مهيار، عباس. "افسانه‌هاي ديارما، توفارقان". دوره 15، ش 176 (خرداد 56): 47-49. 

 

خلاصه : افسانه "قورخاخ 11 ممد" از زبان افراد محلي.

افسانه هاي ديار ما ‹‹ توفارقان››

قورخان ممد

راوي: آقاي صمد حكيمي

95 ساله- بيسواد ‹‹ ولي در حدود دو هزار بيت شعر تركي از بر دارد.››

شغل برزگر – محل تولد صفايش يكي از قراء دور دست توفارقان – محل سكونت صفايش.

گرد آوري شده در توفارقان.

روايت بزبان محلي تركي بوده است.

پيش درآمد

گئجه لرين اوزوني

ئو واشييين توزوني

آغير دي چكمك گرك

يتگين يميش كال اولماز

ناغيلا قرال اولماز

ئيرينه ئيتيرمك گرك

قورخاخ ممد

 

ترجمة پيش درآمد:

درازاي شبها، و گرد و خاك خان و مان؛

طاقت فرساست وي تحمل بايد كرد.

ميوه اي كه بموقع برسد، ديگر كال نمي شود.

قصه ابتدا و انتها ندارد.

ولي بايد حق قصه را ادا كرد.

در زمانهاي بسيار قديم پير زني بود، اين پير زن پسري داشت، اسم پسر ممد (محمد) بود ولي محمد بسكه از پشه و مورچه و موش ميترسيد همه باو قورخان ممد ‹‹ محمد ترسو›› مي گفتند. مادر پير نميدانست از دست قورخان ممد چكار كند. روزي صبح خورشيد تيغ نزده، مادر، ممد را ببهانه اي با خود بيرون از خانه برد و خود برگشت و در را برويش بست. قورخان ممد وقتي متوجه شد كه مادرش رفته بود. كم مانده بود كه از ترس زهره ترك شود. اين سوي و آن سوي دويد، گريه و زاري كرد ومادرش را صدا زد. فايده اي نداشت. دست آخر آمد و در خانه را زد و گفت: اي مادر؛ حالا كه مرا از خانه بيرون كردي؛ ترا بروح پدر قسم ميدهم كه لااقل عصاي پدرم را بمن بدهي. مادر پير، عصاي شوهرش را به او داد و ممد ترسو عصا را برداشت و ناگزير براه افتاد. هر قدمي كه برميداشت دلش هري مي ريخت. انگار زمين و زمان با او دشمن بودند و او مي بايست در برابر آنهمه دشمن خودش را حفظ كند. بهر حال قورخاخ ممد رفت و رفت تا بدامن كوهي رسيد. مي خواست روي سنگي بنشيند و خستگي دركند كه چشمش به لانه اي افتاد كه مورچه ها تند تند مي رفتند و ميآمدند. قورخاخ ممد، خيلي ترسيد. از آنجا گه گفته اند: آدم ترسو چابك دست ميشود. ممد از ترس عصا را بر سر مورچه ها زد و خود افتاد و از هوش رفت. پس از ساعتي بهوش آمد. دورو برش را نگاه كرد. عصاي خود را ديد كه چند مورچة كشته و له شده به نوكش چسبيده بود. قورخاخ ممد مثل اينكه دنيا را به او داده باشند چشمانش از شادي برق زد. برخاست وعصاي خود را برداشت و زير لب گفت: قئخ جاني ايله دون چيرپاخجي ممد.

ترجمه: چهل زنده را بيجان كردي، ممد شكارچي.

بعد بخود جرئت داد و راه افتاد. آنقدر رفت تا به چمن زاري رسيد.

زير درختي دراز كشيد و باستراحت پرداخت. همانطور كه داشت دوروبر خود را ديد مي زد چشمش به چند تا موش افتاد كه تند تند از درخت بادام مي چيدند و روي كولشان مي گذاشتند و نوك دمبشان را بدهان مي گرفتند و راه مي افتادند. دوباره ترس و وحشت سراپاي وجود ممد را فرا گرفت. بدنش خيس عرق شد و بي اختيار عصا را بطرف موشها پرتاب كرد. و باز از هوش رفت. پس از ساعتي بهوش آمد و سر و صورتش را پاك كرد و عصايش را برداشت. ديد موشي را كشته است. از شدت شادي فريادي كشيد و گفت:

ارادا بيراصلان ئولدوردون چيرپاخجي ممد.

