را به نظم و نثر مذكور
داشتهاند و شايد تمام آنها را، اميد است
كه در چاپ بعدي فرهنگنامهاي هم بر آن
بيفزايند.
و نيز لازم به ذكر است كه فاضل ارجمند
آقاي علينقي منزوي پيش از چاپ ديوان اهلي
شيرازي، رباعيات گنجفه او را در دوره سوم
مجله دانش (ص 221-228 و 305-308) و بدنبال آن گنجفه «شاهد
صادق» كه فصل شصت و چهارم آن كتاب است در (ص
459-460) درج كرده و نشر دادهاند.
البته بازيهايي از قبيل شطرنج و نرد كه
در شمار علوم اوايل است قوايد مضبوط و مدون
دارد. ولي رباعيات گنجفه اهلي هركدام بجاي
يك برگ گنجفه ساخته شده است بطوريكه اگر هر
رباعي را بر يك برگ عليحده بنويسند با
مجموع آنها كه ن.د و شش برگ خواهد شد ميتوان
گنجفه باخت، و از گنجفه شاهد صادق نيز جز
ذكر كلياتي مختصر و اينكه مخترع آن مير غياثالدين
منصور شيرازي بوده است چيزي عايد نميشود و
مؤلف كتاب براي تفصيل بيشتر و اطلاع از
چگونگي هر بازي، آن خواننده را به رسالهاي
كه جداگانه در علم ملاعب نوشته راهنمايي
كرده است.
تنها كتابي كه از نظر اشتمال بر انواع
بازيهاي برد و باختي و اصطلاحات مخصوص هر
بازي (باطيهائي كه در دوره قاجار معمول بوده)
واجد اهميت است،رسالهايست كه نسخههاي
شناخته شده آن در فهرستها باتغيير نام
رساله و نام مؤلف معرفي گرديده و نگارنده
لازم ميداند كه نخست توضيحي در اين باب بدهد
تا نام اصلي رساله و مؤلف واقعي آن شناخته
آيد و سپس به نقل پارهاي از مندجات آن
بپردازد:
محمد امين ميرزاي قاجار چهل و چهارمين
فرزند ذكور فتحعليشاه متولد روز دوشنبه دهم
ربيعالثاني سال 1234 هجري قمري(2) رساله
شيريني در ذم قمار تأليف كرده كه موسوم است
به قمارخانه و مصدرست به نام ناصرالدين شاه
قاجار و مشتملست بر خطبه و ديباچه با براعت
استهلال منشيانه و يك منصوبه در تعريف
انواع مقامر، و نه لعب كه هر لعبي را سه بساط
است در مخترع قمار و استادان آن فن و حيله و
مفتبريهاي مقامرين، و يك خاتمه به عنوان
نيرنگ متضمن حكاياتي شيرين و اشعاري دلنشين.
وي اين رساله را براي پس خود نوشته است و
از آغاز تا انجام صورت خطابي دارد، از بيل: «بدان
اي پسر» و «بدان اي فرزند» و «بر تو باد اي
فرزند».
قمارخانه ضميمه مجموعهايست به شماره
(4872) متعلق به آستان قدس رضوي شامل چهار قسمت
بدين شرح: 1- جزء
اول شكرستان در معرضه گلستان از ميرزا علي
محمد منشي متخلص به حكيم. 2- قمارخانه
تأليف محمد امين ميرزا. 3- نصيحتنامه
شيخالمقامرين تأليف ميرزا ابراهيم مشتري
طوسي شامل دو بخشك 1- نصايحي
است خطابي به فرزند خود مبني بر اينكه چگونه
رفتار كند تا باعث ترقي و پيشرفت او گردد. 2- كناياتيست
به سياق رساله ده فصل يا تعريفات تأليف عبيد
زاكاني به ترتيب حروف تهجي. 4-
اشعار كتاب معروف شمسه و قهقهه تأليف ميرزا
برخوردار تركمان فراهي كه مشتري طوسي
استخراج و در اين مجموعه ثبت كرده
است.
مجموعه با خط شكسته نستعليق پخته و
شيرين مشتري مزبور است كه در سالهاي 1293 و 1294
هجري قمري نوشته و اغلاط املائي بسيار
دارد،
كاغذ سفيد فرنگي، مختلفالسطر، جمعاً
شصت و سه برگ به قطع خشتي.
«قمارخانه» به حكايت ديباچه آن و به
تصريح خود مشتري بر صدر رساله (نسخه آستان
قدس) تأليف محمد امين ميرزاي قاجار است و
بطوريكه مؤلف در پايان رساله مذكور داشته
است مشتري سالها معاشر شب و روز وي بوده و
براي اين رساله در قبال دستمزدي كه گرفته
اشعاري سروده چنانكه خو گفته است: -من نه
اين نظم،
رايگان گفتم --مزد دادند،
كاين گهر
سفتم
اشعاري كه در قمارخانه آمده قسمتي از
خود مؤلف است و قسمتي از شعراي مشهور و آنچه
كه به نام مشتري ضبط شده بقرار ذيل است: 1- داستان
قماربازي عبدالباقي ميرزا در قطعهاي بيست
و هشت بيتي كه بدين بيت آغاز ميشود: يك
روز شاهزادهاي
از قاجار-كز
فضل داشت حشمت
بسيار
در قوافي اين قطعه برخلاف قاعده ياء
معرفه و نكره را باهم آورده است. 2- مثنوي
شصت بيتي موسوم به «نصاب ترم تو»:
3- داستان
منظوم ديگري در دوازده بيت:
4- و سه رباعي كه يكي در آغاز نسخه است و
ديگري در فصل تخم مرغبازي و يومي در قسمت
فنجانبازي و همه سست و سخيف و مبتديانه
است.
نسخههاي ديگر اين رساله عموماً به نام
«قمارخانه» و مؤلف آن مشتري طوسي شناخته
شده است: (دانشگاه، شماره 5494 مجلس شماره 2490
ملك ضميمه مجموعه شماره 3011، راهنماي كتاب،
فروردين – خرداد 1354 ص 165-167 كه اين يك داخل
مجموعهاي از آثار منظوم و منثور مشتري و
نسخه معرفي شده متعلق به دانشگاه است). و
چون نميتوان گفت كه در شناخت نسخههاي
مزبور فهرستنويسان اشتباه كردهاند، به
اين نتيجه ميرسيم كه مشتري طوسي پس از فوت
محمدامين ميرزاي قاجار رساله قمارخانه ولي
نعمت خود را به سرقت برده است.
قبل از شروع مطلب لازم ميدانم شرحي را
كه به قلم دوست دانشمندم آقاي ايرج افشار در
مجله راهنماي كتاب «فروردين – خرداد 54» درج
شده است براي اثبات سرقت مشتري طوسي ذيلاً
نقل كنم: آثاري از
مشتري
حاج ابراهيم حسامالشعرا متخلص به
مشتري از مردم مشهد شاعري است كه در دوران
پادشاهي ناصرالدين شاه نامي داشت و از سال
1270 كه از خراسان به طهران آمد (بنحوي كه خودش
در مقدمه ديوان مينويسد) در دستگاه ميرزا
آقا خان اعتمادالدوله صدراعظم به نان و
نوايي رسيد و در دربار و دولت آمد و شد داشت.
در مقدمه ديوان نوشته است: «الحق روزگار
خوشي بود، شعرا قدر و منزلتي داشتند،
عبدالعلي خان اديبالملك رئيس اين طايفه
در هر عيد فراخور سخن قائل غزل و مدح صله و
انعامي از شاهنشاه ميگرفت و ميرسانيد»
سپس مشتري در تهران در دستگاه دبيرالملك
تقرب مييابد و مدايحي چند در حق مخدوم خود
ميسرايد و در 1292 مجموعهاي از آنها را با
بعضي از اشعار ديگر خود در دفتري مجموع ميسازد
كه نسخهاي از آن به انضمام رساله قمارخانه
او اخيراً نصيب كتابخانه مركزي دانشگاه
تهران شده است.
«قمارخانه» مشتري رسالهاي است كه از
لحاظ احتوا بر اسامي قمارخانه و بازيهاي
برد و باختي كه در يكصد سال قبل در ايران
مرسوم شده يا مرسوم بوده است خالي از فايده
نيست».
