|
|
||
|
لسان، حسين. "تفال و تطير". دوره 16،ش 183 (دي 56): 30-57. |
||
|
|
||
|
خلاصه: تفال و ريشههاي تاريخي اعتقادي مردم درايران و در ديگر نقاط جهان ـ تطير و تفال در يونان و روم باستان ـ پرندگان نيك و شوم: هما ـ لاشخور ـ پرواز پرندگان، عقاب، كلاغ ـ حوادث آسماني و مفاهيم آن: كسوف، خسوف، ستاره دنبالهدار،شومي سياهان ـ تفال ازنام نيكو ـ ناقصالخلقهها ـ جگرقرباني ـ تطيرهاي تاريخي: تطير براي كراسوس، فيليپ مقدوني، ماريوس ـ تفال و تطير درميان اعراب ـ تفال و تطير در اسلام ـ معادل لغوي آن در فارس ـ تفال درايران باستان ـ تفال و تطير ميان ايراناين و مسلمانان ـ تفال با قرآن، كتاب و يا شعر ـ تفال به شكستن و يا ريختن،جنگ سگها و يا جنگ شيروگاو ـ تطير به نام، زشتي، مرگ،سخن، ستاره دنبالهدار، شعر، جغد، مرغبيهنگام،اختلاج، قمردرعقرب، افتادن قلمدان. |
|
|
تفأل و تطير
دكتر حسن لسان
استاد دانشگاه تفأول
را به فال نيك زدن وتطير را به فال بد زدن
معني كرده اند، معادل كلمه نخستين را در
فارس مروا ودومي را مرغوا دانسته اند. زندگي
در دنياي پر از راز و پيچيده اي كه بشر را
احاطه كرده به او حق مي داده است كه در وراي
مسائل پيش پا افتاده و سادة روز و روزگار
به دنبال خيلي از عوامل سرنوشت ساز و گاه
ناشناختة ديگر نيز برگردد او نمي توانسته
است باور كند كه دنياي او همين است كه هست و
پيوندي هرچند مبهم ومجهول با دنياي برتر و
عوالم غيب ندارد، در مسير چنين پنداري
طولاني و حادثه ساز بوده كه بسياري از
معتقدات بشر از روزهاي نخست تا امروز پاي
گرفته است آنچنان كه آدمي همان اندازه كه
مسخر و مقهور واقعيت آشنا و ملموس زندگي
است به دنياي رازها، دنيائي كه آن را گاهي
به تقدير و سرنوشت تعبير كرده است نيز
بستگي خود را خود را نشان داده است، تفأول
و تطير نيز اگر زاييدة اينگونه اعتقاد يا
پندارها نباشد بهر حال با آن رابطه نزديك
دارد، شايد از خيلي از قديم از همان وقتي
كه بشر سود و زيان خود را در دو كفه ترازوي
زمان سنجيده و درو انديش و حسابگري، درين
چند روزة عمر، جائي در خور اعتبار يافت اين
عامل نيز بگونه اي هر چند ضعيف در زندگي او
راه يافته باشد، تفأول و تطير ناشي از بيم
و اميد، نگراني و دلواپسي، دلبستگي و دل
گسستگي آدمي است و با اين همه نشاني از ضعف
و دلهره كه در هر حال زندگي بشر به آن
آميخته است نيز به همراه خود دارد، آدمي
بنابر آنكه خوشبين يا بدبين باشد و يا
اينكه از روحيه اي قوي يا ضعيف برخوردار
باشد، احوال خود يا ديگران را با
برخوردهاي واتفاقان گوناگون از حوادث
توجيه و تفسير يا پيش بيني مي كند و چنين مي
پندارد كه با اين توجيه وتحليل پيش از آنكه
آينده صورت واقعيت پذيرد آن را شناخته و
بدان راه يافته است، و كيست كه در دوران
زندگي خود گاه دچار اين گونه توهمات كه
همچون مهمان ناخوانده اي بر در
وديوار ذهن او سر فرو كوفته است نشده
باشد؟ و از كجا كه لازمة زندگي و شايد
چاشني آن همين برخوردهاي زشت و زيبا يا
مواجهه با زبر و درشتي هاي روزگار نباشد،
انصاف را كه زندگي بي اين انقلابات و
دگرگوني هاي روحي و ذهني، بدون اين تموج
هاي خوب و بد به آب راكد و مرده أي مي ماند
كه يكنواختي و سكون آن دل را ميزند و روح را
افسرده مي كند، بيش از هزار سال پيش يك
شاعر خراساني، كشي ايلاتي، گفته است:
معماي
بزرگ بشر همين فرداي اوست فردائي كه از
اميد و آرزوهايش گرانبار شده است ولي اين
اميد كه ماية تلاش بشر و در حقيقت قوة
محركه وجود اوست بدون نوميدي كجا مي تواند
هستي بيابد؟ لازمة اميد، نوميديست هر جا
اميد باشد حتما" نوميدي همراه و ملازم
آنست شايد خالي از بدبيني نباشد اگر
بگوييم هر اميدي از دل نوميدها سر زده است
و روياروي او قرار گرفته
و فرداي سرنوشت آبستن اين بيم و
اميدهاست. ولي آدم با پويائي خستگي ناپذير
خود پيوسته در اين انديشه بوده است كه به
دنياي سرنوشت به فرداي پر از راز خود كه از
پيچيدگي و ابهام اشباع شده و همه بيم ها و
اميدهايش در آنجا نهفته است نقبي بزند و
روزنه أي پيدا كند تفأول و تطير كورسوهائي
درين جهت بوده است و بهمين جهت با طالع
بيني، ستاره شماري و غيب گوئي و كهانت
پيوندي نزديك داشته و حتي در رديف چنين
دانستني هائي بشمار آمده است. گذشته
و حال با همة اينكه بار تجربه و بصيرت آدمي
را بر دوش مي كشد، به واسطه روشني و صراحت
خود خالي از تحريك و هيجان هستند، مثل
اينكه چيزي براي گفتن ندارد و به اصطلاح
درست خود را روي كرده اند و نقاب از رخ
گشوده اند، توجه به گذشته و حال براي راه
پيدا كردن به آينده است همان آينده اي كه
وقتي به گذشته و حال پيوست غبار بي اعتباري
و ابتذال آن را مي پوشاند و به فراموشي
سپرده مي شود، آدمي اين مسافر وادي زمان در
پاي ديوار سنگين و عبوس آينده ايستاده از
هر سو گردن مي كشد اين سو و آن سوي مي جهد تا
مگر راهي و روزني به پشت اين ديوار خاموش
پيدا كند و راز دورن پرده را دريابد تلاش
بشر درين جستجو و پويائي كم نبوده است زيرا
همة ترس و نگراني او از اين فردا بوده است
بي گمان قسمت مهمي از خرافات
اساطير و معتقادات درهم ملت هاي كهن
ازين تلاش به وجود آمده يا رنگ گرفته است،
تفأول و تطير يعني راز جهان را بازجستن يا
بهتر بگووييم نقش زمان را از نشانه ها و
علائم باز شناختن هنوز هم در جهان بزرگ ما،
در دنياي فضا و اتم بر ذهن و خاطر فرزندان
اين روزگار سنگيني مي كند، سرگذشت بشر در
افسانه و تاريخ و نيز زندگي خصوصي بسياري
از مردان نام آور پر ازماجراهائي است كه
اين گونه عوامل اگر در پيدايش آن ها سهم
اساسي وقطعي نداشته، دست كم آنها را
همراهي كرده و جهت بخشيده است زيرا آدمي هر
چند روشن بين و آهنين اراده باشد و خوادث و
پيش آمدهاي خوب و بر را با بي اعتنائي و خون
سردي تلقي كند وقتي پاي در كاري مي نهد يا
به اقدامي دست مي زند كه همه سود و زيان خود
را در آن بي بيند نگراني و دلواپسي او هم
آغاز مي شود. و از همين جاست كه ذهن مضطرب
او بيش از هر موقع ديگر حالت پذيرندگي و
انفعال پيدا مي كند، اتفاقات مساعد يا
نامساعد، نشانه ها و علائم خوش آيند يا
نامطبوع همه براي او معني خاصي پيدا مي
كنند و بر ذهن او تأثير مي گذارند. پلوتارك
نويسندة بزرگ روم باستان ضمن بحثي در اين
باره مي گويد: اين قبيل تخيلات پيوسته در
روح هاي كودكانه و زنانه يا مرداني كه به
علت مرض نكثي در مغزشان پديد آمده و در
نتيجه شعورشان از راه مستقيم و طبيعي
منحرف شده و مزاجشان از سلامت و عافيت
محروم گرديده است ظاهر مي شود. در مغز عليل
اين گونه مردم تخيلات عجيب و تطيرات شگفت
آميز خود نمائي مي كند و عقايد خرافي در
وجودشان رشد و پرورش مي يابد و تصور مي
كنند كه روح ملعوني پيوست در تعاقب آنهاست.با
وجود اين، پلوتارك خود شگفت زده است ك چرا
مرداني مانند (ديون) و (بروتوس)، دو
سياستمدار بزرگ يونان و روم قديم كه هر دو
متفكر و در مسائل حكمت و فلسفه بسيار عميق
بوده اند به آساني از هر پيش آمدي هراسناك
شده و هر دو بر اثر ظهور شبح شومي از فرا
رسيدن مرگ خود آگاه شده اند. تفأول و تطير
در يونان و روم باستان:
مردم
يونان و روم باستان قديم با همه روشن بيني
خود و پيشرفت هائي كه در فلسفه و فنون
وسياست داشتند سخت گرفتار و پاي بند اين
گونه آثار و
نشانه ها و تأثيرات ناشي از آنها بودند حتي
سياستمداران بزرگ اين دو ملت در لشكر كشي
ها و اقدامات سياسي خود پيوسته تعدادي
ازغيب گويان و كاهنان بهراه خود داشتند تا
نشانه ها و علائم گوناگوني را ك رخ مي دهد
با دقت بنگرند و از بررسي آنها چگونگي
حوادثي را كه در پيش داشتند بيابند علاوه
برين غيب گويان، مردم ديگر نيز با اين
نشانه ها و علائم آشنائي داشتند و راز
پيروزي و شكست و ديگر اتفاقات كوچك يا بزرگ
را از آنها باز مي جستند، پرواز پرندگان،
مشاهده در جگر قربانيها، روي دادهاي كوچكي
كه در يك معبد اتفاق مي افتاد
حتي شنيدن يا برخورد با يك لقب و نام
خاص وبسياري چيزهاي عادي ديگر براي اين
مردم مفهوم و تفسيري داشت ويژه خود كه از
آنها بر حوادث و پيش آمدها تفأول و تطير مي
زدند، بررسي اين گونه امور ما را به اين
حقيقت آشنا مي سازد كه بسياري ازين علامت
ها و نشانه ها ميان مردم ديگر جهان نيز
معتبر شناخته شده و ملل گوناگون بي آنكه
ارتباط و پيوندي چندان با هم داشته باشند
آنها را در زندگي و معتقدات خود بكار
ميگرفته اند، وقتي سرگذشت تفأول و تطير را
در يونان و روم قديم از نظر مي گذرانيم با
وجود گذشت زمان، خود را با پاره اي از
معتقدات آن مردم چندان بيگانه نمي يابيم و
مثل اينكه هنوز كم و بيش با آنها سر و كار
داريم: هما:
مرغ
هما، همان پرندة فرخ فالي كه در شعر و ادب
فارسي، ميان ايرانيان، خجسته و مبارك
ديدار بشمار آمده و بر سر مرغان شرف داشته
است، خيلي پيشتر در حماسة همر نيز رمز
پيروزي و فرخندگي دانسته شده است، در جنگ
ايلياد، در گرماگرم نبرد، هنگامي كه يك
گروه از جنگجويان همائي را مي بينند كه در
ابرها بال گشوده از سوي راست بپرواز در
ميآيد به هيجان مي آيند و ازين فال نيك
بانگ نيايش برمي دارند. فراموش نكنيم كه
كلمة زيباي همايون را كه هر ايراني و فارسي
زباني با معني آن خوب آشناست – ازين كلمه
داريم. لاشخورها:
ديدار
لاشخورها و پرواز آنها را نيز به فال نيك
ميگرفتند، وقتي در تعيين محل شهر روم ميان
دو برادر روموس و رومولوس بانيان شهر رم
اختلاف افتاد برين گذاشتند كه پاسخ درست
را از پرواز پرندگان جويا شوند در نقاط
مختلف به تماشا نشستند و بالاخره پس از
ديدن لاشخورها وشمارش آنها، با خود به
توافق رسيدند، بهمين جهت رومي ها به پرواز
لاشخورها توجه خاصي داشتند، هركول هم وقتي
به كاري مي پرداخت اگر پرواز لاشخوران را
مي ديد آنار به فال نيك مي گرفت زيرا معتقد
