|
|
||
|
محجوب، محمدجعفر. "فرهنگ
عامه و زندگي". دوره 16، ش 184 و 185 (بهمن و
اسفند 56):2-11. |
||
|
|
||
|
خلاصه:
لزوم گردآوري فرهنگ عامه و تحليل دراينباره
ـ جمعآوري تعزيههاي تاريخي ـ
مختصري درباره كتاب "ريختشناسي
قصه" اولاد يميرپروپ ـ افارد ايراني و
خارجي كه
درجهت
جمعآؤري آداب و رسوم و قصههاي ايراني
همت گماشتهاند: هانري ماسه، خانم لمبتون، آرتور كريستن ـ سن،
جمالزاده، هدايت و گنابادي ـ كتابهايي
كه در زمينه
فرهنگ
عامه به محقق كمك ميدهند: هزارويك شب،
كليله و دمنه،گلستان، شاهنامه فردوسي، تاريخ بيهقي ...... |
|
|
|
دكتر
محمد جعفر محجوب استاد
دانشگاه در اين روزها ديگر گمان نميرود
سخن گفتن در باب لزوم گردآوري فرهنگ عامه و
پبشگيري از تباه شدن و از ميان رفتن اين
شاخة عظيم درخت تناور فرهنگ و هنر مردم
ايران وجهي داشته باشد. بيست سال پيش ـ و
شايد حتي ده سال پيش ـ چنين گفتاري ممكن
بود مؤثر واقع شود و گروهي از علاقه مندان
به ادب و فرهنگ را در اين كار رهنمون شود.
اما امروز دستگاههاي متعدد، مركز مردم
شناسي وزارت فرهنگ و هنر، دستگاه راديو
تلوزيون ملي ايران و بعضي سازمانهاي ديگر
از روي شغل و علاقه به اين شغل ميپردازند
و گروهي جوانان پر شور در دور افتاده ترين
نقاط كشور يا به دست ياري ايشان بر ميخيزند
و يا خود در حد امكانات و مقدورات خويش
قدمي در اين راه بر ميدارند و هر روز كه
ميگذرد، شاهد انتشار اثري تازه در اين
زمينه هستيم و اين خود ـ با نهايت مسرت
نشان آن است كه كوشش گذشتگان و پيش قدمان
در اين راه مؤثر اقتاده و جماعتي را در اين
ميدان به تلاش و تكاپو وا داشته است. آهنگ
اين فعاليت نيز خوش بختانه روي در افزوني
دارد و آيندة بهتري را نويد ميدهد. از سوي ديگر اگر اندكي بيشتر دقت
كنيم قلمرو
فرهنگ عامه را عرصه اي سخت وسيع و پهناور
مي يابيم كه در پهنه زمان و مكان گسترده
است. بعضي سنتها هنوز در ميان ما متداول
است كه بدرستي زمان آغاز آن را نميدانيم
و يقين داريم كه بعضي از آنها بسيار قديم
است و به دورانهاي دور پيش از تاريخ ميپيوندد.
تاريخ بعضي ديگر را نيز به درستي ميتوان
تعيين كرد. جمشيد، پادشاه پيشدادي در گذشته اي
بسيار دور، پيش از پديد آمدن كشور ايران ميزيسته
است. نام وي هم در اوستا و هم در ودا، كتاب
ديني هندوان باستان آمده و از همين نكته
پيداست كه دوران فرمانروايي وي پيش از جدا
شدن ايرانيان از برادران هندي خويش و جاي
گزين شدن در فلات ايران بوده است. سرگذشت جمشيد در شاهنامه فردوسي
بسيار مختصر است و اطلاعات بيشتري در باب
زندگاني او در گرشاسب نامه اسدي و در كتابي
به نام جمشيد نامه كه فقط ترجمه تركي آن در
دست است و متن فارسي آن تاكنون به نظر
نرسيده است مي توان يافت. ليكن همان مختصر
اطلاعي كه در شاهنامه از وي به دست داده
شده است شايان تأمل و تعمق بسيار است. حكيم
طوس در شاهنامه تصريح ميكند كه جمشيد
ديوان را مسخر خويش ساخت (و همين نكته و
شايد بعضي جزئيات ديگر بعداها موجب آميخته
شدن سرگذشت جمشيد پادشاه آريايي باسليمان
پادشاه يهود كه قرآن كريم خلعت پيغمبري را
نيز به دو ارزاني داشته شده است). با آنكه شرح اين ماجرا در شاهنامه
بسيار مختصراست ليكن فردوسي گويد كه وي
ديوان سياه و ديوان سفيد را مطيع و منقاد
ساخت و آنان گرمابه و ايوان و عمارت ساختن
و خط نوشتن را بدو و به ايرانيان آموختند و
نه يك خط، بلكه سي خط به ايرانيان ياد
دادند. بنا به اين گفته مختصر اين ديوان
موجوداتي زنده و جسماني بودند، سواد
داشتند و خط مينوشتند و براي شستوشوي
خويش به گرامابه مي رفتند و رنگ پوسب بعضي
از آنان سياه وبعضي سفيد بود. راستي اين
ديوان چه موجوداتي بودند؟ اين مطلب موضوع
بحث بنده نيست و حقيقت را بخواهيد اطلاع
دقيقي جز حدس و گمان در اين باب ندارم. همين
قدر ميدانم كه پيش از سكونت آرياييان در
فلات ايران جماعتي نه از نژاد ايراني در
اين سرزمين، خاسه در سواحل درياهاي شمال و
جنوب ميزيستند. رنگ پوست ساكنان ساحل بحر
خزر سفيد بود (چنان كه اكنون نيز هست) و
ساكنان سواحل خليج فارس و بحر عمان اگر نه
پوست سياه و موي مجعد، دسته كم پوست تيره
داشته و هنوز تا روزگار ما جماعتي از
اينگونه افراد در اين نقاط ساكنند. آيا
اينان تمدني پيش رفته تر از اقوام نورسيدة
آريايي داشته؟ ممكن است چنين باشد. آنان،
خاسه ساكنان سواحل جنوب از را ه دريا با
فنيقيان و كارتاژيان و گروهي ديگر كه شايد
به درستي آنان را نميشناسيم ارتباط
داشتند. فنيقيان نخستين قومي هستند كه
الفبا را ـ به علت ضرورت كار بازرگاني خويش
ـ اختراع كردند و در نوشتن و خواندن و آسان
كردن اين كار دشوار انقلابي ايجاد كردند
كه تأثير آن در آن دنياي قديم و طلوع عصر
تاريخي كمتر از اختراع فن چاپ در سپيده دم
عصر جديد نبود. به هر حال، رفتن به دنبال اين ماجرا
و روشن كردن كم و كيف آن پرده ابهام را از
روي دوران بسيار كهني از تاريخ، به يك سوي
ميزند و اين امر از نظر بازشناختن هويت
ملي ما ايرانيان داراي اهميت فراوان است. از سوي ديگر با آن كه فرهنگ عامه
قلمروي جدا و فرهنگ رسمي و دانشگاهي
ميداني ديگر دارد، با اين حال چنانكه در
آغاز كار تصور ميرود، جداكردن اين دو از
يكديگر چندان آسان نيست. ممكن نيست بدون
دانستن داستانهاي حماسة ملي ( كه تصويري از
داستانهاي عوام در لباس ادبي است). و خواند
قصه هاي پيغمبران (كه از جهت ديگر رويي در
فرهنگ عامه دارد) شاهكارهاي ادب رسمي را
بتوان فهميد. درحقيقت ادب رسمي، بر روي دو
پايه ـ حماسه ملي
و روايتهاي ديني ـ بنا شده است. بي شناختن
قهرمانان شاهنامه، شعر حافظ و سعدي را كه
به ظاهر فرسنگها از داستانهاي خاندان
زال و سام و رستم دور است نميتوان فهميد.
