|
|
||
|
نجمآبادي، محمود. "هنرتشخيص بيماري و رازي". دوره 15، ش 169و170 (آبان و آذر 55): 16-10. |
||
|
|
||
|
خلاصه: دو حكايت از "ابنابياصبيعه" درباب ورود رازي به عالم طب ـ شرحي درباره استاد يا استادان رازي درطب ـ يادداشتهائي از تشخيصهاي طبي رازي ـ طريقه معالجه رازي دربيماريهاي:چاقي و نقرس، چاقي و غش زايمان، سقط جنين، ذكام، آبله. |
|
|
هنر
تشخيص بيماري و
رازي
دكتر محمود نجمآبادي سرپرست بخش تحقيقات تاريخي طبي و
بهداشتي دانشكده بهداشت دانشگاه تهران و
دبير انجمن ايراني تاريخ علوم وطب 1- مقدمه- هنر تشخيص بيماري يا شم
طبابت كه آنرا به زبان فرانسوي ( Medci Prudence
) گويند، امري است كه در همه اطباء به يك
ميزان نيست. تعدادي از اطباء در هر دوران
پيدا شدهاند كه اين شم در آنها بيش از
اطباء عادي بوده است. همانطور كه شم فقاهت
يا شم قضاوت ( Yurris
Prudence ) نيز در بعضي قضات بيش از قضات
ديگر وجود دارد. بنظر ميرسد كه شم طبابت بيشتر مربوط
به قريحه و ذوق خدادادي است. چه بسا
پزشكاني كه بسيار خوب تحصيل كردهاند. اما
ذوق و قريحة تشخيص بيماريها در آنها كم و
مختصر است، در صورتيكه در اطباء ديگر
بسيار فراوان ميباشد. در تمدن اسلامي عدهاي از اطباء (مخصوصاً
در ميان ايرانيان) ظهور كردهاند كه با شم
طبابت، در تشخيص، غوغائي راه انداخته،
توانستهاند به بهترين نحو، اين وديعه
الهي را به منصة بروز و ظهور درآورند و در
نتيجه خدمتي بزرگ به مردم كنند. اوراق تمدن
اسلامي – مخصوصاً رشته طب و فنون وابسته
به آن – را كه ورق ميزنيم، ميبينيم تعدادي
از اين پزشكان چه شاهكارهائي در تشخيص طبي
نشان دادهاند. سر دسته اين پزشكان ايراني
نخست ابوبكر محمد بن زكرياي رازي و ديگر
شيخالرئيس حسين بن عبدالله بن سينا
ميباشند. منظور از نگارش اين مقاله آن نيست
كه سهم پزشكان ديگر ايراني در شم طبابت
ناديده گرفته شود، يا نشان داده شود كه
آنان خود شاهكارهائي نشان ندادهاند،
بلكه از آن نظر است كه اين دو، پيشواي بزرگ
پزشكان ايراني هستند، وشم طبابتشان كن
نظير بوده، لذا درباره طبيب اولي يعني
رازي نكات چندي در باب «هنر تشخيص بيماري»
براي خوانندگان مجله هنر و مردم مينگارم. اميد است در آتيه باز مقالاتي در
باب ابن سينا و اهوازي (علي بن عباس مجوسي
اهوازي ارجاني) و چند طبيب ديگر از نظر هنر
تشخيص بيماري از نظر خوانندگان مجله
بگذرانم. باز هم لازم است توضيح داده شود كه
اين هنر در جهان پزشكي و در ميان پزشكان
ساير اقوام و ملل و كشورها ديده شده و هم
اكنون نيز وجود دارد. در اينصورت بايد
تاريخي مفصل و مشروح از نبوغ و شاهكارهاي
آنان برشته تحرير آورده شود تا قسمتي از
تاريخ طب جهان روشنتر گردد. 2-توجه رازي به طب- شايد براي
خوانندگان اين مقاله توجه فردي به علم طب
امري پيشپا افتاده باشد. اما در مورد
رازي چنين نيست. بجهت آنكه بر حسب اقوال
مختلف رازي درخلال سنين سي تا چهل سالگي به
تحصيل اين عمل پرداخته و اين امر پس از
اشتغال وي به كار زرگري (كيمياگري) و بوته
آن شروع شده است. ميگويند رازي بر اثر ناراحتي چشم از
دود و دم بوته كيمياگري از طبيب چشم (= چشم
پزشك = كحال) استمداد ميكند. آنگاه كه
براي درمان چشم و ناراحتي آن به چشمپزشك
مراجعه ميكند، كحّال از وي پانصد دينار
حقالمعالجه ميخواهد. رازي درمييابد كه
كيمياي بزرگ و حقيقي آن نيست كه او با آن
سروكار دارد، بلكه علم طب است. اين روايت چه صحيح و چه سقيم
ميرساند كه رازي پس از سروكار داشتن با
زرگري و كيمياگري به جانب طب متمايل شده
است. اغلب مورخان عقيده آن است كه رازي
در سنين بالا به علم طب رغبت كرده، چنانكه
