سهيلي خوانساري، احمد. "جلال‌الدين محمديزدي منجم‌شاه‌عباس بزرگ". دوره 14، ش 167 (شهريور 55): 28-31.

 

خلاصه: سرگذشت ملاجلال‌منجم شاه عباسي و ذكر وقايعي چندازطالع‌بيني او چون:‌داستان خواستگاري دختر احمدخان براي صفي‌ميرزا، مانع شدن ملاجلال ازسفر شاه‌عباس به خراسان، يوسفي تركش دوزاز پيروان محمود پسيخاني و فضل‌استرابادي از فرقه "نقطوي" و "حروفيه" ،‌معرفي پسر ملاجلال كه اونيز منجم بود.

جلال‌الدين محمد يزدي منجم شاه عباس بزرگ

 

احد سهيلي خوانساري

 

            يكي از منجمان مشهور دوران سلطنت شاه عباس اول «995-1038 ه» جلال‌الدين محمد يزديست كه به ملا جلال منجم – معروف شده است.

            ملا جلال در علوم فلكي و تنجيم در عهد خود استادي نامدرا بود و ميان اقران از همه پيش، بهمين سبب به دربار راه يافت و سالها در سفر و حضر در جنگ و صلح و بزم و رزم با شاه عباس همراه و هرگز از او جدا نميگرديد و شاه در هر كار مهم با ملاجلال مشورت ميكرد و بي‌صوابديد او تصميم قاطع نميگرفت.

            ملاجلال در سال 994 وقتيكه شاه عباس فرمانرواي خراسان بود و خلع پدر را از سلطنت در تنور دماغ مي‌پخت بشاهزاده جوان پيوست.

            پادشاهان صفوي همه پايبند احكام نجومي بوده و به رأي منجمين عقيدتي خاص داشتند. شاه عباس ميان سلاطين صفوي بيش از همه معتقد مسايل نجومي و غرائم و طلسمات بود بهمين دليل اكثر امور سلطنت و حتي لشكركشي بي‌طلسم و رمل و استخراج طالع و احكام نجومي و تعيين ساعات سعد انجام نميگرفت چنانكه براي استخلاص آذربايجان از دست سپاه عثماني و لشكركشي بدانجا در سال 1009 از شيخ بهائي طلسم گرفت و توفيق يافت و نيز در باب وصل عروسي قاضي امين يزدي كه به وي دلبستگي فراوان پيدا كرد و شيفته وي شده بود و او به عشقبازي با شاه تن در نميداد از شيخ بهائي طلسم ميخواست و سيخ ابا داشته از اين كار دوري ميجست و بالاخره بنا به قول صاحب كشف‌الرمل به باباشاه اصفهاني خطاط مشهور كه در اين فن نيز استاد بود متوسل گرديد و بعد از چند روز كارش راست شد و عروس قاضي امين در چهار باغ خود را بپاي شاه انداخت و از بيتابي خويش سخن راند و سالها معشوقه شاه عباس بود از اين رو ملاجلال و امثال وي در نظر شاه احترامي خاص داشتند.

            بغير از ملاجلال منجمان ديگر نيز در خدمت شاه عباس بودند از جمله ملاظفر جنابدي معروف را مي‌توان نام برد ملاظفر چهارده سال بعد از ملاجلال بشاه عباس پيوسته بود يعتي در سال 1008.

            ملاجلال به سبب ذوق فراوان به ادب و تاريخ بعد از آنكه در مسلك مقربان پادشاه درآمد ثبت حوادث و اهم اخبار سالانه سلطنت شاه عباس را وجهه همت ساخت و سوانح ايام پادشاهي وي را بطور اختصار برشته تحرير درآورد كه بنام تاريخ عباسي مشهور شده و همين يادداشتهاست كه زواياي تاريك سلطنت اين پادشاه عيار را براي محققين روشن ساخته است.