براي شاهد مثال ياد كردن دو بيت از حافظ
كافي است:
و نيز:
شعر سعدي را نيز بدون تسلط به معارف
اسلامي نمي توان درك كرد. در اين باب نير
شاهد بسيارميتوان آورد، ليكن به يك بيت
اكتفا ميشود:
از اين بيت پيداست كه كنعان پيغمبر
زاده بورده و خود از «هنر پيمبري» چيزي به
ميراث نبرده است. بعد در تفسيرها ميخوانيم
كه كنعان نام آن پسر حضرت نوح بود كه از
آمدن در كشتي امتناع كرد و گفت: من بر بالاي
كوهي ميروم كه مرا از غرق شدن باز دارد.
ليكن طوفان طغيان كرد و آب او را فرو گرفت و
غرق كردو بي دانستن اين معني اگر فهميدن
مطلب سعدي ناممكن نباشد بسيار دشوار است.
باز ميتوان گفت تفسير و حديث و حماسه ملي
از مقوله هاي ادبي است و در كتاب هاي رسمي
نشان آن را ميتوان يافت. ليكن گاه تفسير
بعضي شعرها را در هيچ كتابي نمي توان يافت. شيخ اجل را غزلي است بدين مطلع:
و در آن گويد:
معني مصراع اول روشن است. اما اين
مصراع آخر چه معني دارد و اگر بتوان معنايي
براي آن براشيد چه ارتباطي با مصراع اول
پيدا ميكند. نيزه اي كه (با آن) حلقه ميربودم
چه نيزه اي است و حلقه اي كه با آن ميربايند
چيست؟ هيچ فرهنگ و تفسير و شرحي شما را در
اين راه ياري نميكند تا وقتي كه سالها
بعد، در ضمن مطالعة يك داستان عوامانه و در
هنگام شرح و بيان هنر نمايي يكي از
قهرمانان ميخوانيد كه پيادة جلودار
پهلوان به ميدان آمد و مقداري حلقة آهنين
را در فواصل مختلف روي زمين پخش كرد. آن گاه
سوار به قصد عرض هنر به تاخت از آن سوي
ميدان فرا رسيد و در ضمن تاختن اسب با سرعت
هر چه تمام تر حلقهها را يكا يك با سر
نيزه از زمين بر چيد، مقصود سعدي آن است كه
اين هنرمندي در نيزه وري و ربودن حلقهها
موجب مغروري من شد و مرا در حلقة كارزاري (كارزار
عشق) انداخت كه جان بسلامت از آن به در بردن
دشوار است. ليكن تنها فرهنگ عامه نيست كه گاه
فصل مشتركي با ادب پيدا ميكند و بي آگاهي
از فرهنگ عامه نميتوان مفهوم آثار ادبي
را دريافت بلكه اين رابطه متقابل است و ادب
راهي را بر محقق فرهنگ عامه ميگشايد.
