ميرجعفري، حسين. "شاطري و شاطردواني در عصر صفويه". دوره 15، ش 174 (فروردين 56): 61-50،  تصوير.

 

خلاصه: معاني مختلف شاطر دركتب و فرهنگ‌ها، شاطري قبل از دوره صفويه، آداب و آئين شاطران، شاطري در دوره صفويه، مشاهدات "تاورنيه ـ "Tavernier ، انگلبرت كمپفر ـ "E.Kaempfer ، "شاردن ـ "J.Chardin،     از شاطردواني درايران، مسابقه بين شاطران، پيراهن و لباس شاطران در دوره‌هاي مختلف.

شاطري و شاطردواني در عَصر صوفيه

 

دكتر حسين ميرجعفري

 

شاطر در كتب و فرهنگها، معاني مختلفي دارد. از اين جمله است: «شوخ و بي‌باك» و «كسي كه از خبائث خود مردم را عاجز كرده باشد». شاطر مأخوذ از تازي بمعني دلاور و چالاك و تند نيز آمده است و در اغلب آثار و دواين شعرا و ادباي ايران نيز شاطر بهمان معني توصيف شده است.

 ببوسه دادن جان  پدر  بس  اژ گهني

بدل ربودن جلدي و  شاطري  اي  مه

            (شاكر بخاري)

 

 

هم شاطر  ظريفم  و  هم شاعر و دبير

گفتي‌كه‌خلق نيست چو‌من‌نيزدرجهان

            (ناصر خسرو)

 

 

آهواندردشت‌چون‌معشوقكان‌شاطرشود

رنج بي‌بربط ببربط ساختن دانا  شود

(منوچهري)

 

 

ملاح گفت كشتي را خللي هست يكي از شما كه دلاورتر است و شاطر و زورمند بايد كه بدين ستون رود.                                                                            (گلستان)

نه   هر   تير   شاطر   زند   بر  هدف

نه   آبستن   در   بود   هر   صدف

(بوستان)

 

 

فتادند    در   هم    بمنقار   و   چنگ

تو  گفتي  خروسان  شاطر  بجنگ

 (بوستان)

 

 

چه   زند   پيش   باز   روئين   چنگ

گرچه شاطر  بود  خروس  بجنگ

 (گلستان)

 

 

ملك  را  ثنا  گفت  و  تمكين  نهاد

جوانمرد  شاطر  زمين  بوسه داد

 (بوستان)

 

 

كه در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر--(گلستان)

با   نفس  اگر   برآئي   دانم   كه   شاطري

مردي ‌گمان ‌مبركه به پنجه است و زور كتف

 (سعدي)

 

 

«شاطر فرقه‌اي از سپاهيان چالاك را گويند كه به لباس خاص خود پيش سواري سلاطين و امرا دوند؟.» در قابوسنامه آمده است: «جوان، شاطر نيكو بود… از شاطري بلا نخيزد و بهرة خويش از جواني نخست طاقت بردارد كه چون پير شوي خود نتواني بود.»

«نوعي پيادگان با لباسهاي چند رنگ و كلاهي چون تاج بلند كه پيشاپيش شاهان پياده رفتندي و شايد در قديم پيك و قاصد بوده‌اند.»

«خادمان امراي مشرق زمين‌اند كه از براي دويدن در پيشاپيش ارابه و كالسكه‌هاي ايشان تعليم يافته بودند و ايلياي نبي هم بدين معني در جلو كالسكه آحاب همي دويد. سرعت و تيزروي و دوام بعضي از اين شاطرها خارج از باور است». (قاموس كتاب مقدس). شاطر امروزه به نان‌پز و نان‌بند گويند، آنكه در نانوائي كنده را پهن كرده در تنور بندد يا نهد. متصدي پهن كردن كندة خمير و بستن آن به تنور در دكانهاي نانوائي، يا چال‌دار در دكانهاي سنگكي[i].

شاطري قبل از دوره صفويه:

عيار و شطار دو كلمه عربي است كه اولي بمعني كثيرالتردد و دومي بمعني داهي و محيل ضبط گرديده است. اين دو فرقه در اواخر قرن دوم هجري در شهر بغداد كه مقر خلافت عباسيان و مركز اجتماع عجائب آن عصر بود بوجود آمدند و متدرجاً تعداد آنها افزايش يافت و براي خود موقعيتي كسب كردند. اين افراد با اينكه طبق قرائن موجوده بصفات اهل فتوت متصف بودند، چون شغل و پيشه معيني نداشتند و كارشان شركت در جنگهاي بين اين سردار و آن امير بود، در موقع صلح و آرامش بزورگوئي و ربودن اموال مردم ميپرداختند.

در موقع جنگ سازماني داشتند كه تحت قواعد آن مبارزه ميكردند. اينان برهنه بجنگ ميرفتند و فقط لنگي بر كمر و كلاهي از پوست درخت خرما بسر مينهادند و از فرار عار داشتند و در جنگ بر يكديگر سبقت ميگرفتند و يك تنه با ده تن ميجنگيدند.

شطاران نيز عملشان مانند عياران بود و برهنه شده پيش‌بندي چرمين مي‌آويختند و گردن‌بندي از انواع مهره‌ها و صدفهاي رنگارنگ بگردن خود مي‌بستند. دوام طبقه شطاران در ممالك اسلامي زيادتر از عياران بود و حتي در كشور اندلس هم شطار پيدا شد و مدتها دوام كرد[ii].

جرجي زيدان در بحث مربوط به طبقات عامه در كتاب تمدن اسلام راجع به اين گروه مينويسد: «دسته ديگر از اين چاقوكشان بنام شطار مشهور گشتند. اينان لباس مخصوصي به تن ميكردند كه از آنجمله پيش سينه‌اي بود كه آنرا پيش‌بند شطار ميناميدند. شطار بيش از عيار در ممالك اسلامي دوام آورد و شمارة آنان زيادتر از عياران بود، اتفاقاً شطار در اندلس هم پيدا شد و در آنجا هم مدتي باقي ماند. حكايت‌ها و لطيفه‌ها و داستانهاي فراواني از شطاران نقل ميكنند كه از هر جهت خنده‌آور است و چندين كتاب ميشود (به جلد يازدهم تاريخ كامل ابن‌الاثير مراجعه شود)

تصويري از يك شاطر زمان شاه صفي

 شطاران در هر كشور بنام مخصوصي معروف شدند. در عراق آنانرا شطار ميگفتند، در خراسان سربداران نام داشتند، درممالك مغرب اسلامي (افريقا و اندلس) آنها را صقوره ميخواندند و ابن‌بطوطه جهانگير نامي اسلامي در قرن هشتم هجري آنان را ديده و شرحي از رفتار آنان را در سفرنامه خود آورده است، از آنجمله مينويسد:

«سربداران در اطراف سبزوار قيام كرده، شهر بيهق كرسي‌نشين آن نواحي را متصرف شدند و از خود سلطاني (فرمانداري) تعيين كردند و ولگردان و راهزنان را دور خود جمع آوردند مخصوصاً غلامان را جزة جمعيت خويش كشاندند. آنان هم از خدمت اربابها ميگريختند و پيش شطاران ميآمدند و سلطان شطاران پول و اسب و همه نوع لوازم غارتگري بآنها مي‌بخشيد و هر يك از غلامان كه لياقتي بروز ميداد، بمقام امارت ميرسيد.»

