|
|
||
بيهقي،حسينعلي. "مجموعهاي از ترانهها". دوره 14، ش 167 (شهريور 55): 71- 76، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه: معرفي مجموعهاي از ترانهها كه با خطي خوش نوشته شده و نام گوينده و يا گويندگان آنها مشخص و پيدا نيست. |
|
|
|
مجموعهاي
از ترانهها حسينعلي بيهقي
مركز مردمشناسي ايران
«ترانه» بخش از انديشه و فرهنگ مردم را
تشكيل ميدهد و از هر جهت شايان تحقيق و
بررسي است. ترانه زبان حال مردم است و گوشههائي
از زندگي آنان را كه تاريخ ناديده انگاشته
است براي ما باز ميگويد. به اينجهت ترانه
مانند بخشهاي ديگر ادبيات عامه در صورتيكه
به دقت گردآوري و با رعايت شئون علمي تجزيه
و تحليل شود به روشنگري تاريخ اجتماعي كمك
خواهد كرد. ترانه بازگو كننده واقعيتهاست.
در ترانه «از هرچه هست» سخن گفته ميشود و
ترانهسرا زندگي را صادقانه و صميمانه –
آنچنان كه وجود دارد- توصيف ميكند. به
اينجهت بسياري از دقايق مادي و معنوي
زندگي را ميتوان در ترانهها جست. ***
آنچه خواهيد خواند مجموعهايست از
ترانهها كه با خطي خوش بر ورقي چند نوشته
شده بود و حيف بود كه بگذاريم دست حادثه آن
را به نابودي كشاند.
نام گوينده يا گويندگان اين ترانهها
را نميدانيم. اصولاً بيشتر ترانهسرايان
گمنام ماندهاند. تنها ترانههاشان بجا
مانده است. در يكي از ترانههاي اين
مجموعه از «تركي» نامي سخن رفته است كه
شايد بتوان او را گويندهي اين ترانهها
دانست:
و چنانكه در ترانهيي ديگر ميخوانيم
گوينده اين ترانهها گذرش به هند افتاده
است. از دست فلك مينالد كه او را از يار
جدا ساخته و در ديار هند او را خوار و
همسايه با غيرمسلمان كرده است. و نيز
گوينده متدين به اسلام و پيرو مذهب تشيع ميباشد
بخاطر اينكه در دو ترانه آخر مجموعه، از
علي(ع) و دوستي با وي سخن گفته است. جز اين
اطلاع ديگري از زندگي ترانهسرا نداريم.
كسي هم كه ترانهها را با خط خوش نوشته است
درين مورد سخني نميگويد. وي در شرح
مختصري كه به دنباله ترانهها آورده
درباره انگيزه گردآوري اين مجموعه چنين مينويسد:
«از كثرت افسردگي و پريشاني حواس و فزوني
ناملايمات كه ازين روزگار و اهل آن در اين
قليل مدت عمر خود ديده و كشيدهام خواستم
ساعتي خاطر خود را مشغول سازد به تحرير اين
ورقه اشتغال ورزيد. تحريراً في ليله شنبه
شانزدهم شهر ذيحجهالحرام با قلم شكسته و
قلب افسرده قلمي گرديد . . .». ميبينيم
گردآورنده اين ترانهها براي فراغ خاطر و
سرگرمي به نوشتن اين مجموعه پرداخته و
خواسته است ساعني خود را مشغول سازد. تاريخ
روز و ماه را ذكر ميكند ولي وقتي نوبت به
سال ميرسد بدون توجه از آن ميگذرد و اين
مسأله كار را بر ما مشكلتر ميسازد زيرا
باعث ميشود ما زمان نگارش اين مجموعه را
هم ندانيم علاوه بر اينكه از نام و نشان و
زمان زندگي ترانهسرا هم بيخبريم.
همه ترانههاي اين مجموعه به زبان
رسمي و كتابت سروده شده است. در آن اثري از
گويش و لهجه محلي خاصي نميبينيم. وزن اين
ترانهها كامل است و جملگي همان وزن ويژه
ترانه (مفاعيلن مفاعيلن فعولن) يا (مفاعيلن
مفاعيلن مفاعيل) را داراست. ر ضمن از لحاظ
قافيه هم در آنها اشكالي نميتوان جست.