از آنجا كه بسياري از بازيهاي مذكور در
رساله «قمارخانه» ره روزگار ما منسوخ و
متروك است و قواعد و اصطلاحات آن نيز رفته
رفته بدست فراموشي سپرده شده است(3) بدون شك
نقل قسمتهايي از آن فرهنگ عامه را سودمند
خواهد بود، بخصوص كه مؤلف رساله خود را به
ظرافت و طنز هم آراسته است.
شطرنج و نرد بطوريكه سبق ذكر يافت هر دو
از بازيهاي قديم و رايج است و قواعد مضبوط و
مدون دارد(4)، و آسناس همان آس بازي معروف
است، از اين سه كه بگذريم مابقي بازيهاي
مندرج درين رساله را غير از «پيچاز بازي» كه
هندي است با پارهاي توضيحات نقل خواهم كرد:
]
رساله قماريه محمدامين ميرزاست كه براي يكي
از اميرزادگان خودشان نوشته و ترتيب دادهاند. لمشتري
بسمله
ستايشي كه پاكبازان نرد بندگي را شايد،
و نيايشي كه منصوبپردازان رقعه شطرنج
پرستندگي را بايد. حمد و ثناي منصوبهپرداز
نرد وجود و رقعهساز شطرنج موجود است، كه
به يگانگي خويش كعبتين ماه و مهر را در بساط
سبز سپهر در شش خانه بروج راه نزول و عروج
برگشاد. و مجال برد و باخت اندر شعاع و فروغ
بداد، آفتاب و ماه جهانتاب را داومقامري
مسلوك و بساط حريف پيشگي كودك نمود، كه اين
از آن نور گرفت، و آن از اين فروغ ربود،
پاكبازان راه و منصوبهسازان آگاه كه در
ماتگاه نگاه غرقه شطرنج و رخسازي و اسبتازي
شاهان حسن سرگرم بازي شرنجاند،در نرد درد
و پيچاز نياز و آسناس استيناس و دوز رموز،
زر و سيم دربازند، گاه در عرصه اميد و بيم و
زماني در مقام رضا و تسليم از كالاي دل و جان
و متاع هر دو جهان كيسهپردازند. و نعم
ماقال:
تحيتي كه درخور اين ستايش و درودي كه
همبر اين نيايش شايد، نعت و منقبت مخاطب
لولاك و سبب آفرينش سمك و سماك ديباچه وجود
خواجه موجود، مات شاه رخ ازل بيرق ران عرصه
عقل اول سيد دارالملك صفاسند اصطفا محمد
مصطفي عبدالله عليه و آله و سلم كه در مقام
قاب قوسين او ادني از كعبتين دين و دنيا نقش
مراد يافت، رخ از ماسوي بشاهراه هدي تافت،
اسب رسالت تاخت، بيدق ضلالت برانداخت، به
تيغ سياست و بر ليغ رياست، دغلكاران و شتلخواران
كناره گرد ميدان بازي شطرنج و نرد ضلال را
در شطرنج و نكال مات كرد. اصحاب پاكبازش و
احباب كيسهپردازش كه مقامران چابكدست و
معاشران سرمستند، همچون كعبتين، دنيا و دين
را به سر انگشت حيرت جنباندند، دردا و نخست(6)
جهيزداران(7) دريا و كان را كيسه پردازند، و
حريف دغل را به دستخون(8) نشانند، و گاه به دو
خال گوشه لب و كنج چشم، بيعتاب و خشم، مهره
وفاق در ششدر فراق رهانند، و فرس هوس در
تنگناي خيال به فضاي آمال جهانند، ماننده
مهره دوز، كار خود راست و نقش آرزو چنانكه
دل خواست كنند، در برد و باخت قمار وصل،
كالاي پر و بال و سرمايه ملك و مال دهند، خرم
و دلشاد قرينه حسب حال و رهينه آمال به اين
شعر دلكش پيوسته تمسك جسته مترنم باشند:
….
اما بعد چنين گويد چاكر شهريار، ملكزاده
ابوالقمار محمدامين قاجار در اندرز و نصيحت
مر فرزند دلبند خويش را:
بدان اي پسر، در آغاز جواني مرا پدر تا
جور سايه از سر برگرفت، از بنگاه فاني به
سراي جاوداني برفت، كه رحمت بر آن تربت پاك
باد،
اقبال همال، و اختر راهبر، و روزگار مدد
كارم نگشت، هواجس نفساني با وساوس شيطاني و
محنت بيكاري و برگشته روزگاري با هم يار
شدند، تار و پودم از هم بگسستند، نه در
بارگاه شاهم راهي، نه در سايه اقبال وزرايم
پناهي، اندوخته ايام پدر برانداخته آمد،
اسباب پريشاني ساخته، شمع برافروخته
زندگاني سوخته و كيسه از درهم و دينار
پرداخته، چندانكه به خود نگرستم، هايهاي بر
احوال زار خويش گرستم و ديدم.
با دل گفتم: دامن به ميان برزن و كاري
ميكن، آخرالامر خيال به آموختن حرفه و پيشهاي
بستم، از ميان پيشهها آموختن علم قمار را
پسنديدم. از پير كهنسالي كه مرا انيس و در
همه شغلي رئيس بود، استاد قمار خواستم كه
بازي انواع قمار را از وي بياموزم، مرا پاسخ
داد كه در اين كرز و بوم چند تن در قمار
استادند، كه هر يك برهم زن بلادند، و مانند
ابليس راهزن عباد،
چون حسينقلي خان نراد، ملا نوبر علي
استاد، فيروز دوزباز، نجف گنجفهساز، شاه
مراد شطرنجي، خدابخش بغرنجي، عسكر شش،
آقاباباي كمش، لله بلبل مغل تپاني، حسين
ابول اصفهاني،علي ماري گيلاني، حسين
روباه دامغاني، رضاي لحافدوز، مملي حريفسوز،
از اينان گذشته رندي است چالاك و مقامري
است بيباك، كه خود را از الوار فيلي
ميداند، و اشرار خيلي را به يك چوب ميراند،
مشهور به خان قلي آقا نراد، و معروف به كلكباز
استاد، كه پيوسته به خواندن اين ارجوزه بر
ديگران مباهات ميكند.
آن رند مرا پدر است، و اسماعيل قشنگ
گنجفهساز را برادر، كه در وصفش گفتهاند:
بدان اي پسر كه من حسينقلي خان نراد را
به استادي برگزيدم، غافل از اينكه گفتهاند:
از مجالست آن شاگرد ابليس، و دستپرورد
اصحاب تلبيس، روي به آموختن قمار آوردم، آن
استاد مرا معاشر روز و ادبآموز شب
گرديد، و پيوسته در آموزگاريم سرود:
اندك اندك گرم قمار و رفته رفته گرم كار
گشتم، شيوه نردبازي و حيله گنجفهسازي را
خوب درك كردم، لعبهاي ديگر را از پيچاز و
قرق شطرنج و ورق خوب و بد، مرغوب ورد، نيك
يادگرفتم و بشناختم، به انواع و اقسام ميباختم،
تا كار به آنجا كشيد كه به فن خود راضي و در
علم قمار قاضي شدم.
بدان اي پسر كه من اين شغل را از آنروي
پيش گرفتم كه بخت بمن پشت كرد، اقبال روي
بگردانيد، امر معاش با هزار تلاش سخت شد، و
مجالست آنگونه مصاحبم از راه ببرد، آنگاه
بدانستم كه عقل كل درست فرموده: اياك
بمجالسته السوء، در پشيماني ميگفتم:
پس ترا اي فرزند بهتر آنست كه در جهان
كاري جز طاعت يزدان و خدمت سلطان هرگز پيشه
و انديشه نكني، اگرچه مهتري طويله بود تا به
مهتري قبيله چه رسد، اگر خداي نخواسته
بازار قدرت كاسته آمد، و خواهي در نرد و
شطرنج ماهر، و تالي سس بن داهر شوي، اين
مختصر رساله و نيكو مقاله را كه در اين فن
نگاشتهام به نظر خبرت و بصر عبرت در نگر،
تا بداني كه چنين شفل پست پايه دون مايه را
بقوت خرد و دقت طبع چگونه به جايي رساندهام،
كه صد عاقل در او حيران بماند، و من رسم و
ترتيب اين كتاب را بريك منصوبه و نه لعب كه
هر لعبي را سه بساط است در مخترع قمار و
استادان آن فن و حيله و مفتبريهاي
مقامرين در خاتمه يك نيرنگ قرار دادم، چون
هر يك را فراگيري، همه قمار را سهل بياموزي،
لعب اول در قاعده و بازي شطرنج.