اطلاع ما درباب كشتي گرفتن درميدان و
مسابقه پهلواني اگر محدود به معلومات
شفاهي و سينه به سينه باشد تا يكي دو قرن
قديم تر نمي رود. اما در گلستان سعدي
داستان كشتي گيري را مي خوانيم كه در صنعت
كشتي گرفتن سر آمد بود و سيصدو شصت بند
فاخر ميدانست و چون گوشة خاطرش با جمال
يكي از شاگردان ميلي داشت سيصدو پنجاه و نه
فن را بدو آموخت و يك فن را براي روز مبادا
نگاه داشت. شاگرد كه از غرور جواني و نيروي
پايان ناپذيري آن سرمست بود، روزي دعوي
كرد كه من اگر حرمت استاد را نگه ميدارم
از نظر رعايت احترام استادي است ورنه به فن
با او برابرم و به قوت از او برتر. استاد را
اين سخن سخت آمد، بفرمود تا خاك كشتي
ريختند و به ميدان در آمد و با آن يك فن كه
از وي پنهان نگاه داشته بود شاگرد حق
ناشناس را برداشت و بر زمين كوفت. تنها
وجود اين حكايت نشان ميدهد كه در قرن
هفتم هجري و قطعا مدتها پيش از آن مسابقة
كشتي در حضور شاهان و اميران رايج بوده است
(درباب كشتي درميدان جنگ كه از شاهنامة
فردوسي اطلاع اطلاع كافي داريم) و از
مطالعة متن آن برميآيد كه در روزگار شيخ
اجل سعدي كشتي گيران تا سيصد و شصت فن كشتي
ميدانسته اند و امروز اين تعداد به كمتر
از نصف تنزل كرده يا دست كم اسامي آنها
چنين مينمايد. از اين جالب توجه تر حكايت
مشت زني كه از دهر مخالف به فغان و از حلق
فراخ به جان آمده بود. داستان مشت زني
بسيار شيرين و در عين حال طولاني ترين
داستان گلستان سعدي است و در اين مقام مجال
نقد و تحليل و حتي نقل قسمت كوچكي از آن
نيست. علاقه مندان ميتوانند اين داستان
دلكش را در گلستان تخوانند. ليكن وجود همين
حكايت و نيز حكايت كوچكي د ربوستان كه با
اين مصراع «يكي مشت زن بخت و روزي نداشت» و
اشارتهاي ديگري كه جاي جاي در بوستان يا
گلستان هست نشان ميدهد كه اين ورزش در
روزگار سعدي رواج تمام داشته است و حال آن
كه ما آن را دست كم با اسلوب و قواعد فعلي ـ
از صادرات غرب ميشماريم. روشنگري فرهنگ عامه در عرصه تاريخ
بيش از ميدان ادب است. در تاريخ 2500 سالة
ايران همواره شاهان براين سرزمين تحكومت
كردند و ايران هيچ حكومتي جز حكومت سلطنتي
نداشته است. بديهي است كه هر شاهنشاه و هر
شاه و حتي هر فرمان رواي كوچك دستگاهي و در
باري براي خود داشته است. كتابهاي تاريخ
متعدد مفصل و مختصر نيز در دوران فرمان
روايي اين حكمرانان كوچك و بزرگ نوشته شده
و گاهي مؤلفاني مانند بيهقي دقت در جزئيات
را به حد اعلا رسانده و حتي روز و ساعت
اتفاق افتادن وقايع را ثبت كردند. اما با
وجود تمام اين منابع تاريخي، در بار شاهان
مقتدري مانند سلطان محمود غزنوي و ارسلان
و ملك شاه سلجوقي و شاه عباس
صفوي چه شكلي و چه آدابي داشته است؟
آيا حاضران در بار در حضور شاه بر صندلي مي
نشسته اند يا بر روي زمين؟ شرفيابي به حضور
شاه چه آداب و ترتيبي داشته، دسولان را
چگونه پذيرايي ميكرده اند. تزيينات و
آرايشهاي درون دربار چگونه بوده است.در
باب اين مسائل تقريبا هيچ نميدانيم و اين
نه از آن جهت است كه مورخان در اين باب
كاهلي كرده باشند. خير. ليكن به ذهن آنها
نميرسيده است كه دستگاهي را كه ـ مثل
وزارت خانهها و دستگاه هاي دولتي امروزـ
هر روز در آن رفت و آمد داشته و هزاران فراش
و خدمتكار و كارمند و وزيرو امير در آن مي
رفته و ميآمده اند با ذكر جزئيات شرح
دهند. از همين نظر از كتاب عظيم بيهقي كه
فقط در شرح وقايع دوران ده ساله فرمان
روايي سلطان مسعود غزنوي است تقريبا هيچ
در باب اين مسائل به دست نميآيد چنان كه
ممكن است صد سال بعد نيز محققان ـ در صورتي
كه كيفيت و آداب و ترتيب و حتي شكل بناي
دستگاه هاي امروزي دربار شاهنشاهي به دقت
نوشته نشود ـ در اين باب بي اطلاع بمانند.
اما اين تاريكي را كتابهاي افسانه و
داستان روشن ميكنند. در داستان سمك عيار
كه د رقرن پنجم يا ششم نوشته شده دربار
مرزبان شاه پادشاه داستاني و بازيگر قصه
سمك به دقت تمام شرح داده شده و نويسنده
جزئيات آن را بيشك از روي دربار عصر خويش
باز آفريده و ما را از بسياري آداب و رسوم
آن روزگار آگاه ساخته و د رحقيقت تاريخ را
تكميل كرده است و بر همين قياس است داراب
نامة بيغمي براي قرن هشتم هجري و رموز حمزه
و اسكندنامة آخري براي قرنهاي يازدهم و
دوازدهم. تأثير متقابل تاريخ بر افسانه نيز
قابل ملاحظه است: در قصيدة معروف فرخي به
مطلع:
كه در حقيقت فتح نامه سفر سلطان
محمود به سومنات و گشودن آن دژ مستحكم است
و در آن شرح وقايعي آمده كه در هيچ منبع
تاريخي ديگر ياد نشده است فرخي گويد كه
روزي لشكر محمود نزديك بياباني رسيدند و
راه به جايي ندانستند. ناگهان هندويي پير
پيش آمدو گفت اين جا بياباني است بي آب و
علف و پر خطر كه از آن بدون رهبري آزموده
جان بدر نتوانيد برد و من سالهاست كه از
اين راه رفت و آمد ميكنم و ميتوانم شما
را به راه نمايي خويش از اين وادي پر خطر
برهانم. محموديان چون هيچ راه ديگري نميدانستند،
ناگزير قبول كردند خاصه آن كه دليل راه را
نيز با خود ميبردند
و اگر خطر مرگي درميان بود وي را نيز
تهديد ميكرد. به اشارة هندو مقداري آب و
آذوقه برداشتند و در بيابان رفتند. هر چه
پيش تر ميرفتند بيابان سهمناك تر ميشد
و اثري از وعده هندو و دريافتن آب و آبادي
به نظر نمي رسيد، كم كم آب و غذاي لشكريان
تمام شد و روزي چند نيز با نهايت ضعف و در
غايت صرفه جويي در اكل و شرب راه پيمودند.