بود كه اين حيوان بي آزارترين حيوانات روي
زمين است نه به حيوانات زنده كاري دارد و
نه از گوشت مردار تغذيه مي كند و همچنين به
لاشة پرندة همنوع خود نيز رغبت ندارد و حال
آنكه عقاب و جغد و ساير پرندگان گوشتخوار
حتي از كشتن و بلعيدن هم جنس خود رو گردان
نيستند. پرواز
پرندگان:
بطور
كلي پرواز پرندگان و نحوة اين پرواز و
برداشتي كه غيب گويان از آن مي كردند در
امير تفأول و تطير سهم بسزائي داشت و حوادث
حال و آينده را بنابر چگونگي اين پروازها
تعبير يا تفسير مي كردند. رومولوس باني روم
از روي پرواز پرندگان حوادث را پيشگوئي مي
كرد و هميشه عصاي سركجي به دست داشت آن را
به زمين گذارده و پرواز پرندگان را از خلال
سر آن مي ديد و برحست اينكه آنها در كدام
قسمت از آسمان پرواز مي كردند پيش آمدها
خاصي را حدس مي زد، رومي ها اين عصا را با
احترام بسيار در قصر نگهداري مي كردند در
جنگ سزار با پمپه، دو كنسول رقيب،
كه در واقع جنگ سرنوشت رم بود، كاهني
به نام (كورنليوس) دور از ميدان جنگ در محلي
نشسته و چشم به پرواز پرندگان دوخته بود،
از روي پرواز پرندگان شروع جنگ را خبر داد
و ناگاه فريادي بركشيد و گفت پيروزي از آن
سزار است، كساني كه حاضر بودند ازين خبر به
هيجان درآمدند، آنگاه غيب گو تاجي از برگ
سبز را برسرداست برگرفت وقسم ياد كرد كه آن
را بر سر نخواهد گذاشت مگر اينكه خبر برسد
و راستي گفتارش ثابت گردد و اتفاق را آنچه
او پيش بيني كرده بود درست از آب درآمد. آنتوان
سياستمدار معروف رومي را نخست به سمت خطبي
برگزيدند و كمي بعد با پشتيباني كساني كه
از روي پرواز پرندگان سعد و نحس ايام را
پيشگوئي مي كردند او را در حلقة روحانيان
وارد كردند. با
اين همه هكتور قهرمان بزرگ تروا و رقيب
سرسخت آشيل، اين كار را به بازي گرفته،
استهزاكنان در پاسخ يكي از پهلوانان مي
گويد: آيا مي خواهي مرغاني را كه بالهاي
تندرو خود را گشاده اند راهنماي خويشتن
كنم، پرواز آنها به چه كار من مي خورد،
خواه راهنمائي آنها بسوي راست باشد كه
آفتاب از آنجا مي تابد و خواه بسوي چپ كه در
آنجا به تاريكي فرو مي رود ما پيرو فرمان
زئوسيم كه برخدايان و بر آدمي زادگان
فرمانرواست، بهترين فال اين است كه در راه
زادگاه خود كارزار كنيم. عقاب:
ديدار
و پرواز اين پرنده را نيز به فال نيك مي
گرفتند در سرگذشت ماريوس از سياستمداران و
رهبران بزرگ رم (قرن اول پيش از ميلاد)
نوشته اند كه در جواني وقتي كه در مزرعه اي
كار مي كرد ناگاه لانة عقابي با هفت بچه در
دامن او افتاد پدر و مادرش ازين پيش آمد
تطير كرده سخت ترسيدند ولي غيب گوئي به
آنان گفت كه پسرشان بزودي يكي از
مشهورترين و بزرگترين مردان دنيا خواهد شد
و بدون شك هفت بار در كشور خود به بزرگترين
مقام و منصب خواهد رسيد، بطور كه نوشته اند
اين پيش بيني حقيقت يافت و ماريوس هفت بار
به مقام كنسولي رسيد. در جنگ اسكندر مقدوني با داريوش
هخامنشي نوشته اند كه وقتي دو سپاه در
برابر هم صف كشيده بودند، در حالي كه
اسكندر دست راست خود را به آسمان بلند كرده
بود و از ژوپيتر كمك مي خواست، غيب گوي
يوناني كه با لباس بلند سفيدي بر اسب سوار
و نزديك اسكندر بود و تاجي از زر ناب بر سر
داشت عقابي را نشان داد كه از بالاي سرش
يكراست بسوي اردوي دشمن به پرواز درآمد
سربازاني كه اين منظره را ديدند آن را به
فال نيك گرفته و به هيجان آمدند و غرق در
نشاط يكباره تاخت كنان به دشمن حمله بردند. در جنگ برتوس – همان كسي كه عامل
اصلي در كشتن ژول سزار بود – با مخالفانش
در هنگامه نبرد دو عقاب به ستيزه برخاستند
آرامش و سكوت همة ميدان را فرا گرفت،
سپاهيان دم فرو بسته چشم به نبرد آن دو
پرنده دوخته بودند و گوئي سرنوشت جنگ را در
جدال آن دو مي جستند، سرانجام عقابي كه طرف
بروتوس بود از ميدان گريخت و عجب آنكه
بروتوس هم در همين جنگ شكست يافت. كلاغ:
غالبا"
ديدار اين پرنده را به فال نيك نمي گرفتند
و پيش بيني هاي نحوست باري را به آن نسبت مي
دادند. اسكندر در روزهاي آخر عمر خود وقتي
به بابل مي رفت، كاهنان كلداني با پيش بيني
خود، آنجا را برايش شوم دانسته بودند ولي
اسكندر بي اعتنا به سخن غيب گويان به بابل
رفت، وقتي به نزديكي هاي برج وباروي شهر
رسيد كالغ هاي زيادي را ديد كه فرياد و
فغان بلند كرده بودند ويكديگر را مي
كوبيدند و حتي چندين كلاغ پيش پاي او بزمين
افتادند و مردند اسكندر درحالي كه در
اطراف بابل و فرات گردش مي كرد تطيراتي از
اين قبيل او را سخت به خشم آورده بود. ناگفته نماند كه كلاغ در نظر رومي
ها مظهر فصاحت بود بهمين سبب بالاي قبر يكي
از سخنوران رومي مجسمه مرمري از كلاغ نصب
كرده بودند. اما همين كلاغ هاي شوم، بطوري كه
نوشته اند در زماني كه ستارة اقبال اسكندر
در اوج خود ميدرخشيد رهنماي سپاهيان او
شده بودند هنگام عبور از صحراهاي ليبي،
وقتي كه اسكندر به ديدن معبد ژوپيتر (آمون
مصريها)مي رفت و حتي بلدها راه را گم كرده
بودند دسته هاي كلاغ آنان را راهنمائي مي
كردند يعني چون سپاهيان عقب مي افتادند
كلاغها پرواز خويش را كند مي كردند تا همة
اردو از راه درست راه را بپيمايند. در آخرين روزهاي زندگي سيسرون،
خطيب و سياستمدار معروف رم، هجوم و سر و
صداي همين كلاغ ها را مردم به فال بد
گرفتند. او در حال فرار از دشمنانش، كه قصد
جان او را داشتند، وقتي به كنار دريا رسيد
ناگاه دسته بزرگي از كلاغها به هوا
برخاسته به طرف كشتي سيسرون رو آوردند
آنها در جلو و عقب كشتي بوضع دلخراشي بانگ
مي كردند كه همه مردم اين واقعه را حمل بر
پيش آمدهاي ناگوار كردند. حوادث آسماني: روي
دادهاي سماوي همچون رعد و برق، صاعقه،
كسوف، و خسوف، سقوط سنگهاي آسماني و ظهور
ستارة دنباله دار و همه اينها را دليل بر
پيش آمدهاي شوم ميدانستند. بطوريكه نوشته اند در جنگ لوكولوس (سردار
رومي در قرن اول پيش از ميلاد) با ميتريدات
اشكاني وقتي كه دو سپاه در برابر هم صف
آرائي كردند ناگهان هوا شكافت و ميان دو
لشكر آتشي نقره فام بر زمين افتاد. اين
تطير و علامت نحس آسماني به اندازه اي دو
سپاه را غرق حيرت ساخت كه هر دو طرف بدون
كوچكترين اقدامي از هم جدا شدند. همچنين
وقتي روميان مارسلوس را به كنسولي
برگزيدند، رعد وصاعقه شديدي روي داد غيب
گويان گفتند كه اين واقعه سرآغاز حوادث
شومي است ولي آشكارا نمي توانستند با
انتخاب او از در مخالفت در آيند تا اينكه
او خود به ميل خويش از مقام كنسولي كناره
گرفت. سالها بعد كه همين مارسلوس به مقام
كنسولي رسيد باري بناي معبدي پيشوايان با
او به مخالفت برخاستند مارسلوس اين مخالفت
را به فال گرفت اتفاق را در آن اوقات حوادث
ديگري همراه با شايعات نيز اين تطير را
تأييد نمود. چندين معبد ناگاه در اثر صاعقه
منهدم شد موشها طلاي معبد ژوپيتر را جويده
بودند مي گفتند كه گاوي سخن گفته است وطفلي
به دنيا آمده با سر فيل و عجب تر اينكه او
زنده مانده است بهمين جهت غيب گويان پي در
پي قرباني مي كردند تا مردم را ازين نگراني
ها برهانند. در يكي از جنگهاي ميان آتن و اسپارت
(قرن چهارم پيش از ميلاد) كه آتنيان شكست
خورده بودند، سنگ بسيار بزرگي در حوالي
رودخانة لاستور سقوط كرده بود مردم اين
شكست و خيلي از وقايع شوم ديگر را به سقوط
اين سنگ مربوط مي دانستند. هم چنين گرفتن
خورشيد را به فال بد گرفته از آن تطير مي
زدند وقتي پلوپيداس سردار بزرگ يونان ( در
قرن پنجم پيش از ميلاد) به جنگ مي رفت
خورشيد گرفت. شهر (تب) مانند شب ظلماني و
تاريك شد پلوپيداس كه وحشت وترس مردم را از
نحوست اين علامت آسماني ديد نخواست
سپاهيان خود را در چنين وحشتي به جنگ
وادارد ولي خود با سيصد نفر از داوطلبان
عليرغم گفتة غيب گويان و نصايح همشهريان
خود حركت كرد مردم اين پيشامد را ماية
نحوست و نشانة عزاي مرد بزرگي مانند او مي
دانستند و اتفاقا" در همين جنگ چنين
سرنوشتي هم براي سردار بزرگ پيش آمد كرد. علاوه بر كسوف، گرفتگي ماه را نيز
شوم مي دانستند، در جنگ يوناني ها با مردم
سيسيل، شب هنگام ماه بطور كامل گرفت و جهان
در ظلمت فرو رفت، ازين پيش آمد نيسياس
سردار يوناني و سپاهيانش تطير زده سخت
بوحشت افتاد و سرانجام اين نحوست دامنگير
آنان شده درين جنگ شكست خوردند. اقوام وحشي كه در زمان سزار روم را
مورد هجوم قرار داده بودند عدة بسياري
زنان غيب گو همراه خود داشتند. اين زنها از
صداي آب و جريان رودخانه ها از آينده خبر
مي دادند و آغاز جنگ را پس از رؤيت هلال شوم
مي دانستند سزار وقتي اين را فهميد ودانست
كه آنان پيش از برآمدن هلال از جاي خود
حركت نخواهند كرد حلمه را آغاز كرد و
آنانرا به سختي شكست داد. ستارة دنباله دار:
پس از كشته شدن سزار ستارة دنباله دراي به
مدت هفت شب در آسمان ظاهر شد و نيز در همان
سال غباري از روشنائي خورشيد را تيره
ساخته بود مردم مي گفتند ظهور ستارة
دنباله دار در آسمان علامت اين است كه سزار
به درگاه خدايان باريافته و از جمله
خدايان شده است. شومي سياهان:
رويم ها وقتي عازم ميدان جنگ بودند ديدن
سياه را نحس و بسيار شوم مي دانستند،
هنگامي كه شپاهيان پروتوس، كه قبلا" به
او اشاره شد، از شهر خارج و آماده كار زار
مي شدند يك سياه حبشي در دروازه نمايان شد
وفورا" به دست سربازان كشته شد، در همين
جنگ وقتي نبرد را آغاز كردند، ديدند كه
بيرقدار يك نفر سياه از اهل حبشه است
سربازان او را نيز قطعه قطعه كردند. تفأول از نام نيكو:
بسا كه نام هاي خاص وقتي بر مفهوم زشت يا
زيبائي دلالت مي كرد از آن تفأول و تطير مي
زدند سزار (پس خواهر ژول سزار معروف) در جنگ
با آنتوان كنسول بزرگ روم روزي هنگام
طليعه صبح وقتي از خيمه گاه خود خارج شد و
به بازديد سفاين خويش پرداخت به مردي
برخورد كه الاغي به پيش انداخته مي راند.
