|
|
||
|
پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 179 (شهريور 56): 74-76. |
||
|
|
||
خلاصه: "هم از گندم ري افتاد هم از خرماي
بغداد".
|
|
|
ريشههاي تاريخي امثال و حكم
مهدي پرتوي ‹‹هم از
گندم ري افتاد هم از خرماي بغداد››
اين
مثال درمواري بكار ميرود كه افراد قصد
تأمين منافع از دو جانب را داشته باشند
باينمعني كه مقصودشان از يكسو حاصل است و
بعلت حرص و طمع يا جهات ديگر بخواهند از
طريق ديگر ‹‹ خواه معقول و خواه نامعقول››
بارضاء و اقناع مطامع خويش اقدام نمايند
ولي نه تنها مقصودشان حاصل نيايد بكله
منافع اوليه را نيز از دست بدهند. در چنين
موارد از باب طنز و كنايه گفته ميشود: ‹‹
هم از گندم ري افتاد هم از خرماي بغداد››. اما ريشة تاريخي اين ضرب المثل: در عصر خلفاي راشدين و بني اميه
حكومت ايران زير نظر حكام كوفه و بصره
بودكه قسمت جنوب وجنوب شرقي
و جنوب غربي ايران را والي بصره اداره
ميكرد وسايرمناطق ايران تا اقصي نقاط
ماوراءالنهر و همچنين كشور عراق تحت امر و
اطاعت والي كوفه بود. گاهي اتفاق ميافتاد
كه خليفه وقت باقتضاي اهميت موقع، حكومت
كوفه وبصره را بيك نفر تفويض ميكرد. در
اينصورت آن شخص را ‹‹ والي العراقين››
ميگفتند و مقصود از عنوان ‹‹عراقين››
اين بود كه حكومت عراق عرب وعجم را توأما"
برعهده داشته است. از جملة افراديكه بشغل و سمت ‹‹
والي العراقين›› نائل آمده اند يكي عبيد
الله زياد ‹‹ ابن زياد›› در زمان يزيد بن
معاويه و ديگري ‹‹ حجاج بن يوسف ثقفي››
در زمان خلافت عبدالملك مروان بوده است.
عبيدالله زياد قبلا" والي بصره بود و
چون مسلم بن عقيل وارد كوفه شد و بجمع آوري
طرفداران حسين بن علي ‹‹ سيد الشهداء››
‹‹ع›› پرداخت يزيد براي مقابله با مسلم
و ياران حسين (ع) ناگزير شد نعمان بن بشير
را از حكومت كوفه عزل و عبيدالله زياد را
ولي عراقين كند. ابن زياد پس از ورود بكوفه بدوا"
از طريق خدعه و نيرنگ بر مسلم بن عقيل دست
يافت و او را بقتل رسانيد. سپس بتغيير
وتبديل حكام و فرماندهان برآمد. در
اينموقع باو اطلاع رسيد كه ديلميان
برسپاهيان عرب غلبه كردند و قلعة ‹‹
دستبي›› را گشوده متصرف شدند. ابن زياد
فرمان حكومت ري را بنام عرم بن سعد بن ابي
وقاص صادر كرد و او را با چهار هزار سپاهي
مأموريت داد كه پس از سركوبي ديلميان
بحكومت آن سامان ‹‹ري›› برود. عمر سعد يا
بقولي ابن سعد مشغول تدارك سفر شد و ‹‹
حمام اعين›› را لشكرگاه ساخت تا بطرف
ايران عزيمت كند ومانند پدر كه پس از فتح
قادسيه بر سرير فرمانروائي ‹‹ مدائن››
تكيه زد بود او نيز شير مردان جبال ديلم را
منكوب كرده بر تخت حكمراني شهر ‹‹ري››
كه در آنموقع از بلاد معظم ايران شناخته
ميشد جلوس نمايد و از گندم سفيد و معنبر‹‹ري››
كه در آن عصر و زمان بهترين گندمهاي خاور
ميانه بوده است ميل و تناول كند! از آنجا كه گاه ‹‹ گردش دهر نه
قاعدة دلخواهست›› وقعة كربلا پيش آمد و
ابن زياد باو تكليف كرد كه قبلا" بجنگ
حسين بن علي (ع) برود و پس از آنكه كارش را
يكسره كرد بجانب ايران براي تصدي حكومت
‹‹ري›› عزيمت
كند. چون ابن اثير در اينمورد حق مطلب را
بخوبي ادا كرده است بمنظور خودداري از
اطناب سخن بنقل ترجمة گفتارش في الجمله
ميپردازد: ‹‹ چون كار حسين بدانگونه رسيد ابن
زياد عمر بن سعد را خواند و گفت: برو براي
جنگ حسين كه اگر ما از او آسوده شويم تو
بمحل ايالت خود خواهي رفت. عمر بن سعد عذر
خواست. ابن زياد گفت: قبول ميكنم بشرط
اينكه فرمان ‹‹ري›› را بمن پس بدهي. چون
آن سخن را شنيد گفت: يكروز بمن مهلت بده كه
من مطالعه مشورت كنم . او با دوستان خود
مشورت كرد همه او را نصيحت كردند كه نرود.
