محجوب، محمدجعفر. "روشهاي عياري و نفوذ كار و كردار عياران در شاهنامه". دوره 15، ش 177 و 178 (تير و مرداد 56): 2-13. 

 

خلاصه: توضيح مختصري از عياري و آئين‌آن ـ داستانهايي از شاهنامه كه در آنهانمونه‌اي از روش كار عياران را نشان ميدهد.

روشهاي عياري و نفوذ كار و كردار عياران در شاهنامه

 

دكتر محمد جعفر محجوب

استاد دانشگاه تهران

در اين گفتار و در محضر دانشوراني كه بدان گوش فرا مي دارند، سخن گفتن از كيفيت عياري و آيين عياران و جنبه هاي مختلف كار عياري و حقايق تاريخي مربوط به اين جماعت و صحنه هاي افسانه اي كه تحت تأثير دليري ها و فداكاري هاي ايشان صفحات داستان ها را آكنده و بر دل پذيري و شيريني آن ها افزوده است نه لازم است و نه مقدور و نه در حد موضوع مورد بحث.

فقط به طور اجمال و در چند جمله مي توان گفت كه عياران و جوان مردان گروهي بوده اند با راه و رسم و آداب و ترتيب و آيين هاي خاص دليري هاي ايشان در طي تاريخ زبان زد خاص و عام بوده و صفحات تاريخ از شرح كارهاي ناموران اين جماعت، قهرماناني مانند يعقوب ليث و حمزه پسر آذرك خارجي مشحون است.

بي شك در كتاب هاي تاريخ، حتي در منابع قديم و معتبر و دست اول عربي و فارسي از نوع طبري و مسعودي و كال ابن اثير و تاريخ سيستان و مجمل التواريخ و القصص و غير آنها ليكن در اين مقام تأثير اين حوادث و انعكاس آنها در عرصة افسانه و عغلم داستان سرايي مورد عنايت است و در اين ميدان وسيع نيز بيشتر يك كتاب، يعني شاهنامة فردوسي مورد نظر است و اگر از منبع و مأخذي ديگر – احيانا" مؤخر بر حماسة استاد طوس – يادي شود براي نشان دادن تأثير شاهنامه بر آن اثر يا تأييد مطالب مندرج در شاه نامه است.

اگر به دقت در شاه نامه مطالعه نكنيم، يا فقط به دنبال نام و نشان عيار و خاصه عياران حرفه اي در شاهنامه بگرديم كم تر چيزي بدست مي آوريم، ليكن اگر روش عياران را كه پنهان كاري و پوشيده رفتن و غافل گير ساختن دشمن و وارد شدن از راه هاي غير مستقيم و فعاليت هايي غير از ابراز پهلواني و نمودن زور بازو در ميدان جنگ است در نظر بگيريم، صحنه هاي متعددي را در اين كتاب مي توانيم يافت كه در آن ها گاه به تفضيل از يك داستان عياروار – با صحنه هاي گوناگون – ياد شده و گاه فقط به بعضي روش ها و شگردهاي عياري كه پهلوان براي توفيق يافتن دركار خويش بدان ها توسل جسته اشاره شده است.

بنابر اين بي آن كه بيش از اين دركليات سخن بگوييم وارد اصل مطلب مي شويم. اما پيش از پرداختن به بحث اصلي بايد عرض كنم كه اين مطالب فصلي است از كتابي كه در باب شاه نامه نوشته شده و مطالبي گوناگون از ميان عرصه هاي بي شماري كه اين اثر عظيم براي پژوهش و تحقيق به دست مي دهد مورد بحث قرار گرفته است و انطباق روش هاي عياري با بعضي صحنه هاي شاه نامه يكي از فصل هاي اين كتاب است كه نوشتن آن به پايان آمده و اكنون در دست انتشار است و از خدا مي خواهم كه مرا در چاپ و نشر آن توفيق دهد.

يكي از اين گونه صحنه هاي عياري كه البته همانندهايي نيز دارد و بدان ها نيز اشارت خواهد رفت داستان رفتن اسفنديار به رويين دژ براي آزاد كردن خواهران خويش از بند ارجاسپ پادشاه جادوي توران است.

در داستان اسفنديار ارجاسپ شاه توران دو خواهر او هماي و به آفريد را به رويين دژ به اسيري برده و در شبستان خود نگاه داشته است. گشتاسب فرزند پهلوان خود را براي رهائي خواهران به رويين دژ مي فرستد:

تو شاداني و خواهرانت به بند؟

بدو گفت گشتاسب كاي زورمند

نه در جنگ تركان سرگشته شد

خنك آن كه بر كينه گه كشته شد

 چه گويد كسي كو بود زير دست؟

چوبر تخت بينند ما را نشست

به مغز اندورن آتش افكنده ام

بگريم بر اين ننگ تا زنده ام

كه گر تو به توران شوي بي گزند

پذيرفتم از كردگار بلند

كني خواهران را ز تركان رها

به مردي شوي در دم اژدها

همان گنج بي رنج و تخت و مهي

سپارم تو را تاج شاهنشهي

                        (ش : 6/164 – 165)

اسفنديار براي رسيدن به رويين دژ از هفت خان خويش مي گذرد و با تحمل رنج فراوان به رويين دژ مي رسد ليكن راه يافتن به رويين دژ نيز، مانند راه يافتن به شبستان صحاك – كه طلسم            ها بر آن ساخته بود – دشتوار است، و اسفنديار در جامة بازرگانان بدان دژ مي شود و برادر خويش پشوتن را مأمور مي كند كه در موقع دادن علامت به دژ حمله كند (از اين داستان بار ديگر در هنگام بحث از همانندي آن با داستان بيژن و منيژه و داستان كرم هفتواد سخن خواهيم گفت).

اسفنديار صد اشتر باركش سرخ موي از ساربان مي خواهد و بدو مي گويد:

دگر پنج ديباي چين بار كن

از او ده شتر بار دينار كن

يكي تخت زرين و تاج سران

دگر پنج هر گونه اي گوهران

همه بند صندوق ها در نهفت

بياورد صندوق هشتاد جفت

كز ايشان نهانش نيايد پديد

صدو شست مرد از يلان برگزيد

سر افراز و خنجر گذاران خويش

تني بيست از نامداران خويش

بوند آن گران مايگان ساروان

بفرمود تا بر سر كاروان

به بار اندرون گوهر و زر و سيم

به پاي اندرون كفش و درتن گليم

به كردار بازارگانان برفت

سپهبد به دژ روي بنهاد تفت

اسفنديار در دژ به داد وستد نشست و همه اهل دژ را به انعام و بخشندگي دل خوش داشت و آنان را با زر بخشي بندة خويش كرد و از خريداران در مي نگرفت.

