|
|
||
|
محجوب، محمدجعفر. "روشهاي عياري و نفوذ كار و كردار عياران در شاهنامه". دوره 15، ش 177 و 178 (تير و مرداد 56): 2-13. |
||
|
|
||
|
خلاصه: توضيح مختصري از عياري و آئينآن ـ داستانهايي از شاهنامه كه در آنهانمونهاي از روش كار عياران را نشان ميدهد. |
|
|
روشهاي عياري و نفوذ كار و كردار
عياران در شاهنامه
دكتر محمد جعفر محجوب استاد دانشگاه تهران در اين گفتار و در محضر دانشوراني
كه بدان گوش فرا مي دارند، سخن گفتن از
كيفيت عياري و آيين عياران و جنبه هاي
مختلف كار عياري و حقايق تاريخي مربوط به
اين جماعت و صحنه هاي افسانه اي كه تحت
تأثير دليري ها و فداكاري هاي ايشان صفحات
داستان ها را آكنده و بر دل پذيري و شيريني
آن ها افزوده است نه لازم است و نه مقدور و
نه در حد موضوع مورد بحث. فقط
به طور اجمال و در چند جمله مي توان گفت كه
عياران و جوان مردان گروهي بوده اند با راه
و رسم و آداب و ترتيب و آيين هاي خاص دليري
هاي ايشان در طي تاريخ زبان زد خاص و عام
بوده و صفحات تاريخ از شرح كارهاي ناموران
اين جماعت، قهرماناني مانند يعقوب ليث و
حمزه پسر آذرك خارجي مشحون است. بي
شك در كتاب هاي تاريخ، حتي در منابع قديم و
معتبر و دست اول عربي و فارسي از نوع طبري و
مسعودي و كال ابن اثير و تاريخ سيستان و
مجمل التواريخ و القصص و غير آنها ليكن در
اين مقام تأثير اين حوادث و انعكاس آنها در
عرصة افسانه و عغلم داستان سرايي مورد
عنايت است و در اين ميدان وسيع نيز بيشتر
يك كتاب، يعني شاهنامة فردوسي مورد نظر
است و اگر از منبع و مأخذي ديگر – احيانا"
مؤخر بر حماسة استاد طوس – يادي شود براي
نشان دادن تأثير شاهنامه بر آن اثر يا
تأييد مطالب مندرج در شاه نامه است. اگر
به دقت در شاه نامه مطالعه نكنيم، يا فقط
به دنبال نام و نشان عيار و خاصه عياران
حرفه اي در شاهنامه بگرديم كم تر چيزي بدست
مي آوريم، ليكن اگر روش عياران را كه پنهان
كاري و پوشيده رفتن و غافل گير ساختن دشمن
و وارد شدن از راه هاي غير مستقيم و فعاليت
هايي غير از ابراز پهلواني و نمودن زور
بازو در ميدان جنگ است در نظر بگيريم، صحنه
هاي متعددي را در اين كتاب مي توانيم يافت
كه در آن ها گاه به تفضيل از يك داستان
عياروار – با صحنه هاي گوناگون – ياد شده
و گاه فقط به بعضي روش ها و شگردهاي عياري
كه پهلوان براي توفيق يافتن دركار خويش
بدان ها توسل جسته اشاره شده است. بنابر
اين بي آن كه بيش از اين دركليات سخن
بگوييم وارد اصل مطلب مي شويم. اما پيش از
پرداختن به بحث اصلي بايد عرض كنم كه اين
مطالب فصلي است از كتابي كه در باب شاه
نامه نوشته شده و مطالبي گوناگون از ميان
عرصه هاي بي شماري كه اين اثر عظيم براي
پژوهش و تحقيق به دست مي دهد مورد بحث قرار
گرفته است و انطباق روش هاي عياري با بعضي
صحنه هاي شاه نامه يكي از فصل هاي اين كتاب
است كه نوشتن آن به پايان آمده و اكنون در
دست انتشار است و از خدا مي خواهم كه مرا در
چاپ و نشر آن توفيق دهد. يكي
از اين گونه صحنه هاي عياري كه البته
همانندهايي نيز دارد و بدان ها نيز اشارت
خواهد رفت داستان رفتن اسفنديار به رويين
دژ براي آزاد كردن خواهران خويش از بند
ارجاسپ پادشاه جادوي توران است. در
داستان اسفنديار ارجاسپ شاه توران دو
خواهر او هماي و به آفريد را به رويين دژ به
اسيري برده و در شبستان خود نگاه داشته است.
