حكيميان، ابوالفتح. "تحقيق پيرامون افسانه زهره ومنوچهر". دوره14، ش165-166 )تير و مرداد 55): 49-56.

 

خلاصه: شرحي درباره زهره ياناهيد، منوچهر وآدونيس، ريشه اين داستان، بررسي ادبي وبررسي محتواي داستان.

تحقيق پيرامون افسانه «زهره و منوچهر»

 

دكتر ابوالفتح حكيميان

 

            چندين سال قبل هنگاميكه با يكي از مجلات معتبر شايتخت همكاري داشتم با استفاده از منابع مربوط به افسانه خدايان يونان و روم طي مقاله‌اي به اين نكته اشارت دادم كه مثنوي دلفريب «زهره و منوچهر» تماماً نه آنست كه شادروان ايرج ساخته و پرداخته است و در عين انتقال خلاصه‌الباقي داستان، از سخن‌پردازان نامور معاصر دعوت بعمل آمد كه تتمه داستان را چنانكه در افسانه‌هاي يوناني هست – و نه آنگونه كه در ديوان ايرج آورده و به اصطلاح خاتمه داده‌اند – پايان بخشد. اما تا هنگامي كه من در زمره نويسندگان آن مجله سرگرم كار و انجام وظيفه بودم احدي از فضلا و ادبا در آن اقتراح ادبي شركت نجستند و ناچار موضوع بع بوته فراموشي رها شد.

            سال گذشته در جريان تجليل يكصدمين سال ولادت ايرج از منبع موثقي آگاهي يافتم كه استاد مرحوم دكتر صورتگر يادآور شده بود داستان منظوم زهره و منوچهر، طابق‌النعل‌بالنعل از افسانه دلفريبي كه توسط شكسپير تحرير يافته و وسيله آن شادروان به فارسي، ترجمه و نزديك چهل سال قبل در مجله سپيده‌دم منطبعه شيراز چاپ و منتشر گرديده برداشته شده است و اين مسئله مرا بيش از پيش مطمئن ساخت كه ريشه داستان دلاويز زهره و منوچهر، همچنان در افسانه‌هاي يونان يا رم است كه شكسپير نيز به نوبت خويش، منظومه خود را از آن اقتباس و تحرير يا تنظيم كرده است. اينك پيش از آنكه با محتواي اثر شكسپير آشنا شويم خصوصيات اخلاقي قهرمانان داستان را مورد بررسي و شناسايي قرار مي‌دهيم.

 

زهره يا ناهيد

            صاحب برهان قاطع گويد: «زهره . . . به ضم اول، ستاره‌اي است معروف كه آن را ناهيد خوانند» آنگاه ر برابر ناهيد مي‌نويسد: «ستاره زهره را گويند و مكان او فلك سوم است» و ايرج برمبناي همين تعبير است كه از زبان زهره گويد:

روي  ترا  قبله  خود ساختم

                        من كه تو بيني به تو دل باختم

عاشق  و معشوق كن مردمم

                        حجله‌نشين     فلك     سومم

            اما زهره در اساطير يونان موسوم به آفروديت يا آفروديته، نزد روميان «ونوس» در ميان هر دو ملت ربه‌النوع عشق و زيبائي است. در فرهنگ اساطير يونان و رم، نشريه شماره 685 و 728 دانشگاه تهران درباره آفروديته آنگاه در مورد ونوس چنين آورده‌اند: «آفروديت ربه‌النوع عشق بوده و درباره تولد او دو روايت مختلف وجود داشته، عده‌اي او را دختر «زئوس» و ] ديونه[ و برخي وي را دختر اورانوس (آسمان) مي‌دانند . . . آفروديت كه به نام زن متولد از امواج يا متولد از نطفه خدا معروف شد . . . به محض آنكه از دريا بيرون آمد بوسيله نسيم مغرب به ] سيتر[ (از جزاير درياي اژه . . .) و پس از آن به سواحل قبرس هدايت شد. در آنجا خدايان فصول،‌وي را به گرمي پذيرفتند و پس از آرايش و لباس پوشانيدن به او وي را نزد خدايان خود بردند. افلاطون به وجو دو آفروديت اشاره مي‌كند يكي APH. Ourania  كه از اورانوس متولد شده و خداي عشق پاك بود و ديگر APH. Pandenienne  (يعتي آفروديت عوام) كه دختر ديونه و ربه‌النوع عشق عاميانه بوده است» و “Venus”  ربه‌النوع باستاني لاتن‌ها كه ظاهراً و در اصل، حمايت باغهاي سبزي را بعهده داشت. وي قبل از بناي رم، داراي رواقي در نزديكي Ardee  بود. ونوس در شمار خدايان بزرگ روم نبود و از دو قرن پيش از ميلاد، وي با آفروديت يوناني يكسان شناخته شد و شخصيت و داستانهاي آفروديت را به وي نسبت دادند . . .».

