اذكائي، پرويز. "جشنوارة جهان اسلام". دوره 15، ش 169-170 (آبان و آذر 55): 70-91، تصوير.

 

خلاصه: گزارشي از جشنواره جهان اسلام از اول آوريل تا بيست‌ونهم جولاي 1976 شامل فهرست وبرنامه‌هاي آن ـ سهم تمدن و فرهنگ ايراني در اين جشنواره، معرفي نمايشگاههاي جشنوارده مزبور ـ قرائت قرآن.

شاعراني كه شاعره شناخته شده‌اند

 

احمد گلچين معاني

 

عصمت بخارايي

خواجه عصمت‌الله بن خواجه مسعود بخارايي، از شعراي مشهور نيمة اول قرن نهم هجري است كه در قصيده «نصيري» تخلص مي‌كرد و در غزل «عصمت» و اختيار تخلص نصيري به مناسبت انتساب وي به دربار سلطان نصيرالدين خليل بن ميرانشاه بن تيمور گوركان بوده است كه پس از مرگ تيمور (از 807 تا 812 هجري) در ماوراءالنهر سلطنت داشت.

عصمت در دربار سلطان خليل بسيار معزّز و محترم بود و به وي علاقة زايدالوصفي داشت، و چون سلطان خليل بر اثر عصيان اركان دولتش به بهانة اينكه اختيار ملك را به دست محبوبة خود شادملك‌آغا سپرده بود به زندان افتاد، عصمت از اين واقعه سخت دلتنگ شد و به ياد ايام صحبت غزلي سرود كه بعضي از ابيات آن اينست:

تا به خواري در چنين روزي نديدي دشمنم

            كاش فرمودي به شمشير جدايي كشتنم

بي‌وجودش گركشد خاطر به سرو وسوسنم

            باغبان  گو  در ته ديوار  گلزارم   بكش

خاك و خون آلوده خود را بر سر راه افگنم

            شهسوارم  كي خرامد  باز، تا  ديوانه‌وار

كاين  بتاني  را كه ناحق  مي‌پرستم  بشكنم

            تازه عصمت كي شود  آثار دوران خليل

قسمت اعظم عمر عصمت به ستايشگري اولاد و احفاد تيمور و امرا و صدور زمان ايشان گذشته است ولي در آخر كتاب دست از مداحي ارباب دولت كشيده و دامن خاندان عصمت را گرفته و به مدايح و مناقب آن بزرگواران پرداخته است.

وي شيعة پاك نهاد و نيك اعتقادي بود و چون در ميان مردمي حنفي‌مذهب بسر ميبرد، مدتها تقيّه ميكرد و مذهب خود را مكتوم ميداشت، ولي عاقبت كاسة صبرش لبريز شد و تشيع خود را آشكار كرد، چنانكه در اينباب گفته است:

هردو عالم را به همت پشت‌پا بايد زدن

            دست در فتراك  آل مصطفي  بايد  زدن

كوس مهر خواجة هر دو سرا  بايد زدن

            اين سرا و آن سرا جاي فريبست و هوي

بعد از اين كوس محبت برملا بايد زدن

            تا  به كي طبل  ارادت  ميزني  زير گليم

تا  قيامت گرد  اين گلشن نوا  بايد زدن

            عصمت‌ازحّب‌علي‌چون‌مست‌گشتي،دمبدم

وفات عصمت در سال 840 هجري واقع شده و سند آن قول مورخ شهير خواندمير است در نقل مادة تاريخ ذيل:

تاريخ    وفات    خواجه    عصمت-هر  كس   كه   شنيد ،   گفت :   تمّت

براي اطلاع از نسخه‌هاي خطي ديوان عصمت رجوع شود به فهرست نسخه‌هاي خطي فارسي (ج3 ص2444-2445).