گشتاسب فرزند پهلوان خود را براي رهائي
خواهران به رويين دژ مي فرستد:
(ش
: 6/164 – 165) اسفنديار
براي رسيدن به رويين دژ از هفت خان خويش مي
گذرد و با تحمل رنج فراوان به رويين دژ مي
رسد ليكن راه يافتن به رويين دژ نيز، مانند
راه يافتن به شبستان صحاك – كه طلسم
ها
بر آن ساخته بود – دشتوار است، و اسفنديار
در جامة بازرگانان بدان دژ مي شود و برادر
خويش پشوتن را مأمور مي كند كه در موقع
دادن علامت به دژ حمله كند (از اين داستان
بار ديگر در هنگام بحث از همانندي آن با
داستان بيژن و منيژه و داستان كرم هفتواد
سخن خواهيم گفت). اسفنديار
صد اشتر باركش سرخ موي از ساربان مي خواهد
و بدو مي گويد:
اسفنديار
در دژ به داد وستد نشست و همه اهل دژ را به
انعام و بخشندگي دل خوش داشت و آنان را با
زر بخشي بندة خويش كرد و از خريداران در مي
نگرفت.
اسفنديار
مي ترسد كه رازش فاش شود و نقشه اش پيش از
اجرا شدن با شكست مواجه گردد:
(ش:
6/197-198) چون
شب شد اسفنديار بر سر دژ آتشي برافروخت.
اين آتش علامت آن بود كه پشوتن با لشكر
خويش به رويين دژ حمله كند. از درون دژ
اسفنديار به سراغ گردان رفت وارجاسپ
وسرداران او را بكشت. تفصيل واقعة درون دژ
چنين است:
(ش:
6/-203) باقي
داستان روشن است. اسفنديار ارجاسپ را بكشت
و هماني و به آفريد خواهران خود را از
رويين دژ نجات داد و به نزد پدر برد. اما
در اين داستان نكات مهم ديگر نيز وجود دارد
كه شايان يادآوري است: نخست
آن كه اسفنديار جامة بازارگانان پوشيده
وبه رسم ايشان به عنوان داد و ستد به رويين
دژ رفت. پيش از او رستم براي رهايي دادن
بيژن نوادة خويش با همين هيأت به توران
رفته بود. وقتي
كه خسرو در جام گيتي نماي مي نگرد و خبر مي
دهد كه بيژن به توران دربند است و به رستم
نامه مي كند كه براي رهانيد او بيايد، گيو
داماد وي نامه را نزد رستم مي برد و رستم
چون او را نژند و اندوهگين مي يابد به
درگاه كي خسرو مي شتابد و پس از طي تشريفات
مقدماتي و به جاي آوردن آداب و ترتيب شرف
يابي و آستان بوسي:
(ش:
5/59-60) آن
گاه شاه در گنج را مي گشايد و صد شتر بار
دينار و درم به فرمان آماده مي كنند و هزار
تن لشكري جنگ ديده و آزموده را بر مي
گزينند و هفت گرد گردن كش را به نگهباني
لشكر و خواسته مي گمارند. رستم سپاه را در
نزديكي مرز توران مي گذارد و به گردان
سفارش مي كند كه از جاي خويش حركت نكنند
مگر آن كه خبر مرگ جهان پهلوان بديشان برسد.