لعب دوم در آيين نردبازي.
لعب سوم در آسناس بازي.
لعب چهارم در بازيهايي كه از گنجفه
معمول است.
لعب پنجم در پيچازبازي.
لعب ششم در مغل تپان. (در متن رساله لعب
هشتم است).
لعب هفتم در قاببازي.
لعب هشتم در دوزبازي. (در متن رساله لعب
ششم است).
لعب نهم در بازيهاي متفرقه از قبيل
فنجان بازي، ليس بازي، تخمبازي، و
بازيهايي كه با پول سياه ميكنند، چون شير خط
و سهشير و ليس بازي، و بعضي حكايات و
مطايبات مقامرين و نكات بديعه آنها، و اين
كتاب را بموجب مناسبت قمارخانه نام نهادم و
به يادگار گذاشتم.
لعب چهارم در آداب گنجفهبازي است(11) و
آن مشتمل است بر سه بساط، بساط اول در معني
گنجفه و وضع آنست، بدان اي فرزند آنچه صاحب
كتاب شاهد صادق معتقد است اينست كه گنجفه در
اصل «گنج فهم» بوده است و به كثرت استعمال
در لفظ تخفيفي دادهاند، گنجفهاش خواندهاند،
بروايتي واضع گنجفه غياثالدين شيرازي
ملقب به منصور و از مخترعات اوست(12). چنان
مفهوم ميشود كه اقتباس از گنجفه فرنگيان
كرده است كه به زبان فرانسه كارت مينامند، و
آنچه از كتب فرانسه كه در ملاعبت نگاشتهاند
و معلوم شده اينست كه واضع آن ژاكين دكتر كه
نقاشي حكيم در فرانسه بوده و او بجهت شارل
ششم(13) كه مبتلا به ناخوشي ماليخوليا و
خيالات فاسد بوده اختراع كرده است كه
اشتغال به بازي آن از غلبه خيالات ويرا مانع
آيد، و در حقيقت ديرگاه مشغولي آن مايه
بهبودي و تخفيف آن مرض شده بود.
بساط دوم در اقسام بازيهاي گنجفه است،
بدان اي فرزند اگر كسي را بناي احاطه بجميع
بازيهايي كه با ورق گنجفه ميكنند باشد، هر
آينه بايد كتابي عليحده پيراسته و تأليف
كند، زيرا كه بازيهاي ورق گنجفه عدد و
اقسامش گفتهاند به عدد خالهايي است كه
در جميع اوراق او موجود است، و اغلب آن
بازيها اكنون در فرنگستان معمول است و
متعارف، اكنون براي تو اي فرزند اختصار
ميكنم به بازيهايي كه اكنون در ايران
متداول است و معتبر، يكي از آن بازيها معروف
به بطر نو است كه عدد اوراقش سيو شش است،
شش از آنها صورت و سي ورق از تك خال تا ده خال
است. كه از هر كدام سه ورق ميباشد، و قاعده
اين بازي آنست كه سه ورق سه ورق بخش نمايند،
هر يك از دو حريف سه ورق برميگيرد،بعد از
آن حساب ميكنند، بعد از وضع ده خال كه بطر
است اگر حريف نه خال اضافه دارد، گرو را سه
سر ميبرد،اگر هشت خال اضافه دارد، دو سر
ميبرد، اگر شش و پنج و چهار از اينها دارد،
اين خال بالا است، دست هر كدام كه زيادتر
باشد برد اوراست و يكسر گرو را ميبرد،
قسمي ديگر از اقسام گنجفه وانك است كه به
فارسي آن را همرو گويند، و طريق اين بازي
چنانست كه بعد از قرار دادن گرو يكي از دو
حريف اوراق گنجفه را يكدست آن پنجاه و دو
ورق باشد بر گرفته ورق اول را به خود ميدهد،
ورق دوم را به حريف، ورق سوم را عليحده در
ميدان ميافكند، خال ورق سيمين مقابل ورق
هر كدام از دو حريف بود، گرو را او برده است.
اگر مقابل ورق مقسم بيايد، نقش گرو دو مساوي
ميشود، بايد حريف هم دو مساوي گرو بينازد،
همچنين تا ده ورق هم اگر مقابل ورق بخشند
نقش بيايد، گرو بالمضاعف ميشود، تا وقتي كه
نقش برابر ورق حريف بيايد، آنگاه تقسيم ورق
حريف راست، اگر تا آخر ورق گنجفه همروي ورق
هيچكدام بيرون نيايد، ورقها را حكمي نخواهد
بود، بهمان كيفيت بايد دسته گنجفه را جمع
نموده از نو ورق بيفگنند، و اين قسم بازي را
لاسكني هم ميگويند،با هشت نفر، ده نفر يا
بيشتر ميتوان بازي كرد، ولي بايد ده دسته
ورق گنجفه يا بيشتر در مجلس موجود باشد،
آنگاه استادورق گرو را
در ميان مينهد، يك ورق در دست راست ميافگند
كه از خود اوست، ورق ديگر به دست چپ ميافگند
كه از حريف محسوب است. ورق سوم را در ميان دو
ورق، تا آنكه ورق همرو بيرون بيايد، يا از
حريف يا از خودش اگر همروي ورق حريفان بيرون
آيد، ورق به آن حريف ميرسد والافلا، تا هر
وقت همروي خود استاد بيرونآيد گرو مضاعف
نيشود. اگر احياناً در ابتداي تقسيم هر دو
ورق به يك نقش بيرون بيايد، اين را دبل (=دوبل)
ميگويند، آنچه مضاعف شده از گرو، نصف آن را
ميرسد بخشنده ببرد، و اگر چهار ورق متوالي
به يك نقش بيرون آيد، برد مقسم راست، بايد
بخش كردن ورق را از سر گيرند.
بدان اي فرزند در اين قسم بازي وانك هم
حيله بكار ميبرند. از خارج ورق ميسازند كه
همروي به دست مقسم بيايد، چهر مرتبه كه
مضاعف شد مبالغ، بردن بخشنده را خواهد بود،
البته آگاه باش كه فريب نخوري.
قسمي ديگر از بازي گنجفه سوختبازي است.
درين قسم بازي نيز عدد ورق سي و شش است.
نوافق اوراق بطر نو ولي صورتش سه خال سياه
است كه آنرا دوازده خال محسوب ميدارند، بر
خلاف بطر نو كه ده است و صورت خال قرمز را
زياده حساب مينمايند. باقي به همان خال كه
هست، و رسم اين سوختبازي چنانيت كه مقسم
ابتدا يك ورق به حريف ميدهد و يك ورق به
خود، بعد از آن دو ورق متوالي به حريف ميدهد،
آنگاه حريف سه ورق خود را نظاره ميكند. اگر
در سه ورق سي و يك خال بياورد گرو را چهار سر
برده است، اگر سي بياورد در سه ورق، گرو ره
سه سر برده است. اگر كمتر از سي باشد، در
بيست و هفت و بيست و هشت ميگويد خوابيدم،
يعني ورق نميخواهم. اگر اينها نباشد،از
مقسم ورق ديگري ميخواهد تا سي و يك ميشود
يا به ميزان خوابيدن برسد، اگر از سي و يك
زياده بياورد، آنگاه سوخته است، بايد گرو
را سه برابر تاوان بدهد و از نوبخش ورق
نمايد. هرگاه حريف سي و يك آورد در نقش، بخش
كردن او را ميرسد، به همين تفصيل كه بيان
شد بازي را از سر ميگيرند. اگر از دو حريف
كه يكي خوابيد و يكي ميپرسد چه نقش داري،
خالها مساوي بهم باشد، هر كدام كه صورت دارد
گرو اوراست، خاصه صورت خال سياه، اگر
هيچكدام صورت نداشته باشند،گرو آن حريف
راست كه اول خوابيده است.
اي فرزند در اين بازي بايد كمال احتياط
را بجاي آورد كه نسوزد، چرا كه در خوابيدن
يك سر ميبازد، ولي در سوختن سه سر بايد
تاوان بدهد.