شطاران غارتگران و راهزني را گناه نميدانستند و آنرا نوعي زرنگي ميشمردند و معتقد بودند كه چون بازرگانان و توانگران زكوه نميدهند، لذا غارت اموال آنها حلال ميباشد و همين كه يكي از آنان پير ميشد و از كار ميافتاد دولت او را براي كشف دزديها استخدام ميكرد و عده زيادي از آنان در خدمت دولت عباسي بودند و آنانرا توبه‌كار (توابون) ميخواندند. غالباً توبه‌كاران با دزدان شريك ميشدند و عمليات آنانرا مخفي ميداشتند»[i].

برخي ديگر از نويسندگان و مورخان نيز از اين دسته با نام دزد و راه‌بر ياد نموده‌اند. ابن خلكان در خصوص شاطري مينويسد: «كان فضيل‌بن عياض في‌اول امره شاطراً يقطع‌الطريق بين ابيورد و سرخس»[ii].

آنچه مسلم است شاطري مانند عياري جلوه ديگري از پهلواني و دلاوري در ايران بوده است، و با معاني داهي و محيل در فرهنگهاي غربي مغايرت داشته است.

در گذشته‌هاي دور، رابطه افراد آدمي بويژه در مواقع فوق‌العاده و هنگام جنگ و موقعيت‌هاي خاص حمله و دفاع و لشكركشي و ارتباط سپاهيان در مواضع مختلف و شهرها اهميت خطيري داشته و شاطران بعد از عياران نقشهاي پراهميتي در آن لحظات بحراني بعهده داشته‌اند.

فرستادن قاصدي پياده و تيزپا بمأموريت، و نسبت به سواري كه از هر راهي نميتوانست برود و به آساني از عهده اختفاي خود برنميآمد، خطر كمتري دربر داشت. شاطران از ميان كساني انتخاب ميشدند كه در عين قدرت دوندگي، نيروي بدني كافي براي مقابله با دستبرد دشمن و دفع آنها داشتند.

فرستادن نامه‌ها و پيغامهاي سري نظامي از شهري بشهر ديگر يا از ناحيه‌اي به ناحيه‌اي بوسيله شاطران انجام ميگرفت و آنها پيغام يا نقشه را در حال دويدن بمقصد ميرساندند.

تندي و كندي حركت آنان بميزان فوريت و اهميت نامه بستگي داشت. در قديم‌الايام تند دويدن كاري بود بس خطير، از اينرو احتياج به آموزش و پرورش در اين فن آنانرا كه باين حرفه ميگرائيدند واميداشت كه زير دست استادان شاطري كارآموزي كنند.

شاطران گاه در انجام مأموريت خود آنچنان سريع ميرفتند كه از سواران پيشي ميگرفتند. شاطري بعد از اسلام بيش از هزار سال همراه آيين و فرهنگ پهلواني ايران در كشور ما متداول بوده است. شاطري با خصوصيات ديگري از قديم‌ترين دوران تاريخ عهد باستان وجود داشته و وظايف خاص حرفة خود را عهده‌دار بوده است[iii].

چنين بنظر ميرسد كه فن شاطري ابتدا در زورخانه‌ها بصورت ورزش و تمرين كه همان شلنگ‌اندازي باشد شروع و بعد از قوت گرفتن پاها در خارج از زورخانه بصورت پيشه و شغلي كه آن را شاطري ميگفته‌اند درميآمده و در آن ايام بهترين وسيله سريع‌السير براي نامه‌رساني و گرفتن و دادن اخبار بوده است[iv].

حرفه شاطري به سبب اهميت برقراري ارتباطات ميان بعد مسافات چه در زمان صلح و يا در هنگام جنگ ارزش و اهميت فوق‌العاده داشته است.

آداب و آيين شاطران هم، بعد از اسلام بر همان شيوة عياران و پهلوانان كشتي‌گير بوده است. تقوي، طهارت، صداقت، امانت و ديگر خصال پهلواني را به پيروي از مكتب فتوت[v] در كسوت خود مرعي داشته‌اند.

در برخي از منابع، شاطران و عياران را طبقه واحدي درنظر گرفته‌اند و از فتوت و جوانمردي آنان سخن بسيار گفته‌اند. در ادبيات فارسي هم صفت جوانمردي كه از خصال بسيار نيكوي شاطران و عياران بوده مورد ستايش گويندگان قرار گرفته است:

جوانمردي از خوي پيغمبر است

جوانمردي از كارها بهتر است

            (عنصري)

 

 

            همه  نيكوئي  اندر  انديشه  كن

جوانمردي و راستي پيشه كن

            (فردوسي)

 

 

گويندگان و نويسندگان صوفي‌مشرب نيز گاه به همين شيوه جوانمردي را مي‌ستايند:

دو گيتي بود بر جوانمرد راست

جوانمردباشي‌دوگيتي توراست

تصويري از يك شاطر دوران شاه سلطان حسين صفوي

دوازده شاطر در پيشاپيش شاه سليمان صفوي و وزير او شيخعليخان زنگنه در مراسم شترقرباني در باغ هزارجريب اصفهان در حال حركت هستند. ميل شاطردواني نيز در عكس ديده ميشود. تصوير از كتاب «در دربار شاهنشاه ايران» اثر انگلبرت كمپفر

 

كرم پيشه شاه مردان علي است[i]

جوانمرداگرراست‌خواهي‌ولي‌است

            (سعدي)

 

 

شاطران و عياران بيش از هر دوره تسلط اعراب بر ايران مشترك‌المسلك و متحدالامال بودند، چون شاطران هم در آن زمان به عياري گرائيدند و در جنگهاي موضعي و شورشهاي ضد اعراب با يكديگر همداستان ميشدند، به‌خصوص در بغداد در دوران ضعف حكومت عباسي دولتي در دولت بوجود آوردند و از داخل به سستي بيشتر اركان خلفاي عباسي بنفع ايران كمك كردند.

علت آنكه از شاطران در داستانهاي عاميانه و يا در تواريخ پيش از صفويه، نسبت به عياران كمتر سخن رفته، براي آن بوده است كه ايشان در مواقع عادي كه مملكت داراي ثبات سياسي و اجتماعي بوده، در سازمانهاي منظم و تشكيلات دولت خدمت ميكرده‌اند و اوضاعي وجود نداشته كه از خود قدرتي نشان بدهند، ولي در مواقع تسلط بيگانگان بر جرگه عياران در مدت نه سال در بغداد از نشانه‌هاي عدم لزوم حرفه شاطري به طور معمولي در زمانهاي غيرعادي ميباشد[ii].

