بيكنل، هرمان. پيشگفتار شعرهاي برگزيده حافظ شيرازي". ترجمه حسينعلي ملاح. دوره 16، ش 182 (آذر 56): 10-16.

 

خلاصه: معرفي كتاب و تصاويرآن ـ شرحي برزندگي وكارو نحوه برخورد نويسنده به اشعار حافظ ـ شرح حال وزندگي حافظ و معتقادات او ـ درباره عرفان ـ اشكالات ترجمه عبارات و لغات ازفارسي به انگليسي.

پيشگفتار كتاب

شعرهاي برگزيدة حافظ شيرازي

 

 

از هرمان بيكنل   HERMAN BICKNELL

ترجمه: حسينعلي ملاح

**

در بهار امسال دوست عزيز و دانشمندم آقاي دكتر حسينعلي هروي نسخه اي از كتاب حافظ كه هرمان بيكنل به انگليسي ترجمه كرده و به سال 1875 ميلادي در لندن به چاپ رسيده و از طرف بنياد فرهنگي والاحضرت اشرف پهلوي در سال گذشته تجديد چاپ شده است را به امانت به اين بنده داد تا اگر مقدمة آن را در خور برگرداندن به فارسي ديدم با استعانت دوست ارجمندم آقاي حسن رضوي به فارسي برگردانم.

تا آنجا كه آقاي رضوي و بنده استنباط كرده ايم، اين ترجمه نسبت به ديگر ترجمه هائي كه از حافظ شده ( و ما تا كنون ديده ايم) بيشتر به انديشة حافظ نزديك است … به همين سبب لازم دانستيم مقدمه اي را كه برادر مترجم و گفتاري را كه خود مترجم كتاب نوشته اند عينا" ترجمه كنيم و در دسترس دوستداران شاعر عاليقدرمان حافظ بگذاريم.

نام كتاب: ‹‹ شعرهاي برگزيده از حافظ شيرازي›› است  طبع نخستين آن به سال 1875 ميلادي توسط سازمان انتشاراتي ترابنر و كمپاني “Trübner & Co.” در لندن انجام شده و مشتمل بر تعدادي غزل – قطعه – رباعي - ساقي نامه – قصيده و مخمس است در اين كتاب تصاويري به شرح ذيل چاپ شده است:

1-   شب زنده داران و خنياگران در مصلي – اثر: جي. هربرت J. Herbert  ترسيم از روي يك قطعه عكس (نخستين تصوير كتاب.)

2-   حومة شمالي شيراز – اين تصوير از فراز مسجد ميرزا حمزه، توسط . جي. هربرت ترسيم شده است. (صفحة: 21 مقدمه)

3-   مقبرة حافظ – اثر: ت. سلمان T. Sulman – ترسيم شده از روي عكس. ص 227.

نقش مهر

4-   مكه ( از فراز چاه شيخ محمود) – طرح از هرمن بيكنل – نقاشي از سلمان ( ص: 2 آغاز غزليات)

5-   بغداد – طرح از ه. بيكنل – نقاشي از سلمان (در آغاز قطعات).

6-   خانقاه و مقبرة سعدي شاعر كه در دوميلي شرق شيراز واقع است. نقاشي از سلمان از روي يك قطعه عكس – (در آغاز رباعيات)

7-   آتشكدة سوراخاني (نزديك باكو در ساحل درياي خزر) – طرح از ه. بيكنل – نقاشي از سلمان ( در آغاز ساقي نامه).

8-   كاخ جهان نما در شيراز – نقاش از روي يك قطعه عكس – اثر: ت. سلمان (در آغاز قصايد).

9-   بوشهر – اثر: ت. سلمان (در آغاز مخمسات).

اكنون ميپردازيم به ترجمة پيشگفتار و ديباچة كتاب.

تيرماه 2563 شاهنشاهي – حسينعلي ملاح

پيشگفتار

برادرم كه سال هاي متمادي اوقات فراغت خود را به فراهم آوردن ترجمه اي منظوم از آثار گرانماية حافظ صرف كرد، دريغا زنده نماند تا اين مهم را به پايان برساند.

در آغاز بر آن بود تا تمام آثار حافظ را كه شامل هفتصد قطعه مي شد به انگليسي برگرداند، ليكن از اجراي اين انديشه چشم پوشيد و مصمم شد اشعاري را به منظور ترجمه برگزيند كه در اصالت و شيوائي آنها جاي ترديد نباشد. در آخرين ماه هاي زندگي اش، همچنان با وسواسي مخصوص به كار و مطالعه مشغول بود، اما بيماري چنان نابهنگام او را به مرگ كشانيد كه حتي توفيق نيافت يكبار ديگر دست نوشته هاي خود را باز بيني كند و فرم هاي چاپ شده را (جز دو يا سه برگ) ببيند. از اينرو بنده بنابر واپسين درخواست او، تا آنجا كه در توانم بود كوشيدم به آرزوي برادرم تحقق بخشم و كتاب حاضر را مقرون به آرمان هايش بچاپ برسانم.

