مارتينو، پير. "شرق درادبيات قرون هفدهم و هجدهم فرانسه". ترجمه و تلخيص جلال ستاري. دوره 13-15، ش 169و170 (آبان و آذر 55): 27-35.

 

خلاصه: شرق  و فلسفه: نوشته‌ها و تحقيقات مونتسكيو، ولتر درباره آسيا، شرحي برفصل‌هاي مختلف كتاب "Essal sur fes Moeurs" از ولتر درباره تمدنهاي باستاني چين، ايران وهند، نظريات ديده رو درباره شرق، شرحي برنظريه اقليمها از مونتسكيو، نظرنويسندگان غربي درباره استبداد درشرق، سلطنت درچين و مقايسه مذاهب آسيائي باديانت مسيح.

شرق در ادبيّات قرون هفدهم و هجدهم فرانسه

شرق و فلسفه

 

 

پير مارتينو

ترجمه و تلخيص جلال ستاري

در همة داستان‌هاي خنده‌آور و كتاب‌هاي هجوآميز زمانه و به طور كلي در همة آثاري كه از شرق سخن گفته‌اند، به عنوان مثال نامه‌هاي ايراني، يك مضمون از لابلاي قصه و انتقادهاي نيشدار به چشم مي‌خورد و آن اينكه مي‌توان و بايد از شرق درس و سرمشق گرفت. راهي كه از خنده و تفريح به تفكر و از تمسخر و ريشخند به تعليم سودمند مي‌رسد، هميشه كوتاه است. علم سياست از تاريخ عصر جديد، روشنايي‌ها يافته و بهره‌ها گرفته بود. آيا ممكن نبود كه باز در آن روحي تازه دميد، يعني از راه قياس تمدن اروپايي با تمدن‌هاي آسيايي، قلمرو اين گونه مطالعات را بسط و توسعه داد؟ در واقع مطالعة شرق كه معمولاً تا آن زمان براي شادمان ساختن خيال و تفريح خاطر و دلگشايي به كار رفته بود، مي‌توانست سخت آموزنده باشد. فلاسفه اين نكته را دريافتند و با آگاهي و هشياري به جستجوي گنجينه‌هاي فكري كه «غريب‌جويي» عرضه مي‌داشت، پرداختند.

البته شوق و شيفتگي مبلّغان مذهبي و حسن‌نظر و عقيدت دانشمندان از ديرباز زمينه را براي پيدايي اين علاقه‌مندي و بذل توجه روشنفكران به شرق راستين و نه خيالي، كاملاً فراهم آورده بود و هر كه آثار آنان را با دقت و مراقبت مي‌خواند طبيعهً مي‌بايست شيفته و فريفتة حكمت و خرد شرقيان شود. همه بر سبيل عادت، مرد آسيايي را ساكن با تقواي سرزميني آرماني مي پنداشتند كه در آن، مردم از همة حقوق انساني، برخوردار بودند و بزرگترين مزيت اين سرزمين، اين بود كه كشور فرانسه نبود! فضلِ ساختن و پرداختن اين تصور دربارة شرق و ترويج آن، خاصه از آنِ يسوعيّون است و آنان مسئول پيدايش اين اعتقادند.در اينجا تكرار اين مطلب كه يسوعيّون چه تصويري از چينيان به دست دادند و چگونه آنان را ملتي به غايت متمدن، زير حكم دولتي مهربان، همچون پدر، تابع قضاتي پرهيزگار و مداراگر، داراي قوانيني ستايش‌انگيز، و بهره‌مند از آموزش فيلسوفاني سخت فرزانه وصف كردند، مورد ندارد. اما ذكر اين نكته مهم است كه ديگران ازين افكار بهره‌اي خاص بردند و حاصل اشاعه و نشر آن افكار به طرزي ساده براي عامه مردم اين بود كه نظرات يسوعيّون تغيير شكل و جهت يافت و بهتر بگوئيم از منظور اصلي يسوعيّون به دور افتاد. فلاسفه، برخوردار از آموزش و علم آباء جمعيت مسيح، توانستند در تمدن‌هاي شرقي دلائل و براهيني مناسب براي فرو ريختن پايه‌هاي اصل خودكامگي و استبداد، حمله به اصول مذهبي آسماني و اعلام فضايل رواداري بيابند.

اين نهضت ترويج و تعميم، با مجادله بر سر آداب و آئين چينيان و انتشار كتابهايي پر از مدح و ستايش، كه در آن روزگار سخت رايج بود و منجمله ترجمه و انتشار آثار فلاسفة چين و خاصه كنفوسيوس، آغاز شد. نويسندگان اين كتب يعني يسوعيّون كه نخستين مؤلفان اين قبيل آثار ستايش‌آميزاند، با ساده دلي تمام در آثار خود همة دلايل و براهين لازم يعني همة حربه‌هايي را كه آزادانديشان مي‌طلبيدند و به كارشان مي‌آمد، در اختيار آنان مي گذاشتند. چند تن پيش از ولتر و مونتسكيو با استفاده از تأليفات يسوعيّون دربارة فضايل اخلاقي چين و كنفوسيوس، محاسن و مزاياي حكومت و نظام اداري و فلسفة چين (كنفوسيوس) را بازنمودند. و يك تن از آنان تسامح آسيائيان را با مجادلات و مناقشات مذهبي اروپائيان و عداوت و خصومت كليسا با آزادي فكر قياس كرد. البته اين قبيل كتب خالي از دلمشغولي‌هاي مذهبي يسوعيّون بود و همة آنها به مردم مي‌آموختند كه در اين سرزمين آرماني و مثالي، تنها تقوي و فضليت، ماية شرف آدمي است و فقط شايستگي و حسن خدمت ملاك ارتقاء به مقام اشرافيت است، عمال دولت وظيفه‌شناس و داراي حس مسئوليت‌اند، ماليات‌ها سبك‌اند و بي‌زحمت وصول مي‌شوند و در سپاه‌گيري به رعيت ستم نمي‌رود، مردم كه بخردانه به كار كشاورزي مي‌پردازند، زندگاني خوشبخت و آرامي دارند، مذهب آنان همان اخلاقي است كه كنفوسيوس تعليم مي‌كند و بر اين اصل بزرگ استوار است كه: «به ديگران مپسند آنچه بر خود نمي‌پسندي»، اين مذهب يا اخلاق مي‌آموزد كه بخشاينده و با گذشت، مرد احسان و ايثار، بشر دوست، و اهل تسامح و رواداري بايد بود، نگاه داشتن پاس پدر بيش از هر كس ديگر بر پسر واجب است، سلطان بايد رعايا را چون فرزندان خويش دوست بدارد و خود پرهيزگار و با تقوي باشد تا رعايا ازو سرمشق و عبرت گيرند. و البته اين همه در حكم گنجي بادآورد و نعمتي آسماني براي فيلسوفي سرگشته در عصر لوئي چهاردهم بود كه تصورات ذهني و پندار و خيالش هر روز به بارة مقاومت سخت و خشن عالم واقع مي‌خورد و چون جامي بلورين مي‌شكست و فرو مي‌ريخت. فليسوف گم گشته آنچه را كه در عالم رؤيا مي‌جست، ناگهان در چين بازيافت و رفته رفته اين تصور و مفهوم فلسفي و اخلاقي از شرق رواج و عموميت پيدا كرد.