خريدار بازار او در گذشت

چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت

غريوان و بر كفت ها بر، سوي

دو خواهرش رفتند از ايوان به كوي

دو ديده تر و خاكسار آمدند

به نزديك اسفنديار آمدند

اسفنديار مي ترسد كه رازش فاش شود و نقشه اش پيش از اجرا شدن با شكست مواجه گردد:

دو رخ كرد از خواهران ناپديد

چو اسفنديار آن شگفتي بديد

بپوشيد رخ بآستين گليم

شد از كار ايشان پر ز بيم

ز خون برنهاده به رخ بر دو جوي

برفتند هر دو به نزديك اوي

بر آن نامور مرد بازارگان

به خواهش گرفتند بيچارگان

همه مهتران پيش تو بنده باد

كه روز و شبان بر تو فرخنده باد

چه آگاهي است اي گو نام دار؟

از ايران، زگشتاسب و اسفنديار

اسيريم در دست ناپارسا

بدين سان دو دخت يكي پادشا

پدر شادمان روز و شب خفته خوش …

برهنه سر و پاي و دوش آب كش

تو باشي بدين درد ما را پزشك

بگرييم چنيد به خونين سرشك

بر اين بوم ترياك شد زهر ما

گر آگاهيت هست از شهر ما

كه لرزان شدند آن دو دختر ز بيم

يكي بانگ بر زد به زير گليم

نه آن كس به گيتي كز او كرد ياد

كه اسفنديار از بنه خود مباد

مبيناد چون او كلاه و كمر

نه گشتاسب آن مرد بيدادگر

ز بهر خور خويش كوشنده ام؟

نبينيد كايدر فروشند ام

بدانست و آمد دلش باز جاي

چو آواز بشنيد فرخ هماي

بپوشيد بر خويشتن راز اوي

چو خواهر بدانست آواز اوي

سرشك از دو ديده به رخ برفشاند

چنان داغ دل پيش او در بماند

از ارجاسب جانش پر از بيم و باك

همه جامه چاك و دو پايش به خاك

كه او را همي باز داند هماي

بدانست جنگاور پاك راي

پر از خون دل و چهره چون آفتاب

سبك روي بگشاد و ديده پر آب

بداريد هر دو لبان را به بند

بديشان چنين گفت كاين روز چند

به رنج از پي نام و ننگ آمدم

من ايدر نه از بهر جنگ آمدم

پسر در غم و باب در خواب خوش

كسي را كه دختر بود آب كش

نخوانم بر اين روزگار آفرين

پدر آسمان باد و يا در زمين

                        (ش: 6/197-198)

چون شب شد اسفنديار بر سر دژ آتشي برافروخت. اين آتش علامت آن بود كه پشوتن با لشكر خويش به رويين دژ حمله كند. از درون دژ اسفنديار به سراغ گردان رفت وارجاسپ وسرداران او را بكشت. تفصيل واقعة درون دژ چنين است:

بپوشيد نو، جامه كارزار

چو تاريك تر شد شب اسفنديار

يكي تا بدان بستگان جست باد

سر بند صندوق ها بر گشاد

همان جامة رزم و پوشيدني

كباب و مي آورد و نوشيدني

بدادند و گشتند زان شادكام

چونان خورده شد هر يكي را سه جام

اگر نام گيريم از ايدر سزاست

چنين گفت كامشب شبي پر بلاست

پناه از بلاها به يزدان كنيد

بكوشيد و پيكار مردان كنيد

هر آن كس كه جستند ننگ ونبرد

از آن پس يلان را به سه بهر كرد

كه سازد با هر كسي كارزار

يكي بهره زيشان ميان حصار

ز پيكار و خون ريختن نغنوند

دگر بهره تا بر در دژ شوند

كه بايد كه يابيد زايشان نشان

سيم بهره را گفت از سركشان

سران شان به خنجر ببريد پست

كه بودند با ما ز مي دوش مست

بشد تيز و ديگر بر ايشان سپرد

خود و بيست مرد از دليران گرد

زره دار و غران به كردار شير

به درگاه ارجاسپ آمد دلير

دوان پيش آزادگان شد هماي

چو زخم خروش آمد از در سراي

به خون مژه كرده رخ ناپديد

ابا خواهر خويش به آفريد

دو پوشيده را ديد چون نوبهار

چو آمد به تنگ اندر اسفنديار

كز ايدر بپوييد بر سان گرد

چنين گفت با خواهران شير مرد

بسي زر و سيم است و گاه من است

بدان جا كه بازارگاه من است

اگر سر دهم گر ستانم كلاه

ميباشيد با من بدين رزم گاه

به درگاه ارجاسپ شد كينه جوي…

بگفت اين و زايشان بتابيد روي

                        (ش: 6/-203)

باقي داستان روشن است. اسفنديار ارجاسپ را بكشت و هماني و به آفريد خواهران خود را از رويين دژ نجات داد و به نزد پدر برد.

اما در اين داستان نكات مهم ديگر نيز وجود دارد كه شايان يادآوري است:

نخست آن كه اسفنديار جامة بازارگانان پوشيده وبه رسم ايشان به عنوان داد و ستد به رويين دژ رفت. پيش از او رستم براي رهايي دادن بيژن نوادة خويش با همين هيأت به توران رفته بود.

وقتي كه خسرو در جام گيتي نماي مي نگرد و خبر مي دهد كه بيژن به توران دربند است و به رستم نامه مي كند كه براي رهانيد او بيايد، گيو داماد وي نامه را نزد رستم مي برد و رستم چون او را نژند و اندوهگين مي يابد به درگاه كي خسرو مي شتابد و پس از طي تشريفات مقدماتي و به جاي آوردن آداب و ترتيب شرف يابي و آستان بوسي:

كه چون راند خواهي بر اين گونه كار؟

ز رستم بپرسيد پس شهريار

كه بايد كه با تو بيايد به راه؟

چه بايد ز گنج و ز لشكر بخواه

كه بر جان بيژن بگيرد شتاب

بترسم ز بد گوهر افراسياب

بسي خوانده افسون و نيرنگ و بند

يكي باد سار است ديو نژند

بيندازد آن تيغ زن را ز پاي

بجنباندش اهرمن دل ز جاي

كه اين كار ببسيچم اندر نهان

چنين گفت رستم به شاه جهان

نبايد بر اين كار كردن نهيب

كليد چنين بند باشد فريب

بدين كار بايد كشيدن عنان

نه هنگام گرز است و تيغ و سنان

برفتن پر اميد و بودن به بيم

فراوان گهر بايد و زر و سيم

شكيب فراوان به توران بدن …

به كردار بازارگانان شدن

            (ش: 5/59-60)