قسم ديگر به بازي دقز مشهور است و
متداول شده كه به اصطلاح صرافبازي
فرنگستان است. قاعده اين بازي چنان است كه
از پنج نفر تا ده يا بيشتر به اين لعب ميپردازند،
بايد عدد ورقهاي گنجفه باشد، مثل لاسكني در
اين بازي هم بطر نو دارد. هشت خال دو سر ميبرد.
اول كسي كه مقسم ورق است به همه حريفان دوره
هر كدام از زيردست يك ورق بخش ميكند تا
آخر، بعد از آن ورق ديگر تا هر كدام و خودش
سه ورق داشته باشند، بعد از آن تقسيم كه
فارغ شد استاد ورق خود را ملاحظه ميكند،
بعد از وضع ده خال كه بطر است اگر ده خال
داشته باشد يكي يكي ميپرسد، هر حريفي سه
مقابل گرو بايد بدهد، مگر آنكس كه نه آورده
است، اگر هشت خال دارد، دو سر ميگيرد، اگر
كمتر، خال بالا هر كه برابر آورد نميبازد.
كمتر آورد بايد يك برابر گرو را بدهد، اگر
استاد بطر آورد و حواشي همه هشت و نه آوردند
بايد تاوان بدهد، اگر از دوره يك نفر نه
آورد ورق از دست استاد بيرون ميرود و او
مقسم است. اگر دو نفر نه آوردند باز ورق در
دست استاد خواهد بود.
بدان اي فرزند، بازي بيحيائي است،
اندكي استاد نقش بد بياورد پاك ميبازد
مايه را.
قسم ديگر از بازيهاي گنجفه ترمتو است.
كه طرانتان اش گويند. محمود خان ناصرالملك
كه به ملك روسيه به سفارت رفته بود، رسم اين
بازي را به ايران آورد، اول جمعي از استادان
معتبرين مقامرين درك اين بازي را نمودند،
بعضي از امرا و اعيان ميل خاصي به اين لعب
بهم رساندند، از جمله انوشيروان بن خان
خانان جايزه شايستهاي به مشتري كه يكي از
شعراي فصاحت شعار خراسان بود داد كه قواعد
اين بازي را بجهت سلطان روزگار برشته نظم
درآورد. آن شاعر هنرپيشه همه رسوم طرانتان
را بي كم و زياد به طرز مثنوي پرداخته و به
نصاب ترمتو موسومش نمود. نصاب
ترمتو
لعب ششم در آداب دوزبازي است.
بدان اي فرزند كه در اين لعب دو بساط است.
بساط اول در معني دوز و واضع آنست. بدان اي
پسر كه وضع اين بازي به روزگار مغول و
چنگيزيان شده است. حكمت در وضع آن اشاره به
اين معني است كه هرگاه دو طايفه يا آنكه دو
تن را در دوستي و وفاق كمال موافقت و مخالطت
از روي حقيقت با يكديگر باشد ولي به صورت
دوري از يكديگرشان متصور نباشد، اثري بر آن
موافقت و مخالطت مترتب نيايد، اگر معاضدت
به ثالثي يابند كه مايه ارتباط بينالشخصين
يا اختلاط بينالطائفتين گردد، و هر سه در
صورت و معني راست باشند، جز تخم مراد به
ديگر ياران خويش در مزرع خيال نپاشند. لاجرم
اتفاقشان مايه فرونشستن فكرت خصم و موجب
شكستن سورت حريف گردد، در باب اتفاق چنانكه
فرمودهاند:
آوردهاند كه چون چنگيز خان را زمان
رفتن از جهان نزديك شد، اولاد و احفاد و
امرا و سرهنگان و نوئيان و وزراء را
بر درگاه حاضر شدند فرمود، آنگاه
يكدسته تير بهم بسته بفرمود بياورند و آن
دسته بسته را به شكستن امر نمود، هر يك از
اولاد و بزرگان درخور توانائي و قوت خويش
جهد كردند و كوشش فراوان نمودند يك تير
شكستن نتوانستند، آنگاه چند تير از آن دسته
بگشود و شكستن فرمود، بي آنكه قوت و قدرتي
بسزا بكار برند تير شكسته شد، آنگاه چنگيز
گفت اين مطلب براي آگاه شدن شما بود، همه همگروه
فراهم آمده اتفاق نمائيد و تفرقه پيدا
نكنيد، از هم جدايي نپذيريد تا شما را شكستن
ممكن نباشد. و هر چند خصم قوي بود
برشما دست نيابد و نتواند تني از شما را
بشكند، در صورتيكه نفاق در ميان آيد و از
جاده اتفاق منحرف شويد و پراكندگي پذيريد و
هر يك به هواي سر خويش گيريد، خصم بر شما
چيره گشته آنگاه شكستن يكان يكان از شما سهل
باشد.
و بدان اي فرزند حكمتي ديگر در اين
دوزبازي اينست كه هر كه راستي پيشه نمايد
هرگز از اتفاق خصم نبايد انديشه كند، به
مصداق: النجاه في الصدق، او را از مهلكه
برهاند و خصمش را در انديشههاي دراز
بنشاند، و نكتهايست از بعضي ظريفان كه اين
نوع بازي در اصناف ملاعبت منزله نمك در طعان
دارد، از آنكه دوز در تركي به معني نمك است.
خالي از نمكي نيست، از اينجاسست كه در اين
معني گفتهاند:
چون بنياد اين دوزبازي به راستي است،
ناچار هر يك از دو حريف كه در صف متعلق به
خويش است همي خواهد از ادوات حريف تني را
كاستن. چون آن شئي برابر شد، دوز خوانند و
بدين نامش رانند.
در اين معني فيروز دوزباز راست:
و ديگري از ظرفا درين باب گفته:
بساط دوم در آداب متعلقه به دوزبازي و
قاعدهيي كه در اين لعبت مترتب است. بدان
اي فرزند كه صورت دوز موضوع است بر صورت سه
مربع متداخل مستطيل در هنگامي كه آغاز اين
بازي باشد تو ابتدا كن از گوشه مربع وسط، پس مهرهاي
در مقابل آن به گوشه ديگر نه و همين رسم ر
معمول دار تا دوره تمام شود كه البته يكي از چهار ضلع واقع شد پس ابتدا كن به
ضلع خارج از سه ضلع و بر رسم دوره را تمام كن
و كمال اهتمام كن كه مهره خويش را بر صورت مثلث وضع كني كه طرف مقابل هر
يك آنها از مهره تهي باشد، چه هرگاه چنين
كردي همت حريف مصروف بر بستن هر طرف گردد، از طرف ديگر صرفه تراست.
و
نيز بدان اي فرزند در اين بازي خاصه كه ديده
شده است كسي ديگر كه به كلي عاري از دانستن
رسم بازي بوده است هنگاميكه مهرههاي او به چهار و سه
رسيده است كه به اصطلاح اهل فن چهار پر
ميگويند و سه پر مينامند از كسي كه در فن دوز بازي خيلي ماهر بوده است، بازي را
برده است. به علت اينكه در چنين حال مواظبت
داشته است بدان كه مهرههاي خويش را بر هيأت مذكور يعني بر شكل مثلث وا
دارد، در اين حال حريف مشغول به بستن طرف
ديگر گرديده. از طرف ديگر حريف را ياراي بستن آن طرف نيست، آنگاه بازي خود
را تمام كرده(14).---- لعب
هفتم در آداب قاببازي است، و آن بر سه بساط
است. بساط
اول در واضع و مخترع قاببازي است، چنانكه
آوردهاند اين بازي از مخترعات طلخك (= طلحك)
مسخرهچي سلطان محمود بوده است. در اين باب
يكي به مناسبت در مدح ممدوح خود گفته است:
|
اي فرزند ناتواني اين خيل بينيل را
مشناس و از آشنايي و آميزش ايشان بهراس، به
نام و نشان، به لباس و سامان، هر يك را به تو
باز نمايم، و به توصيفشان بگرايم، تا موجب
غيرت حاضران و سبب حيرت ناظران گردد.