 

شاطري در دورة صفويه

از تواريخ و منابع چنين برميآيد كه از زمان صفويه تربيت شاطر و شاطرپيشگي اهميت فراوان داشته است. داوطلبان اين حرفه پس از احراز شرايط لازم كه عبارت بود از داشتن سلامت كامل و قدرت بدني و چالاكي و ايمان به مذهب شيعه اثني‌عشري و داشتن معرف معتبر در اين حرفه پذيرفته ميشدند. پادشاهان صفوي معمولاً از ميان گروهي باايمان، افرادي را انتخاب كرده و به كشورهاي مجاور ميفرستادند كه در داخل كشور آنان شورش و آشوبهائي برپا كنند و حكومت آنان را متزلزل سازند. اينان شايد همان عياران يا شاطراني باشند كه شرح جانبازيهاي آنان در كتب افسانه‌اي مانند حسين كرد شبستري[iii] برشته تحرير درآمده است. تنها رواج آيين پهلواني و آموختن آداب و فنون جنگ و ورزشهاي سخت و تعميم مذهب شيعه بود كه ميتوانست مرداني جنگاور و نيرومند، با اعتقادات مذهبي شيعه اثني‌عشري بوجود آورد و وحدت ملي را در مقابل مهاجمين ازبك و عثماني اهل تسنن پايدار كند.

داوطلبان شاطري در دورة نسبتاً طولاني كارآموزي را شروع ميكردند. طي اين دوره‌ها رياضت، دوندگي و فنون خستگي‌ناپذير و تحمل گرسنگي و تشنگي براي بالا رفتن قدرت مقاومت بدن در برابر پيش‌آمدهاي سخت تعليم داده ميشد.

كسانيكه در شاطري بمقام استادي نائل ميشدند، جمعي از اهالي فن بر استادي آنها محضر (صورت مجلس) مينوشته‌اند. يكي از آنها مربوط به شاطر علي نامي است كه در سال 995 ه‍. ق. در زمان شاه طهماسب در شيراز امتحان داده و ملا روح‌الله نامي در باب منشورنامه شاطر علي كه از شاطر مسجد بردي گرو برده بود، مسوده‌اي نوشته‌و در آن آمده است كه «… چاكر علي شاطر علي باداء دعاي بقاي عمر و دولت نواب كامياب شاه عالم پناه (شاه طهماسب) كه ذهن دونده چون بسر كوچه دعا و ثنايش دويده… روز سه‌شنبه 27 شعبان‌المعظم سنه خمس و تسعين و تسمعائه… اين خاكسار در حضور شاطران باد رفتار خصوصاً‌ شاطر مسجدي و خصمان (رقيبان) رفعت شعار روي سرخي بخورشيد جلادت مدار نموده براه قول فسا بدوندگي درآمده پنج تير كه آمد و شد آن سي فرسخ باشد چنان آورده كه بانگ خفتن بخاكبوسي آستانه ملك آستانه امامزاده بحق و كاشف مشكلات معلق سيد امير احمد موسي‌الرضا (مقصود صحن شاه چراغ است) سرافراز گشته هيجده نوبت پيرامون حوض آن كه از حوض كوثر نمونه‌ايست دويده تا مؤذن از بانگ خفتن فارغ گرديد. بمقتضاي ولا تكتموالشهاده درين صحيفه بارقام شريفه شهادت خود را باز نمايند تا در ميدان روزگار بدان مستند گردم و سعي وجهدم از معارضان با انصاف ضايع نشود والله لايضيع اجرالمحسنين والسلام»[iv].

از مطالعه منابع صفويه روشن ميشود كه وظيفه شاطر در اوايل عصر صفوي رساندن اوامر و اخبار از پادشاه به لشكريان، يا از سرداري به سردار ديگر و يا در مجموع حامل و ناقل پيام‌ها بوده است كه با زيركي خاص وظايف خود را انجام ميداده‌ است. مؤلف عالم‌آراي صفوي در ذكر وقايع مربوط به جنگ قراخان استاجلو كه با چهار هزار قزلباش، حسن پاشاي عثماني را با ده هزار سپاه شكست ميدهد، مطالبي را برشته تحرير درآورده كه وظيفه شاطر در آن كاملاً روشن است. «… از استماع اين، آه از جان بگم (خواهر شاه اسماعيل) برآمد و شاطري داشت و از جماعت قزلباش بود فرمود كه برو و خود را به جماعت قزلباش برسان و بگو… شاطر از قلعه بيرون آمده راه تبريز پيش گرفته بدر رفت، چون دو منزل راه طي نمود به قراخان برخورد. پيش رفت و برپاي خان افتاد و شروع كرد به دعا و ثنا.

خان احوال پرسيد كه تو كيستي و از كجا مي‌آئي؟ شاطر احوالات عرض كرده، آه از نهاد خان برآمد و بر جانب نجف اشرف سجده كرد و بعد از آن بطرف تبريز به شاه عالم پناه. و شاطر را گفت كه: الحال تو برگرد و برو خود را به قلعه انداز و در وقت فرصت در قلعه را بروي من بگشا و او را پس فرستاد و شاطر برگرديد و داخل شد و رفت به خدمت بيگم و گفت مژده باد شما را كه امشب خان داخل قلعه خواهد شد و…»[v].

 

شاطران در آثار سياحان

سياحان و سفيراني كه در دوره صفويه بايران آمده‌اند، اغلب اطلاعات با ارزشي را از شاطر و شاطردواني در آثار خود شرح داده‌اند. تاورنيه سياح فرانسوي كه شش بار از راههاي مختلف بايران مسافرت كرده، در توصيف شهر اصفهان و نحوة عبور مردم در كوچه‌ها و خيابانها به شاطران نيز اشاره كرده مينويسد: «…كسانيكه بضاعتي دارند، سوار بر اسب شده، يك يا دو نفر نوكر پياده كه آنها را شاطر مينامند جلو اسب ميدوند كه راه را باز نمايند. اين شاطرها در ميان خود معلم دارند و مشق پردويدن ميكنند. شاه و بزرگان دربار شاطرهاي متعدد دارند و ايرانيها داشتن شاطر را علامت شأن و شرافت ميدانند. هركس باشأن‌تر است بايد شاطر بيشتر داشته باشد. اين شاطرها از پدر به پسر پشت در پشت خدمت كنند. از سن شش هفت سالگي شروع مينمايند به مشق تند رفتن و دويدن. سال اول تا يك ليو مسافت را به يك نفس ميدوند و يك قسم يورتمه ميروند، همينطور هر سال بر طول مسافت مي‌افزايند. در سن هيجده‌سالگي يك كوله بار آرد با يك ساج نان‌پزي و يك كوزه كوچك آب به پشتشان مي‌بندند و با آن كوله بار آنها را مي‌دوانند، زيرا اغلب كه آنها را به مسافرت مأمور ميكنند، از راه معمولي كاروان و شارع عام نميروند و از وسط صحراها راه را ميان‌بر و نزديك ميكنند و در آن بيراهه آب و آذوقه خود را به پشت خويش حمل نمايند. شاه و بزرگان هيچ شاطري ندارند كه بدرجه استادي نرسيده باشند و اين فقره بايد تشريفاتي بعمل بيايد و آن صورت نميگيرد مگر بعد از يك دويدن فوق‌العاده كه بمنزله شاهكار شاطرها محسوب ميشود.