آن گاه شاه در گنج را مي گشايد و صد شتر بار دينار و درم به فرمان آماده مي كنند و هزار تن لشكري جنگ ديده و آزموده را بر مي گزينند و هفت گرد گردن كش را به نگهباني لشكر و خواسته مي گمارند. رستم سپاه را در نزديكي مرز توران مي گذارد و به گردان سفارش مي كند كه از جاي خويش حركت نكنند مگر آن كه خبر مرگ جهان پهلوان بديشان برسد. آن گاه خود با لباس بازرگاني به شهر ختن مي رود و به حضرت پيران ويسه وزير با تدبير افراسياب بار مي يابد و پيران او را نمي شناسد و بدو قول مي دهد كه تسهيلات لازم را براي كار بازرگاني وي فراهم آورد:

بپوشيد و بگشايد بند از ميان

همه جامه بر سان بازارگان

بپوشيد شان جامه هاي گليم

گشادند گردان كمر هاي سيم

يكي كارواني پر از رنگ و بوي

سوي شهر توران نهادند روي

يكي رخش و ديگر نشست گوان

گران مايه هفت است با كاروان

صد اشتر همه جامة لشكرا

صد اشتر همه بار او گوهرا

به كردار تهمورثي كرناي

ز بس هاي و هوي و درنگ دراي

همي رفت تا شهر توران رسيد

همي شهر بر شهر هودج كشيد

نظاره بيامد برش مرد و زن

چو امد به نزديك شهر ختن

بيامد تهمتن بديدش به راه

چو پيران ويسه ز نخجيرگاه

به ديبا بپوشيد رستم سرا

يكي جام زرين پر از گوهرا

به ديبا بياراست اندر خورش

ده اسب گران مايه با زيورش

به درگاه پيران خراميد تفت

به فرمان بران داد و خود پيش رفت

به ايران و توران به بخت و هنر

بر او آفرين كرد كاي نامور

كه پيران مر او را ندانست باز

چنان كرد رويش جهان دار ساز

چه مردي و چون آمدي پوي پوي؟

بپرسيد و گفت از كجايي؟ بگوي

به شهر تو كرد ايزد آبشخورم

بدو گفت رستم: تو را كهترم

بپيمودم اين راه دشوار و دور

به بازارگاني از ايران به تور

فروشم، بخرم زهر گونه چيز…

فروشنده ام هم خريدار نيز

خرم چارپاي و فروشم گهر

اگر پهلوان گيردم زير بر

                        (ش: 5/61-62)

پس از گفت و گوي بسيار رستم حجره اي مي گيرد و به داد وستد مي نشيند و در توران شهرت مي يابد كه كارواني به شهر پيران آمده است و خريداران و فروشندگان بديشان روي مي نهند و از بامداد تا شام خواستاران ديبا وفرش و گوهر به بازرگانان ايران مراجعه مي كنند.

يكايك به شهر اندر آمد دوان

منيژه خبر يافت از كاروان

بر رستم آمد دو ديده پر آب

برهنه نوان، دخت افراسياب

بر او آفرين كرد و پرسيد و گفت….

همي بآستين خون مژگان برفت

ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه؟

چه آگاهي استت ز گردان شاه؟

نيايش نخواهد بدن چاره گر؟

نيامد به ايران ز بيژن خبر؟

همي بگسلاند به سختي ميان

كه چون او جواني ز گودرزيان

دو دستش ز مسمار آهنگران

بسوده است پايش ز بند گران

همه جامه پر خون آن مستمند

كشيده به زنجير و بسته به بند

ز ناليدن او دو چشمم پر آب

نيابم ز درويشي خويش خواب

همان گونه كه خواهران اسفنديار نزد وي مي آيند و خبر ايران را مي پرسند، منيژه نيز پيش رستم مي آيد و به همان سان كه اسفنديار نخست به خواهران جواب رد مي دهد، رستم نيز مي ترسد و بدو بانگ مي زند:

يكي بانگ بر زد براندش ز روي

بترسيد رستم ز گفتار اوي

نه خسرو شناسم نه سالار تو

بدو گفت كز پيش من دور شو

كه مغزم ز گفتار كردي تهي

نه دارم ز گودرز و گيو آگهي

                        ( ش: 5/63-64)

در داستان اسفنديار، خواهران صداي برادر را مي شناسند – چون با او بزرگ شده اند – ولي اين جا رستم هرگز منيژه را نديده است و از نيرنگ سازي افراسياب نيز خبر دارد. از اين روي گفت و گوي او با منيژه دشوارتر از راز گفتن اسفنديار با خواهران است. در هر حال:

ز خواري بباريد خون بر كنار

به رستم نگه كرد و بگريست زار

ز تو سرد گفتن نه اندر خورد

بدو گفت كاي مهتر پر خرد

كه من خود دلي دارم از درد ريش

سخن گر نگويي، مرانم ز پيش

كه درويش را كس نگويد خبر؟

چنين باشد آيين ايران مگر

مگر اهرمن رستخيزت نمود

بدو گفت رستم كه اي زن چه بود

بدان روي شد با تو پيكار من

همي بر نوشتي تو بازار من

 كه دل بسته بودم به بازار خويش

بدين تندي از من ميازار بيش

بدان شهر من خود ندارم نشست

و ديگر به جايي كه كي خسرواست

نه پيموده ام هرگز آن مرد را

نه دانم همي گيو و گودرز را

نهادند در پيش درويش زود

بفرمود تا خوردني هر چه بود

كه با تو چرا شد دژم روزگار؟

يكايك سخن كرد از او خواستار

چه داري همي راه ايران نگاه؟

چه پرسي ز گردان و شاه و سپاه

چه پرسي ز بد بخت و تيمار من؟

منيژه بدو گفت كز كار من

دويدم به نزد تو اي راد مرد

كز آن چاه سر با دلي پر ز درد

نترسيدي از داور داوران

زدي بانگ بر من چو جنگ آوران

برهنه نديدي رخم آفتاب

منيژه منم دخت افراسياب

از اين در بدان در دوان گرد گرد

كنون ديده پر خون و دل پر ز درد

چنين راند يزدان قضا بر سرم

همي نان كشكين فراز آورم

سر آرد مگر بر من اين ، كردگار

از اين زارتر چون بود روزگار

 نبيند شب و روز خورشيد و ماه

چو بيچاره بيژن بدان ژرف چاه

همي مرگ خواهد ز يزدان بر آن…

به غل و به مسمار و بند گران

ز گودرز كشواد يا بي خبر

كنون گرت باشد به ايران گذر

ببيني و يا رستم نيو را

به درگاه خسرو مگر گيو را

اگر دير گيري شود كار پست!