حال ببينيم كه تذكره‌نويسان چه بر سر او آورده‌اند:

در تذكرة اختر تابان (ص34) و تذكره‌الخواتين (ص153) و از رابعه تا پروين (ص175) ذيل نام «عصمتي سمرقنديه» و در تذكرة زنان سخنور (ج1 ص176) ذيل نام «حياتي بي‌بي‌عصمتي» و نيز در همان تذكره «ج1 ص328) ذيل نام «عصمت سمرقنديه» اين مطلع ذكر شده است:

غم جدا مي‌كشدم، چرخ‌ستمكار جدا

            تا فگنده است مرا بخت بد از يار جدا

بقية ابيات غزل اينست و از خواجه عصمت بخارايي است:

گر كشندم  نشوم  از تو  دگربار جدا

            آنچه اين  بار كشيدم  ز جفاهاي فراق

پاره‌اي بود كه گشت از دل افگار جدا

            بي تو هر قطرة خوني كه فتاد از نظرم

او جدا كرد ستم ، چرخ ستمكار جدا

            يارم  از هجر به درد و غم  ايام  افگند

گشت  از  يار  و كام  دل  اغيار  جدا

            عصمت‌ازبخت‌بدوطالع‌سرگشتةخويش

صاحب تذكرة زنان سخنور در ذيل نام «عصمت بخارايي» (ج1 ص326) نوشته است:

«ابيات زير در خيرات حسان از زني به نام عصمت بخارايي گرد آمده بدون آنكه در مقام معرفي وي برآمده باشد كه كي و از كجا و چه زمانيست (كذا) بهر گونه از سروده‌هاي او بخوبي نمايانست كه سخن‌سراي توانا و با ذوقي بوده است».

و هشت بيت از غزليات خواجه عصمت را درج كرده است در صورتيكه مؤلف خيرات حسان مطلقاً عصمت بخارايي را در شمار نسوان نياورده و گفتة زنان سخنور كذب محض است.

سپس افزوده است: چامة زيبا و دلنشين زير از اين بانوي سخنور در سال دوازدهم مجلة ارمغان به چاپ رسيده است:

به   طلبكاري   ترسابچة   باده   فروش

            سرخوش از كوي‌خرابات گذر كردم  دوش

كافري،عشوه‌گري،زلف‌چو زنّار بدوش

            پيشم   آمد   بسر   كوچه   پري   رخساري

اي مه نو خم  ابروي  ترا  حلقه  بگوش

            گفتم‌اين‌كوي چه‌كويست وترا خانه‌كجاست

سنگ در شيشة تقوي‌زن ‌وپيمانه بنوش

            گفت   تسبيح   بخاك   افكن  و  زنّار  ببند

راه  اينست  اگر  بر  سخنم داري گوش

            بعد از آن پيش من آ،  تا  بتو  گويم  سخني

تارسيدم‌به مقامي‌كه‌نه دين‌ماند ونه‌هوش

            دل ز كف داده  و مدهوش دويدم در  پيش

وزتف بادة عشق‌آمده درجوش‌وخروش

            ديدم  از  دور گروهي همه  ديوانه و مست

بي‌مي‌وجام وصراحي همه در نوشانوش

            بي‌دف و ساقي‌ومطرب‌همه‌در رقص‌وسماع

خواستم‌تاسخني‌پرسم ازو،گفت خموش

            چون  سر  رشتة  ناموس  برفت  از  دستم

وين‌نه‌مسجدكه‌درو بي‌ادب‌آيي‌به‌خروش

            اين نه كعبه است كه بي‌پا وسرآيي به‌طواف

از  دم  صبح  ازل  تا به قيامت مدهوش

            اين   خرابات   مغانست   و  درو  مستانند

دين‌ودنيابه‌يكي‌جرعه‌چوعصمت‌بفروش

            گر ترا هست‌درين  شيوه  سر  يك  رنگي

و توجه نكرده است كه اگر گوينده از نسوان مي‌بود در مجلة ارمغان مذكور مي‌شد.

و نيز وي در همان تذكره (ج1 ص328) ذيل نام (عصمت سمرقندي) نوشته است:

«خيرات حسان شعرهاي زير را از بانوي سخنوري بنام عصمت سمرقندي نمونه‌آورده بدون آنكه از چگونگي سرگذشت او چيزي نوشته باشد ولي از شيوة سخن و مايه توانايي او در سخنوري پيداست كه سخن‌سراي با ذوق و مايه‌داري بوده است:

كاش مي‌آمد و از  دور  تماشا مي‌كرد

            آنكه  دايم  هوس  سوختن  ما  مي‌كرد

كاش روي‌قفسم جانب صحرا مي‌كرد

            سخت دلتنگ شدم ، خانة صياد خراب

بهر مجنون  ستمي تازه  مهيا  مي‌كرد

            اين‌همان‌وادي‌عشق‌است‌كه‌هرلحظه‌فلك

عصمت آنروزكه وصل‌تو تمنا مي‌كرد

            خويشتن ‌را  بسر كوي  شهادت  ميديد

گذشته از آنكه اين چهار بيت در خيرات حسان مسطور نيست، هر بيت آن هم به شرحي كه مذكور ميگردد از يك شاعر است:

1-         بيت اول به ضبط تذكرة نصرآبادي (ص296) از ملاطاهري ناييني است و شأن نزولي دارد كه اينست:

«مسموع شد كه به يكي از خانه‌زادهاي شاه عباس ماضي تعشقي بهم رسانيده او را به حجره برد، اين معني به سمع مبارك شاه رسيد او را طلب داشت به هنگامي كه به كنار بخاري نشسته بود بعد از پرسش و جوابهاي نامسموع، آتش‌كش سرخ شده را بر لب و دهان او گذاشته بسوخت و به اين ترتيب اعضاي او را سوخت، به التماس يكي از خواص او را بخشيد، غزلي كه مطلعش اينست ازوست كه در اين باب گفته:

            آنكه  دايم  هوس  سوختن  ما  مي‌كرد-كاش مي‌آمد و از  دور  تماشا مي‌كرد»

2-         بيت دوم به ضبط آتشكده در ذيل اصفهان از ميرزا هادي حسيني خلف ميرزا شاه تقي شيخ‌الاسلام مشهد است و صحيح آن چنين است:

بس گرفته است دلم، خانة صياد خراب-…….الخ

3- بيت آخر از خواجه عصمت بخارايي است و بيت سوم را ندانستم از كيست.

 

كوكب خراساني

مؤلف تذكرة زنان سخنور در (ج2 ص107) وي را چنين معرفي كرده است:

«اين بانوي با ذوق و پرمايه كه درجة دانش و توانايي او در جهان سخنوري از نمونة شعرهاي او كه در زير نوشته ميشود بخوبي نمايانست از مردم خراسان بوده……الخ»

و اين ابيات را به او نسبت داده است:

با باد  صبا  حكايتي  گفت  و  بريخت

            گل‌صبحدم از شاخ برآشفت و بريخت

گل‌سرزد وغنچه‌كرد وبشگفت‌وبريخت

            بد عهدي عمر  بين كه يكهفته ز شاخ

*  *  *-

بي‌مهري  آن  نگار  ديدي  كه چه كرد

            چشم بد روزگار ديدي كه چه كرد

ديدي كه چه كرد يار،ديدي كه‌چه كرد

            ازحرف رقيب عاقبت خونم‌ريخت

*  *  *-

اميدها  بود   از  زخمهاي   كاري  ما

            اگر كه يار بكشتن  نكرد ياري  ما

*  *  *-

كه  ديدم  آنچه  ديدم  از  دل خويش

            چه  نالم  از  جفاي قاتل  خويش

*  *  *-

اگر  بر  هم  گذارد  آسمان  چشم »

            به من چشم عنايت  دارد  آن  ماه

رباعي اول (گل صبحدم) از مجيرالدين بيلقاني شاعر مشهور قرن ششم هجري است.

ر ك : آتشكده و ديوان شاعر

رباعي دوم از دو رباعي ذيل متشكل شده است :

1- ميرسيدعلي مشتاق اصفهاني متوفي 1171 هجري :

ناسازگاري  روزگار ديدي كه چه كرد

            گردون ستيزه كار ديدي‌كه چه كرد

ديدي كه چه كرد يار،ديدي كه‌چه كرد

            ازحرف رقيب عاقبت خونم‌ريخت

ر ك : آتشكده و ديوان چاپي شاعر، ص190

2- در تذكرة اسحق بيگ عذري برادر آذر بيگدلي پيش از رباعي مشتاق آمده و صاحبش معلوم نيست:

با ما غم آن نگار ديدي كه چه كرد

            ايام  فراق  يار  ديدي  كه چه كرد

چشم بد روزگار ديدي كه چه كرد

            ياري كه نشسته بود باما شب‌وروز

بيت پنجم و هفتم از كوكب خراساني است به ضبط مجمع‌الفصحا (ج2 ص426) و وي نامش ميرزا عبدالعلي و فرزند ميرزا حسن خراساني است كه به استدعاي تقي‌خان يزدي از خراسان به يزد رفته و كوكب در يزد متولد شده و به تحصيل كمالات پرداخته و در دولت فتحعلي شاه قاجار به منصب جليل صدارت سربلند گرديده است.

بيت ششم (چه نالم از جفاي) معلوم نشد از كيست.

            (دنباله دارد)