آمد تحصيل طب را از سي سالگي تا چهل سالگي
براي رازي قائل شدهاند. 3-استاد يا استادان رازي در طب درباره استاد رازي آنچه معروف است و
در كتب تواريخ آمده «علي بن ربّن طبري» اسم
برده شده است. اما متأسفانه اين خبر صحيح
نيست. چراكه به ظن قوي وي (طبري) در سال 247
هجري (2/861 ميلادي) وفات يافته و رازي بنابر
روايت ابوريحان بيروني در سال 251 هجري قمري
(= 865 ميلادي) متولد شده است. بنابراين طبري
نميتوانسته استاد رازي باشد. اگر تولد
رازي را برحسب قول ديگر 20 هجري قمري بدانيم
باز استادي طبري بر رازي با توجه به آنكه
رازي در سنين بالا به جانب طب گرويده است
مسلم نيست. آنچه از قرائن و اشارات و كتب
مورخان مستفاد ميگردد اين است كه به
احتمال ضعيف، رازي قبل از عزيمت به بغداد
ممكن است در شهر ري مقدماتي از علم طب
آموخته باشد. ولي محقق است كه رازي طب را در
بغداد آموخته است، چراكه در قرن سوم هجري
بغداد از نظر وجود علماء شهرتي بسزا داشت و
ترجمة كتابهاي طبي و ساير علوم و تأسيس
بيمارستانها و مجاهدت خلفاء عباسي براي
ترجمه و اقتباس و نشر علوم زياد بود. در
حقيقت بايد گفت بغداد جانشين مركز علمي
جنديشاپور بود كه از اطراف و اكناف طالبان
و عاشقان علوم بدانجا روي ميآوردند.
بنابراين رازي هم بمانند هر طالب علم روي
به بغداد آورده است. اما انگيزه توجه رازي را به علم طب،
مورخ مشهور اسلام، ابن ابي اصيبعه در كتاب
معروف خود موسوم به (عيونالانباء في
طبقاتالاطباء) چنين آورده است: وي (ابن ابي اصيبعه) در كتابش از قول
ابوسعيد زاهد العلماء مؤلف كتاب «فيالبيمارستانات»
انگيزه تحصيل رازي را در طب چنين گويد: «وقتي رازي وارد بيمارستان عضدي (صحيح
آن بيمارستان معتضدي منسوب به معتضد خليفه
عباسي است) شد و به تماشا پرداخت، به شخصي
كه رئيس داروخانه (شيخ صيدلاني = داروساز
يا رئيس داروخانه وصيدنه وصيدله داروسازي
است) بود برخورد كرد. رازي از او (داروساز)
پرسيد اولين كسي كه در ابتدا داروها را
شناخت چه كسي بود؟ داروساز گفت: اولين
داروئي كه بدست آمد به «حيالعالم» (=
فاوانيا = هميشه بهار = هميشه زنده = Orpin)
و اولين شخص كه آنرا پيدا كرد افلولن از
نوادههاي اسقلبيوس Aesculape
= Aesculapios
= اسكولاپ) بود. بدين معني كه افلولن در
بازوي خود ورم تندي داشت كه او را ناراحت
ميكرد. وي (افلولن) تصميم گرفت به كنار نهري
رود. غلامان او را به كنار نهر بردند. در
كنار اين نهر گياهان زيادي روئيده بود.
افلولن دست خود را بر روي گياهان گذارد، تا
كمي خنك شود، چون چنين كرد، درد دستش كمي
آرام گرفت و بدين جهت دست خود را بيشتر روي
گياه گذارد و از آن ببعد همه روزه به آن محل
ميآيد و دستش را روي آن گياه ميگذاشت، تا
آنكه پس از چندي درد دستش رفع شد و ورم آن
از بين رفت. مردم چون چنين ديدند، متوجه
شدند كه اين اثر از آن گياه است و نام آنرا
«حيالعالم» گذاردند. رازي از اين امر در
عجب شد». ايضاً ابن ابي اصيبعه گويد: دربار
دوم كه رازي به بيمارستان رفت نوزادي ديد
كه يك سر و دو صورت دارد. از پزشكان
بيمارستان علت آنرا جويا شد؟ پزشكان سبب
امر را به او گفتند. باز رازي بسيار متعجب
شد و از بيمارستان و ديدنيهاي تازة آن خوشش
آمد. بعداً سؤالات ديگري نيز در ساير موارد
از پزشكان بيمارستان كرد و جوابهائي شنيد.
آنگاه تصميم گرفت كه بدنبال طب رود و
سرانجام «جالينوس عرب» شد». اين دو حكايت را ابن ابي اصيبعه در
باب علت ورود رازي به علم طب در كتاب خود
نقل كرده است. بهر حال اين دو حكايت و حكايت اولي
در باب درمان چشمش توسط چشمپزشك (كحال) در
شرح حال رازي آمده است. پرفسور ادوارد براون Pro.