            با اينهمه پيش از يونانيان و روميان، اين الهه را به نامهاي مختلف در فينيقيه، كرت، ليدي، آسياي صغير و جاهاي ديگر پرستش مي‌كردند و همه جا او را به شاعرانه‌ترين صورت در جمع خدايان، تجسم مي‌دادند. در «مجموعه آثار تأليف و ترجمه» شفا، ذيل عنوان زهره در كتاب افسانه خدايان آمده است: ] زهره[ گل سرسبد خدايان و جذابترين و شاعرانه‌ترين آنهاست. اين الهه را بايد چاشني غذاي خدايان و شمع محفل آنها و گل عطرافشان گلزار المپ دانست زيرا از روز اول همه هنرمندان و ارباب ذوق يونان و غرب، همه جمال‌پرستان، همه عاشق‌پيشگان، همه شعرا و نويسندگان و نقاشان و مجسمه‌سازان، اين الهه را يكطرف گذاشته‌اند و تمام خدايان ديگر به اضافه خداي خدايان را يكطرف ديگر . . . از قديمترين آثار ادبيات و هنر يونان تا به امروز، همواره زهره بزرگترين منبع الهام نويسندگان و شعرا و هنرمندان بوده است. در آثار ادبي و هنري يونان قديم و روم جديد، هيچ قهرماني نقشي بزرگتر از نقش اين الهه بازي نكرده و هيچ شخصيت آسماني يا زميني به اندازه او موضوع شعر و نثر و تآتر و نقاشي و حجاري و ترانه‌هاي عاميانه قرار نگرفته است. عاليترين مجسمه‌هاي دوران كهن مجسمه‌هايي است كه براي اين الهه ساخته شده، عاليترين اشعار قديم يونان و رم به وصف اين ربه‌النوع اختصاص يافته، زيباترين معابد و زيباترين كاهنه‌هاي قديم مال زهره بوده‌اند.»

            «زهره» در داستاني كه ايرج ميرزا ساخته و پرداخته، دختر جواني زيبا، دلفريب، گستاخ، لوند، هرزه‌پو، هوسباز و افسونساز است كه موقتاً از كار در آسمان سوم يعني هدايت دلباختگان – خسته و درمانده شده و براي چند لحظه استراحت و گلگشت به سوي زمين شتافته است. اما طبيعي است زندگي الهه‌اي كه عشقبازيهاي مردم جهان به دستانسازي او صورت مي‌گرفت هرگز نمي‌توانست بدون عشق و هوسراني ادامه يابد. زيبائي وي چنان بود كه نه تنها در قلمرو خدايان، بلكه در روي زمين و دور از مقر خدايي او نيز كسي از جاذبه آن نميتوانست بركنار بماند. بدين جهت اين الهه زيبا و افسونگر ماجراهاي عاشقانه بسيار براي خود بوجود آورد كه مفتضحانه‌ترين آنها نظربازي با مريخ، خداي جنگ و آخرين آنها عشقبازي با «آدونيس» بود و همين ماجراست كه موضوع منظومه شكسپير و مأخذ افسانه زهره و منوچهر قرار گرفته است(1).

 

آدونيس و منوچهر

            ايرج در مثنوي خود نقشي را كه شكسپير به «آدونيس» داده به نام منوچهر پرداخته است. آدونيس در افسانه‌هاي يونان و رم به شكلهاي گوناگوني ظاهر شده نهايت در تمام آنها كودك بسيار زيبائي است كه محصول روابط نامشروع ميرا (Myrrha) دختر تئياس – پادشاه سوريه – با پدر خويش است كه پس از افسونها و نيرنگهاي دايه‌اش صورت پذيرفته بود. ماجراي اين روابط و افسانه تولد آدونيس تا حدودي كه مورد قبول محققان قرار گرفته در «فرهنگ اساطير يونان و روم» بدينگونه آمده است: «ميرا» با كمك Hippolyte  - دايه خود – به مقصود رسيد و دوازده شب با پدر درآميخته ولي در شب دوازدهم، تئياس بر نيرنگ دختر، وقوف يافت و با كاردي به قصد كشتن دختر، به تعقيب وي پرداخت. ميرا به خدايان پناه برد و خدايان، وي را به صورت درخت مر (Myrrhe) درآوردند. ده ماه بعد، شكافي در پويت درخت پديد آمد و پسري كه آدونيس نام گرفت از آن خارج شد» (ج 1 ص 23).

