گودرزي، فرامرز. "زندگينامه و كارنامه ادبي طالب آملي شاعرهنرمندي كه شايسته اين فراموشي نيست". دوره 15، ش169و170 (آبان و آذر 55): 95-102. 

 

خلاصه: معرفي ممدوحان طالب و ذكر نمونه اشعار طالب درمدح آنها.

زندگينامه و كارنامة ادبي طالب آملي

 

شاعر هُنرمندي كه شايستة اين فراموشي نيست

دكتر فرامرز گودرزي

 

ممدوحان طالب- اگرچه خوانندگان گرامي اين سلسله مقالات، در شرح احوال طالب بتدريج با كساني كه مورد ستايش او قرار گرفته‌اند آشنائي حاصل نموده‌اند، ولي چندتن از ممدوحان شاعر به علت آنكه در سرنوشت او تأثير چنداني نداشته‌اند از قلم افتاده بودند. در اينجا ابتدا نام كساني را كه از آغاز شعر و شاعري طالب ممدوح او بوده‌اند ذكر نموده، كساني را كه از قلم افتاده‌اند نيز با ذكر شرح حال مختصري بر آنان مي‌افزائيم. توجه به شرح زندگي طالب نشان مي‌دهد كه او تنها  به ستايش بزرگان و پادشاهان نپرداخته بلكه اين شاعر آزاده حتي تني چند از گمنامترين شعرا و ادباي هم عصر خويش را نيز ستوده است كه درباره آن در بحث رابطه طالب با هم‌عصرانش سخن خواهيم راند. ممدوحان طالب از آغاز شعر و شاعري او عبارتند از:

1- ميرابوالقاسم وزير حاكم آمل كه با توجه به تذكر جناب استاد محيط طباطبائي در سخنراني راديوئي ترشيزي بوده و برخلاف آنچه كه تا بحال تصور ميشد از خاندان مرعشي نبوده است. نكته‌اي كه در تأييد نظريه استاد محيط طباطبائي ميتوان ذكر كرد آنستكه صاحب تاريخ عالم آراي عباسي نيز ميرابوالقاسم وزير حاكم آمل را «قوم ميرزا محمد شفيع خراساني» دانسته است. بنابراين انتساب ميرابوالقاسم وزير به خاندان مرعشي و اينكه او دائي‌زاده شاه‌عباس كبير يعني برادرزادة خيرالنساء بيگم مادر شاه‌عباس – بوده است بي‌اساس است تشابه اسمي دو ميرابوالقاسم كه در آنزمان ميزيسته‌اند باعث اين اشتباه شده است.

2- ميرزا محمد شفيع خراساني مشهور به ميرزاي عالميان – حكمران خراسان، مازندران و گيلان.

3- شاه‌عباس كبير.

4- حاتم بيگ اردوباي اعتمادالدوله، صدراعظم ايران.

5- بكتش‌خان استاجلو حاكم مرو.

6- ملكش سلطان پسر بكتش‌خان كه در حيات پدر به قسمتي از قلمرو حكومتي او فرمانروائي داشت و پس از مرگ پدر به حكمراني مرو رسيد. توضيح قابل ذكر آنست كه طالب پدر و پسر هر دو را ستايش نموده است ولي به علت تشابه اسامي بكتش و ملكش و اشتباه كتاب دواوين طالب كه هر دو نام را مربوط به يك تن دانسته‌اند تميز اشعاري كه در ستايش پدر سروده شده از مدايحي كه مربوط به پسر است ممكن نيست، فقط از روي قياس ميتوان گفت آثاري كه متضمن نام ممدوح با كلمه خان است مربوط به پدر – بكتش‌خان- و اشعاري كه داراي نام ممدوح با كلمه سلطان است مربوط به پسر– ملكش‌سلطان- ميباشد.

7- ميرزا غازي ترخان حاكم سند و قندهار.

8- چين قليچ‌خان حاكم پيشاور.