بگويي كه بيژن به چاه اندراست

                        (ش: 5/64-66)

رستم باز خود را بدو معرفي نمي كند و منيژه را دل داري مي دهد و بدو مي گويد كه از پدر ياري بخواهد:

كه مهرت مبراد از وي سپهر

بدو گفت رستم كه اي خوب چهر

نينگيزي از هر سويي مهتران

چرا نزد باب تو خواهش گران

بجوشدش خون و بسوزد جگر؟

مگر بر تو بخشايش آرد پدر

                        (66)

آن گاه خواليگران را مي فرمايد كه خورش هاي گوناگون بدو دهند تا براي شوي ببرد و در ميان غذاها:

نوشته بدو اندرون نان نرم

يكي مرغ بريان بفرمود گرم

بدو در نهان كرد انگشتري

سبك دست رستم بسان پري

كه بيچارگان را تويي راه بر

بدو داد و گفتش بدان چاه بر

                        (66)

منيژه خورش ها را گرفته شادمان بر سر چاه بيژن مي رود. رستم فرموده بود كه خوراك ها را در دستاري بپيچند و منيژه همان دستار بسته را همچنان درهم پيچيده به چاه فرو مي فرستد:

از آن چاه خورشيد رخ را بخواند

نگه كرد بيژن، بخيره بماند

خورش ها، كز اين گونه بشتافتي؟

كه اي مهربان، از كجا يافتي

ز بهر مني در جهان پوي پوي

بسا رنج و سختي كت آمد به روي

                        (66)

منيژه بدو مي گويد كه بازارگاني مايه ور از ايران آمده و اين دستار بسته را او براي تو فرستاده است. بيژن تا دست در خورش مي كند انگشتري را مي يابد و چنان از شادي مي خندد كه آوازش از چاه برمي آيد. منيژه حيران، علت خندة وي را مي پرسد. بيژن مي گويد گمان مي كنم كه بخت بسته گشاده شده است و پس از گفتگوها بدو مي گويد كه آن مرد گوهر فروش براي من به توران آمده است ورنه به گوهر نيازي ندارد:

كه اي پهلوان كيان جهان

به نزديك او شو بگويش نهان

اگر تو خداوند رخشي، بگوي

به دل مهربان و به تن چاره جوي

                        (68)

منيژه پيغام را مي آورد و رستم در مي يابد كه بيژن او را به منيژه معرفي كرده است…

كارهاي رستم در اين داستان بيش از آن كه به كردار پهلوانان ماننده باشد، شبيه عياري و كردار عياران است. در شاه نامه يك بار ديگر به لباس مبدل پوشيدن گوان، و در آمدن سرداران به زي بازرگانان و پوشيدن جامه هاي گليم برمي خوريم و آن در داستان كرم هفتواد است.

اين داستان، در جاي خود داستاني است سخت دلكش، در قسمت تاريخي شاه نامه، در ضمن سرگذشت اردشير بابكان، بنيان گذار سلسلة ساساني آمده، و شايد گزارش زندگي اردشير تنها قسمتي از بخش تاريخي شاه نامه باشد كه به داستان هاي حماسي مانند داستان رستم و اسفنديار و ديگر داستان ها آميخته است.

هفتواد كه نام اصلي وي در پهلواي هفتان بوخت است و ظاهرا" به علت نادرست خواندن نام او از روي خط پهلوي (آم دبيره، هام دبيره) در فارسي هفتواد شده، سرگذشت شيرينش از روي رسالة پهلوي كارنامة اردشير بابكان به فارسي ترجمه شده و فردوسي آن را به نظم آورده است. متن پهلوي اين رساله خوش بختانه در دست است و بارها (به اهتمام مرحوم كسروي، به وسيلة شادروان صادق هدايت و به كوشش آقاي دكتر محمد جواد مشكور) به فارسي درآمده است.

زندگاني اردشير بيش از ديگر شاهان اشكاني رنگ افسانه به خود گرفته و بعضي قصه هاي كوروش كبير، و خدايان باستاني قوم بابل بدو نسبت داده شده است.

به طور خلاصه مردي تهي دست، هفتواد نام كه دختري چند داشت و دخترانش به نخ ريسي روزگاري فقيرانه مي گذاشتند، در شهر كجاران مي زيست. روزي يكي از دخترانش كرمي ناتوان در دورن سيبي يافت و پرورش آن را به فال نيك گرفت و آن روز از بخت كرم دو برابر نخ رشت و همچنين هر روز به مواظبت كرم بيفزود و خانواده اش نيز به خدمت او مشغول شدند و كارشان پيوسته رو به ترقي رفت تا هفتواد حاكم شهر را شكست داد و خود به حكومت نشست و شهر را كرمان نام نهاد و معبدي باري كرم كه اينك باليده و كلان شده و به صورت اژدهايي عظيم درآمده بود بنا كرد و مردم را از دين مزديسني به ستايش كرم خويش فرا خواند و خدمتكاران و كاهنان براي خدمت كرم برگماشت. اردشير به جنگ با هفتواد برخاست وچون طالع كرم قوي بود از هفتواد شكست خورد و نوميد بازگشت. شبانه كه خوان بنهادند و اردشير و جوانان نام خوردن گرفتند، بره اي بريان در وسط خوان بود به ناگاه تري از ميان تاريكي به درون آمد و در آن بره بريان فرو نشست. چون تير را از بره بيرون كشيدند:

بخواند آن كه بد زان بزرگان دبير…

بديدند نقشي بر آن تيز تير

كه اي شاه داننده گر بشنوي

نوشته بر آن تير بر پهلوي

بر او برگذر يافتي پر تير

گر انداختيمي سوي اردشير

كند پست كرم اندر اين روزگار

نبايد كه چون او يكي شهريار

نوشته همي خواند آن چوب تير

برآن موبدان نام دار اردشير

دل مهتران زان سخن تنگ بود

ز دژ تا بر او دو فرسنگ بود

ز دادار بر فر شاه زمين

همي هر كسي خواندند آفرين

                        (ش: 7/ 47-1)

اردشير پس از دانستن حقيقت ماجرا به چاره جويي مي نشيند و پيش از گشودن دژ و منقاد ساختن هفتواد دفع كرم را وجهي مي انديشد. اين جاست كه بار ديگر شيوة رستم در داستان بيژن و منيژه و روش اسفنديار در راه جستن به رويين دژ تكرار مي شود.

