جعفري، علي‌اكبر. "سنگ نوشته‌هاي ميرمعصوم بكري". دوره 15، ش 169و170 (آبان ‌و آذر55): 26-17، تصوير.

 

خلاصه: شرحي برزندگي امين‌الملك اميرمحمدمعصوم خان بكري متخلص به "نامي" (944-1019 ه.ق) ـ آثار ادبي ميرمعصوم بكري ـ نمونه‌اي از خوشنويسي ميرمعصوم درشهرك گوشت بين خاش و سراوان كه مكان مقدس براي مردم آن سامان شد و نمونه‌هاييي ديگر درقلعه كوهك و سنگ گورهايي در "ده پابيد".

سنگ نوشته‌هاي ميرمعصوم بكري

 

از : علي‌اكبر جعفري

 

پاييز سال 1343 بود كه دوست گرامي و برادر بزرگوار سيد حسام‌الدّين راشدي، ايرن‌شناس نامور به ايران آمد و اين بار خواست و جستجويش دربارة سنگ نوشته‌هايي بود كه ميرمعصوم بكري، سفير شاه اكبر تيموري در جاهايي كه منزل كرده بود، نشانده بود. پير راشدي نشانيهائي از آنها در كتابها خوانده بود.

اما نخست سخني چند دربارة امين‌الملك امير محمد معصوم‌خان بكري متخلص به نامي (944-1019 هـ .ق) از نوشته و منقول دوست گرامي ديگري آقاي احمد گلچين معاني:

ميرمعصوم نامي پسر ميرسيد صفائي از سادات ترمذ خراسان است، كه از دو

نخلستان گوشت

خانه‌هاي گوشت

سه پشت سكونت قندهار اختيار كرده، توليت مقبره باباشير قلندر را داشتند، پدرش به بهكر[i] آمده، توطن گزيد، ميرمعصوم و دو برادرش در آنجا ولادت يافتند. وي بعد از فوت پدر ساكن كنگري از توابع بهكر شد و به تحصيل علوم اشتغال ورزيد، چون جمعيت احوالش روي به پريشاني نهاد، پياده به گجرات رفت، و به پيامبري شيخ اسحاق فاروتي بهكري كه همدرس او بود، با خواجه نظام‌الدين احمد هروي ديوان آن سامان آشنايي يافت. اتفاقاً در آن ايام خواجة مذكور در كار تأليف طبقات اكبري بود، و ميرمعصوم با وي دمساز تأليف شد، از آن پس بملازمت شهاب‌الدّين احمد صوبه‌دار آنجا فايز گشته بمنصبي رسيد. سپس به دربار اكبر پادشاه راه يافت، و رفته رفته تا منصب هزاري اكبري ترقي كرد و بهكر و سكهر جاگير او شد. در سال 1011 بالقب امين‌الملكي از جانب اكبر پادشاه به حجابت ايران رفت و به سال 1012 در هنگامي كه شاه عباس ماضي قلعة ايروان را در محاصره داشت، بملازمت رسيد و نامة اكبر پادشاه را با تحف و هدايايي كه همراه آورده بود تسليم شاه عباس كرد و شاه عباس در بزرگداشت او مبالغة بسيار كرد.

در سال 1013 به دربار اكبر بازگشت، در سال 1015 جهانگير پادشاه او را به عنوان امين‌الملكي به بهكر فرستاد و وي بدين سمت در آنجا بود تا در روز جمعة ششم ذي‌الحجة سال 1019 وفات يافت. او در مقابل خمسة نظامي پنج مثنوي سروده است بنام‌‌هاي معدن‌الافكار، حسن و ناز، اكبرنامه، رأي و صورت و خمسة متحيره و نيز دو ديوان غزل دارد شامل پنجهزار بيت، و دو ساقي‌نامه و يك ديوان رباعيات. مفردات معصومي كه كتابيست در طب نيز از تأليفات وي است.

ميرمعصوم بسيار خوش‌خط و در كتيبه‌نويسي يگانه بود. كتيبة دروازة قلعة آگره و مسجد جامع فتحپور بخط او است، و در ميان درياي پنجاب كه گرد بهكر است؛ عمارتي ستياسر نام بنا نهاده، كه از نوادر است، و «گنبد دريايي» (1007) تاريخ آنست، و بجز اين بقاع، خير بسيار بنياد كرده است.

مزارش در سكهر جنوب بهكر واقع است كه از بناهاي خود اوست، و «عمارت سركوه = 1002» تاريخ آن است.

