گودرزي، فرامرز. "زندگينامه و كارنامه ادبي طالب آملي شاعرهنرمندي كه شايسته اين فراموشي نيست". دوره 15، ش 168 (مهر 55): 62-69. 

 

خلاصه: بحثي پيرامون جنون طالب دراواخر عمرصرفأ بخاطر خاموشي متهم به جنون شد با ذكر نمونه‌هائي از اشعارش وتخلص "آشوب" كه طالب با اين تخلص شعر مي‌گفته.

زندگينامه و كارنامة ادبي طالب آملي

       شاعر هنرمندي كه شايستة اين فراموشي نيست «10»

 

 

دكتر گودرزي

طالب و جنون – بعضي از تذكره‌نويسان عقيده دارند كه طالب در اواخر عمر دچار جنون و اختلال حواس شده، تا روز مرگ با پريشاني و اختلال مشاعر دست بگريبان بوده است از جمله محمد عارف شيرازي در لطائف‌الخيال مي‌نويسد: «اتفاقاً از چشم زخم روزگار آسيبي از صدمة سودا باو رسيده مجنون شده دو سه سال در كسوت جنون خون در كاسة مجنون مي‌كرد». بعضي ديگر از تذكره‌نويسان نوشته‌اند كه او مدتها از شعر و شاعري دست كشيده، خاموشي اختيار كرده است. در اين مورد نصرآبادي عقيده دارد كه: «سودائي بهمرساند و مدتي خاموش بود چنانچه خود ميگويد:

از ما خطي بمهر خموشي گرفته‌اند

ما را زبان شكوه ز بيداد چرخ نيست

*   *   *

دماغ وقت ندارم بهانه ساخته‌ام»

به‌صد زبان به خموشي چوشانه ساخته‌م

مطالعه دقيق آثار طالب نشان ميدهد كه نظريه دسته دوم، كه نوشته‌اند «سودائي بهم رساند و مدتي خاموش بود» قابل قبول‌تر است. قصد اين نگارنده آن نيست كه جنون را براي طالب لكة ننگي بدانم و براي پاك كردن آن تلاش كنم يا ازين نظريه كه طالب در اواخر عمر مبتلا به جنون نبوده دفاع نمايم، چون اختلال مشاعر و بيماريهاي رواني همانند ساير امراض هر آن ممكن است گريبانگير آدمي شوند و در برابر ابتلا به اين عوارض فقير و غني، خرد و كلان يكسانند بنابراين اگر شاعر پراحساس و زودرنجي چون طالب با آن همه ناكاميها، در اواخر عمر مجنون شده باشد چيزي از مقام ادبي او كاسته نمي‌شود، ولي اگر منصفانه قضاوت كنيم مي‌بينيم علت آنكه عده‌اي او را مجنون به شمار آورده‌اند چيزي جز حساسيت و زودرنجي و طرز تفكر او كه با قراردادهاي اجتماعي زمانه‌اش مطابقت نمي‌كرد، نبوده است. طالب پس از رسيدن به مقام ملك‌الشعرائي به ثروت بيكراني دست يافت و داراي زندگي پر زرق و برق درباري شد. چون مرد با شخصيت و سخاوتمندي بود علاوه بر آنكه با گشاده‌دستي گذران مي‌كرد و زندگي خود را به عاليترين وجهي ميگذرانيد، به شعرا و هنرمندان و ايرانيان تازه وارد به هند نيز كمك مالي مي‌كرد و خرج راه بسياري از آنانرا كه عازم وطن بودند ميپرداخت. رسيدن به عاليترين درجات در شعر و شاعري بدست آوردن مقامي حساس در دربار باشكوه جهانگير و ثروت و مكنت فراوان، باعث شد كه طالب، با همه حسن خلق و سلوك و مردمداري خويش، مانند بسياري از ابناء زمانه در مورد شعر و شاعري دچار عقده خودبزرگ‌بيني شود و كوچكترين انتقادي را به شديدترين وجهي پاسخ دهد! به شعر قصيده مانند زير كه نمونه خوبي از طنز در آثار طالب و گواه درستي نظريه بالاست توجه فرمائيد:

به لفظ ناس، به معني تمام نسناسند

معاندان  كه  مرا  دلخراش  انفاسند

كه در  مجاور  گلزار  دهر،  كنَّاسند

بزعم خود همه گلچين عقل وزان غافل

به‌بين كه‌اين‌دوسه‌مجهول‌درچه وسواسند

ز اهل نظم شناسند خويش را هيهات

وگر نتيجه علم است، شخص افلاسند

اگر غنا گل جهل است ، عين  استعنا

كنند  زيست ،  كجا  از  مقوله  ناسند

همه به نفس نباتي  و  روح  حيواني

تهي  ز  حَّس  و  بهايم تمام حسَّاسند

تميزشان ز بهايم  بدين  بود  كايشان

كه  اين  خران همه سودگران كرباسند

باطلس سخنم دست‌رد نهند و سزد

از آن  چو ساية من بنگرند ،  بهراسند

تمام ديو نژادند  و  من عزايم خوان

خموش طالب كاينان غريب  اجناسند

بوصفشان جگر نطق را چه ميكاوي

چنانكه مي‌بينيم طالب در پايان اين اشعار كه بيش از بيست بيت است خاموشي! اختيار نموده و ناقدان اشعار خويش را لايق فحش بيشتري ندانسته است و اگر به ابيات زير از شعر فوق توجه كنيم مي‌بينيم كه طالب در سرودن اين اشعار طنزآلود زياد مقصر نبوده، زيرا ناقدان شعر او كساني بودند كه از خوان نعمت و محبت او برخوردار شده با اينحال از عيب‌جوئي و ايراد و انتقاد دست نمي‌كشيدند و طالب در برابر مهربانيهائي كه بايشان كرده بود، انتظار نمك خوردن و نمكدان شكستن را نداشت:

به سينه‌هاشان كز كينه خصم انفاسند

چومن زساده دلي تخم‌مهر افشاندم

كه  اين سياه دلان در تجسس داسند

هنوز تخم‌وفا پاره‌اي بدست منست

طالب در ابتدا انتقادات را بخوبي تحمل ميكرد و در هر مورد پاسخ مناسبي ميداد كه اغلب طنزآلود و نيش‌دار بود، ولي بعدها بواسطه گرفتاريهائي كه در مقام ملك‌الشعرائي داشت و شايد تنگ حوصلگي و كمي وقت، در برابر بيشتر انتقادات سكوت اختيار مي‌كرد، و در برابر ناقدان اشعار خويش كه بعضي بجا و بسياري بيجا و از روي غرض و حسد، بر شعر او ايراد ميگرفتند، خاموشي مي‌گزيد. تكرار اين خاموشيها باعث شد كه بعدها بآن لباس جنون بپوشانند و بگويند «سودائي بهمرساند و مدتي خاموش بود» و در حقيقت اين «سودا» چيزي نبود جز آنكه طالب خود را «اَبَر مرد» شعر پارسي در آندوران ميپنداشت و ناقدان خود را كوچكتر از آن ميدانست كه به پاسخ گوئيشان برخيزد. براي آنكه با نمونه‌اي ازين انتقادات آشنا شويم قسمتي از مكالمه طالب با شيخ فيروز منشي از تذكرة مخزن‌الغرائب نقل مي‌شود: شيخ فيروز منشي ميگويد كه به طالب «گفتم پريروز كدام شعر ملازمان در محفل پادشاهي مذكور بود كه فضلاي فصيح زبان و» «شعراي بليغ بر آن گرفتي كردند؟ – خواند:

گر بمهرم گرم ميسازند بوئي ميدهم

عنبر افسرده‌ام در پرده دارم بوي خوش

«نواب‌خاني آصف مكاني فرمودند كه افسرده بر چيزي اطلاق توان كرد كه خشك» «شود و بهم برآيد! و عنبر اين قسم نيست!! فضلا و شعرا همه تصديق قول ايشان نمودند!! » معلوم مي‌شود كه حضرات ادبا و فضلا بجاي آنكه جانب حقيقت را بگيرند طرف نواب آصف مكاني را گرفته‌اند! و طالب را حيران و تنها و مظلوم برجاي گذاشته‌اند!! و الا همه ميدانستند كه عنبر تا گرم نشود و نسوزد بوئي به مشام نميرساند و عنبر را در حالت عادي «افسرده» خواندن خطا نيست. نكتة ديگري كه از گفتگوي طالب با منشي فيروز ميتوان دريافت آنستكه در مقابل اينگونه منتقدان و اين قبيل انتقادات چاره‌اي جز خاموشي و دم در كشيدن نيست. علاوه بر خاموشي و سكوت گاه و بيگاه، مطالعه دقيق آثار طالب نشان مي‌دهد كه او در عين آرامش ظاهري و خوش‌خلقي و مهر و محبت بيدريغ خويش به اين و آن، خاطري آشفته داشته و سركشي و عصيان روحي او مانند آتشي زير خاكستر نهان بوده است. در ديوان طالب به اشعاري برمي‌خوريم كه به جاي طالب، «آشوب» تخلص شده است و عده‌اي را به اين اشتباه انداخته، كه طالب اشعار همولايتي خود آشوب را مي‌پسنديده و در حاشيه ديوان خويش ثبت مي‌نموده است، بعضي ديگر عقيده دارند كه يكي از كتَّاب ديوان طالب، اشعاري از آشوب مازندراني را كه مناسبتي با سبك و اشعار طالب داشته در ضمن غزليات او ضبط كرده است. اگر دواوين موجود اشعار طالب را مقابله نمائيم مي‌بينيم در بعضي از اشعار اصيل او تخلص بجاي طالب«آشوب» است و اين اشعار، متعلق به يك دوره خاص از زندگي او، مثلا اوايل عمر يا اواخر حيات او نيست، كه بگوئيم به علت ابتلا به جنون اين تخلص را برگزيده است، بلكه در اشعار متعلق به دوره متوسط عمر او نيز گاهي تخلص «آشوب» به چشم مي‌خورد، به دو بيت زير از مقطع غزلي در مدح ميرزاغازي كه در حدود سال‌هاي 1019 تا 1021 سروده شده توجه نمائيد:

بود عمري ‌شيوه آشوب زينسان‌زيستن

گرچه بيجان زيستن بيگانه ميايد بگوش

بود بيجان زيستن ما را بايران  زيستن

شوق  ميداند  كه  دور  از قبله ترخانيان

بنظر ميرسد كه طالب در مواقع خاصي، حتي تخلص خود را هم ديوانه‌وار «آشوب» برميگزيد تا آشفتگي روحي خود را تسكين دهد. براي آنكه هر گونه شكي در اين مورد كه آشوب تخلص او در بعضي از مواقع بخصوص بوده است بطرف شود، نظر خوانندگان را بنامه‌اي كه محقق فاضل استاد گلچين معاني به شادروان طاهري شهاب نوشته‌اند جلب مي‌كنم «…نگاشته بوديد كه در كتابخانه ملك نسخه‌اي از ديوان طالب به شماره 5092 كه در قرن يازدهم نوشته شده وجود دارد كه با اشعار آشوب مازندراني تخليط اشده است و اظهار نظر كرده بوديد كه طالب آملي اشعار آشوب را در حاشية كتاب خويش يادداشت كرده بود و كاتب در حين استكتاب آن اشعار را هم داخل متن ديوان طالب كرده است، شما كه بخوبي ميدانيد طالب آملي در سال 1036 هجري قمري در گذشته است و آشوب مازندراني در سال 1099 و اين 63 سال فاصله خود عمري است و بفرض اينكه آشوب عمر طولاني داشته باز هم در زمان حيات طالب و اوج شهرت او جواني نوخاسته و شاعري مبتدي بوده چگونه ممكن است كه ملك‌الشعراي دربار با عظمت جهانگير پادشاه كه شعراي عهد مديحه‌سراي او بودند از شاعري بي‌نام و نشان و مبتدي شعر انتخاب كند و آن منتخبات را از ناداني در هامش ديوان خود بنويسد و تذكر هم ندهد كه اين اشعار از همولايتي من آشوب مازندراني است. ملاحظه ميفرمائيد كه انتخاب شعر آشوب بدست طالب با هيچ حسابي درست و راست نمي‌آيد. اما تا آنجا كه بنده ديده و بخاطر دارم وجود غزلهاي آشوب تخلص در ديوان طالب منحصر به نسخة كتابخانه ملك نبوده و بهر نسخه كهنه و كامل از ديوان او كه بربخوريد غزلهاي مزبور در آن هست و بنده دربارة اين معما و حل آن مدتها رنج كشيده‌ام تا به اين نتيجه رسيدم كه آشوب خود طالب است و وي در آغاز كار آشوب تخلص ميكرده و بعداً هم كه تغيير تخلص داده بمناسبتي كه بر بنده مجهولست باز هم اين كلمه را رها نمي‌كرده و در غزلهائي كه با تخلص طالب ميسروده به تقريبي كلمه آشوب را داخل ميكرده. ابيات زير را كه بنظر سركار ميرسانم از نسخة ديوان طالب متعلق به آقاي عبدالحسين بيات كه در اوايل قرن يازدهم تحرير شده است استخراج كرده‌ام:

كس جوهر آتش چو سمندر نشناسد.

وصف لب ميگون تو ختم است بر آشوب

در مقطع ذيل كه تخلص طالب دارد كلمة آشوب را هم بتقريبي ذكر كرده است:

دگر صد مغز عقلم پنبة داغ جنون گردد

همان آشوب سوداگيرد از ذوق سرم طالب

كلمه آشوب در مطلع:

هميشه  با  خرد  و  هوش  گرم  آشوبم

منم   كه   داغ   دل   عارفان   مجذوبم

كه  من  ز  روز  ازل  سبزة   لگد كوبم

مرا افتاده چو  بيني  غمين  مشو طالب

در مطلع ديگر

داغ آشوب از او بر دل  شيدائي  هست

 اي‌خوش آن‌سر كه‌در اونشئه‌سودائي‌هست

كلمة آشوب در ميان غزل

در ساغر لذت  مي نابي به ازين نيست

تلخابة غم نوش كه آبي به ازين نيست

در علم جنون هيچ كتابي به‌ازين نيست

از دفتر سوداي من  آشوب  دل  آموز

اميدوارم حاصل اين تحقيق آن باشد كه حقي از طالب آملي پامال نشود». همانطور كه استاد گلچين اظهار نظر فرموده‌اند، طالب كلمة آشوب را نه تنها رها نميكرده بلكه اصرار در بكار بردن آن داشته است بطوريكه با يك نظر سطحي در صدها بيت از اشعار او كلمه آشوب به چشم ميخورد.

به ابيات زير كه نمونه‌اي از بسيار است توجه فرمائيد:

وان بيخردي ز خود پسندي به بود

آشوب،  جنون ز هوشمندي به بود

بر  آتش   آرزو   سپندي   به  بود

در گلشن يأس شبنم ذوقي نيست

*   *   *

سركوب زمانه دست كوتاه منست

آشوب جهان نالة  جانكاه  منست

*   *   *

كه‌به آشوب جنون عمرعزيزم بگذشت

باد سوداي تو برعاقل و تميزم بگذشت

عمر گوئي همه بر دشنة تيزم بگذشت

خالي از كاوش آن غمزه نبودم  نفسي

*   *   *

مشتاق جنونم غرض آشوب‌دماغست

گر زلف تو بويم نه‌پي قوت روحست

*   *   *

گر نسيمي وزد اين بحر تلاطم  دارد

چشم آشوب  دل  ما  بره  طوفانيست

*   *   *

شور آشوب و فغان‌را نمك ديگر بود

صبرو آرام‌و سكون بي‌مزه‌اي‌نيست ولي

*   *   *

آشوبي از آن  نرگس  مستانه  ندارد

كس‌نيست‌درين‌گوشة ميخانه كه‌در دل

*   *   *

مژه بر لاله گشودن گل داغ  آرد بار

با تو سير چمن آشوب دماغ  آرد  بار

*   *   *

به‌عهد شوخي‌او چشم فتنه‌خفته نديدم

دمي نرفت‌كه كه‌آشوب تازه‌اي ندهدرو

*   *   *

مرهم كافور در زخم‌سمندر سوختيم

ذوق‌تمكين دردل آشوب‌گستر سوختيم

*   *   *

حبَذا وادي مجنون و صداي جرسي

بزم ليلي و نواي عرب آشوب دلست

*   *   *

كه عقل‌از دشمنان‌عشق وآشوب‌جنون‌ازمن

بوقت‌مردن‌از هرموي من‌فرياد برخيزد

*   *   *

خارخار عشق او باقيست در جانم هنوز

جان شدو ازدل نشد آشوب‌جانانم هنوز

گرد جمعيت  نمي‌گردد  پريشانم  هنوز

تاشد آن‌زلف مشوش‌روزگار آشوب‌من

علاوه بر بكار بردن كلمه آشوب در متن اشعار، ميتوان در بيش از صد غزل تخلص «آشوب» را كه با تبديل شدن به «طالب» باعث اختلال در وزن و آهنگ شعر و مضمون آن شده است آشكارا ملاحظه نمود:

به ابيات زير توجه نمائيد:

            عنان چو سوي محشر تابم آشوب    رود  صد  فوج  عصيان  در  ركابم

كه با تبديل شدن آشوب به طالب، مصرع ناموزون زير بدست آمده است:

            عنان چون سوي محشر تابم طالب

يا درين بيت

            پريشان‌نغمة‌دل خاصة طبع‌منست آشوب            دگر زين‌دست‌دستان هم‌كه‌دارد معتدل‌دارد

كه با تخلص «طالب» مصرع زير كه ناموزون است حاصل ميگردد.

پريشان ‌نغمة ‌دل خاصة طبع ‌منست طالب

در بعضي از اشعار قرار دادن تخلص طالب بجاي آشوب همراه با تغيير بعضي از كلمات انجام گرفته، كلمة جانشين شده هيچگاه نميتواند معني شعر را همانند كلمة اصلي بفهماند و برساند.

به بيت زير توجه فرمائيد:

            تا  او  ز  سفر  نيامد  آشوب هوشم  به  طواف  سر  نيايد

كه با تغيير تخلص بصورت نازيباي زير درآمده است:

            تا او ز سفر نگشت طالب

بنظر ميرسد طالب در هنگام سرودن اشعاري نظير ابيات فوق در عالم مخصوص بخود بسر ميبرده و غزلهاي خود را با تخلص آشوب به پايان رسانيده است و وقتي بخود آمده اجباراً تخلص اصلي خود را در آن گنجانيده و زيبائي مضمون را فداي تخلص خويش نموده است. بكار گرفتن بيش از حد كلمة آشوب و استعمال افزون از شمار كلماتي مانند: مجنون، جنون، آشفته، شوريده، سودا، پريشاني و ديوانه و ديوانگي در اشعارش، و اشارات بجا يا بيجا به خاموشي و سكوت خويش در مجموع موجب آن شده است كه افراد ناآگاه از شرح حال و زندي او، با يك نظر سطحي به آثارش، اين قبيل اشعار او را زائيده يك مغز جنون‌زده و ديوانه بدانند و اگر دريغ روحي و فلسفي او را كه در غالب اشعارش متجلي است به اين نظرات سطحي اضافه كنيم، به سختي ميتوان مسئله ابتلا به جنون او را در اواخر عمر رد كرد. ابيات زير كه منتخبي از آثار اوست و شايد افراد ظاهربين را بفكر مجنون بودن او انداخته باشد:

*   *   *

            بوالهوس بوديم گرديديم طالب مرد عشق            عندليبي را بدل كرديم با ديوانگي

*   *   *

            سيرم سوي  عقل  واژگون  بايستي    زين دايره مركزم برون  بايستي

            بيهوده پرست از خردم ظرف دماغ            اين حقه نمكدان جنون بايستي

*   *   *

            امشب   سر   ديوانگيم   ميخارد    رسوائيم  از  پرده  برون  ميارد

            در طالعم آشفتگئي هست كه باز         ازموي به موي من‌جنون ميبارد

و ظاهراً در همين شبها كه در طالع خود آشفتگي ميديد اشعار خود را با تخلص آشوب ميسرود

            زين پيش غمم بر آن واين ظاهر بود داغم ز دل پرده نشين ظاهر بود

            چون نقش‌كه ظاهر بود ازلوح‌رنگين            آثار جنونم از جبين  ظاهر  بود

*   *   *

            آخر  ز  دماغم  گل  سودا  بشكفت   وانگاه  بزير پرده رسوا  بشكفت

            داغي  كه  ز  ديوانگيم  بر  دل  بود        گل‌گشت ومرا برهمه اعضا بشكفت

*   *   *

            مائيم كه لوح خاك طوفاني ماست     افلاك حباب اشك نيساني ماست

            ما اهل‌جنون‌را چه‌غم‌از رشح‌سحاب            سودا بر  سر  كلاه  باراني  ماست

*   *   *

ولي حتي افراد ظاهربين نيز با توجه به اشعار زير به آساني ميتوانند دريابند كه طالب مجنون يا اهل جنون نبوده است:

            با گريه درآميزم  ديوانگي  عمدا      تا هركه لبي دارد برگريه من‌خندد

*   *   *

            مجنونم و دانشم به تسخير بود        كار  فلكم جمله به تدبير بود

            زنجير  جنون  بپاي  دارم   امّا         چشم خردم حلقه زنجير بود

*   *   *

            آنم كه‌مجنون مصلحت‌آموز منست            ناقص‌خردي‌عافيت‌اندوز منست

            صد دوزخ شعله درجگر دارم ليك       لب تشنگي‌گريه گلوسوز منست

ابيات زير نيز نمونه‌هائي از اشعار اوست كه در آن از جنون و آشفتگي و پريشاني سخن رانده است:

            باقي نمانده هيچ  ز ديوانگي مرا            ورپيرهن نميدرم‌از شرم مردمست

*   *   *

            نشكيبم كه‌دلم مرد شكيبائي‌نيست            صبر و آرام نصيب‌من شيدائي‌نيست

            از دماغ دو جهان بوي جنون مي‌آيد    در زمان‌تو سري نيست‌كه سودائي‌نيست

*   *   *

            آتش ديوانگي افسرده بود امروز عشق            دامني بر خاك مجنون زد خدايا خير باد

*   *   *

            داغم از آشفتگيهاي دل شوريده حال            رشك اين ديوانه ميترسم‌كه زنجيرم كند

*   *   *

            به‌صحراي‌جنون‌گشتم‌شكار‌اندازچون‌طالب            كه‌دشت عقل‌را ديدم‌پراز‌صيد‌زبون‌يكسر

*   *   *

            مست‌و‌مجنونم به‌عقل ذوفنونم كارنيست هركه‌را ذوق‌جنون‌دريافت‌كي‌عاقل‌شود

*   *   *

ابيات زير نشان دهنده آنست كه طالب واقعاً مبتلا به جنون نبوده و بمناسبي در اشعارش اين كلمه را بكار مي‌گرفته:

            گاه با عقل سرو كارست وگاهي باجنون            آن مريدم من‌كه هردم خوش‌كنم پيردگر

*   *   *

            اي جنون بي‌ادبيهاي مرا تكيه به تست  نيست پرواي كسم چون تو پناهي دارم

*   *   *

            با اين خردكه عقل فلاطون زبون‌ماست            يكدم اگر  پياله  نباشد  جنون  كنم

*   *   *

            نيست از راحت نشان‌در وادي فرزانگي            اي‌خوش‌آن عاقل‌كه‌زد بركوچه‌ديوانگي

بنابراين مي‌بينيم كه طالب خود را مجنون و ديوانه نميخواند بلكه جنون را پناهگاهي براي گريز از زندگي مشقت‌باري ميداند كه فرزانگي و هنرهاي او برايش آفريده‌اند.