اردشير وقتي از دژ كرم دور مي شود، دو جوان او را مي بينند و بدو دل مي دهند و وضع دژ را تشريح مي كنند و مي گويند كه ظلم و نيروي اهريمني پايدار نخواهد ماند:

غم و شادماني نماند دراز

به آواز گفتند كاي سر فراز

چه آورد زان تخت شاهي به سر

نگه كن كه ضحاك بيدادگر

كز او بد دل شهرياران به درد

هم افراسياب آن بد انديش مرد

بكشت آن بد در جهان شهريار

سكندر كه آمد بر اين روزگار

نماند و نيابند خرم بهشت

برفتند و ز ايشان بجز نام زشت

بپيچد به فرجام اين بد نژاد…

نماند همين نيز بر هفتواد

چنان تازه شد چون گل اندر بهار

ز گفتار ايشان دل شهريار

بكرد آشكارا وب نمود راز

خوش آمدش گفتار آن دل نواز

يكي پند بايد مرا دل پذير

كه فرزند ساسان منم: اردشير

كه نام و نژادش به گيتي مباد…

چه سازيم با كرم و با هفتواد؟

هميشه ز تو دور دست بدي…

بگفتند هر دو كه نوشه بدي

بگوييم تا چاره سازي نخست

سخن ها كه پرسيدي از ما درست

بسنده نه اي گر نپيچي ز داد

تو در جنگ با كرم و با هفتواد

بدو اندرون كرم و گنج وگروه

بكي جاي دارند بر تيغ كوه

دژي بر سر كوه و راهي درشت

به پيش اندرون شهر و دريا به پشت

جهان آفريننده را دشمن است

همان كرم كز مغز آهرمن است

يكي ديو جنگي است ريزنده خون

همي كرم خواني به چرم اندرون

                        (ش: 7/ 148-149)

اردشير از آن جا به جنگ كرم آهنگ مي كند و سرداري سپاه را به سالاري شهر گير نام مي سپارد و بدو سفارش مي كند كه شب و روز ديده بان و نگهبان و پاسبان براي لشكر بگمارد و طلاية سپاه را از سواران با دانش و ره نماي برگزيند و منتظر علامت باشد. آن گاه خود تصريح مي كند كه براي اين كار، از همان روشي كه نياي او اسفنديار به كار برد استفاده خواهد كرد:

چو اسفنديار آن كه بودم نيا

من اكنون بسازم يكي كيميا

شب آتش چو خورشيد گيتي فروز

اگر ديده بان دود بيند به روز

گذشت اختر و روز بازار كرم

بدانيد كامد به سر كار كرم

دليران و شيران روز نبرد

گزين كرد زان مهتران هفت مرد

نگفتي به باد هوا راز اوي

هر آن كس كه بودي هم آواز اوي

ز ديبا و دينار و هر گونه چيز

بسي گوهر از گنج بگزيد نيز

دو صندوق پر سرب و ارزير كرد

به چشم خرد چيز، ناچيز كرد

كه استاد بود او به كار اندرون

يكي ديگ رويين به بار اندرون

ز سالار آخور خري ده بخواست

چون از بردني جامه ها كرد راست

بپوشيد و بارش همه زر و سيم

چو خر بندگان جامه هاي گليم

ز لشكر سوي دژ نهادند روي

همي شد خليده دل و راه جوي

كه بودند روزي ورا ميزبان

همان روستايي دو مرد جوان

كه هم دوست بودند و هم راي زن

از آن انجمن برد با خويشتن

                        (ش: 7/150)

اردشير به خلاف رستم و اسفنديار براي بازرگاين به دژ نمي رود، زيرا در آن معبد جايي براي خريد و فروش وجود نداشت تا كسي بتوانه به بهانة بازرگاين خود را در آن بيفكند. اردشير خود را بازرگان خراساني معرفي مي كند، و بارهاي خران خويش را نيز زر وسيم مي گويد، ليكن مقصد خويش را زيارت كرم و خدمت گزاري بدو باز مي نمايد و چون در دژ شصت تن بيشتر نبوده و آنان نيز براي خدمت به كرم در آن جا به سر مي بردند و در حقيقت ‹‹ روحاني›› بودند بردن مردان جنگي بسيار – چنان كه اسفنديار كرد – لزومي نداشته است. خلاصه خر بنده را به خروبار به حصار راه مي دهند و اردشير زور سر بار را مي گشايد و براي صيد دل هاي ايشان به هر كس هر چه لازم بود مي بخشد و آن گاه:

بگسترد و برخاست چون بندگان

يكي سفره پيش پرستندگان

برآورد و برداشت جام نبيد

ز صندوق بگشاد بند و كليد

                        (ش: 7/151)

اما آنان كه به خدمت كرم اشتغال داشتند در مدت خدمت مي گساري برايشان ممنوع بود و بايد شير و برنج بخورند. خوراك كرم نيز همين بود. اردشير چون اين بشنيد گفت من شير و برنج فراوان به همراه دارم:

 مر او را به خوردن منم دل فروز

به دستوري سرپرستان سه روز

مرا باشد از اخترش بهره اي

مگر من شوم در جهان شهره اي

چهارم چو خورشيد گيتي فروز

شما مي گساريد با هم سه روز

سرطاق برتر ز ديوان كاخ

برآيد يكي كلبه سازم فراخ

فزايد مرا نزد كرم آب روي

فروشنده ام هم خريدار جوي

                        (ش: 7/152)

چون افسون اردشير در پرستندگان و خدمت گزاران كرم كاركرد و به مي گساري نشستند بادة بسيار برايشان پيمود تا مستان شدند و زبانشان سست شد و بخفتند. وقتي هنگام خورش خوردن كرم فرا رسيد و زبان خود را بيرون آورد، اردشير از پيش سرب و ارزير را در ديگ رويين گداخته بود و آماده داشت، آن را به جاي، برنج و شير در حلق كرم فرو ريخت.