من مي دانستم كه دست به چه كار خطيري مي زنم و به نيكوئي آگاه بودم كه در فقدان آن شرقشناس صاحبنظر و باريك بين و كارآمد، تا چه مايه دچار سهو و خطا خواهم شد، حالا هم كه وفاي به عهد كرده ام اذعان مي كنم كه تأليف كتابي اين چنين، كه ثمرة عمري مطالعه و اجتهادي در زمينه هاي گوناگون است، كار بي مايه اي چون من نبوده است – در حقيقت اگر ياري هاي پي در پي آقاي ‹‹ سي – اي - ويلسن C. E. Wilson›› در روشن ساختن نكته هاي غامض اشعار و به ويژه مصطلحات زبان فارس نبود، هرگز اين مسئوليت را كه خارج از توانائيم بود نمي پذيرفتم.

با اينكه برادرم به من اجازة اصلاح سهو و خطا را داده بود، مطلقا" به خود اجازه ندادم كه در دست نوشتة او جز چند مورد كوچك، دست ببرم، زيرا خود را صالح در اين امر نمي دانستم.

با تمام كوشش هاي برادرم و من وياري هاي بي دريغ آقاي ويلسن، باز هم يقين دارم كه كاري بي نقص انجام نشده است – اين نوع عدم كمال ها در اثري كه نبوغ يك زبان، كار ترجمة آن را به زبان ديگر سخت دشوار مي كند بسيار مشاهد شده است – برادرم نخواسته بود كه تقليد دقيقي از قافيه هاي يكسان و هم آهنگ و وزن خاص شعر فارسي كرده باشد، او با اطمينان كامل به من گفته بود كه ترجمة كامل اشعار حافظ، كاري است سخت دشوار، بنابر اين مترجم لااقل بايد در برگرداند مفهوم و معناي ابيات امانت را رعايت كند و تا جائي كه ممكن است قالب و ساختمان شعر را به نحوي از انحاء بنماياند.

برادرم در مقدمة اثر خود با فروتني بسيار نوشته است: ‹‹ اگر ديگران هم به همين نحو كار را ادامه بدهند من به اجر خود رسيده ام.››

او معتقد بود كه اين ترجمه يك نمونة آزمايشي براي ارائه دادن چگونگي شعر كهن ايراني به خوانندگان انگليسي است. در صورتي كه اين ترجمه نه آزمايشي بود و نه واقعا" يك نمونة كامل از شيوة كار حافظ. او به نحوي خستگي ناپذير در پي يافتن معاني واقعي اشعار غنائي حافظ كه نيمي از آنها عرفاني و نيم ديگر غير عرفاني است بود، بهمين منظور زماني دراز مقيم شيراز شد تا معاني غامض پاره اي از اشعار، بر او روشن گردد و از نزديك با اماكن مذكور در اشعار حافظ آشنائي پيدا كند.

وقتي برادرم زنده بود به او پيشنهاد كردم تا در باب نسخه هاي گوناگون موجود از ديوان حافظ و ترجمه هائي كه به زبان هاي مختلف از اين اشعار شده است نقدي بنويسد، في المثل از وي خواستم كه غزل هشتم حافظ را كه در هيجده سطر سروده شده است و توسط ‹‹ سرويليام جونز Sir William Jones›› در پنجاه و چهار سطر با وزن و قافيه و معنائيدور از شعر حافظ به انگليسي برگردانده شده و در پاره اي موارد مورد تحسين قرار گرفته است ومترجماني هم همان بي بند وباري هاي او را دنبال كرده اند، نقدي بنويسد او نپذيرفت من تصور مي كردم كه برادرم ميتواند با نشان دادن عدم مطابقت متن فاري با ترجمة انگليسي خدمت شايسته اي انجام بدهد و بهمين سبب از او خواستم كه در باب ارزش نسبي كار هر يك از اين مترجمان، به عنوان يك كارشناس ابراز نظر كند، اما او به خاطر طبع انزو طلب خود و همچنين اعتقاد بر اين كه نبايد كار ديگران را بالكل بي ارزش قلمداد كرد، خاصه اگر آن كار از روي عشق  و علاقه انجام شده باشد هرگز رضايت نداد كه نظريات انتقادي او بر روي كاغذ بيايد، در نتيجه بنظر من اين عدم ابراز نظر، فقدان بزرگي براي ادبيات بوده است.

با وجود اينكه بيش از اين بازداشتن خواننده را از قرائت متن اصلي كتاب كاري ناروا مي دانم، در نهايت ادب اجازه مي خواهم با شرح مختصري در باب زندگي غير متعارف و از پاره اي جهات شگفت آور برادرم بنويسم:

هرمن بيكنل Herman Bicknell  در دوم آوريل سال 1830 متولد شد – پس از فراغت از تحصيل كه بخشي از آن در دانشگاه لندن University College و بخش ديگر در كشورهاي بيگانه بود وارد بيمارستان سنت بارتولوميو St.Barthi lomew Hospital  گرديد و در سال 1854 به دريافت دانشنامة پزشكي ار كالج جراحان توفيق يافت College of Surgeons اندكي بعد، دورة پزشكي نظامي را نيز طي كرد و رسما" وارد خدمت رژيمان هشتاد ويك شد و با عنوان دستيار جراح عازم ‹‹ ميان مير Mianmir ›› لاهور گرديد. (اين مسافرت اندكي پيش از آغاز شورش بزرگ هندوستان اتفاق افتاده است).