آن گاه خود با لباس بازرگاني به شهر ختن مي
رود و به حضرت پيران ويسه وزير با تدبير
افراسياب بار مي يابد و پيران او را نمي
شناسد و بدو قول مي دهد كه تسهيلات لازم را
براي كار بازرگاني وي فراهم آورد:
(ش:
5/61-62) پس
از گفت و گوي بسيار رستم حجره اي مي گيرد و
به داد وستد مي نشيند و در توران شهرت مي
يابد كه كارواني به شهر پيران آمده است و
خريداران و فروشندگان بديشان روي مي نهند
و از بامداد تا شام خواستاران ديبا وفرش و
گوهر به بازرگانان ايران مراجعه مي كنند.
همان
گونه كه خواهران اسفنديار نزد وي مي آيند و
خبر ايران را مي پرسند، منيژه نيز پيش رستم
مي آيد و به همان سان كه اسفنديار نخست به
خواهران جواب رد مي دهد، رستم نيز مي ترسد
و بدو بانگ مي زند:
(
ش: 5/63-64) در
داستان اسفنديار، خواهران صداي برادر را
مي شناسند – چون با او بزرگ شده اند – ولي
اين جا رستم هرگز منيژه را نديده است و از
نيرنگ سازي افراسياب نيز خبر دارد. از اين
روي گفت و گوي او با منيژه دشوارتر از راز
گفتن اسفنديار با خواهران است. در هر حال:
(ش:
5/64-66) رستم
باز خود را بدو معرفي نمي كند و منيژه را دل
داري مي دهد و بدو مي گويد كه از پدر ياري
بخواهد:
(66) آن
گاه خواليگران را مي فرمايد كه خورش هاي
گوناگون بدو دهند تا براي شوي ببرد و در
ميان غذاها:
(66) منيژه
خورش ها را گرفته شادمان بر سر چاه بيژن مي
رود. رستم فرموده بود كه خوراك ها را در
دستاري بپيچند و منيژه همان دستار بسته را
همچنان درهم پيچيده به چاه فرو مي فرستد:
(66) منيژه
بدو مي گويد كه بازارگاني مايه ور از ايران
آمده و اين دستار بسته را او براي تو
فرستاده است. بيژن تا دست در خورش مي كند
انگشتري را مي يابد و چنان از شادي مي خندد
كه آوازش از چاه برمي آيد. منيژه حيران،
علت خندة وي را مي پرسد. بيژن مي گويد گمان
مي كنم كه بخت بسته گشاده شده است و پس از
گفتگوها بدو مي گويد كه آن مرد گوهر فروش
براي من به توران آمده است ورنه به گوهر
نيازي ندارد:
(68) منيژه
پيغام را مي آورد و رستم در مي يابد كه بيژن
او را به منيژه معرفي كرده است… كارهاي
رستم در اين داستان بيش از آن كه به كردار
پهلوانان ماننده باشد، شبيه عياري و كردار
عياران است. در شاه نامه يك بار ديگر به
لباس مبدل پوشيدن گوان، و در آمدن سرداران
به زي بازرگانان و پوشيدن جامه هاي گليم
برمي خوريم و آن در داستان كرم هفتواد است. اين
داستان، در جاي خود داستاني است سخت دلكش،
در قسمت تاريخي شاه نامه، در ضمن سرگذشت
اردشير بابكان، بنيان گذار سلسلة ساساني
آمده، و شايد گزارش زندگي اردشير تنها
قسمتي از بخش تاريخي شاه نامه باشد كه به
داستان هاي حماسي مانند داستان رستم و
اسفنديار و ديگر داستان ها آميخته است. هفتواد
كه نام اصلي وي در پهلواي هفتان بوخت است و
ظاهرا" به علت نادرست خواندن نام او از
روي خط پهلوي (آم دبيره، هام دبيره) در
فارسي هفتواد شده، سرگذشت شيرينش از روي
رسالة پهلوي كارنامة اردشير بابكان به