            منوچهر در داستاني كه ايرج ساخته و پرداخته است نايب اول تازه جواني است كه در يك روز آدينه به قصد سكار از شهر بيرون رفته است. چنين نورسيده‌اي طبعاً محبوب،‌آزرمگين، سر و گرم روزگار نچشيده،‌از لذات شيفتگي و سيدايي ناآگاه و ذاتاً رمنده، غيرقابل تسخير، بي‌اعتنا و در مواردي ترد و شكننده است. از سوي ديگر نايب اول عهد پهلوي بزرگ، تنها مي‌تواند افسري پاكدل، بي‌ريا، نسبت به شاه و ميهن از جان و دل صميمي و در قبال وطن وظيفه‌شناس و حافظ جان و مال و ناموس ساير مردم باشد.

            از موارد مشترك دو داستان ايراني و انگليسي – بل مهمترين آنها – اين است كه زهره يا ونوس، براي به دام انداختن و به زانو درآوردن معشوق خود، ترفندهاي بسيار به كار مي‌بندد اما سرانجام داستان هيچگونه شباهتي به هم ندارد.

 

ريشه داستان:

            همانگونه كه اشاره رفت ريشه داستان زهره و منوچهر، بطور قطع و يقين منظومه ونوس و آدونيس اثر ويليام شكسپير است كه براي اولين بار توسط مرحوم دكتر صورتگر به فارسي ترجمه و در مجله سپيده‌دم منطبعه شيراز چاپ گرديد. من با تمام جستجو و تلاش، به تهيه نسخه‌اي از مجله سپيده‌دم موفق نشدم(2) اما اگر فرض كنيم مجله مزبور، همزمان با پديدايي مثنوي زهره و منوچهر يعني 1304 شمسي چاپ مي‌شد استفاده شادروان ايرج از آن نشريه، قطعي به نظر خواهد رسيد. اما ايرج، پيش از آن ايام، با مجله بهار به مديريت مرحوم اعتصام‌الملك همكاري داشت و منظومه شاه و جام – اثر شيللر – را در يكي از شماره‌هاي مجله مزبور انتشار دده بود(3). از جانب دير در جنگها و تذكره‌هاي معتبري نيز كه پس از پيدايي زهره و منوچهر در ايران يا خارج از ايران انتشار يافته به مآخذ اين داستان اشارتي نرفته است. همچنين دانشمندان معاصر و معاشران و محشوران ايرج نيز – منجمله شادروان رشيد ياسمي مؤلف «ادبيات معاصر» كه بنا بر نوشته خود با سراينده زره و منوچهر، روابط فاميلي و مراودات دوستانه بسيار نزديك داشته‌اند- هيچكدام به مآخذ داستان اشارتي نكرده‌اند. با اينهمه سررشته منظومه ونوس و آدونيس را در كتاب افسانه‌هاي خدايان توان يافت آنجا كه مؤلف به صراحت مي‌گويد: «زهره . . . به دام عشق يك جوان زيباي ديگر از جوانان روي زمين افتاد كه ادونيس نام داشت و ايزن عشق او ماجراي شاعرانه ونوس و آدونيس بوجود آمد كه از زيباترين و دل‌انگيزترين افسانه‌هاي گذشته است و هزاران سال است كه الهام بخش شعرع و هنرمندان شده است اين همان داستاني است كه ايرج بنام زهره و منوچهر بصورت بسيار دلكشي به شعر فارسي درآورده است.».

            در اين كتاب، خلاصه داستان ونوي و آدونيس – بي‌آنكه مآخذ اصلي ترجمه يا اقتباس و نگارش روشن شده باشد – آمده است بعلاوه صرف نظر از ترجمه مرحوم دكتر صورتگر، دو فقره ترجمه ناتمام و نيمه تمام ديگر در دست است كه ضمن يكي از آنها از ابيات زهره و منوچهر، لابلاي عبارات منثور، جاي جاي استفاده و بدانها اشاره شده و در ترجمه ديگر، تنها بخش آخر داستان ونوس و آدونيس، نقل شده است اما مترجمان آنها مآخذ ترجمه خود را معرفي نكرده‌اند. به اين ترتيب متن اصلي اولين ترجمه فارسي آن، درست مانند موضوع داستان، به افسانه‌اي مي‌ماند كه دسترسي به آن براي پژوهشگران و جويندگان، سراب مي‌نمايد.