E. Browne
در كتاب «طب اسلامي» گويد: «رازي براي سركشي (ديدن) به
بيمارستان بغداد وارد گرديد و با يكي از
داروسازان مشهور آشنا شد و در دنبال آن به
طرف طب گرائيد و بعداً رئيس بيمارستان شد».
بديهي است كه اين نظر پرفسور ادوارد براون
از ابن ابي اصيبعه اخذ شده است. بنابراين تا اندازهاي معلوم شد كه
رازي طب را در بغداد آموخته (و باحتمال
ضعيف ممكن است مقدمات آنرا در ري آموخته
باشد؟) و مسافرتش به بغداد در نيمه دوم قرن
سوم هجري (يا ثلث آخر قرن سوم هجري) اتفاق
افتاده است. در اين زمان در بغداد عدهاي از
مترجمان و ناقلان علوم و پزشكاني بمانند
اسحق بن حنين و ثابت فرزند فّره و احمد بن
طيّب سرخسي و اسرائيل بن زكرياي طيفوري و
غالب طبيب معتضد عباسي و شاگردان حنين و
ديگران در بغداد بودند كه بسيار محتمل است
از آنان كسب دانش كرده باشد؟ بعلاوه از
قرائن و امارات چنين مستفاد ميگردد كه
رازي از آثار پزشكاني چون بقراط و جالينوس
استفادات كرده است. مطلب كمي بدازا كشيد و علت آن است كه
بطور قطع و يقين معلوم نشد معلم مستقيم وي
در طب كه بوده است؟ فقط مطلبي كه محققاً روشن است اين
است كه رازي طب را بيشتر از جنبه مشاهدات و
مالاحظات بيمارستاني و باصطلاح، باليني،
آموخته، بيشتر وقت خود را بر بالين
بيماران صرف كرده است. بهر جهت بر اين جانب كه عمري است به
مطالعه در احوال و آثار رازي ميگذرانم
معلوم نشد استاد يا استاداني كه رازي
مستقيماً تحت نظر آنان طب را آموخته كي
وكيها بودهاند؟ اين مطلب از حكايات و
تاريخچههاي طبي و باليني رازي ديده
ميشود. مطلب ديگري كه باز در زندگي رازي
تاريك مانده، آن است كه: اولاً رازي چند سال با بيمارستان (يا
بيمارستانهاي بغداد سروكار داشته است). ثانياً چه شده است كه طي مدت اقامتش
مشاء با لبنان شده است؟ پاسخ سؤال اول را بطور قطع نميتوان
بيان داشت. چراكه اگر تاريخ تولد رازي را
چنانكه آمده، روايت ابوريحان يا ساير
روايات بدانيم با توجه باينكه در چند
سالگي (از سي تا چهل سالگي) به آموختن طب
پرداخته است، بطور تقريب بين نيمه دوم تا
آخر خلافت معتضد خليفه (289 هجري قمري) يا
ثلث آخر قرن سوم هجري قمري در بغداد بوده،
چراكه پس از معتضد خليفه در سال 290 يا 292
هجري به ري آمده است و سال 290 هجري مصادف
است با زمان حكومت منصور برادرزاده امير
اسماعيل ساماني، بدين معني كه پس از مرگ
معتضد خليفه عباسي و زمان خلافت فرزندش
مكتفي (289-295 هجري قمري) رازي در بغداد نبوده
(و يا آنكه دو يا سه سال بيش اقامت نكرده
است) و به ري آمده است و بمنظور درمان منصور
كه حكومت نيشابور را داشته، رفته است (سال
295 هجري قمري). غرض از تطويل مقال آنكه به
حساب نسبتاً دقيق مدت اقامت رازي براي
تحصيل دانش پزشكي به هر حساب و تاريخي كه
به عمل آمد به طور متوسط ده سال (؟) بوده است.
سر مطلب در همين زمان است كه رازي چطور
توانسته است: 1-در اين مدت قليل تحصيل طب كند؟ 2-در طب تخصص يابد؟ 3-در بغداد مشاء بالبنان باشد؟ 4-طبابت بيماران بغداد را چه در
بيمارستان و چه در مطب كفايت كند؟ 5-و از همه بالاتر طبابت ايرانيان
مقيم بغداد را در دست داشته باشد؟ اين
موضوعات از مسائل بسيار مهمي است كه هنوز
روشن نشده است. از خلال صحائف و كتب مورخان
نيز چنين مستفاد ميگردد كه رازي، در بغداد
محسود پزشكان و طبيبنمايان شهر بوده، به
احتمال قوي چون محيط بغداد را براي زيست
خود مساعد نميدانسته به ري آمده است. باز مطلب كمي بدرازا كشيد ولي از
نظر روشن شدن موضوع ضرور است و با ملاحظه «قصص
و حكايات طبي رازي» مطلب مربوط به «هنر
تشخيص بيماري» توسط رازي فوقالعاده روشن
خواهد شد. 4-حكايات و تشخيصهاي طبي رازي- رازي
سي و سه (يا سي و چهار) حكايت و تشخيص طبي
بيماري در يادداشتهاي خود آورده. نگارنده
اين حكايات را در ابتداي كتاب حاوي كامل
نسخه خطي كتابخانه ملي ملك ديده، قريب چهل
و اند سال قبل به ترجمه آن پرداختم بعداًنيز
با مرحومان پاول كراوس Paul
Kraus
و دكتر ماكس ميرهوف Dr.