حمزه بن مغيره بن شعبه كه خواهر زادة او
بود نزد او رفت وگفت: ترا بخدا قسم ميدهم اي
دائي؛ بجنگ حسين مرو و مرتكب گناه مشو و
رحم خود را قطع مكن. بخدا سوگند اگر تو از
دينا و هر چه در اين دنيا
داشته باشي جدا شوي و دست تو كوتاه شود
و در اين سرزمين هيچ سلطه و قدرت و حكومت
نداشتي باشي براي تو بهتر خواهد بود از
اينكه نزد خدا مسئول خون حسين باشي. گفت
چنين خواهم كرد. آنشب را در حال تفكر وتحير
بسر برد. اين شعر از او شنيده شد:
يعني: آيا ملك ري را ترك كنم و حال
آنكه آرزوي من همانست. يا آنكه به بدنامي و
قتل حسين برگردم؟ در قتل او دوزخ است كه
هرگز پوشيده نيست ولي ملك ري موجب روشنائي
چشم من است. بعد نزد ابن زياد دفت وگفت: تو اين
فرمان را بمن دادي مردم هم اگاه شدند. اگر
بخواهي انحام دهي بكن و براي جنگ حسين يكي
از اشراف كوفه را بفرست كه در جنگ از من
داناتر و تواناتر است. آنگاه نام بعضي از
بزرگان را برد. ابن زيادگفت: من دربارة
برگزيدن اشخاص نيازي بمشورت تو ندارم. اگر
تو با لشكر ما بروي چه بهتر و گرنه برو
فرمان را پس بده. گفت من خود ميروم. آنگاه
لشكر كشيد تا بقرار گاه حسين رسيد.›› چون عمر سعد وارد سرزمين كربلا شد
روزي حضرت حسين بن علي ‹‹ع›› برايش
پيغام داد كه با تو سخني دارم وبهتر آنستكه
امشب با من ملاقات كني. عمر سعد اجرا امر
كرد و با پسر و غلامش دور از انظار سپاهيان
بملاقات سيد الشهداء رفت. حضرت فرمود: ‹‹
تو ميداني كهپس كيستم. از انديشة ناصواب
درگذر و سلوك طريقي اختيار كن كه متضمن
صلاح دنيا و آخرت تو باشد. از اهل ضلال ببر
وبمن پيوند وبزخارف دنيا غدار مغرور مشو››.
عمر سعد جواب داد : ميترسم ابن زياد خانه ام
را در كوفه خراب كند. حضرت فرمود سرائي
بهتر از آن بتو ميدهم. ابن سعد گفت: در
ولايت كوفه ضياع و عقار دارم از آن
ميانديشم كه پسر مرجانه همه را تصرف
ومصادره كند. امام حسين فرمودند كه اگر آن
ضياع و عقار هم تلف شوند ترا در حجاز مزارع
سرسبزي مي بخشم كه هزار بار از مزارع كوفه
بهتر و مفيدتر باشند. چون عمر سعد متوجه شد
در مقابل سخنان راستين فرزند علي بن
ابيطالب (ع) جوابي ندارد بدهد سر در پيش
افكند و پس از لختي تأمل گفت: حكومت ري را
چكنم كه دل در گروي آن دارم/ چه بگفته حمد
الله مستوفي ‹‹ مالك ري بعظمتي بوده كه
آرزوي حكومتش در دل عمر سعد عليه اللعنه
باعث قتل امير المؤمنين حسين بن علي شد››.