كه لرزان شد آن كنده و بوم اوي

ترا كي برآمد ز حلقوم اوي

ابا گرز و شمشير و كوپال وتير

بشد با جوانان چو باد اردشير

يكي زنده از تيغ ايشان نجست

پرستندگان را كه بودند مست

دليري به سالار لشكر نمود

برانگيخت از بام دژ تيره دود

 بياورد لشكر به نزديك شاه

دوان ديده بان شد بر شهر گير

                        (ش: 7/152-153)

تدبير رستم براي رهايي بيژن، و نيز چاره جويي اسفنديار در رفتن به رويين دژ و نيرنگ اردشير براي كشتن كرم هفتواد، به راه و رسم عياران وشب روان شباهت بسيار دارد، و از آيين رسمي پهلواني و آدايي كه براي پهلوان حماسه هست به دور است. جواني اردشير را اندرز مي دهد و به صراحت مي گويد:

بسنده نه اي گر نپيچي ز داد

تو در جنگ با كرم و هفتواد

                        (ش: 7/149)

داد چنان كه مي دانيم به معني قانون است (از ريشة اوستايي و فارسي باستان (دا) به معني ايجاد و آفرينش – به اعتبار اين كه قانون هم ناشي از ارادة قانون گذار و آفريدة عزم اوست) و مراد آن است كه بايداز راه و رسم ديرين پهلواني دورشوي و – به شيوة عياران – نيرنگي در كار او كني و اردشير هم اين توصيه را قبول مي كند و مي گويد كه من نيز مانند نياي خويش اسفنديار حيلتي خواهم ساخت. علاوه بر اين در اين حوادث به روشني مي بينيم كه پهلوانان خويشتن را جز آنچه هستند فرا مي نمايند و به اصطلاح اهل شرع تقيه مي كنند و اين چيزي جز طريق عياري و راه و رسم عياران نيست. بنابر اين مي توان قديم ترين نمونة كارهاي عياري و عياران را در حماسة ملي جستجو كرد.

نيز اين نكته را هم بايد در همين مقام يادآوري كرد كه ظاهرا" در آغاز كار عياران و پهلوانان هر دو يكي بوده اند و همان سردار دليري كه روز به ميدان مي آممده و مبارز مي طلبيده، شب لباس مبدل مي پوشيده و به شب روي مي رفته است. رستم در داستان رستم و سهراب، به همين روش براي ديدن سهراب به صورتي ناشناس به لشكرگاه او مي رود و براي آن كه رسوا نشود ژنده رزم را مي كشد:

شب تيره بر دشت لشكر كشيد

چو خورشيد گشت از جهان ناپديد

ميان بستة جنگ و دل كينه خواه

تهمتن بيامد به نزديك شاه

از ايدر شوم بي كلاه و كمر

كه دستور باشد مرا تاج ور

بزرگان كدامند و سالار كيست

ببينم كه اين نو جهان دار كيست

كه بيدار دل بادي و تن درست

بدو گفت كاووس كاين كار توست

بپوشيد و آمد دوان تا حصار

تهمتن يكي جامة ترك وار

خروشيدن نوش تركان شنيد

بيامد چو نزديكي دژ رسيد

 چنان چون سوي آهوان نره شير

بر آن دژ درون رفت مرد دلير

نشسته به يك دست او ژنده رزم…

چو سهراب را ديد بر تخت بزم

نشست و نگه كرد مردان سور

همي ديد رستم مر او را ز دور

گوي ديد بر سان سرو بلند

به شايسته كاري برون رفت ژند

بر رستم آمد بپرسيد زود

بدان لشكر اندر چنو كس نبود

سوي روشني آي و بنماي روي

چه مردي بدو گفت، با من بگوي

بزد تيز و بر شد روان از تنش

تهمتن يكي مشت بر گردنش

نشد ژنده رزم آنگهي سوي بزم

بدان جايگه خشك شد ژنده رزم

نيامد به نزديك او ژنده شير

زماني همي بود سهراب دير

 كجا شد كه جايش تهي شد ز بزم

بپرسيد سهراب تا ژنده رزم

بر آسوده از بزم و از كارزار

برفتند و ديدندش افكنده خوار

سر آمد بر او روز پيكار و بزم

به سهراب گفتند شده ژنده رزم

                        (ش: 2/ 208 –209)

رستم براي پرهيز از شناخته شدن ژنده رزم را مي كشد و در نيتجه نخستين قدم براي ناشناس ماندن رستم بر سهراب و ريخته شدن خون او برداشته مي شود.

سفر كردن سرداران و پهلوانان به طور ناشناس و خويشتن را معرفي نكردن نيز در شاه ناممه بسيار است: گشتاسب چون به روم سفر كرد خويشتن را معرفي نكرد و نخست بار كه به مردي هيشوي نام برخورد و نيز پس از ديدار با اسقف روم خود را مردي دبير پيشه فرا نمود.

خردمند و روشن دل و يادگير…

از ايران يكي نامدارم دبير

 از ايران يكي نامجويم دبير

به اسقف چنين گفت كاي دستگير

ز ديوان كنم هرچ آيد پسند

بدين كار باشم تو را يارمند

                        (ش: 7/16 –17)

اما چون به دبيري قبولش نمي كنند نزد چوپان قيصر مي رود و چوپان از او مي پرسد:

كه هم شاه شاخي و هم نام جوي

چه مردي؟ بدو گفت، با من بگوي

يكي كره تازم دلير و سوار

چنين داد پاسخ كه اين نام دار

به رنج و به بد نيز يار آيمت

مرا گر نوازي به كار آيمت

                        (ش: 7/ 18)

حتي پس از آن كه كتايون قيصر او را به شوهري برمي گزيند، اصل و نسب خود را بدو بروز نمي دهد و پس از آن كه هنرهاي خويش را آشكار مي كند و اعلام مي دارد كه گرگ و اژدها را او كشته است نه دامادهاي ديگر قيصر، آن گاه قيصر روم به كتايون گويد:

 گزيدي تو اندر خور خويش شوي

بدو گفت قيصر كه اي ماه روي

بر اين نيك بختي كه تو ساختي

همه دوده را سر بر افراختي

مگر بر تو پيدا كند راز خويش…

بپرسش، بدو گفت، ز انباز خويش

نه بر دامن راستي ديدمش

چنين داد پاسخ كه پرسيدمش

 نهان دارد از هر كس آواز خويش

نگويد همي پيش من راز خويش

كه پرخاش جوي است و گرد و سترك

گمانم كه هست از نژاد بزرگ

                        (ش: 7/48-49)

يكي ديگر از موارد بسيار جالب توجه اين گونه كارهاي عيار وار، داستان آمدن اسكند است به نام رسول و بر رسم پيام آوران به درگاه داراي داراب شاه ايران براي آگاهي از وضع سپاه وي، فردوسي گويد كه اسكندر:

چنين گفت كاكنون جز اين نيست راي

چو شير آمد از گفتة ره نماي

شوم، بر گرايم كم و بيش اوي

كه من چون فرستاده اي پيش اوي

يكي خسروي جامة زرنگار

كمر خواست پر گوهر شاه وار

به زين اندرون تيغ زرين نيام

ببردند بالاي زرين ستام

كه دانند هر گونه گفت و شنيد

سواري ده از روميان برگزيد

خود و نام داران ابا ترجمان

ز لشكر بيامد سپيده دمان

پياد شد و برد پيشش نماز

چو آمد به نزديك دارا فراز

                        (ش: 6/ 385)