در طول شش سالي كه در خدمت نظام بود، به قسمت اعظم سرزمينهاي مشرق زمين مانند: جاوه – چين – كشمير و تبت مسافرت كرد و در سال 1860 از طريق سند و فلسطين به انگلستان بازگشت.

هرمان بيكنل پس از زمان كوتاهي خدمت در ستاد ارتش در ‹‹ آلدرشات Aldershot ›› از خدمت در ارتش استعفا داد وبقيه عمر را تا زمان مرگ يعني چهاردهم مارس سال 1875 به سياحت و مطالعه گذرانيد. مسافرت هايش منحصر به كشورهاي اروپائي نبود بلكه تمام جهان را در بر مي گرفت، اين سفرها چه در زمستان در قطب شمال و يا صعود به قله هاي آندرز Andes در اكوادور Ecuador و يا به چين و افريقا و يا باختر دور بيشتر وقف فرا گرفتن زبان و فرهنگ مردمان سرزمين ها ميشد، تا جائي كه با چند زبان كه جزو شاخه هاي معروف السنة جهاني است بطور كامل آشنائي پيدا كرد. انس و الفت او به رسوم و عادات مشرق زمين تا بدانجا گسترده وژرف شده بود كه به راحتي و بدون معاشرت با خارجي ها توانست در قاهره ميان مسلمانها زندگي كند و در كمال سهولت و دور از هر دغدغه و هراس در سال 1862 به كعبه برود و نيز به زيارت مرقد محمد (ص) توفيق يابد: اين اقدام براي يك خارجي در آن زمان عملي سخت متهورانه بشمار ميرفت، زيرا من تصور نمي كنم كه تا آن تاريخ هيچ فرد انگليسي بي آنكه تغيير نام و جامه و مليت بدهد به زيارت كعبه توفيق يافته باشد.

مناظر زيباي طبيعت، براي او جذبة خاصي داشت، يگانه سرمايه اش باغ و رسدخانه اي بود كه بر روي تپه اي در انگلستان واقع شده بود – او در هيچ نقطة جهان خانه و ملكي جز اين نداشت – تنها سرگرمي اش نبات شناسي و نجوم بود – مضاف بر اينها، برادرم بخاطر عشق و علاقه اي كه به كوهنوردي داشت بيشتر اوقات خود را در سويس براي صعود از كوه هاي خطرناك آلپ مي گذرانيد – پيش از مرگ پس از چهارده بار صعود از كوه زرمات Zermatte ديگر، گوهي پر برف نمانده بود كه او از آن صعود نكرده باشد، حتي ماجراي سهمگيني كه بهنگام صعود از كوه ماترهورن Matterhorn براي او اتفاق افتاد و موجب آسيب ديدن دستش شد مانع از اين قبيل مسافرت هاي خطرناك سالانة او نگرديد.

گذشته از قدرت تجزيه و تحليل، خداوند به او حافظه اي عطا كرده بود كه به نيروي ممارست وتمرين بسيار قوي شده بود – او قادر بود مسائل دشوار و پيچيدة ماوراء الطبيعه را چنان با استادي توجيه كند كه آنهائي كه دانشي همپاي، او نداشتند بخوبي به درك آنها توفيق يابند. بهر حال من كمتر كسي را نظير او ديده ام، و بهمين سبب هم معتقدم كه وي يگانه كسي است كه صالحيت روشن ساختن معضلات شعر حافظ را داشته است.

مي پندارم بحد كفايت در باب برادرم سخن گفته ام و تا حد توانائي نبوغ مؤلف اين كتاب شگفت اور را شناسانده ام، من يقين دارم كه اگر برادرم زنده مي ماند، مي توانست در انتشار دانش بشر سهم بيشتري داشته باشد. شايد جلب نظر خواننده بسوي آثار برادرم كار دشواري نباشد، اما موضوعي كه مطلقا" من قادر به ابراز آن نيستم، بيان اندوه و تأسفم از فقدان اوست – او نه تنها بخاطر كمالات و صداقت و عطوفتش برايم گمراهي بود، بلكه بايد بگويم برادر من درتمام عمر برايم يك دوست و يار صديق بود، بنابر اين متأسفانه از اينكه نماند تا خود سرپرستي اين مهم را برعهده بگيرد و ثمرة آن را بردارد – اين كتاب در حقيقت خوشه اي از ميوة ناياب كوشش اوست كه در اين دنيا بدست آمده است. چنانكه حافظ گويد:

كاش مي توانستم حتي ساية خيال دوست را به بينم.