Max Meyerhof
كه هر دو از رازيشناسان بنام جهان
ميباشند و در آن زمان در قاهره بودند
بمناسباتي رابطه علمي برقرار داشتم. شادروان دكتر ميرهوف «قصص و حكايات
بيماران رازي» را كه از كتاب حاوي از نسخه
خطي محفوظ در كتابخانه بدلئيان آكسفورد Bodleian,
Library, Oxford
انگلستان اقتباس كرده، آنرا به چاپ رسانده
بود، برايم فرستاد. نگارنده از روي نسخة
خطي كتاب حاوي كتابخانه ملي ملك و نسخة
كتابخانه بدلئيان آكسفورد انگلستان،
تاريخچهها را به پارسي برگرداندم و در
سال 1343 خورشيدي به مناسبت جشن بزرگداشت
رازي ضمن انتشارات دانشگاه تهران به شمارة
940 با متن عربي و مقدمه و تعليقات به چاپ
رساندم. تاريخچههاي مزبور تمام توسط
رازي يا بهتر عرض شود توسط يك طبيب به تمام
معني كلينيكي از بيماراني كه زير نظر او
درمان يافتهاند (يا فوت كردهاند) تهيه
شده است. اكنون به نگارش چند تاريخچة طبي ميپردازم
كه ضمن آن «هنر تشخيص بيماري» توسط رازي
معلوم ميگردد. ضمناً تذكر داده ميشود كه
ترتيب شمارههاي تاريخچهها از روي نسخه
اصلي اقتباس شده است. تاريخچه اول- «عبدالله بن سواده
مبتلا به تبهاي مخلوط شش روز در ميان و
زماني يك روز در ميان (= حمي غب = Fiere
tierce
) و گاهي چهار روز در ميان (= تب ربع = Fievre
qwarte)
و گاهي تب روزانه (= حمي يوم = Fievre
qwatidienne
) بود و قبل از تب، لرز مختصر داشت و بدفعات
زياد ادرار ميكرد. چنين نظر دادم كه اين تبها بايد به
ربع مبدل گردد يا آنكه ممكن است بيمار دملي
در كليهها داشته باشد. پس از اندكي، چرك با ادرار از بيمار
خارج شد، بدين جهت او را از عدم عود تبها
آگاه كردم و چنان شد. علتي كه مرا در ابتدا
مانع شد كه نظر قطعي دهم كه بيمار دمل (زخم Abces)
در كليهها دارد، اين بود كه بيمار قبلاً
مبتلا به تبهاي يكروز در ميان و نوع ديگر
تبها شده بود و گمان ميكردم كه اين نوع تب
مخلوط بايد از تورم و التهاب حاصل شده باشد
و ممكن است به تب ربع شديد مبدل گردد. فراموش كردم از مريض سؤال كنم، وقتي
برميخيزد احساس سنگيني در ناحيه كمرميكند
يا خير؟ بيمار هم در اين باب اظهاري نكرد. زيادي ادرار گمان مرا براي وجود
دملي در كليهها تقويت كرد. من از اينكه
پدر بيمار مبتلا به ضعف مثانه بوده، از اين
درد ميناليده، در مواقع سلامت نيز از اين
درد (ضعف مثانه) رنج ميبرده است، اطلاعي
نداشتم. بنابراين بر ماست كه از دقت كامل در
اين قبيل موارد غافل نباشيم و نهايت
مراقبت را انجام دهيم. انشاءالله تعالي. وقتي كه چرك در ادرار بيمار ديده
شد، داروهاي ادرارآور (مدر) براي بيمار
تجويز كردم، تا اينكه ادرارش از چرك صاف شد.