            از خصوصيات كتاب «سخنوران دوران پهلوي» كه در شهريور 1313 توسط دينشاه ايراني سيليستر انتشار يافت كه در مقابل هر بيت شعر فارسي، ترجمه انگليسي آن را نيز درج كرده‌اند و همينجاست كه براي نخستين بار مي‌بينيم منوچهر با نام ايراني خود ذكر گرديده ولي زهره به عنوان «ونوس» معرفي شده است.

            پس از اين ايضاحات اگر بخواهيم اسطوره ونوس و آدونيس را منبع داستان‌پردازس ايرج قرار دهيم ناچار بايد بپذيريم كه ايرج، خود، به يكي از متون خارجي – و ترجيحاً متن فرانسه ونوس و آدونيس – دسترسي داشته و پيش از آنكه توسط مترجمان ايران صورت پذيرد مورد الهام و استفاده قرار داده است.

            اينك براي آگاهي هرچه بيشتر خوانندگان عزيز، فشرده‌اي از داستان ونوس و آدونيس  شكسپير را ميآوريم:

            يك روز صبح بود كه زهره براي آنكه از نزديك به وضع عشاق دنيا رسيدگي كند به روي زمين آمد. وقتي كه از جنگلي مي‌گذشت ناگهان چشمش به جواني افتاد كه دنبال شكار مي‌تاخت و آنقدر زيبا بود كه به ديدن او تاب از زانوي الهه هوسباز رفت، هر قدر خواست به راه خود رود نتوانست. فهميد كه دلش به دام عشق اين جوان زيبا افتاده و بايد به هر قيمت شده است او را از آن خود كند. پس خود را به صورت زن جوان رهگذري درآورد و به دلبري از آدونيس پرداخت. اما آدونيس كه هنوز با عشق زنان آشنائي نداشت و از هوسهاي دل، بي‌خبر بود در برابر طنازي او  خونسرد ماند و آنقدر ناز او نياز زهره ادامه يافت كه الهه عشق به التماس افتاد و بالاخره نيز مجبور شد نيروي خدايي خويش را بكار برد تا او را رام خود كند.

            آدونيس قبول كرد كه ساعتي را در آغوش او بگذراند اما پس از اين ساعت عشق، زهره براي تنبيه او از آن همه ناز كه كرده بود موقتاً به آسمان رفت و آدونيس را كه تازه با لذت عشق، آشنا شده بود مشتاق خود گذاشت. آدونيش ديوانه‌وار، دنبال او به راه افتاد و زهره كه دلش در گرو مهر او بود دوباره به نزد وي آمد و مدتي با هم نرد عشق باختند. اما مريخ كه خيلي حسود بود نتوانست معشوقه خود را اسير عشق يك «بي‌سر و پاي» زميني ببيند. چند بار با ونوس، اوقات تلخي كرد و بدو گفت كه از اين جوان دست بردار اما زهره وي را تهديد كرد كه اگر پافشاري كند ديگر به سراغ مريخ نخواهد رفت. مريخ ناچار نقشه‌اي ديگر كشيد، يك روز به شكل گرازي درآمد و آدونيس را كه شكارچي زبردستي بود دنبال خويش به بيشه‌اي دور دست كشانيد و در آنجا ناگهان برگشت و او را با ضربتي كشنده به قتل رساند. زهره وقتي بدانجا رسيد كه خون آدونيس بر زمين ريخته و از آن گلي روئيده بود. آدونيس را با خود به آسمان برد و به صورت يكي از ستارگان درآورد و در خلوتگه عشق را نيز از آن پس به روي مريخ بست.

            در مقام مقايسه متون فارسي ونوس و آدونيس از يك سوي و تطبيق تمام داستان مزبور، با افسانه زهره و منوچهر از جانب ديگر، نتايج زير را مي‌توان بدست آورد:

            1- در افسانه يوناني، مريخ خداي جنگ يكي از عاشقان سينه چاك زهره معرفي شده و به شرحي كه گذشت هم به ناموس هفائيستوس – خداي زير زمين تجاوز و خيانت كرد و اين كار به رسوايي كشيد و هم در جريان عشق‌بازي ونوس با آدونيس وارد ماجرا شد و در شكل گرازي جوان زيباي شرمگين را پاي درآورد.