اما تا نيمة قرن هيجدهم، اين كار يعني دادن سيمايي فكور و روشنفكرانه به مشرق و يا روشنفكر خواستن شرق و بهره‌گيري از آن، به صورتي نامنظم و پراكنده انجام گرفت و در واقع اين مونتسكيو بود كه راه مطالعات نوين را گشود. روح‌القوانين نخستين كتابي بود كه در آن شرق با روشن كردن تاريخ و قانون‌گذاري، خدمتي به پيشرفت انديشه كرد و موجب پيدايش علم نوين اقتصاد سياسي شد.

مونتسكيو تحقيق فلسفي خويش را بر مبناي مطالعه و بررسي‌اي جهاني استوار مي‌كند و اين همان روشي است كه ولتر نيز در Essai sur les Moeurs به كارش مي‌برد. روسو برعكس براي نوشتن قرارداد اجتماعي، انجام دادن چنين تحقيقي را كه بي‌گمان اگر انجام مي‌گرفت، نظام استنتاجات منطقيش را مختل و مشوش مي‌كرد، ضروري نمي‌بيند. در واقع كاربرد چنين روشي مستلزم داشتن روحيه‌اي جستجوگر و چالاك و بيشتر خواستار گسترش دامنة تحقيق و معلومات است تا اثبات نظرية شخصي و همچنين گردآوري اسناد و مدارك بسيار و مطالعة كتب بي‌شمار را ايجاب مي كند و اين همه كاري بود كه مونتسكيو كرد. اما نكته جالب توجه اينست كه در اين تودة عظيم وقايع و اسناد و مدارك و روايات، يعني روح‌القوانين، امور مربوط به شرق، آثار دوران باستان يونان و روم و قوانين جديد، همه جاي خود را دارند و از هر كدام به قدر لازم و كافي سخن مي‌رود و هيچ يك فداي ديگري نمي‌شود. حاصل اين كار، سخت مفيد و پربار بود، بدين معني كه نه تنها تحقيق كه موضوع آن سخت مجرد و انتزاعي بود، غنا و تنَّوع سودمندي يافت، بلكه خاصه ديدگاه‌هايي كه عادتهً از موضع آنها جريان تاريخ ملاحظه و معاينه مي‌شد، به كلي تغيير كرد.

به عنوان مثال تصور مي‌كنم كه اگر مونتسكيو به ممالك آسيايي توجه نكره بود، هرگز نمي‌توانست فريضة اقليم‌ها را بسازد، چون با منحصر كردن مطالعات خود به اروپا ممكن نبود در پهنة آن قاره، اختلافات اقليمي را به درجه‌اي فاحش بيابد كه بتواند بر آن اساس فريضه‌اي بپردازد، حال آنكه شواهد لازم براي اثبات مدعاي خويش را در ممالك شرقي آسان بدست آورد. همچنين اگر نمي‌پنداشت كه در تمدن‌هاي شرقي، نمونه‌هاي تمام عيار خودكامگي را كه در غرب نظير و مانند ندارد، مي‌توان يافت، هرگز به تشخيص دقيق سه نوع حكومت نايل نمي‌آمد. هند و تركيه و چين براي او نمونه‌هاي بارز «حكومت استبدادي كه براساس ترس مبني است» بودند. بنابراين آشكار است كه اصالت و طرفگي كار او مرهون شناسائي آسياست. بي‌گمان تحقيق و بررسي مونتسكيو به خاطر شناخت خود شرق نبود، بلكه قصدش از اين مطالعه به دست آوردن شواهد و امثلة مورد نياز بود كه البته اندكي به شتاب فراهم مي‌آوردشان. با اينهمه هند و چين را، و سرزمين اخير را نه به طور دربست، دوست مي‌داشت و در باب آنها نظراتي سخت قاطع ابراز داشت كه نه تنها في‌نفسه جالب توجه‌اند، بلكه علاوه بر آن پرمايه نيز هستند، چون بحث‌هاي بسيار برانگيختند. روح‌القوانين انگيزة تأليف Essai sur les Moeurs شد و خاصه احكام و نظرات آن دربارة آسيا ولتر را به فكر از سرگرفتن تحقيقات مونتسكيو انداخت. از آن پس شرق عنصر اساسي تحقيقات تاريخي و مضمون غريز تفكر فلسفي شد.