            ملاجلال در نظم اشعار هم ذوقي وافر داشت و گاه باقتضاي حال بيت و شعري ميسرود. در تاريخ او به اشعار شيرين و نغز برميخوريم و در نقل حوادث ماده تاريخهاي شيوا از شعراي معاصر خود آورده است چنانكه در سال 997 كه رأي شاه عباس به ريش خود تعلق گرفت و تمام بزرگان به تبعيت از شاه ريش تراشيدند وي ماده تاريخي بديع يافته به نظم درآورده است كه در اينجا نقل مي‌كنيم.

تراش   مويم   آمد   سال   تاريخ

                        تراشيدم چو  موي  ريش از  بيخ

            كه تراش مويم به حساب جمل سال 997 ميشود.

            و اين ريش‌تراشي پس از ده سال در سنه 1007 بر حسب حكم شاه عمومي شد و در شهر جار زدند كه همه مردم مكلفند ريش خود را بتراشند حتي علما و صلحا و سادات.

            و در خدمت شاه همواره مأمور خدمات مهم بود چنانكه در سال 999 شاه عباس كنيزي با مرواريد و انگشتري و بعضي تحف به خواستگاري دختر خان احمد براي صفي ميرزا به گيلان روانه ساخت و چون خواستگاري بدين طريق مقبول طبع خان احمد نبود آزرده خاطر شد و كنيز را بي نيل مقصود از سبزه ميدان لاهيجان برگرداند و اين عمل خان اسباب تكدر خاطر شاه عباس گرديد، ملاجلال به شاه عباس عرض كرد عمل خان احمد بد واقع نشده قطع نظر از دختري خان احمد دختر وي دختر عمه شماست و دختر دختر شاه طهماسب در عراق از ترك و تاجيك سيد و فاضل و عالمي نبود كه كنيزي به طلب چنين امر جليل و خطيري روانه كرديد سخن ملاجلال در اين مقام مستحسن افتاد شاه فرمود فرهادخان قرامانلو(1) براي انجام اين امر روانه گيلان شود لكن چون عبدالمؤمن خان اوزبك لشكر به خراسان كشيده بود و فرهادخان مأمور لشكركشي بدان سمت شد شاه مولانا جلال‌الدين محمد منجم را جهت خواستگاري مأمور رفتن گيلان فرمود در اين موقع همه جا در تاريخ خويش ملاجلال خود را پيرغلام قديمي مي‌خواند و پيداست در اين زمان از وي سن و عمري گذشته بود كه بتقريب نمي‌توان كمتر از شصت سال دانست.

            داستان خواستگاري دختر خان احمد براي صفي‌ميرزا بآساني پايان نپذيرفت وقايعي بار آورد كه به آوارگي خان احمد كنتهي گشت و دودمانش برافتاد چه بهر صورت خواستگاري دختر بهانه‌ئي بيش نبود.

            ملاجلال باتفاق بيست تفنگ‌چي قمي و تحف و هدايائي براي خان احمد و امرا و وزراي او روز يكشنبه بيست و ششم جمادي‌الاولي سال 999 روانه گيلان شد و پنجشنبه هشتم جمادي‌الثاني خدمت خان احمد رسيد و او را به خلع فاخر التفاتي شاه سرافراز ساخت اما خان احمد به ملاجلال گفت مولانا به بازي دادن من آمده‌ئي يا به بازي دادن لشكر من ملاجلال به پاسخ ميگويد بخيرخواهي شما آمده‌ام خان احمد جمعي را به حفظ و حراست ملاجلال مقرر داشت و سه روز از پاسخ صحيح در باب خواستگاري غفلت ورزيد لكن ملاجلال نامه‌ئي بوي نوشت كه تغافل شما سبب زيان و ضرر خواهد شد تأخير در اين امر روا مداريد.