اگر آقاي آن شاطر كه ميخواهد بمقام استادي برسد و داراي اين خطاب بشود يكي از بزرگان باشد، تمام دوستان خود را دعوت ميكند و در ميدان تختي ميزنند و در روي آن شيريني و مأكولات مي‌چينند و زنهاي مغنيه و رقاص با خواندن و رقصيدن اسباب تفريح خاطر حاضرين را فراهم ميآورند و هر يك از مدعوين بايد چيزي بياورد كه بعد از امتحان و دويدن به شاطر بدهند. يكي قبا ميدهد، يكي كمربند مي‌بخشد و از اين هداياي مختلف شاطر بهمكاران خود هم سهمي ميدهد. پس از آن شاطر عريان شده، يك زير شلواري نازك مي‌پوشد، اما بطوريكه رانهاي او برهنه و نمايان است پاها را با يك قسم روغن چرب ميكند و كمربندي مي‌بندد كه سه زنگوله در جلو روي شكم آويزان است و از اول طلوع آفتاب تا غروب دوازده مرتبه بايد از علي‌قاپو (عالي‌قاپو) تا دامنه كوهي كه در يك ليو و نيم[vi] دور از شهر واقع است بدود و در اين مدت قليل مسافت سي و شش ليوي معمولي ما را طي مينمايد و اين مسافت بيشتر از پاريس تا ارلئان ميشود و در اثنائيكه آن شاطر مي‌دود ميدان و تمام آن خط راهيكه بايد او طي نمايد، خالي از مردم است، فقط سيصد چهارصد نفر سوار با او ميروند و برميگردند كه ببينند او تقلب نكند و تا آن سنگي كه حدود انتهاي حركت اوست برود و همينكه هر مرتبه نزديك شهر ميرسد، سوارها از جلو آمده مراجعت او را خبر ميدهند، هر دفعه كه بآن سنگ ميرسد چند نفري در آنجا هستند يك تير به او ميدهند كه به علي‌قاپي بياورد و هر دفعه كه بعلي‌قاپي ميرسد طبل و كرنا مراجعت او را اعلان مينمايد و زنهاي آوازه‌خوان جلو آمده صورتش را مي‌بوسند و نوازشش ميكنند و در تمام اين مدت چيزي نميخورد زيرا كه او را از دويدن مانع ميشود، فقط گاهگاهي شربتي مي‌نوشند. وقت غروب كه از دوره دوازدهم مراجعت كرد بواسطه عدد تيرهائيكه آورده است، دوره‌ها را مي‌شمارند. شاطرهاي شاه كه همه استاد هستند و بر ديگر شاطران رياست و تقدم دارند، به استادي او تصديق مينمايند و او در حوزه اساتيد پذيرفته ميشود. حكام ايالت هم در مراكز حكومت خود شاطردواني ميكنند و مثل اصفهان انعامهائي به شاطر ميدهند كه گاهي بقدري زياد ميشود كه بهمكاران خود نيز قسمت ميكنند[vii].

انگلبرت كمپفر Engelbert Kaempfer سياح مشهور آلماني كه در زمان سلطنت شاه سليمان به ايران آمده و در اصفهان بوده است، مشاهدات خود را بصورت سفرنامه‌اي تحت عنوان «در دربار شاهنشاه ايران» بطبع رسانيده است. وي در توصيف مقر ييلاقي تخت سليمان واقع در باغ هزار جريب به برج يا ميل، شاطردواني در اين محل اشاره كرده و مسابقات شاطردواني را با متخصر تفاوتي با نوشته‌هاي تاورنيه چنين شرح ميدهد «… كمي آنطرف‌تر برج ديگري ديده ميشود كه در حدود يك ساعت راه (يك فرسنگ كه معادل است با شش كيلومتر) از حوزه دربار فاصله دارد. به اين برج «ميل شاطردواني» ميگويند. اصل مطلب از اين قرار است: اگر كسي تقاضا كند كه جزو شاطران شاه پذيرفته شود، بايد از عهده امتحاني برآيد و آن چنين است كه وي بايد فاصله بين ميدان شاه تا ميل شاطردواني را دوازده‌بار طي كند و براي اثبات درست از عهده امتحان برآمده است هر بار نيزه‌اي با خود برميدارد و آنرا در مقصد ميگذارد و باز از مقصد نيزه ديگري با خود برميگرداند. يك چنين واقعه ورزشي در حضور درباريان و اهل شهر كه به شوق آمده‌اند انجام ميگيرد. اصفهاني‌ها در دو طرف مسير دونده مي‌ايستند و با نواختن موسيقي و فريادهاي هلهله دونده را تشويق ميكنند. دونده هيچ حق ندارد كه در اثناي راه استراحت كند، ادرار كند يا چيزي بياشامد. هرگاه وي در فاصله بين طلوع و غروب آفتاب مسافت مقرر را دوازده بار طي كرد (كه مسافتي در حدود 72 كيلومتر ميشود) ديگر وي در مسلك شاطران شاه درآمده و مزد خوبي از دربار ميگيرد[viii].

از نوشته‌هاي كمپفر برميآيد كه هميشه در مراسم و جشنها دوازده شاطر سوار مزين به جواهر با رانهاي برهنه و شنلي سبك پادشاه را احاطه ميكردند. بنظر ميرسد حتي در گردش و شكار هم شاطران همراه پادشاه بودند. كمپفر از مسافرت شاه سليمان صفوي به مازندران براي تفريح و شكار سخن گفته و مينويسد: زمانيكه شاه ظاهر شد، دوازده شاطر، دونفر دونفر، كه نيمي از آنها پيشاپيش و نيم ديگر در پهلوي وي حركت ميكنند در كنار او بودند[ix].

شواليه شاردن جهانگرد و فيلسوف فرانسوي كه طي دو سفر طولاني در ايام صفويه بسياحت و گشت و گذار و تحقيق و تجسس در ايران پرداخته، در فصلي از سياحتنامه خود آنچه را كه از شاطري و شاطردواني در ايران ديده است بدقت بيان ميكند. مشاهدات وي از لحاظ قرب و منزلت شاطري و اهميت ورزش چالاكي و ورزيدگي در حركات و قدرت بدني شاغلين آن حرفه در خور مطالعه و دقت و توجه بسيار است.

شاردن شاطر را بمعناي «نوكر پياده شاهنشاه» تعريف كرده و در خصوص نحوة انتخاب آنان مينويسد: شاطر بايستي مابين صبح كاذب و صبح صادق بسوي ستوني كه در فاصله يك فرسنگ و نيم فرانسوي از مدخل دربار (عالي‌قاپو) واقع است بدود و دوازده تير را از آنجا پي‌درپي با خود بياورد. فقط پس از انجام اين آزمايش پادو (شاطر) شاهنشاه ميشود.