عبارت پهلوي سنگ

ابيات ذيل از ميرمعصوم است كه بر سنگ مزارش نقر گرديده است:

وز   آمدنت   شده   گرامي

اي   آمده   بر   مزار   نامي

وز  فاتحه  يك اشارتي كن

چون  آمده‌اي  زيارتي  كن

شد  منزل  ما  سراچة خاك

از  مرحلة   جهان   غمناك

وز  عيش  زمانه  بي‌نصيبيم

رحمي‌رحمي‌كه‌بس ‌غريبيم

اينجا دوسه‌روز ميهمان‌است

جان قاصدراه آن‌جهان است

همگامي  برق  كن  شرروار

همپايي  شعله كن  به رفتار

وين‌خانة گورتنگ و تاريك

اين راه بود دراز  و  باريك

سرتاسرش ازغمم فگاراست

سنگي‌كه نهاده برمزار است

گرسنگ‌بود دلت شود تنگ

بشكافي اگر درون‌آن سنگ

گو  فاتحه‌يي   كه   بينواييم

محتاج     لطيفة     دعاييم

 

از كتاب معدن‌الافكار :

تا  نمي از جود  تو  يابد  مگر

بحر ز گرداب  شده  كاسه‌گر

از كتاب حسن و ناز :

شده پيراية لب چون در گوش

حديث‌لعل‌آن سرچشمةنوش

از كتاب اكبرنامه :

سراپا   صبا وار   دامان   شدم

به گلچيني آن گلستان  شدم

از كتاب راي و صورت :

خوبي     گل     آفريدة     او

حسن  است درم خريدة  او

از خمسة متحيره :

بتو   آغاز   و    انتهاي    همه

هست بر نامت  ابتداي  هم

آرامگاه ميرمعصوم

يك‌بيك عقده‌ام ازدل به‌تكلم برداشت

دوشم ازخاك لب‌او به تبسم برداشت

منت  بار سر از  گردن مردم  برداشت

تا نگاهت پي خونريز دلم بست كمر

*****

كاندر خوركرشمه و نازش نيازنيست

چشمش از آن نمي‌نگرد در  نيازمند

*****

مي در پياله ريز كه دوران  آتش است

رويت ز آب باده گلستان آتش است

*****

خاموشي‌‌دل نيزكم ازآه و فغان نيست

بي‌صبري وناليدن عاشق‌به‌زبان‌نيست

 

رباعي :

بنگر   سوي   اوراق   پراكندة   گل

اي  تازه  و  تر  شكفته  مانندة  گل

چون گريةشبنم است‌و چون‌خندةگل[i]

ايام   بقاي   زندگاني   به   مثل

 

«فايض بفيوضات احمد قيموم، امين‌الملك امير محمَّد معصوم- ادام الله بقاوه الي يوم‌المعلوم مولد نواب معلي‌القاب اعظم عظماء السادات و النقبا، و اكبر كبراء الاقطاب و النجباء از دارالملك بكر است. و از جمله سادات عظام و اجلة اشراف كرام، آن ولايت جنت اثر، در زمرة فخام عديم‌المثالست. بلكه در عرصة دربار ايران اكابر و اهالي و فضلاي تمامي بلاد هندوستان و توران، بعظم‌شان و علو مكان و حسن خلق و لطف طبع بي‌قرين و همال چه غصني از اغصان حديقة علياي نبوت، و شكوفة از ازهار روضة دلگشاي ولايتست. علو خاندان متعالي آثار و سمودودمان متفاخر شمار آنجناب كالشمس في رابعه من‌السماء و الضوء في وسط النهار مشهورتر از آنست، كه محتاج به بيان باشد. علي‌الجمله از جانب پدر بزرگوار بسادات حسيني نسب، ترمذ ميرسد. و از جانب ديگر، بسادات كبار موسوي حسب، بلدة طيبة سبزوار، راجع ميگردد:

هم نبوت در نسب هم پادشاهي در حسب كو سليمان، تا در انگشتش كند انگشتري

از جانب پادشاه اقاليم جهان، قدوة خواقين گردون مكان. قانون سلاطين معدلت آيين، قاعده‌آموز خواقين روي زمين. بالانشين مسند فريدوني، صاحب تخت نگين سليماني. فارس مضمار معدلت گستري، رافع لواي خلايق‌پروري. زدايندة زنگ ظلم از چهرة ايام، كشايندة ابواب بر و احسان بر روي خاص و عام. جمشيد نظر همايون مخبر، سياوش فرافراسياب حشر. مظهر آيات رحماني، مظهر انوار عنايات سبحاني. السلطان الاعظم الاعدل ‌المطاع، الخاقان الافخم الاكرم بالاتفاق و الاجماع. اغني صاحب شوكت و افرحشمت وافي قدرت ذي جاه ابوالمفاخر ابوالغازي جلال‌الدين اكبر پاشاه، خلدالله تعالي في بساط الارض ضلال عداله و سلطنه و شوكه و افاض علي العالمين فواضل احسانه و رافه و مرحمه:

جمشيد تهمتن دل، كيخسرو سام آيين اسكندر كسري وش، داراي فريدون فر خورشيد فلك هيأت، گردون قضا فرمان نيسان سخا باران، درياي جهان لنگر.