سزار پرسيد چكاره است و نامش چيست؟ مرد
جواب داد نام من (اومي كوس) يعني اقبال است
و نام الاغم (نيكون) يعني فاتح است اين بود
كه سزار پس از پيروزي، آن محل را با
سكانهاي سفاين دشمن كه به اسارت گرفته بود
زينت داد و بر بالاي آن دو مجسمه از مفرغ
ساخت يك لاغ و يك مرد. ناقص الخلقه ها:
تولد اطفال ناقص الخلقه را به فال بد مي
گرفتند و نيز زمامداران اين گونه افراد را
شوم مي دانستند وقتي آژزيلاس ( قرن چهارم
پيش از ميلاد) بپادشاهي اسپارت رسيد يكي از
غيب گويان ادعا كرد كه بنا به يك سنت قديمي
مصلحت نيست كه مرد لنگي به پادشاهي رسد. جگر قرباني: هيچ يك از تطيرها يا
تفأل هائي كه مي زدند به اندازة آثار و
علائم جگر قرباني اهميت نداشت. رومي ها و
يوناني ها پيش از اقدام به هر كاري قرباني
مي كردند غيب گويان جگر قرباني را بدست
گرفته از روي شكل آن و نشانه هاي خاصي كه در
آن مي يافتند تفأول و تطير زده پيش بيني
هاي خوب يا بد مي كردند بنابر نتيجه اين
پيشگوئيها سياستمداران وسپاهيان ونيز
ديگر مردم به آن كار مي پرداختند يا از آن
دست مي كشيدند، پيش از مردم يونان و روم
بابليان نيز براي غيب گوئي در جگر قرباني
تطير مي كردند واز روي آن به پيشگوئي مي
پرداختند بطوريكه گفته اند رومي ها و
يونانيها اين كار را از آنها فرا گرفته
بودند، هرودوت مدعي است كه فن غيب گوئي از
روي احشاء حيوانات از مصر آمده ايت ولي
محققان اين ادعا را قبول ندارند و معتقدند
كه مصريان ازين شيوة به كلي بي خبر بوده
اند. در يكي از جنگهاي ايران و يونان، هر
دو سپاه در برابر هم صف كشيده بودند ولي به
جنگ نمي پرداختند زيرا غيب گويان به هر دو طرف گفته بودند كه فقط در
صورت دفاع از خويشتن فاتح خواهند شد. سردار
اسپارتي قرباني مي كرد ولي دراولين قرباني
ها علامت خوبي ديده نمي شد بهمين جهت
اسپارتي ها سپرها را مقابل پاهاي خود روي
زمين نهاده از جاي خويش حركت نمي كردند تا
وقتي كه خدايان ساعت ميموني جهت دفاع
اعلام كنند و فرمانده امر كند تا دست به
اسلحه ببرند هنوز سردار اسپارتي دعاي خود
را تمام نكرده بود كه علائم قرباني ها
دگرگون شد و صورت مساعدي بخود گرفت
روحانيان و غيب گويان اعلام داشتند كه فتح
با آنان است اين مژده دهان به دهان همه جا
رسيد و يكباره همه براي جنگ برپا خاستند. تطيرهائي كه براي كراسوس
زدند:
با نام كراسوس سياستمدار وسردار معروف
آشنا هستيم، او كه با غرور و اطمينان بسيار
و سپاهي آراسته و
بي شمار در زمان پادشاهي اردشاه اشكاني،
به ايران تاخته بود در بيابان هاي بين
النهرين گرفتار سپاهيان پارتي شد و در
نتيجة شكست دردناكي كه روميان خوردند
كراسوس با پسرش وبسياري از سرداران و
سپاهيان رومي از ميان رفتند تطيرهائي كه
پيش از جنگ به كارها و سخنان او نسبت داده
شده حيرت انگيز است: پيش از لشكر كشي كراسوس به ايران
يكي از خطباي رومي به نام آتئيوس با اين
لشكر كشي سخت مخالف بود و مي گفت: چرا
مردماني، كه آزاري به روميان نرسانده اند،
بايد به خاك و خون كشانده شوند، ولي او
هرچه كوشيد كاري از پيش نبرد تا اينكه موقع
بيرون رفتن كراسوس از شهر رم آتئيوس به
دروازة شهر دويد و آتشداني پر از آتش وسط
راه گذاشت و چون كراسوس به نزديك مجمر رسيد
آتئيوس كمي از عطريات در آن ريخت و بعضي
اوراد و نفرين هاي سخت بر زبان راند مردم
مي گفتند كه اين اوراد بسيار قديمي و مرموز
و باندازه اي سهمناك است كه اگر كسي يكبار
گرفتارش شود نجات و رهائي برايش ممكن
نخواهد بود و حتي آنكس كه آنها را كه بر
زبان آورد از نحوست و شومي آن بركنار
نخواهد ماند بلكه گرفتار عواقبي وخيم
خواهد شد. مردم اين خطيب را سرزنش مي كردند
كه چرا چنين نفرينهاي سخت برزبان رانده و
كار بي سابقه و خوف انگيزي را جائز دانسته
كه قهرا" عواقب شوم آن دامنگير كشور و
عامه مردم خواهد شد. در سوريه نخستين تطير
را براي بدبختي او زدند، معبد هيراپوليس
را، كه پاره اي از مردم سرچشمه خير و نيكي
مي دانستند و اين الهه را مرجع و اصل
كارهاي خوب مي شناختند تاراج كرد بهمين
سبب بود كه پس از غارت معبد اين الهه وقتي
پسر كراسوس، هنگام خروج، ناگهان بزمين
افتاد و پدرش نيز سخت بزمين خورد اين پيش
آمد را مردم به فال بد گرفتند. هنگامي كه با سپاه خويش از روي پلي
كه بر روي فرات بسته بودند عبور كرد رعد و
برق هاي پي در پي و هراسناكي روي داد. ابر
سياه و انبوهي آسمان را فرا گرفت و گردبادي
شديدي همه جا را در نورديد، پلي را كه بسته
بودند درهم ريخت، دو صاعقخ سخت به محلي كه
براي اردوگاه معين شده بود زد و آنجا را
سوزاند، يكي از اسبان ارزندة وي كه زين و
برگ بسيار آراسته داشت خود را مردي كه
سوارش بود به رودخانه انداخت و ديگر كسي آن
را نديد، گويند عقابي كه در طلاية لشكر
معمولا" پرواز مي دادند فورا" به عقب
برگشت. اولين غذائي كه به سربازان پس از
عبور از پل دادن نمك و عدس بود كه رومي ها
آنرا خوش نداشتند چه آن غذائي بود كه
معمولا" در تشييع جنازه به مردم مي
دادند، گذشته از همه اين روي دادهاي
بدشگون، چون كراسوس مشغول سخن راني جهت
تشجيع سربازان بود ندانسته جمله اي بزبان
راند كه ماية ناخشنودي همه شد و عموم
سربازان را نگران و پريشان ساخت، وي گفت كه
پل را، پس از آنكه سربازان گذشتند، خراب
خواهند كرد تا هيچ كس از سپاه اميد بازگشت
نداشته باشد و چون ديد كه اين سخن را
سربازان به فال بد گرفتند و خلاف آنچه در
دل داشت تعبير شد باز هم از آنجائي كه
بسيار مغرور و خود پسند بود نخواست تفسيري
كند و اثر سوء آن را برطرف سازد، بالاخره
وقتي بنا به رسم، جهت خويش يمني حركت اردو
قرباني كرد و غيب گو احشاء قرباني را به
دستش داد، آنها از دستش افتاد، كراسوس چون
ديد كه همة حاضران ازين حادثة شوم به خشم
آمدند و آنرا به فال بد گرفتند خنده كنان
گفت: اينها از پيريست ولي خواهيد ديد كه
اسلحه ازين دست به زمين نخواهد افتاد. روزي كه جنگ مي رفت آغاز شود،
كراسوس برخلاف رسم سركردگان رومي كه لباس
قرمز مي پوشند با لباس سياه از خيمه گاه
خارج شد ولي چون او را متوجه اشتباهش كردند
فورا" لباس خود را عوض كرد باز گويند
طلايه داران آنروز با زحمت بسيار چوب بيرق
ها را از زمين بيرون كشيدند كراسوس، كه اين
را بديد، مسخره كنان در امر حركت بيشتر
شتاب كرد. تطير رومي ها و يوناني ها حد و مرزي
نمي شناخت هر چيز براي آنان ممكن بود نشانة
وقوع يك حادثة نحس يا شومي باشد، حتي طغيان
رودخانة تيبر و خرابي هاي ناشي از آن را
بدشگون مي دانستند و از آن فال بد مي
گرفتند، مثلا" مردي به خانه مي آمد تا
مأموريت و سفر مهمي را آغاز كند در خانه با
زنش به نزاع بر مي خاست از ناله و نفرين زن
تطير زده از سفر صرف نظر مي كرد و كار مهمي
را عقيم مي گذاشت. فيليپ مقدوني (قرن دوم پيش از ميلاد)،
در جنگ با رومي ها، روزي كه ميخواست براي
سربازان صحبت كند و فرمان حمله دهد روي قبر
سه سرباز مقتول كه روي بلندي دفن شده بودند
ايستاده بود فهميد كه همه حاضران اين پيش
آمد را به فال بد گرفته و بسيار دلگير
هستند خود وي نيز منقلب شد و در آن روز
فرمان حمله نداد. بطوري كه نوشته اند آخرين
بار كه سزار به مجلس سنا رفت و در آنجا كشته
شد آنقدر علائم نگران كننده و شوم روي داد
كه مي خواست تمارض كند و به اين بهانه بحث
در امور را به تعويق بيندازد. در شهر غزه قدري خاك از نوك پرنده اي
بر شانة اسكندر ريخت غيب گوي يوناني پيش
بيني كرد كه اسكندر از شانه مجروح خواهد شد
ولي شهر را خواهد گرفت، سپاهيان اسكندر كه
در كنار سيحون به چشمه اي از مايع غليظ و
روغني برخورده بودد از آن به شگفت آمدند
اسكندر اين امر را به فال نيك گرفت، غيب
گويان نيز مژده دادند كه اين مسافرت به فتح
وپيروزي خواهد انجاميد اما همين اسكندر در
بابل، پيش از مرگ خود سخت دچار كابوس
وتطيرها شده بود از جمله اينك الاغي
ناگهان به بهترين و زيباترين شيري كه در
بابل نگهداري مي شد، حلمه كرد و او را به يك
ضرب لگد كشت و اين حادثه برنگراني او سخت
افزود. ماريوس سردار بزرگ روم وقتي از
مخالفان خود در حال گريز بود قدم زنان در
ساحل دريا دو خرچنگ را ديد كه با يكديگر در
جنگند، اين منظره را به فال بد گرفت و از
آنجا گريخت در حالي كه همين سردار، در حال
فرار، وقتي به خانة زني پناه ميبرد خري را
ديد عرعر كنان گرد او جست و خيز كرد ماريوس
اين منظره را به فال نيك گرفت و حدس زد كه
خدايان در صدد نجاتش هستند. گاه ممكن بود در يك پيش آمد يا تطير
بنا بر سليقة غيب گويان و ناظران دو نظر
مخالف ابراز شود مثلا" در طرحريزي شهر
اسكندريه چون گچ وخاك سفيد نيافتند با آرد
طرح آنجا را ريختند فورا" پرندگان زيادي
روي زمين نشسته آردها را خوردند اسكندر
اين پيش آمد را به فال بد گرفت ولي غيب
گويان دلداريش داده گفتند نبايد اندوهگين
باشد چه تعبير آن چنين است كه درين محل
شهري چنان بزرگ بنياد خواهد شد كه خلق بي
شماري از آن سود خواهند برد. با همه اعتقادي كه اين مردم به تطير
و تفأل داشتند و با وجود نفوذ اين عقايد
ميان مردم كه از سياستمداران بزرگ تا مردم
كوچه و بازار را شامل مي شد كساني هم بودند
كه به اين پيشگوئي ها و پيش بيني ها چندان
پاي بند نبودند و آنها را باور نمي داشتند.
در زمان رمستن خطيب و سياسمتدار معروف
يونان، هاتف معبد (آپولون) از روي آثار و
علائم آسماني پيشگوئيهاي وحشتناكي كرده
بود دمستن به كساني كه تطيرات مذكور را
بهانه قرار داده بودند نصيحت كرد كه نبايد
گرد اين خرافات و اراجيف گشت. در يكي از جنگها به لوكولوس سردار
رومي گفتند كه امروز روز نحس است و روميان
آنرا سياه مي نامند جنگ مكن، لوكولوس
جوابي داد كه بعدا" ورد زبانها شد گفت من
امروز را براي روميان روز سعد و مباركي
خواهم كرد. آراتوس
(سياستمدار يوناني در قرن سوم پيش از ميلاد)
نيز عقيدة ثابتي به سخنان غيب گويان و پيش
گويان آنان نداشت، بلكه پيروي از عقل را
مرجح مي دانست. اقوام كلشيد: بعد از گذشت روزگار و
قرن ها پس از روميان و يونان باستان، پاره
اي از همين سنت ها و معتقدات را اقوام
كلشيد كه در حدود ارمنستان و گرجستان
سكونت داشتند بكار بستند، شاردن سياح
معروف فرانسوي كه در زمان صفويه به ايران
آمده بود و از ميان همين اقوام گذشته است
ميگويد: مردم كلشيد از حركات يا شاخ زدن و
شاشيدن و تپاله گاو قرباني تفأول و تطير مي
زنند و حوادث آينده را پيش بيني مي كنند.
شاخ زدن حيوان را دليل جنگ و ستيز و
شاشيدنش را دليل زيادي شراب در آن سال مي
دانند. تفأل و تطير
در ميان عربها
عربهاي
جاهلي نيز مانند بيشتر اقوام بدوي به
تفأول و تطير و كهانت سخت معتقد و پاي بند
بودند و هم چنين كاهنان و پيشگويان آنان
مانند غيب گويان معبد داف و ديگر معابد روم
و يونان قديم با سخنان دو پهلو ومبهم خود
حوادث و پيش آمدها را تعبير و تفسير مي
كردند و نيز از پرواز پرندگان پيشگوئيهاي
گوناگون كرده به تفأول يا تطير مي
پرداختند. تطير يا عيافت يا زجر الطير بدين
نحو بود كه پرنده يا آهو يا حيوان ديگر را
با سنگ ريزه يا صدا يا علامتي ديگر مي
رماندند يا به پرواز در مي آوردند چنانچه
اين حيوان از دست راست حركت مي كرد و يم
گذشت آنرا سانح يا سارح مي ناميدند و آنرا
به فال نيك مي گرفتند و اگر چنانچه از دست
چپ حركت مي كرد آنرا بارح مي گفتند و از آن
تطير مي زدند و به فال بد مي گرفتند بهمين
جهت كاهن را زاجر نيز مي ناميدند از (زجرالطير)
در معني بپرواز در آوردن مرغ و هم چنين
كلمات طائر و طير و طيره را كه از كلماه (طير)
بمعني پرنده اشتقاق يافته بود در مفهوم
شومي و نحوست بكار مي بردند. در كتاب يواقيت العلوم درباره زجر و
طيره و عيافت چنين آمده: ‹‹بدانكه اين
جمله عبارتست از يك چيز و آن استدلال كردن
باشد از رفتار وحوش و آواز مرغان بر وقوع
حوادث، چنانكه اگر وحشي از جانب راست
درآمدي سانح گفتندي و آنرا خجسته دانستندي
و اگر از پيش در آمدي آن را بارح گفتندي و
شوم داشتندي و اگر از پيش باز آمدي نطيح
خواندندي و مبارك داشتندي و اگر از پس در
آمدي قعيد خواندندي و نشان ادبار داشتندي
و همچنين اگر غراب از سوي راست يا از سوي چپ
بانگ كردي همين حكم كردندي. عربها دربارة غراب (كلاغ سياه)
معتقدات ديگري نيز داشتند مثلا" مي
گفتند ‹‹اگر كلاغ دوبار بانگ كند شوم بود
و اگر سه بار بانگ كند خجسته بود، زيرا كه
اصل منافع و مضارجمله با كلمه خير و شر مي
گردد خير نيك بود و عدد حروف او هم به تازي
و هم به پارسي سه بار و شر بد بود وعدد حروف
او به تازي و هم به پارسي دو باشد و آنگاه
گفتندي اگر بر درخت سبز بانگ كند نيك بود و
اگر بر درخت خشك بود بد باشد واين و مانند
اين بسيار است و جمله از خرافات ومحالات
اجلاف عرب است وحوش و طيور راز غيب چه
دانند.›› و هم چنين در ميان پرندگان ديدار
غراب را مطلقا" به فال بد مي گرفتند
وجودش را شوم دانسته آنرا حاتم مي ناميدند
زيرا وقتي او را مي ديدند فراق و دوري را