فارسي ترجمه شده و فردوسي آن را به نظم
آورده است. متن پهلوي اين رساله خوش بختانه
در دست است و بارها (به اهتمام مرحوم
كسروي، به وسيلة شادروان صادق هدايت و به
كوشش آقاي دكتر محمد جواد مشكور) به فارسي
درآمده است. زندگاني
اردشير بيش از ديگر شاهان اشكاني رنگ
افسانه به خود گرفته و بعضي قصه هاي كوروش
كبير، و خدايان باستاني قوم بابل بدو نسبت
داده شده است. به
طور خلاصه مردي تهي دست، هفتواد نام كه
دختري چند داشت و دخترانش به نخ ريسي
روزگاري فقيرانه مي گذاشتند، در شهر
كجاران مي زيست. روزي يكي از دخترانش كرمي
ناتوان در دورن سيبي يافت و پرورش آن را به
فال نيك گرفت و آن روز از بخت كرم دو برابر
نخ رشت و همچنين هر روز به مواظبت كرم
بيفزود و خانواده اش نيز به خدمت او مشغول
شدند و كارشان پيوسته رو به ترقي رفت تا
هفتواد حاكم شهر را شكست داد و خود به
حكومت نشست و شهر را كرمان نام نهاد و
معبدي باري كرم كه اينك باليده و كلان شده
و به صورت اژدهايي عظيم درآمده بود بنا كرد
و مردم را از دين مزديسني به ستايش كرم
خويش فرا خواند و خدمتكاران و كاهنان براي
خدمت كرم برگماشت. اردشير به جنگ با هفتواد
برخاست وچون طالع كرم قوي بود از هفتواد
شكست خورد و نوميد بازگشت. شبانه كه خوان
بنهادند و اردشير و جوانان نام خوردن
گرفتند، بره اي بريان در وسط خوان بود به
ناگاه تري از ميان تاريكي به درون آمد و در
آن بره بريان فرو نشست. چون تير را از بره
بيرون كشيدند:
(ش:
7/ 47-1) اردشير
پس از دانستن حقيقت ماجرا به چاره جويي مي
نشيند و پيش از گشودن دژ و منقاد ساختن
هفتواد دفع كرم را وجهي مي انديشد. اين
جاست كه بار ديگر شيوة رستم در داستان بيژن
و منيژه و روش اسفنديار در راه جستن به
رويين دژ تكرار مي شود. اردشير
وقتي از دژ كرم دور مي شود، دو جوان او را
مي بينند و بدو دل مي دهند و وضع دژ را
تشريح مي كنند و مي گويند كه ظلم و نيروي
اهريمني پايدار نخواهد ماند:
(ش:
7/ 148-149) اردشير
از آن جا به جنگ كرم آهنگ مي كند و سرداري
سپاه را به سالاري شهر گير نام مي سپارد و
بدو سفارش مي كند كه شب و روز ديده بان و
نگهبان و پاسبان براي لشكر بگمارد و طلاية
سپاه را از سواران با دانش و ره نماي
برگزيند و منتظر علامت باشد. آن گاه خود
تصريح مي كند كه براي اين كار، از همان
روشي كه نياي او اسفنديار به كار برد
استفاده خواهد كرد:
(ش:
7/150) اردشير
به خلاف رستم و اسفنديار براي بازرگاين به
دژ نمي رود، زيرا در آن معبد جايي براي
خريد و فروش وجود نداشت تا كسي بتوانه به
بهانة بازرگاين خود را در آن بيفكند.
اردشير خود را بازرگان خراساني معرفي مي
كند، و بارهاي خران خويش را نيز زر وسيم مي
گويد، ليكن مقصد خويش را زيارت كرم و خدمت
گزاري بدو باز مي نمايد و چون در دژ شصت تن
بيشتر نبوده و آنان نيز براي خدمت به كرم
در آن جا به سر مي بردند و در حقيقت ‹‹
روحاني›› بودند بردن مردان جنگي بسيار –
چنان كه اسفنديار كرد – لزومي نداشته است.
