پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 79 ـ 189 و 190 (ارديبهشت 48 ـ تير و مرداد 57).

 

خلاصه: ش 164 (خرداد 55): 84-86. "عهد دقيانوس".

ريشه‌هاي تاريخي امثال و حكم

              «عهد دقيانوس»

 

مهدي پرتوي                

معاون رايزني فرهنگي سفارت شاهنشاهي - بغداد     

 

            بعقيده عوام‌الناس عهد دقيانوس از قديميترين عهود تاريخي است كه از ان عهد و عصر قدمي فراتر نمي‌توان نهاد، بهمين جهت هر وقت بخواهند قدمت و كهنگي شيئي يا مطلب و موضوعي را اثبات كنند در لفافه ظنز و طيبت به عهد مزبور اشاره ميكنند و ميگويند: مربوط بعهد دقيانوس است.

            اكنون ببينيم دقيانوس كيست و چه عاملي موجب شد كه بر سر زبانها افتد.

*

            بطوريكه در كتب تاريخي آمده است دقيانوس(1) مردي يوناني بود كه پس از اسكندر مقدوني در بلاد شام حكومت ميكرد. در عهد دقيانوس چند تن از مردم شام به توحيد گرائيدند و خداي تعالي را بشناختند. نام اين افراد بكاملترين روايات به اين شرح آمده است: مكسلمينا – تمليخا – مرطوس – نيرويس – كسطومس – دنيموس – ريطوفس – قالوس – محسلمينا.(2) كه به اصحاب كهف معروفند و خداي متعال در قرآن كريم آنها را در چندين آيه ياد كرد. دقيانوس آنها را حضار كرد و از كيش و آئينشان پرسيد. جواب دادند ما موحد هستيم و خداي ما خداي آسمان و زمين است. بجز او ديگري را خداي نخوانيم و ندانيم. دقيانوس آنها را بزندان انداخت و بند كرد و يكشب مهلت داد تا در عقيده و ايمان خويش تجديد نظر كنند شايد بكيش آباء و اجدادي برگردند. چون شب فرارسيد اصحاب كهف از زندان دقيانوس فرار كردند و در خارج شهر بكوه بيجلوس پناه بردند. نزديك كوه شباني بود به نام دنيموس كه گوسفندان را حراست و نگاهباني ميكرد. اصحاب كهف دين و آئين جديد را بر شبان عرضه كردند و از او پناه خواستند دنيموس شبان دين ايشان بپذيرفت و گوسفندان را به حال خود گذاشته با آنها در يكي از شكافها و غارهاي صعب‌العبور كوه كه دور از انظار عابرين بود پنهان شد.(3) بهمراه شبان سگي بود بنام قطمير كه هرچند آن سگ را مي‌زد بازنميگشت و با هفت تن اصحاب كهف به درون غار رفت. چون آنها بخفتند قطمير دستها پيش دراز كرد و چنانكه عادت سگ باشد دهن به سردست نهاده در خواب عميقي فرورفت. پس خدايتعالي جانشان بگرفت و مدت سيصد و نه سال در آن غار بودند. در طول اين مدت دقيانوس بمرد و ملوك و حكام ديگر يكي پس از ديگري آمدند و رفتند تا پس از انقضاي مدت مقرر يكتن از آنها به نام مكسلمينا بفرمان خدايتعالي زنده شد و بقيه را آواز داد. همه حتي سگ قطمير هم جان گرفت و برپاي خاستند. چون آفتاب نيمروز ديدند پنداشتند كه شب گذشته سپيده دم داخل غار شده بخفتند و اكنون بيدار گشتند. يكي از آنان به نام تمليخا چند درم به مهر و سكه دقيانوس ببازار برد تا آذوقه خريداري كند. خانه‌ها و بازارهاي شهر بنظر تمليخا عجيب آمد و از آن همه شرك و بت‌پرستي اثري نديد. نزديك نانوا شد و درم و سكه عهد دقيانوس نشان داد و نان خواست. نانوا گفت اين سكه از كجا آوردي؟ تمليخا جواب داد روز قبل از شهر بيرون بردم مگر مهر دقيانوس را نمي‌بيني؟ نانوا كه مردي عامي بود دقيانوس را نشناخت و نان نداد. نانوا و تمليخا سرگرم گفتگو و مشاجره بودند كه يكي از سرهنگان در رسيد و تمليخا را نزد حاكم شهر برد. حاكم شهر چون سكه دقيانوس بديد يقين كرد كه او جزء اصحاب كهف و از عهد دقيانوس است زيرا قصه ايشان را در انجيل خوانده بود. پس روحانيون مسيحي را احضار كرد تا جريان قضيه را خود از زبان تمليخا بشنود تمليخا در پاسخ روحانيون گفت: من و يارانم از ترس دقيانوس ديروز از اين شهر بيرون رفتيم و در كوه بيجلوس بغاري پنهان گشتيم. امروز از خواب برخاستيم و من به شهر آمدم تا با اين پولها نان و آذوقه خريداري كنم و امشب از اينجا برويم. حاكم شهر به تمليخا گفت: اي جوانمرد، يشارت باد ترا كه دقيانوس بمرد و از عهد دقيانوس تا اين ساعت مدت سيصد و نه سال ميگذرد. خداي عز و جل پيغمبري فرستاد بنام عيسي و قصه شما در انجيل آمده است. ما خداپرستيم و از دين عيسي‌به مريم پيروي ميكنيم. سالهاست چشم براه هستيم كه چه وقت از كهف بيرون ميآئيد. اكنون ياران تو كجايند؟ تمليخا گفت در كهف هستند. حاكم با عده‌اي سپاه و همراه سوار شد و با تمليخا بجانب كهف شتافت. چون به كهف رسيدند تمليخا داخل شد و دگرگوني جهان و مرگ دقيانوس و ظهور حضرت عيسي را به ياران خويش بشارت داد ولي پس از اين بشارت به امر و فرمان خداوندي در دم جان داد. ساير اصحاب كهف و حتي سگ قطمير نيز بيفتادند و جان بجان آفرين تسليم كردند. حاكم و همراهان آن شب تا صبح بدر كهف بماندند. چون روز شد و اثري از اصحاب كهف نديدند بدانستند كه بر طبق آنچه در انجيل آمد همگي پس از زنده شدن بمردند. «اندر كتاب سيرالملوك خواندم كه بيرون آمدند و پيش ملك رفتند. ملك ايشان را در كنار گرفت و قصه بگفتند. پس خدايتعالي رسول فرستاد و ايشان را مخير كرد بزندگاني كردن يا به بهشت و رضوان رسيدن. ايشان بهشت گزيدند و بمردند».(4) پس ملك فرمان داد در آنجا بنائي كنند و علامتي بگذارند و قصه اصحاب كهف را بر سنگي نقر كنند تا آيندگان بدانند كه اين كهف ايشانست و از شك و ترديد در بعث كه خداي تعالي مرده را زنده كند خارج شوند. اينكه در قرآن كريم آمد «ام حسبتم ان اصحاب المهف و الرقيم» منظور از رقيم آن نوشته است كه ايشان بنوشتند.»

            در خاتمه بي‌مناسبت نميداند كه نوشته نويسنده دانشمند محترم آقاي صدر بلاغي را كه مؤيد و مكمل داستان اصحاب كهف است در اينجا نقل كند:

            «افسوس نام شهري معروفست كه در آسياي صغير نزديك دهنه رود كايستر بفاصله چهل ميل بطرف جنوب شرقي ازمير واقع است. شهر افسوس از شهرهاي بسيار قديم و بتكده معروف آرتاميس يا ديانا و مجسمه آن در آنجا بوده و آثار حيرت‌انگيز آن بتكده هنوز باقيست و مردم آن شهر به علوم سحر و كهانت توجه و علاقه زيادي داشته‌اند. در روزگار روميان معمول چنين بوده كه والي آسيا بايد اولاً به شهر افسوس وارد شود و در آنجا زمام حكومت آن منطقه را به دست گيرد. داستان مهم و حيرت‌افزاي اصحاب كهف در همين شهر افسوس اتفاق افتاده و غار معروف به نام ايشان در دو فرسخي شهر واقع است و هنوز بصورت زيارتگاه و داراي احترام است. پادشاه معاصر اصحاب كهف كه ايشان از ستم او به غار پناهنده شدند دقيانوس يا ذوقيوس يا دسيوس(5) رومي است كه از سال 249 تا 251 ميلادي سلطنت داشته و با آنكه پادشاهي با تدبير بوده با نصاري بد رفتاري مي‌كرده و ايشان را در فشار و شكنجه ميداشته و به قيد زندان ميكشيده و بگرسنگي و تشنگي سياست ميكرده است. فشار و مظالم اين پادشاه در سال 250 ميلادي به اوج شدت خود رسيده بود و دور نيست كه اصحاب كهف در همين سال از دربار گريخته باشند اما آن پادشاه كه اصحاب كهف در روزگار او از خواب بيدار شده‌اند تئودوسيوس صغير(6) امپراتور مسيحي دولت روم شرقي بوده كه از سال 408 تا سال 450 ميلادي سلطنت كرده و در روزگار اين پادشاه عقيده معاد روحاني و انكار معاد جسماني رايج شده و حادثه اصحاب كهف براي ابطال اين عقيده و اثبات قدرت الهي بر معاد جسماني به ظهور پيوسته است».(7)

            در كتاب قصص قرآن اسامي اصحاب كهف نقل از كتب خارجي چنين آمده است:

Maximianus

2- ماكسيميانوس

 

Malchus

1- مالخوس

Denys

4- دنوسيوس

 

Marcius

3- مارسيانوس

Serapion

6- سراپيون

 

Jean

5- يوحنا

 

 

 

Constantion

7- كنستانتيوس

 

            شاردن راجع به سگ اصحاب كهف حكايتي خرافي نوشته است كه عيناً نقل ميشود:

            «ايرانيان ميگويند كه سگ مزبور در مغاره اصحاب كهف مدت سيصد سال مشغول پاسباني بوده است و هنگاميكه خداوند آنها را به بهشت انتقال ميفرمود سگ به دامن يكي از اصحاب چسبيد و بدينطريق با آنان به آسمان رفت و خدا وقتيكه حيوان را در عرش مشاهده كرد سئوال فرمود: قطمير؛ تو چگونه داخل بهشت شده‌اي؟ منكه ترا به جنت مياورده‌ام و اما مايل نيستم كه از اينجا بيرونت كنم ولي براي آنكه در اينجا تو و نيز مخدومين تو از حمايت محروم نگردند لازمست كه بر مقدرات مكاتبات و مراسلات حكومت كني و مواظبت نمائي كه چمدان چاپاران بهنگام خواب به سرقت نرود».(8)

            در پايان مقال اين نكته نيز ناگفته نماند كه قديمترين محقق دانشمندي كه در رذس يك نيئت علمي به بيزانس رفت و راجع به غار اصحاب مهف تحقيق كرد محمدبن موسي خوارزمي بود. «امپراطور بيزانس به اين هيئت كمك كرد و محمدبن موسي غار را با اجسادي در آن مشاهده كرد و در بازگشت گزارش آن را به خليفه الواثق داد»(9).

            خلاصه اين بود تاريخچه و علت تسميه «عهد دقيانوس» و قصه اصحاب كهف كه في‌الجمله قلمي گرديد.

 

پاورقي‌ها:

1-در مجمل التواريخ و القصص «صفحه 133» بنام ديقيوس و در دائره‌المعارف بريتانيكا بنام دسيوس آمده است.

2- ترجمه تاريخ كامل ابن اثير ج 1 صفحه 208.

3-در روضه‌الصفا «ج 1 صفحه 462» نام اين غار را قسيم ذكر كرده است.

4-    مجمل التواريخ و القصص صفحه 221.

5-Decius

6- Theodosius – G.

7- قصص قرآن صفحه 315.

8-سياحتنامه شاردم ج 2 صفحه 384.

9- مجله اطلاعات هفتگي شماره 1562 صفحه 26.