برخود حتم مي دانستند وبهمين جهت آنرا
غراب البين نيز مي ناميدند ومثل فلان
امتام من غراب البين از امثال جاريه و
مشهور عرب بود، شاعران عرب مضامين بسيار
دربارة غراب البين دارند كه اين پرنده را
مخاطب ساخته و يا از شومي آن ياد كرده اند
علت اين بدبيني ونفرت نسبت به اين پرنده
ازينجا پيدا شده بود كه قبايل عرب در هنگام
گشت و گذار وقتي دنبال آب و چرا گاه مي
گشتند و محلي را به قصد يافتن محل تازة
ديگري ترك مي كردند، هر قبيله به سوئي راه
مي افتاد، جوانان و مردان و زناني كه از
قبيله هاي گوناگون در زماني كوتاه، دركنار
هم، با يكديگر آشنائي پيدا كرده بودند وچه
بسا دوستي ها و عشق ها
و رازها و نيازها با هم داشتند اينك
دستخوش سرنوشتي ناخوشايند مي شدند چه
قانون صحرا و زندگي در افق هاي گستردة
بيابان آنان را ناچار كرده بود كه از هم
بگسلند هر كدام به سوئي روانة راهي گردند
تا كي و كجا باز دست تقدير ديگر بار اين
عاشقان پاكباز ساده دل را بهم رساند. درين
هنگام كه زنان و مردان و كودكان با شتران
خود براه مي افتادند دسته هاي غراب براي
برچيدن لقاطات و خرده هاي غذا كه از كاروان
بجاي مانده بود از راه مي رسيدند و آن
سرزمين را در اختيار منقار و شكم هاي گرسنه
خود مي گرفتند در واقع با كوچ اين مردمان
سور و جشن اين پرندگان گرسنة صحرا آغاز شده
بود بهمين جهت عربها كه فراق ياران و گسستن
از دوستان را هم زمان با پيدا شدن سرو كله
اين پرندگان سياه مي ديديند ديدارش را در
هر زمان ديگر هم ناخوش مي داشتند وسخت به
فال بد مي گرفتند و ظهور آنها طليعه جدائي
و فراق مي پنداشتند و ما ميدانيم گرية
شاعران عرب بر رسوم و اطلال ودمن تشبيب
مهمي كه اين شاعران قصايد خود را با آن
آغاز مي كردند، ناشي و منبعث از همين كوچ
هاي فراق انگيز بود، كه سالها بعد خاطرات
گذشتة ايام جواني، دوستي ها و عشق
ورزيدنها را در ذهن آنان تازه مي كرد و
هنگامي كه بر آن منازل سابق مي گذشتند،
ديدة حسرت بارشان را اشك آلود مي ساخت،
نحوست غراب يا كلاغ بي آنكه ايرانيان آنرا
شوم بدانند و ديدارش را به فال بد بگيرند
در ادب فارسي راه پيدا كرده است از جمله در
شعر منوچهري:
با اين شعر:
مولوي هم گفته است:
با اين شعر مثنوي:
در برابر تطير و كلماتي كه مفهوم
شومي و نحوست از آن برمي آمد كلمه فال و
تفأل را در مفهوم مخالف بكار مي بردند فال
در اصل عبارت از كلمة زيبا و مطبوع و خوش
آيندي بود كه مثلا مريضي، بر حسب اتفاق،
آنرا بشنود و آنرا برصحت و تندرستي خود
دليل گيرد مثل اينكه كسي سالم نامي را صدا
مي كند وقتي مريض چنين اسمي را با گوش خود
مي شنود از آن تفال مي زند و به صحت خود
اميدوار مي گردد يا ‹‹چنان باشد كه اگر
مثلا به سفر مي شود و يا كاري پيش گرفته
است، آواز مي شنود: يا سالم، يا صالح، يا
سعد، يا مقبل و مانند اين نام ها از معاني
آن سلامت و صلاح و سعادت و اقبال فال كند.›› و بطوري كه خواهمي ديد فال در دوره
هاي بعد معني وسيع تري پيدا كرده و بسياري
از امور ديگر را هم شامل شده است. كهانت، كه آنرا نيز از نوع تفال
وتطير مي شمردند، اين بود ‹‹كه هفت سنگ
خرد برگيرند و آنرا نشانه ها كرده باشند و
نام نهاده، آنگاه در ميان دو كف مي گردانند
و بزبان كلماتي مي گويند آنگاه باز كنند و
از اشكال مواقع آن حكم كنند به خير وشر و
اين صنعت را طرف گويند›› و هم چنين به
كارهائي ديگر از اين نوع، براي اينكه از
نتيجه خوب و بد كاري كه در پيش دارند آگاه
شوند، دست مي يازيدند. عربها به تفال و تطير هم دو اعتقاد
داشتند و چه بسا كه در اثر چنين اعتقادي به
كاري مي پرداختند يا از آن كار دست مي
كشيدند، گرچه گفته اند ‹‹فرق ميان طيرت و
فال آنست كه سيرت در خير و شر بكار دارند و
فال الا در خير نباشد›› ولي معمولا"
طيرت يا تطير را هميشه: در فال بد بكار مي
بردند همانطور كه تفال را در فال نيك. تفال و تطير
از نظر اسلامي
‹‹در
خبر است كه رسول طيرت دشمن داشتي و فال
دوست داشتي و طيرت آن باشد كه ببانگ مرغي
يا پريدن مرغي از جائي بكاري فراز شود يا
از كاري باز باشد و فال آن باشد كه سخني
نيكو بشنود بدان شاد شود (بحر الفوائد ص 132). با ظهور اسلام حضرت رسول (ص) تفأل را
كه ماية اميد و خوشبني و تحرك مي توانست
باشد پذيرفت، حضرت خود آنرا بكار مي بست و
تفال ميزد ولي با تطير يا باصطلاح شگون بد
زدن به مخالفت برخاست و آنرا موهوم و بي
اعتبار دانست و مردم را از آن برحذر داشت و
حتي در حديثي آنرا مرادف شرك دانسته است،
زيرا كسي كه تطير مي زند و پرواز پرنده اي
را موجب سود و زيان خويش مي پندارد مثل اين
است كه آن پرنده را با خدا شريك گرفته باشد
در حالي كه آدمي بايد در هر كار يا پيش آمدي
به حق توكل كند و سود و زيان خود را از سوي
او بداند و نيز فرموده است هر گاه كسي به
عارضه تطير و يا شگون بد دچار شد، بايد با
توكل و تسليم به حق آن تطير را به دل نگيرد
و بدان اعتنا نكند، در جاي ديگر تطير را هم
چون گناهي به حساب آورده و كفارة آن را
توكل به حق دانسته است. در حديث ديگري آمده كه سه چيز است كه
از شر آن هيچ كس بركنار نمي ماند تطير و حسد
و بدگماني و وقتي پرسيده شد در برابر اينها
چاره چيست؟ درباره تطير فرمودند اذا تطيرت
فامض اگر فال بد زدي بگذر و بي اعتنا باش (لسان
العرب ذيل كلمه تطير). و باز فرموده است كه تطير به كسي
زيان مي رساند كه از آن بترسد و به آن
التفات كند و كسي كه آنرا بهيچ نگيرد در
امان است و او را زياني نيست. در روايت ديگري آمده كه پرندگان را
در لانه هايشان رها كنيد و آزاد بگذرايد و
آنها را براي تطير نرمانيد زيرا اين كار نه
سودي دارد و نه زياني و از معتقدات مردم
جاهليت است مسلمان مي داند كه چگونه خود را
از شر آن رها سازد. در قرآن كريم سه بار تطير به صيغه
هاي مختلف آمده و در هر سه مورد عمل تطير به
دشمنان و مخالفان انبيا
حق نسبت داده شده است از جمله در سورة
نمل است آيه 47 كه قوم صالح به او گفتند ما
بتو و آنانكه با تواند فال بد گرفتيم زيرا
آن سال باران كم آمده بود گفتند اين به
شومي صالح است، در هر سه مورد كه تطير آمده
قرآن در پاسخ تطير زنندگان مي گويد طائر
شما نزد خودتان يا نزد حق است يعني اينكه
پيش آمدها نتيجه عمل خودتان يا خواست حق
است و هيچ ربطي به تطير شما ندارد. كلمة
طائر كه ارتباط معنوي و اشتقاقي آن با تطير
معلوم است پنج بار در قرآن آمده و در معاني
كار و عملي كه انسان عهده دار آنست، روزي،
بهره وري از خير وشر، شومي و نحوست به كار
رفته است و مولوي آنرا به معني فال بد
گرفته است.
بنابر اين بطوري كه مي بينيم موضوع
تطير و فال بد زدن از نظر شارع اسلام مردود
است و قرآن و حديث هر دو آنرا رد مي كنند در
نتيجه تمام اموري كه به تطير ارتباط پيدا
مي كند يا از آن ناشي مي شود وهمه آنها باعث
بدبيني و سستي و رخوت ودلسردي مي گردد يا
خيالات فاسد و توهم انگيز و نگارن كننده و
حتي دشمن ساز را در ذهن و خاطر آدمي پرورش
مي دهد و چه بسا كه او را از كار و عملي
سودمند باز ميدارد از ديدگاه شارع اسلام
فاقد ارزش و اعتبار و مطرود است و چه خوب
گفته است ملاي روم:
در زمان پيغمبر وقتي خورشيد گرفت و
مردم بهراس افتادند حضرت به شتاب از خانه
به مسجد آمد و پس از گزاردن دو ركعت نماز
ضمن خطبه اي به مردم گفت خورشيد وماه دو
نشانه از نشانه هاي حق هستند نه به مرگ كسي
ميگيرد و نه بزندگي كسي، هر وقت گرفتن ماه
و خورشيد را ديدند نماز كنيد و خدا را
بخوانيد تا اين گرفتگي برطرف شود، در
صورتي كه در يونان و روم قديم با آنكه علت
طبيعي خسوف و كسوف در آن زمان آشكار شده
بود باز وقوع آن را مردم آن روزگار به فال
بد مي گرفتند و از آن به وحشت مي افتادند و
بطوريكه خواهيم ديد ايرانيان نيز در يكي
از جنگها به سبب گرفتن خورشيد دست از جنگ
كشيده بودند. اما تفأل همانطور كه پيشتر هم بدان
اشاره شد از لحاظ رواني مايه اميد و حركت
است و آدمي را به كار برمي انگيزد و موجب
دلگرمي و آرمش خاطر او مي شود، در قرآن
سخني از فال و تفال نرفته ولي از پيغمبر (ص)
رواياتي چند در نيكي تفال وتأييد آن نقل
كرده اند. از جمله فرموده است نعم الستي
الفال (فال خوب چيزي است) و باز فرموده است
ان له يحب الفال الحسن خدا فال نيك را دوست
دارد و در غزوة حديبيه حضرت رسول از نام
سهيل بن عمر براي سهولت و پيشرفت كار تفاول
زد و نام او را به فال نيك گرفت. وقتي به مدينه هجرت كرد ودر خانه
كلثوم بن هرم فرود آمد او غلامان خود را كه
سالم و يسار نام داشتند صدا كرد و پيغمبر
اين دو نام را به فال نيك گرفت و گفت سلمت
لنا الدار في يسر. در هر حال تفال به نام نيكو در ميان
عرب ها مرسوم بوده است،در زمان شيرخوارگي
پيغمبر وقتي كه حليمه سعديه را به دايگي آن
حضرت انتخاب كردند عبدالمطلب جد پيغمبر به
نام اين زن كه از حلم و سعد اشتقاق يافته به
نيكي تفال زد تسمية به ضد و نام گزاري
كلمات يا اسم هاي ناخوش آيند و نامطبوع به
كلمة دلپسند و مطبوع ديگري ظاهرا" براي
گريز از همين تطير بوده است مثلا"
عزرائيل را ابويحيي ومرد كور را ابوبصير
نام مي نهادند و به قول مولوي:
ايرانيان نيز تفأل به نام نيك را
اعتقاد داشته اند در جوامع الحكايات عوفي
آمده كه مردي گوهر فروش به سفر مي رفت، زنش
را كه باردار بود گفت: اگر پسر آيد او را بر
سبيل فال روزبه نام كن در جهت همين تفأل
ونيك فالي و برخورد خوب داشتن، حضرت رسول
‹‹مردمان خويش را گفتي چون خبري از
جايگاهي به من فرستيد كسي را فرستيد كه نام
و رويش نيكو باشد››. و نيز فرموده حاجت
خود را از زيبا رويان بجوييد (اطلبوا
الحوائج الي حسام الوجوه) و باز در همين
زمينه فرموده است، لباس سفيد بپوشند كه آن
پاكتر و نيكوتر از پوشش هاي ديگر است. دربارة تفأل اين عبارت وتوجيه از
كتاب يواقيت العلوم در خور تأمل است: ‹‹ومدح فال نه از
آن كرده اند كه از و غيب بدانند ولكن از
آن كرده اند كه درو حسن ظن است به خداي
تعالي پس اگر مردي همواره دركارها فال نيك
زند اگر راست آيد فبها و نعمت و اگر در جهت
اميد به غلط افتد باري در اصل رجاي به خداي
تعالي مصيب بود›› با هم، اين بدگوئيها كه از تطير شده
بود و آنرا باطل دانسته بودند، مسلمانان
بنابر عادت تطير مي زدند، و همچون ديگر
مردم در طول تمام زمانها تحت تأثير ديدني
هاي مكروه و ناخوشايند خود قرار مي گرفتند
و بنا بر سليقة خود اظهار نظر مي كردند در
روزي كه حضرت امر (ع) به خلافت رسيد و مردم
با او بيعت كردند، اول كسي كه دست بيعت به
حضرت داد طلحه بود، دست طلحه از كار افتاده
وشل بود بهمين جهت مردي اين بيعت را به فال
بد گرفت و گفت لايتم هذا لامر، اين كار بسر
نمي رسد ‹‹كه نخستين دست كه بر دست علي
زدند به بيعت شل و ناقص است آنرا فال كرد››
هم چنين پيش از كشته شدن عمر قتل او را تطير
زده و پيش بيني كرده بودند. قيتبه بن مسلم
سردار اموي در جنگ فرغانه همين آهوان و
مرغان سانخ را ديد از فال معهود عربها ياد
كرد و به مناسبت شعري خواند ‹‹پس قتيبه
همي رفت، اين ددان و مرغان بر دست چپ همي
آمد بفال نگرفت و بدان بنگريست›› از گفته هاي پيشين چنين بر مي آيد كه
در ميان ملت هاي باستاني مانند يونانيان،
روميها، ايرانيان و عربها، پرندگان خواه
ديدار آنها يا نوع پروازشان وسيلة مهمي
براي تطير يا تفأل بوده است و اتفاق را
كلمه تطير در عربي و دو كلمه مروا و مرغوا
در زبان فارسي از طير ( عربي) و مرغ (فارسي)
گرفته شده است، در زبان پهلوي ساساني مرغ
به صورت(مرو) و در اوستا به صورت (مرغ) آمده
است، از مروا و مرغوا صورتهاي كهنه تري نيز
موجود است: در پهلوي ساساني دو كلمة مرواگ
يا مرواگ در معني فال نيك بكار رفته است،
در متون مانوي فارسي مسانه نيز اين كلمه را
به صورت مروا يا مراوه داريم و نيز در متون
مانوي كه بزبان پهلوي اشكاني در دست است
كلمة مرگ واگ ديده مي شود همة اين كلمات در
معني فال نيك آمده و هيچ مفهوم (بد) يا (فال
بد) از آنها فهميده نمي شود. ظاهرا" كلمة
مروا از پهلوي ساساني و مرغوا از پهلوي
اشكاني يا يكي از لهجه هاي نزديك به آن
گرفته شده و در واقع يك كمله يا يك لغت است
با دو تلفظ (لهجه شمال و لهجه جنوب) و در يك
معني كه همان فال نيك باشد استعمال مي شده
است گويا در زبان دري است، كه اين دو گانگي
در تلفظ، دو مفهوم ضد به آنها بخشيده است و
هر يك را در برابر ديگران قرار داده،
همانگونه كه تطير در زبان عربي، در معني
خوب و بد، هر دو بكار ميرفته است و نحوة كار
هم حكم مي كند كه هر دو معني به يك اندازه
از آن فهميده شود، همچنانكه پيشتر هم گفته
شد ‹‹فرق ميان طيرت و فال آن است كه طيرت
در خير وشر بكار دارند و فال الا در خير
نباشد›› ولي بطوري كه مي بينيم تطير يا
طيرت تقريبا" همه جا در معني (بد) و (فال
بد) بكار رفته است در مقابل تفأل كه در معني
(فال نيك) استعمال شده است بر دو كلمة مروا
و مرغوا نيز چنين ماجرائي در جهت عكس گذشته