اسكندر با كمال فصاحت و چيره زباني پيام خويش را گزارش مي كند تا آن جا كه دارا:

 كه بر فرو شاخت نشان كيي است

بدو گفت نام و نژاد تو چيست

من ايدون گمانم كه اسكندري

از اندازة كهتران برتري

مگر تخت را پروريدت سپهر

بدين فر و بالا و گفتار وچهر

و اسكندر كه زنگ خطر را در گوش خود به صدا در آمده مي يابد بيش از پيش بيدار و هوشيار مي شود:

نه در آشتي و نه اندر نبرد

چنين داد پاسخ كه اين كس نكرد

كه بر تارك بخردان افسرند

نه گويندگان بر درش كمترند

چنان شهرياري سر انجمن

كجا خود پيام آرد از خويشتن

و براي تأييد گفتة خويش كاري مي كند كه عادت رسولان است و شاهان هرگز چنان كاري نمي كنند:

سپه دار ايران چو بنهاد خوان            به سالار فرمود كو را بخوان

مي و رود و رامشگران خواستند

چونان خورده شد مجلس آراستند

نهادي سبك جام را بر كنار

سكندر چو خوردي مي خوش گوار

نهادن ز اندازه اندر گذشت

چنين تا مي و جام چندي بگشت

كه رومي شد امروز با جام جفت

دهنده بيامد به دارا بگفت

كه جام نبيداز چه داري نگاه

بفرمود تا رو بپرسند شاه

چه داري همي جام زرين به كش؟

بدو گفت ساقي كه اي شيرفش

كه جام فرستاده را باشد، اي نيك نام

سكندر چنين داد پاسخ

ببر جام زرين سوي گنج شاه

گر آيين ايران جز اين است راه

يكي جام پر گوهر شاه وار

بخنديد از آيين او شهريار

يكي سرخ ياقوت بر سر نهند

بفرمود تا بر كفش بر نهند

بدين ترتيب بدگماني دارا از اين كه وي اسكندر است يك سره برطرف مي شود. اما گروهي باژخواهان كه از روم باز آمده بودند او را مي بينند و مي شناسند:

بر شاه رفت آفرين گستريد

فرستاده روي سكندر بديد

كه بر تخت با گرز و با افسراست

بدو گفت كاين مهتر اسكندر است

برفتيم نزديك او باژ خواه

بدان گه كه ما را بفرموده شاه

به گفتار با شاه پيكار كرد…

برآشفت و ما را بدان خوار كرد

دلير آمده است اندر اين مرز و بوم

نديديم مانندة او به روم

همان گنج و تخت و كلاه تو را

همي بر گرايد سپاه تو را

فزون كرد سوي سكندر نگاه

چو گفت فرستاده بشنيد شاه

چه گفتند با شهريار جهان

سكندر بدانست كاندر نهان

از اين روي بي درنگ به دهليز پرده سراي آمده و پاي به اسب اندر مي آورد و با سواران خود مي گويد:

چو سستي كند باد ماند به دست

كه ما را كنون جان به اسب اندر است

                        (ش: 7/ 358-388)

بدين ترتيب اسكندر گريخته در تاريكي از نظر ناپديد مي شود و روز ديگر به جنگ دارا مي آيد.

در روايت يوناني اخبار اسكند منسوب به كاليس تنس مستعار نيز آمده است كه اسكندر براي شناختن وضع سپاه ايران خود به عنوان رسالت و براي شناختن وضع دربار و سپاه ايران نزد داريوش سوم شتافت و ايرانيان او را شناختند و او را با حيله و تدبير از جنگ ايشان به در رفت.

نيز در شاه نامه آمده است كه شاپور ذوالاكتاب به طور ناشناس به روم رفت و قيصر او را باز شناخت و بگرفت و وي را در پوست خري كرد و پوست را بدوخت و شاپور مدت ها در آن پوست رنج مي كشيد تا كنيزكي وي را نجات بخشيد (ش: 7/226 به بعد) و همين ها روش هايي است كه عياران در كار خويش داشته اند. از طرف ديگر در داستان سمك عيار همه جا سمك را ‹‹ پهلوان›› خطاب مي كنند كه لقب جنگ آوران است. از اين گذشته در سندي مردي را به صراحت هم عيار وهم پهلوان ناميده اند.يك نسخة خطي از داستان ابومسلم نامه در كتاب خانة گنج بخش مركز تحقيقات فارسي ايران و پاكستان محفوظ است به شماره 1465/ 890 و تحريري است فشرده از سرگذشت افسانه آميز سردار خراسان. در اين كتاب چنين آمده است:

‹‹ … نصر اين را شنيد وهوش از سرش پرواز كرد. به داغولي گفت چه كنگاش مي نمايي؟ داغولي گفت نامه اي نوشته به كشمير فرست كه زرده زال كشميري در آن جاست. پسري دارد كه معاذكزه مي گويند هم عيار است و هم

پهلوان، به هيچ وادي كوتاهي ندارد. اگر او آيد ابامسلم را از پاي مي اندازد…›› (ص 365)

اما لفظ عيار نيز در شاه نامه در داستان هفتواد آمده است در هنگام گفتگو از هفتواد و شكست يافتن اردشير از وي گفته مي شود كه پسر مهتر هفتواد شاهوي نام داشته است:

چو آگاه شد او ز رزم پدر

جدا بود از او دور مهتر پسر

به كشتي بيامد بر اين روي آب

برآمد ز آرام و ز خورد و خواب

يكي مرد بدساز و بد گوي بود

جهان جوي را نام شاهوي بود

دل هفتواد از پسر گشت شاد

زكشتي بيامد بر هفتواد

                        (ش : 7/144-145)

فردوسي در مقام گفتگو از اين پسر و بدخويي او وي را عيار هفتواد مي خواند:

گرفتار شد درميان هفتواد

سوي لكشر كرم برگشت باد

كه مهتر پسر بود و سالار اوي

همان نيز شاهوي عيار اوي

                        (ش: 7/145)

جاي تأسف است كه فردوسي هيچ گونه توضيحي در باب كارهاي اين پسر نداده است تا از روي آن ها بتوان به روش هاي عياري و عياران در آن روزگار پي برد. همين قدر مي توان گفت كه در عصر فردوسي اين لفظ را به معني پسنديده و قابل تحسين به كار نمي برده اند و كلمه‹‹ عيار›› نيز مانند ‹‹ رند›› از لفظ هايي است كه به مرور تغيير معني داده و مفهوم آن كه در آغاز ناپسند و مورد نفرت بوده رفته رفته صورتي پسنديده يافته و مردم ايران در قرن هاي بعد عياران و كار و كردار ايشان را بديدة اعجاب و تحسين نگريسته اند.