            در يادداشتهاي مؤلف افسانه خدايان، تمام اين مسائل جاي جاي آمده است اما در ترجمه يكي از مترجمان، مطلقاً نامي از مريخ و گراز در ميان نيست و تنها از مرگ منوچهر (= آدونيس) بدين شرح ياد شده ايت: «فهميد كه درنده‌اي پهلوي جوان را در نبرد دريده و اكنون بر روي زمين نيستي خسبيده است». در يك ترجمه ديگر، بي‌آنكه از مريخ، نامي در ميان باشد آدونبيس در شكارگان، با گرازي مواجه شده و از پاي درآمده و اين صحنه كاملاً عادي و طبيعي نمايانده شده است.

            اما در مثنوي زهره و منوچهر تا آنجا كه ايرج ساخته و پرداخته از وجود «رقيب» يا حريف كه باعث تزلزل خاطر منوچهر و تسليم وي در برابر هوسهاي زهره شود مطلقاً نامي در ميان نيست اما پروازندگان دنباله داستان از وجود مريخ – خداوند رزم – كه در فلك پنجم ساكن است نامي برده‌اند و اين مسئله برخلاف نظر برخي مؤلفان ترجمه احوال ايرج مي‌رساند كه آنان به مآخذ داستان، دسترسي داشته‌اند.

2-در افسانه يوناني، ونوس پس از كاميابي از آدونيس، به قولي خود را متوقتاً هماغوش مرگ مي‌كند و به قول ديگر او را

 به حال خود رها ساخته راهي آسمانها مي‌شود تا زهرچشمي ازو بگيرد و انتقام تحاشيها و تبريها را باز ستاند اما ازين مسئله در مثنوي زهره و منوچهر – تا آنجا كه ايرج ساخته – خبري نيست و در دنباله آن كه ديگران افزوده‌اند منوچهر پس از يك روياي طلايي و احتلام، ديده از خواب باز مي‌كند و همه چيز در تخيلات و اوهام، غرق و نابود مي‌شود.             

            3- افسانه زهره و منوچهر، رنگ ناب ايراني دارد و ضمن آن نه تنها حوادث داستان،‌توالي اصلي خود را از دست داده بل شادروان ايرج با بكار بردن اسامي و عناوين خاص ايراني به ترتيب: لاله‌زار، حضرت اشرف(4)، اركان سپاهي، قلعه بيگ، حاكم شرع، كمال‌الملك، دشتي، شخص ايرج، درويش خان، قمرالملوك و كلنل علي نقي خان وزيري، به اين داستان جذاب، صيغه ايراني كامل بخشيده است.

            4- در پايان متن ونوس و آدونيس گفته شده است كه پس از مرگ آدونيس ونوس بر بال كبوتران سفيد سوار شد و اين جهان پر درد و اندوه را بهقصد آسمان ترك گفت. در اساطير يونان، كبوتر نمايانگر ونوس است و ايرج نه در پايان – بل در اواسط داستان – از زبان زهره به كبوتر اشاره كرده و با نشان دادن آن دو به منوچهر در صدد رام كردن وي برآمده است:

حامل   تخت   من   نام‌آورند

                        آن دو كبوتر كه به شاخ اندرند

تخت مرا حمل دهند آن دوتا

                        چون سفر و سير  كنم در  هوا           

بر  سر تو  سايه  مهيا   كنند

                        گويمشان   آمده،  پر،  واكنند

            پردازندگان بخش آخر داستان نيز از وجود اين دو كبوتر، در خلال ابيات، بهره‌گرفته‌اند.

            5- عشق از نطر هر دو پردازنده ايراني و انگليسي – و ناچار يوناني – غرقابي مهيب و مهلكه‌اي پر ز نهيب است كه پاياني جز اندوه و افسوس ندارد و نخواهد داشت. اين مسئله نيز در منظومه شكسپير اواخر داستان و پس از مرگ آدونيس – آنجا كه زهره به نفرين عشق – يعني باعث و موضوع خدايي خود – مي‌پردازد بدينگونه آمده است: «كنون كه هزار افسوس تو مرده‌اي من انديشه مي‌كنم كه عشق، همواره با انده همراه خواهد بود، همواره با اشك آلوده خواهد شد، آغازش شيرين و فرجامش تلخ خواهد بود. هرگز در حد اعتدال نخواهد ماند، لذت عشق هرگز به اندوه و محنتش نخواهد رسيد، همواره ناپايدار، دروغين و پرنيرنگ خواهد ماند. چون غنچه‌اي ناشكفته به يكدم خواهد پژمرد، ريشه‌اش زهرآگين و شاخه‌اش گرانبار از ميوه‌هاي فريبنده خواهد بود. عشق، تواناترين كسان را ناتوان خواهد ساخت، بخردان را به خاموشي و بي‌خردان را به ياوه‌سرايي واخواهد داشت. عشق، سستي‌انگيز و آشوبگر و مايه هرزگي و گستاخي خواهد بود. مردم را زا خشم، ديوانه و از نرمخويي ابله خواهد ساخت. جوانان را هرزه و پيران را طفلخو خواهد كرد(5)». اما اين مسائل در جريان داستان زهره و منوچهر – آنجا كه از شيفتگي و شيدايي خود به جان آمده بدينگونه ياد شده است.