9- ديانت‌خان از امراي دربار جهانگير شاه.

10- عبدالله خان فيروز جنگ حاكم گجرات.

11- شاپور تهراني شاعر.

12- حكيم صدرالدين شيرازي معروف به حكيم صدرا، طبيب.

13- اعتمادالدوله تهراني صداعظم هند.

14- جهانگير شاه.

كه درباره آنان به تفصيل سخن گفته شده است.

15- ملكه نورجهان همسر جهانگير شاه، كه دختر اعتمادالدوله تهراني بود و جهانگير او را عاشقانه مي‌پرستيد و دست او را براي دخالت در امور مملكتي بازگذاشته بود. نام اصلي او مهرالنساء بيگم بود پس از ازدواج با جهانگير ابتدا نورمحل‌بيگم و سپس نورجهان بيگم لقب گرفت. وي طبع لطيف شاعرانه‌اي داشت و «مخفي» تخلص مينمود. صاحب مرآه‌الخيال درباره او مي‌نويسد «در بذله‌گوئي و سخن‌سنجي و شعرفهمي و حاضرجوابي از زنان ممتاز زمان خويش بود» صاحب تذكره نتايج‌الافكار درباره او مي‌گويد «نورجهان بيگم بنت اعتمادالدوله ايراني كه به شرف هم‌صحبت خديو معدلت‌پژوه افتخار اندوز بوده و به حسن صورت و لطف سيرت و نظم‌پردازي و سخن‌سنجي و شعرفهمي و حاضرجوابي از نسوان زمان‌گوي سبقت ربوده و به فهم و فراست و كمال و هوشمندي آنچنان در خاطر مبارك پادشاه جا يافته بود كه مافوق خود ديگريرا از محلات عاليات در عزت و احترام نگذاشت» صاحب تذكره مزبور درباره شعر فهمي و حاضر جوابي نورجهان نوشته‌است «نقل است كه وقت هلال شوال (جهانگير) از فرط نشاط بر زبان فيض ترجمان راند:

«هلال عيد بر اوج فلك هويدا شد» نورجهان في‌البديهه به عرض رسانيد «كليد ميكده گم گشته بود پيدا شد» و مورد تحسين و آفرين فراوان گشت».

ملكه نورجهان بيگم داراي طبع شاعرانه بوده و غزل زير را منسوب به او ميدانند:

وز گرية  من گوشة دامان گله دارد

            از پنجه من  چاك گريبان  گله  دارد

گلچين  بهار  تو  ز  دامان گله دارد

            دامان نگه‌تنگ و گل حُسن‌تو بسيار

از نكهت آن زلف پريشان گله دارد

            سنبل‌به‌چمن،نافه‌به‌چين،مشك‌به‌تاتار

زنجير به‌تنگ آمدو زندان گله دارد

            از بسكه به زندان غمش دير بماندم

ازمذهب‌من‌گبر و مسلمان گله دارد

گه بت شكنم گاه به‌مسجد زنم‌آتش

نظاره  ز  جنبيدن  مژگان  گله دارد

در بزم  وصال تو  به  هنگام  تماشا

علاقه جهانگير به همسر زيبا و لايق خود نورجهان به آن رسيد كه در اواخر عهد سلطنت خويش دستور داد بنام او سكه بزنند و اين بيت بر روي آن سكه‌ها منقوش بود:

بنام  نورجهان  پادشاه  بيگم  زر

            زحكم‌شاه‌جهانگير يافت صدزيور

ابيات زير از قصيده‌اي كه طالب در ستايش ملكه نورجهان سروده گلچين شده است:

ساكن‌اين‌مهد كيست ديدة بد دور

            اين‌چه‌عماريست،وين چه‌قبة پرنور

مهدنشين،  شمع  خانوادة  دستور

مهد ،  حرمگاه   پادشاه  جهانست

فخركنان  ميروند  قيصر  و فغفور

نور محل بيگم آنكه  پيش ركابش

در پس نه پرده يك ستارة  مستور

نيست     فلكرا     بپاكدامني    او

زغبت دنيا كند ز خُلد  برين  حور

دمبدم  از  شوق  عطرسائي بزمش

رنگ كليديست‌مانده دركف‌گنجور

باقي جودش زخرج ماية صد گنج

هست در آفاق ذكر خير تو  مذكور

اي‌كه رخ نيتت به جانب خيرست

ميرسدت گر به مه زكوه دهي نور

لوح   دلي   صافتر   ز   آينه‌داري

بس‌دل‌ويران‌كه‌شد به‌سعي‌تو‌معمور

اي   تو   عمارتگر   خرابة    دلها

جانب  فيروز كرده‌اي  نظر از دور

گر به‌خراسان خبررسدكه‌توروزي

معدن  فيروزه   از  زمين   نشابور

تا  در  هندوستان  بپاي  خود آيد

درهمه معموره جهان شده مشهور

صيت سخاي‌توهمچوعدل‌شهنشاه

زاده  و  پرورده  با   ديدة  بد  دور

از پدر و مادري كه مثل تو  فرزند

شاه  سليمان  و كاينات  صف مور

هست‌جهان‌گلشن سباو تو بلقيس

لُمعة  نوري تو و جهان  شجر طور

ياكه‌شهنشاه ‌شبه‌حضرت‌موساست

نيست  اداي  حق  ثناي تو  مقدور

ميزند  اينك  در  دعا چون زبانرا

رايت  فتح  تو  باد  ناصر و منصور

تا  كه  بود  تيغ  آفتاب  جهانگير

لمعه  زنان  چون بفرق مه علم نور

ساية لطف شهنشهي بر سرت باد

ابيات زير منتخب از قطعه‌اي ستايش‌آميز در مدح نورجهان است.

سجاده  افكند  به  حريم  تو  آفتاب

اي‌مريم مسيح مكان كز بساط‌نور

درچشم‌خود بجاي‌صدف‌پرورد‌حساب

از بهر سجة تو گهرهاي خاص  را

هرحورصبح‌خيزكه سربركندزخواب

رخ ‌شويد از چكيدة آب وضوي‌تو

از  اختلاط   ساية   پروانه   اجتناب

دربزم‌عشرت‌توكندشمع‌شوخ‌چشم

اقبال هم عنان رودت،بخت‌در ركاب

آندم‌كه‌درعماري دولت‌كني‌نشست

بنوشت در  جريدة  اعمال  تو ثواب

دست فرشته با قلم ازكار شد زبس

ني آفتاب  روي‌تو  بيند نه ماهتاب

در ساية تو خلق جهاني و ازصلح

چشم‌ازخيال خاك‌نشينان ‌كني‌پرآب

مسندبه‌مصلحت‌فكني‌زرنگار ليك

تمثال  ديگري  نپذيرد به هيچ  باب

آئينه‌اي‌كه‌محرم‌عكس‌توشد زشرم

انگور راچه‌حدكه‌تواند شدن شراب

اكنون‌كه‌دست‌تاك‌بديدي‌به‌تيغ‌زهد

در پايان اين قطعه طالب از نورجهان استدعائي مي‌نمايد و تصريح ميكند كه قبلاً توسط خواهرش آنرا به عرض رسانيده و از ملكه پاسخ آنرا ميخواهد:

كردم‌بيان بهم‌صدف خود زاضطراب

بلقيس‌مسندادوسه‌مه ‌شد كه‌حال ‌خويش

آزرده دل مباش برادر به  هيچ  باب

از مهر خواهري‌مژه سيراب ‌كرد وگفت

خواهم رساندحال‌ترا باصدآب‌و‌تاب

كاينك به  عرض  قبله  ناموسيان عرش

اما‌ندانم اينكه چه‌شد‌عرض‌راجواب

دانم‌كه‌رفت‌و‌عرض‌نمودآنچه‌گفتني‌است

نادادن جواب، جوابست در حساب

بوي اجازت ‌آيد  ازين‌ خاموشي ،  بلي

و گويا اين استدعا يك تقاضاي مادي بوده زيرا مي‌گويد:

يا از ممّر خاص‌خلاصم‌كن‌ازعذاب

يا   در  مقال   فقر  به  درويشم   سپار

درباره حاضرجوابي نورجهان داستان زير را نقل ميكنند: روزي ملك‌الشعرا طالب آملي در حضور جهانگير‌شاه و ملكه نورجهان غزل تازه خويشرا ميخواند به اين بيت رسيد:

به‌حيرتم‌كه‌مراروزگارچون‌بشكست

            ز شرم آب شدم، آبرا شكستي نيست

نورجهان بلافاصله گفت: «يخ بست و شكست!». علامه شبلي نعماني اين مناظره را مربوط به نورجهان و ابوطالب كليم كاشاني ميداند، حال آنكه خود وي در حاشيه كتاب شعر‌العجم مي‌نويسد: «در بعضي تذاكر آنرا به طالب آملي نسبت داده‌اند». اگر به نكات زير توجه كنيم در خواهيم يافت نظر صاحبان «بعضي تذاكر» صحيح‌تر بوده و طرف مناظره ملكه نورجهان نميتواند كسي جز طالب آملي باشد.

1- طالب آملي ملك‌الشعرا جهانگير شاه بود و از سال 1028 تا 1036 (سال مرگش) در دربار سمت اميري داشته و در تمام مراسم رسمي و بزم‌هاي خصوصي دربار، در سفر و حضر شركت مينموده است. قبل از پيوستن به دربار نيز بواسطه ارتباط و وابستگي به اعتمادالدوله (پدر نورجهان) با ملكه مزبور آشنائي داشته است.

2- خواهر طالب آملي ستي‌النساء خانم نديمه مخصوص و مورد اعتماد ملكه نورجهان بوده و در دربار اقامت داشته و طالب اغلب عرايض خود را بوسيله او تقديم ملكه مينود.

3- در ديوان طالب آملي مدايحي در ستايش ملكه نورجهان وجود دارد كه در يكي از آنها چنانكه ديديم طالب از ملكه تمنائي مينمايد و ميگويد: پاسخ آنچه كه توسط خواهرم درخواست نموده‌ام چه شد و «بوي اجازت آيد از اين خامشي بلي». بعضي‌ها اين تمنا و كسب «اجازت» را اينطور تعبير نموده‌اند كه طالب از ملكه عظيم‌الشأن هند، يكي از دوشيزگان درباري را كه پرورش يافته او بوده و باصطلاح «دخترخوانده» وي به شمار ميرفته خواستگاري نموده است.

شادروان پژمان بختياري اين دوشيزه را خواهر شاپور تهراني شاعر مشهور و معاصر ابوطالب ميداند. قبلاً درباره ملاقات ايندو شاعر و علاقه طالب به شاپور تهراني گفتگو شد، شاپور عموزاده اعتمادالدوله و خويش نزديك ملكه بود، بنابراين اگر نظريه شادروان پژمان صحيح باشد طالب به خواستگاري عموزاده ملكه نورجهان رفته است. بهرحال چه نظريه فوق در مورد خواستگاري طالب از خويش نزديك ملكه صحيح باشد و چه نباشد وابستگي شديد او به شاه و  ملكه هند غير قابل انكار است.

4- در ديوان كليم كاشاني و سرگذشت او نكته‌اي كه ارتباط ويرا با دربار جهانگير شاه ثابت كند وجود ندارد، بلكه كليم مدتي پس از مرگ جهانگير بدربار شاه جهان پيوست و آن پادشاه و فرزندانش را ستايش نمود.