آن گاه هندو بديشان گفت: اينك وظيفة من به
انجام رسيده است. من مردي پيرم كه خويشتن
را فداي آيين و عقيده و وطن خويش كرده ام و
شما را به اين وادي سهمناك رهنمون شدم و به
جايي آوردم كه جان به در بردن از آن ممكن
نيست. سرنوشت شما مرگ در اين باديه است و با
من هم هرچه بخواهيد ميتوانيد بكنيد. فرخي ادامه ميدهد كه لشكريان
محمود به تأييد خداوندي و بر جاي گذاشتن
قربانيان بسيار سرانجام از آن بيابان
بيرون آمدند و به پيروزي دست يافتند. اگر
از مقداري مبالغه و اغراق كه لازمة
كار شاعران است و دراين قصيده آمده
بگذريم هيچ دليلي براي تكذيب اين واقعه در
دست نيست. ليكن واقعيت در اين ماجرا رنگ
افسانه دارد وميتواند الهام بخش داستان
سرايان شود و چنين نيز شده است. بعدها در
بسياري از داستانها و از جمله رموز حمزه
به نظير اين واقعه با آب و تاب و شاخ و برگ
بيشتر بر ميخوريم و اين امر تأثير وقايع
تاريخي را در افسانه سرايي نشان ميدهد و
بار ديگر اين تحقيت را تأكيد ميكند كه
هيچ قصه اي نيست كه هسته اي از واقعيت،
پيچيده در آب و رنگ افسانه، در آن وجود
نداشته باشد. ليكن اين تأثير يك جانبه نيست.بعضي
افسانه هاي معروف تاريخ نويسان را تحت
تأثير قرار داده و آنان براين دادن جاذبة
بيشتر به تاريخ خويش از اين قصهها الهام
گرفته اند. در ادب فارسي داستاني وجود دارد
سخت معروف به نام بختيار نامه كه تحريرهاي
متعدد از آن در دست است. بختيار نامه
داستان پادشاهي است كه دختر سپه سالار
خويش را در راه ميبيند و عاشق او ميشود
او را به شبستان خود فرا ميخواند و عقد ميبندد
و سپس ماجرا را به سپهسالار آگهي ميدهد.
سپهسالار را اين روش خوش نميآيد و برا او
شورش ميكند و شاه و دختر سپهسالار ناگزير
از شهر خود ميگريزند و زن كه كودكي در راه
داشته است در بيابان وضع حمل ميكند و چون
دشمن به دنبال ايشان بوده است ناگزير جگر
گوشة خود را در بيابان بر سر چاهي به جا ميگذارند
و ميروند. پس از آن گروهي از دزدان بر سر
چاه ميرسند و رئيس دزدان آن كودك را به
فرزندي بر ميدارد و در آغوش مهر خويش ميپرورد
تا جواني رشيد و برومند ميشود. سپس بر اثر
حوادثي كه مجال ياد كردن آنها نيست گذار
اين جوان به در بار پدرش كه از شاهان
همسايه كمك گرفته و سپه سالار را شكست داده
و بر سر اورنگ خويش بازگشته است ميافتد و
داستان با حوادث جالب توجه ادامه مييابد.
اين داستان كهن است و شايد در ادب پهلوي
نيز نسخهاي از آن وجود داشته است. اسكندر بيك تركمان مؤلف كتاب معروف
عالم آراي عباسي هنگام سخن گفتن از وقايع
دوران شاه طهماسب اول فصلي در باب پناهنده
شدن شاه زادة گور كاني هند محمد همايون
فرزند بابر نگاشته است و در آن گويد كه
همايون بر اثر نامهرباني برادران و نفاق
ايشان از شيرخان افغان كه پاية نوكري
ملازمانش نداشت در كنار آب گنگ شكست عظيم
خورد مركب در آب افكند و باتني چند از
خاصان خويش نجات يافت و به هر نقطة هند از
اگره و لاهور تا سند روي آورد، كسي بدو روي
موافقت نشان نداد. وي دراين سرگرداني زن
خويش را به همراه داشت و فرزند او جلال
لاين اكبر كه بزرگ ترين پادشاه گور كاني
هند است در ميان اين پريشاني در راه به
دنيا آمد و همايون او را با خدمتكاران در
اردو گذاشت و زن را با خدمتكاري چند همراه
برداشته قدم در بيابان توكل نهاد. همايون
سرانجام به ايران آمد و از شاه طهماسب
مهرباني و نوازش بسيار ديد. ليكن مورخ كه
در هنگام نوشتن احوال او تحت تأثير بختيار
نامه بوده براي مؤثرتر ساختن شرح سرگرداني
وي آن را به همان سياق پرداخته، ياـ اگر
بتوان گفت ـ در اين مورد شباهتي شگفت بين
افسانه و حقيقت پديد آمده است. امروزه همه دست اندر كاران گردآوري
فرهنگ عامه در نتيجة تحولي كه در جامعة ما
روي داده است ـ بحق ـ از فوت شدن فرصت و از
ميان رفتن سنتها نگرانند و گاه بعضي از
ايشان قدم را فراتر ميگذارند و گمان ميبرند
كه اگر به سريع ترين صورت ممكن و در همين
ايام معدود فرهنگ عامه را گرد آوري
نكنيم ايرانيان فردا ديگر اثري از آن
نخواهند يافت. چنين ديدي البته مقرون به
حسن نيت هست اما با واقعيت تطبيق نميكند،
باز در مراسمي از نوع عروسي و عزا و حمام
زايمان و شب شش وبله بران و گرفتن شب چهل شب
سال و سينه زني و روضه خواني و تغزيه خواني
و حتي در زندگاني روزانه هر كس آداب و رسوم
و مراسمي بر گزار ميشود كه بيآنها نميتوان
زندگي كرد. چند سال پيش مؤسسه تحقيقات و