بعضي از ترانهها از لحاظ قالب، زيبا و از
نظر محتوا غني است. برخي ديگر را در سطحي
پائينتر مييابيم. ترانههاي اين مجموعه
يكدست نيستند و سراينده آنها را هم شاعري
توانا نميتوان بشمار آورد. خواننده
نبايد آن سادگي و برهنگي را كه ويژه ترانههاي
روستائي است ازين مجموعه توقع داشته باشد
چون نيازي كه شاعر را به سرودن واميدارد در
بيشتر اين ترانهها احساس نميتوان كرد.
با اينهمه بررسي ترانههاي اين مجموعه هم
از نظر لفظ و قالب و هم به لحاظ محتوا
ميتواند جالب توجه باشد.
در بعضي ازين ترانهها با تشبيهات و
استعارات زيبا و در عين حال آشنا روبرو ميشويم.
«آشنا» به اينجهت كه در آثار ادبي گذشته با
تمام اين تركيبات برخورد ميكنيم و
برايمان تازگي ندارد مثل: نخل اميد، لعل ميپرست،
ترك چشم مست، نخل قد، شميم زلف، نكهت باد
صبا، گلبن وصل، خمخانه توحيد، خم وحدت و . .
.
گاهي نكاتي را كه شعرا و نويسندگان
قديم در آثارشان بكار ميبردهاند مورد
استعمال سراينده اين ترانهها قرار گرفته
است. مثل ذكر «خدا را» بجاي خدا در بيت (بت
سنگين دل ظالم خدا را – مكش از خنجر هجران
تو ما را). يادآوردن كلمه «بهل» در مصرع (بهل
بينم جمال عالمآرا) به معني بگذار و بنه و
نيز بكار بردن «استي» در كلمات «افسرستي»
و «كمترستي» آنهم بصورت غلط بخاطر اينكه
عبارت با كلمات «مثل» و «چون» و كلماتي
ازينگونه همراه نيست.
ضمن بكار گرفتن اينگونه اصطلاحات و
تركيبات، نمونهايي از عبارات و واژههاي
عاميانه هم در اين ترانهها به چشم ميخورد
مثل: «شوخ و شنگ»، «بلاگردان»، «بيمروت»،
«طفلي» به جاي طفوليت و به معني هنگام
كودكي در بيت (تب عشقت به مغز استخوانم – ز
طفلي منزل و مأوا گرفته)، «خان و مان» «نمك
بر زخم پاشيدن» در مصرع (نگفتم زخم جانم را
نمك پاش)، «خراب كردن» به معني نابود كردن
در مصرع (خرابم ساختي از يك نگاهت)، «در بدر»،
«پيچ و تاب» و عباراتي ديگر ازين نوع.
در اين ترانهها نظير بيشتر ترانهها
«مخاطب» هم وجود دارد. سراينده كسي را
مخاطب قرار ميدهد و راز دل را با او در
ميان ميگذارد و يا به سوي او نياز ميبرد.
در ترانههاي اين مجموعه با مخاطبهايي
به اين ترتيب برخورد ميكنيم: خداوندا،
عزيزان، مسلمانان، فلك (فلك آزار من كردي
تو كردي)، دلا، دلبرا، اي دلبر، نگارا،
بتا، پريرويا.
مجموعه حاضر مانند بيشتر منظومههاي
فارسي با نام و ثناي خداوندگار آغاز ميشود.
در همين قسمت ترانههايي به چشم ميخورد كه
در آنها نصيحتي و عبرتي گنجانده شده است كه
خواننده را از ارتكاب گناه ميترساند و در
ضمن آنان را به بخشش پروردگار اميدوار
ميكند.
پس ازين با ترانههايي روبرو هستيم كه
در آنها سخن از عشق رفته است آن هم نه عشقي
عرفاني و آسماني بلكه عشقي جسماني و
يكطرفه كه ريشه در زمين دارد.
درين ترانهها معشوق، دست نيافتني
ترسيم شده كه هيچ به عاشق روي خوش نشان نميدهد
و به اصطلاح به او محلي نميگذارد. معشوق
سنگيندل است. با دل فولادين با عاشق ميجنگد
با خنجر هجران او را ميكشد و با يك نگاه
زندگيش را تباه ميسازد.
معشوق «پريزاد» است، چشم عاشق تاب
جمال عالمآرايش را ندارد. نامهربان و بيوفاست.
عاشق خيلي ضعيف است. هميشه ديده خونبار
دارد. بدنام و رسواي خاص و عام است. مانند
گوي در زلف چون چوگان يار سرگشته است. خراب
يك نگاه اوست و هميشه چشمانش چون حلقه بر
درست. متوقع نيم نگاهي است كه هيچگاه ميسر
نميشود.