باد  بر  او   لعنت  و  نفرين  من

                        گرچه   همه  عشق  بود  دين  من

قسمت او جزغم  و  زحمت مباد

                        داد به من چون غم و زحمت زياد

عشق، خوش آغاز و بدانجام  باد

                        تا   بود   افسرده   و   ناكام    باد

بي‌سببي خوشدل و بي‌خود ملول

                        باد،  چو   اطفال  هميشه   عجول

خادمه‌اي    بلهوس   آشفته   نام

                        پهن  كند بستر  خوابش  به  جام

خوف  و رجا  چيره بر او دمبدم

                        باد    گرفتار   به    لاو    نعم

 

بررسي ادبي

            برخي مؤلفان ترجمه احوال و محققان آثار ايرج نقائصي را كه از نظر ادبي بر سروده‌هاي وي وارد اسشت برشمرده‌اند من‌جمله آنكه ايرج در پاره‌اي موارد، حرف عين را به جاي همزه وصل بكار برده درنتيجه تلفظ آنرا ساقط و به عبارت ديگر ترك اولي كرده است. يا آنكه برخي كلمات فارسي را به سياق جمع تكسير عربي آورده يا الفاظي نظير «فقط» را كه از نظر مرحوم بهار، استعمال آنها در كلام منظوم، نارواست بكار بسته يا الفاظ زائد نظير «مرورا» و «مرمرا» را كه توللي آنان را ساروج ادبي ناميده به شعر خود راه داده است.

            با توجه به اينگونه مسائل كه ناظر بر جنبه‌هاي فني، بديعي و صناعي شعر است در سراسر منظومه زهره و منوچهر، تنها دو نكته به نظر نگارنده رسيد كه طبعاً در مقابل دنيايي ذوق و هنر كه در بافت مثنوي زهره و منوچهر به كار رفته بس ناچيز و معدم است. نخست آنكه در بيت: «هر رطبي را كه نچيني بوقت – حيف شود بر سر شاخ درخت» وقت با درخت نمي‌تواند قافيه باشد. بيت مزبور در تمام منابع مورد جستجو و مطالعه من – كه از چهل و چهار سال پيش تا كنون تأليف يافته به همان شكل آمده است و من هرچه فكر كردم براي كلمه وقت (يا وقه) نتوانستم قافيه مناسبي پيدا كنم مگر آنكه بگوييم ايرج در منظومه جذاب زهره و منوچهر، آنچنان در بكار بردن زبان عوام و صناعت سهل و ممتنع خود را غرق و كحو كرده كه وقت را «رخت» آورده است. دوم آنكه در بيت: «ماچ‌كن از گونه سيمين من – گاز بگير از لب شيرين من» سيمين و شيرين قافيه قرار گرفته است در حالي كه پس از حذف ياء و نون نسبت، سيم و شير نمي‌توانند قافيه باشد و جاي ترديد نيست كه «شيرين» معادل حلاوت بر اثر غلبه استعمال، نقش اصلي خود را از دست داده است كما اينكه در فارسي، بار ديگر آن را با ياء نسبي درآورند و «شيريني» خوانند.

 

بررسي محتواي داستان

            صاحب افسانه جادويي زهره و منوچهر در حق منوچهر گويد: «گرچه به قد اندكي افزون نمود – سن وي از شانزده افزون نبود» در حاليكه داستان، مطلقاً پيرامون يك نايب اول يا به اصطلاح امروز، ستوان يكم دور ميزند كه صاحب مهميز و واگسيل‌بند است و يك فرد شانزده ساله نه تنها نمي‌تواند ستوان يكم باشد بل حتي به خدمت زير پرچم نيز فراخوانده نمي‌شود. جاي ديگر از اين منظومه آمده است: «گفت و نگفته است يقيناً دروغ – تازه رسيدي تو به سن بلوغ». من فكر مي‌كنم سرايندگان پايان داستان، به اين نكته توجه داشته و به همين لحاظ مثنوي را در مرحله‌اي تمام كرده‌اند كه منوچهر پس از احتلام، از روياي طلائي بيدار ميشود و همه چيز در اوهام فرود مي‌رود و با اين ترتيب مي‌توان گفت كه جوان نورسيده، داشتن درجه و مقام افسري را نيز چون عشق‌بازي زهره، در خواب و خيال ديده است.