جهت، رسانيدن امر سفارت و حجابت، نزد پادشاه خلافت مرتبت، ولايت منقبت، روشني ديدة بينش، غره غراي جبين آفرينش. داراي سكندر جاه، سليمان ملايك سپاه، خاقان كشورگير ممالك‌ستان، خسرو مملكت فزاي سلطان نشان. قهرمان گردون‌رام، فلك توان كيوان غلام. مستخدم السلاطين العظام، مستعبدالخواقين الكرام. صورت فايضة لطف رب‌العالمين، محيي مآثر دين سيدالمرسلين عليه صلوات الله الملك المبين- ماجي آثارالكفر و البدع من وجوه الدين، مروج مذهب حق ائمه المعصومين صلوات الله عليهم اجمعين سليل صلت امير المؤمنين علي بن ابي‌طالب صلوات الله الملك الرحمن الخاقان بن الخاقان بن الخاقان. و السلطان بن السلطان بن السلطان. حافظ بلادالله بالراي المنير، ناصر عبادالله بالسيف الشهير. ظل الله ابوالمظفر ابوالفتح عباس شاه الصفوي الموسوي الحسيني، كه ذات همايونش محفوظ بحر است ازلي و محفوظ بسعادت لم يزلي باد، و دست دولت روزافزونش، به قوت امداد ائمه اثني عشري دامن محشر گيراد. بحق محمد و آله خير العباد كه به حقيقت پادشاه روي زمين، و زيبنده‌گاه و افسرست و به حقيقت مالك نواحي ملك سلطنت، و والي ايالت حوزة بحر و بر:

شاه همه شاهان جهان، آنكه ندارد در مردي و فرهنگ نظيري و همالي در معركه بستاند و در بزم ببخشد ملكي به سواري و جهاني به سؤالي عادلتر و كاملتر ازو، هيچ ملك نيست. الاملك العرش تبارك و تعالي.

از آنجانب بدين صوب و صواب معين گرديد. و از الكا و جاگير خود، كه ممالك سكر و بكرست، و به امر آن پادشاه منسوب و متعلق باوست، و مصالح آن ديار بحسن حراستش مهذب و معطر، بلكه باقطاع و تيول وي مقرر، با هزار نفر سوار و پياده به اينطرف توجه فرمود. و چون قدم در ممالك ايران نهاد، بهر شهر كه رسيد، سلاطين و حكام و وزرا و اكابر آن ديار، چنانكه رسم و قانون، در تعظيم و تكريم آن جناب كوشيده شرايط احترام و اعزاز بجاي آورند. و آنجناب ايامي كه در خراسان و عراق ساير بود، بر اختلاف حالات و سوانح واقعات كه در اسفار واقع مي‌شود و منافر طباع سليمه مي‌باشد. تحملي و توقر مينمود. و در مدت عبور بر بلاد پادشاه جهانگير صانها الله هرجا كه اقامت ميكرد، از هيچ حاكمي و سرداري برسم ساوري و علوفه و تكلف و پيشكش چيزي بلكه پشيزي و تحفه‌اي بل حبه‌اي قبول نكرد. و با وجود حشم بسيار و اخراجات بيشمار، شايبة نقصان بر علو همت او را نيافت، و از رونق و طراوت جاه وي، چيزي كم نشد. و هيچكس از كبار امراي خراسان و عراق و كرمان و آذربايجان و اران، و معارف اهل دولت و حكومت مشاهير فضلا و شعرا و ظرفا و ارباب استحقاق نماند كه، از وي بقدر همت و مقدرت، احساني نرسيد.

سنگ نوشته گور ميرمعصوم

عبارت روي سنگ

آفتاب شرع‌و دين، فخر زمن

ميرمعصوم  آن  مه  برج   شرف

عازم   جنت   بامر  ذوالمنن

روزجمعه ‌سادس‌ذي‌الحجه‌گشت

بود نامي صاحب ملك‌سخن

سال فوتش از خرد جستم،بگفت:

و مشمول امتنان او بقدر يسور و استعداد، نگرديد. و بي‌مبالغه كسي بر وي سلامي نكرد كه بانعامي محفوظ نگشت، و اكرامي ننمود كه به سوغات و لباس تشريفي ملبس نشد.