ولتر كه آسيا را بسيار خوب مي‌شناخت و واقعاً دوست داشت، از روح‌القونين انتقادهاي سخت كرد و نظر داد كه مونتسكيو غالباً از آسيا به بي‌حرمتي سخن گفته است و نيز از اينكه مونتسكيو در روح‌القوانين تركان را ابلهانه ريشخند مي‌كند و در باب سنگدلي استبداد عثماني به مبالغه و اغراق سخن مي‌گويد، ناخشنود و گله‌مند بود و تهمت‌هاي هراسناكي را كه بر ژاپني‌ها و چينيان مي‌بستند، ناروا و عاري از حقيقت مي‌دانست و خاصه با نظرات مونتسكيو در باب استبداد دول شرقي، به ويژه چين، موافق نبود و آن همه را گزافه مي‌پنداشت و حتي ازين نظر مونتسكيو كه حكومت چين را از جمله حكومت‌هاي مستبد و خودكامه شمرده بود، برآشفت. مجادلات و منازعات ميان مونتسكيو و ولتر، نمايشگر روحيات كاملاً متضاد آن دو بزرگمرد بود. هر دوي آنان در تفسير و تعبير وقايع تاريخي باب تازه‌اي گشودند. مونتسكيو مي‌خواست همه چيز را تعليل و توجيه كند. او به جستجوي علل برمي‌خاست، حكم و نظر مي‌داد، انتقاد مي‌كرد و نكته مي‌گرفت و از اين همه البته نظراتي كلي و ساده به حد افراط، نتيجه مي‌شد. ولتر به ملاحظة امور مي‌پرداخت، وقايع را با هم قياس مي‌كرد و در رده‌هاي مختلف گرد مي‌آورد و بيشتر در بند كشف جريان‌ها و نهضت‌هاي تاريخي بود تا پي‌بردن به تعاليم تاريخ. مونتسكيو متون قانوني را از نوشته‌هاي مختلف بيرون مي‌كشيد و ولتر حكايات و روايات حاكي از خلقيات و آداب گوناگون را گرد مي‌آورد. اين يك جامعة بشري را از نظر قوانيني كه مردمان وضع كرده بودند مي‌ديد و آن ديگر مي‌كوشيد تا جلوة بشريت را در آئينة زندگاني واقعيش بجويد. ازينرو ولتر در برابر نظرية خشك و جامد اصالت قانون، نظرية نرم اصالت اخلاق و آداب را علم كرد و ميان آندو خاصه دربارة تمدن‌ها و حكومت‌هاي آسيايي خلاف افتاد و نكته در اينجاست كه تاريخ و مردم‌شناسي شرق كه تا حدي به همت يسوعيون و محققان روشن و شناخته شده بود، موجد و مورث دو نوع مختلف بررسي تاريخي شد. اين دو فرضيه در بادي امر آشتي‌ناپذير و متضاد به نظر مي‌رسيدند، اما رفته رفته معلوم شد كه فقط دو روش مختلف تحقيق و هر دو ثمربخش و بارورند و عملاً هم براي احياي گذشته، متفقاً به كار رفتند. از شرح دقيق و مبسوط تأثير شناسايي شرق در روح و ذهن ولتر مي‌گذريم. اما اگر به اعتبار شيفتگي و شوق زدگيش قضاوت كنيم، بايد بگوئيم كه شناخت شرق نزد ولتر به منزلة كشف و شهود و الهامي بود كه تأثير شگرفش هيچگاه كاهش نيافت. اين علاقه‌مندي عقلايي ولتر به آسيا، خيلي زود جاي به ستايش غنايي آسيا داد و ولتر براي بيان آن، دفترها سياه كرد. اين چنين علاقه‌مندي نخست نزد مردي به آگاهي و هشياري ولتر عجيب مي‌نمود و علت آن به درستي روشن نبود، اما شرق چه با گذاشتن سرپوشي بر جسارت ولتر و چه با گسترش دادن ميدان تحقيقات و مطالعاتش، آنقدر به وي خدمت كرد كه تحسين ولتر من‌باب حق‌شناسي و مشحون به سپاسگزاري بسيار بوده است، تا آنجا كه گاه لحن نيايش‌آميز و پرستش‌انگيز دارد و هر زمان كه ولتر از «گستاخي‌هاي اروپائيان» يعني از مقالات تندي كه در پاسخ به ناسزاهاي او منتشر مي‌كردند، خسته و ملول مي‌باشد، تنها آرزويي كه به زبان مي‌آورد، گريز با آسيا به مثابة پناه بردن به سرزميني آرماني بود. بدينگونه ولتر در فرانسه قرن هفدهم به عنوان ستايشگر ممتاز و مدافع رسمي و صاحب نام ملل آسيائي شناخته و معروف شد. او به انواع و اقسام مختلف، به نيروي فصاحت و بلاغت، به زخم زبان، به ياري قريحة طنز و بذله‌گويي خويش و بسياري طرق ديگر، از اديبان چين و خاصه «كنفوسيوس گرانمايه» دفاع كرد، و اگر ديگران آنانرا كافر و خدانشناس مي‌خواندند و يا بر اصول عقايد اخلاقيشان خرده و عيب مي‌گرفتند، به خشم مي‌آمد.