به لحاظ شناخت ذوق زيبائيشناسي و
پسند مردم، تأمل درين ترانهها ميتواند
سودمند باشد زيرا در اينها از چگونگي
زيبائي زلف، چشم، چهره، لب، قد و قامت
آنطور كه مورد پسند مردم زمان بوده ياد شده
است: معشوق بلند قامت رعناست. قدش نخل را به
ياد ميآورد. زلفانش مانند چوگان است. بوي
مشك ميدهد. طره گيسويش پر پيچ و تاب است.
چهرهاش لطافت گل و تابندگي خورشيد را
داراست. چشمان سياه دارد و . . . خلاصه
خواننده با مطالعه دقيق وصفهايي كه از
معشوق شده ميتواند چهره او را آنچنان كه
مورد پسند مردم زمان سراينده بوده ترسيم
كند.
نكته ديگري كه بايد در بررسي مضامين
اين ترانهها از آن ياد كرد شكوه و شكايت
از فلك كجرفتار و چرخ غدار است كه
سراينده تمام بيچارگي و گرفتاري خود را به
آن نسبت ميدهد. اين «فلك» است كه او را بيخان
و مان ميكند. با او سر جنگ دارد. او را آواره
و دور از وطن كرده و در كمينگاه به قصد جان
او نشسته است. اين موضوع يعني ناليدن از
فلك و زمان و گردون در بيشتر آثار ادبي اعم
از كتبي و شفاهي ديده ميشود و اين نشان
دهنده ذهن قاصر و غيرعلمي است كه سعي دارد
علل نابسامانيها را در ماوراء طبيعت جستجو
كند.
در پايان مجموعه، دو ترانه به چشم ميخورد
كه سراينده از علي(ع) و مهر و علاقه به او
ياد كرده و به دوستداران وي مژده بهشت داده
است. مجموعه با ترانهاي متضمن دعا پايان
ميپذيرد. دلا
تا چند در
غفلت بخوابي-دمي
بيدار شو بر
رخ زن آبي سوي
خمخانه توحيد
بشتاب- بنوشا
از خم وحدت
شرابي --
***-- عزيزان
از جفاي
چرخ گردون-دلي پيوسته
دارم زار
و محزون ز
بيمهري اين
چرخ جفا
كار-بجاي اشك از
چشمم رود خون --
***-- اگر
ملك جهان
را پادشاهي-و
گر دارنده
تخت و
كلاهي كند
جانت چو
از تن عزم رفتن-نخواهي
برد همره
پر كاهي
--
***-- عزيزان
چون كنم منچونكنم چون-دلي
دارم ز
دست يار پر
خون دلم
در سينه دايم
ميزند جوش-زنم
گردن فتد
از سينه
بيرون --
***-- مسلمانان
دلي دارم
پر از
غم-ولي از
غصه نتوانم
زدن دم ز
دست غم
دلي مجروح
دارم-كه غير از مي ندارد
هيچ
مرهم --
***-- چه
خوش باشد بتا
فصل بهاري-كنار
سبزه طرف
جويباري تو
با من
باشي و من با
تو باشم-تو ميخواهي
و من بوس و
كناري --
***-- دلم
تا زير
زلفت جا
گرفته-ز پستي
كار او
بالا گرفته تب
عشقت به
مغز استخوانم-ز
طفلي منزل
و مأوا
گرفته --
***-- دل
سخت تو فولاد است يا سنگ-كه
داري دايماً با
ما سر
جنگ خلاصي
نيست از دام
تو كس را-به هر موي
تو صد دل
گشته آونگ
--
***-- بت
سنگين دل
ظالم خدا
را-مكش از
خنجر هجران
تو ما را نباشد
نيم جو
در دل تو را رحم-مگر
باشد دلت
از سنگ خارا --
***-- نگار
شوخ شيرين
كار بد خو-دل
سنگين تو
سنگ است يا
رو اگر
تو قصد
قتل ما
نداري-چرا پيوسته داري
چين بر
ابرو --
***-- سلال
زلف مشكين
تو ما را-ز خود كرده
خجل مشك
ختا را شميم
زلف مشكينت
نموده-معطر
نكهت باد
صبا را
--
***-- به
قربان دو
چشمان سياهت-خرابم
ساختي از
يك نگاهت به
اميدي كزين كوچه بيايي-دو چشمم
منتظر مانده
به راهت --
***-- بيا
اي دلبر