5- نگارنده اين سطور با جستجو در دواوين موجود اشعار طالب آملي و ابوطالب كليم كاشاني، كه در دسترس بود به غزلي كه دربر دارنده بيت فوق باشد دست نيافت و متأسفانه نميتوان داوري كرد كه بيت مزبور متعلق بكداميك از اين دو تن برجستگان شعر سبك هندي است، ولي در مورد طالب آملي ميتوان گفت كه بسياري از اشعار اصيل او، كه در زمان وي توسط نويسندگان معروف زمانش در تذكره‌هاي معتبر ثبت شده است امروزه در مجموعه اشعارش ديده نمي‌شود، مثلاً اين بيت بسيار مشهور و زيباي طالب آملي:

لب بر لبت گذارد و قالب تهي كند

مردم ز رشك چند به‌بينم كه جام مي

كه به تصريح تذكره‌نويسان متعلق به طالب آملي است، و غزل دربردارنده آن، در دواوين موجود آثار طالب ديده نمي‌شود، در حاليكه شيخ فيروز منشي در ملاقات خود با طالب اين بيت را از اشعار وي انتخاب نموده و براي اثبات شناخت هنري خويش براي او خوانده است «در سنه 1029…..شوق ملاقات طالب در من پيدا شد…..نه نزد او رفتم…..گفتم چند شعر شما را شنيده بودم…..اشعار را پرسيد كدامند؟ اين ابيات را خواندم:

دهان بر چهره زخمي بود و به شد

            لب از گفتن چنان بستم كه گوئي

*   *   *

دهر   گوئي   دهان   بيمار   است

            مزه‌اي    در    جهان    نمي‌بينم

وقتي اين شعر را خواندم:

لب بر لبت گذارد و قالب تهي كند

مردم ز رشك چند به‌بينم كه جام مي

برخاسته در آغوشم گرفت و از ذوق شعري و سخن‌فهمي من تمجيد بسيار كرد.»

مهمترين علتي كه باعث شده برخي از اشعار طالب آملي يا ابوطالب كليم كاشاني امروزه درست نباشد وجود شعرائي گمنام با تخلص آنان است. در سبك هندي حداقل ده تن شاعر با تخلص «طالب» شناخته شده است كه با بررسي ديوان شعر آنان شايد بتوان بخشي از اشعار طالب را كه كاتبان دواوين اشتباهاً داخل اشعار ايشان نموده‌اند بدست آورد. ميدانيم كه طالب آملي در مواقع خاصي «آشوب» تخلص مينمود، وجود شاعري بنام «آشوب مازندراني» كه صاحب مجموعه‌اي مدون از انواع شعرهاست و در عصر طالب نيز ميزيسته بعضي از محققان را باين تصور وادشته كه آندسته از اشعار طالب كه تخلص «آشوب» دارد متعلق به آشوب مازندراني است. در شماره‌هاي قبل اين مجله با استفاده از نظريه استاد گلچين معاني ضمن رد نظريه فوق ثابت شد كه «آشوب» تخلص طالب در اوقات مخصوصي بوده است و طالب آملي نميتوانسته اشعار آشوب مازندراني را كه مدتها پس از مرگ او پا به عالم شعر و شاعري گذارده بنام خود ثبت نمايد، ولي بايد ديد كه آيا كتاب اشعار آشوب مازندراني آثاري را كه طالب با تخلص «آشوب» بپايان رسانده دخل ديوان او نكرده‌اند؟ پاسخ اين سئوال را شايد محققان عاليقدر با بررسي دقيق مجموعه آثار طالب آملي و همولايتي او آشوب مازندراني بتوانند تهيه نمايند. در مورد كليم كاشاني وضع ازين هم بدتر است زيرا دو برادر از بزرگزادگان هند كه طبع شاعرانه داشته‌اند يكي «كليم» و ديگري «سليم» تخلص نموده‌اند و برگزيدن تخلص «كليم» و «سليم» بواسطه احترامي است كه اين دو برادر براي كليم كاشاني و محمدقلي‌سليم‌تهراني قائل بوده‌اند و بواسطه موقعيت ممتازي كه برادر «كليم» تخلص در جامعه زمان خود داشته تذكره‌نويسان او بخاطر بزرگداشت وي از درج شرح حال كليم كاشاني، كه بحق از بزرگترين شاعران سبك هندي، بلكه شعر پارسي است، خودداري نموده و به عوض در علو مقام «كليم» اخيرالذكر داد سخن داده‌اند و چه بسا كه اشعاري از كليم كاشاني وارد ديوان شاعر هندي هم تخلص او شده باشد.

