|
|
||
|
گودرزي، فرامرز. "زندگينامه و كارنامه ادبي طالب آملي شاعرهنرمندي كه شايسته اين فراموشي نيست". دوره 15، ش169و170 (آبان و آذر 55): 95-102. |
||
|
|
||
|
خلاصه: معرفي ممدوحان طالب و ذكر نمونه اشعار طالب درمدح آنها. |
|
|
زندگينامه و كارنامة ادبي طالب آملي
شاعر
هُنرمندي كه شايستة اين فراموشي نيست
دكتر
فرامرز گودرزي
ممدوحان
طالب- اگرچه خوانندگان گرامي اين سلسله
مقالات، در شرح احوال طالب بتدريج با
كساني كه مورد ستايش او قرار گرفتهاند
آشنائي حاصل نمودهاند، ولي چندتن از
ممدوحان شاعر به علت آنكه در سرنوشت او
تأثير چنداني نداشتهاند از قلم افتاده
بودند. در اينجا ابتدا نام كساني را كه از
آغاز شعر و شاعري طالب ممدوح او بودهاند
ذكر نموده، كساني را كه از قلم افتادهاند
نيز با ذكر شرح حال مختصري بر آنان ميافزائيم.
توجه به شرح زندگي طالب نشان ميدهد كه او
تنها به ستايش
بزرگان و پادشاهان نپرداخته بلكه اين شاعر
آزاده حتي تني چند از گمنامترين شعرا و
ادباي هم عصر خويش را نيز ستوده است كه
درباره آن در بحث رابطه طالب با همعصرانش
سخن خواهيم راند. ممدوحان طالب از آغاز شعر
و شاعري او عبارتند از: 1-
ميرابوالقاسم وزير حاكم آمل كه با توجه به
تذكر جناب استاد محيط طباطبائي در سخنراني
راديوئي ترشيزي بوده و برخلاف آنچه كه تا
بحال تصور ميشد از خاندان مرعشي نبوده است.
نكتهاي كه در تأييد نظريه استاد محيط
طباطبائي ميتوان ذكر كرد آنستكه صاحب
تاريخ عالم آراي عباسي نيز ميرابوالقاسم
وزير حاكم آمل را «قوم ميرزا محمد شفيع
خراساني» دانسته است. بنابراين انتساب
ميرابوالقاسم وزير به خاندان مرعشي و
اينكه او دائيزاده شاهعباس كبير يعني
برادرزادة خيرالنساء بيگم مادر شاهعباس
– بوده است بياساس است تشابه اسمي دو
ميرابوالقاسم كه در آنزمان ميزيستهاند
باعث اين اشتباه شده است. 2-
ميرزا محمد شفيع خراساني مشهور به ميرزاي
عالميان – حكمران خراسان، مازندران و
گيلان. 3-
شاهعباس كبير. 4-
حاتم بيگ اردوباي اعتمادالدوله، صدراعظم
ايران. 5-
بكتشخان استاجلو حاكم مرو. 6-
ملكش سلطان پسر بكتشخان كه در حيات پدر
به قسمتي از قلمرو حكومتي او فرمانروائي
داشت و پس از مرگ پدر به حكمراني مرو رسيد.
توضيح قابل ذكر آنست كه طالب پدر و پسر هر
دو را ستايش نموده است ولي به علت تشابه
اسامي بكتش و ملكش و اشتباه كتاب دواوين
طالب كه هر دو نام را مربوط به يك تن دانستهاند
تميز اشعاري كه در ستايش پدر سروده شده از
مدايحي كه مربوط به پسر است ممكن نيست، فقط
از روي قياس ميتوان گفت آثاري كه متضمن نام
ممدوح با كلمه خان است مربوط به پدر – بكتشخان-
و اشعاري كه داراي نام ممدوح با كلمه سلطان
است مربوط به پسر– ملكشسلطان- ميباشد. 7-
ميرزا غازي ترخان حاكم سند و قندهار. 8-
چين قليچخان حاكم پيشاور. 9-
ديانتخان از امراي دربار جهانگير شاه. 10-
عبدالله خان فيروز جنگ حاكم گجرات. 11-
شاپور تهراني شاعر. 12-
حكيم صدرالدين شيرازي معروف به حكيم صدرا،
طبيب. 13-
اعتمادالدوله تهراني صداعظم هند. 14-
جهانگير شاه. كه
درباره آنان به تفصيل سخن گفته شده است. 15-
ملكه نورجهان همسر جهانگير شاه، كه دختر
اعتمادالدوله تهراني بود و جهانگير او را
عاشقانه ميپرستيد و دست او را براي دخالت
در امور مملكتي بازگذاشته بود. نام اصلي او
مهرالنساء بيگم بود پس از ازدواج با