23 – انزلو Onslow

 

 

نهم اكتبر 1875

 

 

  ا. س. بيكنال

 

 

 ديباچه

محمد شمس الدين حافظ معاصر دانته Dante در آغاز قرن هشتم هجري مطابق با چهاردهم ميلادي درشيراز متولد شده است. تاريخ درست تولدش آشكار نيست – مدت هفتاد سال جزو وابستگان و رعاياي شاهزادگان آل مظفر بود – اين سلسله، در 1318 ميلادي به قدرت رسيد و به تدريج دامنة حكومتش به نواحي شيراز، يزد، كرمان و اصفهان گسترش يافت و تا زماني كه فارس به تصرف تيمور در آمد فرمانروائي اين سلسله دوام داشت.

حافظ از آغاز تمام اوقات گرانبهاي خود را وقف فرا گرفتن ادبيات و علوم ديني و هنر موسيقي و شعر كرد -  آموختن مانع آن نگرديد كه حافظ به مسافرت هائي طولاني دست بزند و مقيم دربار پادشاهان بشود.

مراد و راهبر او در مسائل عرفاني و ديني شيخ محمود عطار، قطب يكي از سلسله هاي درويشان بوده است. حافظ از آن پس به سلك درويشان پيوست و به تدريس و تفسير زمخشري از قرآن پرداخت و جزو مدرسين مدرسه اي شد كه حاجي قوام وزير، بخاطر او تأسيس كرده بود.

چندي نگذشت كه رندي و مي گساري اش سبب گرديد كه رهبران دين وصوفيان بر او خرده گيرند و ملامتش كنند – در آن عصر، صوفيان نيز مانند راهبان مسيحي، جامه اي از پشم مي پوشيدند كه به آن ‹‹ صوف›› مي گفتند- از همين رو اين طايفه را صوفي گفته اند – حافظ از اين طايفه، كلمه اي به نيكي ياد نكرده، بلكه بالعكس در تمام صفحات ديوانش به ريا كاري و بوالعجب بازي اينان اشاره كرده است – ترديدي نيست كه حافظ با پاره اي از عقايد و انديشه هاي متصوفه موافق بوده، اما با آيين توبه و رياضت اين طايفه هم رأي و هم داستان نبوده است – حافظ را بايد در حقيقت يك ‹‹ اپيكورين Epicurian ›› (يا لذت جو) بشمار آورد نه رياضت كش ‹‹ يا Stoic ›› او نيز همراي سعدي بود كه در گلستان گفته است:

از عبا و تسبيح، يا از رداي زهد چه سود؟

خو را از اين ها بر كنار بدار

بخاطر پرهيز از اينها

حاجتي به كلاه نمدي نيست

در سينه درويش باش

و كلاه تاتاري نيز بر سر بنه

 

 ترجمه از: ايستويك Eastwick

 

 آوازة حافظ در شاعري تا بدانجا رسيد كه ممدوحانش او را به بارگاه خود دعوت كردند – وي سالها ملازم بارگاه شاهزادگان آل مظفر، خاصه شاه شجاع و شاه منصور بوده است – همچنين از طرف سلطان اويس ايلخاني و پسرش سلطان احمد، كه مقر حكومتشان بغداد بود مورد عنايت قرار گرفته بود – سلطان احمد كه پادشهاي مستبد اما صاحب كمال بود، موفق نشد كه حافظ را به دربار خود بكشاند – اما حافظ در قبال دعوت نامة اين پادشاه، غزلي ساخت و سپاس عنايتش را بجاي آورد – حافظ در فرصتي ديگر بنابر اشارة سلطان يحيي، مسافرتي به يزد كرد، ليكن انعامي از او دريافت نكرد و بهمين سبب در قطعة شمارة چهارم لئامت و تنگ چشمي او را با گشاده دستي و كرامت هرمز شاه در خليج فارس مقايسه كرده است. آوازة شهرت حافظ نه تنها به سرزمين هاي عربستان رسيد بلكه به جنوب هندوستان نيز راه يافت. بهمن شاه كه سلطاني مسلمان بود و حكومت هندوستان را داشت دعوت نامه اي همراه مقداري مسكوك براي حافظ فرستاد – شاعر، دعوت را پذيرفت و از طريق سند و لاهور به جزيرة هرمز! رفت و به سفينه اي كه شاه هندوستان براي او فرستاده بود سوار شد، اما هراس از دريا وي را پشيمان كرد، لذا عذر وبهانه اي آورد و به ساحل بازگشت وشتابان خود را به شيراز رسانيد.

حافظ مانند ‹‹ اناكرئون Anacreon ›› به دوران كهولت رسيد و بر طبق مآخذ معتبر، آنقدر زنده ماند تا در تاريخ 1387 ميلادي ‹‹ تيمور›› را ملاقات كرد.

براي دسترسي به شرح هاي مفصل تر در باب زندگي حافظ، مي توان به نوشته هاي ‹‹ اوزلي Ouseley ›› راجع به شعر فارسي و همچنين پيشگفتارهائي كه: ‹‹ هامر Hammer ›› و ‹‹ روز نزويگ Rosenzweig ›› در ترجمه هاي خود از حافظ نوشته اند مراجعه كرد – خود من هم از اين نوشته ها وهمچنين از تاريخ ايران طبع سال 1874 ميلادري اثر ‹‹ ماركام Markham ›› بهره گرفته ام.