            خان احمد ميدانست چاره جز اطاعت ندارد ملاجلال را طلب كرد، حرف از مدعا گفت و بعد از قيل و قال بسيار خان رضا داد و ملاجلال برگشته رضا نامه بنظر شاه عباس رساند و دگر بار در خدمت اعتمادالدوله ميراز حاتم بيگ(2) و شيخ بهاءالدين محمد و شيخ حسن و ميرزا ابراهيم همداني جهت انجام تشريفات عقد بگيلان رفت و پي از انجام مقصود برگشت ولي شاه عباس با اينهمه مقدمات به عقد دختر خان اكتفا نكرد و لشكر به گيلان كشيد و آنجا را تصرف كرد و خان احمد ناگزير دست از خان و مان شسته از راه دريا فرار كرده بعثماني پناه برد عجب‌تر آنكه دختر خان احمد با صفي ميرزا نساخت و عاقبت شاه او را گرفت.

            در سال 100 دولتيارخان سپاه منصور از امراي نامدار شاه طهماسب كه سابق در خدمت سلطان حمزه ميرزا(3) بود در اين عهد در ابهر و زنجان و جزين از شاه‌دوستي غفلت كرد دست تطاول دراز كرده راه عصيان پيش گرفت شاه عباس حسين‌خان شاملو سردار مشهور را مأمور دفع او ساخت حسين‌خان لشكر كشيد او را محاصره كرد شاه به ملاجلال گفت از روي رمل معلوم كن آيا حسين‌خان بر آن جماعت مستولي خواهد شد يا نه ملاجلال بعد از ملاحظه احكام به عرض رساند كه غلبه حسين‌خان بسيار دور مينمايد باز شاه فرمود اگر اردو در اين محل بگذارم و با مردم كاري متوجه شوم بي‌توقف قلعه را خواهم گرفت يا نه چون رمل و طالع مسأله وصل طاله هر سه مخبر به تسخير بود ملاجلال عرض كرد روز دوشنبه نهم رمضان‌المبارك فتح ميشود شاه در غره رمضان متوجه تسخير قلعه شد اردو را گذاشت و بديدن قلعه رفت اتفاقاً نزديك به غروب دولتيار غافل از آمدن شاه عباس به عزم فرار با سه تن از قلعه بيرون آمد شاه عباس او را ديده دستگير كرد و بطلب لشكر فرستاده فردا صبح قلعه را به يورش گرفته خراب نمود.

            در همين سال فرهاد خان مأمور بجنگ با عبدالمؤمن خان اوزبك شد در نيشابور از پيش سپاه اوزبك برخاسته اكثر احمال و اثقال گذشته متوجه عراق گرديد چون فرهادخان مورد توجه بود شاه اين عمل را مستحسن دانست فرهادخان عريضه به شاه نوشت و رفتن به خراسان شاه را التماس كرد ملاجلال مانع رفتن شد و چون فرهادخان در اين جنگ بدنام شده بود بعرض رساند كه شما از ملاجلال چرا نمي‌پرسيد كه سبب چه بود كه مانع رفتن پادشاه به خراسان شد اگر شاه عالم‌پناه متوجه خراسان مي‌شدند بر سر من چنين نمي‌آمد و من بدنام فراري نمي‌گرديدم و اسفرائن از دست نمي‌رفت شاه عباس ملاجلال را طلب كرد و سبب پرسيد ملاجلال در جواب گفت كه فردا پادشاه را عارضه‌ئي پديد مي‌شود في‌الواقع خان راضي بودند كه شاه را در خراسان اين حالت روي نمايد و اوزبك زور آورد يا بايد گريخت و يا در قلعه متحسن بايد شد فرهادخان گفت اين حالت كي به شاه روي ميآورد، ملاجلال گفت نزديك است فلان روز كه يكشنبه 26 ذيقعده بود عارضه روي نمود و امتدادش باعث برهم خوردن سرحدات شد و از اطراف براي تحقيق حال پادشاه ايلچيان آمدند و چون حقيقت حال به عرض رسيد رأي همايون اقتضا كرد كه از سراي سلطنتي بيرون آيند و در ايوان چل ستون ايلچيان را كه از هرجا آمده بودند بار دهند و آتش فتنه‌ها را بآب ديدن پادشاه فرونشانند.