جهانگير ابتدا نورمحلبيگم و سپس نورجهان
بيگم لقب گرفت. وي طبع لطيف شاعرانهاي
داشت و «مخفي» تخلص مينمود. صاحب مرآهالخيال
درباره او مينويسد «در بذلهگوئي و سخنسنجي
و شعرفهمي و حاضرجوابي از زنان ممتاز زمان
خويش بود» صاحب تذكره نتايجالافكار
درباره او ميگويد «نورجهان بيگم بنت
اعتمادالدوله ايراني كه به شرف همصحبت
خديو معدلتپژوه افتخار اندوز بوده و به
حسن صورت و لطف سيرت و نظمپردازي و سخنسنجي
و شعرفهمي و حاضرجوابي از نسوان زمانگوي
سبقت ربوده و به فهم و فراست و كمال و
هوشمندي آنچنان در خاطر مبارك پادشاه جا
يافته بود كه مافوق خود ديگريرا از محلات
عاليات در عزت و احترام نگذاشت» صاحب
تذكره مزبور درباره شعر فهمي و حاضر جوابي
نورجهان نوشتهاست «نقل است كه وقت هلال
شوال (جهانگير) از فرط نشاط بر زبان فيض
ترجمان راند: «هلال
عيد بر اوج فلك هويدا شد» نورجهان فيالبديهه
به عرض رسانيد «كليد ميكده گم گشته بود
پيدا شد» و مورد تحسين و آفرين فراوان گشت». ملكه
نورجهان بيگم داراي طبع شاعرانه بوده و
غزل زير را منسوب به او ميدانند:
علاقه
جهانگير به همسر زيبا و لايق خود نورجهان
به آن رسيد كه در اواخر عهد سلطنت خويش
دستور داد بنام او سكه بزنند و اين بيت بر
روي آن سكهها منقوش بود:
ابيات
زير از قصيدهاي كه طالب در ستايش ملكه
نورجهان سروده گلچين شده است:
ابيات
زير منتخب از قطعهاي ستايشآميز در مدح
نورجهان است.
در
پايان اين قطعه طالب از نورجهان استدعائي
مينمايد و تصريح ميكند كه قبلاً توسط
خواهرش آنرا به عرض رسانيده و از ملكه پاسخ
آنرا ميخواهد:
و
گويا اين استدعا يك تقاضاي مادي بوده زيرا
ميگويد:
درباره
حاضرجوابي نورجهان داستان زير را نقل
ميكنند: روزي ملكالشعرا طالب آملي در
حضور جهانگيرشاه و ملكه نورجهان غزل
تازه خويشرا ميخواند به اين بيت رسيد:
نورجهان
بلافاصله گفت: «يخ بست و شكست!». علامه شبلي
نعماني اين مناظره را مربوط به نورجهان و
ابوطالب كليم كاشاني ميداند، حال آنكه خود
وي در حاشيه كتاب شعرالعجم مينويسد: «در
بعضي تذاكر آنرا به طالب آملي نسبت دادهاند».
اگر به نكات زير توجه كنيم در خواهيم يافت
نظر صاحبان «بعضي تذاكر» صحيحتر بوده و
طرف مناظره ملكه نورجهان نميتواند كسي جز
طالب آملي باشد. 1-
طالب آملي ملكالشعرا جهانگير شاه بود و
از سال 1028 تا 1036 (سال مرگش) در دربار سمت
اميري داشته و در تمام مراسم رسمي و بزمهاي
خصوصي دربار، در سفر و حضر شركت مينموده
است. قبل از پيوستن به دربار نيز بواسطه
ارتباط و وابستگي به اعتمادالدوله (پدر
نورجهان) با ملكه مزبور آشنائي داشته است. 2-
خواهر طالب آملي ستيالنساء خانم نديمه
مخصوص و مورد اعتماد ملكه نورجهان بوده و
در دربار اقامت داشته و طالب اغلب عرايض
خود را بوسيله او تقديم ملكه مينود. 3-
در ديوان طالب آملي مدايحي در ستايش ملكه
نورجهان وجود دارد كه در يكي از آنها
چنانكه ديديم طالب از ملكه تمنائي مينمايد
و ميگويد: پاسخ آنچه كه توسط خواهرم
درخواست نمودهام چه شد و «بوي اجازت آيد
از اين خامشي بلي». بعضيها اين تمنا و كسب
«اجازت» را اينطور تعبير نمودهاند كه
طالب از ملكه عظيمالشأن هند، يكي از
دوشيزگان درباري را كه پرورش يافته او
بوده و باصطلاح «دخترخوانده» وي به شمار
ميرفته خواستگاري نموده است. شادروان
پژمان بختياري اين دوشيزه را خواهر شاپور
تهراني شاعر مشهور و معاصر ابوطالب ميداند.