ترجمه: درين ميان شيري را كشتي، اي ممد شكارچي.

بعد بدون واهمه براه افتاد. غروب آفتاب به سرچشمه اي رسيد و دست و پاي خود را شست و مثل پهلوان هاي معروف قصه ها، سرچشمه بخواب رفت. پس از مدتي از خواب بيدار شد و ياد قهرماني هاي خود افتاد و گفت: قئخ جاني … آرادايير…

چهل زنده را … درين ميان شيري…

قورخاخ ممد اين شعر را مي خواند و دوباره از اول شروع مي كرد. درين وقت ديوي براي آب بردن به سرچشمه رسيد، ديد جواني زير درخت كنار چشمه خوابيده و با خود حرف مي زند. نزديكتر رفت و بگوش ايستاد ديد جوان مي گويد:

چهل زنده را … درين ميان شيري…

ديو با خود گفت اين جوان كه اينهمه آدم كشته و اين قدر شير نر بي جان كرده لابد همين الان برمي خيزد و مرا هم مي كشد. ديو ظرف آب را هم انداخت و پا بفرار گذاشت. بصداي پاي ديو قورخاخ ممد سرش را از زمين بلند كرد ديد ديو بزرگي فرار مي كند، ممد كه ديد ديو از چيزي ترسيده و پا بفرار گذاشته است نيم خيز شد و باد در گلو انداخت و گفت: آهاي! بايست ببينم. كي هستي و كجا ميروي؟ ديو در حاليكه بدنش از ترس مي لرزيد ايستاد و گفت: آقا پهلوان سلام عرض مي كنم. من ديو سفيدم و براي بردن آب به سرچشمه آمده بودم و ديدم عاليجناب آنجا باستراحت مشغول هستيد من راهم را كج كردم كه مزاحم نشوم. ممد گفت: زياد وراجي نكن. بگو ببينم آب را كجا مي خواستي ببري؟

ديو سفيد گفت: پهلوان باش! خانه ما اين نزديكي هاست و با دوست قديمم – ديو سياه – آنجا زندگي مي كنيم.

قورخاخ ممد گفت: آيا خانه تان بزرگ و مرتب است تا من هم بيايم با شما زندگي كنم؟ ديو سفيد گفت: بد نيست. لياقت شما را ندارد ولي اگر لطف بفرمائيد منت بر سر ما گذاشته ايد ممد شكارچي.

ممد بخانه ديوها رفت و سه تائي مشغول زندگي شدند. و قرار گذاشتند ممد هم در كارهاي خانه بآنها كمك كند. و حتي بنوبت آب بياورد. ممد از زندگي جديدش بسيار راضي بود. ديو سياه غذا و نان تهيه مي كرد و ديو سفيد هم كارهاي خانه را انجام ميداد و ممد هم خودش را با آب بيار و آتش ببر مشغول ميداشت. روزي نوبت آب آوردن به ممد رسيد. قروخاخ ممد كوزه را برداشت و بسر چشمه رفت. و آنقدر دير كرد ديو سياه دنبالش رفت. تا چشم ممد به ديو سياه افتاد او را بباد فحش و ناسزا گرفت و گفت:

اين چه آب گندي است كه شما مي خوريد. بايد آب زلال و صافي پيدا كني و بخانه بياوري. ديو سياه لال شد و از ترس حرفي نزد. ظرفها را گرفت و از آب پر كرد بخانه آورد.ديگر قروخاخ ممد اسباب زحمت ديوها شده بود و مثل آقا بالا سرهاي بيكاره و دستور صادر كن، مي خورد و مي خوابيد و دستور صادر مي كرد آنهم به كه، به ديواهاي بزرگتر از خودش. بالاخره ديوها روزي از دست پهلوان ممد بتنگ آمدند و وقتي خوابيده بود دوتائي رفتند تا سنگ آسياي بزرگي را به خانه بياورند و بروي ممد پهلوان بيندازند تا از شرش آسوده شوند. ممد ترسو كه از قرار و مدار ديوها خبر داشت پس از رفتن ديوها، از جايش بلند شد ومتكاي خود را در ازا بجاي خود روي تشك خوابانيد و لحاف را سرش كشيد و خود در گوشه اي پنها شد.