            در سال 1001 ستاره‌ئي پديد آمد كه دليل تغيير و تبديل پادشاه عصر بود ملاجلال در تاريخ خود نوشته است مقارن اين حال يوسفي تركش‌دوز و برادرش كه در الحاد تصانيف داشتند آوردند رأي اين پيرغلام جلال منجم در علاج آن ستاره بدين قرار گرفت كه شخصي را چند روز پادشاه مي‌بايد كرد و چون چند روزي بگذرد او را بايد كشت تا اثر آن ستاره ظاهر شود بنائاً عليهذا يوسفي را روز پنجشنبه هفتم ذيقعده پادشاه ساخته و شاه عباس را از پادشاهي معزول كردند چنانكه ركن‌الدين مسعود كاشي در قطعه‌ئي بدين معني اشاره كرده گويد:

هزار  ملحد  چون  يوسفي  مسلمان كرد

            شها  توئي كه در اسلام  تيغ  خونخوارت

دمي كه حكم  تواش  پادشاه ايران   كرد

            جهانيان  همه رفتند  پيش  او   به  سجود

ولي به  حكم تو آدم سجود  شيطان كرد

            نكرد   سجده  آدم به  حكم  حق  شيطان

            و روز يكشنبه دهم همان ماه يوسفي را به طالعي كه مقتضي بود از تخت بزير آورده كشدند و شاه عباس به طالع سعد بر تخت سلطنت جلوس كرد و پس از آن هر چند جستجو كرند آن ستاره را نيافتند.

            يوسفي از پيروان محمود پسيخاني و فضل استرآبادي بود كه فرقه نقطوي و حروفي بدان منسوبند و در عهد صفويه ان فرقه قدرتي يافته زياد شده بودند و شاه عباس از آنان هركجا يافت بكشت و كتابهاي آنانرا بسوخت.

            اسكندر بيگ در عالم آراء ماجراي يوسفي تركش‌دوز را چنين نوشته است:

            چون در اين سال منجمان القاء كردند كه آثار كواكب و قرانات علوي و سفلي دلالت بر افناء و اعدام شخص عظيم‌القدر از منسوبات آفتاب كه مخصوص سلاطين است مي‌كند و محتمل است كه در بلاد ايران باشد و از زايجه طالع همايون استخراج نموده بودند كه تربيع نحسين در خانه طالع واقع شده اختر طالع در حضيض زوال و وبالست و مولانا جلال‌الدين محمد يزدي منجم كه در اين فن سرآمد زمان و در استدلالات احكام نجومي مقدم اقران است آن نحوست را بدين تدبير دفع نمود كه حضرت اعلي در آن سه روز كه معظم تأثير قران و تربيع نحسين است خود را از سلطنت و پادشاهي خلع نموده شخصي از مجرمان را قتل بر او واجب شده باشد به پادشاهي منسوب سازند و در آن سه روز سپاهي و رعيت مطيع فرمان او باشد كه صدق امر پادشاهي از او به فعل آيد و بعد از سه روز آن مجرم را به شحنه نحس اكبر قران و جلاد حادثه دوران سپارند كه به قتلش بپردازد همگنان اين رأي را صائب شمرده قرعه اختيار به نام يوسفي تركش‌دوز افتاد كه در شيوه الحاد از رفقا پاي پيشترك مي‌نهاد بنابرآن از زمره ملاحده مذكور يوسفي مزبور را به اردو آوردند حضرت اعلي «شاه عباس» خود را از سلطنت و پادشاهي خلع نموده اسم پادشاهي برآن خون گرفته اطلاق فرمودند و تاج شاهي بر سرش نهاده اثواب فاخره در او پوشيدند و در روز كوچ بر استر بردعي با زين و لگام مرصع سوار كرده اعلام پادشاهي را بر سرش افراختند و جميع امراء و مقربان و اهل خدمت با لشكر و قشون به آئين مقرر در ملازمتش كمر بسته به منزل مي‌رسانيدند و در ديوان‌خانه همايون فرود آورده اطعمع و اشربه مي‌كشيدند و شب قورچيان عظام عساكر منصور، بكشيك قيام مينمودند و آن بيچاره عاقبت كار خود را فهميده آن سه روز را به فراغت گذرانيد و حضرت اعلي در آن سه روز با دو سه جلودار و خدمتكار يكه‌سوار گرديد اصلاً به تمشيد امور سلطنت نمي‌پرداختند مولانا يوسفي در سر سواري جناب مولانا جلال منجم را ديده به او گفته بود اي حضرت مولا چه به خون ما كمر بسته‌ئي يكي از ظرفا با جناب مولانا خوش طبعي نموده بود كه يكي از علامات پلدشاهي اجراي حكم است و تا عنايت هيچ حكمي از اين پادشاه مصنوع صادر نگشته چون شما را مساعي قتل خود ميداند اگر پيشتر از آنكه او به قتل رسد به قتل شما فرمان دهد به جهت تحقق امر پادشاهي ناگزير است كه به امضاء رسد شما را در اين دو سه روزه احتياط لازمست جناب مولانا را از ساده‌لوحي اضطراب عظيم دست داده در آن سه روز بتفرقه خاطر گذرانيد مجملاً بعد از سه روز از لباس مستعار حيات عريان گشته از تخت بر تخته افتاد بعد از واقعه مذكور حضرت اعلي مجدداً بر مسند فرماندهي جلوس فرمودند.