مطالعات اجتماعي دانشگاه تهران كتابي
بسيار جالب توجه انتشار داد تحت عنوان «از
خشت تا خشت» و در آن كتاب تمام آراب و رسوم
زندگي افراد از هنگام افتادن بجه در خشت
تولد تا زماني كه سر وي را بر روي خشت لحد
ميگذارند مورد بررسي قرار گرفته بود و
بديهي است كه بررسي تمام اين مراسم را ـ
حتي براي هر محل و هر روستا بايد در كتابي
گردآورد. بسياري از اين رسمها و اعتقادها و
افسانهها، ريشه اي بسيار كهن دارد. گويند
داستان خضر كه قدم به هر جا ميگذارد سبزه
در آنجا ميرويد ( و بدين سبب اورا خضر
ناميده اند) و قصة چشمة آب حيات كه در ظلمات
است و هر كس كه از آن آب بنوشد عمر جاودان
مييابد افسانههايي بسيار كهن و هزاران
سال كهن تر از دوران زندگاني تاريخي آدمي
است. اين افسانهها در هريك از قرون و
اعصار صورتي ديگر يافته و سنتهاي كهن هر
چند يكبار پس از آن كه گرد فراموشي بر
ايشان افشانده شد سمندروار از ميان
خاكسترهايي فراموش شدة سنت كهن
به صورتي نو سر بر ميكنند. ايرانيان قديم براي نور و كانون آتش
احترام فوق العاده قائل بودند و هم اكنون
ميبينيم كه گاهي عامة
مردم به «سوي سلمان» و «سوي آتش» سوگند
ميخورند و چون چراغ خاموش شده روشن ميشود،
بخصوص اگر دسته جمعي در جايي مانند قهوهخانه
نشسته باشند صلوات ختم ميكنند. گمان ميرود كه انتساب سوي چراغ به
سلمان فارسي كه ايراني و از ياران نزديك
رسول اكرم بود براي دادن وجهه مذهبي بدين
سنت باستاني باشد. گاهي مطالعه آثار بازماندة فرهنگ
عامع چنان روشنگر اخلاق و وضع روحي جامعة
عصر خويش است كه هيچ كتاب تاريخ و جامعه
شناسي نميتواند چنين پرتوي به زندگاني
اجتماعي آن روزگار بيفكند. ما هم اكنون سر گرم انتشار دادن 33
تعزيه نامه هستيم كه تا كنون قديم ترين
تعزيه نامههاي تاريخ دار موجود شناخته
شده و نسخه آن نزديك 140 سال پيش فراهم آمده
يعني از سروده شدن آنها بي شك بيش از يك قرن
و نيم ميگذرد. موضوع هز تعزيه نامه روشن است و
چيزي جز شهادت يا سرنوشت اندوه بار اولياي
دين يا مذهب نيست. شرح اين حوادث را در
بسياري كتابها ميتوان خواند. ليكن در
اين تعزيه نامهها شاعري كه از ميان مردم
برخاسته است از زبان اوليا و اشقيا سخن ميگويد
و بي آن كه خود اراده كرده باشد اخلاق و
كردار و روش ومنشي را كه حاكم بر آن عصر
بوده بي هيچ ريا و پرده پوشي در برابر ديدة
محققان ميگذارد. دراين نعزيه نامه همه جا
صحبت از آن است كه اولياي دين متحمل اين
فداكاريها شدند و اين ستمها را ديدند
تا غرامت گناه كاري بي حد و حصر امت را
بپردازند. اما هيچ اشاره و حتي كنايهاي
به اين «امت گنه كار» نيست كه شما نيز به
جاي افزودن بر باز گناه خويش و تكيه كردن
بر شفاعت آن بزرگان قدري از ايشان پيروي
كنيد و بكوشيد تا اگر در طهارت و عصمت به
ايشان نميرسيد باري در راه آنان گام
برداريد. چنين مطلبي حتي يك بار در هيچ يك
از اين تعزيهنامه ها ديده نميشود و اين
امر به خوبي وضع اخلاقي جامعة آن روزي را
ميرساند كه ناآگاهانه اعتقاد داشتند كه
آنان براي آلودن دست خود به گناه و معصومان
براي شفاعت كردن از ايشان خلق شده اند و
تنها وظيفهاي كه برعهده دارند اين است كه
با برپا داشتن اين مراسم عزا از سنگيني بار
گناه خويش بكاهند و تا محرم سال آينده باز
همان روش پيشين را ادامه دهند. آنچه تا كنون معروض افتاد بي اختيار
بيشتر در باب افسانه و قصه و مانند آن بود.
ليكن فرهنگ عامه به هيچ روي به اين قلمرو و
تنگ محدود نميشود. ذهن بشر خاصيتي دارد
كه همواره در باب آنچه به نظرش غريب ميآيد
سؤال هاي گوناگون مطرح ميكند و براي آن
جواب ميخواهد. در نخستني روزهاي تمدن
بشري جواب تمام اين سؤالات، در رشتة پزشكي
باشد يا نجوم، كشاورزي باشد يا صنعت، ادب
باشد يا علم بر عهده فرهنگ عامه بود و كم كم
دانشمندان كه ذهني روشن تر از عامه مردم
داشتند در بعضي مسائل كنجكاو شدند و
كوشيدند براي سؤالهاي خود جواب علمي و
معقول بيابند و علم از اين راه پديد آمد.
ليكن هنوز، شايد در هيچ نقطه از دنيا نيست
كه تمام افراد جامعه به دستور علم عمل كنند
و جواب سؤال هاي خود را از دانش و ادب رسمي
بخواهند و هر چه زندگي از مركز تمدن دورتر
باشد از نفوذ علم رسمي دانشگاهي كاسته ميشود
و حم روايي فرهنگ عامه افزايش مييابد.
چوپاني كه در حاشية كوير زندگاني ميكند
راه خود را از روي گردش ستارگاني كه در
آسمان صاف كوير جلوه گري ميكنند باز مييابد.