            نكته ديگر ناشي از بيتي است كه ايرج درباره زهره سروده است و ميگويد: «چاشني خان طبيعت منم – زين سبب از بين خدايان زنم» در حالي كه بين خدايان يونان، زنان ديگر نيز وجود داشته‌اند و خواننده علاقه‌مند مي‌تواند در اين مورد به افسانه‌هاي خدايان يونان قديم مراجعه كند.

            گذشته از اين دو مسئله برخي ابيات يا مصراعهاي مثنوي زهره و منوچهر تكراري است و اين ابيات نيز در تمام نسخه‌هاي مورد مراعه نگارنده آمده است پس جاي هيچ شبهه نيست كه موضوع، ناشي از بي‌دقتي نسخه‌برداران يا متصديان چاپ نمي‌تواند باشد و طبعاً تكرار مضامين، موجب سستي كلام و توالي آن ميگردد. به اين ابيات توجه فرماييد: «عذر چه آرد به كسان روي من – يك منم و چشم همه سوي من» (ص 199 اولين چاپ ديوان ايرج. هديه آقاي خسرو ايرج) «چشم همه دوخته بر روي من – يك منم و چشم همه سوي من» (ص 200 همان ديوان) همچنين بيت: «آهچه غرقاب مهيبي است عشق – مه لكه پر ز نهيبي است عشق» در سروده‌هاي ايرج هنگامي آمده است كه زهره با وسوسه و نيرنگهاي خود او را براي ربودن يك بوسه فريفته است و پردازندگان الباقي داستان، دوباره آن بيت را بي‌كم و كاست در پايان آورده‌اند.

            تعداد ابيات مثنوي زهره و منوچهر براي نگارنده روشن نشد. مؤلف سخنوران ايران در عصر حاضر، آنرا «در حدود» 525 ياد كرده است و طبيعي است كه با تعيين رقم دقيق، قيد ابهام «در حدود» جايز نيست. اگر قول دينشاه ايراني سيليستر مؤلف «سخنوران دوران پهلوي» را بپذيرم كه گفته است آخرين بيت مثنوي زهره و منوچهر، «خلق بسوزند به راهش سپند – تا نرسد خوي خوشش را گزند» بدانيم بر مبناي اولين چاپ ديوان ايرج ميرزا – هديه خسرو ايرج – تعداد ابيات برابر رقم 244 خواهد بود. مؤلف افكار و آثار ايرج، آخرين بيت را «من گل روي تو نمودم پديد – خار تو بر پاي خود من خليد» دانسته است و با ابياتي كه افزون از نسخه آقاي خسرو ايرج آورده تعداد آن را به رقم 342 رسانده ايت. مؤلف «ايرج و نخبه اثارش» از ميان اين مثنوي با صراحت تمام 419 بيت را از آن ايرج و 76 بيت ديگر را محصول فكر ديگران دانسته است كه جمعاً برابر رقم 495 بيت ميگردد. به اين ترتيب در حالي كه هنوز بيش از يك قرن از پيدايش اين نوآفرين شعر ايران نمي‌گذرد و خوشبختانه نوادگانش حي‌و حاضر و برخي محشوران و معاشرانش در قيد حيات هستند معلوم نيست زهره و منوچهر، متضمن چند بيت است و آخرين بيتي كه ايرج ساخته و پرداخته و كدام و آنچه بعدها سرايندگان ديگر افزوده‌اند كدام است؟ آنچه مسلم است كساني كه اين شاهكار كم‌نظير را به ذوق خود پايان داده‌اند با تمام ابتكارات و ظرفكاريها نتوانسته‌اند چنان صاحب كلام اصلي از عهده تكميلي داستان – كما هو حقه – برآيند و با توجه به متن يوناني ونوس و آدونيس از يك سوي و شيوه سخنپردازي ايرج از حانب ديگر آن را خاتمه دهند. اين است كه نگارنده همچنان اعتقاد دارد اين، وظيفه جامعه ادب و زبان فارسي است كه داستان زهره و منوچهر را سرانجام بخشند(6).