از زندگي خانوادگي حافظ اطلاع درستي در دست نيست، در يكي از غزل هاي از درگذشت همسرش و در غزلي ديگر از جوانمرگ شدن پسر نوبالغش ياد كرده است.

ساختمان اشعارش، شگفت آور است، اين امر نه به خاطر موسيقي كلام اوست، بلكه بخاطر زيبائي سبك وعمق مضمون و بيان مافي الضمير در زير پوشش معاني ظاهري الفاظ است – تكرار مكررات و مبالغه گوئي ها مختصر نقص كار اوست كه بايد گفت اين موارد بطور كلي از ويژه گي هاي كار شاعران مشرق زمين است.

در روايت است كه خضر پيامبر يا الياس، بر حافظ ظاهر شده و باده اي از شراب نبوغ شاعري به وي داده است – نخستين بار توسط ‹‹ جامي›› كه خود شاعري ممتاز بوده لقب ‹‹ لسان الغيب›› به حافظ داده شده است، اين عنوان بي شك بخاطر احاطه حافظ به علوم اسلامي بوده كه به نكوئي در اشعارش منعكس است. غزليات حافظ تا بدانجا قبول عام يافت كه حتي قبل از مرگش (791 هجري مطابق با 1388 ميلادي) مردم براي آگاهي از آينده، بدان تفأل ميزدند – اين رسم هنوز هم به گونه هائي در ميان مردم مشرق زمين رواج دارد – يكي از طرق فال گرفتن آن است كه اورادي مي خوانند و به كتاب مي دمند. دعاي متداول چنين است:

اي حافظ شيرازي

دل نگران مرا از آينده آگاه كن

سپس بي اراده كتاب را مي گشايند و نخستين غزل را كه بچشم مي آيد پاسخ پرسش يا آرزوي خود مي دانند. مي گويند: در آن ايام كه نادر شاه افشار با افغان ها در پيكار بود، به زيارت آرامگاه حافظ مي رود و فالي از ديوان اين شاعر مي گيرد كه: آيا به پيكار ادامه بدهد يا نه؟ بيتي كه در پاسخ اين نيت آمده چنين است:

عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ

بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است

پيداست كه چنين پاسخ مساعدي موجب ادامة جنگ مي شود و بغداد وتبريز از چنگ تركها آزاد ميگردد.

بخاطر پاره اي از اشعار حافظ كه واجد مضاميني بكر و بديع بود، برخي از روحانيان بهنگام خاك سپاري شاعر ايرادهاي شرعي گرفتند و مشكلاتي پيش آوردند – باز هم با ديوانش تفأل زدند و با بيت زير رفع ترديد و شك كردند:قدم در يغ مدار از جنازة حافظ

كه گرچه غرق گناهست مي رود به بهشت

او را در گورستان كوچكي كه اينك بخشي از محوطة حافظيه شيراز است بخاك سپردند – بخش ديگر حافظيه گلستاني است كه توسط يك خيابان محصور از سرو، و ديواري مزين به يك ايوان مركزي از گورستان مجزا شده است – برسنگ مرمرين مزارش ابياتي از دو غزل او بطور برجسه كنده شده است كه نشانة نبوغ شاعر است – همچنين در چهار سوي اين سنگ ابياتي از يك غزل ديگر او كنده شده است – مضاف بر اينها در هر يك از اضلاع سنگ مزار حافظ شعري كه ماده تاريخ در گذشت اوست حك شده است. جملة ‹‹ خاك مصلي›› مبين تاريخ 791 هجري است كه تاريخ مرگ حافظ است.

تاريخ

كه شمعي بود از نور تجلي

چزاغ اهل معني خواجه حافظ

بجو تاريخش از خاك مصلي

چو در خاك مصلي ساخت منزل

(در اين جا نويسنده با حروف ابجد چگونگي استخراج ماده تاريخ را توضيح داده است. مترجم)

در باب نهاد و روح اشعار حافظ، عقايد گوناگوني ابراز شده است، پاره اي از مفسران مشرق زمين اشعارش را رمز گونه و سرشار از ايهام و كنايه دانسته اند – برخي ديگر معناي ظاهري وتحت اللفظي اشعار او را چون سعدي منظور نظر داشته اند – غزليات عرفاني حافظ كه واجد مصطلاحات خاص صوفيه است به هنگامي سروده شده كه وي به دوران كهولت گام نهاده و به مقام معرفت واصل گشته است – اما وقتي در باب عشرتجوئي و ماجراهاي عشقي او و همچنين مهرورزي اش به شاخه نبات و علاقة غير قابل انكارش به شراب مي انديشيم، براي ما ديگر ترديدي باقي نمي ماند كه در پاره اي از غزليات او، مي، و زيبائي در معنايش حقيقي اش بكار رفته است، و بهمين سبب بوده كه خاكسپاري اش با مشكلاتي روبرو گشته و ديوانش زمان درازي ممنوع الانتشار بوده است.