الاسماء: مملي كور، علي شور، باقر بيخون،
چخمو خميرگير اصفهاني، دلولي سردمدار
عودلاجاني، حسن جني، محسن آهني، يوسف پاشنه
طلا، يعقوب ننه زهرا، علي اردنگي، تقي
بنگي، قاسم فراش، ميرزا باباي نقاش، غياث
چاييپز، عباس رنگرز، فرج آبدار، بكنج
تركمان چابكسوار، عسكر كچل زهتاب، صفر
دغل قصاب، ولي علتي، رجبعلي جلتي، لحني
بيهوش، عباسعلي كمفروش، مهراس طباخ، علي
جمعه سلاخ، قلي ماري گيلاني، ابلي سمناني،
مراد روباه، رضا گوشتي جولاه، حسن آتشي،
نصرالله تشي، رجب آسمان جل، شعبان حاجي ملا
ابل، هادي ارقن، مفتبر پرفن، شيخ عابد
ذره، آقا مير آهو بره، قلي حاجي غفور، حبيب
زرگر شبكور، كريم فولاد، نازل بيگ شحنه
بغداد، خدا مراد عللو، ميرزاي بزچلو، مقبل
كبوترباز، آقا شيخي شكلانداز، رجب نيني،
باقر قزويني.
بدان اي فرزند اگر بخواهم كه اسامي
تمامي مقامرين معروف و به عيبهاي نهاني
موصوفند، حكم جفالقلم بما هو كائن بر ظاهر
و باطن ايشان جاري، به مقتضاي رمزالظاهر
عنوانالباطن بالصور والمعني غير مباين در
سراپاي وجود همه طاري، چنانكه تمامي از
شعور بيگانه، با شر و شور همخانهاند،
نقصان آراء دارند، بحكم مناسبت نقصان اعضاء
نيز دارند، اگر بعضي شش انگشت، برخي را قوز
به پشت است، يكي را سر كچل، ديگري را پاي شل،
چنانكه به مناسبت گفتهاند:
چشم دريده، بيني كشيده، لب شكافته، پره
دماغ كافته، مژگان ريخته، غبغب آويخته، يكي
را خاطر مكدر، ديگري را صورت مجدر.
*
بدان اي فرزند اين فرقه متفرقه بهمين
صفاتي كه هستند، در رسيدن ميخانه به ساغري
سرمستند. درد نوشند، برد پوشند، اگر بر سر
كلاه گذارند در پا كفش ندارند، گريبان
آويخته اگر دارند، بند قبا گسيخته، قباشان
بيآستين و دامان است، و پيراهن منحصر به
همان گريبان، در هواهاي سرد و استيلاي برد،
به پوشيدن شولايي شادند.
آر خالقشان را دامن نيست. پيراهن زه
گردن، مكرر در پوشش به صد كوشش زه گريبان از
چاك دامان ندانند، سر آستين را كناره جيب
دانند، بارها به صد مجاهده بقصد مشاهده
ديده شده و بارها از رؤساي آن قوم شنيدم كه
چون خواستهاند زير جامه پوشند، با آنكه به
جد و جهد كوشند. پارچه از سر ازار و سجاف از
بند شلوار نشناخته، پاي را از سرپاچه
انداختهامد، بيشترشان در تابستان عورند،
از لبس پيراهن هم مهجور، چنانكه در وقتي
مملي كور سه قاب باز پاك از لباس عور شده
بود، تسليه خاطر را به اين شعر مفاخرت
مينمود:
شهباز مفتباز كه به دغلبازي حريف
شلتاقي در سر خود به چماقي شكاف انداخته، و
جامه از خون رنگين ساخته بود، در جواب مملي
كور برسرود:
آنگاه مملي خواست تا به پردلي جواب حريف
دهد، و الزام او را سخني بيان نمايد،بجاي
كاسه او قدحي نهد، كاسه آري رود آنجا كه قدح
باز آرد، در كمال انبساط و نهايت نشاط در
معني برفشاند و بجهت شهباز بخواند:
بدان اي فرزند، اين طائفه بيپروا و
قوم ناپروا كه صورت و سيرتشان را به نام و
نشان باز راندم، و هيچ دقيقاي پوشيده
نماندم، در غذا و خورش جداگانه آيين و روش
دارند، به حكم عادت و استمرار اكثر اوقات را
به مطبوخات بازار سرخوشند، اگر اتفاق غذاي
ديگر افتاد نميچشند.
اي پسر به ترتيب و نوبت شمار خورش و غذاي
شام و ناهار اين مقامرين را براي تو بيان
كنم، اسامي غذاهاشان اينست:
سرجوش هليم، ماما جيمجيم، لبلبو، جقر
بقو(18)، حويج، كونج، ازگيل، قزماق ته پاتيل،
مقشر ماش، بيكداش، سيراو، كله پاچه گاو،
آلو بخارا، جوزي حلوا، بلبلي، چتي كابلي،
زالزالك، حلواي ابومالك، باقرساق، باسلق
قمصر و نراق، صابونيكازروني، شور بلال،
شيره چنگال، گندم بشته، نشابوري رشته،
شاهدانه، هزار خانه، كفي، هسته آلوي بالوي
صفي، گيپاي شيرواني، فرني اسماعيل ميداني.
بعضي از غذاهاشان را كه غير مأكول بود
نام نبردم. هريك از اين طعام وقت معيني
دارند، صبحگاه ملايمت سينه را شلغم و لبلبو
خورند، نزديك ظهر به جقربقو سر برند،
عصرانه تنقل به جوزي حلوا كنند، تبريد
حرارت را در سر حمام آلو بخارا زنند، به
تحبيب معشوق را زالزالك در جيب ريزند، به
هديه حريفان حلواي ابومالك فرستند. به
يادبود جهيزگران(19) به گندم برشته پردازند،
نماز شام را هزار خانه خورند، براي تنقل و
مزه ترب و حويج برند.
يكي از مقامرين براي معشوق خود ميسرود:
مقامري ديگر براي وعده گرفتن به حريف
خود نوشت:
بدان اي فرزند، طريقه بازي و حيلههايي
كه در قاب ميكنند اينست:
قسمتي از قاببازي معروف به قاب سرپا
است، كه دو نفر هركدام قابي كه در دست دارند
ميافكنند، هركدام اسب نشست كه طرف مورب
قاب است، افكندن قاب او راست، به گروه معيني
قرار ميدهند، قاب را سرپا ميافكنند، هركه
قابش اسب آمد، از نزديك يا دور قاب را
برداشته به قاب حريف ميزند، اگر خورد، دو
سر گرو را برده است، اگر نخورد، يك سر برده
است. بسي اتفاق افتاده است كه بعد از خوردن
قاب حريف اسب مينشيند. زدن قاب حريف راست،
اگر در ابتداي افكندن قاب خر بنشيند كه طرف
همواري است، قاب خوابيده بر آن خر بايد سوار
شود دو سر ببرد.
قسم ديگر چهار قاب نشسته بهوا ميافشانند،
يك قاب از آنها نشان دارد، كه دو سر ميبرد،
باقي يك سر، اگر در افشاندن هر چهار قاب جيك
نشيند، حريفي كه افكنده است ، قاب را چهار
سر ميبرد، اگر چهار جيك نشيند نيز چهار سر
ميبرد. اگر چهار اسب نشيند چهار سر ميبرد،
اگر دو اسب باشد دوسر، اگر دو خر و دو اسب
نشيند، نه برده نه باخته. اگر چهار خر
نشيند، چهار سر باخته است(20).
قسم ديگر سه قاب است كه در خقيقت بازي
اين اشخاص است، و آن چنانست كه آجري در ميان
مجلس مينهند، دو حريف هركدام به طرفي از
خشت مينشيند. گرو معيني قرار ميدهند. بعد
از آن قاب را بر روي خشت ميافشانند، دو اسب
دو سر ميبرد، دو خر دو سر ميبازد، دو اسب
و يك خر سه سر ميبازد، به اصطلاح سه پلشت
مينامند، چنانكه گفتهاند:
سه پلشت ارم و پاك بازم و مهمان عزيزم
برسد(21).
رسم است كه گرو را سه سر چهار سر هم
بندند، اگر بعد از افشاندن بجول(22) يكي از سه
قاب كج بنشيند، حكمي ندارد، مگر آنكه از
خبره فن تصديق آنرا بپرسند . طي نزاع و
مشاجره نمايند، چنانكه شيخالمقامرين
گفته است:
بدان اي فرزند حيلهاي كه در قاب
ميكنند آنست كه قاب را سوراخ ميكنند، و سرب
در ميان سوراخ او ميريزند كه در افشاندن
سنگين باشد و مقصود بياورد.