خلاصه خر بنده را به خروبار به حصار راه مي
دهند و اردشير زور سر بار را مي گشايد و
براي صيد دل هاي ايشان به هر كس هر چه لازم
بود مي بخشد و آن گاه:
(ش:
7/151) اما
آنان كه به خدمت كرم اشتغال داشتند در مدت
خدمت مي گساري برايشان ممنوع بود و بايد
شير و برنج بخورند. خوراك كرم نيز همين بود.
اردشير چون اين بشنيد گفت من شير و برنج
فراوان به همراه دارم:
(ش:
7/152) چون
افسون اردشير در پرستندگان و خدمت گزاران
كرم كاركرد و به مي گساري نشستند بادة
بسيار برايشان پيمود تا مستان شدند و
زبانشان سست شد و بخفتند. وقتي هنگام خورش
خوردن كرم فرا رسيد و زبان خود را بيرون
آورد، اردشير از پيش سرب و ارزير را در ديگ
رويين گداخته بود و آماده داشت، آن را به
جاي، برنج و شير در حلق كرم فرو ريخت.
(ش:
7/152-153) تدبير
رستم براي رهايي بيژن، و نيز چاره جويي
اسفنديار در رفتن به رويين دژ و نيرنگ
اردشير براي كشتن كرم هفتواد، به راه و رسم
عياران وشب روان شباهت بسيار دارد، و از
آيين رسمي پهلواني و آدايي كه براي پهلوان
حماسه هست به دور است. جواني اردشير را
اندرز مي دهد و به صراحت مي گويد:
(ش:
7/149) داد
چنان كه مي دانيم به معني قانون است (از
ريشة اوستايي و فارسي باستان (دا) به معني
ايجاد و آفرينش – به اعتبار اين كه قانون
هم ناشي از ارادة قانون گذار و آفريدة عزم
اوست) و مراد آن است كه بايداز راه و رسم
ديرين پهلواني دورشوي و – به شيوة عياران
– نيرنگي در كار او كني و اردشير هم اين
توصيه را قبول مي كند و مي گويد كه من نيز
مانند نياي خويش اسفنديار حيلتي خواهم
ساخت. علاوه بر اين در اين حوادث به روشني
مي بينيم كه پهلوانان خويشتن را جز آنچه
هستند فرا مي نمايند و به اصطلاح اهل شرع
تقيه مي كنند و اين چيزي جز طريق عياري و
راه و رسم عياران نيست. بنابر اين مي توان
قديم ترين نمونة كارهاي عياري و عياران را
در حماسة ملي جستجو كرد. نيز
اين نكته را هم بايد در همين مقام يادآوري
كرد كه ظاهرا" در آغاز كار عياران و
پهلوانان هر دو يكي بوده اند و همان سردار
دليري كه روز به ميدان مي آممده و مبارز مي
طلبيده، شب لباس مبدل مي پوشيده و به شب
روي مي رفته است. رستم در داستان رستم و
سهراب، به همين روش براي ديدن سهراب به
صورتي ناشناس به لشكرگاه او مي رود و براي
آن كه رسوا نشود ژنده رزم را مي كشد:
(ش:
2/ 208 –209) رستم
براي پرهيز از شناخته شدن ژنده رزم را مي
كشد و در نيتجه نخستين قدم براي ناشناس
ماندن رستم بر سهراب و ريخته شدن خون او
برداشته مي شود. سفر
كردن سرداران و پهلوانان به طور ناشناس و
خويشتن را معرفي نكردن نيز در شاه ناممه
بسيار است: گشتاسب چون به روم سفر كرد
خويشتن را معرفي نكرد و نخست بار كه به
مردي هيشوي نام برخورد و نيز پس از ديدار
با اسقف روم خود را مردي دبير پيشه فرا
نمود.