قرآن و، ودانتاها vedantas و زند اوستا و انجيل وقتي توانسته اند نيازهاي جامعه را از ديدگاه قانون و اخلاق برآروند كه مفسراني به تفسير و تحليل آنها پرداخته اند – از سوي ديگر انديشه ها و نظريه هاي عرفاني و زاهدانه كه توسط صاحبان افكار بلند و متعالي ابداع و ابراز شده، هميشه منطبق با سرشت و خوي خود آنها بوده است.

بهمين سبب است كه شاخه هائي از تصوف پيدا شد و اصول ديگري كه پيش از ظهور محمد (ص) پيامبر اعراب در هندوستان و سرزمين هاي ديگر رواج داشت به مباني اسلام افزوده گرديد – حديثي نقل مي كنند كه: پيامبر فرموده است ‹‹ لارهبانيه في الاسلام›› ولي پيروان او بلافاصله بعد از مرگش انديشة رهبانيت را حمايت و تقويت كردند.

يكي از صوفي هاي اوليه، زني است پرهيزگار بنام رابعه، كه ابن خلدون از او نام برده است – نوشته اند كه : او در دل شب به بام خانة خويش ميرفت و با خداي خود مناجات مي كرد و ميگفت: پروردگارا غوغاي روز خفته و عاشق و معشوق بيدراند – من ترا بمنزلة عشق خويشتن برگزيده ام تا در خلوت خود با تو شاد و سرمست باشم.

متصوفه تحت عنوان درويشان، هنوز هم به صورت سلسله هاي گوناگون به حد وفور موجوديت دارند – اعتقاد بسياري از آنها اين است كه : روح از ذات الهي نشأت گرفته و بدين خاكدان در افتاده و از آن سرچشمة نيكي مطلق جدا مانده است.

معتبر ترين نسخة ديوان حافظ، نسخه اي است كه توسط هرمن بروكهاس Herman - Brockhaus  از روي متن سودي ترجمه شده و در سال 1854 در لايپزيك به چاپ رسيده است. اين نسخه از 693 قطعه شعر تشكيل شده است كه 573 قطعه از آنها غزليات است ( اين غزل ها اغلب بيشتر از يازده بيت و كمتر از پنج بيت نيست – در فارسي دو مصراع اول هر غزل، وزن اثر را معين ميكنند و اين وزن در تمام ابيات شاعر مي آيد.) بقية ديوان، از چهل ودو قطعه و 69 رباعي و شش مثنوي و دو قصيده و يك مخمس تشكيل شده است.

اين نسخه ميتواند مشكلات فراواني را كه مستشرقان و مترجمان انگليسي زبان در ترجمة اشعار حافظ با آن دست به گريبان هستند به نيكوئي برطرف سازد.

من اگر خود را در رعايت قافيه مقيد كرده بودم، هرگز نميتوانستم در ترجمة اشعار حافظ چنانكه بايد امانت را رعايت كنم، ولي بهر تقدير قالب شعر و به ويژه بيت تخلص را كه پايان غزل مي آيد چنان برگردانده ام كه همانند خود غزل حافظ است.

هم چنين در باب ترجمة كلمات مركب فارسي كه گاه اوقات از آلماني هم طويل تر است، تا آنجا كه ميسر بوده است از لحاظ رعايت صنعت تجنيس و ايهام و حتي تضاد كوشش فراوان بكار برده ام – به ترجمه هاي ديگر مانند: ترجمة ‹‹ سر ويليام جونز Sir William Jones ›› و ‹‹ نات Nott ›› و هم چنين ترجمة ‹‹ هيندلي Hindley ›› كه به زبان انگليسي انتشار يافته است نيز مراجعه كرده ام. اين آثار، با وجود اينكه از ديدگاه شعر بسيار عالي هستند وليكن تا بدان مايه آزاد ترجمه شده اند كه خواننده نميتواند معناي واقعي شعر حافظ را از خلال آنها درك كند.

در اينجا لازم است به يك مشكل عمده اشاره بشود، و آن مسئلة اختلاف ضماير در فارسي و انگليسي است – در زبان فارسي برخلاف زبان عربي، براي مؤنث و مذكر ضميري واحد موجود است، يعني، ضمير ‹‹ او ›› هم اشاره به مؤنث است و هم به مذكر … درابتدا تصور مي شد كه اگر ضمير ‹‹ او›› در انگليسي به ضمير ‹‹ مؤنث›› ترجمه شود مناسبتر خواهد بود – ليكن در عمل كاري غير قابل اجرا بنظر آمد – زيرا اگر به اين نحو عمل مي شد معناي عرفاني شعر، بكلي از ميان مي رفت – در بيشتر غزليات فارسي، مراد شاعر از زيبائي آن غايت مطلوب انتزاعي است نه زيبائي ظاهري، در پاره اي از غزليات معشوق يا خداوند است يا پير طريقت … و در برخي از غزلها ممدوح سلطان است يا فردي صاحب جاه – در مواردي نيز سخن را روي با ساقي و مطرب است كه بالطبع به مذاق مغرب زمينيان خوش نمي آيد – بنابر اين در ترجمة انگليسي بهتر آن ديدم كه ‹‹ او ›› نه مؤنث باشد و نه مذكر – بلكه ضمير ‹‹ تو Thou ›› بكار برود و يا ‹‹ يار من›› بجاي آن نهاده شود.