ظاهرا" در شاه نامه لفظ عيار يك بار و در همين مورد به كار رفته، يا بنده در جاي ديگر اين كتاب بدان بر نخورده است.

{bmc 177-13-1.bmp}

‹‹ پاورقي ها››

·         اين گفتار فصلي است از كتابي كه دربارة شاهنامة فردوسي نوشته شده و به صورت سخنراني در جشن طوس عرضه گرديده است.

·         رمز (ش) اشاره به شاه نامة فردوسي چاپ اتحاد شوروي است. رقم بعد از رمز نمايندة جلد و رقم يا ارقام بعدي شمارة صفحه است.

1-    چنان كه ديده مي شود شاه غالب براي تثبيت غلبه و فرمان روايي خويش زناني را كه وابسته به شاه مغلوب بوده اند مي گيرد و شبستان خويش انتقال مي دهد. طرف مغلوب نيز هنگامي شكست خويش را تلافي شده و فتح خود را كامل يافته مي داند كه آن زنان را از دست دشمن رهايي دهد.

در داستان ضحاك، دختران جمشيد بنا به روايت افسانه در حدود هزار سال درشبستان وي به سر برده و جفت او بوده اند. فريدون نيز با آن دختراني خويشاوندي ندارد. ليكن مؤثرترين اقدام وي رهانيدن اين زنان و در اختيار گرفتن آنان است.

اين مطلب، علاوه بر انگيزة غيرت و حميت و عرق خويشاوندي سببي ديگر نزي دارد و آن اين است كه اين افسانه ها به دوران هاي بسيار دور، دوران پيش از تاريخ و شايد دوران وجود نظام مادر سالاري مي رسد.در اين قبيل جامعه ها زن به عنوان فرمان رواي قبيله مركز و منشأ قدرت بوده است. و در آن روزگار زشتي و زيبايي يا جواني و پيري زن عامل و انگيزة روي آوردن به سوي وي – يا دست كم تنها عامل اين شور و شوق – محسوب نمي شده و مردان و پهلوانان و نام جويان مي كوشيده اند تا آنان را به عنوان منبع نيرو و منشأ حاكميت در اختيار خويش درآروند.

عناصري نظير خواري كشيدن اين زنان در بند دشمن و آنان را سروپاي برهنه به آب كشي واداشتن – چنان كه خواهران اسفنديار در شرح سيه روزي خود مي گويند – بعدها، و هنگامي كه ريشه و زمين، اصلي داستان يك سره از يادها رفته براي مؤثر ساختن داستان بدان افزوده شده است و چون جزء شاخ و برگ ها و اجزاء عرضي و طاري است با اصل استدلال ما منافاتي ندارد.

شايد اين توضيح بتواند سر آن را كه قيام كنندگان بي درنگ به بيرون كشيدن زنان از شبستان حكمرن مغلوب مي پرداخته اند تاحدي آشكار سازد.

2-    كلمة اژدها در اين بيت يادآور ضحاك و مشابهت اين داستان با داستان خواهران جمشيد است.

3-    اين آتش افروختن در هنگام غروب، بر سر دژ، كه چند بار در شاه نامه تكرار شده است – و موارد ديگر آن را نيز باز خواهم گفت – آتش افروزي در شب چهارشنبه سوري را به ياد مي آورد كه در بعضي نقاط آن را بر سر بامها مي افروزند.

4-    اگر = يا

5-    بيت آخر در (ش) نيست و از (ب/1619) نقل شد.

6-    در نسخة چاپ مهل: يكي بانگ بر زد بلندش به روي – و اين صوتر به نظر درست تر مي آيد.

7-    براي اطلاع بيشتر در باب اين داستان جالب مي توان به يكي از اين ترجمه ها، خلاصه ترجمة دكتر مشكور رجوع كرد. نيز رجوع شود به حاشية شادروان استاد محمد معين بر برهان قاطع در ذيل كلمة هفتواد.

8-    در نسخة بروخيم: ز دژ تا برشان – و صورت منقول در متن برطبق ترنر ماكان و چاپ اتحاد شوروي و درست تر است چه در صورت منقول در چاپ بروخيم شعر خارج آهنگ و وزن آن فاسد است.

9-    فرستادن نامه وپيغام به وسيلة تير، و نوشتن نامه بر چوبة تير، يا نصب آن به سوفار (قسمتي كه پر را نصب مي كردند) از سنت هاي قديم داستان سرايي ايران بلكه اقوام هند و اروثپايي است و شايد در بين ساير اقوام نيز سابقه داشته باشد. در هر حال اين قديم ترين اشارتي است كه در ادب فارسي بدين رسم شده است و از اين پس در داستان ها – خاصه داستان هاي عوامانه اين صحنه به فراواني تكرار مي شود و حتي اخيرا" در فيلم هاي تاريخي و ‹‹ وسترن›› نيز پيغام فرستادن به وسيلة تير منعكس شده است.

متن پيغام نيز نكته اي تاريخي را به ياد مي آورد: ملاحده و پيرامون حسن صباح براي ترسانيدن سنجر خنجري در كنار تخت او بر زمين فرو برده و پيغامي بر آن نصب كرده بودند كه آن كس كه اين كارد را در زمين سخت فرو برده است در سينة نرم تو نيز مي توانست فرو برد. اگر اين واقعه به همين صورت صحت داشته باشد آيا بيت: گر انداختيمي سوي اردشير … كه نزديك دو قرن پيش تر سروده شده و شهرت كافي نيز داشته، نمي توانسته است الهام بخش آن باشد؟

10- بروخيم: افراسياب بد انديش – متن بر طبق چاپ ماكان و اتحاد شوروي است.

11- كيميا = مكر و حيله

12-  منم دل فروز و آن سهولت.

13-  ش و ب با من – و آن خلاف مقصود است. بر طبق حاشية چاپ شوروي اصلاح شد.

14- اگر داستان همراهي ژنده زرم با سهراب از قسمت هاي الحاقي نيز باشد تأثيري در بحث ما نخواهد داشت چه اصل مطلب نشان دادن آن است كه رستم براي شناسايي سهراب و سرداران سپاه او به طور ناشناس و با جامة تركان به اردوگاه وي رفته است.

15- La vie

legendaire d`Alexandre le grand P.133-142.