ولتر حكومت چين، سياست پدارنه، طبع فلسفي حاكمان، قاضيان «ماندران» آن سرزمين را با همان شور و گرمي يسوعيّون اما نه به همان نيات ايشان، ستوده است و در رمان‌ها، تراژدي‌ها و نوشته‌هاي تند و هجو‌آميزش اعلام داشته‌است كه «ذهن بشر حكومتي بهتر از حكومت چين تصور نمي‌كرد» (نظري به طبايع). هند نيز از مهر و عنايت بي‌دريغش برخوردار بود و ولتر چنان خود را شيفته و واله همة ملل شرق مي‌ديد كه مي‌خواست حتي براي تركيه كه مردم ديگر به آن حسن‌ظن و عقيدتي نداشتند، اعادة حيثيت كند و از اينرو بر مونتسكيو خرده مي‌گرفت كه در مستبد نماياندن خلافت عثماني مبالغه كرده است. در نظر ولتر، باب عالي به هيچوجه حكومتي مستبد نبود و اين تهمت زشت و ناروا را مونتسكيو بر آن بسته بود. بي‌گمان در خلافت عثماني «زياده‌روي‌هاي وحشتناكي» شده و «جناياتي چند» صورت گرفته بود، اما اين همه بي‌اهميت بود و تركان معمولاً مردمي پاكدامن، معتدل، دلير، مداراجوي، فيلسوف و دموكرات بودند. حسن‌ظن ولتر در حق مردم شرق به قدري عميق و ريشه‌دار بود كه فيلسوف به آساني عضمت شارلماني را در قبال شهرت و شكوه هارون‌الرشيد سخت ناچيز و يا هيچ مي‌نمود و حتي سوختن كتابخانة اسكندريه را بر مسلمانان مي‌بخشود. مگر نه اين بود كه مسلمين با سوزاندن كتابخانة اسكندريه بسياري از «اشتباهات عظيم بشريت» را از ميان برده بودند؟ (نظري به طبايع). بيم آن مي‌رفت كه اين جانبداري تعصب‌آميز از پيش نتيجه و حاصلي را كه ولتر مي‌توانست از شناسايي آسيا به دست آورد تباه سازد و به راستي هم در آثار او مبالغه‌ها و استنتاجات به غايت ساده و شتابزده بسيار است. اما چيزي كه با اينهمه كل اثر را از تباهي و فساد، مصون مي‌دارد، وفور و صحت و دقت آگاهي‌هاي ولتر دربارة آسياست. ولتر همة آنچه را كه تا آن روزگار دربارة شرق نوشته بودند و حتي نسخ خطي كتابخانة سلطنتي را مطالعه كرده بود، و بدينگونه توانست كتاب Essai sur les Moeurs را مستند به مراجع و اسناد و مداركي حتي غني‌تر از تأليف مونتسكيو دربارة آسيا كند و بطور قطع و يقين اين اثر ولتر كتابيست كه در قرن هجدهم بيشتر و بهتر ازهمه، دربارة شرق سخن گفته است و دريچه‌هاي بسيار برتمدن‌هايي كه هنوز به خوب شناخته نبودند، گشوده و اين امكان را فراهم آورده است كه از منظر‌هايي تازه و گسترده، نگاههايي هوشمندانه به سرزميني كه يا ناشناخته مانده و يا به نيروي خيال‌پروري و در عالم تصور مسخ شده و تغيير شكل و ماهيت يافته بود، افكنده شود.

ولتر در پيشگفتار كتاب خود از «دلائلي كه موجب مي‌شوند اين رساله با ذكر و وصف شرق آغاز شود» سخن به ميان مي‌آورد. آسيا به گفتة ولتر مهد تمدن‌هاي جديد است و بوسوئه كه آسيا را در تاريخ جهاني خود از قلم انداخت، مرتكب خطاي فاحشي شد. در واقع هفت فصل اول Essai sur les Moeurs با روشني به راستي زيركانه‌اي تمدن‌هاي قديمي چين و ايران و هند را تصوير و تشريح مي‌كند، و در سراسر كتاب هر دم سخن از شرق در ميان است، بدين وجه كه ولتر يا به شرح روابط آن با اروپا مي‌پردازد و يا به طريق استطراد به تفصيل از آن ياد مي‌كند، و كتاب همانگونه كه آغاز شده بود با ذكر آسيا پايان مي‌گيرد. در واقع شش فصل آخر كتاب به آسيا اختصاص يافته است، چنانكه گويي آسيا پس از آنكه اصل و منشاء چيزهاي گذشته را باز نمود، مي‌بايد كليد رازگشاي وقايع آينده را نيز به دست دهد و به فرجام اين تاريخ جهاني با مقايسه‌اي ميان شرق و غرب كه سرشار از افكار و الهامات براي جويندگان و پژوهندگان است، خاتمه مي‌يابد.

چنانكه انتظار مي‌رفت نويسندگان ديگر همچنان كه شوخي‌ها و نكته‌هاي پر هزل و طيبت ولتر را تكرار مي‌كردند، گفته‌هايش ستايش‌آميز ويرا نيز باز گفتند. اصحاب دائره‌المعارف، چون او، از فلسفة چينيان و شريعت زرتشت سخن گفتند (بسياري از مقالات دائره‌المعارف دربارة شرق به قلم شواليه دو ژوكور Chevalier de Jaucourt است و برخي نيز توسط ديدرو نوشته شده است)، هلوسيوس (Helvetius) همانند ولتر محاكم چين را ستود و در باب اخلاق آسيايي داد سخن داد (De l’Esprit)، برناردن دوسن‌پير به ستايش هند پرداخت و يك تن از «پيروان كنفوسيوس» را شايستة گفتن همة حقايق در باب خدا به نمايندگان تمام مذاهب عالم دانست (Café de Surate) تا آنجا كه بعضي معتقد شدند كه تنها راه نجات فرانسه از چنگال مصيبت و ادبار «دميدن روح چيني» به آنست.