            عقيده شاه نسبت به ملاجلال چندان بود كه او را از اكثر بزرگان عزيزتر ميشمرد و اگر به سببي ميرنجيد براي رضاي خاطرش از هيچ مرحمت در خقش مضايقه و كوتاهي نميكرد در سال 1004 در جنگ دوم شاه عباس با عبدالمؤمن خان اوزبك در سبزوار كه منتهي به قتل جمع كثيري از اهل قلعه شد و اين خبر را ملاجلال بعرض شاه عباس رسانيد ملاجلال مورد عتاب و خطاب فرهادخان سردار مشهور قرار گرفت و فرهادخان براي رفع انفعال خود سخنهاي كنايه‌آميز به ملاجلال گفت ملاجلال آزرده خاطر شد از مجلس شاه برخاسته به منزل رفت روز ديگر شاه عباس بخانه او رفته ويرا نوازش كرد و به انواع مهرباني رفع ملال از او فرمود.

            در سال 1005 در حضور شاه عباس مذكور شد كه جمعي از ملازمان ترياكي‌اند شاه عباس فرمود كه ملازمان ما هركس ترياكيست يا ترك ترياك كند يا به اوزبك رفته زبان بياورد يا مواجب ايام گذشته را باز دهد من ترياكي و بي‌هنر را نگاه نميدارم اين سخن باعث شد كه اكثر از ترياك گذشته حتي ملاجلال منجم كه نوزده سال بود اعتياد داشت.

            در سال 1007 شاه عباس اراده كرد در استرآباد دولتخانه بسازد براي خريداري زمين ملاجلال را بدانجا فرستاد و او به استرآباد رفته با رضاي مردم زمين براي دولتخانه خريد.

            در سال 1008 وقتيكه شاه عباس عازم خراسان بود بيش از ورود به مشهد مبتلا به تب گرديد و چند روز بستري شد دوربار تب قطع كرد و عود نمود ملاجلال از روي طالع به شاه وعده كرد كه اين تب سوم ندارد و عود نمي‌كند همانطور شد و شاه سلامت خويش باز يافت و ملاجلال به جايزه و الطاف شاهانه سرافراز گرديد.

            در سال 1009 شاه به ملاجلال صراحي و پياله عنايت فرمود و توبه او را با اين التفات شكست.