شاردن در كتاب خود از برگزاري جشن شاطري در حضور شاه سليمان صفوي مطالب شگفتي‌آور و جالبي را بيان كرده مينويسد: «هنگام جلوس شاه سليمان بتخت همه چيز را بنحو احسن براي وي نمايش ميدادند و چون داستانهاي بسياري از جشن «شاطر» برايش سرودند، شاهنشاه فرمان داد كه آنرا نيز باشكوه و جلال تمام برگزار كنند و اين در روز بيست و ششم ماه مه سال هزار و ششصد و شصت و هشت ميلادي بود كه از طرف اخترشناسان براي انجام جشن مزبور اسعد ايام تشخيص داده شده بود. تفنگچي‌باشي كه در آن ايام هنوز مقرب حضور همايوني بود، شاطر را پيش از نمايش بخدمت شاه سليمان هدايت كرد و شاهنشاه نيز وعده فرمود در صورتيكه مشاراليه مراحل دو خود را با موفقيت بپايان برساند، او را بشاطري برخواهد گزيد، ضمناً يكدست خلعت يعني پوشاك كامل بوي عطا خواهد فرمود و اجازه داد كه از ساعت چهار صبح دو را آغاز كند… وفي‌الفور فرمان دادند كه مغازه‌ها را با فرش و قالي آرايش دهند و دكاكين را آذين بندند و طول راه كوچه‌ها را آبپاشي كنند. اين ترتيب بدلخواه انجام يافت و علي‌الصباح همه‌جا و همه چيز مزين و آراسته و مرتب بود. ميدان شاه اصفهان خلوت و تميز و مانند تالار بال بود. در جلو عالي‌قاپو چادري افراشته بودند كه بدرازاي هشتاد و پهناي سي‌پا و به بلندي متناسب با اين عرض و طول بود و بر روي ستونهاي زرين قرار داشت و اطراف آن مضرس و باز و بطرف عالي‌قاپو (دربار) و بسوي ميدان كه شاطر از آنجا ميآمد گشوده شده بود.

شاردن بطرز باشكوهي از آرايش و آذين ميدان و خرگاه همايوني ياد ميكند و اضافه مينمايد: كوي و برزنهائي كه در خط سير شاطر قرار داشت نيز بشكل شگفت‌انگيزي آراسته شده بود و دكاكين را با منسوجات گرانبها (فرش و قاليچه) آرايش داده بودند و بعضي از مغازه‌ها را همچون تالار تسليحات، با اسلحه آراسته بودند و شعارهائي هم به آنها افزوده بودند. هر كوچه‌اي را لحظه‌اي پيش از عبور شاطر، آبپاشي كرده با گل آذين بسته بودند. حومه پايتخت با درفشهائي آرايش يافته بود و خارج شهر تا برج تير نيز بهمين منوال مزين گشته بود. فوجي از هنديان كه تعدادشان دو يا سه هزار نفر ميشد، در يك قسمت از ميدان استقرار يافته بودند. طبقه ارامنه بهمين شماره در يك قسمت ديگر. آتش‌پرستان در بخشي، يهوديان در بخش ديگر. همه عالم مطابق ميل شاهنشاه (شاه سليمان) و براي خوش‌آمد خاطر سلطان بحد امكان در نهايت نفاست آراسته شده بود. در مقابل در منازل اغلب رجال بزرگ كشور كه در مسير «شاطر» واقع شده بود، ميزهاي مستور از مجمرها و گلاب و سيني‌هاي شيريني و تنقلات مشاهده ميگرديد، في‌الجمله در تمام خط سير شاطر، آلات موسيقي، طبل پايه‌دار، شيپور و شاهناي ديده ميشد كه متصديان مربوطه دسته بدسته بمحض مشاهده شاطر آنها را بصدا در ميآوردند.»

شاردن راجع به وضع و هيأت شاطران مينويسد: «پوشاك شاطر عبارت بود از پيراهن و يك تنكه صاف و ساده و تا اندازه‌اي نازك از كرباس كه لنبرهايش را مستور ميساخت. پارچه سپيد چندلائي (شال سفيدي) محكم در روي سينه و پهلوهايش بسته بود و در ميان ساقهاي پا هم يك پارچه سفيد ديگر داشت. پاپوش شاطر زيره نداشت و پايش برهنه بود و في‌الجمله كلاه بي‌لبه‌اي بر سر داشت كه تا گوشش فرود آمده بود، روي كلاه شاطر و بر گردن و بازو و بدن وي تعويذ و طلسمي مشاهده ميفرمائيد.

شاطر مي‌دود و عده زيادي مدام همراه وي هستند و بالغ بر بيست تا سي نفر كه بعضيشان از اعيان و اشراف بزرگ‌اند، جلوتر از او اسب مي‌تازند. گروه چاپار سلطنتي براي مراقبت شاطر او را در سراسر مسير حركتش دنبال ميكنند تا صحت عمل او را هنگام بازگشت گواهي دهند و آنان مدام بر صورت و بازوان و ران و ساق پاي شاطر گلاب مي‌پاشند تا طراوت پيدا كند و از عقب و طرفين لاينقطع وي را باد مي‌زنند.

زمين و زمان به تحسين شاطر زبان مي‌گشايند و هزاران نذر و نياز نثار راهش ميكنند. نداي خدايا، خداوندا و يا امام يا پيغمبر بآسمان بلند ميشود. اعيان و اشراف عاليمقامي كه طي راه با وي مصادف ميگردند به او ثروت و نعمت و افتخار و شرف وعده ميكنند و بدين طريق بر سرعت، شجاعت و قوت وي مي‌افزايند، مسلم است كه اين احساسات و تظاهرات مطبوع و زيبا شاطر را مسحور و مجذوب و بر جرأت و جلادت وي ميافزايد.

هنگاميكه شاطر ابتدا از جلو كاخ بحركت آغاز ميكند با جهش و پرش راه مي‌پيمايد و بازوان خويش را بمانند شمشيربازان حركت ميدهد و ادا و اطوار درميآورد. شاردن در مشاهدات خود مينويسد شاطر شش راه‌پيمائي اوليه را طي شش ساعت بپايان رسانيد و براي بقيه اندكي بيشتر وقت صرف شد.

بزرگان مملكت نيز در نمايش شاطر شركت ميكنند. بنا بنوشته شاردن شيخعليخان زنگنه وزير شاه سليمان كه در حضور شاه بسيار مقرب بود، با اينكه شصت سال از عمرش ميگذشت پنج‌بار با شاطر بحركت پرداخت و پنج دفعه اسب خويش را عوض كرد. نخست‌وزير، پيرمردي كه تقريباً معمر بود سه دوره مسير مزبور را پيمود. ناظر با وزير دربار كه شخصيتي اندكي نزديك به همين سن و سال ميباشد فقط دو بار بحركت پرداخت. شاهنشاه فرمان داده بود و از ده نفر از مهمترين شخصيت‌هاي دربار هر كدام بنوبه يك دور شاطر را سواره مشايعت كنند، لذا آنروز تمام ايشان يكي پس از ديگري وظيفه خويش را انجام دادند.

شاردن در هفتمين دوره راه‌پيمائي شاطر را تعقيب ميكند، در حاليكه حركت شاطر در اين موقع در نتيجه گرماي آفتاب بكندي گرائيده بود و با اينهمه مينويسد: ناگزير بودم كه مركوب خويش را چهارنعله برانم. هنگام ورود شاطر بميدان شاه نداهاي تحسين و تعجب آسمان را ميشكافت، آلات موسيقي، مخصوصاً طبلهاي پايه‌دار بزرگي معركه عظيمي براه انداخته بود، عظمت صداي اين طبلها بگوش من مطلقاً عديم‌النظير بود و از فاصلة سه فرسنگي نواي آن برايم ميرسيد، در دوره ششم حركت شاطر شاه سليمان بمدخل چادر تشريف آورد تا رسيدن وي را مشاهده كند و تشجيعش بفرمايد. در دوره هفتم سي دستگاه سيني زرين‌ناب و سنگين، مشحون از خوراكهاي خوب براي پذيرائي از شاطرها بچادر آوردند، سه ساعت بعدازظهر شاهنشاه مقابل يكي از پنجره‌هاي بزرگ عالي‌قاپو كه مشرف به ميدان بود تشريف آوردند. در اين هنگام گروه‌هاي مختلف نمايش‌دهندگان در چهارگوشه ميدان كار خود را آغاز كردند. نوازندگان و رقاصان بنوازش و رقص پرداختند. جانوران درنده، بجنگ يكديگر رها شدند و شعبده‌بازان بعمليات و بندبازان به بندبازي و شميشربازان به شمشيربازي مشغول گشتند. شگفت‌انگيزترين صحنه‌هاي جهان در اين ميدان به وجود آمده بودند.