است، از مروا دو تركيب ديگر نيز در زبان
پهلوي داشته ايم يكي مور وندش (مرغ انديش –
فرهنگ پهلوي – دكتر فره وشي) و ديگري
مروينش (مرغ بين از افادات آقاي دكتر احمد
تفضلي) يعني فالگير و متطير يا كسي كه از
روي پرواز پرندگان فال ميگيرد. مروا و مرغوا علاوه بر فال نيك و بد
به معني دعاي خير و نفرين نيز بكار رفته
است:
كلمة مروا تقريبا" در همين
مفاهيم خود پاره اي از مردم جنوب ايران
هنوز بكار مي برند. در ايران:
ايرانيان
نيز مانند مردم يونان و روم به تطير و تفأل
معتقد بودند از جمله اينكه رعد و برق را بر
خلاف يونانيها به فال نيك مي گرفتند، كز
نفون مي گويد: وقتي كه كوروش به ياري
پادشاه ماد – كه مورد هجوم آشوريها
ومتحدانش قرار گرفته بود – ميرفت، هنوز از
دروازه شهر بيرون نرفته بود كه رعد و برق
كه در نزد پارسيان دال بر فال نيك است در
آسمان پديد آمد در همين حال پدر كوروش كه
پسر را همراهي مي كرد گفت: فرزندم خداوندان
نست به ما عنايت دارند و سفرت قرين خير و
توفيق خواهد بود اين معني از قربانيها كه
كرده ايم و علامات و آثار آسماني هويداست و
لازم نيست كسي ديگري آنرا براي تو باز گويد. ولي پدر كوروش با بياني روشن بينانه
فرزندش را از تسليم و انقياد صرف در برابر
غيب گويان كاهنان
كه از قراين و علائم تفأل و تطير مي زنند بر
حذر داشته مي گويد: فرزند من پيوسته مراقبت نمودم كه
هوشمندي را خود نيك حاصل كني و به درك
الهامات قادر شوي و ترا احتياجي به كاهن و
پيشگو نباشد اينكه خود بچشم خود خواهي ديد
و به گوش خود خواهي شنيد و معني علامات
آسماني را خواهي شناخت و لازم هم نيست كه
گفته غيب گويان را حجت قرار دهي چون شايد
در خيال گمراهيت باشند و آنچه را كه تقدير
دربارة تو خواسته است وارونه نمايند،
مقصود اينكه اگر چنين كساني هم نباشند باز
سرگردان نشوي و بداني كه چگونه از الهامات
آسماني برخوردار گردي و با فراست و هوش
خويش اراده خداوندي را بشناسي و طبع آن
رفتار كني. عقاب: پارسيان ديدار عقاب را نيز به
فال نيك مي گرفتند، در همين لشكر كشي كوروش
كه پدرش او را همراهي ميكرد وقتي به مزر
ماد رسيدند درين جا عقابي نيكو فال ديدند
كه از سمت راست آنان به هوا برخاست و در جلو
آنان چنان پرواز كرد كه گوئي راهنماست پس
هر دو شكر خدايان را به جا آوردند و
دلاوران وطن را ستوده دعا كردند كه آنان
مشمول عنايت پروردگار باشند و به سلامت به
مقصد برسند. هنگام لشكر كشي كوروش به ارمنستان
نيز با ديدار پرواز عقابي آنرا به فال نيك
گرفتند، در آغاز راه بودند كه خرگوشي جلو
آنها در آمد، عقابي كه در طرف راست پرواز
ميكرد حيوان را ديد و تيز بر او پريد و با
چنگال خرگوش را برداشت و بر ماهوري كه در
آن حدود بود برده از گوشت حيوان سر خورد،
اين فال نيك كوروش را بسيار خشنود كرد و
بدرگاه زاوش خداوند بزرگ نيايش كرد و به
نفرات خود گفت با ياري پروردگار شكاري بس
كلان خواهيم كرد. تفأول با قرباني: در جنگ كوروش با
اقوام كلداني، هنگامي كه سپاهيان كوروش
بهمراهي سربازان تيگردان پادشاه ارمنستان
دشمن را تعاقب مي كردند در حالي كه براي
تصرف قله اي از دامنة كوه بالا مي رفتند
كوروش فرمان قرباني داد و چون آثاري دال بر
فال نيك ديده بود سران پارسي و سردسته هاي
ماد را فرا خواند و به آنها خطاب نمود: اي
ياران منارتفاعات كلده و آشور در جلو ماست
علائم و آثار نيز حاكي است كه توفيق با
ماست و در چنين گيرو داري چيزي نافع تر از
سرعت عمل نيست. اگر نوشته گزنفون را درين مورد
حقيقت بپنداريم بايد بپذيريم كه ايرانيان
نيز مانند مردم يونان و روم از روي جگر
قرباني يا قسمتهاي ديگر آن تفأل مي زده اند
وخوب وبد حوادث را پيش بيني مي كرده اند
آيا گزنفون در بيان اين قسمت از نوشته هايش
تحت تأثير آداب و رسوم ملت خود نبوده است
اگر او خود ناظر اين اتفاقات مي بود حق بود
كه گفته اش را باور داريم ولي مي دانيم كه
او كتاب خود را، دو سه قرن بعد از كوروش از
روي اخبار و آثاري كه شنيده يا خوانده،
نوشته است. درست است كه ايرانيان از دورة
باستان به سنت قرباني پاي بند بوده و آنرا
همچون يكي از عبادات خود بكار مي بسته اند
اما اينكه آنرا وسيله اي براي پيشگوئي يا
تطير و تفأل بكار بندند، بجز همين نوشتة
گزنفون، دليل ديگر براي باور داشتن آن
نداريم، هرودوت و استرابون به تفصيل از
مراسم قرباني ايرانيان و روشي را كه آنان
در اين خصوص بكار مي بسته اند ياد كرده اند
ولي بهيچوجه از كهانت و تفأل يا تطير كه
آنرا مربوط به اينگونه قربانيها بدانند
سخني نياورده اند همچنين ر نوشته هاي ديني
زردشتي – كه در زمان بيش از هزار سال تدوين
يافته – از بكار بردن قرباني براي چنين
منظور مطلبي ديده نمي شود هر چند نوشته اند
كه يكي از هنرهاي مغان تفأل بود، چون به
آتش مقدس مي نگريستند از آينده خبر مي
دادند اما در اوستا و نوشته هاي دين زرتشت
از تفأل وتطير چيزي نمي يابيم و همچنين از
موبدان زرتشتي ادعايي بر كهانت و غيب گوئي
نمي شنويم، برخلاف كاهنانا يونان و روم كه
همه جا همراه سياستمدارن و سرداران بزرگ
در هر اقدامي خواه مهم يا غير مهم صاحب نظر
بودند و همه گوش و چشم ها به آنان دوخته شده
بود و راه چاره را در هر كاري از آنان باز
مي جستند، موبدان زرتشتي ظاهرا"چنين
وظيفه اي براي خود قائل نبوده اند حقيقت
اين است كه اصول معتقدات دين زردشتي كه
مبتني بر كار و كوشش و تندرستي و خوشبيني و
مبارزه با پليدي ها بود كمتر مجالي به نفوذ
غيب گويان و كاهنان مي داده است توسل به
اموري مانند تطير و تفأل يا استمداد از
پيشگو و كاهن و فال گير ورواج كار اين دسته
از مردم ناشي از هراس و دودلي و وسواس است و
همه اينها وقتي رواج پيدا مي كند كه بدبيني
ونگراني بر رو ح يك جامعه و مردم آن پنجه
افكنده باشد خصيصه يك نفر زردشتي خوش بيني
است، هدف اصلي ديانت پيروزي نهائي نيكي و
خوبي است غم و اندوه از ساخته هاي اهريمن
است كه براي تضعيف نيكي بوجود آمده بنابر
اين انسان بايد ضميري صاف و روشن و پر از
شادي داشته باشد براي يك زردشتي
اندوهگساري در غم خود و يا در ماتم ديگارن
فضيلتي به شمار نمي آيد و حتي گريستن
براموات گناه شمرده مي شود او بايد با قلبي
مطمئن و قوي با اهريمن و آنچه آفريدة اوست
بجنگد تا آنكه روز شكست اهريمن و پيروزي
نهائي نيكي فرا رسد، درباره خود زردشت
گفته اند به محض اينكه متولد شد بناي
خنديدن را گذارد برخلاف تمام اطفال كه پس
از زاده شدن گريه مي كنند، زيرا كه صدمات و
سختي هاي زندگي اين دنيا را حس مي كنند اما
طفلي كه براي فتح قلوب و سلطنت براخلاق
مردم زاده شد بايد با علامت شادي به دنيا
آيد وتمام مردم به اميد نيك بختي هائي كه
در آينده از وجود اين طفل به خود وعده مي
دادند قرين خوشي وشادكامي بودند. با وجود اين نبايد چنين بپنداريم كه
ايرانيان زردشتي يا غير زردشتي غرقه در
خوش بيني باورهاي خود، اوقات واموري را
نحس و شوم يا سعد وفرخنده نمي دانسته يا به
تطير و تقأل پاي بند نبوده اند مسلما"
آنان نيز تحت تأثير اتفاقات مساعد يا
نامساعد، عكس العملهاي روحي خاصي ابراز مي
داشته اند و حداقل اينكه اموري را مطبوع و
خوش و امور ديگري را زشت و بد و ماية تباهي
مي پنداشته و نتايج ويژه اي هم بر آنها
مترتب مي دانسته اند هرودوت ميگويد كه
پارس ها از كبوتر سفيد نفرت داشته حتي آنرا
نابود مي كنند ولي از گفته او بر نمي آيد كه
اين نفرت ناشي از اعتقادي مانند تطير باشد
و ظاهرا" به اين علت بوده كه آنان چون
اين پرنده را هم رنگ جذامي دانسته اند
ديدار آنرا ناخوش مي داشته اند. هم چنين به
گفتة او در جنگي كه ميان مادها و دولت ليدي
روي داد و مدت پنج سال اين زد و خورد ادامه
داشت سال ششم هنگام جنگ ناگهان خورشيد
گرفت و روز روشن به شب تار مبدل شد با اينكه
تالس اين كسوف را پيش بيني كرده و تاريخ
آنرا حدود همان سال معين كرده بود هر دو
سپاه از وقوع اين حادثه آسماني به هراس
افتادند، دست از جنگ كشيدند و آمادة صلح
شدند. در زمان خسرو پرويز، غيب گويان گفته
بودند كه اقامت در تيسفون بر او نامبارك
خواهد بود بهمين جهت پادشاه ساساني سالها
به تيسفون نرفت و در دستگرد اقامت كرد. بلعمي از كتاب فالي كه ايرانيان
داشته اند نام برده و گويد‹‹هر چيزي كه
آنرا در ايام عجم فال كرده اند در آن كتاب
ياد كرده است›› ابن نديم در الفهرست از كتابهائي كه
ايرانيان در فال و زجر و اختلاج داشته اند
ياد كرده است و بطوريكه ميدانيم از زجر و
اختلاج نيز در تفأل بهره مي جسته اند. در سرگذشت بابك پدر اردشير بابكان
آمده كه ‹‹چون از شكم مادر بيامد موي بود
بر سر او دراز چنديكب بدست، مامكش گفت اين
پسر را كاري شايد بودن›› در جنگ معروف ذي قار كه در زمان خسرو
پرويز ميان ايرانيان وعربها در اوايل هجرت
روي داد و بلعمي آنرا بشرح آورده است
فرمانده سپاه عرب هاني بن مسعود و فرمانده
سپاه ايران هامرز بود ‹‹كسري هامرز را
بدين جنگ فرستاد وبه نام او فال كرد و گفت
بايد ظفر تو را بود بر آن سپاه كه با هاني
گرد آمده است و هاني به زبان پهلوي و پارسي
آن بود كه بنشين، و ملوك عجم و اكاسره اين
زبان گفتندي و معني هامرز آن بود كه : برخيز.
پس كسرس بدين فال كرد و هامرز را گفت: نام
تو چنين است كه: برخيز و معني نام دشمن تو
ايدون است كه: بنشين. اكنون بايد برخيزي و
ظفر تو را بود و خود اين فال راس نيامد
ونخست هامرز كشته شد.›› وقتي شيرويه بر تخت نشست فرستاده اي
را نزد پدرش، خسرو پرويز به زندان فرستاد
تا او را از كارهائي كه كرده است بازخواشت
كند ‹‹پرويز آبي اي در دست داشت آن را بر
بالش نهاد و خود راست بنشست از آن تكيه كه
كرده بود. آن آبي از بالش فرو گذشت، و به
خاك افتاد پرويز آن را به فال بد داشت و غم
داشت پس رسول آن آبي بر گرفت واز خاك پاك
كرد و پيش پرويز بنهاد پرويز گفت اين آبي
از نزديك من دوربر … هر كاري كه بازگردد،
آن را حيلت و چاره سود ندارد و اين به فال
مرا چنان نمود كه اين ملك از من برود و بدان
كس كه از من بدو برسد نماند … و به كساني
رسد كه ايشان نه از اهل مملك باشند.›› در پايان روزگار ساسانيان كه هر روز
كسي برتخت پادشاهي مي نشست و چندي بعد از
ميان ميرفت ‹‹مردي يافتند از فرزندان
نوشروان نام او فيروز بن مهران … و تاج بر
سرش نهادند و همة سپاه پيش او بايستادند او
گفت من اين تاج را نخواهم كه اين تنگ است و
مردمان اين سخن را به فال كردند و گفتند
چون نخستين سخن از وي تنگ آمد، اين ملكي را
نشايد كه اين مقدار سخن اندر حديث تاج و
ملك نداند، اين خود نداند از فرزندان
ملكان است پس او را از تخت فرو آوردند و
براندند.›› بيروني فهرستي از ايام سعد و نحس
سال تنظيم كرده است به نام جدومل اختيارات
و در آن احكام ديدن مار را نيز معين كرده
است زيرا معتقد بوده اند كه ديدن مار در هر
روزي از ايام ماه تأثير مي بخشد مثل ناخوشي
و مرگ يا مفارقت يكي از اهل خانه يا وصول
منفعتي يا تحصيل نام و شهرتي يا پيش آمدن
سفري پر سودي يا تهمت و تنبيه و سياستي
ومانند اينها. تطير و تفأل و هرز، سردار ايراني كه
انوشيروان او را به ياري سيف بن ذي زن،
براي جنگ حبشيان به يمن فرستاد نيز شنيدني
است هنگام جنگ كلمه (زنان) را كه بر تيرها
نوشته شده بود نخست جمع (زن) دانسته آنرا به
فال بد گرفت و آنها را به غلامش پس داد ولي
بعد معني ديگرش (فعل از، از زدن و ضمير
اشاره) به ذهن او رسيد از آن تفأل زد و با
آنها بسوي دشمن تير اندازي كرد. در اوستا از ‹‹وارغن›› مرغي
سعادت بخش و فرخنده پي كه كار ساحران را
باطل مي كند سخن رفته است. زردشت از
اهورامزدا مي پرسد اگر من از مردان بسيار
بدخواه به ساحري، آزرده شوم چارة آن چيست؟
اهورامزدا مي گويد: پري از مرغ و
ارغن بزرگ شهپر بجوي، اين پر را به تن
خود بمال. با اين پر، ساحري دشمن را باطل
كن، كسي كه استخواني ازين مرغ دلير يا پري
از آن باخود دارد هيچ مرد توانائي او را
نتواند كشت و نه او را از جاي بدر تواند برد
آن بسيار احترام، بسيار فر نصيب آن كس سازد
آن او را پناه بخشد آن مرغكان مرغ. در اين مطلب مخصوصا" كه سخن از
مرغي سود بخش است و كار جادوگرانرا باطل مي
سازد، مي توان ارتباط گوه اي مبهم وباريك
با پندارهائي كه با رمز تفأل شباهت و
آشنائي پيدا مي كند جستجو كرد. در شاهنامه بارها از ستاده شمرهائي
كه آينده سرنوشت شاهزادگان و حوادث را
پيشگوئي كرده اند سخن رفته است والبته پيش
بيني حوادث بوسيله اخترماران چيزي جز تطير
وتفاول است اگر چه ممكن است از بعضي جهات
ارتباط نزديكي با آن داشته باشد، همچنين
از حوادثي كه با تطير و تفاول همراه بوده
دو سه جا آشكارا ياد شده است. وقتي اسفديار
به فرمان پدر لشكر به سيستان مي كشيد بر سر
دو راهي سيستان اشتري كه پيشاهنگ كاروان
است مي خوابد و از جاي برنمي خيزد شاهزاده
ايراني ازين اتفاق نامبارك تطير زده گوئي
آينده غم انگيز خود را ازين آغاز بد پيش
بيني مي كند.