سپس گل مختوم (Terre
sigillee)
و كندر (Encens)
و دمالاخوين «خون سياوشان» (Sang dragon)
باو خورانيدم، تا بيماريش رفع گرديد و در
عرض دو ماه سريع و كامل درمان شد. چون بيمار از سنگيني ناحيه كمر
شكايت نكرد، مرا هدايت كرد كه دمل كليهاش
بايستي كوچك باشد، اما پس از آنكه چرك در
ادرارش پيدا شد از او سؤال كردم آيا چنين
حالتي احساس كرده بودي؟ گفت : آري. اگر دمل بزرگ ميبود، قطعاً خود
بيمار از آن شكايت ميكرد و تخليه سريع
چرك نشان داد، كه زخم (دمل) بايستي كوچك
باشد. اطباء ديگر حتي پس از ظهور چرك در
ادرار چيزي از حالت او درك نكرده بودند (تشخيص
نداده بودند) ». تا اينجا ترجمة حكايت و تشخيص طبي
رازي بطور اختصار: «دمل كليوي كه در لگنچه
باز شده» ميباشد. از تاريخچه بالا چنين مستفاد
ميگردد كه در حقيقت رازي با دقت كامل (به
اعتبار زمان) به تشخيص تفكيكي (Diagnostic
differentiel)
بيماري پرداخته است. در اين تاريخچه رازي
كلمه خراج (زخم) استعمال كرده كه بجاي آن
دمل آمده است. اما مطلب مهم آن است كه با وسائل
آنروزي (چه از نظر تشريحي و چه از نظر
شيميائي و ذرهبيني و امثال آن) رازي
بخوبي از عهده امر برآمده است. تاريخچه دوم- علك حسابدار نزد من
آمد و از قولنج (Colique)
شكايت كرد، ولي نميتوانست دردش را شرح
دهد. برايش تمر هندي (Tamarin
indien)
تجويز كردم. او بدستور رفتار كرد و دردش از
بين رفت. پس از آن چند بار ديگر درد در شكمش
چند روزي با يبوست عود كرد. سپس بر اثر
اخلاط سوداوي به اسهال گرفتار شد و
درگذشت، در حاليكه از من دور بود. بايد
دانست كه برخي اشخاص بعضي اوقات به علت
ريزش صفراي ردّي (Bile
maligne)
به امعاء گرفتار درد شديدي در شكم و بدين
علت به عوارضي بمانند قولنج گرفتار ميگردند
و اين عارضه آثاري از خود در آنان باقي ميگذارد
و پس از آن اسهال شديد ردّي (Diarrhee)
به اين اشخاص روي ميآورد، خاصه آنان كه
مزاجشان سوداوي (Temperament
atrabilaise)
است. علك حسابدار از اين دسته مردم بود.
بايد به آنان داروهاي ملين (Medicaments Iaxatifs)
خورانيد و با مايعات لعابدار تنقيه شان
كرد. من از اين قبيل بيماران بسيار ديدهام.» در اين حكايت علاوه بر دقت رازي و
وجدان آسوده از اينكه بيمارش فوت كرده ميبينيم
كه شرح مختصري در باب بيماري (به اعتبار
دوران) داده است. از آن گذشته نام بيمار «علك»
و شغلش «حسابدار» نيز ذكر شده است. اين امر
ميرساند كه رازي بيشتر طبيب مردم و كوچه
و بازار بوده است. تشخيص بيماري علك حسابدار «اسهال
خوني صفراوي» Dysenterie
بنظر ميرسد. تاريخچه هشتم- «مردي به نام ابو
داود كه مكاري ما بود و الاغها را ميراند،
مبتلا به چشم درد Conjanctivite
گرديد. چون بيماريش شروع شد، دستور دادم
فصد كند (خون بگيرد) ولي او عمل نكرد، بلكه
بادكش (حجامت) كرد. داروئي كه با خود همراه
داشت به ميزان يك وقيه (قريب هفت مثقال و
نيم) بلكه زيادتر در گوش چكاند. من او را از
اين كار شديداً نهي كردم، تا آنكه دلتنگ
شدم. با اين حال او از من قبول نكرد. فرداي آن روز حالش بدتر و چشمدردش
شدت يافت، كه تا آنوقت من چنان چشمدردي
نديده بودم. ترس من بيشتر از تركيدن طبقات چشم و
بيرون ريختن آنها (محتوي چشم) بود، زيرا در
نتيجه ورم شديد ملتحمه (Conjonctif)
از تمام قرنيه (Cornee)
باندازه يك عدسي بيشتر معلوم نبود. چون درد او را به ستوه آورد، فصدش
كردم و سه رطل (مقصد رطل عراقي است كه هر
رطل نود مثقال است) و شايد زيادتر، در دو
بار از او خون گرفتم و چشمش را از ترشحات
پاك كردم، سپس به چشمش گرد سفيد پاشيدم (مقصود
سرمه خشك است) و نتيجتاً آن روز بخواب رفت و
دردش ساكت شد. فرداي آن روز بهبود يافت.
همراه ما از اين امر در تعجب ماندند. تشخيصي كه براي بيماري ابو داود
ميتوان قائل شد «ورم حاد چركين ملتحمه (Canjontivite aigue purulerte)
است. در اين تاريخچه باز رازي نام بيمار
و شغل وي را كه مكاري بوده ذكر ميكند و
بعلاوه طرز درمان و تشخيص خود را متذكر ميگردد. تاريخچه يازدهم- «دختر حسين بن
عبدويه برحسب عادت شير شتر خورد، بدون
آنكه با من مشورت كند. چون در پي خوردن شير
نفخ (در معده) توليد شد، دواءالمسك (يك نوع
پادزهر يا ترياق يا Artidote
است). خورد، بدون آنكه قبلاً خون گيرد يا
مسهل خورد. پس از آن مبتلا به تب مطبقه (تب
دامنهدار) گرديد و علامات آبله در وي
ظاهر شد. چهار بار پشت سر هم آبله گرفت (يعني
چهار بار به حملات آبله گرفتار شد). چون
بيماري شروع شد و معالجه بيمار به من
واگذار گرديد، توجه من به چشمش جلب شد.