مصرع :

چنين كنند كريمان چو كار افتدكار»[i]

باري پير راشدي آمد و حسب معمول مهماندارش بودم. نخست رفتيم به تربت جام و در آنجا از كسي كه دربارة سنگ نوشته پرسيديم، از فرزندان حضرت نورالدّين عبدالرّحمن جامي درآمد. راست ما را برد به آرامگاه نياي خود. زيارت كرديم، نسخه‌هايي از قرآن مجيد ديديم و پير با شور و هيجان عكسهايي از سنگ نوشتة ميرمعصوم و ديگري از همايون پادشاه تيموري كه او هم هنگام پناه به دربار صفوي زيارت جامي نايل آمده بود و از آرامگاه و جز آن برداشت. آمديم به كاشان جست و پرس سودي نبخشيد. منزل سوم اصفهان بود. به لطف آقاي لطف‌الله هنرفر سنگ نوشته را در مسجد علي يافتيم. به پير راشدي چه دست داد، از نوشتة خودش ترجمه كنيم:

«كتيبه را ديدم. از زواياي مختلف عكسها گرفتم. در آخر وقتي كه به چهار سوي مسجد نگاه مي‌كردم و بيرون مي‌شدم، ديدم كه نه تنها بار سالها از دل برخاسته بلكه عالم خوشحاليم ديدني بود. آن روز براي من از عيد سعيد‌تر بود».[ii]

براي سنگ نوشتة كاشان دوبار تنها رفتم. نيافتم. گفتند كه اگر باشد، بايد در مهمانسراي شاه عباس در كوير بر شاهراه عباسي مشهد باشد. يك بار هم پير و هنرفر به موچه‌خورت رفتند و اثري نديدند. امَّا براي پير راشدي همان دو نوشته بسنده بود و وي به نوشتن كتابي دربارة ميرمعصوم آغاز كرد، و هنوز مشغول مي‌باشد.

امسال براي سخنراني‌هايي به مناسبت فرخنده جشن‌هاي آبان ماه به استان سيستان و بلوچستان رفتم، با دوست و برادرم صالحزهي دربارة برنامه مسافرت خود به شهرهاي استان صلاح و مشورتي داشتم. گفت كه در ميان خاش و سراوان، شهركي است گوشت (با واو مجهول) نام كه در آن سنگ نوشته‌يي است از ميرمعصوم نامي و متن آن نوشته را برايم از ياد و كمابيش درست نوشت. رفتيم و ديديم كه سنگ خارايي، 55×30 س م، آزاد بر تپه‌يي گذاشته كه از آن آب شور مي‌تراود.

اهالي گوشت كه پاكي و داد و دهش سيد بكري را از روي سنت به ياد دارند، آنجا نذر مي‌كنند و گوسفند قرباني مي‌دهند و در آن نخلستان سرسبز كه آب شيرين و گواراي فراواني دارد، اين سنگ سيد معصوم و آن تپة نمك مكتوم مقدس بشمار مي‌رود.

در دل گفتم كه تاكنون ساده‌باوري مردم اين سامان، اين سنگ را براي سيصد و هشتاد سال در امان داشته ولي هستند كساني كه اين را با چابك‌دستي خود به عتيقه‌بازي بفروشند. از آقاي زابلي، كارمند جوان كارشناس و كاردان و كارپرداز از ادارة كل فرهنگ و هنر استان كه در اين مسافرت راهنما و همراه بود، خواستم كه كاري بكند كه اين در همانجا در ستون سيماني نشانده شود تا هم آن سنگ تاريخي در جايگاه خود باشد و هم عقيدت‌مندان از آن همواره بهره‌مند گردند و هم‌دستي نتواند چابكي خود را نشان دهد.

باري نوشته‌يي كه نمونه زيبايي از خوشنويسي ميرمعصوم است و پارة گوياي از شعر وي

سنگ گورجالق

روي سنگ

وصي  وفي  جانشين  نبي

«شه  دين  و  دنيا  علي  ولي

كزو بازوي شرع‌شد استوار

قدمهايش بر بازويي‌شد سوار

قايله نواب امير معصوم الحسيني النامي تخلصاً والبكري مسكناً»

عبارت پهلوي سنگ

در وقتي كه از هند برسالت ايران آمده بود، اينجا رسيد 1013 هزار و سيزده.