نمايشهاي ورزشي و بازي با هم اختلاط يافته بود، چنانكه انسان نميدانست بكداميك تماشا كند. براي اختتام جشن شاهنشاه در ساعت پنج (غروب) سوار اسب ميشود و بطرف شاطر مي‌رود و در دروازه حوالي شهر با وي تلاقي ميكند. هنگاميكه شاطر آمدن شاه را در مييابد كودكي را از دكاني برميدارد و بر دوش خويش ميگذارد تا بدينطريق نشان دهد كه خسته نمي‌باشد و با اين هنرنمائي نداهاي تحسين و تعجب شادي و مسرت به آسمان بلند ميشود. شاهنشاه در حين حركت خطاب به شاطر با صداي بلند دستور فرمود كه برايش خلعت دهند كه عبارتست از يكدست پوشاك كامل شاهانه از دستار تا پاي افزار و پانصد تومان و او را سرشاطران (شاطرباشي) يعني پادوان درباري گردانند كه از لحاظ درآمد يكي از شغلهاي مهم است. تمام بزرگان مملكت نيز برايش تحف و هدايائي عطا كردند، با اينهمه ميگفتند كه شاطر مزبور خوب نمي‌دود چون دوازده تير را نتوانسته بود در مدت ده ساعت با خود بياورد بلكه نزديك به چهارده ساعت طول كشيده بود، حكايت ميكنند كه در عهد شاه صفي شاطري در ظرف دوازده ساعت اين هنر را از خود نشان داده بود.

شاردن حكايت جالبي را در كتاب خود از فن شاطري بيان ميكند و در اينمورد مينويسد: «بخاطر دارم كه در دورة طفوليت پادشاه فرانسه لوئي چهاردهم يكنفر ايراني به پاريس آمد كه شاهنشاه ايران وي را در معيت يك بازرگان فرانسوي مقيم اصفهان به اروپا فرستاده بود تا بفروش ابريشم و خريد كالاي شايان توجه اروپائي بپردازد. همه چيز و همه جا را به اين ايراني كه يك كلمه فرانسه نميدانست نشان ميدادند از جمله او را ببالتي دعوت نمودند كه پادشاه فرانسه نيز در آنجا رقص ميكرد و هنگاميكه اعليحضرت همايوني به رقص پرداخت، معزي‌اليه را به ايراني نشان دادند و سئوال كردند كه آيا سلطان خوب ميرقصد؟ مشاراليه در پاسخ اظهار داشت: «بناميزد شاطر ماهري است»[x].

 

مسابقه بين شاطران

در بعضي از منابع آمده است كه يك مسابقه دو نامحدود هم بين شاطران معمول بود. در اين وقت آنان با گيوه‌هاي سبك و مچ‌پيچ تا زير زانو و قباي بلند دورچين‌دار و كلاهي بلند و صوفيانه و كمربندي سخت به كمر آمادة آزمايش ميشدند. همچنين كولباري نان بر دوش و مشكي كوچك آب به كمر حمايل ميكردند و بعد هم منتظر فرمان حركت (دو و مقاومت) در يكسر جاده مي‌ايستادند، و در حاليكه هر كدام تير كوتاه سفيدي به دست داشتند تا در طول آن جاده كه مثلاً در حدود 15 كيلومتر بود شبانه‌روز تا جائي كه توانائي دويدن داشتند بدوند.

در مسابقات نهائي وقتي فرمان حركت داده ميشد، همه شاطرها با تيرهاي سفيدي كه بدست داشتند با هم شروع به دويدن ميكردند. براي هر دونده دو نفر تير ميداد، يكي در مبداء و ديگري در مقصد. پانزده كيلومتر آنسوتر تير سفيد را تحويل گرفته و تير سياه ميدادند و دونده ميبايست تير سياه را به مبداء برساند و هر بار تير سفيد بگيرد و مجدداً برگردد.

در اين مسابقه يا آزمايش دو امتياز قايل ميشدند، يكي براي طول مدت زماني كه در اين مسافت دويده بودند و ديگر براي تعداد دفعاتي كه ميرفتند و برميگشتند كه آن نيز از روي عدد تيرهاي مبادله شده تعيين ميشد.

مدت زماني كه شاطرها در حال دويدن بودند اغلب سه تا چهار روز طول ميكشيد، چنانكه گرسنه يا تشنه ميشدند، ميبايست بدون توقف از انبان نان و خورشتي كه بر دوش و از مشك آبي كه بر كمر بسته بودند سد جوع و رفع عطش كنند.

وقتي شاطران در اين حرفه ممارست نشان ميدادند و به كمال مرتبه نايل ميگشتند، زنگ حيدري[xi] به بازو و دامن و كمرخود مي‌بستند كه اين نشانه چابكي و قدرت عمل آنان بود.

شاطران از ديرترين روزگار غير از انجام امور پيكي، با كاروانها و با مردمي كه ميخواستند از معابر ناامن بگذرند همراه ميشدند و از آنان محافظت ميكردند و در موارد بسيار هم در ركاب بزرگان در عقب و جلو اسب مي‌دويدند تا از آنان در برابر مردمان پشتيباني نمايند[xii].

نگهداري و نگهباني بعضي از قلاع در زمان صفويه به شاطران واگذار ميشد. اسكندر بيك منشي تركمان در ذكر ظهور و عصيان و طغيان «موراو» گرجي بسال 1034 ه‍. ق. از شخصي بنام «شاطر شاهي» نام ميبرد كه كوتوال و حارس قلعه تفليس بود و در خصوص نبرد و دفاع وي از قلعه مينويسد:

«… موراو… بقصد آنكه قلعه تفليس را بدست آورد بدان صوب شتافت و بمراسله و پيغام چرب‌زبانيها و وعده‌هاي جميل سعي بسيار كرد و حيله‌ها برانگيخت كه شاطرشاهي را فريب داده و دست در گردن مقصود حمايل كند، مفيد نيامده تفنگچيان مردانه دامن همت برميان زده در محافظت قلعه ميكوشيدند و…»[xiii].