(ش:
7/16 –17) اما
چون به دبيري قبولش نمي كنند نزد چوپان
قيصر مي رود و چوپان از او مي پرسد:
(ش:
7/ 18) حتي
پس از آن كه كتايون قيصر او را به شوهري
برمي گزيند، اصل و نسب خود را بدو بروز نمي
دهد و پس از آن كه هنرهاي خويش را آشكار مي
كند و اعلام مي دارد كه گرگ و اژدها را او
كشته است نه دامادهاي ديگر قيصر، آن گاه
قيصر روم به كتايون گويد:
(ش:
7/48-49) يكي
ديگر از موارد بسيار جالب توجه اين گونه
كارهاي عيار وار، داستان آمدن اسكند است
به نام رسول و بر رسم پيام آوران به درگاه
داراي داراب شاه ايران براي آگاهي از وضع
سپاه وي، فردوسي گويد كه اسكندر:
(ش:
6/ 385) اسكندر
با كمال فصاحت و چيره زباني پيام خويش را
گزارش مي كند تا آن جا كه دارا:
و
اسكندر كه زنگ خطر را در گوش خود به صدا در
آمده مي يابد بيش از پيش بيدار و هوشيار مي
شود:
و
براي تأييد گفتة خويش كاري مي كند كه عادت
رسولان است و شاهان هرگز چنان كاري نمي
كنند: سپه
دار ايران چو بنهاد خوان
به
سالار فرمود كو را بخوان
بدين
ترتيب بدگماني دارا از اين كه وي اسكندر
است يك سره برطرف مي شود. اما گروهي
باژخواهان كه از روم باز آمده بودند او را
مي بينند و مي شناسند:
از
اين روي بي درنگ به دهليز پرده سراي آمده و
پاي به اسب اندر مي آورد و با سواران خود مي
گويد:
(ش:
7/ 358-388) بدين
ترتيب اسكندر گريخته در تاريكي از نظر
ناپديد مي شود و روز ديگر به جنگ دارا مي
آيد. در
روايت يوناني اخبار اسكند منسوب به كاليس
تنس مستعار نيز آمده است كه اسكندر براي
شناختن وضع سپاه ايران خود به عنوان رسالت
و براي شناختن وضع دربار و سپاه ايران نزد
داريوش سوم شتافت و ايرانيان او را
شناختند و او را با حيله و تدبير از جنگ
ايشان به در رفت. نيز
در شاه نامه آمده است كه شاپور ذوالاكتاب
به طور ناشناس به روم رفت و قيصر او را باز
شناخت و بگرفت و وي را در پوست خري كرد و
پوست را بدوخت و شاپور مدت ها در آن پوست
رنج مي كشيد تا كنيزكي وي را نجات بخشيد (ش:
7/226 به بعد) و همين ها روش هايي است كه
عياران در كار خويش داشته اند. از طرف ديگر
در داستان سمك عيار همه جا سمك را ‹‹
پهلوان›› خطاب مي كنند كه لقب جنگ آوران
است. از اين گذشته در سندي مردي را به صراحت
هم عيار وهم پهلوان ناميده اند.يك نسخة خطي
از داستان ابومسلم نامه در كتاب خانة گنج
بخش مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان
محفوظ است به شماره 1465/ 890 و تحريري است
فشرده از سرگذشت افسانه آميز سردار خراسان.
در اين كتاب چنين آمده است: ‹‹
… نصر اين را شنيد وهوش از سرش پرواز كرد.