حضرت حسين بن علي پس از شنيدن اين سخن از حب
جاه و حرص و آز پسر سعد درشگفت شد وفرمود:
‹‹ لا اكلت من بري الري›› يعني اميدوارم
از گندم ري نخوري. عمر سعد با كمال وقاحت
وبيشرمي جواب داد ‹‹ اگر گندم نباشد جو
توان خورد›› چون سخن باينجا رسيد حضرت
حسين بن علي مذاكره را بيفايده دانست
وبقرارگاه خويش مراجعت فرمود. پس از وقاعة كربلا وشهادت امام سوم
شيعيان و يارانش بسبب حوادث متواتري كه رخ
داد عمرسعد نه تنها بمقصود نرسيد واز گندم
ري نخورد بلكه سر در اين سودا گذاشت و
بفرمان برادر زنش مختار بن ابو عبيدة ثقفي
كه بر كوفه تسلط يافته بود خود و پسرش ‹‹
حفص›› بهلاكت رسيدند. توضيح آنكه مختار
ابتدا بشفاعت عبدالله بن جعده بن هبيره كه
خويش و داماد حضرت علي و مورد احترام مختار
بود بعمر سعد امان داد بشرط آنكه چيزي از
او حادث نشود ولي پس از چندي يزيدبن شر
احيل انصاري از كوفه بمدينه رفت و جريان
امان دادن مختار بعمر سعد را تفصيلا"
براي محمد خنفيه برادر سيدالشهداء شرح داد.
محمد حنفيه گفت: كسيكه كشندگان حسين ويارانش را
امان دهد نمي تواند ادعا كند كه با ما و
طرفدار ماست. چون يزيد بن شراحل بكوفه
مراجعت كرد و گفتار محمد حنفيه را براي
مختار بازگو كرد مختار از كرده پشيمانشد و
به ابوعمرو ‹‹ اباعمره›› رئيس عسسان
كوفه فرمان داد كه عمر سعد را بقتل برساند.
ابو عمرو نزد عمر سعد رفت واز او خواست كه
بدار الاماره نزد مختار برود. عمر سعد
برخاست كه راه بيفتد پايش بحبه وي پيچيد و
بزمين در غلطيد. ابو عمرو درنگ را جايز
نديد و بضرب شمشير كارش بساخت و سرش را نزد
مختار برد. اتفاقا" در آنموقع حفص پسر عرم
سعد نزد دائيش مختار نشستهبود. مختار باو
گفت: آيا اين سر را ميشناسي؟ حفث جوابداد:
آري سر پدرم است و بعد از او زندگي براي من
سودي ندارد. مختار فرمانداد او را هم كشتند
وسر پدر و پسر را بانتقام خون حسين بن علي و
علي بن الحسين ‹‹ علي اكبر›› نزد محمد
حنفيه فرستاد. اين بود داستان عبرت انگيز عمر سعد
كه هم از گندم ري افتاد ، هم از خرماي كوفه. در خاتمه اين نكته ناگفته نماند كه
در اين ضرب المثل بجاي ‹‹ خرماي كوفه››
اشتباها" ‹‹ خرماي بغداد›› ذكر شده
است در صورتيكه شهر بغداد در آن عصر و زمان
بشكل وصورت شهر و پايتخت كشور اسلامي هنوز
بوجود نيامده بود و در زمان خلافت منصور
دوانقي از مصالح ساختماني دو شهر ‹‹
مدائن›› و ‹‹ بابل›› ساخته شده است. در
اينكه ضرب المثل بالا مربوط بواقعة عمر
سعداست جاي هيچگونه تأمل وترديد نيست.
زيرا فقط چنين واقعة مهمي ميتوانست آنرا
بصورت ضرب المثل و جز امثلة سائره درآورد.
اگر ملاحظه ميشود كه رد حال حاضر بجاي ‹‹خرماي
كوفه›› يا ‹‹ خرماي عراق›› اشتباها"
‹‹ خرماي بغداد›› ذكر ميشود از آنجهت
است كه آباداني وعظمت بغداد ترديجا" نام
‹‹ كوفه›› را كه بسوي ويراني ميرفت تحت
الشعاع قرار داد و عامة مردم بدون توجه
بريشة تاريخي آن اشتباها" ‹‹ خرماي
بغداد›› را در اين ضرب المثل جايگزين ‹‹
خرماي كوفه ›› كرده اند. چنانچه علت و موجب ديگري احيانا"
وجود داشته باشد قطعا" بر اهل تحقيق
پوشيده نيست و نويسندة اين مقاله رابراي
روشن شدن حقيقت مطلب مدد خواهند فرمود. ‹‹ پاورقي ها››
1-
‹‹ رغبتي ›› در بعضي مأخذ و مقاتل
‹‹ منيتي›› هم آمده است. 2-
در بعضي مأخذ ‹‹ ام اصبح ماثوما"››
هم آمده است. 3-
ترجمة تاريخ كامل ابن اثير ج 5 صفحه
156. 4 و 6- روضه الصفا . ج 5
صفحه 148. 5- نزهه القلوب صفحه
56. |