با يك نظر كلّي به زندگي طالب در‌مي‌يابيم كه او در سرتاسر عمر خود با شكستها و ناكاميها دست به گريبان بوده است و كاميابي واقعي او مربوط به چند سالة آخر عمر – يعني از 1025 به بعد – ميباشد. در اين نظر كلّي جواني رشيد و برازنده را مي‌بينيم كه شاعري چيره‌دست است و با آنكه همه گونه امتيازات لازم را براي مرفه‌زيستن دارد، در عشق شكست ميخورد و از پهندشت سرسبز مازندران با تلخكامي ميگريزد و از كوهستانهاي سر بفلك كشيده البرز باميد زندگاني بهتر، ميگذرد و به اصفهان قدم ميگذارد ولي در آنجا سر و ساماني نمي‌يابد و در راه وصول به دربار شاه عباس كبير با ناكامي روبرو ميشود و آنگاه سرخورده و نااميد روبمرو مي‌گذارد، در آن گوشه دورافتاده دو سالي رحل اقامت مي‌افكند ولي بارگاه خان مرو نميتواند به اميال سركش او لگام بزند، ناچار به سوي هند مي‌شتابد، قندهار آشوب‌زده را در خور زيستن نمي‌بيند و آوارگي چندين سالة او در شهرهاي هند آغاز ميگردد، اينجا ديگر ناكامي پشت ناكامي به او رو مي‌آورد، تا دوباره به قندهار و ميرزا غازي مي‌پيوندد، همينكه ميرود چند صباحي را بكام دل بگذراند واقعه تلخ مرگ ميرزا غازي پيش مي‌آيد و او ناچار با حسرتي بي‌پايان و اندوهي جانگداز آواره شهرهاي هند ميشود، عاقبت دست بدامان چين قليچ‌خان ميزند و در مصاحبت او اندوه مرگ ميرزا غازي را تا اندازه‌اي فراموش ميكند، به محض آنكه آرامش خاطري در وي پديد مي‌آيد، چين قليچ‌خان دربدر و آواره ميشود و سپس درميگذرد و بار ديگر بيسرو ساماني وي شروع ميشود، اين بار بزرگترين حادثه زندگاني او بوقوع مي‌پيوندد و بخت آن را پيدا مي‌كند كه با جهانگير شاه، امپراطور بزرگ و ادب‌پرور روبرو شود، از بد روزگار در ملاقات با او زبانش بكلي بند مي‌آيد و خجلت‌زده و مأيوس از دربار ميگريزد و چند سالي در بارگاه بزرگان هند بسر ميبرد تا سرانجام به مقام دلخواه خود ملك‌الشعرائي، يعني بزرگترين مقامي كه يك شاعر در آن روزگار ميتوانست به آن دست يازد ميرسد و در صف امراي جهانگير شاه جاي ميگيرد و اين درست وقتي است كه ناكاميهاي پياپي و شكستهاي مكرّر، او را بكلي در هم كوبيده و خورد و خسته كرده است. طالب وقتي به آرزوي خود ميرسد و سمت ملك‌الشعرائي را بدست ميآورد مي‌بيند كه اين مقام والا با همه كبكه و دبدبه و جاه و جلال، ارزش آنهمه تلاش و تلخكامي را نداشته است. با اينهمه شكوه و عظمت دربار و مزاياي رتبه اميري مدتي او را بخود مشغول ميدارد و از غم و اندوه او تا حد زيادي ميكاهد ولي ديري نميگذرد كه بهترين دوست و قويترين پشتيبانش اعتمادالدوله دار فاني را وداع ميگويد و اين ضربت آنقدر كاري است كه بكلي او را آشفته و بيقرار ميسازد، از اينجا سرگشتگي‌ها و خاموشيهاي گاه و بيگاه او آغاز ميگردد، كساني كه از نزديك با او آشنا نيستند و باصطلاح از دور دستي بر آتش دارند، تصوّر مي‌كنند كه او ديوانه شده، «در كسوت جنون خون در كاسة مجنون» مي‌كند، ولي در حقيقت اين متفكر روشنفكر، با همة خوش‌بينيها و وسعت نظر خويش پس از مرگ اعتمادالدوله، مبَّدل به فيلسوفي بدبين مي‌شود كه در سروده‌هاي خويش عصيانگري خود را آشكار ساخته، بديگران مجال آنرا ميدهد كه با تفسير گفته‌هاي او ويرا مجنون بدانند:

            چون مرا بيخردي نور بصيرت افزود            جاي آنست كه در چشم خرد خاك زغم

*   *   *

            عقل‌چون باعيش‌جاهل‌صرفه‌در دانش‌نديد            گرد  ناداني بر آمد ترك  دانائي گرفت

*   *   *

            غايت كيفيت  عشق  است  طالبرا  جنون            ديگران‌زين‌جرعه‌سرمستند ولايعقل‌يكي

در اينجا بحث را با چند بيت زير كه از سروده‌هاي طالب است و بيش از چندين رساله گوياي بدبيني شديد او، نسبت به اين جهان و ابناي زمان، در اواخر عمر ميباشد پايان ميدهيم.

ذكر چند بيت زير به تنهائي براي اثبات اين نظر كه طالب را نميتوان ديوانه و مجنون دانست كافي است:

            ني خلق اين جهانم  و ني آن  جهانيم            ني خاكيم   برتبه  و  ني  آسمانيم

            من‌خود زحال خويش‌نيم آگه ‌اي‌سپهر            باري تو وانماي  بدانسان‌كه ‌دانيم

            بند   گران   نهاده  ز   حيرانيم   بپاي            بيهوده‌نيست بافلك‌اين ‌سرگرانيم

            بيگانه‌وار  بسكه نمودم  به  خلق روي            نشناخت روزگار به‌چندين نشانيم

            از  بس  به وحشيان غم الفت گرفته‌ام            بتوان دلير گفت كه  مجنون  ثانيم

            سرجوش‌عمربسكه‌به غم‌صرف‌كرده‌ام            پير فلك  دريغ  خورد  بر جوانيم

            ازمن‌خطا نگشته‌قضائي،كه صبح‌وشام            در  شاهراه  حادثه  در  ديده بانيم

            امروز چون‌متاع گرانمايه كن بهاست            ارزانيم    دليل   بود   بر   گرانيم

            چون من زبان خلق ندانم،كناره ‌جوي            از همدمان  به علت  بي‌ترجمانيم

            الوان  آرزو  بدلم  چيده  رنگ  رنگ            اي  مشتري  بناز  بر نگين دكانيم

            زان‌خامشم‌كه‌درصف‌اين‌طوطيان‌شوخ            كفرست‌لب‌گشود بدين بي‌دهانيم

            آئينه‌اي گرفته چوطفلان به پيش‌روي دايم به‌عكس خويش بود‌همزبانيم

            كوچك دلم چو غنچه به ابناي‌روزگار            وين  كوچكي دليل بود  بر كلانيم

            جانرا ز بار جسم سبك  ساختم  مگر            بر  طبع  دوستان   ننمايد   گرانيم

            از يمن صبر حادثه بر من  ظفر نيافت            هر چند سعي كرد به آفت رسانيم

            گويند بندگان شكم  شكر آب  و  نان            من شكرگوي نعمت بي‌آب ونانيم

            آن جزو  ابترم  كه نگيري مرا بدست            ليك از بغل جدا نكني‌گر بخوانيم

            شيريست‌خشم سلسله‌خا در مزاج‌من  بيگانه    از    معاملة     شير بانيم

            ميدان چرا خراشم و جولان‌چرا زنم            چون ظاهرست بركه ومه پهلوانيم

*   *   *