 

پاورقي‌ها:

1-    ماجراي عشق‌بازيها و هوسراني‌ها زهره نه چندانست كه بتوان آنها را در يك مقاله جا داد.

خدايان المپ تقريباً همه،  عاشق زهره بودند اما ميان همه آنها، اين الهه جمال، نصيب زشترين و دورافتاده‌ترين همه – يعني

 هفائيستوس خداي زير زمين – شد كه دائماً در تاريكي مشغول آهنگري بود. هفائيستوس، هم مي‌لنگيد و هم بسيار زشترو بود ولي ژئوس صلاح ديد كه آفروديت زيبا را به زني به او دهد زيرا معتقد بود كه اين شوهر زشترو قدر چنين زني را بهتر خواهد دانست و او را از هر جهت راضي نگه‌خواهد داشت. اما آفروديت كه دلي عاشق‌پيشه داشت و اين همه خدايان زيبا را در اطراف مي‌ديد كه همه با چشم هوس بدو مي‌نگرند، نمي‌توانست به همين شوهر زشتروي خود – كه غالباً هم در المپ نبود اكتفا كند بدين جهت خيلي زود در خود المپ با چند تن از خدايان زيبا و جوان زيبا روي نرد عشق باخت. اولين  رفيق او، مريخ – خداوند جنگ – بود كه نگاههاي خريدارانه زهره، او را از راه بدر برد و يك شب در غياب شوهر او را به بستر خود كشيد اما هفائيستوس كه توسط رب‌النوع فصول، از روابط آندو آگاه شده بود براي دستگيري آنان، دامي ترتيب داد كه از طرز كار آن تنها خود وي اطلاع داشت و يك شب كه زهره و مريخ در بستر خواب بودند تور را به روي آنان كشيد و همه خدايان را به گواهي خواند. پس از اين عشقبازي شرمناك، آفروديت به قبرس گريخت و مريخ به تراس رفت. مع‌هذا همانگونه كه طي مقاله خواهيم ديد وقتي زهره آدونيس را به دام عشق خود كشيد مزيخ بار ديگر وارد صحنه شد و حادثه‌اي پديد آورد كه اثر آن تا روزگار باقي است همچنان بجا خواهد ماند.

2-    يكي از مؤلفان آثار ايرج، ضمن مآخذ كار خود، از مجله سپيده دم به مديريت فتح‌الله مشيري و چاپ سال 1326 تهران

 نام برده است ولي متأسفانه از اينكه مجله مزبور، چگونه و از چه نظر مورد استفاده قرار گرفته در آن كتاب، بحثي نرفته است.

3-    ر . ك: دخستين كنگره نويسندگان ايران، تيرماه 1325. چاپ 1326. صفحات 138 و 139.

4-    «بيند اگر حضرت اشرف مرا – اشاره به اعليحضرت پهلوي است كه در آن زمان سردار سپه و فرمانده قواي ايران بوده»

 (سخنوران ايران در عصر حاضر. ح . ص 21).

5-    ايرج ميرزا. ص 253 با اندكي تصرف.

6-    در تحرير مقاله مزبور از منابع زير بهره‌برداري و به آنها استناد شده است:

*سخنوران ايران در عصر حاضر. جلد اول. نگارش و تأليف: محمد اسحاق. معلم زبان و تاريخ ادبيات فارسي در دارالعلوم

 كلكته. چاپ اول. دهلي 1351 هجري.

*سخنوران دوران پهلوي. جلد اول. تأليف: «دينشاه» ايراني سيليستر. اول شهريور 1313 مطابق 21 سشتمبر 1933. (با ترجمه

 انگليسي صفحه به صفحه) ص 130 الي 174.

*ادبيات معاصر. تأليف رشيد ياسمي. طهران 1316 شمسي. (درين كتاب، زهره و منوچهر، مسكوت است).

*افسانه خدايان (از مجموعه آثار تأليف و ترجمه شجاع‌الدين شفا). تاريخ ندارد.

 *فرهنگ اساطير يونان. ترجمه دكتر احمد بهمنش. انتشارات دانشگاه تهران.

*افكار و آثار ايرج. هادي حائري (كورش). چاپ دوم 1334.

*ايرج و نخبه آثارش. مؤلف: غلامرضا رياضي. چاپ اول 1342. ص 136.

*تحقيق در احوال و آثار و افكار و اشعار ايرج ميرزا و خاندان و نياكان او. دكتر محمدجعفر محبوب. 1342.

*كليات تمامي ديوان ايرج ميرزا ملقب به جلال‌الممالك. هديه: خسرو – ايرج. تاريخ ندارد.