6- تذكره‌نويساني كه بيت مورد بحث (ز شرم آب شدم…) را از كليم ميدانند عقيده دارند كه كليم اين بيت را نوشته و بدربار فرستاد تا بدينوسيله با جهانگيرشاه و نورجهان آشنائي حاصل نموده و راه خود را براي ورود به دربار هموار كند ولي چون نورجهان معتقد به شاعري او نبود، پاسخ دندان‌شكني باو داده، با يك نظر سطحي پي‌خواهيم برد كه اين نظريه نادرست است زيرا معمولاً چنين سئوال و جوابي هميشه در مناظره بين دو تن رد و بدل مي‌شود و از طرف ديگر، بعيد بنظر ميرسد ملكه عظيم‌الشأني چون نورجهان كه دخالت در امور كشوري كمتر وقتي براي او باقي ميگذاشت، شخصاً پاسخ‌گوئي بنامه شاعر تازه رسيده‌اي را به عهده گرفته و از روي عناد او را برنجاند. چون صحبت از محمدقلي سليم‌تهراني به ميان آمد، چند بيت از حاصل طبع شاعرانه او را، كه در سال 1057 هجري قمري در كشمير در گذشته و در كنار قدسي، كليم مدفون است ذكر نموده و اضافه ميكنم كه سليم از شعراي ممتاز سبك هندي است:

كه هيچكس نكند در دهان مار انگشت

مكن به حلقة آن زلف تابدار انگشت

ازآن هميشه گزد طفل‌شيرخوار انگشت

باين جهان ز عدم آمدن پشيمانيست

*   *   *           

ترا كشيده و دست از قلم  كشيده خدا

            بصورت تو كسي كمتر آفريده خدا

*   *   *           

آئينه  هر  چه  ديد  فراموش  ميكند

            صورت نبست دردل‌من كينه‌كسي

*   *   *           

زلف‌‌معشوقم ‌كه‌مي‌زيبد پريشاني‌مرا

            تنگدستي‌چين نياندازد به‌پيشاني‌مرا

16- شاهزاده شهريار پسر جهانگير نيز مورد ستايش طالب بوده، ابيات زير از مديحه‌اي كه به مناسبت فتح قندهار در ستايش شاهزاده مذكور سروده شده انتخاب گرديده است.

عالم  بوعده‌هاي خوش اميدوار شد

            نصرت به‌فتح وفتح به اقبال يار شد

منت خدايرا كه به مقصد دچار شد

            دولت بسي‌چراغ بكف‌درسراغ‌بود

گل در شگفتن آمد و فصل بهار‌شد

            گوعندليب عهدچمن تازه‌كن‌كه‌باز

ز اقبال  شاهزادة  نصرت شعار شد

            اي فتح مژده‌باد كه بر لشگري ظفر

كز يُمن بخت تاج  سر روزگار شد

            مِهر سپهر كوكبه  شهزاده  شهريار

پروردة    عنايت    پروردگار   شد

            از بسكه پاك‌نيت و نيك‌اعتقاد بود

زان   قندهار   قافية   شهريار   شد

            اين‌فتح‌درصحيفه طالع بنام اوست

17- در ستايش شاهزاده خرم وليعهد جهانگير كه پس از او با نام شاه جهان به سلطنت رسيد نيز در ديوان او اشعاري وجود دارد. ابيات زير از قطعه‌اي است كه در فتح دكن، در پايان جنگي كه در تربده اتفاق افتاده سروده شده است. طالب درين جنگ بهمراهي عبدالله خان فيروز جنگ جزو قشون شاهزاده خرم بود، ابياتي از اين قطعه قبلاً ضمن شرح احوال طالب ذكر شده است.