طبعاً چنين نيايش و ستايشي كه گاه به بانگ و بلند و گوش‌خراش اما در همه حال با لحني يكنواخت و در يك مقام و آهنگ ابراز مي‌شد، برخي از نويسندگان تندگدل كه حوصله را به ستوه آورد و در حدود سال 1760، يعني به هنگامي كه بازار چين سخت گرم و با رونق بود، مقاومت‌هايي شگفت‌انگيز برانگيخت. به عنوان مثال گريم زبان به انتقاد از گزافه‌گويي‌هايي كه دربارة شرق مي‌شود گشود. گريم با خشونت و تندي و حتي با كلماتي درشت، كمر به ويران ساختن افسانة چين بست و در اين راه كج سليقگي‌ها نشان داد و خود به راه اغراق رفت، مثلاً حكومت پسر آسمان در نقد او «وحشتناك‌ترين حكومت استبدادي» به شمار آمد و اخلاق چينيان «سخت مناسب حال گله‌اي از بردگان تحقير شده و پر بيم و هراس» قلمداد شد. مأخذ گريم سفرنامة اميرالبحر Anson است (G. Anson, Voyage… Amsterdam, 1749) . اين دريابان كه در بنادر چين به مصيبت‌هايي گرفتار آمده بود و بدين سبب از چيني‌ها دلتنگ و گله‌مند بود، با خاطري آكنده از نفرت نسبت به آنان، به اروپا بازگشت و كينه‌هايي را كه از ايشان به دل گرفته بود، در كتاب خاطرات خويش منعكس ساخت و مدعي شد كه كاخ زيبا و شكوهمند و پر شوكتي را كه يسوعيَّون با مهارت و هنرمندي تمام به افتخار پسر آسمان و در بزرگداشت شأن او برآورده بودند، با خاك يكسان خواهد كرد. ولتر ازين كار سخت دلگير شد و در ردّي كه بر نظرات نويسنده نوشت، همة تغيّر و تنگ ‌خلقي خويش را بر سر دريابان برگشته‌بخت فرو ريخت. اما ديگران در اظهارات آنسون چنگ انداختند. روسو كه چندان اهل مطالعه نبود، اين كتاب را خواند و مطالبي از آن در Nouvelle Heloise نقل كرد و خيلي بيش از اين معلومات مستند خود را دربارة شرق بسط نداد. وانگهي روسو فطرتاً مطابق ذوق و پسند طبيعي خويش، مي‌بايست براي چينيان كه همه مي‌ستودندشان قدر و شأني قايل نباشد، و آسيا را كه ولتر تحسين مي‌كرد، نديده بگيرد، و به راستي هم از آسيا بسيار كم و آنهم نه با لطف و تعلق خاطر بسيار در اين نوشته‌ها سخن مي‌گويد: Discours sur Sciences et les Arts كه به سال 1750 يك سال پس از انتشار خاطرات آنسون به چاپ رسيد، اميل (دربارة تركيه و چين) و قرارداد اجتماعي (دربارة محمد) و حتي در تأليفي كه ممكن بود مطالعه و بررسي تمدن‌هاي شرقي به روشن‌تر كردن موضوع آن كمك كند، آسيا را از قلم و نظر انداخت. در قرارداد اجتماعي نه از حكومت تركان ذكري هست و نه از اخلاقيات مردم هند نشاني. روسو فقط به ذكر مثال‌هايي از فرانسه و سوئيس آنروزگار و يا يونان و روم باستان قناعت مي‌كند و بدينگونه ملاحظة واقعيت‌هاي زنده و وجود عرف و آداب «اجنبي» ابداً او را از ساختن جمهوري‌اي آرماني كه در حكم مدينة فاضله است باز نمي‌دارد. حال اگر روش مونتسكيو و ولتر را كه به مانند ارسطو، مقدمهً دربارة همة تمدن‌هاي عالم بررسي و تحقيقاتي گسترده كردند، با روش روسو قياس كنيم، ملاحظه مي‌كنيم كه آن دو به نتايج تاريخي‌اي رسيدند كه امروزه نيز پذيرفته و معتبر است، حال آنكه فيلسوف ژنو به مانند افلاطون خود را در چارچوب دستگاهي انتزاعي و لغزنده حبس كرد كه روح و ذهن انقلابيون را به راههاي ناصواب سوق داد و از اينور نظراتش امروزه، فقط به عنوان چيزي نادر و طرفه جالب توجه است. ديدرو به منافعي كه از شناسايي شرق در زمينة انديشه مي‌توان برد، مي‌انديشيد و نمي‌خواست از آن بگذرد. البته او سياهان و ساده‌دلان مجمع‌الجزاير پولي‌نزي را كه به گمانش نمونه‌هاي انسان ابتدايي و فارغ از همه گونه تأثرات اجتماعي بودند، تأثراتي كه چهرة دنياي كهنه مانرا دگرگون كرده و به اين حال و روز انداخته است، بيشتر مي‌پسنديد، اما با اينهمه به آسيا توجه بسيار داشت، هر چند ولتروار شيفه و فريفتة شرق نشد و خود را از چنين جذبه و شوق‌زدگي دور نگاه داشت و به‌سان گريم نيز نكوشيد تا قدر و قيمت آسيا را بشكند.

ديدرو از اخلاق چين روبرگرداند و به عدم تسامح امت محمد اعتقاد كرد، اما اينهمه مانع آن نشد كه در باب اسلام نظرات و عقايدي سخت معقول و خردپسند ابراز دارد؛ و بدينگونه دانشمندان شرق‌شناس و فلاسفه را به اتخاذ حالت و روحيه‌اي كه در خور تحقيق هوشمندانه و بارور علمي است، رهنمون و مشوق شد. شوق‌زدگي‌ها و گزافه‌گوئي‌ها ميوة خود را داده بودند، چونكه از ديرباز سرزمين‌هايي را كه هنوز به درستي مورد تأمل و مداقه قرار نگرفته بودند، مشهور ساخته و به عامة مردم شناسانده بودند، اما ديگران زمان اين چنين شيفتگي و مبالغه‌گويي گذشته بود و اكنون موقع آن فرا رسيده بود كه ذهن كنجكاو، به پژوهش و پي‌جويي و تبيين علمي اشتغال ورزد.

 