يك روز مصطفاي سهشيري قاب را به خشت زد
و با حسن مشغول سهقاب بازي بودند، چنانكه
گفتم قابش يكي كج نشست(24)، گرو را هم به
مبلغي خطير بسته بودند، در ميان دو حريف قيل
و قال برخاست، چنگ درهم زدند، جنگ درگرفت،
گريبانها دريده، ريشها كنده، خاطرها
پريشان شد. بعد از هاي و هوي و مجادله زياد
قرار دادند كه از شيخالمقامرين فتوي
بپرسند و آنچه وي بگويد تاوان بدهند، هر دو
حريف به آستان شيخ آمده حكايت را تقرير
كردند. شيخ با كمال فصاحت و بلاغت و نصيحت
بيان كرد كه به حكم قمار بردن حق حسن جاشيري
است. ولي چون بجول اندكي كج نشسته است(25)
مصطفي نبايد تمام گرو را بدهد، علي اردنگي
كه پير مقامرين روزگار بود و تالي لجلاج
حضور داشت، ايراد بر بيانات شيخ گرفت كه حكم
را پيچيده و غامض فرمودهايد، اين مطلب
خلاف رأي جمهورست، در ميان شيخ ذره(26) و علي
اردنگي بحث علمي برخاست و گفتگو به طول
انجاميد. علي اردنگي گفت چون مطلب پيچيده
است اين تاوان قمار را بايد شيخ لطف
بفرمايند، از آنكه ديد بر عاقله است، تا طي
گفتگو شود، شيخ تبسمي كرده …(27) فرمود:
لعب هشتم در قاعده مغل افغان كه به بازي
مغلتپان معروف است، طريقه اين بازي همچون
دو بازي است، ولي ادوات و مهرههاي آن و
بروج . حصن علاوه است، اي فرزند اين بازي در
افغانستان و هند و تركستان و خراسان معمول
است و در عراق چندان شيوعي ندارد، و در
هنگام استيلاي چنگيز جنگهايي كه افغان با
نغل كردند، نمونهاي از آن را در اين بازي
بخرج دادهاند، چون عراقيان به اينلعب
چندان اعتنائي نداشتند، از تفصيل و ايراد
آن به اطناب چشم پوشيد به اختصار كوشيد، كه
گفتهاند خير الكلام قل و دل.
لعب نهم در آداب بازيهاي متفرقه از قسم
تخم بازي و فنجان بازي و بازيهايي كه با پول
سياه ميكنند كه به زبان بازاريان استاد
شاگردي مشهور است.
بدان اي فرزند تخم مرغ را به لغت
پارسيان خاگ به كاف فارسي گويند، و عربها
بيضه و تركان يومرته خوانند، تخم بازي از
بازيهاي قوم لوط است، چنانه در اخبار ائمه
اخبار بر نص حرمت اين بازي وارد است. و در
اسلام عبدالسلام شاعر عرب كه ملقب به ديكالجن
بوده، به تخم بازي حرص و رغبتي تمام داشته،
ايام اشتهار اين بازي بديع، در روزگار ربيع
و به روز نوروز فيروز است، چنانكه يكي از
شعراي طوس كه با حشمت قابوس و طبعي آراستهتر
از دم طاوس داشته فرموده است:
چون مقامرين خواهند سختي و سستي بيضه را
تجربه نمايند، سر او را به دندان امتحان
كنند، هر تخمي كه سختتر است، از آواز او به
دندان طنين مس و روي بگوش آيد، هر كدام سست
است صداي سفال شكسته نمايد.
شرفالدين علي يزدي معمايي در صفت بيضه
به لغز زيب ديباي اين بيان را مطرز داشته و
گفته است:
و آنچه به امتحان رسيده و به امعان نظر
ديده آمد، هر تخكي كه سرش باريكتر و اندكي
برجستگي مانند آبله يا غدهاي دارد، آن
بيضه محكمتر و نيكوتر است، از اين نوع صفات
در بيضه مرغان سبزواري است، آن مرغ از ساير
مرغان هيأتي جداگانه و صفاتي عليحده
دارد، به الوان رنگ و نشانه از همگنان ممتاز
است(30) چنانكه بعضي از معاصرين در تشبيب
فريض، گه به تعريض گويد:
ديگر از سخنوران كه درين عهد قدرش مجهول
است، ولي معقول بر اسلوب داستان منظومه
پرداخته و حكايات مقتمرين در او طرح
انداخته، در آنجا بر سبيل حكايت و طي
روايت با بيضهبازان به اندرز و نصيحت
پدازد، و نكتهاي شگرف درج سازد و گويد:
بدان اي فرزند، بازيهايي كه با پول سياه
ميكنند چند قسم است. يك قسم از آنها شيرخط
است كه در ايام چرخ فلك عيدنوروز وانان ساده
بجهت شيرخط بازي آمادهاند، بعضي اسم
ميبرند فلان قدر خواندهام و يك پول به هوا
مياندازد، خواننده اگر شير گفت و شير آمد،گرو
اوراست،و اگر نه خط آيد، آنكه پول را به
هوا مياندازد
برده است.
قسم ديگر ليس بازي است، يك پول را عوض
نشان، ليس قرار ميدهند، اول يكي از دو
حريف ليس را مياندازد، بعد از آن پول ديگر
را نزديك ليس ميافكنند. آن حريف ديگر هم
بهمان هوا پول نزديك ليس مياندازد، پول هر
كدام كه به ليس نزديكتر بود، گرو را او
برده است.
قسم ديگر سه شير است، گويا واضع اين
بازيهاي پول سياه اكبري مقامر جوباره است،
چنانكه گفتهاند:
چون تخم بازي و بازيهاي پول سياه را
دانستي، بدان اي فرزند فنجان بازي نه رسم
آقايان و بزرگان است، بلكه بيشتر بازرگان
زادگان و زنان است كه در شبهاي زمستان به
باختن فنجان بازي پردازند،و رسم اين بازي
چنانست كه قهوه سيني مدور يا مجموعه كوچكي
كه دوازده فنجان قهوه خوري در او جاگير شود،
دوره ميچينند، و انگشتري را نام گل مينهند،
اهل كجلس دو فرقه ميشوند. طريقه برد و باخت
چنانست كه هر كس مرتبه اول انگشتر را بفراست
درك كرد كه در زير كدام فنجان است و بيرون
آورد، مجموعه و پنهان ساختن انگشتر با آن
دسته است، هر كه زودتر بيست مجموعه يا بيشتر
از حريف برد، آنگاه خود را شب گل و روز گل و
خود گل ميرسانند (كذا)، مقصود گل آخر است كه
بفراست دريابند و گل را بگيرند، هر كه گل
آخر را گرفت، بردن اوراست. چنانكه وقتي در
يكي از مهمانيها بوديم، فنجان بازي به ميان
آمد، براي تماشا توقف كرديم، شمس و مشتري(33)
هم از همراهان من بودند و در آن محل خرسندي
داشتند، در فنجان بازي شمس از يك طرف و
مشتري از طرف ديگر حامي و رفيق شدند، تا
رسيد به مجموعه گل رفقاي شمس كه بايد
بگيرند، از قضا انگشتر را درست
در زير فنجان پنهان نكرده بودند، شمسالشعرا
سروش از آن دقت نظر كه داشت، به يكي از رفقاي
خود كه مطبوع خاطر بود نشان داد، و مرتجلاً
اين رباعي را گفته خاطر نشان آن نگار كرد،
گل را گرفتندو مجموعه را بردند:
اگر چه ياران طرف مشتري بازي را باختند،
ولي شگفتي و تعجب را كه مشتري تفكر كرده در
پاسخ به آن جوان ساده ماهروي اين رباعي را
برخواند:
بدان اي فرزند، چون بازيهاي ديگر از
قبيل گردو بازي، بادامبازي، ليل بازي، نه
رسم قمار و آيين محتشمان و بزرگان است، بلكه
مايه مشغولي بازاريان و اطفال است، تفصيل
آنها را جايز ندانستم بيان كنم. اكنون
بر سر نيرنگ و كلمات و اشعار ظرفاي فن،
مختصري از حكايات و غيره بيان كنم تا در
قمار حرص فراوان نداشته باشي.