با اينكه اسفنديار، براي تسلي دل
خود، شتر را كشته تا فال بد به خود آن حيوان
بازگردد و خود را به چنين تطيري بي اعتنا
نشان مي دهد اما نگراني او سخت آشكار است
گوئي سرنوشت سياه و شوم خود را هم چون شبحي
هراس انگيز درتعاقب خوي مي بيند:
درسرگذشت بهرام گور شبي را كه شاه
ساساني در خانة ماهيار به مهماني مي
گذراند، دختر او را كه آرزو نام دارد و چنگ
مي نوازد به زني مي خواهد ولي ماهيار از
شاه خواهش ميكند كه اين زناشوئي را به
بامداد پگاه هنگام برآمدن آفتاب باز گذارد
زيرا:
هم چنين در شاهنامه در داستان بهرام
چوبينه از تفأل و نحوة آن با وضوح بيشتري
سخن رفته است وقتي كه هرمز ساساني بهرام را
به جنگ ساوه شاه مي فرستد پيش آمد كار را از
موبد جويا مي شود كه:
موبد كه سرانجام خوشي درين كار نيم
بيند در پاسخ شاه مي گويد:
هرمز اين فال بد را در چنين موقعي كه
بهرام با دلي پر از اميد به جنگ دشمن مي رود
خوش ندارد و نمي پسندد.
ولي زهر پاشي موبد تأثير ناگوار خود
را بر خاطر شاه مي گذارد و هرمز را از آينده
نگران مي سازد بدين جهت:
اين فال گوي دنبال بهرام براه مي
افتد و رفتار او را زير نظر ميگيرد تا از
پيش آمدها و كارهائيكه بهرام مي كند فال
زند و آنچه را روي خواهد داد از علائم و
نشانه هاي دريابد وبراي شاه باز بگويد،
اتفاق را بهرام نيز همان هنگام در دل آمده
بود كه با زدن فالي سرنوشت جنگ خود را با
ساوه شاه باز شناسد و سرانجام كار را در
نگرد:
بهرام با اين فال خوش پيروزي خود را
بر ساوه شاه وكشته شدن او را پيش بيني مي
كند اما از آنسوي فرستادة هرمز نيز كه كار
او را مي پايد فال ديگر مي زند:
فرستادة شاه بر مي گردد و فال خود را
براي هرمز بازگو مي كند و او را از اين پيش
بيني، سخت به هراس مي افكند:
بهمين جهت، شاه نگران از چنين فالي
كسي را نزد بهرام فرستاد به بهانه اينك
سخني چند نهاني با و در ميان نهد، او را فرا
مي خواند اما بهرام بازگشت خود را چنين
هنگامي به فالي نيك نيمدارد:
در همين داستان بهرام است كه آيين
كشسب سالاري كه هرمز او را به جنگ فرستاده
است، سر راه خود، در همدان سراغ اختر شمار
و فال زن را ميگيرد، او را به پيرزني
فالگوي رهنمون مي شوند، از پيرزن چگونگي
مرگ خود را جويا ميشود كه آيا در بستر مرگ
خواهد مرد يا بدست دشمن كشته خواهد شد، فال
زن، با ديدن مردي، به آيين گشسب هشدار مي
دهد كه ازين مرد برحذر بايد بود كه او
كشندة تست، سرانجام زندگي اين سردار،
همانطور كه زن فالگير پيش بيني كرده است به
دست آن مرد پايان مي پذيرد. در دوره اسلامي نيز از آغاز تا
امروز در ميان ايرانيان و مسلمانان تفأل و
تطير امري شايع و رائج بوده است. درين دوره
كتاب و شعر و ادب نيز همچون عامل ديگري در
راه اين اعتقاد بر عوامل ديگر افزوده شده
است، كاهن و غيبگو جاي خود را به طالع بين و
فالگير و رمال و
منجم داده اند، اينان هر چند در ميان طبقات
مردم مخصوصا" مردم عامي و عقب افتاده
روز بازاري داشته و هنوز هم دارند اما در
نزد دانشمندان و درس خواندگان از نفوذ
چنداني برخودار نبوده اند، البته حق اين
است كه در گذشته حساب منجمان را از ديگران
جدا بدانيم زيرا كارشان تا اندازه اي درست
و در بعضي موارد بر پايه علمي استوار بوده
است تقويم روز و ماه و سال و تعيين روزهاي
خاص و فصول سال از دست آنان ساخته بود
همانطور كه اوقات سعد و نحس را نيز – كه
هيچ پايه و منباي درستي نداشت – از آنان
جويا مي شدند و همين ها بودند كه بنام منجم
و ستاره شمار و اخترمار سرنوشت و آينده
مردم را از تقابل و تقارن ستارگان مي
شناختند بديهي است كه دانشمندان و اهل
بصيرت اين دو قسمت آخر را چندان جدي نمي
گرفتند و به راز ستاره و گردش سپهري
اعتقادي نداشتند و در همان روزگاران هم در
بي اعتباري آنها سخناني گفته و حكاياتي
آورده بودند نويسنده بحر الفوائد در نكوهش
از پادشاه روزگار خود مي گويد: ‹‹…
بامداد برخيزد منجمي بر دست راست نشسته و
نصراني طبيب بر دست چپ، اين مي گويد درين
وقت سخن مگون و شغلي مگذار كه زحل چنين است
و مشتري چنانست …››. اما در مورد تفأل و تطير چون كار نه
مبناي علمي داشته و نه به منطق و سنجيدگي
زياد نيازي بوده معمولا گريبانگير بيشتر
طبقات شده است چون براي مردم آسان بوده كه
پيوسته خود را در معرض عوامل چنين
پندارهائي تصور كنند زيرا در اينجا هر كس
داور خود بوده و به سليقه خويش نتيجه گيري
وبرداشتي مي كرده است و همين امر باعث شده
است كه مواردي كه بتواند موضوع تفأل يا
تطير قرار گيرد كم نباشد و چه بسا كه جمع
آوري و شمردن همه آنها به آساني صورت نگيرد.
علاوه بر اينكه ممكن است هر ناحيه يا هر
شهر و روستائي بنابر سليقه خاص خود اتفاق
يا پيش آمد و يا منظره اي را مطبوع يا
مكروه، مساعد يا نامساعد، بداند، همانطور
كه هر كس هم بنا بر زمينة ذهني و انفعالي
خود امري خوش يا ناخوش مي داند و فتوائي از
جانب خود صادر مي كند و فالي از آن براي
خويش ميگيرد. كسي كه به مسافرت مي رود يا
خانه اي بنا مي كند يا آهنگ زناشوئي دارد
يا به قصد خريد و فروشي عازم مس وشد و يا به
هر اقدامي تازة ديگري درست مي زند در لحظه
هاي آغاز برخوردهاي نخستين او خالي از
وسوسه هاي هيجان آور يا خيال انگيز
نيستند، مخصوصا" در جائي كه جامعه و
محيط زندگي هم ازين پندارهاي توهم انگيز
اشباع شده باشد امكان پيدا شدن اين
داوريها خيلي زياد مي شود. تفأل با قرآن:
ميان تفأل و استخاره از قرآن تفاوت قائل
شده اند استخاره را جايز دانست و تفأل را
نهي كرده اند و بر جايز بودند اولي و نهي از
دومي دلايلي نيز اقامه كرده اند، در كتاب
يواقيت العلوم نيز چنين آمده ‹‹جماعتي
منع كرده از مصحف فال گرفتن، زيرا كه احكام
حق تعالي همه حق و صدق است›› با وجود اين
كساني بوده اند كه آنرا جايز دانسته اند و
بكار بسته اند و حتي راه و رسم اين تفأل را
نيز نشان داده اند به اين ترتيب ‹‹نخست
نيت بايد كردن و يكبار مصحف باز كردن و به
سطر هفتمين از صفحه سوي راست برخواندن،
آنگه هفت ورق باز پس شدن و هفتمين سطر از
سوي چپ برخواندن، پس با اول آمدن و هفت ورق
ديگر باز كردن برعادت آنگه سطر هفتمين از
سوي راست بخواندن و آنچه برآيد حقيقت كار
شناختن … اما چون بسم اله الرحمن الرحيم
در پيش آيد در يمن و سعادت آن فال هيچ شك
نباشد.›› در كتاب فرج بعد از شدت سرگذشت
جالبي از معتضد خليفه عباسي آورده شده كه
در آن معتضد گرفتاري خود را در زندان پدرش،
خليفه موفق بشرح باز گفته است، در همان
زندان، سه بار برايش از قرآن تفأل مي زنند
و در هر سه مورد آياتي مي آيد كه دلالت بر
رهائي و آزادي او از زندان. و رسيدن به مقام
خلافت دارد، مدت زماني نمي گذرد كه اين فال
صور تحقق مي پذيرد، پدرش مي ميرد و او به
خلافت ميرسد، اين حكايت و سرگذشت هائي
نظير آن نشان مي دهد كه مسلمانان به قرآن
تفأل ميزده و به فال آن اعتقاد داشته اند. در همين كتاب از تفأل هاي ديگري نيز
كه گشايش كارها را سبب شده و همچنين با ادب
و تاريخ مناسبت پيدا مي كند سخن رفته است
از جمله دربارة طاهر ذواليمينين آمده ‹‹طاهر
بن الحسين چون محاربة علي بن عيسي بن ماهان
بيرون رفت روزي آستين پردرم كرده بود تا بر
درويشان نفقه كند و پراكنده بديشان دهد،
ناگاه آستنين فرو گذاشت و
درم ها بريخت و متفرق شد، ريختن آن درم
و پراكنده شدن به فال نداشت حزين و غمناك
شد و بدين سبب متغير بود›› درين هنگام
شاعري با خواندن دو شعر مناسب او را شاد مي
سازد وصله مي كند. يحيي بن خالد برمكي، در امر جانشيني
هارون، با هادي خليفه معارضه مي كنم ‹‹بدين
سبب يحيي برجان خود خائف بود چون به خانه
آمد در ميان آن پريشاني با غلامي سخن مي
گفت،از غلام به كلمه اي برنجيد و تپنچه اي
بر روي غلام زد، حلقة انگشتري يحيي بشكست و
نگين او بيرون افتاد و ضايع گشت و يحيي
بدان سبب اندوهگين و غمناك و پريشان گشت و
از صورت آن حال مستشعر گشت›› در اينجا نيز
شاعري (ظاهرا" بشار) شكستن انگشتري را به
پايان يافتن دشواريها تفأل مي زند ‹‹و در
مدتي نزديك هادي را وفات آمد و خلافت
برهارون مقرر گشت و يحيي در صدر وزارت
بنشست›› درين كتاب پس از آوردن حكايتي ازين
نوع ميگويد: ‹‹… بايد كه كسي را چون منصبي
بزرگ و درجه اي باشد عالي برفرودستان خود
چون مقهود او باشند استهزا نكند و افسوس
ندارد و تا تواند در حق خود و فرزندان خود
فال نيك زند، كه بيشتر آن باشد كه فالي كه
بر زبان بزرگي و صاحب دولتي رود روزگار آن
را محقق گرداند. ›› تفأل به روي دادها و اتفاقات
مساعد:
مثلا كسي به دنبال مطلبي يا چيزي مي گردد
بي آنكه اظهاري كن يا كوشش چنداني در پيدا
كردن آن بكار برد، برحسب اتفاق يا پيش آمدي
آنرا مي يابد و چنين يافتني را به فال نيك
مي گيرد. ماجرائي را كه ناصر خسرو از
روزگار جواني خود نقل مي كند و آنرا به فال
نيك ميگيرد ازين نمونه است، قصه را از زبان
خود او بشنومي: ‹‹در ربيع الاخر سنة سبع
ثلاثين و اربعمائه (437) كه امير خراسان
ابوسليمان جغري بيگ داود بن ميكائيل بن
سلجوق بود، از مرو برفتم، به شغل ديواني و
به پنج ديه مروالرود فرود آمدم كه در آن
روز قرآن رأس و مشتري بود، گويند كه هر
حاجت كه در آن روز خواهند، باري تعالي و
تقدس روا كند به گوشه اي رفتم و دو ركعت
نماز بكردم و حاجت خواستم تا خداي تبارك و
تعالي مرا توانگري دهد. چون به نزديك ياران و اصحاب آمدم
يكي از اياشن شعري پارسي مي خواند، مرا
شعري نيك در خاطر آمد كه از وي درخواهم تا
روايت كند، بر كاغذي نوشتم تا به وي دهم كه
(اين شعر برخوان) هنوز بدو نداده بود م كه
او همان شعر بعينه آغاز كرد، آن حال به فال
نيك گرفتم و با خود گفتم: خداي تبارك و
تعالي، حاجت مرا روا كرد››. تفأل به كتاب يا شعر: داستاني را كه
عتبي از قول ابوالفتح بستي نقل مي كند
نمونة جالبي ازينگونه تفأل ها تواند بود،
بنوشته او وقتي كه بسكتكين غزنوي،
ابوالفتح بستي را به سرزمين رخچ فرستاد و
حكم او را ‹‹در اعمال آن ناحيت روان
گردانيد›› مدتي او در آن سرزمين خوش و خرم
بسر برد و بطوري كه خود ميگويد صبحگاهي پس
از نماز صبح وقتي كه آفتاب تازه دميده بود
‹‹در حوالي آن صحرا كشت زاري ديدم چون
رخسار دلبران زيبا و چون روضة بهشت
دلگشاي، آراسته چون پر طاوس و پيراسته چون
بزم كاوس، آبي روان و كشتي فراوان و دشتي
بي پايان … و عزيمت كوچ ومقام در تردد
افتاد كتابي با خويشتن داشتم بر سبيل تفأل
باز كردم اول سطر صفحه ان بود كه: و اذا