سورمهاي سائيده با گلاب به چشمش ريختم و
با آنكه اطراف چشمهايش آبله وجود داشت، در
آنها چيزي ظاهر نشد. پيرزنهائي كه در اطراف بيمار بودند
از مصون ماندن چشمان بيمار متعجب شدند،
بيمار را مدتي وادار به خوردن ماءالشعير (لعاب
جو Eau
d’orge = Tisane)
و امثال آن كردم و چنانكه در دنباله اين
بيماري مشاهده ميشود، مزاجش عمل نكرد و
بقاياي تب گرم در بيمار باقي ماند. حدس زدم كه اين حالت بر اثر بقاياي
اخلاطي است (مقصود آن است كه اخلاط مضر از
بدن خارج نشده است) كه با مسهل (اسهال) دفع
نگرديده است. بعلت ضعف نيروي بيمار نميتوانستم
تخليه فوري به عمل آورم. بيمار را ملزم
كردم پانزده روز قبل از شفق، خيسانده (ميوه)
و صبحها (نيم چاشت) ماءالشعير بخورد. در
نتيجه روزي دو مرتبه مزاجش اجابت كرد و خوب
پاك شد. پس از چهل روز ادرار نضج (= پختگي =
قوام = Amelioration
) كامل گرفت و پس از پنجاه روز بيمار بهبود
يافت. تشخيص بيماري بسيار روشن و آن يك
مورد آبله است. از اين تاريخچه چنين مستفاد ميگردد: 1- بيمار آبلهاي از ايرانيان مقيم
بغداد و از بيماران شخصي رازي بوده كه وي (رازي)
صريحاً اظهار نظر كرده: «بدون مشورت من…»
بدين معني كه در اصطلاح امروزي طبيب
خانوادگي حسين بن عبدويه بوده است. 2- خون گرفتن و استفراغ مادة مضر (به
هر نحو به مانند بيرون ريختن ادرار و عرق و
خون و اجابت مزاج) در تبهاي گرم بسيار رايج
بوده. 3- ترجمة صحيح مطبقه همان است كه در
زبان فرانسوي Fievre
typaide
و در اصطلاح عرف خراسانيها «دامنه» است و
اشتباهاً به حصبه معروف شده، زيرا حصبه در
زبان تازي همان سرخك (Rougesle)
در زبان پارسي است. 4- مقصود از عبارت چهار بار پشت سر هم
به آبله گرفتار شد، حملات آبله ميباشد. 5- رازي به مجرد بروز آبله در بيمار
توجه خاص به چشم وي داشته است و اين امر از
نكاتي است كه هم اكنون رايج و ساري است.
چنانكه رازي در كتاب تأليفي خود در باب «آبله
و سرخك» توجه به چشم و حلق و گلو و ريهها و
بندها و امثال آن را بسيار تأكيد ميكند.
بعلاوه دو نوع ماده در چشم ميچكانده، يكي
سورمه خشك Collyre sec
و ديگر مايع يا روغني كه بنام شياف (ماليدني)
استعمال ميكرده است. 6- رازي در باب دخالتهاي نارواي
اطرافيان بيمار مخصوصاً پيرزنها حساسيت
غريبي داشته، بدين جهت در چند اثر خود بدين
مطلب اشاره كرده، بمانند بعضي طبيبنماها
محض خاطر اطرافيان درمان نميكرده است. 7- مقصود از بقاياي تب گرم دنبالة تب
و از باقي بودن اخلاط دفع نشدن مواد مضره
بدن ميباشد. 8- درمورد خيسانده (ميوه) معلوم نشد
چه نوع خيسانده است ولي بيشتر بنظر ميرسد
خيسانده ميوهاي مانند آلو و امثال آن
باشد. 9- نفخ يا پختگي يا قوام حالت بيمار
قبل از بهبود است و مقصود از نفخ ادرار (پيشاب)
طبيعي و رواني آن است. تاريخچة دوازدهم- تنومندي پسر حسين
بن عبدويه را پزشكان به علت مزاج مرطوب ميپنداشتند. آنها قادر به تشخيص بين فرد پرگوشت (عضلاني
«پر عضله» Musculeux
و چاق Enfonpaint = obese = gras
نبودند. وي به درد مفاصل (= درد بندها يا Arthrite)
گرفتار شد و بعداً از بين رفت. چند بار از او خون گرفتم و هر هفته
يك بار به او مسهلي صفراوي (مقصود داروي
مسهل كه دفع صفرا كند) دادم، زيرا اين خلط
ماده چرك تندي بود (كه بايستي دفع شود).