به داغولي گفت چه كنگاش مي نمايي؟ داغولي
گفت نامه اي نوشته به كشمير فرست كه زرده
زال كشميري در آن جاست. پسري دارد كه
معاذكزه مي گويند هم عيار است و هم پهلوان،
به هيچ وادي كوتاهي ندارد. اگر او آيد
ابامسلم را از پاي مي اندازد…›› (ص 365) اما
لفظ عيار نيز در شاه نامه در داستان هفتواد
آمده است در هنگام گفتگو از هفتواد و شكست
يافتن اردشير از وي گفته مي شود كه پسر
مهتر هفتواد شاهوي نام داشته است:
(ش
: 7/144-145) فردوسي
در مقام گفتگو از اين پسر و بدخويي او وي را
عيار هفتواد مي خواند:
(ش:
7/145) جاي
تأسف است كه فردوسي هيچ گونه توضيحي در باب
كارهاي اين پسر نداده است تا از روي آن ها
بتوان به روش هاي عياري و عياران در آن
روزگار پي برد. همين قدر مي توان گفت كه در
عصر فردوسي اين لفظ را به معني پسنديده و
قابل تحسين به كار نمي برده اند و كلمه‹‹
عيار›› نيز مانند ‹‹ رند›› از لفظ هايي
است كه به مرور تغيير معني داده و مفهوم آن
كه در آغاز ناپسند و مورد نفرت بوده رفته
رفته صورتي پسنديده يافته و مردم ايران در
قرن هاي بعد عياران و كار و كردار ايشان را
بديدة اعجاب و تحسين نگريسته اند. ظاهرا"
در شاه نامه لفظ عيار يك بار و در همين مورد
به كار رفته، يا بنده در جاي ديگر اين كتاب
بدان بر نخورده است. {bmc
177-13-1.bmp} ‹‹ پاورقي ها››
·
اين گفتار فصلي است از كتابي كه
دربارة شاهنامة فردوسي نوشته شده و به
صورت سخنراني در جشن طوس عرضه گرديده است. ·
رمز (ش) اشاره به شاه نامة فردوسي
چاپ اتحاد شوروي است. رقم بعد از رمز
نمايندة جلد و رقم يا ارقام بعدي شمارة
صفحه است. 1-
چنان كه ديده مي شود شاه غالب براي
تثبيت غلبه و فرمان روايي خويش زناني را كه
وابسته به شاه مغلوب بوده اند مي گيرد و
شبستان خويش انتقال مي دهد. طرف مغلوب نيز
هنگامي شكست خويش را تلافي شده و فتح خود
را كامل يافته مي داند كه آن زنان را از دست
دشمن رهايي دهد. در
داستان ضحاك، دختران جمشيد بنا به روايت
افسانه در حدود هزار سال درشبستان وي به سر
برده و جفت او بوده اند. فريدون نيز با آن
دختراني خويشاوندي ندارد. ليكن مؤثرترين
اقدام وي رهانيدن اين زنان و در اختيار
گرفتن آنان است. اين
مطلب، علاوه بر انگيزة غيرت و حميت و عرق
خويشاوندي سببي ديگر نزي دارد و آن اين است
كه اين افسانه ها به دوران هاي بسيار دور،
دوران پيش از تاريخ و شايد دوران وجود نظام
مادر سالاري مي رسد.در اين قبيل جامعه ها
زن به عنوان فرمان رواي قبيله مركز و منشأ
قدرت بوده است. و در آن روزگار زشتي و
زيبايي يا جواني و پيري زن عامل و انگيزة
روي آوردن به سوي وي – يا دست كم تنها عامل
اين شور و شوق – محسوب نمي شده و مردان و
پهلوانان و نام جويان مي كوشيده اند تا
آنان را به عنوان منبع نيرو و منشأ حاكميت
در اختيار خويش درآروند. عناصري
نظير خواري كشيدن اين زنان در بند دشمن و
آنان را سروپاي برهنه به آب كشي واداشتن –
چنان كه خواهران اسفنديار در شرح سيه روزي