]از اين قسمت آنچه قابل ذكر است
شرح برد و باخت دو شاعر مشهور فروغي بسطامي
و يغماي جندقي است كه ذيلاً نقل ميشود[.
حكايت
فروغي و يغما كه دو نقاد سخن و از
استادان كهن بودند، وقتي بساط نرد گسترند و
گرو را به ماهي بستند، فروغي سه دست پي در پي
از يغما برد و درخواست ماهي نمود. از آنجا كه
خست جبلي يغما بود بدفعالوقت و طفره
ميگذرانيد، تا آخر فروغي متغير شده اين
رباعي را در طلب ماهي گفته به يغما فرستاد:
چون فروغي در
عالم خيال و نشأه حشيش ادعاي الوهيت ميكرد،
يغما بهمان صفت وي را ستوده رباعيش را جواب
فرموده بوي فرستاد:
فروغي
يغما پاسخ فروغي را به اين رباعي
گذرانيده و ماهي نفرستاد:
يكي از ملكزادگان كه با فروغي و يغما
سمت محبت داشت، نخواست فيما بين اين دو شاعر
قادر نزاع شده انجام به هجو گرايد، دو ماهي
آزاد از جانب يغما گرفته به مصحوب چاكري چون
ماه تابان با اين رباعي كه يغما بجهت
فرستادن ماهي و رسول گفت براي فروغي
فرستادند:
پاورقيها: 1-
نمونهاي چند از نظم و نثر
ذكر ميشود:
***
***
***
***
«در لعب شطرنج، پياده
بساطم رخ از اسب فرزين نتافته حريف را در
فيلبند حيرت مات ميداشت، و در نرد فريد
دهرو در گنجفه باش اجن برات مسلمي گرفته،
آفتاب كه شمشير پيشدستي در چنگ دارد، چه
قماش بود كه به يك قراچهام سبقت گيرد؟ با
مقامر قضا شش پچول پروين به خشت آسمان
ميزدم، و در بازي كولي از همه كس پيشتر و
تيرم جانشين و خاطرنشان بود، و در لعب باندي
حريف را در آتش چربدستي ميسوختم، و در ساير
بازيها لجلاج را منصوبه ميآموختم». «از
بازيهاي برد و باختي عهد صفويه بقلم ميرزا
طاهر نصرآبادي» «پيج كنيزك داشت كه بر چهار
ركن بساط حسن او نرد خوبي باختندي، و در
طاسك دلربايي به كعبتين زيبايي سهشش
زدندي». (جوامعالحكايات
عوفي، منقول از حواشي چهار مقاله، ص 70) سطري
چند از رقعهايست در توصيف نرادي (استاد) از
منشآت عهد صفوي: «الحق
در فنون نرادي چابكدستي است كه كعبتين خال
زياد خيال در پيش نقش پرفكرتش پشت دست بر
زمين گذاشته و نقش منصوبه نردش بنوعي بر
بساط انديشه نشسته كه در داو اول مارس كرده
و در اقسام قمار فريد عصر و يگانه دهر است،
لجلاج دوربين تصور به خيالش نرسيده، فرزين
فرزانه تفكرش خصم را فيل مات نموده، سواره
خيال حريف دوران در جولان ميدان معرفتش
پيادهوار حيران مانده، رخ همت از خصل بيش
و كم نتافته …. الخ». 2-
منتظم ناصري (ج 3 ص 160). 3-
و در نتيجه همين فراموشي است كه ميبينيم
مثلاً در «فرهنگ لغات عاميانه» اصطلاح «سپلشت»
ضبط شده و اشارتي هم
نرفته است كه از اصطلاحات قاب بازي است. و در
همان كتاب «چول» و «چولي» به اصطلاح بازي
كسي كه نوبتش گذشته است و برهم زدن بازي در
عرف كودكان معني شده است، و حال آنكه «چول»
كش رفتن پول قمار را گويند و اين كار را جايز
شمارند و به همين جهت هنگام حملهور شدن به
پول كساني كه سرگرم قمار هستند، ميگ.يند «چولي
حلاله» و پولشان را ميربايند و ميگريزند.
چنانكه نگارنده در منظومهاي گفته است.
4- البته بايد دانست كه درين بازيها نيز
به مرور دهور تصرفاتي شده است، همچنانكه در
شاهنامه فردوسي به نقل از داستان باستان ميخوانيم
كه وضع خانههاي شطرنج از نخست ده دور بود و
فعلا هشت در هشت است، و در ميان مهرههاي آن
چهار شتر نيز وجود داشته كه اكندن نيست:
و نرد از آنروز كه بدست بوذرجمهر در
برابر شطرنج هندوان ساخته شده با سه مهره
بازي ميشود كه آن نيز به روايت شاهنامه
چنين است.
و حكايت ششم از مقاله دوم چهار مقاله
عروضي درباره بازي نرد طغانشاه سلجوقي با
احمد بديهي كه به اين رباعي حكيم ارزقي هروي
پايان ميپذيرد خيلي مشهورست:
همچنين در نفايسالفنون «ص 271» آمده
است كه: «عدد كعبتين را سه بنابراين نهادند
كه حركات اكثر سيارات به سه فلك تمام شود …»
5- عبارت ميان دو قلاب را مشتري طوسي
افزوده است.
6- داو – بر وزن گاو، به
معني نوبت بازي شطرنج و نرد و غيره باشد و
زياده كردن خصل قمار نيز هست (= خصل: گرو و
آنچه بر سر داو نهند) و آن از هفده زياده نميباشد،
چه ازدياد آن بجز طاق نيست، و مراتب اعداد
منحصر است تا به نه، پس داو اول يكي است و
دويم و سيم پنج و همچنين هفت و نه و يازده تا
هفده كه مرتبه نهم اعداد است ميرود تا تمام
ميشود. (خواجه حافظ شيرازي فرمايد:
7-جهيز:
زرقمار، نورالدين ظهوري:
8- دست خون – با تاء مكسور، آخرين بازي
نرد را گويند كه كسي همه چيز را باخته و گرو
بر جان بسته و حريف ششدر ساخته و داو بر هفده
كشيده باشد.
9- بيت از احمد ميرزا نيازي شاعر عهد
زنديه متوفي 1188 هجري است.
10- شتل: بفتحتين، آنچه حريف
برده به حضار مجلس قمار دهد.
11- شرح ذيل از منشآت عهد صفويه است و
درباره گنجفه وقفي آقا ميرزا بيگ گنجفهساز
نوشته شده است
هوالواقف لعواقب الامور، بسمله،
باش اجن كلام معجز نظام القاب گرامي
مالكالملكي است جلت آلاؤه و عظمت كبرياؤه
كه هر يك از صحايف اوراق گنجفه را تعدادي
تازه و زينتي بياندازه بخشيد، و از ميان
انصاف (كذا) چهره دلگشاي آفتاب جهانآرا را
به تشريف ضيا و سنا مشرف گردانيده بعضي را
تاج دولت بر فرق عزت نهاده شمشير عظمت
جهانگيري بر ميان اعتبار استوار نموده و از
خزانه احسان خود برات انعام زر سرخ و سفيد
عنايت فرموده قامت قابليت اسشان را به
اقمشه نفيسه بياراست و برخي را كه رقبه
عبوديت بود قراجهوار داغ بندگي بر ناصيه
احوال گذاشت.
و فواتح صلوات طيبات و روايج تحيات
ملكيات به روح پرفتوح آن شاه والا جاه عرصه
شطرنج روزگار كه فرزين عقل فرزانه در
تكاپوي عرصه محمدتش دو اسبه فيل كات و پياده
زبان دراز خامه در طي وادي تحرير و تقرير
منقبتش لال است، و بر آل و اصحاب بزرگوارش
خصوص آن سرمايه بحر مكرمت و فتوت كه با
كعبتين كواكب افلاك بر بساط بسط عرصه خاك
حركت نموده نسخه چنين نقشي در ششدر انديشه
حريف دوران جلوهگر نشد سلامالله عليهم
اجمعين.