جانان تركي-بلاگردان
جانت جان
تركي به
راهت منتظر چون حلقه بردر-بمانده
ديده
گريان تركي --
***-- بيا
اي دلبر
جانانه
من-به مهماني
شبي در
خانه من منور
كن ز خورشيد
جمالت-رواق و
منظر كاشانه
من --
***-- نگار
شوخ و
شنگ مهجبينم-بيا
تا قد
رعنايت
ببينم ببوسم
آن لب
شكر فشانت-گلي
از گلبن
وصلت بچينم |
|
تو
تا از رخ نقاب افكندي اي دوست- به گيتي
انقلاب افكندي
اي دوست ز
تاب طره
پر پيچ
و تابت- مرا در
پيچ و تاب افكندي اي دوست
--
***-- بيا
تا سرو
بالايت ببينم
- به زير
سايه قدت
نشينم بگيرم
در بغل
نخل قدت را -
رطب از
لعل لبهايت
بچينم --
***-- پريويا
مرا آرام
جاني- نه تنها جان من
جان جهاني پري
گر نيستي اي
بيمرومت- چرا
مردم چشمم
نهاني --
*** فلك
آزار من كردي
تو كردي- مرا دور
از وطن كردي تو
كردي كبوتروار
در پرواز
بودم- به پاي
من رسن
كردي تو كردي --
*** فلك
با من چرا دايم
به كيني- به قصد جان
من اندر
كميني ز
كجرفتاريت سيرم
من از جان- الهي خير
از جانت
نبيني --
***-- بتا
در بند
زلفينت اسيرم-
نموده ترك
چشمت دستگيرم بجان
من تو رحمي كن خدا را- بيا بوسي
ز لبهايت
بگيرم --
***-- خوشا
روزي كه آيي
در وثاقم- رهايي بخشي
از درد
فراغم بدست
خود اگر زهرم
خوراني- ز شكر
خوشتر آيد
در مذاقم --
***
-- بيا
اي شوخ شيرين
كار مهرو- دمي با
من نشين زانو
به زانو بهل
بينم جمال
عالمآرات- لبت را
بوسم و زلفت
كنم بو --
***-- خداوندا
تو علامالغيوبي-
به عيب
خلق ستارالعيوبي
من
از ثقل
گنه باكي
ندارم- يقين
دانم كه
غفارالذنوبي --
***-- خداوندا
به حق
نيكمردان- به سوز
سينههاي دردمندان نيم
بر درگهت چون
مرغآبي- مرا در
آتش قهرت
مسوزان --
***-- ملايك
چون گل آدم سرشتند- در آن گل تخم غم را نيز كشتند غم
اولاد آدم
را سراسر-
به كل
او را به نام من نوشتند --
***-- فلك
باشم جدا از يار تا كي- به شهر
هند باشم
خوار تا كي ندارم
همدمي جز گبر و ترسا- شوم همسايه
با كفار
تا كي --
***-- فلك
بيخانمانم كردي
آخر- جدا از همدانم
كردي آخر چون
مرغي ودم اندر
آشيانه- جدا از
آشيانم كردي
آخر --
***
-- فلك
نخل اميدم بيثمر
كرد- ز خان و
مانم آعر دربدر
كرد دعا
كردم كه دور
از يار باشم- دعايم ديدي
چون آخر
اثر كرد --
***-- به
عشقت دلبرا
بدنام گشتم- بگيتي
شهره
ايام گشتم به
پيشاني نهادم
داغ عشقت- عجب
رسواي خاص وعام گشتم --
***-- عزيزان
ديده خونبار
دارم- شكايتها
من از
اغيار دارم چگونه
همچو بلبل من
ننالم-كه يك گل
دارم وصد خار دارم --
***-- ترا
گفتم مرا آرام
جان باش- نگفتم زخم
جانم را نمك
پاش نهان
كردم ز مردم
سرعشقت- تو كردي عاقبت
سر مرا فاش --
***-- اگر
داراي تاج
و افسرستي-
وگر مالك
به صد گنج
زرستي اگر
در سينهات مهرعلي نيست - به روز حشر
از سگ كمترستي --
***-- اگر
درويش خاكستر
نشيني- و گر محتاج يك
نان جويني اگر
مهر علي
در سينه داري- به جنت
همنشين حور عيني --
*** -- الهي
از تو خواهم دين و ايمان- رهايي
ده مرا
از چنگ شيطان گناهانم
زلطف خود ببخشاي-
مرا در
آتش قهرت
مسوزان --
***
-- |