او اين فن را پرد بر پدر و سينه به سينه از
گذشتگان خود آموخته است با همان نامها و
اعتقادات قديمي، بي آن كه كوچكترين اطلاعي
از تلسكوپ و راديو تلسكوپ و كهكشان و سحابي
و نواختر و فوق نواختر و غولهاي سرخ و
كوتولههاي سفيد داشته باشد يا ستارگان
سياه را كه قطر آن بيش از چند كيلومتر نيست
و وزن هر سانتي متر مكعب از مادة آنان
هزاران تن است بشناسد. در حقيقت او در نجوم
عوامانه دست دارد و احتياج محدود خود را با
آن برآورده ميسازد. دوا و درمان خانگي ـ كه گاهي ضايعات
بسيار نيز به بار ميآورد ـ جلوه اي از
پزشكي عامه است و بر همين قياس است نقاشي،
مجسمه سازي، رقص، جادو و جنبل، پيش گويي،
هواشناسي، خاك شناسي و كشاورزي، دام پزشكي
و دام داري، با روشهاي باستاني و سينه به
سينه همه مطالبي است كه هر يك بايد مورد
توجه كارشناسان مربوط قرار گيردو بنده كه
در اين مسائل هيچ گونه بصيرت و اطلاعي
ندارد ناگزير سخني نيز نميتواند گفت و
نتيجهاي هم نميتواند گرفت. اما اگر يك نكته در اين مقام ناگفته
بماند گفتار ما ناقص تر از آنچه هست خواهد
شد و آن نكته توجهي است كه از حدود دويست
سال پيش محققان اروپايي به گردآوري و طبقه
بندي و تحليل و استنتاج از مواد مربوط به
فرهنگ عامه داشته اند. پنج سال پيش كه در پاريس به مطالعة
كتابهاي خطي داستاني محفوظ در كتابخانه
ملي پاريس اشتغال داشتم ناگزير سراغ
كارشناسان اين فن را گرفتم و از بانويي كه
در موزة مردم شناسي پاريس كار ميكرد و در
رشتة فرهنگ عوام به مقام استادي رسيده بود
صورتي از كتابهاي مربوط به اين فن را كه
به زبانهاي فرانسوي يا انگليسي نوشته
شده باشد خواستم. در جواب گفت: گردآوري
صورت كامل اين آثار مدتي وقت ميخواهد و
فعلا من ميتوانم صورتي از بعضي كتابهاي
اساسي آن را دو سه روزه به شما بدهم. وقتي
براي دريافت اين صورت نزد وي رفتم زيادي
تعداد كتابها مرا به شگفت آورد. بيش از
پنجاه كتاب اساسي، فقط در باب اطلاعات
عمومي مربوط به فرهنگ عوام و گردآوري و
تجزبيه و تحليل آنان از قرن نوزدهم و قرن
بيستم، به عنوان كتابهاي دم دستي به بنده
داده شد و بعد كه در كتاب خانة ملي پاريس
اندكي بيشتر موضوع را تعقيب كردم درست
بورن گفتة آن بانوي استاد برمن روشن تر شد. در تهمان اوقات جديد ترين ترجمة
فرانسوي كتابي كه يك استاغد شوروي در تحت
عنوان «ريخته شناسي قصه» نوشته بود در
فرانسه انتشار يافت. اين استاد و لاديمير
پروپ نام دارد و در 1970 ميلادي در گذشته است.
وي از استادان سرشناس اتحاد شوروي بود و
عمر خود را صرف گردآوري قصههاي ملل
اروپايي خاصه اسلاوها و تجزيه و تحليل آن
كرد و شاهكار وي همين كتاب بود. (1) اهميت كتاب پروپ تا آن گاه كه از
روسي ترجمه نشده بود بر اروپاييان و
امريكائيان آشكار نشد. ليكن وقتي نخستين
ترجمة انگليسي آن (در دهه بين 1950 و 1960) در
امريكا انتشار يافت محققان فرهنگ عامه با
روشي نو و فكري تازه د رزمينه تحليل و
تركيب داستانها و افسانه هاي عوام روبرو
شدند. خلاصة مطلبي كه پروپ در اين كتاب
آورده است اين است كه وي ميگويد در سراسر
گيتي هزاران داستان و افسانة عوامانه بين
اقوام و ملل و
مختلف پراكنده است كه شايد گردآوري تمام
آنها ساليان دراز ديگر وقت بخواهد. هريك از
اين داستانها موجوديت و هويتي جداگانه
دارند و شايد هيچ گونه شباهتي بين بعضي از
آنان وجود نداشته باشد. اما اگر با ديد
علمي بنگريم خواهيم ديد همچنان كه اجسام و
موجودات در جهان بسيار فراوان و متنوع
هستند، ليكن تعداد مصالح و موادي كه آنها
را ساخته محدود است و از نود و ند عنصر كه
نام آنها در جدول عناصر كتابهاي شيمي و
فيزيك ثبت است در نميگذرد، تمام قصههاي
دنيا نيز از عناصر معدودي ساخته شده اند و
اگر دگرگوني و تفاوتي هست د رطرز تركيب اين
عناصر با يكديگر است و دنياي قصه نيز از
اين جهت به جهان مادي شباهت دارد. آن گاه پروپ در برابر حيرت خوانندة
كتاب خويش مانند دانشمند فيزيك و شيمي كه
در آزمايشگاه خود جسمي را تجزيه ميكند و
فرمول آن را مينويسد، به تجزيه عناصر
تشكيل دهندة افسانه ميپردازد و فرمول
اين عناصر را (كه قبلا مانند عناصر شيميايي
نام گذاري كرده است) درست مانند فرمول
شيميايي در يك سطر مينويسد به نحوي كه
خواننده با دانستن كيفيت آن عناصر، ميتواند
با ديدن فرمول آن قصه راـ بدون توجه به
نحوة عبارت پردازي آن ـ بازسازي كند. پروپ عقيده دارد كه تمام مواد و
مصالح تشكيل دهندة قصههاي عوامانه از سي
ويك عنصر بيرون نيستند. البته وي تصديق ميكند
كه اين عناصر نيز مانند بعضي عناصر
شيميايي كه داراي ايزوتوپ (مساوي عنصر
شيميايي با همان نام و خاصيت وليكن تا وزن
اتمي متفاوت) هستند، عناصر قصه نيز گاهي در
عين يكساني اصل، در بعضي خواص با هم تفاوت
دارند، ليكن در هر حال آجر و ملاط و مصالح
ساختماني كه بناي قصه را بر ميافرازند از
اين سي و يك نوع بيرو نيستند. چنان كه گفته آمد كتاب پروپ انقلابي
در كار تجزيه و تحليل افسانهها ايجاد كرد
و اكنون در تمام دانشگاه هايي كه ادب عوام
تدريس ميشود خواند كتاب پروپ و كار كردن