همه مي دانيم كه در كشورهاي اسلامي زنان در حجاب اند – حتي در شعر هم معمول نيست كه نام جنس مؤنث ذكر شود – اگر زنان محجوب و مهجور نبودند بي شك شاعران ايراني بيشتر به آنها توجه مي كردند وبجاي اينكه مطرب و ساقي و سلطان را مدح كنند، ثناگوي زنان مي شدند.

خواننده ممكن است از عدم يكنواختي مضمون در يك غزل، در شگفت آيد، شرقي ها، هر بيت شعر را مرواريدي مي پندارند، بنابر اين يك غزل يك گردنبند مرواريد بشمار مي آيد – تنها عاملي كه اين ابيات را به يكديگر پيوند مي دهد، قافيه نه مضمون و معناي ابيات، بهمين سبب مي توان مرواريدها را، يعني ابيات را جابجا كرد بي آنكه در معناي مستقل آنها خللي وارد شود – بنابر اين غير ممكن است شما بتوانيد دو نسخه از ديوان حافظ پيدا كنيد كه از بابت تعداد غزل ها وتسلسل ابيات با هم همانند باشند.

در اينجا لازم مي دانم از ‹‹ رز نزويگ Rosenzweig ›› اهل وين بخاطر ترجمة كامل ديوان حافظ، خاصه بخاطر رعايت قافيه كه به مراتب از ترجمة ‹‹ هامر Hammer ›› بهتر است به احترام ياد كنم. همچنين ضروري است اشاره اي هم به يك اثر كوچك ديگر تحت عنوان ‹‹ ديوان شمس الدين محمد حافظ “ Der Divan des Schams – Eddin Muhammad Hafis”  كه توسط ‹‹ نسل من Nesselmann ›› اهل برلن به سال 1865 ترجمه شده است بشود، در اين ترجمه نيز رعايت قافيه براي هر غزل شده است.

دربارة متني كه مصدر كار من بوده است بايد بگويم: نسخة ‹‹ بروكهاوس سودي Brockhaus – Sudi ››  چاپ 1854 لايپزيگ كه از نسخه هاي هندي و ايراني صحيح تر و معتبر تر است به عنوان مأخذ اصلي برگزيده شده است.

در سال 1868 من به زيارت مقبرة حافظ توفيق يافتم و خوشحالم كه در همين سفر از يك شاعر اصفهاني شنيدم كه ميگفت: آن نسخه از ديوان حافظ كه در آلمان به چاپ رسيده از تمام نسخه هاي ديگر كه او ديده است معتبر تر است. بنظر من هم همينطور است، ولي متأسفانه بايد بگويم كه اين نسخه در حد كمال نيست، بالاخص از نظر ذوق شعري.

من وقتي به وطنم بازگشتم كه براي نبوغ بي مانند حافظ احترامي بيش از پيش احساس مي كردم – بنابر اين اگر مجاهداتم پژوهندگان را نيز بهمين راهي كه من طي كرده ام راهنمون گردد و آنان را ياري دهد تا ثمره هائي غني تر بدست بياورند، اين بنده به اجر خود رسيده ام.

در پايان، خود را موظف مي دانم كه از پيشنهادهاي ‹‹ ميرزا الفت اصفهاني›› كه مرا مرهون عنايات خود كرده است سپاسگزاري كنم – همچنين از ‹‹ پروفسور مير اولاد علي›› استاد ‹‹ ترينيتي كالج دابلين Trinity College Dublin ›› و آقاي ‹‹ سي . اي . ويلسن C. E. Wilson ›› صميمانه شكر گزار باشم.

در خاتمه اجازه مي خواهم، چند سطري را كه از ‹‹ آقاي جان هربرت Mr. John Herbert ›› عضو آكادمي سلطنتي انگلستان پس از پايان كارم دريافت كرده ام در اينجا نقل كنم:

‹‹ … من تا بدان مايه مجذوب اثر شما شده ام كه اجازه مي خواهم تحفه اي كوچك تقديمتان بكنم، هر چند كه اين تحفه بمنزلة خرده شني بي مقدار، به ساختمان عظيم باشد – اين هديه نشانة ستايشي است كه من به حافظ، و ارادتي است كه به مترجم آن دارم – به ضميمه، طرحي از حافظيه وصحراي شمال شيراز و خنياگران در مصلي تقديم مي شود، اين دو اثر معتبر، مي توانند نمايشگر دقيقي از آن نواحي باشند … ››

‹‹پاورقي ها››

1-    طرح سياه و سفيد اين تصوير در صفحة XXII مقدمه ترسيم شده و تمام مواضع و نواحي، يك بيك به اين شرح مشخص شده است:

1-    ركن آباد 2- مصلي 3- بابا كوهي 4- تنگ اله اكبر 5- باغ نو 6- مشرقي 7- دروازة قرآن  - كه روي كتيبة اين دروازه بيت معروف زير نوشته شده است:

رواق منظر چشم من آشيانة تست-كرم نما و فرودآ كه خانه خانة تست

8- درة بامو 9- باغ جهان نما 10- گنبد پير بنباز 11- تپة روستا – صومعة سعدي (مزار سعدي در اين صومعه قرار دارد) 12- تخت ضرابي 13- باغ چهل تن 14- باغ هفت تن 15- حافظيه 16- محلة قديم جعفر آباد 17- شاخة جنوب شرقي ركن آباد 18- گورستان 19- محل تقريبي مسجد ميرزا حمزه 20- اردوگاه سربازان 21- راه اصفهان 22- كشتزارهاي مصلي.