قبلاً درباره ملاقات ايندو شاعر و علاقه
طالب به شاپور تهراني گفتگو شد، شاپور
عموزاده اعتمادالدوله و خويش نزديك ملكه
بود، بنابراين اگر نظريه شادروان پژمان
صحيح باشد طالب به خواستگاري عموزاده ملكه
نورجهان رفته است. بهرحال چه نظريه فوق در
مورد خواستگاري طالب از خويش نزديك ملكه
صحيح باشد و چه نباشد وابستگي شديد او به
شاه و ملكه هند
غير قابل انكار است. 4-
در ديوان كليم كاشاني و سرگذشت او نكتهاي
كه ارتباط ويرا با دربار جهانگير شاه ثابت
كند وجود ندارد، بلكه كليم مدتي پس از مرگ
جهانگير بدربار شاه جهان پيوست و آن
پادشاه و فرزندانش را ستايش نمود. 5-
نگارنده اين سطور با جستجو در دواوين
موجود اشعار طالب آملي و ابوطالب كليم
كاشاني، كه در دسترس بود به غزلي كه دربر
دارنده بيت فوق باشد دست نيافت و متأسفانه
نميتوان داوري كرد كه بيت مزبور متعلق
بكداميك از اين دو تن برجستگان شعر سبك
هندي است، ولي در مورد طالب آملي ميتوان
گفت كه بسياري از اشعار اصيل او، كه در
زمان وي توسط نويسندگان معروف زمانش در
تذكرههاي معتبر ثبت شده است امروزه در
مجموعه اشعارش ديده نميشود، مثلاً اين
بيت بسيار مشهور و زيباي طالب آملي:
كه
به تصريح تذكرهنويسان متعلق به طالب
آملي است، و غزل دربردارنده آن، در دواوين
موجود آثار طالب ديده نميشود، در حاليكه
شيخ فيروز منشي در ملاقات خود با طالب اين
بيت را از اشعار وي انتخاب نموده و براي
اثبات شناخت هنري خويش براي او خوانده است
«در سنه 1029…..شوق ملاقات طالب در من پيدا
شد…..نه نزد او رفتم…..گفتم چند شعر شما را
شنيده بودم…..اشعار را پرسيد كدامند؟ اين
ابيات را خواندم:
*
* *
وقتي
اين شعر را خواندم:
برخاسته
در آغوشم گرفت و از ذوق شعري و سخنفهمي من
تمجيد بسيار كرد.» مهمترين
علتي كه باعث شده برخي از اشعار طالب آملي
يا ابوطالب كليم كاشاني امروزه درست نباشد
وجود شعرائي گمنام با تخلص آنان است. در
سبك هندي حداقل ده تن شاعر با تخلص «طالب»
شناخته شده است كه با بررسي ديوان شعر آنان
شايد بتوان بخشي از اشعار طالب را كه
كاتبان دواوين اشتباهاً داخل اشعار ايشان
نمودهاند بدست آورد. ميدانيم كه طالب
آملي در مواقع خاصي «آشوب» تخلص مينمود،
وجود شاعري بنام «آشوب مازندراني» كه صاحب
مجموعهاي مدون از انواع شعرهاست و در عصر
طالب نيز ميزيسته بعضي از محققان را باين
تصور وادشته كه آندسته از اشعار طالب كه
تخلص «آشوب» دارد متعلق به آشوب مازندراني
است. در شمارههاي قبل اين مجله با
استفاده از نظريه استاد گلچين معاني ضمن
رد نظريه فوق ثابت شد كه «آشوب» تخلص طالب
در اوقات مخصوصي بوده است و طالب آملي
نميتوانسته اشعار آشوب مازندراني را كه
مدتها پس از مرگ او پا به عالم شعر و شاعري
گذارده بنام خود ثبت نمايد، ولي بايد ديد
كه آيا كتاب اشعار آشوب مازندراني آثاري
را كه طالب با تخلص «آشوب» بپايان رسانده
دخل ديوان او نكردهاند؟ پاسخ اين سئوال
را شايد محققان عاليقدر با بررسي دقيق
مجموعه آثار طالب آملي و همولايتي او آشوب
مازندراني بتوانند تهيه نمايند. در مورد
كليم كاشاني وضع ازين هم بدتر است زيرا دو
برادر از بزرگزادگان هند كه طبع شاعرانه
داشتهاند يكي «كليم» و ديگري «سليم»
تخلص نمودهاند و برگزيدن تخلص «كليم» و «سليم»