            در سال 1017 ميرحيدر معمائي. بابا سلطان قمي. ملاجلال در چهار باغ مأمور چيدن طعام شدند شاه قاب بره از ميان طعام بيرون آورده به ملاجلال داد كه پاك كند چون پاك كرد شاه فرمود كه ملاجلال چكاره است ملاجلال قاب انداخته گفت عاشق شاه فرمود ميرحيدر چكاره است عاشق برآمد و باباسلطان نيز عاشق برآمد چون ملاجلال قاب براي شاه انداخت دزد برآمد فرمودند بارك‌الله شما عاشقيد و ما دزد ميرحيدر گفت دزديد اما دل دزد شاه عباس فرمودند مير غلط كرده دل دزد نيستم شاه دزدم.

            در سال 1018 شاه عباس براي تجديد رصدخانه مراغه ملاجلال را همراه شيخ بهائي و عليرضاي عباسي روانه مراغه نمود و آنان طرح تجديد و عمارت آنجا را كرده و برگشته بنظر شاه رساندند.

            در ماه رجب سال 1028 كه شاه عباس از مازندران به اصفهان بازگشت پيش از ورود به شهر از ملاجلال خواست كه ببيند ساعت براي ورودش سعد است يا نه و چون ملاجلال گفت كه اينكار تا سه روز ديگر صلاح نيست با آنكه جمع زيادي از بزرگان سران طوايف و مردم شهر به استقبال آمده و ميدان نقش جهان و بازارهاي اطراف آن را چراغت كرده بودند به اصفهان داخل نشد و به حكم ملاجلال سه روز در باغي بيرون شهر به سر برد و پس از آن هم پنهاني داخل شهر شده و بدولتخانه رفت تاريخ عباسي شامل وقايع بعد از درگذشت شاه طهماسب در سال 948 و حوادث دوران سلطنت شاه عباس تا سال 1020 ميباشد و چون ملاجلال در سال 1028 وفات يافته است بعيد نيست كه بقيه وقايع و تاريخ يعني از سال 21 تا 28 را توفيق نگارش نيافته و يا اگر نوشته باشد به بياض نيامده است.

            ملاجلال پسري بنام كمال داشت كه او نيز منجم بود و اواخر عمر پدر به دستگاه سلطنت راه يافت و او نيز مانند پدر تاريخي بنام لب‌التواريخ برشته تحرير درآورد كه نسخ متعدد آن در كتابخانه‌ها ديده شده. در اين كتاب كمال منجم وقايع تاريخي را از آغاز خلقت تا سال 1063 به اختصار مرقوم داشته و در حوادث سال 1028 اين تاريخ نوشته است با كسب اجازه شاه عباس عازم زيارت كعبه شده و يك سال بعد يعني در 1029 مراجعت كرده و هنگام درگذشت پدر در اصفهان نبوده است. و در سال 1058 كه مرتضي قليخان به سپهسالاري قندهار سرافراز گرديده شاه عباس ثاني او را روانه قندهار فرموده و ساعت و وقت چنگ را كمال منجم براي مرتضي قليخان تعيين كرده است و كمال پسري بنام جلال دارا بود كه او رساله‌ئي در كرامات شاه عباس او نگاشته و اين جلال تا زمان سلطنت شاه سلطان حسين در قيد حيات بوده است.

 

پاورقي‌ها:

            1- فرهادخان قرامانلو از امراء و سرداران بسيار مقرب و مورد علاقه شاه عباس در اوائل سلطنت بود در سال 1007 بفرمان شاه در هرات كشته شد.

                2- حاتم بيگ اردوبادي اعتمادالدوله و وزير اعظم شاه عباس از كلانترهاي اردوبا بود ابتدا وزير بكتاش خان حاكم كرمان شد در سال 1000 بوزارت اعظم رسيد بيست سال وزارت كرد كفايت و صداقت و كارداني بسيار داشت در سال 1019 سكته كرد و درگذشت.

                3- سلطان حمزه ميرزا برادر بزرگ شاه عباس بود ابتدا وي ولايت عهد شاه سلطان محمد شد در سال 994 بدست خداويردي دلاك بقتل رسيد.