غذاهاي ترش و بيمزه و قابضي برايش تجويز
و از خوردن شيريني و چربي و مواد تند منعش
كردم. بيماريش سبك شد، فقط عوارض مختصر و
غير قابل ملاحظهاي باقي مانده بود. چون
اين دستور را مدتي به كاربرد، دردش كاملاً
بهبود يافت و گوشت بدنش كم شد. تشخيص بيماري پسر حسين بن عبدويه «چاقي
و نقرس» بنظر ميرسد. در اين تاريخچه به
نكات ذيل بايد توجه گردد: 1- به طور قطع معلوم شد كه رازي طبيب
خانوادگي حسين بن عبدويه بوده و شايد در طب
اسلامي تنها طبيبي باشد كه سند مربوط به
طبابت خانوادگي را بر روي كاغذ آورده كه
بسيار مستند و مستدرك است. 2- ديگر آنكه رازي صريحاً متذكر
گرديده كه پزشكان قبل از وي تفاوت بين فرد
پر گوشت و چاق را تشخيص نداده بودند. 3- طرز درمان رازي از نظر مقايسه با
طب كنوني ميرساند كه رازي عاقلانه به
درمان پرداخته و چيزي را كه رازي صفرا (يا
صفراي زرد) ميناميده ميتوان با زيادي
اسيداوريك (Acide Urique)
تطبيق كرد. تاريخچه هفدهم- «زني را كه ابوعيسي
هاشمي مسگر نزد من آورد، بسيار چاق بود
مزاجي مرطوب داشت. هنگام زايمان گرفتار به فالج Paralysie
و پس از آن دچار صرع Epilepsi
شد. بيماريش مسلم بود و دلائل صحيح و
واضحي داشت. مسهلي از شربتهاي قوي به وي
خوراندم كه بلغم را دفع كرد. دستور دادم پس از آن ترياق چهارگانه
ترياقي مركب از جنطياناي يوناني و دانههاي
غار گيلاسي و زراوند طويل و مرمَّكي خالص Long, laurel grain greek gentain Pure Myrrhe aristochalia بخورد ولي داروساز در عوض انقرذيا (انقرديا
= بلادر = Feve
de Malac = Noinde Marasi) داده بود. بيمار بهبود كامل يافت. ما و ساير پزشكان از اين امر متعجب
گرديديم». تشخيص بيماري بيمار تاريخچه هفدهم
بنظر ميرسد «چاقي و غشي زايمان» باشد. در اين تارخچه به نكات زير بايد
توجه كرد: 1- بيمار توسط ابوعيسي هاشمي مسگر
نزد رازي برده شده است. خود ابو عيسي كه
مسگر بوده بدون ترديد بيمار رازي و از مردم
عادي بازار بوده است. 2- رازي از داروئي كه اشتباهاً به
بيمار داده شده و ممكن بوده باعث تلف شدن
بيمار گردد و اتفاقاً منجر به بهبودي او
شده است تعجب كرده است. 3- در اين بيمار معلوم ميشود كه رازي
با ساير پزشكان مشورت و همكاري داشته است. تاريخچه بيست و دوم- «مردي از
ساكنان دارالاقوال (يكي از محلات بغداد)
نزد من آمد كه به اندازة دو انگشت، سرش
داءالثعلب Pelade
(يا بيماري روباه) داشت. بدو دستور دادم محل
را با كهنهاي بمالد، كه بخون افتد، سپس
آن را با پياز مالش دهد. او (بيمار) در اين
دستور زيادهروي كرد تا آنكه تاول زد. سپس دستور دادم كه محل را با پيه مرغ
چرب كند. در نتيجه سوزش قطع و موهايش يك
ماهه روئيد و خوبتر و سياهتر و پرپشتتر
از سابق شد». تشخيصي كه براي بيمار رازي ميتوان
قائل شد «داءالثعلب يا ريزش مو» ميباشد.
در اين تاريخچه نكات زير ديده ميشود: 1- به محل سكونت بيمار اشاره شده است. 2- نكته «به قدر دو انگشت» دقت نظر
رازي را ميرساند. 3- اصولاً تحريك پوست سر با مواد
محرك كه امروز هم در بعضي موارد عمل
ميگردد، از قدما به يادگار مانده است. 4- كندن مو (Epilation)
در طب آن روزگار بمانند امروز كه پس از
درمان بيماري (مانند كچلي) با برق متداول
ميباشد، معمول بوده است. تاريخچه بيست و ششم- «زن ابو عيسي
دچار قولنج سبكي شد. وي سهرباران (يا شهرياران كه يك نوع
داروي گوارشي بوده است) نوشيد. سپس داروي
بسيار گرمي خورد. موضع درد در رحم بود. به
علت درد و ورم رحم كه بر روي اعور (Caecum)
فشار ميآورد، يبوست پيدا كرد، چون ثقل (سنگيني)
به پائين فرود ميآمد، دردش شدت مييافت و
از اين جهت مزاجش اجابت نميكرد. تاريخچه بيست و سوم- «بيماري زن
قصار وكيل فرزند سعيد بن عبدالرحمن نشانههاي
استسقا Ascite
(آب آوردن شكم) داشت، اما تشخيص آن ممكن
نبود. برايش چندي ماءالفلافل (فلافلالماءGrand
cardamone
) و چندي دواء الكركم (داروئي مركب كه مواد
عمده آن سنبلالطيب Valeriane
و مَّرمكي Mysrhe
و قسط Costus
و دارچين Canelle
و زعفران Safran
است) تجويز كردم. روزي كه رخت ميشست، بر طشت (لگن،
اتگن كه در برابرش بود) به رو افتاد و از
جلوي او قريب بيست رطل آب زرد خارج، سپس
مدتي ساكت و آسوده شد. مجدداً دچار همان عرضه گشت. پس از آن جوياي حال او شدم، مطمئن
گرديدم كه بيماري رحمي دارد. وي را معالجه
كردم. وقتي اين داروها را به كار برد از
جلوي او چيزي شبيه مشيمه (احتمال دارد
مقصود جفت باشد) بيرون زد. به ماما دستور دادم كه آنرا لمس و
سختي (ميزان سختي و سستي) آنرا تعيين كند.