بواسطه احترامي است كه اين دو برادر براي
كليم كاشاني و محمدقليسليمتهراني قائل
بودهاند و بواسطه موقعيت ممتازي كه
برادر «كليم» تخلص در جامعه زمان خود
داشته تذكرهنويسان او بخاطر بزرگداشت وي
از درج شرح حال كليم كاشاني، كه بحق از
بزرگترين شاعران سبك هندي، بلكه شعر پارسي
است، خودداري نموده و به عوض در علو مقام «كليم»
اخيرالذكر داد سخن دادهاند و چه بسا كه
اشعاري از كليم كاشاني وارد ديوان شاعر
هندي هم تخلص او شده باشد. 6-
تذكرهنويساني كه بيت مورد بحث (ز شرم آب
شدم…) را از كليم ميدانند عقيده دارند كه
كليم اين بيت را نوشته و بدربار فرستاد تا
بدينوسيله با جهانگيرشاه و نورجهان
آشنائي حاصل نموده و راه خود را براي ورود
به دربار هموار كند ولي چون نورجهان معتقد
به شاعري او نبود، پاسخ دندانشكني باو
داده، با يك نظر سطحي پيخواهيم برد كه
اين نظريه نادرست است زيرا معمولاً چنين
سئوال و جوابي هميشه در مناظره بين دو تن
رد و بدل ميشود و از طرف ديگر، بعيد بنظر
ميرسد ملكه عظيمالشأني چون نورجهان كه
دخالت در امور كشوري كمتر وقتي براي او
باقي ميگذاشت، شخصاً پاسخگوئي بنامه
شاعر تازه رسيدهاي را به عهده گرفته و از
روي عناد او را برنجاند. چون صحبت از
محمدقلي سليمتهراني به ميان آمد، چند
بيت از حاصل طبع شاعرانه او را، كه در سال
1057 هجري قمري در كشمير در گذشته و در كنار
قدسي، كليم مدفون است ذكر نموده و اضافه
ميكنم كه سليم از شعراي ممتاز سبك هندي است:
* * *
* * *
* * *
16-
شاهزاده شهريار پسر جهانگير نيز مورد
ستايش طالب بوده، ابيات زير از مديحهاي
كه به مناسبت فتح قندهار در ستايش شاهزاده
مذكور سروده شده انتخاب گرديده است.
17-
در ستايش شاهزاده خرم وليعهد جهانگير كه
پس از او با نام شاه جهان به سلطنت رسيد نيز
در ديوان او اشعاري وجود دارد. ابيات زير
از قطعهاي است كه در فتح دكن، در پايان
جنگي كه در تربده اتفاق افتاده سروده شده
است. طالب درين جنگ بهمراهي عبدالله خان
فيروز جنگ جزو قشون شاهزاده خرم بود،
ابياتي از اين قطعه قبلاً ضمن شرح احوال
طالب ذكر شده است.
غزل
زير كه در آن طالب استادي خاص خويش را با
انتخاب نام ممدوح به صورت رديف شعري نشان
داده در ستايش شاه جهان سروده شده و در آن
به مدح جهانگير نيز پرداخته است.
18-در
ديوان طالب قصيدهاي با يكصد و پانزده بيت
شعر ديده ميشود كه در مدح ابوسعيد نامي
با رديف تيغ سروده شده است. چون با كنيه
ابوسعيد چندين نفر در زمان طالب ميزيستهاند
و در رده امرا و بزرگان بودهاند،
متأسفانه نميتوان تعيين كرد كه ابوسعيد
ممدوح طالب كداميك از آنان است، ولي صفاتي
كه طالب از ممدوح خود برميشمارد نشان
ميدهد كه او اميري بزرگ و سلحشور و صاحب «سيف
والقلم» هر دو بوده و با دستي كه شمشير
ميزده قلم هم برميداشته، اين ابيات از
قصيده مزبور انتخاب شده است:
|
|
چون
انتخاب اشعار بيشتري درين قصيده موجب
بداراز كشيدن سخن خواهد شد لذا به همين
مقدار بسنده كرده و بحث را خاتمه ميدهم. چنانكه
گفتهاند طالب تني چند از ادبا و شعراي
همزمان خويش را، كه امروزه جز نامي از آنان
باقي نمانده، نيز ستوده است كه در بحث طالب
و معاصرانش درباره آن سخن رانده خواهد شد. |
169_95_1 | ||
|
|