از آقاي صالحزهي يادداشت ديگري نيز به دست رسيد:

«در قلعه كوهك[i] مقبره‌ايست كه اهل كوهك او را صاحب كرامت مي‌دانند. آنچه در لوح سنگ آن نقش بود بعينه نقش شد:

فيض‌رسان شو بسوي خاص‌وعام

ساقي از اين باده كه دارم بجام

قايله نواب مير محمَّد معصوم الحسيني البكري در وقتي كه از هندوستان برسالت ايران آمده بود اينجا رسيد سنه1013.

نقل از مجلة يادگار سال پنجم (فروردين و ارديبهشت 1328) شماره هشتم و نهم ص 98 و 99، - «جغرافياي بلوچستان» نوشتة مرحوم شيخ محمود افضل الملك كرماني».

صالحزهي مي‌افزايد كه به كوهك رفته امَّا ديگر آن سنگ نوشته در آنجا نيست!

به هرسان آشكار شد كه اين مرد خدا از راه بلوچستان به ميهن خود بازگشته است و اگر خدم و حشم هزار تني وي را در نظر بگيريم، بايد كوهك و گوشت را آبادتر و مهمتر از امروز بدانيم.

*****

در ادارة فرهنگ و هنر سراوان سنگ سياهي نشان دادند كه آن را از جالق آورده بودند و نوشتة بي‌نقطة آن از قرن نهم هجري بود و اين دو بيت را داشت:

باشد كه از خود درويش خدا بيامرز باشد:

عشق بي‌معشوق و بي‌عاشق كي‌است

عين عاشق عين معشوق وي است

كي      شي      هالك      الاوجهه »

شد هلاك اين عين ما در عين اوه

وفات يافتن سلطان العارفين درويش نجم‌الدين روز شنبه في شهر رجب سنه سته و ثلاثين و ثمانمائه».

صالحزهي سنگ گوري را نزد كسي ديده بود كه بر آن «هذا قبر ابوالقاسم بن اسحق بن مازيار اثنين و تسعين و ثلثمائه 392» نوشته بود. اين هم مازيار شرقي!

سنگ گورهايي در «ده پابيد» در پاي سرو خميده آن سامان ديديم كه همه روي همرفته اين نوشته را داشتند. و گويا از چندي پيش بودند:

«محمَّد الله علي

            قل يا عبادي الذَّين اسرفواعلي انفسهم

لاتقنطوا من رحمه الله ط

            ان  الله  يغفرالذنوب  جميعاً  انه

هو الغفورالرحيم»                           (سوره الزمر 53)

اما قطر آن سرو سرنگون كمابيش 30 متر است و آقاي علي نصري كتابدار سابق كتابخانة آموزش و پرورش زاهدان از گفتة مهندس كشاورزي مي‌گفت كه اين سرو شش هزار ساله بوده. به ياد سرو كاشمر زرتشت!

سرو سرنگون

آقايان نصري از خويشاوندان و صالحزهي روي تنه افتاده ديده مي‌شوند

سنگ گور در ده پابيد

*****

ولي برگرديم به ميرمعصوم بكري. اگر فاصله ميان كوهك و گوشت، و ميان تربت‌جام و مشهد را در نظر بگيريم، اين مرد مؤمن هر 170 كيلومتري منزل ميكرده و بدين ترتيب كسي كه از هرات به ايروان رفته و از راه كوهك بازگشته، بايستي 25 سنگ نوشته از خود، به ويژه در شهرهاي مشهد، نيشابور، سبزوار، كاشان، قم، ري، قزوين، زنجان، تبريز، اردبيل، يزد، ماهان هم گذاشته باشد. اگر كسي بجويد، باشد كه چندين نوشتة ديگر بيابد.

 

“پاورقي‌ها”

 1 -بكَّر و سكَّر هر دو با كاف هندي مشددميباشند و براي همين آن را بهكر و سكهر و جز آن هم مي‌نويسند. هر دو كنار رود سند در 450 كيلومتري شمال كراچي هستند.

 2 -تاريخ تذكره‌هاي فارسي، جلد دوم، احمد گلچين معاني، دانشگاه تهران، 1350 ص537

 3 -ترجمة احوال و منتخب آثار اميرمحمد معصوم، احمد گلچين معاني، پارس، شماره خصوصي جشن فرخندة تاجگذاري، انجمن روابط فرهنگي پاكستان و ايران، كراچي، اكتبر 1967، ص1

 4 -«اصفهان نصف جهان و سند زيباي خودم» به زبان سندي در روزنامه هلال پاكستان، كراچي، 22 آوريل 1974

 5 -كوهك 110 كيلومتري در شرق سراوان و نزد مرز پاكستان است.