ملك دكن به اهل دكن گشت غمكده

            چون موج زد قشون شهنشه به تربده

ني  مكر و حيله  فايده دارد نه عربده

            باخويش‌گفت‌حاكم‌آن‌عرصه‌كاين‌زمان

تسليم گشته  ضامن  فتح  دكن  شده

            اين شاه خرم است كه در بزم  پادشاه

چون با  فلك  نبرد  نمايد  فلك  زده

            ما فرقه  فلك  زدگانيم  و  شه  فلك

غزل زير كه در آن طالب استادي خاص خويش را با انتخاب نام ممدوح به صورت رديف شعري نشان داده در ستايش شاه جهان سروده شده و در آن به مدح جهانگير نيز پرداخته است.

زجوش‌گل‌شود‌چون‌عرصة‌گلشن‌جهان‌خرم

            بهار آمد كه گردد دشت خرم بوستان خرم

شود گل‌تازه،نسرين‌خنده‌روي‌وارغوان‌خرم

            بهار آمد كه از  فيض  قدوم  باد  نوروزي

كه از ديدار او دائم  شهنشه راست جان خرم

هواخوش،سبزه‌خوش،كشميرخوش،دل‌خوش‌عجب‌نبود

تمام  عمر بادا  آن  ازين شاد،  اين از آن خرم

پدر   عالم‌ستان    آمد ،   پسر   كشورگشا   يارب

لب  اين  متصل  خندان  دل آن جاودان خرم

بهم   باشند   يارب   چون   چراغ  و   نور   ارزاني

به شاهنشه مبارك باد  و بر  شاه  جهان  خرم

بهار   و   جلوه   نوروز   و   كشمير   بهشت آئين

ولي زانگونه آميني كه گردد  جان از آن خرم

دعائي    از   ته   دل   ميكند   طالب   بگو   آمين

 

18-در ديوان طالب قصيده‌اي با يكصد و پانزده بيت شعر ديده مي‌شود كه در مدح ابوسعيد نامي با رديف تيغ سروده شده است. چون با كنيه ابوسعيد چندين نفر در زمان طالب ميزيسته‌اند و در رده امرا و بزرگان بوده‌اند، متأسفانه نميتوان تعيين كرد كه ابوسعيد ممدوح طالب كداميك از آنان است، ولي صفاتي كه طالب از ممدوح خود برمي‌شمارد نشان ميدهد كه او اميري بزرگ و سلحشور و صاحب «سيف والقلم» هر دو بوده و با دستي كه شمشير ميزده قلم هم برميداشته، اين ابيات از قصيده مزبور انتخاب شده است:

نگاه تيزتر اينست مرد ميدان تيغ

            زترك مست تو دايم بود هراسان تيغ

گل است پيش‌نگاه‌تودشنه،ريحان‌تيغ

            زتيغ ودشنه بَرِآن نگه‌حديث‌خطاست

كه كارگر نبود پر بدست طفلان تيغ

            نخورده ضربت مژگان يار ميگفتم

چنانكه بي‌خبر افتد بدست مستان تيغ

            فتد ز گوشة چشمان او نگه بي‌خواست

نهاده بر هم، چون كافر و مسلمان تيغ

            دولشگرند سواد خط و بياض رخش

كه از نيام همي بردرد گريبان تيغ

            ز رشگ آن مژه‌هاي برهنه نزديكست

كه خوانده با نگه او بيك دبستان تيغ

            به علم موي شكافي سرآمدست، مگر

كه ديده است جزابروي او زبان‌دان تيغ

            بهر اشاره كند راز صد معما فاش

يكي شكارستان را بخاك پنهان تيغ

            مقرر است كه بعد از هزار صيد كنند

بخاك كرده بود هر قدم هزاران تيغ

            بدين قياس همانا شكاري مژه‌اش

مبارزان را دين خنجراست و ايمان تيغ

            ز كيش و ملت چشمان او چه ميپرسي

كه خون لعل شود در رگ بدخشان تيغ

            بياد  نشتر مژگان او عجب نبود

چنان برنده كه در دست شير مردان تيغ

            بكام مردم چشمت بود زبان نگاه

كه بارها زده در راه دين فراوان تيغ

            نگاه گوشة چشمت به غازئي ماند

اجل نه‌اي كه كشي بر فلان و بهمان تيغ

            نگاه تيز تو مخصوص جان اهل دلست

چنانكه در كف چشم و چراغ دوران تيغ

            نگه به نرگس مست تو در شكار دلست

«دوشاهبال همايونش، اين قلم، آن تيغ

            «همان اوج سعادت» ابوسعيد كه هست

كند برون زكف روزگار، آسان تيغ

            چوچين‌بر ابروي‌قدرت‌زند بيك انگشت

كه در غلاف صدف، دّر شور به عمان تيغ

            به آشنائي بحر كفش عجب نبود

به پيش ناوك او، ديده‌ايست حيران تيغ

            بر بلارك او، سينه‌ايست چاك زده

خهي به پيش زبان تو آب دندان تيغ

            زهي به نزد كمان تو نرم شانه سپهر

بود به نسبت دستت بخويش نازان تيغ

            زبس‌كه‌صد‌هنرت خاتم هر انگشت‌است

ز شاخ دست دليران چوبرگ‌ريزان تيغ

            بباغ معركه از باد حملة تو  شود

بدان رسيده كه آيد همي بافغان تيغ

            زبس كه عدل تو ميداردش به حبس‌نيام

اگر به‌بيني از اشك خصم گريان تيغ

            زبس رحيم دلي ديده‌ها پر آب كني

كه در جهان نتوان يافتن به درمان تيغ

            چنان ز عدل تو خونريز گشته متواري

چوبرق نيست زماني كه نيست خندان تيغ

            ز روي خصم توازبس بزعفران خائيست

توان به صيقل رأي تو كرد رخشان تيغ

            ز بس چو آينه روشندلي و پاك ضمير

ز بسكه چابكدستي، ز بسكه بّران تيغ

            تو اي سوار سبك حملة گران گوهر

بدان صفت كه زند آفتاب تابان تيغ

            ز زخم تيغ تو تا حشر خون نگرددفاش

مگر كه خورده ز خون مخالفت پان تيغ

            زمردين لب خويش از چه لعلگون دارد

بدار چه پيش همي كلك را نگهبان تيغ

            زامن عهد تو شد تيغ را نگهبان كلك

كه فتنه نيز نبيند به خواب عريان تيغ

            چنان به عهد تو پوشيده دهر كسوت امن

كه هست روز دغا شير آن نيستان تيغ

            انامل تو ز شكَّر يكي نيستانست

نهاده‌اند دليران به طاق نسيان تيغ

            قلم گرفته بكف از نهيب خنجر تو

چراكه دست توخضراست وآب حيوان تيغ

            ز ضربت تو برآنم كه مرده زنده شود

به بحر دست تو برعكس، شاخ مرجان تيغ

            بدست بحر همي تيغ، شاخ مرجانست

بود كرام جهان را گواه احسان تيغ

            «شجاعت و كرم از يك قبيله‌اند بلي»

چون انتخاب اشعار بيشتري درين قصيده موجب بداراز كشيدن سخن خواهد شد لذا به همين مقدار بسنده كرده و بحث را خاتمه ميدهم.

چنانكه گفته‌اند طالب تني چند از ادبا و شعراي همزمان خويش را، كه امروزه جز نامي از آنان باقي نمانده، نيز ستوده است كه در بحث طالب و معاصرانش درباره آن سخن رانده خواهد شد.

169_95_1