اما بعد بر رأي صواب اقتضاي
حريفان خوشقمار و بازيگران سرمايهدار
مخفي نماند كه حضرت محمود العاقبت ملك سيرت
فرشته خصلت پسنديده كردار آقا ميرزا بيگا
كه همواره خاطر اضاءت پيرا و ضمير منير ثواب
اقتضايش به اشاعت مبرات و افاضت خيرات
مصروف و معطوف است، در حال صحت نفس و ثبات
عقل كامل بالطوع و الاختيار لا بالاكراء و
الاجبار بمضمون حقيقت مشحون من جاء بالحسنه
فله عشر امثالها همگي و تمامي يكدست گنجفه
را كه نقاش چابكدست قضا درين ايام چنان نقشي
نريخته و تصوير نكشيده و چشم روزگار درين
اوقات چنان خيال در آئينه تخيل مشاهده
نكرده بموازي هشت صنف كه هر صنف منقسم ميشود
بر سه دست و هر دست بر چار ورق كه مجموع نود و
شش ورق بوده باشد، خاصاً لله تعالي و طلباً
لمرضاته وقف صحيح شرعي مجالس انس حضرات
عاليات سادات عظام و قماربازان ذويالاحترام
فرموده جناب سيادت و نجابتپناه صلاحيت و
تقوي دستگاه توفيق آثاري ميرزا ابراهيم را
متولي شرعي آن گردانيده و با وجود آنكه
متولي جليلالقدر مشاراليه ابتداء قبول
اين امر خطير نكرده ابا و تبرا مينمود،
نهايت چون حضرات همگي حكم كردند كه عذر لايق
نيست، در اين صورت سخن حكم ايشان را نسوخته
بالضروره متكفل آن كار خير آثار گشت، و حضرت
محمود العاقبت واقف مشاراليه در ضمن عقد
صيغه شرعيه وقفيت شرطي شرعي نمود كه در هر
مجلس از مجالس بهشت اساس كه اجلاس نقبا و
نجبا و حريفان خوش ادا واقع شود، متولي
مشاراليه گنجفه مذكوره را حاضر ساخته باعث
گرمي هنگامه ياران و بردو باخت حريفان بوده
ثواب آنرا مخصوص روح پرفتوح واقف مشاراليه
داند، و در ازاء اين خدمت سعادت عاقبت هرگاه
در او دولو بازي كنند هر يكدست چهار ورق و
احياناً اگر اوچلو بازند، ورق از حريفان
بالسويه گرفته در عوض حقالتوليه شرعي ضبط
و صرف معيشت خود نموده سواي رسوم شرعي ديگر
طمعي و توقعي كه خلاف شرع و رضاي واقف شارط
مشاراليه خواهد بود ننمايد، استدعا از خدمت
سادات عظام و فقهاي انام و علماي با احترام
آنكه بمضمون صداقت مقرون و لا تكتموالشهادت
من يكتمها فانه اثم قلبه، هر كس از واقف
شارط مشاراليه مضمون مذكوره را استماع
نموده باشد اسامي شريف درين صحيفه ثبت
نمايد.
«منقول از «سفينه نظم و نثر» شماره (640)
آستان قدس تحرير حدود نيمه اول قرن يازدهم
هجري».
12- متوفي 948 هجري به ضبط
احسنالتواريخ و شاهد صادق.
13- متوفي به سال 1422 ميلادي. (تاريخ
اروپا).
14- بنظر ميرسد كه «دو دوزه
بازي كردن» و «دوز و كلك» كه امروزه هر يك در
معناي خاصي بكار ميرود، از اصطلاحات دوز
بازي و موارد تقلب در آن بوده است.
15- بجول را پچول هم ضبط كردهاند،
ر ك: تذكره نصرآبادي (ص 458).
16- جيك و بوك: …. جور بودن و
يكي بودن جيك و بوك به معني توافق داشتن و
يكرنگي و يكدل و يكجهتي دو نفر است».
17- طرم، بضم اول و ثاني: مأخوذ از
فرانسه، نوعي از قمار كه داراي سي و يك برگ
است.
18- گويا جقوربقو همان جغور بغور معروف
است.
«جغور بغور: خوراكي كه از
دل و جگر و شش خرد كرده و سرخ كرده آن در پيه
و روغن بدن گوسفند (يا گاو) به همراه پياز و
ادويه و چاشني تهيه ميكنند، «حسرتالملوك».
19- جهيزگر: شخصي كه مقامران زر را بقرار
دهي به پانزده، يا دهي به بيست قرض دهد.
20- ظاهراً در زمان شاه عباس اول بجاي اسب
و خر، عاشق و دزد گفته ميشده است، شرح ذيل
مؤيد اين معني است:
شاه عباس گاهي نيز با
نديمان خود قاب بازي ميكرد، از آن جمله در
يكي از روزهاي نوروز سال 1019 كه با ميرحيدر
كاشي معمائي و باباسلطان قلندر لوائي قمي
شاعران زمان و ملا جلال منجم در چهار باغ
اصفهان طعام ميخورد، ناگهان قاب برهاي
را از ميان بشقاب بدرآورد و بجانب ملا جلال
افكند كه پاك كند، چون قاب را پاك كرد، باو
گفت كه قاب بينداز، منجم قاب انداخت و عاشق
آمد، سپس قاب را به مير حيدر كاشي داد، او
نيز عاشق آورد، باباسلطان شاعر هم قاب
افكند و عاشق آمد، آنگاه شاه براي خود قاب
انداخت و دزد آمد، گفت: «باركالله! شما همه
عاشق و ما دزد!» مير حيدر به زبان تملق گفت: «دزدي،
اما دل دزدي!» نواب كلب آستان علي جواب داد:
«غلط كردي! من دل دزد نيستم، شاه دزدم».
21- آنچه مشهور است اين است: سپلشت آيد
وزن زايد و مهمان عزيزت برسد. (يا مهمان
عزيزم برسد).
22و 23- بصراحت اين دو عبارت و سطور آينده
كه نشان داده خواهد شد، بچول بمعني قاب است.
24 و 25- قابش يعني كج نشست =
پچول اندكي كج نشسته است.
26- ذره تخلص شيخالمقامرين
است.
27- سه حكايت كه نقل آنها
مناسب نمينمود حذف شد.
28- شيخالمقامرين قافيه را
باخته است.
29- اين رباعي از بهجت
شيرازي متوفي 1296 هجري قمري پدر فرصت شيرازي
شاعر و نويسنده و نقاش مشهورست.
30- ملا محمد سعيد اشرف مازندراني (متوفي
1116 ه) در توصيف برف و سرماي مشهد قصيده مفصلي
دارد و اين بيت از آنجاست كه نشان ميدهد
مرغ سبزوار زائدهاي هم در زير گلو دارد:
31- ابيات ذيل در فرهنگ بهار عجم از شواهد
تخم بازي، بيضه بازي و بيضه الوان (= تخم مرغ
رنگ كرده) و خايه گذاشتن (= خجلت بردن) است:
32- از جمله تفريحات شاه عباس يكي هم تخم
مرغ بازي بوده است، در شبها و روزهايي كه
به مناسبتي شهر اصفهان را آئين ميبستند و
چراغان ميكردند و او با نديمان و نزديكان،
با زنان حرم خود به تماشا ميرفت، گاه با
جوانان به تخم مرغ بازي مشغول ميشد، باز
منجمباشياش در وقايع سال 1016 نوشته است:
«… شب بديدن آئين چراغان و
سير بازار با مخصوصان مشغول بود، و مقرر بود
كه در هر دكان يك جوان مقبول حاضر باشد، با
تخمهاي رنگين، حقا كه دكان بود كه از پاج و
شش متجاوز بودند، و چون كلب آستان علي
ميرسيد، به تخم بازي با جوانان مشغول ميشدند،
و آن جمع را به نوازشهاي شاهانه سرافراز ميساختند،
برخي را بخلع فاخر مناسب رنگ و وضع، و بعضي
را بنقود غني ميگردانيدند، و چند شب با سادهها
درين چراغان بودند، چه مجال عبور يك ريشدار
درين بازار نبود، و چند شب مخصوص زنان
ساختند ….»
33- ميرزا محمدعليخان شمس الشعراء سروش
اصفهاني و حاج ميرزا ابراهيم حسام الشعرا
مشتري طوسي. |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||