2-    در صنعت قلمكار سازي روي چوبهائي خاص تصاويري حك مي كنند، سپس اين قالب ها يا مهرها را به مركب آلوده مي سازند و روي پارچه مي زنند – مراد از نقش مهر تصاوير روي پارچه است.

3-    رك به ملحقات – كاپيتن بورتن Burton بار اول با نام فارسي و به عنوان يك ايراني به زيارت كعبه توفيق يافته است – بعد از آن تاريخ همين شخص بعنوان يك درويش هندي افغاني الاصل به اين گونه مسافرتها دست زده است.

4-    شايد مراد اين بيت باشد:

مگر بخواب ببينم خيال منظر دوست.   (مترجم)

من گدا و تمناي وصل او هيهات

5-    ظاهرا" اين استنباط متكي به بيت زير است:

رطل گرانم ده اي مريد خرابات

شادي شيخي كه خانقاه ندارد

كه اشاره به شيخ محمود عطار مي باشد كه گويا از مشايخ بي خانقاه بوده است. (مترجم)

6-    در يك دورة خاص ازعمر چنين كرده است كه غزل:

بنياد مكر با فلك حقه باز كرد

صوفي نهاد دام وسر حقه باز كرد

نمونه اي از آن است (مترجم).

7-    اين سخنان ظاهرا" ترجمة دو بيت زير از سعدي است كه در باب دوم ‹‹ در اخلاق درويشان›› آمده است:

خود را ز عمل هاي نكوهيده بري دار

دلقت به چه كار آيد و مسحي و مرقع

درويش صفت باش و كلاه تتري دار

حاجت به كلاه بر كي داشتنت نيست

(مترجم)

 

 

8-    گويا اشاره است به قطعة : ‹‹ دل مبند اي مرد بخرد بر سخاي عمرو زيد …››

9-    اين نكته در خور ملاحظه و تحقيق است (مترجم)

10- مؤلف مرأت الصفا معتقد است كه: حافظ را دو فرزند بوده است كه يكي در كودكي وفات كرده وابيات زير اشاره به فوت اين فرزند است:

چه ديد اندر خم اين طاق رنگين

دلا ديدي كه آن فرزانه فرزند

فلك بر سر نهدش لوح سنگين

بجاي لوح سيمين در كنارش

و فرزند ديگر كه شاه نعمان نام داشته به سن رشد رسيده و به هندوستان مسافرت كرده و در آن ديار جان سپرده است ظاهرا" غزل:

ببين كه در طلبت حال مردمان چون است››

‹‹ ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است

تا آنجا كه مي فرمايد:

كنار و دامن من همچو رود جيحون است

از آن زمان كه زچشمم برفت رود عزيز

اشاره به مرگ فرزند دومين است. (مترجم)

11 و 12- يافتن عين ابيات از ديوان خواجه از مترجم است .

13- اي دل غلام شاه جهان باش و شاد باش.

14- تا زميخانه و مي نام و نشان خواهد بود.

15- سخناني از اين دست كه در ذيل نقل مي شود عصارة انديشة اين طبقه بوده است كه بيكنل به آنها اشاره كرده است. (مترجم)

شب با تو غنودم و نمي دانستم

روزت بستودم و نمي دانستم

من جمله تو بودم و نمي دانستم

ظن بود مرا به من جمله منم

16- كتاب جالبي در اين باب توسط: ج. پي. براون J. P. Brown نوشته شده است. تحت عنوان ‹‹ درويشان يا روحانيت مشرق زمين “The Dervishs or Oriental Spiritualism” كه توسط ترابنر و كمپاني Trubner and Co. به سال 1868 به چاپ رسيده است – همچنين كتاب ديگري است كه آقاي تلوك Tholuck آلماني تحت عنوان ‹‹عرفان خاور زمين “Die Morgenlنndische Mustik” نوشته كه ترجمة نمونه اي از همين گونه آرمان هاست.

17- در زبان عربي چند كلمه را عرايس الشعر مي گفتند مانند: سلمي – سعدي – ليلي و غيره – چون شاعر نمي خواسته اسم معشوق خود را ذكر كند، سلمي و ليلي و سعدي آورده است – امير معزي سروده است:

از خيمه تا سعدي بشد، وز حجره تا سلمي بشد-وز حجله تا ليلي بشد، گوئي بشد جانم ز تن

كه تمام اين اسم ها، نام يكتن است و آنهم كسي جز معشوقة شاعر نيست،  و مراد آن است كه: تا او برفت جان نيز از تن من رفت – در شعر پارس كلمات: ترك و بت و جز اينها جاي اين نام ها را گرفته است- (مترجم)