اما آسيا به گونه‌اي كه در آن روزگار شناخته و متصور بود، از چه لحاظ ماية تفكر اصحاب دائره‌المعارف و به طور كلي جوهر انديشة قرن هيجدهم را غني‌تر كرد؟ شرق بر اثر استحاله‌هائي كه پياپي به همت يسوعيون، تاريخ‌نگاران و شرق‌شناسان پذيرفته بود، در چشم محققان رنگ و تركيب اصلي خود را كه گاه نويسندگان و يا هنرمندان مي‌كوشيدند دوباره احيايش كنند، از دست داده بود و در واقع مي‌توان گفت كه هيئت و صورت آن كلاً تغيير يافته و به غايت ساده شده بود. فلاسفه اين شرق دگرگون و ساده شده را باز مجردتر كردند و در قالب دو مفهوم به ظاهر متضاد، متحّجر ساختند و در آن باب به تفكر پرداختند: آسيا در عين حال مظهر استبداد و رواداري شد، گاه به صورت سرزميني قرباني تعصبات جلوه كرد و گاه چون قلمرو خرد و فضيلت و البته اين طبقه‌بندي كوششي براي تسهيل مطالعه و تحقيق نبود، بلكه واقعاً دو قطبي بود كه تعقُّل در باب شرق زماني در اطراف اين و وقتي پيرامون آن دور مي‌زد و يا درحكم دو چشمة جوشان بود كه از هر دو آبهاي خروشان و پرخير و بركت به سوي دو عالم همسايه اما متمايز يعني سياست و مذهب جريان يافت و آن هر دو را سيراب كرد. نخست مفهوم آسياي مستبد كه مطالعات تاريخي دربارة تركيه در قرن هيجدهم راه پيدايي آنرا هموار ساخته بود، ظهور كرد و موجي از ملاحظات و آراء و افكار برانگيخت و موجب شد كه مورخان عادات ذهني جديدي كسب كنند و با روش‌هاي نويني در تحقيق خو گيرند. در واقع براي درك حكومت‌هايي كه با حكومت‌هاي ما تفاوت بسيار داشت و مسافران سازمان‌هاي شگفت‌انگيزش را وصف مي‌كردند، لازم بود كه روح و ذهن انعطاف و نرمش بي‌سابقه‌اي بيابد. تا آن زمان فقط كشورهاي باستاني كه در تورات به شيوه‌اي مذهبي وصف شده بودند و يا دولت‌هاي جديد كه مسيحيت مطابق الگويي واحد و مشترك پرداخته بود، به نظر مي‌آمدند و تربيت مذهبي، باعث شده بود كه مورخان و خوانندگان، تاريخ را با ديدي كاتوليكي بنگرند و بخوانند و همة آنها كه كم و بيش ريزه‌خوار خوان بوسوئه و متأثر و بهره‌مند از تعاليم وي بودند، تاريخ عالم را دست‌آموز قضاي رباني و مسخَّر مشيت الهي مي‌دانستند. اما خداي تورات، هند را نمي‌شناخت و به چين توجه نداشت و بنابراين اگر كسي خواستار شناخت اين كشورها بود، مي‌توانست و مي‌بايست از خدات تورات بگذرد و اين كاري بود كه ولتر در Essai sur les Moeurs كرد. بنابراين تاريخ‌نگاري با روي نهادن به ملت‌هاي آسيايي، غير مذهبي شد.

نكتة ديگر اينكه شناسايي شرق، نظري را كه روحية كلاسيك با آن مخالف بود و آن اصل تنوع چيزها و آدم‌هاست، اثبات و تأييد كرد و رايج ساخت. اسلاف ما نتوانسته بودند اين درس را نه از مصر باستان كه بسيار بد و كم شناخته بود و فقط آگاهي‌هاي مختصر و مجردي دربارة آن وجود داشت، و نه از ملل اروپايي كه نظري سخت ساده و كاملاً فرانسوي درباره آنها رايج و شايع بود، بياموزند.

با ظهور آسيا اين همه تغيير كرد و نتيجة طبيعي اين تغيير، پيدايي فرضية معروف اقليم‌ها بود كه مونتسكيو آنرا بر اساس شناخت آسيا وضع كرد و ولتر آنرا كلاً پذيرفت و اين نظريه يكي از اصلي‌ترين و ارزنده‌ترين يافته‌هاي قرن هيجدهم است. به موجب اين فرضيه، بنياد‌هاي اجتماعي و اخلاقي و آداب و رسوم هر قوم و ملتي مثلاً آسيايي، كه چون با مؤسسات غربيان فرق فاحش داشت (به عنوان مثال رسم تعدد زوجات در اسلام ماية وحشت و كراهت آنان مي‌شد، به ياري و در پرتو مقتضيات اجتماعي و مادي همان قوم و ملت توجيه‌پذير و قابل تبيين است. در آن روزگار بيان اين مطلب ساده كه «من اين رسوم را پسنديده نمي‌دانم اما علل وجودي آنها را باز مي‌نمايم» (مونتسكيو در روح‌القوانين) جرأت و جسارت بسيار مي‌خواست، همچنين تبيين تعّدد زوجات در پرتو ملاحظات زمانه (ولتر در نظري به طبايع) و خاصه اطمينان دادن به خوانندگان كه اين رسم از لحاظ اخلاقي، نتايجي نيكو داشته است (روح‌القوانين). اين كار در حكم اقدامي جسارت‌آميز براي نابود كردن و از ميان برداشتن همة پيش‌داوري‌ها و تعصبات بود.

البته اين تنوع و كثرت بي‌حد و حصر مردمان پراكنده در روي زمين، با اصل وجود وحدتي عميق ميان آنان منافات نداشت و اين ثمرة ديگر مطالعة تمدن‌هاي شرقي بود. فلاسفه مي‌گفتند شرقيان نيز چون ما دستخوش اميال خويش‌اند، ولي چون ما از عقل و خردي برخوردارند كه آن خواست‌ها را متعادل و متوازن مي‌سازد. به اعتقاد ولتر اين دو خصيصه متعلق به همة بشريت است، چون طبيعت آنها را با گل آدمي سرشته و در نهادش به وديعه نهاده است. بنابراين بشريت برغم جلوه‌ها و جنبه‌هاي گوناگونش، هميشه و همه‌جا همانند است. البته اين فكر بيشتر از مقولة فلسفه است تا تاريخ، اما به كار معرفت اخير نيز مي‌آ‌مد، چون لااقل مي‌توانست نشان دهد كه چگونه بايد از تاريخ، در صورتيكه به درستي تعبير و تفسير شود، درسهايي عملي گرفت و چيز آموخت و در واقع استبداد حكومت‌هاي آسيائي آن زمان هر چند در آغاز با مشرب و آئين غربيان ناسازگار مي‌نمود و دور از مشغلة ذهني آنان به نظر مي‌رسيد، ماية تفكرات سخت مفيد براي رعاياي سلاطن اروپايي شد.

مونتسكيو نخستين كسي بود كه نظرية استبداد را به روشني و دقت معلوم كرد ولتر به رغم حدود و مستثنياتي كه براي آن قايل شد پذيرفت كه فرضية مونتسكيو دست‌كم در مورد هند صادق است. ديدرو و ديگران نيز فرضية مونتسكيو را تكرار كردند و بدينگونه نظرية مونتسكيو قوت و استحكام يافت و چندي نگذشت كه به صورت يكي از همان احكامي درآمد كه در بحث و گفتگو به اميد روشن كردن موضوع سخن به كار مي‌آمد. اما آنكتيل دوپرون كتابي عظيم در رد اين نظريه نوشت.