خود مي گويند – بعدها، و هنگامي كه ريشه و
زمين، اصلي داستان يك سره از يادها رفته
براي مؤثر ساختن داستان بدان افزوده شده
است و چون جزء شاخ و برگ ها و اجزاء عرضي و
طاري است با اصل استدلال ما منافاتي ندارد. شايد
اين توضيح بتواند سر آن را كه قيام كنندگان
بي درنگ به بيرون كشيدن زنان از شبستان
حكمرن مغلوب مي پرداخته اند تاحدي آشكار
سازد. 2-
كلمة اژدها در اين بيت يادآور ضحاك
و مشابهت اين داستان با داستان خواهران
جمشيد است. 3-
اين آتش افروختن در هنگام غروب، بر
سر دژ، كه چند بار در شاه نامه تكرار شده
است – و موارد ديگر آن را نيز باز خواهم
گفت – آتش افروزي در شب چهارشنبه سوري را
به ياد مي آورد كه در بعضي نقاط آن را بر سر
بامها مي افروزند. 4-
اگر = يا 5-
بيت آخر در (ش) نيست و از (ب/1619) نقل شد. 6-
در نسخة چاپ مهل: يكي بانگ بر زد
بلندش به روي – و اين صوتر به نظر درست تر
مي آيد. 7-
براي اطلاع بيشتر در باب اين داستان
جالب مي توان به يكي از اين ترجمه ها،
خلاصه ترجمة دكتر مشكور رجوع كرد. نيز رجوع
شود به حاشية شادروان استاد محمد معين بر
برهان قاطع در ذيل كلمة هفتواد. 8-
در نسخة بروخيم: ز دژ تا برشان – و
صورت منقول در متن برطبق ترنر ماكان و چاپ
اتحاد شوروي و درست تر است چه در صورت
منقول در چاپ بروخيم شعر خارج آهنگ و وزن
آن فاسد است. 9-
فرستادن نامه وپيغام به وسيلة تير،
و نوشتن نامه بر چوبة تير، يا نصب آن به
سوفار (قسمتي كه پر را نصب مي كردند) از سنت
هاي قديم داستان سرايي ايران بلكه اقوام
هند و اروثپايي است و شايد در بين ساير
اقوام نيز سابقه داشته باشد. در هر حال اين
قديم ترين اشارتي است كه در ادب فارسي بدين
رسم شده است و از اين پس در داستان ها –
خاصه داستان هاي عوامانه اين صحنه به
فراواني تكرار مي شود و حتي اخيرا" در
فيلم هاي تاريخي و ‹‹ وسترن›› نيز پيغام
فرستادن به وسيلة تير منعكس شده است. متن
پيغام نيز نكته اي تاريخي را به ياد مي
آورد: ملاحده و پيرامون حسن صباح براي
ترسانيدن سنجر خنجري در كنار تخت او بر
زمين فرو برده و پيغامي بر آن نصب كرده
بودند كه آن كس كه اين كارد را در زمين سخت
فرو برده است در سينة نرم تو نيز مي توانست
فرو برد. اگر اين واقعه به همين صورت صحت
داشته باشد آيا بيت: گر انداختيمي سوي
اردشير … كه نزديك دو قرن پيش تر سروده شده
و شهرت كافي نيز داشته، نمي توانسته است
الهام بخش آن باشد؟ 10-
بروخيم: افراسياب بد انديش – متن بر
طبق چاپ ماكان و اتحاد شوروي است. 11-
كيميا = مكر و حيله 12-
منم
دل فروز و آن سهولت. 13-
ش
و ب با من – و آن خلاف مقصود است. بر طبق
حاشية چاپ شوروي اصلاح شد. 14-
اگر داستان همراهي ژنده زرم با
سهراب از قسمت هاي الحاقي نيز باشد تأثيري
در بحث ما نخواهد داشت چه اصل مطلب نشان
دادن آن است كه رستم براي شناسايي سهراب و
سرداران سپاه او به طور ناشناس و با جامة
تركان به اردوگاه وي رفته است. 15-
La vie legendaire
d`Alexandre le grand P.133-142. |