او گفت كه نرم و بيحس است. به ماما دستور دادم كه رانهاي بيمار
را دو روز ببندد و قسمت بيحس شده را ببرد.
پس از آن همه بار همان چيز (مشيمه) بيرون زد
كه بريده شد. سپس بيمار بهبود يافت». تشخيصي كه براي بيماري زن ابوعيسي
ميتوان قائل شد «سقط جنين يا ميوم تحت
مخاطي» بنظر ميرسد. (در اين تاريخچه نيز علاوه بر دقت
رازي كه در تشخيص حس ميشود به اين نكته
برميخوريم كه او از ماما هم كمك خواسته،
نوع جسم خارج شده را با توجه زياد مد نظر
داشته است از طرفي اين امر ميرساند كه
تشخيص و معاينه چنين بيماريها در زنان
توسط طبيب مرد بسيار مشكل بوده است و بهمين
دليل رازي از ماما استمداد جسته است). وي گمان داشت كه آبستن است، اما
چنين نبود. بايد دانست و تحقيق كرد، كه بعضي از
بيماريهاي رحمي شبيه استسقا ميباشند.
تشخيصي كه براي زن قصار وكيل ميتوان قائل
شد، قيدره- ترشح سفيد- ترشح آبگونه Hydrarrhee
بنظر ميرسد. در اين حكايت نيز مانند اغلب
حكايتها نام بيمار، روش بيماري، داروهاي
تجويز شده، پيگيري بيماري و تشخيص
افتراقي بين استسقا و بيماريهاي رحمي است
كه رازي آن را دنبال كرده است. تاريخچه بيست و نهم- «پسر حسن بن
عبدويه به سختترين نوع زكام و شديدترين
شكلي كه من نظير آنرا نديده بودم، مبتلا ميگرديد.
نوع سبكتر آن در بيمار معمولاً يك ماه يا
بيشتر باقي ميماند، سپس به سينه ريخته و
سبب سرفه و اخلاط ميگردد. حال وي در نيمروز تخفيف مييافت،
به قسمي كه هيچ اثر در بيمار باقي نميگذارد،
ولي به درد مفاصل مبتلا ميگرديد. بايد دانست اين حالت همانگونه كه
جالينوس شرح داده، دفع مواد اضافي تنها از
راههاي عادي بدن (مقصود مجاري ظاهري بدن
است) نيست، بلكه از محل اتصال بندها (مفاصل9
نيز ممكن است به عمل آيد. بهمين جهت زكام (Caryza)
بيمار ناگهان بهبود مييافت ولي درد
مفاصل به وي عارض ميگرديد، زيرا مواد
اضافي به طرف بندها كشيده ميشد». تشخيصي كه براي بيماري پسر حسن بن
عبدويه ميتوان قائل گرديد بنظر «زكام و
درد مفاصل» و يا «درد مفاصل در دنبال تب
يونجه» ميآيد. رازي در اين بيماري به حساسيت Allergie
اشاره ميكند. رازي رسالهاي دارد كه به
نام «شميه» معروف است كه در آن زكام طولاني
افراد را مخصوصاً در مواقع گل سرخ شرح داده
است. اين چند حكايت طبي نمونهاي از ذوق
و قريحه رازي در هنر تشخيص بيماري بود. اگر
فرصتي باشد باز در اين باب با خوانندگان
مجله هنر و مردم صحبت خواهد شد. نكتهاي اساسي كه در اين تاريخچهها
ديده ميشود آن است كه: 1- بيماراني كه رازي از آنها نام ميبرد
عموماً ايرانيان مقيم بغداد بودهاند. 2- عموماً در تاريخچهها نام بيمار
و پدر آنان آمده است. 3- شغل بيماران نيز در بعضي از
تاريخچهها ديده ميشود. 4- محل سكونت بعضي از بيماران نيز در
تاريخچهها معين شده است. 5- روش تحقيق و پيگيري دوره بيماري
بيماران و تشخيص تفكيكي در تاريخچهها
مشاهده ميشود. 6- بدون جانبداري بايد گفت: رازي در
آن دوران با فقدان اسباب و لوازم و اثاثه و
ابزار كار توانسته است كاري بسيار معتبر
انجام دهد. اما براي آنكه آثار رازي در علوم
مختلف ترجمه و روشن شود ميبايست عدهاي
طبيب و شيميست و رياضيدان و |