شاطري در هر دوره لباس و ظاهري خاص داشته و در طي ادوار مختلف دستخوش تغييراتي ميشد. شاطرهاي عهد شاه صفي‌قبائي بلند مي‌پوشيدند و گوشه‌هاي دامن آنرا بعقب برميگردانيدند و محكم به كمر مي‌بستند تا هنگام دويدن مانع سرعت نشود. يقه پيراهن را كه زير قبا مي‌پوشيدند گرد مي‌دوختند و حاشيه دور آنرا با قيطان و يا يراق مي‌آراستند. اين پيراهن آنقدر بلند بود كه تا بالاي زانوها ميرسيد. آنها يك نوع كلاه‌پوستي كه آفتاب‌گرداني بزرگ داشت بسر ميگذاشتند تا هنگام مسافرتهاي طولاني و راه‌پيمائيها صورتشان از تابش آفتاب سوزان در امان باشد و چشمشان در مقابل نور آن خيره نشود و نيز براي زيبائي‌پري به پهلوي كلاه ميزدند كه ضمناً علامت شاطري هم بود.

شلوارشان بسيار تنگ بود و قسمت بالاي آن در زير پيراهن و پاچه‌هاي آن در زير مچ‌پيچ‌هائي كه بدور پاهاي خود مي‌بستند كاملاً پنهان مي‌ماند.

كفش سبك و نرم بپا ميكردند تا آسان و تند بدوند. باطراف كمربند خود تعدادي گوي يا زنگوله گرد مجوف كه از علائم مخصوص شاطرهاي آن زمان بوده مي‌آويختند و عصاي بلند سركجي كه سلاح دفاعي و كمك آنها در راه‌پيمائي و كوهنوردي بود بدست ميگرفتند.

ظاهراً لباس شاطرها در عهد شاه سلطان حسين صفوي نسبت بزمان شاه صفي كمي تغيير يافته است. كلاه پوستي آفتاب‌گردان، به عمامه خوش‌پيچي تبديل شده كه از وسط كلكي آن يك دسته پر رنگين و زيبا بيرون آمده و بعقب سر ريخته شده است همچنين در طرف راست عمامه تك‌پري كه از علامات شاطري است بطور عمود زده شده است.

پيراهن شاطران اين دوره با گذشته فرقي نكرده و همان يقه‌هاي گرد و قيطان‌دوزي شده را دارد. از بالاي شانه‌ها دو رشته گوي يا زنگوله‌هاي مجوف كه به دو منگوله ابريشمي خوش‌رنگ منتهي ميشد، روي دو طرف سينه تاب ميخورد و نيز شالي بكمر مي‌پيچيدند و روي آن كمربند زنگوله‌دار شاطري مي‌بستند.

چند رشته منگوله بلند كه ته آنها بجلو كمربند وصل شده بود، در پيش دامنشان آويزان بود و نيز دو منگوله بزرگ با گويهاي مجوف از طرف راست به پر شالشان مي‌آويختند.

دو بند چرمين بشكل تسمه باريكي، از چپ و راست سينه و پشت ميگذشت و براي نگهداشتن كمربند شاطري به آن متصل ميگشت. شلوار شاطري اين دوره نيز مانند پيش‌تنگ و كوتاه بود كه زنگالي هم بروي پارچه‌هاي آن كشيده و يا مچ‌پيچ مي‌بستند.

كفشها به نيم‌چكمه‌هائي تبديل يافته كه دو ساقه چرمي تودرتو دارند تا ساق و قوزك پاها هنگام راه‌پيمائي طولاني از هر گزندي مصون بماند. عصاي سركج بلند، به چوب بندبند كوتاه و گرزمانندي تبديل يافته كه سر باريكش در دست و سر قطور آن بطرف پائين گرفته ميشد[xiv].

حرفة شاطري در دورة افشاريه و قاجار نيز وجود داشته و پس از پيدا شدن وسايط نقليه و تلگراف و تغيير جوامع شهري از صورت قديم به شرايط جديد، دفتر كهنسال شاطري در ايران بسته شد و امروز جز نامي از آنها باقي نمانده است.

در كشور همسايه امپراطوري عثماني نيز مناصبي تحت عنوان «پيك» و «شاطر» وجود داشته كه وظايف آنان تقريباً بهمديگر شباهت داشته است.

پيك كلمه فارسي است كه در امپراطوري عثماني معمول بوده و پيك‌ها در اين كشور صنف «پستچي‌هاي پياده» را تشكيل ميدادند كه به سرعت مي‌دويدند و فرامين سلطان را به حكام و فرمانروايان محلي ميرساندند.

جملي كارري Genelli Careri كه در سال 1105 ه‍. ق. در زمان سلطنت شاه سليمان صفوي به ايران آمده و در مراسم تاجگذاري شاه سلطان حسين شركت كرده، سفرنامه‌اي از خود بيادگار گذاشته كه در مبحث مناصب و مشاغل دربار ايران به منصب «جلودارباشي» اشاره كرده و مينويسد: جلودارباشي فرمانده نوكران پياده است. چون در اواخر دوران صفويه همه‌جا از شاطران بعنوان نوكران پياده شاهنشاه ياد كرده‌اند پيداست كه جلودارباشي همان منصب شاطرباشي است.

شاطران معروفي را در عهد صفوي سراغ داريم كه با رشادت و شجاعت در برابر سپاه دشمن ايستادگي كردند و دشمنان را وادار به عقب‌نشيني نمودند. لازم است از جمله اين شاطران از شخصي بنام «شاطر عبدالله» نام ببريم. وي از طرفداران امير سلطان (لله شاهزاده طهماسب ميرزا و حاكم خراسان) و از نوكران اميرغياث‌الدين محمد بود كه بفرمان امير سلطان در قصبه چهل دختر ساكن بود و بمحافظت آن طريق اشتغال داشت. در بهار سال 927 هجري كه عبيدالله خان ازبك به دارالسلطنه هرات لشكر كشيد، در باغ زاغان در برابر سپاه ازبك با جلادت ايستادگي كرد و سرانجام عبيدالله خان را به انصراف از تصرف قلعه وادار ساخت. خواندمير در تاريخ حبيب‌السير در اين زمينه مينويسد: «… القصه در آن روز ميان نوكران امير غياث‌الدين محمد و ازبكان جنگي صعب دست داد و از هر طرف چند نفر زخمي گشتند و بالاخره بساط محاربه را بقايمي ريخته لشكر ماوراءالنهر روي باردوي خود آوردند و هرويان بشهر باز آمدند و شاطر عبدالله نيز در آنروز غايت جلادت بظهور رسانيده نگذاشت كه ازبكان از آن درب باغ زاغان كه بطرف مزار پير مجرد است پيش آيند و برين قياس اوزبكان از طرف دروازه عراق بجنگ پيش آمدند، اما بي‌آنكه كاري سازند مراجعت نمودند و عبيدالله خان بعد از آنكه دوازده روز در تضييق تشويش مسلمانان كوشيد و بعضي از خرمنهاي جو را سوخته بسياري از گندمهاي سبز را بچرانيد، دولت ابدپيوند شاهي مدد كرده بر طبق كلام مجعز نظام (وقذف في قلوبهم‌الرعب) خوفي تمام بر ضميرش استيلا يافت و در روز جمعه دوم ماه رجب از يك فرسخي هرات كوچ كرده…. و كوچ بر كوچ متوجه ماوراءالنهر گشت و….»[xv].

تصويري از يك شاطر عثماني - عكس از كتاب دائره‌المعارف تاريخ امپراطوري عثماني

 

[i] - براي اطلاع بيشتر ر.ك به لغت‌نامه دهخدا شماره 72 ص99، ضمناً شاطر نام ديهي است از دهستان قلعه دره‌سي بخش حومه شهرستان ماكو و نيز نام دهي است از دهستان جاپلق، بخش اليگودرز شهرستان بروجرد (فرهنگ جغرافيائي ايران جلد 4 و 6).