اتهيت الي السلامه في مداك فلا تجاوز (يعني
هر گاه در نهايت كار به سلامت رسيدي از آن
تجاوز مكن)، با خود گفتم فالي ازين صادق تر
و جايي ازين موافق تر ممكن نگردد لختي رخت
وبنه كه در صحبت بود بفرمودم تا بدان جانب
تحويل كردند و آن مدت شاهوار در آن بقعه در
ظل و ظليل رفاهيت غنودم … تا مثالي موشح به
توقيع عالي به استدعاي من برسيد به خدمت
شتافتم و از ميامن آن حضرت يافتم آنچه
يافتم››. همين داستان نشان مي دهد كه در
گذشته نفأل زدن با هر كتابي معمول بوده است
و از جمله كتابهائي كه بيشتر با آن تفأل مي
زده اند كتب مشايخ و بعدها مثنوي وديوان
حافظ بوده است ولي دويان حافظ آنقدر زمينه
مناسب و مضامين شعري قابل تعبير براي فال
داشته كه روزگاريست جاي هر كتاب ديگري را
گرفته است و اگر امروز به كتابي يا ديوان
شعري تفأل ميزنند همين ديوان حافظ است:
نكته گفتني اينكه بيشتر و تقريبا" همه
مضامين حافظ سرشار از اميد و خوشبيني است،
آينده و فردا درشعر حافظ مي درخشد بلكه همه
چيز در دريائي از نور و خوشباوري موج مي
زند و زندگي از لابلاي كلمات رؤيا انگيز او
چه هموار نرم
ديده مي شود! اگر حافظ سخن از غم و هجران
ونياز و فراق و درد ساز مي كند براي اين است
كه جلوة خوشي ها و اميدها را برجسته تر و
نمايان تر بسازد، در شعر او ناملايمات
روزگار و سختي هاي ناشي از غم و درد خيلي
جدي نيست، كيست كه ديوان خواجه را بگشايد و
زنگ غم از خاطر نزدايد و يا اينكه نوميد و
پريشان آنرا برهم نهد. راز بزرگ او در همين تسلي هاي اوست:
رضا به داده بده وزجبين گره بگشا. چند روزة دينا را سخت مگير: حاصل
كارگه كون و مكان اينهمه نيست، و بالاخره: كلبة احزان شود روزي گلستان غم مخور دربارة فالهاي حافظ و ظرافت و مناسب
گوئي هاي آن زياد گفته اند و نوشته اند در
اينجا فقط به ذكر يك نمونه كه در عالم آراي
عباسي آمده است اكتفا مي شود، در سال 1012
هجري هنگامي كه آذربايجان درتصرف عثماني
هاست شاه عباس ظاهرا براي سفر به مازندران
ولي در نهان براي آزادي آذربايجان، اصفهان
را ترك ميكند. در همان اوقات روزي مولانا
صبوري منجم تبريزي به دين وكيل پاشا،
فرمانده عثماني ها، به قلعه تبريزمي رود و
ميان آن گفتگو از شايعة آمدن شاه مي شود
‹‹لحظه اي اين گفتگو شده به حسب اتفاق
ديوان لسان الغيب در ميان بوده درين باب
تفأل كرده اند از مولانا صبوري منقول است
كه بعد از تفأل در اول صفحه دست راست اين
مقطع آمد:
تفأل به شكستن يا ريختن:
از حملة تفألهاي بسيار خوب كه جنبة رواني
دلپسندي نيز دارد و توجه به آن به عنوان يك
تفأل نشان خوش سليقگي و فرزانگي بشمار مي
رود همين تفأل است كه وقتي چيزي شكست يا
ريخت به جاي روي درهم كشيدن و از زبان آن
گراني بردن و ناراحت شدن آنرا ماية خوشي و
دليلي بر پيش آمد خوب بدانند و به فال نيك
بنگرند در سفرنامه پيتر ودولاواله آمده كه
در حضور شه عباس، اسفندياربيك از رجال و
درباريان شاه هنگام شراب دادن، شرابي را
كه مي خواست در جام بريزد آنرا روي زمين
ريخت و دفعه ديگر كه دويد شيشه شراب را
شكست و باز آنرا ريخت. اهل مجلس خنديدند و
همگي اين دو اتفاق را به فال نيك گرفتند. جنگ سگها: در جنگ شاه اسماعيل با
علاء الدوله ذوالقدر سگها هر دو سپاه به
جان هم افتادند سگان قزلباش فاتح شدند،
قزلباش همين پيش آمد را به فال نيك گرفتند. جنگ شير و گاو: به نوشتة شاردن، سياح
معروف فرانسوي، از جملة نمايش هائي كه در
حضور شاه سليمان صفوي مي دادند جنگ شير و
گاو بود، شير بايد با يك حمله گاو را بكشد
والا بدشگون است چون شير علامت پادشاه
ايران است بهمين جهت، بيشتر گاو را مصدوم
مي كنند تا كشته شدنش بطور حتم صورت گيرد. نمونه اي از تفأل هاي را ديديم
اينكه به پاره اي از تطيرها، از همين دست،
مي پردازيم، بديهي است كه تطير نيز مانند
تفأل بعضي جنبه خصوصي و نفسي دارد و برخي
از معتقدات عامه بشمار مي رود. زشتي:
در
مرزباننامه آمده ‹‹كه وقتي خسرو را نشاط
شكار برانگيخت بدين انديشه به صحرا بيرون
شد چشمش بر مردي زشت روي آمد دمامت منظر و
لقاي منكر او را به فال فرخ نداشت بفرمود
تا او از پيش موكب دور كردند و بگذشت››
شامگاهان وقتي خسرو از شكار برمي گشت مرد
زشت رو دل شكسته از اين اهانت و خواري، پس
از سئوال و جواب هائي به خسرو گفت: ‹‹مرا
بدان اذلال و استهانت چرا دور كردي گفت:
زيرا كه ديدار امثال تو بر مردم شوم گرفته
اند گفت بدين حساب ديدار خسرو بر من شوم
باشد نه ديدار من بر خسرو.›› تطير به نام:
عضد
الدوله نام شهر (گور) را برگرداند آنرا
فيروز آباد نام نهاد زيرا هر وقت به اين
شهر مي رفت مردم مي گفتند شاه به گور رفته
است چو شباهت لفظي نام اين شهر به گور (قبر)
به فال نيك نبود عضدالدوله آنرا به فيروز
آباد بدل ساخت. تطير
به مرگ :
سبكتكين
‹‹در اواخر ايام و خواتم عمر بنياد سرائي
فرموده بود و آنرا سهلاباد نام كرده ومالي
بسيار بر عمارت آن اتفاق افتاده و استادان
چرب دست در تحسين و تزيين اساس و وضع قواعد
آن صنعت هاي بديع وتانق هاي غريب نموده››
و چون او بمرد ‹‹فرزندان او از آن اعراض
كردند وبدان فالي زدند تا خراب شد و سعيي
كه در تأسيس عمارت آن رفته بود ضايع ماند››. تطير به سخن:
در
زمان سلطان بهرام شاه غزنوي محمد با حليم
از پروردگان دولت غزنوي، در هند بر او
شوريد و به قول صاحب كليله و دمنه ‹‹ديو
فتنه در سر آل بوحليم جاي گرفت تا پاي از حد
بندگي بيرون نهادند›› محمد با حليم سپاه
بسياري به عزم جنگ با سلطان گرد آورد،
بهرام شاه رسولي فرستاد و با محبت بسيار او
را به دوستي فرا خواند ولي او در جواب رسول
گفت ‹‹يا فردا سر من زير سم مركب سلطان
خواهد بود يا بر تخت ملك چون رسول آن سخن
بشنيد شگون گرفت كه بر لفظ وي چنين سخني
رفت›› رسول بازگشت و سخن او به سلطان باز
گفت بهرامشاه گفت: (الفال ماجري) در روز جنگ
‹‹به نخستين حمله او را و چند پسرش را
بيفكندند و سرش بر نيزه كردند›› وسلطان
فاتح شد. افتادن
تازيانه:
در
عالم آراي شاه اسماعيل آمده كه امير تيمور
هنگامي كه از رودخانة جيحون ميگذشت
تازيانه از دستش ميان آب افتاد آنرا به فال
بد گرفت عنان مركب را كشيده ايستاد. ستارة
دنباله دار:
ايرانيان
نيز مانند مردم يونان و روم باستان ظهور
ستارة دنباله دار را به فال بد مي گرفتند و
آنرا نشانة خونريزي و حوادث شوم مي
دانستند، در سال 860 هجري قمري پيدا شدن
همين ستاره مردم را در وحشت فرو برد، و هم
چنين در زمان شاه اسماعيل دوم و ده روز پيش
از مرگ او در سيزدهم رمضان اتفاق افتاد ‹‹ستارة
دنباله داري در غايت بزرگي قريب به وقوع
آفتاب در برج قوس ظاهر شد بسيار مهيب و
هولناك كه از سرتا دنبال زياده از ده ذرع
بود و روي او به مثابة روي شير و جثه اش به
شكل اژدر و اين ستاره از طرف غرب بر فلك
صعود مينمود … و آگاهان اسراسر فلكي و
واقفان آثار اجرام علوي چنين حكم
كردند كه تا مدت دوازده سال اثر اين ستاره
در عالم سفلي عموم خواهد داشت و اشتداد
آثارش تا مدت شش سال امتداد خواهد يافت و
معظم آثار قريب الوقوعش فوت پادشاه سكندر
جاه عدالت پناه بود و مجملي از باقي آثار و
علاماتش كه خرابي اكثر ولايات
انقلابات و فتراتي كه در ربع مسكون
سيما ممالك ايران وتوابع وقوف يافت از نهب
و غارت و قتل و خونريزي و جلا شدن مردم از
مواطن و متواري شدن به كوهها و مغازه ها و
مردن خلايق در بيابانها و طعمة سباع
و وحوش گشتن و تلف شدن مردم در قري و
امصار كه مدفون نشدند … و قلب آب و آفات
محصولات و غير ذلك … ›› ستارة دنباله دار ديگري هم در زمان
شاه عباس اول در سال 1001 ظاهر شد، منجمان
معتقد بودند كه ظهور اين ستاره نشان تغيير
يا مرگ پادشاهي از سلاطين زمان است، جلال
الدين محمد يزدي منجم باشي، براي بركنار
ماند شاه از خطر احتمالي چنين چاره
انديشيد كه شاه چند روز از سلطنت كناره
گيرد، در همين احوال يوسفي خراساني تركش
دوز را، كه از نقطويان بود دستگير شده بود
نزد شاهر بردند شاه از او پرسيد كه ظهور
ستارة دنباله دار چه تأثيري در احوال جهان
خواهد داشت، يوسفي در جواب گفت: ‹‹ظهور
اين ستاره دليل برآنست كه در اساس سلطنت
تغييري روي مي دهد و يكي از درويشان سلسلة
ما از رتبة پادشاهي معنوي به مقام سلطنت
صوري ميرسد›› بطوريكه ميدانيم خود اين
مرد را سه روز بنام سلطان بر تخت نشاندند
تا نحوست اين ستاره دامنگير او شود حتي خود
شاه هم عصاي مرصع بدست گرفته در برابر او
به خدمت ايستاد و بعد از سه روز او را كشتند
و شاه عباس بار ديگر با صوابديد منجم باشي
بر تخت نشست. تطير به شعر:
در
عالم آراي شاه اسماعيل آمده كه وقتي شاهي
بيك ازبك به شهر هرات آمد، فرمان داده بود
كه همه مردم شهر به استقبال بيرون روند،
برتخت بزرگي كه بنام (بساط عيش) مشهور و از
سلطان حسين ميرزا بدست آورده بود نشسته و
بسوي شهر مي رفت كه ناگاه كودكي به صداي
بلند اين رباعي را خواند:
‹‹چون
رباعي خوانده شد مردم خروش برآوردند به
ايذاء و آزار طفل در آمده به شاهي بيگ نيز
تأثيري كرده و فرمود كه دايره اي كه آن طفل
در دست داشت از دست او گرفته اين قدر بر فرق
او زدند كه آن طفل بيچاره هلاك گرديد و
شاهي بيگ خان بي دفاع داخل شهر گرديد.›› تطير به جغد:
معمولا"
ديدار جغد را خوش ندارند مخصوصا" كه شب
هنگام، وقتي كه با صداي شيون مانند خود
بانگ كند آنرا به فال بد مي گيرند. ظاهرا"
اين فال بدبجهت خرابه نشيني جغد است،
مولوي به همين معني اشاره دارد:
جغد صداي ديگري نيز دارد كه به
هلهله زنها در هنگام عروسي، شبيه است و از
آن تفأل به عروسي مي زنند. مرغ بيهنگام:
مردم
عادت كرده اند كه صداي خروس را سحرگاه
هنگام شبگير بشنوند و بهمين جهت اين موقع
را (خروس خوان) نيز مي گويند اما اگر خروس
هنگام غروب آفتاب بخواند آنرا به فال بد
ميگيرند، و براي گريز از بدشگوني، حيوان
را مي كشند تا فال بدش به خو او برگردد،
بسياري از مردم كشور ما، امروز اين تطير را
باور دارند، اصطلاح (خروس بي محل) كه مردم
بكار مي برند و (مرغ ياس) كه در خاطرات
اعتماد السلطنه آمده (ص 130) يادآورچنين
اعتقاديست. مولوي بارها ازين خروس به (مرغ
بي هنگام) تعبير كرده است:
درين شعر مولوي نيز چنين اشاره اي
ميتوان يافت:
نظامي هم اين مضمون را در خسرو و
شيرين آورده است:
اختلاج:
براي
اختلاج اعضاء يعني پريدن تا نكان خوردن بي
اختياري هر يك از اعضاء بدن نيز مانند تفأل
يا تطير عواقب و آثار خوب و بد يا مطبوع و