ساعتي گذشت ديوها هن هن كنان آسيا سنگ بزرگي را به خانه آوردند و روي ممد پهلوان انداختند و بعد رفتند دست و رويشان را بشويند و لاشه ي ممد پهلوان را بخورند. پس از رفتن آنها ممد آهسته آمد كنار سنگ آسيا دراز كشيد و گوشه لحاف را روي خود انداخت و خود را بخواب زد. ديوها پس از شستن دست و رويشان باتاق وارد شدند وبراي احتياط، ممد را صدا كردند. ممد ترسو دروغكي چشمهايش را بهم ماليد و گفت:

چه خبره احمقها! كه اينهمه سر و صدا راه انداخته ايد و نمي گذاريد آدم چشم روي هم بگذراد. و بعد نيم خيز شد وگفت: اين پاره سنگ چيه كه روي من انداخته ايد. ديوها كه ديدند كاري از پيش نبرده اند از ترس سر بصحرا گذاشتند و فرار را برقرار ترجيح دادند. رفتند ورفتند تا به جنگلي رسيدند. كنار چشمه اي نشستند تا نفسي تازه كنند. ديدند روباهي سلانه سلانه بطرف آنها ميآيد. روباه تا ديوها را ديد گفت: باز چه مرگتان شده كه دست از خانه و زندگي تان كشيده ايد و باينجا آمده ايد. ديوها گفتند: ممد پهلوان ما را خانه خراب كرده، زندگي ما را بهم زده است. روباه پرسيد اين ديگر كيست؟ ديوها نام و نشاني ممد پهلوان را دادند. روباه گفتم: شناختم شناختم. او پهلوان نيست. همان ممدي است كه از مورچه و پشه وموش ميترسيد و همه باو قورخاخ ممد مي گفتند. حالا از كي پهلوان شده نميدانم. ياالله بلند شويد برويم ببينيم به چه حقي شما را بي خانمان كرده است.

روباه پيشاپيش دم علم كرده و براه افتاد ديوها بدنبالش ريسه شدند. بخانه رسيدند. ممد ترسو كه پس از رفتن ديوها از ترس پشت بام پنهان شده بود. ديد ديوها با يك روباه وارد خانه شدند. روباه دم بزمين كوبيد و گوشهايش را تيز كرد و داد زد!  

آهاي ممد ترسو كجائي تا پوست از تنت بكنم و مادرت را بعزايت بنشانم. ممد ترسو از پشت بام با صداي نتراشيده و نخراشيده اي جواب داد، آهاي روباه فضول باز داري در كار مردم بيخودي دخالت مي كني؟ كجائي تابيايم و به پوستت كاه بتپانم. اين گفت و عصاي خود را برداشت و پائين آمد و اضافه كرد: اي روباه بي چشم و رو من ديگر ممد ترسو نيستم.

چهل زنده را بيجان كرده ام و شير نر كشته ام. اگر مردي بايست كه آمدم. روباه كه ديد سنبه پر زور است و هوا پس، پا به فرار گذاشت و گفت: آي ممد پهلوان من كه داشتم شوخي ميكردم. عجب آدمي شده اي. هيچ شوخي هم سرت نمي شود. ممد پهلوان گفت: من اهل شوخي نيستم فقط ميخواهم هر سه تايتان را بروز سياه بنشانم. ديوها هم بدنبال روباه فرار كردند و خانه و زندگي را بامان خدا رها كردند. پس از فرار آنها محمد پهلوان، همه ي اسباب و خانه ي ديوها را بار اسب ها و استرها كرد و رو بسوي خانه ي خويش آورد. در زد. مادرش گفت: قورخاخ ممد برگشتي؟ ممد گفت: مادر حرف دهنت را بفهم من ديگر قورخاخ ممد نيستم من ممد پهلوانم. در باز شد و ممد پهلوان با مال و حشم وارد خانه شد به سر زندگي خود برگشت.

پس در آمد: دوز توباسي يئر تيلدي

              ناغيليميز قورتولدي

ترجمه:  توبره نمك پاره شد

          قصه بپايان رسيد.