به روش وي امري عادي و جاري است و اميدوارم
روزي در ايران هم اين كتاب ترجمه شود و
انتشار يابد. درست است كه دانشمندان يك باره نيز
به آنچه پروپ گفته بود تسليم نشدند و گفتار
او را وحي منزل ندانستند و بر آن خرده گيريهايي
كردند، اما پروپ پيشاهنگ گشودن راهي بود
كه اكنون مورد تصديق و تأييد اهل تحقيق د
رفرهنگ عامه است و گو اين كه ممكن است كسي
عنصري چند بر آنچه پروپ گفته بود بيفزايد
يا دو سه غنصر وي را د رهم ادغام كند، يا
روشهايي روشن تر و عملي تر از آنچه وي نشان
داده بود ارائه دهد، مجموعه انتقدها و
تكمله هايي نيز كه بر اثر پروپ چه در شوروي
وچه در امريكا و اروپا نوشته شده بود در
كتابي جداگانه، به مراتب بزرگ تر از اثر
اصلي پروپ تحت عنوان «منطق قصه» به زبان
فرانسوي انتشار يافته است و آن كتاب نيز
شايان بررسي و احيانا ترجمه به فارسي است. يكي از كتاب هاي بسيار مهم افسانهاي
ما و دنياي استلم كتاب عظيم هزار و يك شب
است كه در حقيقت دائر المعارف جامعه شناسي
اسلم است و در آن مطالب گوناگون بسيار ميتوان
يافت. اصل كتاب هندي و ايراني است و نخست از
زبان پهلوي به عربي ترجمه شده و سپس قصههاي
ديگر داراي ريشههاي عربي و مصري و يهودي
و ايراني بدان افزوده شده و به صورت فعلي
در آمده است. با آن كه در باب اين كتاب بزرگ
تحقيقات فراوان و بسيار مفصل و اغز جنبههاي
گوناگون صورت گرفته ليكن ما هنوز متأسفانه
يك چاپ پاكيزه و منقح و بي عيب و كامل از
اين كتاب در دست نداريم و بهترين نسخة
ترجمه فارسي هزار ويك شب چاپ اول آن است كه
در 1261 هجري قمري يعني 136 سال پيش در تبريز
به طبع رسيده است. يك مؤلف آلماني به نام
گرهارد كتابي تحت عنوان «هنر قصه گويي»
نوشته و در آن علاوه بر پرداختن به ضميمههاي
مختلف هزار ويك شب، بعضي
از قصههاي آن را نيز از نظر هنري تحليل
كرده است. مخصوصا تحليل وي از داستان سند
باد بحري كه ماجراي هفت سفر پر حادثه خود
را براي سندباد بري نقل ميكند بسيار جالب
توجه است. وي اين داستان را يكي از
شاهارهاي بزرگ داستان سرايي دانسته كه قرنها
زيبايي و تناسب و جذابيت خود را حفظ كرده
است و بعد از آن نيز خواهد كرد. هزار و يك شب و يك كتاب بسيار معروف
ديگر يعني كليله و دمنه وقتي به زبانهاي
اروپايي ـ و نخست بار به فرانسوي ـ ترجمه
شدند و انتشار يافتند بحث و تحقيق پيرامون
اين دو كتاب بود كه فني
تازه بر فنون ادب افزود. ادب تطبيقي پس
از انتشار اين دو كتاب و مقايسة نسخهها و
تحريرهاي گوناگون آنها با يكديگر، و نيز
ميزان نفوذ و تأثير آنها در ادب غرب در طي
قرون گذشته قدم به عرصه وجود گذاشت. اكنون به عنوان آخرين قسمت اين بحث
اشاره اي هم به وضع امروزين فرهنگ عامه
بكنيم. فرهنگ عامه در ايران هنوز در مرحله
جمع آوري است و نو بت بحث و مقايسة و تجزيه
وتحليل اين ميراث عظيم فرا نرسيده است. در
باب گردآوري فرهنگ عامه از اروپاييان نخست
پتي دولاكروا شرق شناس فرانسوي قرن هجدهم
كتابي به نام هزارو يك روز به زبان فرانسوي
به تقليد از هزارويك شب نوشت و در آن قصه
هاي ايراني را گردآورد. اين كتاب بحت عنوان
الف النهار به فارسي ترجمه شده و دوبار
انتشار يافته است. سپس الكساندر خوجكو
لهستاني مقيم فرانسه گردآورندة جنگ شهادت
و ترجمه كنندة بعضي از آنها به زبان
فرانسوي است. پس از او كنت دو گوبينو كه به
و اسطة نظريات نژادي خويش شهرتي دارد به
اين كار پرداخت و حتي چند قصه به سبك قصهها
ي ايراني نوشت كه به فارسي نيز ترجمه شده
است. بعد از اين دو تن مشهور ترين كساني كه
بدين كار دست زدند يكي ارتور كريستن سن
دانماركي و ديگر هنري ماسه فرانسوي است كه
هز دو قسمتي از قصههاي ايراني را
گردآوردند. بهر حال در آثار تمام ايران
شناسان چيزي از آداب و رسوم گذشته ميتوان
يافت و به عنوان مثال ميتوانم از كتاب
عالمانة خانم لمبتون به نام مالك وزارع در
ايران ياد كنم كه در ان بسياري از رسوم
جخاري در محيط كشاورزي ايران و واحدهاي
وزن گوناگون گردآوري شده است. از ميان ايزانياني كه با آگاهي به
اهميت ميراث فرهنگي مردم به گردآوردن آن
همت گماشتند بايد از آقاي سيد محمد علي
جمال زاده و پس از او بخصوص از شادروان
صادق هدايت ياد شود كه در اين كار سهمي
بسزا دارد و د رحقيقت نخستين برنامه براي
گردآوري فرهنگ عامه و نخستين دستور عمل
براي گردآورندگان گوشه اي مختلف اين فرهنگ
از طف او در طي دو مقاله تحت عنوان «فرهنگ
توده» در مجلة انتشار يافت. دانشمند نجيب بزرگوار و بي ادعا
آقاي پروين گنابادي نيز در اين راه زحمت
كشيده اند. نام شادروان صبحي مهتدي نيز در
اين مقام شايان ياد آوري و تجليل فراوان
است وي ساليان دراز تن تنها، به دستياري
دستگاه راديو كه در آن روزگار هرگز بدين
اندازه نفوذ و امكانات گوناگون نداشت در
اين راه كوشش كرد و كتابي چند انتشار داد و
ياد داشتهاي بسيار فراهم آورد كه بنده از
سرنوشت آنها آگاهي ندارد. از آن پس دستگاه
راديو و تلويزيون با پخش مرتب برنامة
فرهنگ مردم آن كار را به صورتي ديگر ادامه
دارد و دستياراني در دور ترين نقاط كشور
يافت كه با شوق فراوان كار خور را دنبال ميكنند.