نامطبوع قائل شده اند بطوري كه جهش يا تكان
خوردن هر عضو خاصي دلالت بر پيش آمد يا
اتفاقي مي كند كه ممكن است خوش يا ناخوش
باشد. نويسندة كتاب (نوادر التبادر لتحفه
البهادر) دربارة اختلاج مي گويد: ‹‹چون
بعضي از حكماي فارس و هند اين را معتبر
داشته اند، از كثرت تجربت و عمر دراز، از
قول ايشان آنچه گفته بودند بر سبيل ايجاز
درين كتاب ياد كردم آنگاه مولف مزبور
پريدن هر عضو يا هر قسمت از اعضاي بدن را با
نتيجه و خاصيتي كه برآن پريدن مترتب است به
تفصيل شرح مي دهد مثلا" مي گويد: اگر ابروي چپ يا چشم چپ بجهد غمناك
شود به سبب مال. اگر چشم چپ بجهد فرزندش آيد. اگر لب بجهد دشمن را قهر كند. ……………………………………………………………… فراموش نكنيم كه اصطلاح معروف (چشم
چپم برايت بجهد) كه هنوز در ميان مردم رائج
است و با مفهوم آن آشنا هستيم يادگاريست
ازين گونه معتقدات. نظامي هم از قول شيرين
مي گويد:
پيش ازين از كتابي كه ايرانيان در
اختلاج داشته اند سخن رفت و هم چنين
نويسندة نوشته شده و بسياري از معتقدات و
رسوم مردم آن روزگار را براي ما به يادگار
گذاشته و از جمله دربارة تفأل وتطير نيز،
به مناسبت مقام، گفتني هائي دارد، مطالب و
سرگذشت هائي چند آورده شود: ماه صفر:
‹‹الحمد الله ماه صفر كه مشهور به شومي و
خطر بود تمام شد›› (سال 1299 هجري قمري) افتادن چهل چراغ: (هنگام تعزيه
خواني در تكيه دولت) ‹‹امروز چهل چراغ
برقي كه پنج سال است باطناب و مفتول از سقف
آويخته بودند خيلي محكم و استوار بود قبل
از تعزيه يك مرتبه به زمين افتاد شاه و
مردم به فال بد گرفتند›› (پنج شنبه دهم
محرم 1302) آتش سوزي:
يكي از عمارتهاي سرخه حصار آتش گرفته و به
تمامي سوخته است، اعتماد السلطنه پس از
آنكه خبر اين آتش سوزي را به شاه مي دهد
براي اينكه تأثير اين خبر ناگوار را از بين
برده شاه را از ناراحتي بيرون بياورد
ميگويد: ‹‹اما اين خيلي در طايفة قاجار
مبارك است و به فال خوب گرفته شده، خاقان
مغفور عمدا" دو سال يكبار اطاق خودش را
آتش مي زد به جهت شگون.›› بيد مجنون:
‹‹من العجايب اينكه امروز چهار درخت بيد
مجنون كه دم اطاق امين اقدس (زن ناصرالدين
شاه) بود و سبز هم شده بود امين اقدس به شاه
عرض كرده است اين درختها بد يمن است،
كندند، بيرون آوردند، جلو عمارت بادگير
دوباره غرس نمودند.›› قمر درعقرب:
( درسال 1309 هجري قمري هنگامي كه ناصر الدين
شاه آهنگ سفر عراق دارد)، ‹‹… اول طلوع
آفتاب شكوه السلطنه برحمت خدا رفت، مرحوم
شد، از قراري كه شنيدم هر چند تاج الدوله
التماس كرده بودند به شاه كه امروز از شهر
بيرون نرويد هم قمر در عقرب است و هم خوش
آيند نيست از اين در جنازه ببرند از يك در
شما بسفر برويد قبول نفرمودند از در اصطبل
بيرون رفته بودند.›› بندگان همايون امروز
صبح زود حركت فرموده به لشكرك رفتند من با
اينكه تمام تدارك سفرم حاضر و مهيا بود به
اصرار والده كه دوشنبه و قمر در عقرب است
ماندم و بنه را روانه كردم.›› افتادن قلمدان:
در سال 1310 هجري قمري، وقتي ناصر الدين شاه،
امين السلطان را به منصب صدارت عظمي نائل
مي كند و قلمدان و شرابه مرصع كه از لوازم
اين شغل است طي مراسم خاص به او مرحمت مي
دارد. اعتماد السلطنه دربارة اين قلمدان
مي نويسد ‹‹… خلاصه اين قلمدان همان
قلمدان است كه استاد حاجي زرگر به مبلغ
هزار تومان براي ميرزا آقاجان صدر اعظم
ساخته بود، بعد از ميرزا آقاجان به ميرزا
حسين خان و بعد به ميرزا يوسف مستوفي
الممالك داده شد حالا به امين السلطان
داند، هر كسي پنج روزه نوبت اوست، امين
السلطان قلمدان را برداشت، محض خصوصيت به
ظل السلطان داد كه او به دست خودب به امين
السلطان ابلاغ دارد، در وقت بلند كردن
قلمدان بجهت سنگيني قاب در دستش ماند و خود
قلمدان بزمين افتاد نكته سنجان و خرده
بينان به فال خوش نگرفتند.›› تفأل به قرآن:
در تحويل نوروز سال 1306 هجري قمري، پس از
آنكه اعتماد السلطنه با عصاي مرصع به مجلس
تحويل به حضور ناصر الدين شاه رسيده مي
نويسد: ‹‹قريب يك ساعت طول كشيد تا تحويل
شد، تحويل كه شد گوشه اي رفتم سورة مباركة
ياسين خواندم، بكلام الله مجيد تفأل نمودم
كه اين سال جديد بر من چه خواهد گذشت اين
آينه آمد (ان اله غفور رحيم) به فال خوش
گرفتم، مسرور شدم›› درين روزنامة خاطرات با اينكه چند
جا از پيدا شدن ستارة دنباله دار و گرفتن
خورشيد تا جائي كه روز تاريك و ستاره در
آسمان پيدا شده – سخن رفته است. ولي مؤلف
عقيده اي كه دلالت برشومي و نحوست اين
اتفاقات آسماني داشته باشد از سوي خود يا
مردم ابراز نمي كند همانطور كه امروز هم در
ايران، در روزگار ما، هر چند از توجيه علمي
و راز اينگونه حوادث ناآگاه باشند اين پيش
آمدها را امري عادي و طبيعي تلقي كرده بدان
فال بد نمي زنند و آنها را مقدمه و پيش
درآمد حوادث سوئي نميدانند. ‹‹پاورقي ها››
1-
متن سخنراني در هشتمين
كنگرة تحقيقات ايراني – كرمان – يكشنبه 27شهريور
ماه 2536. 2-
تاريخ نجوم اسلامي، ترجمه احمد
آرام چاپ 1349 به نقل از احصاء العلوم فارابي. 3-
ترجمه حيات مردان نامي – پلوتارك ج
4 ص 525. 4-
ترجمه ايلياد ص 355 چاپ 1340 5-
حيات مردان نامي ج 1 ص64. 6-
همان مرجع ص 86. 7-
همان مرجع ج3 ص577. 8-
همان مرجع ج3 ص577. 9-
ترجمه
ايلياد ص 359 چاپ 1342 10- حيات مردان نامي
ج 2 ص430. 11- همان مرجع ج3 ص449. 12- همان مرجع ج4 ص659. 13-
همان مرجع ج3 ص505. 14-
همان مرجع ج4 ص235. 15-
همان مرجع ج3 ص438. 16-
همان مرجع ج4 ص266. 17-
همان مرجع ج2 ص632. 18-
همان مرجع ج2 ص77. 19-
همان مرجع ج2 ص166. 20-
همان مرجع ج2 ص467. 21-
همان مرجع ج3 ص38. 22-
همان مرجع ج3 ص38. 23-
همان مرجع ج3 ص537. 24-
همان مرجع ج3 ص609. 25-
همان مرجع ج4 ص645. 26-
همان مرجع ص659. 27-
همان مرجع
ص443. 28-
همان مرجع ج3 ص209. 29-
ترجمه تاريخ تمدن ويل دورانت ج 1 ص 366
چاپ 1337. 30-
ترجمه تاريخ هرودوت ج 2 ص 156 31-
حيات مردان نامي ج 2 س 152. 32-
همان مرجع ج3 ص77. 33-
همان مرجع ص80. 34-
همان مرجع ص 82 و 83. 35-
همان مرجع ص 87 و 88. 36-
همان مرجع ج4 ص788. 37-
همان مرجع ج2 ص14. 38-
همان مرجع ص277. 39-
همان مرجع ج4 ص612. 40-
همان مرجع ج3 ص 434. 41-
همان مرجع ص 485. 42-
همان مرجع ص 506 43-
همان مرجع ج2 ص 438. 44-
همان مرجع ص 434. 45-
همان مرجع ج3 ص 437. 46-
همان مرجع ج4 ص 174. 47-
همان مرجع ج2 ص666. 48-
همان مرجع ج4 ص 729. 49-
ترجمة سفرنامه شاردن ج 1 س 317. 50-
دائره المعارف فريد و جدي ج 4 و لسان
العرب ذيل كلمة طائر و تطير. 51-
يواقيت العلوم ص 266. 52-
همان مرجع، ص 267. 53-
كتاب (الف با9 ج 1 تأليف ابي الحاج
يوسف بن محمد البلوي. 54-
ديوان منوچهري، چاپ 1326 – تصحيح
دبير سياقي به ترتيب ص 5 و ص 72. 55-
مثنوي نيكلسن دفتر 5 ص 60. 56-
همان مرجع، دفتر 3 ص 158. 57-
لسان العرب ذيل كلمه طائر. 58-
يواقيت العلوم ص 268. 59-
همان مرجع ص 262. 60-
همان مرجع ص 267 61-
لسان العرب ذيل كلمه تطير – سفينه
البحار ج 2 ص 102 62-
كتاب (الف با) ص 126. 63-
سوره 7 آيه 131 – سوره 27 آيه 47 سوره 36
آيه 18 64-
آيه 47. 65-
مثنوي دفتر 3ص 168. 66-
همان مرجع دفتر 5 ص 169. 67-
اخبار اصفهان – حافظ ابي نعيم ج 1 ص
347. 68-
يواقيت العلوم ص 262. 69-
سفينه البحار ج 2 ص 340 70-
همان مرجع 71-
يواقيت العلوم ص 262 72-
مثنوي دفتر 4 ص 463 73-
ج 2 ص 582 – از انتشارات بنياد فرهنگ. 74-
خواب گزاري – تصحيح ايرج افشار ص 31. 75-
عيون الاخبار ج 3 ص 133. 76-
اخبار اصفهان ج 1 ص 311. 77-
ص 267. 78-
سفينه البحار ج 2 ص 102 79-
ترجمه بلعمي چاپ افست ص 145. 80-
همان مرجع ص 274. 81-
از افدات دوست فاضل آقاي دكتر احمد
تفضلي. 82-
هر دو شعر از فرهنگ جهانگيري است. 83-
گزنفون – ترجمه وحيد مازندراني ص 45
و 46. 84-
همان مرجع ص 69. 85-
همان مرجع ص 106 86-
همان مرجع ص 127. 87-
ترجمه هردوت ج 1 ص 170 و 171 و ص 215 تا 217. 88-
ايران در زمان ساسانيان – كريسنتسن
چاپ اول ص 166. 89-
ديانت زردشتي از انتشارات بنياد
فرهنگ ص 132. 90-
ترجمه شاردن ج 3 ص 90. 91-
ترجمه هرودوت ج 2 ص 220 92-
همان مرجع ج 1 ص 320 93-
ايران در زمان ساسانيان ص 320. 94-
تاريخ بلعمي – از انتشارات اداره
نگارش ص 1130. 95-
الفهرست چاپ تهران (1350)ص 376. 96-
بلعمي ص 875. 97-
همان مرجع ص 1131. 98-
همان مرجع ص 1167. 99-
همان مرجع ص 1208. 100- ايران در زمان
ساسانيان ص 116. 101- عيون الاخبار ج 1
كتاب الحرب ص 149. 102- يشتها ج 2 بهرام
يشت ص 127 103- شاهنامه بروخيم
ج 6 ص 1643. 104- همان مرجع ص 2173. 105- همان مرجع ج 8 ص 259
تا ص 2598. 106- همان مرجع ج 8 ص
2670. 107- ص 306 از انتشارات
بنگاه ترجمهه و نشر كتاب. 108-سفينه البحار ج 2
ص 340. 109- ص 269. 110- يواقيت ص 110. 111- ترجمه فرج بعد از
شدت ص 103 112- همان مرجع ص 166. 113- همان مرجع ص 168. 114- همان مرجع ص 378 در
صفحات 107 و 137 و 398 نير حكاياتي درين زمينه
آمده است. 115- سفرنامه ناصر
خسرو – از انتشارات كتابهاي جيبي ص 1 116- ترجمه يميني –
بنگاه ترجمه و نشر كتاب ص 25. 117- سفينه البحار ص
340 118- عالم آراي عباسي
ج 2 ص 638. 119- سفرنامه
پيترودولاواليه ترجمه شفا ص 230. 120- عالم آراي شاه
اسماعيل ص 228. 121- سفرنامه شاردن ج
3 ص 253. 122- مرزبان نامه –
باب هشتم ص 220. 123- احسن التقاسيم ص
432. 124- تاريخ يميني ص 147. 125- كليله و دمنه
مينوي ص 9. 126- آداب الحرب و
الشجاعه ص 378 تا 380. 127- عالم آراي شاه
اسماعيل ص 15. 128- تاريخ نگارستان
ص 343. 129- ثقاوه الاثار ص 61 130- زندگي شاه عباس
تأليف فلسفي ج 2 چاپ سوم ص 341 و 342. 131- عالم آراي شاه
اسماعيل ص 307 و 308. 132- مثنوي – دفتر 5 ص
70. 133- مثنوي – دفتر 6 ص
328. 134- مثنوي – دفتر 5 ص
73. 135- مثنوي – دفتر 3 ص
124. 136- دفتر 5 ص 125. 137- دفتر 6 ص 344. 138- دفتر 3 ص 190. 139- خسرو و شيرين –
چاپ وحيد ص 355. 140- ص 182. 141- خسرو و شيرين ص 203 142- ص 425. 143- روزنامه خاطرات
اعتماد السلطنه چاپ دوم (1350) ص 143. 144- همان مرجع ص 325 145- همان مرجع ص 332. 146- همان مرجع ص 346. 147- همان مرجع ص 810. 148- همان مرجع ص 884. 149- همان مرجع ص 850. 150- همان مرجع ص 629. 151- همان مرجع ص 172 و
ص 197 و ص 374. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||