(Legislation Orientale, 1778)

به هر حال براي فلاسفه زحمتي نداشت كه به استناد تاريخ آسيا، نتيجه‌هاي زيان‌بخش حكومت‌هاي خودكامه را باز نمايند، و دلايلي كه براي اثبات اين امر با توجه به پايان فاجعه‌آميز امپراطوري‌هاي شرقي مي‌آوردند قانع كننده بود، خاصه كه كهنگي واقعه باعث مي‌شد كه فرو ريختن امپراطوري‌هاي باستاني، ساده و شكوهمند بنمايد. اين گونه مثال‌ها آموزنده بود و به علاوه مفتّشان شاه (فرانسه) را كه البته نسبت به رعايت حرمت سلطان (ترك) و يا حفظ حسن شهرت خان مغول سخت بي‌اعتنا بودند، دل‌نگران نمي‌كرد.

نويسندگان پس از شرح نظرية استبداد مطلق، به وصف نظرية استبداد روشن‌دلانه و بخردانه پرداختند و كشور و دولت چين به آنان امكان داد كه با ظاهري حاكي از ساده‌دلي، طرح تحولات لازم براي فرانسه را بنويسند. در واقع مزايايي كه ولتر در حكومت چين سراغ مي‌كرد، سخت با خصايص حكومت فرانسه در قرن هيجدهم مباينت و منافات داشت. خاقان چين «نخستين و بزرگترين فيلسوف امپراطوري بود و فرامين او تقريباً هميشه دستورات و تعاليمي اخلاقي بودند» (نظري به طبايع). «سلاطين ما در اروپا با آگاهي از اين نمونه‌ها چه بايد بكنند؟ ستايش كنند و شرم كنند، اما خلاصه پيروي كنند» (Dictionnaire Philosophique). اما حسن اين حكومت فقط منحصر و منوط و مربوط به فضايل و ملكات امرپراطور نبود، بلكه ناشي از سه فضيلت خاص بود كه ولتر بارها به اصرار و تأكيد تمام از آنها ياد كرده و شرح آنرا تقريباً به عنوان نتيجه در آخرين فصل كتاب Essai sur les Moeurs آورده است. به گمان ولتر اشرافيت خوني در چين وجود ندارد، شرف مرد بسته به لياقت و شايستگي اوست. انتقال موروثي تاج و تخت و حق الهي سلطنت در چين اصولي پذيرفته نيست، چون شاه انتخاب مي‌شود و به فرجام قانون اساسي چين و نيز، محاكم عظيم چين كه يسوعيّون شهره و زبانزد خاص و عامش ساخته بودند و به اعتباري در حكم نمايندگان ملت‌اند، حافظ حقوق رعايا در برابر جور و استبداد احتمالي حكام‌اند. ماندارن‌هاي اروپا يعني فلاسفه، به حال همتايان آسيايي خويش كه زمام‌بخش اعظم امور دولت را در دست داشتند، رشگ مي‌بردند و غبطه مي‌خوردند و شايد هم اين دليل پنهاني ترجيحي بود كه آشكارا براي بنيادها و رسوم دربار پكن قايل بودند. اين تفكرات دربارة «استبداد شرقي»، دلائل و شواهدي براي ويران ساختن سه ستون نگاهدار سلطنت فرانسه، البته در عالم گمان و خيال، به فلاسفه القاء كرد. اين رسه ركن عبارتند از: اشرافيت، حق توارث و خودكامگي مطلق.

اما آسيا نه تنها براي تصوير كردن استبداد به كار آمد، بلكه مظهر رمزي تسامح و رواداري نيز نمود و بود. تحقيقات فلسفي و تاريخي دربارة زبان‌ها و تمدن‌هاي آسيايي، توجه محققان را به تاريخ اديان معطوف ساخت و اين تحقيق نوين از همان آغاز، در قرن هجدهم دو نتيجه به بار آورد. نخست نظري هوشمندانه و عطوفت‌آميز در باب مذاهب شرقي و خاصه اسلام، و دو ديگر وسوسه و يا تمايل شديد و مقاومت‌ناپذير به بهره‌برداري عملي از نتايج اين تحقيقات اوليه و يا تبديل آنها به دلايل و براهيني كم و بيش پوشيده بر عليه مسيحيت. راه و رسم و شيوة چنين اقدامي آسان و به ظاهر معصومانه بود، چون براي نيل به مقصود همين بس بود كه اصول عقايد و كليساهاي مختلف با يكديگر قياس و يا فقط توأمان در نظر آورده شوند. ولتر بيش از هر كس ازين كار خوشش مي‌آمد و لذت مي‌برد. او بهشت زميني هنديان را با بهشت مسيحيان قياس كرد و با تظاهر به ساده‌دلي چنين وانمود كرد كه «از تطابق ظاهري بعضي قصه‌هاي هنديان با حقايق مذهب مقدس ما» به شگفت آمده است. ولتر اصول عقايد مسيحيت: جاودانگي روح، دوزخ، فرشتگان و شيطان را نزد بسياري از اقوام و ملل باريافت (نظري به طبايع) و البته به ظاهر توجه داشت كه «پيامبران يهود را با شيادان و دروغزنان ملل ديگر اشتباه نكند»! اما از همه به يك لحن سخن مي‌گفت، و مثلاً ادعا مي‌كرد كه قوم يهود را نبايد تافته‌اي جدا بافته دانست و به ديده‌اي خاص نگريست، بلكه بايد با همان نگاهي كه به ساير ملل عالم مي‌افكنيم و به‌سان اقوام ديگر جهان معاينه‌اش كرد. ولتر به ياري اين مقايسه‌ها توانست فرضيه‌اي وضع كند كه گرچه هرگز به روشني بيان نشد، اما همه‌جا آشكارا مطرح است و آن نظرية تحول افكار و اصول عقايد مذهبي است. به اعتقاد ولتر مهد و خيزگاه همة مذاهب مشرق زمين است، بنابراين اشتباه است اگر بپنداريم كه «همه چيز از يهودان و ما نشأت گرفته است و وقتي به تجسس در تمدن‌هاي قديم شرق مي‌پردازيم، به اشتباه خود پي مي‌بريم».