[ii] - تاريخ ورزش باستاني ايران، پرتو بيضائي، تهران 1337، ص9.

[iii] - تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان، ترجمة علي جواهر كلام، تهران 1336، ج5 ص60.

[iv] - در تذكره‌الاولياء عطار، در احوال فضيل‌بن عياض چنين آمده است: «… آن مقدم تايبان… آن آفتاب گرم و احسان آن درياي ورع و عرفان، آن از دو كون كرده اعراض، پير وقت فضيل‌بن عياض رحمه‌الله عليه از كبار مشايخ بود و عيار طريقت و ستوده اقران و مرجع قوم… و اول حال او چنان بود كه در ميان بيابان مرو و باورد خيمه زده بود و پلاسي پوشيده و كلاهي پشمين در سر و تسبيح در گردن افكنده و ياران بسيار داشت، همه دزد و راهزن، هر مال پيش او بردندي او قسمت كردي كه مهتر ايشان بود. آنچه خواستي نصيب خود برداشتي و هرگز از جماعت دست نداشتي و هر خدمتكاري را كه خدمت جماعت نكردي او را دور كردي».

همين فضيل وقتي سرگرم راه‌زني بود دل در گرو عشق زني داشت و آن‌چه از دزدي به‌دست ميآورد در دامان وي ميريخت و گاه‌گاه پيش او ميرفت و در هوس وي ميگريست «تا شبي كارواني ميگذشت در ميان كاروان يكي اين آيت را خواند… آيا وقت آن نيامد كه دل خفته شما بيدار گردد؟ چون تيري بود كه بر دل فضل آمد» گفت: «آمد، آمد و نيز از وقت گذشت»، سراسيمه و خجل و بيقرار روي به خرابه‌اي نهاد، جمعي كاروانيان فرود آمده بودند، خواستند كه بروند بعضي گفتند چون رويم كه فضيل بر راه است. فضيل گفت «بشارت باد شما را كه او توبه كرد و از شما ميگريزد چنان كه شما از وي ميگريزيد….» (تذكره‌الاولياء به تصحيح دكتر محمد استعلامي ص90-89).

[v] - ر.ك به كتاب نقش پهلواني و نهضت عياري كاظم كاظميني، تهران 1343، ص184 ببعد.

[vi] - تاريخ ورزش باستاني ايران، ص65.

[vii] - براي كلمه فتوت تعريفي جامع نميتوان يافت. برخي از آن تعاريف عبارتند از جوانمردي، مروت، عبادت رحماني و مخالفت شيطان، ترك تكلف كردن و به عهد ازل وفا كردن و بر جاده دين قويم ثابت قدم بودن، مردانگي، كوچك شمردن خويش و بزرگ داشتن مسلمانان و…

و در روايات آمده است كه امام جعفر صادق عليه‌السلام از شقيق بلخي پرسيد كه فتوت چيست؟ گفت يا امام اگر بدهد شكر كنيم و اگر ندهد صبر كنيم. امام عليه‌السلام فرمود سگان مكه و مدينه نيز همين عادت دارند. شفيق گفت شما بفرمائيد. امام عليه‌السلام فرمود اگر بدهد بذل كنيم و اگر ندهد شكر كنيم. چه نادادن بلاست و بلا از دوست عطاست. بيت:

آرام جانم ياد توست من فارغ از شادي و غم

هرچه از تو آيد خوش بود خواهي بلا خواهي نعم

(فتوت نامه سلطاني، مولانا حسين واعظ كاشفي، باهتمام محمدجعفر محجوب، تهران 1350 ص11).

[viii] - از مقدمه كتاب فتوت‌نامه سلطاني، ص15.

[ix] - ر.ك به كتاب تاريخ و فرهنگ زورخانه، غلامرضا انصافپور، تهران 1353 ص19 ببعد.

[x] - حسين كرد شبستري شرح پهلوانيهاي قهرماني است از آذربايجان و هم روشنگر پاره‌اي از احوال روزگار صفويان. اساس اين داستان بر اختلافهاي بين شيعيان و سنيان در زمان پادشاهي شاه عباس نهاده شده است چون حكومت صفوي نميتواند بمرزهاي تركستان و ازبكستان تسلط يابد گروهي را ميفرستد تا در آنجا آشوب كنند. اين گروه به سركردگي مسيح تكمه‌بند تبريزي كه حسين كرد را بشاگردي قبول ميكند به آهنگ آشوب ميروند و در حد فرمانروائي ازبكها آتشي روشن ميكنند كه دودش چشمة خورشيد را تيره و تار ميكند و با پيروزي به ايران برميگردند. (ر.ك به كتاب حسين كرد شبستري بكوشش علي حضوري تهران 1344).

[xi] - براي اطلاع از متن كامل نامه ر.ك به تاريخ ورزش باستاني ايران، ص68.

[xii] - عالم‌آراي صفوي، بكوشش يدالله شكري، تهران 1350، ص515-514.

[xiii] - ليو Liev مقياس طول در فرانسه معادل چهار كيلومتر ميباشد.

[xiv] -سفرنامه تاورنيه، ترجمه ابوتراب نوري، اصفهان 1336-381.

[xv] - در دربار شاهنشاه ايران، انگلبرت كمپفر، ترجمه كيكاوس جهانداري، تهران 1350 ص218.

[xvi] - همان اثر، صفحه 233 و 239.

[xvii] - براي اطلاع كامل ر.ك به سياحتنامه شاردن، ترجمه محمد عباسي، ج4 ص 208-196.

[xviii] - در داستان مربوط به حسين كرد شبستري نيز آمده است كه وقتي وارد فلان شهر شد لباس رزم پوشيد و زنگهاي حيدري بكمر آويخت و روانه مقصد شد.

ميرمعصوم شاعر كاشي معاصر شاه عباس به زنگ پهلواني اشاره ميكند و ميگويد:

ناقه زنگ پهلواني بسته در محمل‌سراي

                محمل ليلي گرانبارست از اسباب ناز

بتصريح فرهنگهاي مصطلحات زنگ حيدري خاص قلندران بود كه بكمر مي‌آويخته‌اند و بعضي شعرا بدان اشاره كرده‌اند، از جمله سالك قزويني گويد:

درميان قنبرش‌گردون چوزنگ حيدري

                حيدرصفدرعلي‌بن ابيطالب‌كه‌هست

و نيز تقي حلوائي متخلص به ضمير گويد:

عشق زنگ‌حيدري بربازوي فرهادبست

                بيستون‌راچون درخيبربزورتيشه‌كند

(بنقل از كتاب تاريخ ورزش باستاني ايران ص29).

[xix] - تاريخ و فرهنگ زورخانه، ص 24-22.

[xx] - تاريخ عالم‌آراي عباسي، ص1025 و 1026.

[xxi] - نقش پهلواني و نهضت عياري، ص202-198.

[xxii] - رجوع به تاريخ حبيب‌السير، غياث‌الدين همام‌الدين الحسيني (خواندمير)، چاپ خيام، ج4 صفحات 580-581.