سرپرستي اين برنامه نيز با آقاي سيد
ابوالقاسم انجوي شيرازي است كه انصافا با
شور و علاقة فراوان سالهاست اين كار را
دنبال ميكند و تاكنون قسمتي از يادداشتهاي
او ـ كه ظاهرا نسبت به تمام گردآوريهاي
او بسيار قليل است ـ انتشار يافته است و
اميدواريم روزي به نشر تمام آنها توفيق
يابد. از سال 1337 شمسي در وزارت فرهنگ سابق
(آموزش و پرورش فعلي) اداره اي بنام فرهنگ
عامه تشكيل شد كه پس از تأسيس وزارت فرهنگ
و هنر زير عنوان مركز پژوهشهاي مردم شناسي
و فرهنگ عامه، در اين وزارتخانه بفعاليت
خويش ادامه داد و هم اكنون مركز مردم شناسي
ايران ناميده ميشود. در اين مركز چند تن از جواناني كه از سالها پيش در كار تحقيق در
فرهنگ عامه و مردم شناسي شور و علاقه نشان
داده بودند به كار پرداختند و بعضي از
آنان براي تحصيل و مطالعه به خارج
فرستاده شدند و پس از باز آمدن كار خود را
دنبال كردند و كوشيدند تا به طريق علمي و
با هيأتهاي مجهز به دستگاههاي عكاسي و
فيلم برداري و ضبط صوت و ساير وسايل فني
سمعي و بصري به اقصي نقاط كشور بروند. حاصل
اين جست وجو كه
به طريق علمي و با برنامة درست و منظم
انجام ميگيرد هزاران قطعه عكس و اسليد و
فيلم و نيز مقدار بسيار زيادي از وسايل و
لوازم زندگي در نقاط مختلف ايران است كه
مردم آن نقاط با توجه به احتياجات روزانه
خويش از مواد و مصالحي كه در دست داشته اند
تهيه كردهاند. در حقيقت كار اين مركز نه
بر اساس فعاليت داوطلبانة علاقه منداني
است كه در گوشه و كنار كشور پراكندهاند و
هر يك به اقتضاي شوقو علاقة و به رهبري
معلومات و اطلاعات خويش طرحي براي گردآوري
اين مطالب و مسائل ميريزند، بلكه بر اساس
برنامه درست و تنظيم شده از طرف كارشناسان
آغاز شده و تا آنجا كه نگارنده اطلاع دارد
همواره روي در ترقي داشته است. نيز در حدود
پانزده سال است
كه دانشكدة هنرهاي دراماتيك وابسته به
وزارت فرهنگ و هنر آغاز به كار كرده است. از
ابتداي تأسيس اين دانشكده درسي عمومي به
نام ادب عوام، براي شناخت فرهنگ عامه و
خاصه نمودهاي هنري فرهنگ عوام در نظر
گرفته و تدريس آن به نگارنده واگذار شد. با
آن كه بيشتر دانشجويان با شور و شوق دراين
درس حاضر ميشدند، اما گاه گاه از بعضي از
آنان اين قبيل سؤالها شنيده ميشد كه
مثلا دانستن كيفيت و آداب ومراسم نقالي و
سخنوري و معركه گيري و تعزيه خواني يا
دانستن تاريخچة قهوه خانه چه كمكي به
دانشجوي رشتة تئاتر يا هنر پيشة سينما ميكند.
درميان مردم هم گاهي نظير اين اعتراضها
شنيده ميشد كه: «ما وقتي بچه بوديم قصة
پيرزني را كه خانه اي داشت به اندازة يك
غربال و در آن خانه درخت انجيري بود به
بلندي يك چوب كبريت، شنيدهايم اما حالا
ديگر بزرگ شده ايم و اين قصهها به درد ما
نمي خورد، و حتي بچهها هم امروز تلوزيون
را نميگذارند و به قصة مادر بزرگ خود در
باب خاله سوسكه و آقا موشه گوش بدهند.» ليكن جاي خوشوقتي بسيار است كه
امروزنتيجة بارور فعاليت و كوشش شوق آميز
آن دانشجويان را ميبينيم كه با جنب و جوش
و تلاش در راه احياي بازماندة هنر عامه كمر
بسته اند و اين هنرمندان ناشناس را كه
سالين دراز به صورت نقال و سخنور و تعزيه
خوان و بازيگر روحوضي مردم را سرگرم كرده
اند بار ديگر به مردم ميشناسانند. آن دوستان هم كه از گردآوري قصة پير
زني با خانه اي به وسعت يك غربال شكوه ميكنند
گويا توجه ندارند كه روزگاري در اين مملكت
وجود داشته كه پيرزن بي نان آور محكوم به
مردن از گرسنگي بوده و اگر از اتفاق يكي از
آنان خانه اي ميداشته ناگزير بايد خانهاش
به وسعت يك غربال و درخت انجيرش به بلندي
يك چوپ كبريت باشد! باقي قصه در نشان دادن روحيات و
اخلاق ما از قسمت اول آن گوياتر است. چون شب
فرا ميرسد و خروسگ و شغال و گربه و كبوتر
و گنجشك يك يك از راه فراميرسند و همه با
جملههاييك نواخت به پيرزن ميگويند كه
شب فرا رسيده و آنان پناهگاهي ندارند و از
او خواهش ميكنند كه از راه مهرباني آنان
را اين يك شبه پناه دهد و پيرزن با مهمان
نوازيي كه اشك در چشم آدمي ميآورد همه
آنها را در آن غربال خانه ميپذيرد. اين
قصه آيينه يي است كه مهمان داري و بخشندگي
همخان مردم تهي دست به وضوح تمام در آن
منعكس شده است و جالب توجه تر اين كه
مادران اين قصخ را از روزي كه كودك زبان
باز ميكرد براي خوابانيدن او در گوشش
زمزمهن ميكردند و اين اخلاق با شير مادر
و اندرون او جاي ميگرفت. امروز جبر زمان
راديو و تلويزيون را جاي گزين قصة مادر
بزرگان كرده است ليكن ديگر شايسته نيست كه
ما از داشتن ميراث فرهنگي اصيل و انساني
خود شرمنده باشيم يا آنها را ختي براي آن
كه كسي روزي به ديدار ان بيايد و ياد خيري
از آن بكند در جعبه آينة تاريخ جا ندهيم. پاورقي 1 ـ كتاب ريخته شناسي قصه، نخستين
بار به زبان فارسي در شمارة 155 همين مجله
توسط آقاي كاظم سادات اشكوري محقق مرم
شناسي معرفي شده است. (مجلة هنر و مردم) |