نزد برهمائيان و در نوشته‌هاي زرتشت، اصول عقايدي «مطابق با مذهب طبيعي همة مردم روي زمين و اقوام عالم» (يعني خداشناسي) كه نظري است خاصه قابل تطبيق با مذهب مسيح، مي‌توان يافت. «بنابراين آشكار است كه كلية مذاهب، همة اصول عقايد و آداب و رسوم خود را از يكديگر اخذ كرده و به عاريت گرفته‌اند». اين قبيل نظرات كه ولتر نخستين بار با روشن‌بيني تمام در حدود سال 1750 بيان كرد، و در آن روزگار بسيار طرفه و بديع بود، يكي از سودمندترين نتايج شرق‌شناسي است. ولتر ازينرو به تاريخ اديان سخت توجه و عنايت داشت كه مي‌خواست با استدلالي تقريباً رياضي، لزوم و ضرورت رواداري و مدارا از اين دانش نوين استنتاج كند. بر اين اساس، اصل حقانيت تنها يك مذهب آسماني و بس كه تكيه‌گاه و علت وجودي عدم تسامح و رواداري است، ساقط مي‌شد. فلاسفه در واقع پيش از تأييد تسامح و مذهب طبيعي فطري (خداشناسي)  با دليل و حجت و برهان، ناچار شدند كه علل رد و طرد عدم تسامح و تكيه‌گاه منطقي آن يعني اصل الهي بودن تنها يك مذهب و آنهم مسيحيت را بياورند.

وسوسة قياس معتقدات مختلف مذهبي با يكديگر كه فلاسفه با مهارت و تردستي آنرا در ذهن مردمان بر‌مي‌انگيختند، و نظرية تكامل اصول عقايد مذهبي، طبيعهً موجب مي‌شد كه آيين مسيحيان، ديگر، چون حقيقت مطلق ننمايد. پس اين آئين فقط مرحله و منزلي در سير تحول عقايد مذهبي بود كه مردمان با گرويدن به آنها، يكي پس از ديگري، كوشيده بودند تا نياز مذهبي خويش را (كه خداشناسي و خداپرستي است) برآورند. مهمتر از اين آنچه در كتب آسماني هند و يا ايران مي‌گفتند غالباً خلاف تورات بود. در نتيجه محال مي‌نمود كه بتوان به راستي از روي حسن نيت و صدق عقيدت، متعرض وجدان ديگري شد و به زور مذهبي را كه مباني و تعاليم آن بدين پايه نامطمئن است، چون في‌المثل مطالب تورات در كتب مقدس چينيان و يا هنديان بازيافته نمي‌شود، به مردمان تحميل كرد. وانگهي از دولت سفرنامه‌ها و كتب الهيات همه پذيرفته بود كه مذاهب شرقي «توده‌اي عظيم و در هم از حكايات افسانه‌آميز» است كه راهبان بودائي و Talapotin ها بي‌شرمانه از آن سود مي‌برند. در نتيجه فيلسوف سخت وسوسه مي‌شد كه به ياري خيالبافي معمول در باب شرق، كشيشان كاتوليك را با راهبان بودايي برابر كند و نشان دهد كه خرافات هندي كه همه ناپسندش مي‌دانند، شبيه خرافات ما مسيحيان است. همچنين ممكن بود با دلايل و براهين به ظاهر ساده‌لوحانه و از سر ناداني، اسلام را ستايش كرد، اما اين اسلام در واقع مسيحيت در كسوت دين محمد بود. (La certitude des preuves du mahometanisme, Tondres, 1780). مردم از ديرباز به اين قبيل نتيجه‌گيري خاص كه مقايسة عرف و آداب آسيايي با رسوم اروپايي منبع الهامش بود، مأنوس بودند.

وانگهي آسيا سرزمين خرافات، در عين حال قلمرو تسامح مذهبي نيز بود و اين تضاد شگفت‌انگيزي است كه فلاسفه هرگز دربارة آن توضيحي ندادند. مسافران اين عقيده را باب كردند، مونتسكيو آنرا پذيرفت و ولتر همين نظر را دربارة همة شرقيان : تركان، ژاپني‌ها، هنديان، ايرانيان، تاتارها و چينيان صادق و وارد دانست. مداراجويي آسيا چون حكمي شد كه همه آنرا پذيرفتند، فايده و ثمر آنرا ستودند و كاربردش را در اروپاي قرن هجدهم موعظ كردند. يك كشور، خاصه به عنوان نمونه و سرمشق رواداري و مدارا برگزيده شد و آن چين بود كه در مدح كنفوسيوس و اخلاق او داد سخن دادند. هند ازين لحاظ پس از چين مي‌آمد. مذهب چين خاصه ازينرو مورد پسند فلاسفه بود كه در واقع مذهب نبود، بلكه اخلاق يعني به گفتة ولتر «مقدم علوم» يا اولين علم بود (نظري به طبايع). اما اگر از ظاهر «اجنبي» اين مذهب ستايش‌انگيز بگذريم و به واقيعت آن برسيم، چه مي‌يابيم؟ تصوير زندة نظريه‌اي كه ولتر سخت به آن دلبسته بود و در واقع نتيجة غايي يا حرف فلاسفه آخر قرن هجدهم است و آن تأييد و تصديق مذهب فطري يعني خداشناسي محض است : «خداوند را بپرستيد و عادل باشيد». اين سخن به گفتة ولتر، جوهر مذهب چينيان است كه مذهبي است عاري از تشريفات و خرافات در نتيجه پاك و ساده به اين دليل ولتر با شور و حدت تمام كمر به دفاع از «ادباي چين» كه بر آنان تهمت خدانشناسي و ماديگري مي‌بستند، بسته بود و در واقع مي‌توان گفت كه با اينكار از حق خود و دوستانش دفاع مي‌كرد.

ترجمه و تلخيص از جلال ستاري