پرتوي آملي، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 186 (فروردين 57): 78-80. 

 

خلاصه: "چو فردا شود فكر فردا كنيم" ، "چيزي در چنته‌اش نيست".

ريشه‏هاي تاريخي امثال و حكم

 

 

مهدي پرتوي

 

((چو فردا شود فكر فردا كنيم))

 

وقتيكه تمايلات و هوسهاي نفساني غلبه كند و از عقل سليم بقضاوت و داوري استمداد نشود آدمي بد نبال لذائذ آني وفاني ميرود وآينده را بكلي فراموش ميكند . بر چنين افرادي اگر خرده بگيرند و آنان را به مآل انديشي و تامين سعادت آيندهاش موعظه كنند جوابشان  اينست كه (( در اين پنج روز عمر فرصت را بايد مغتنم شمرد ودم را غنيمت دانست . چو فردا شود فكر فردا كنيم ! )) .

مصراع  بالا از حكيم ابوالقاسم فردوسي است ولي واقعه تاريخي جالبي آن را بصورت ضربالمثل در اورده است .

 

                                                 *         *          *

شاه شيخ جمال الدين ابواسحق بن محمود شاه اينجو از اميرزادگان چنگيزي بود كه بعلت ضعف دولت مغول وامراي چوپاني بر قسمت جنوبي ايران دست يافت وبر شهر شيراز بسلطنت نشت . چون در اين موقع امير مبارزالد ين محمد سرسلسه آل مظفر در كرمان و يزد واصفهان حكومت ميكرد شاه اسحاق قصد كرمان كرد ومدت چهارده سال هفت بار بين او و محمد مظفر جگ سخت روي داد كه در هر بار اسحق مجبور به حزيمت شد . شاه ابواسحق پادشاهي نيكو اخلاق و پاكيزه سيرت  بوده است اما همواره به عيش و عشرت اشتغال داشته معظمات امور پادشاهي را وقعي نمي نهاده است (( اكثر اوقات را به معاشرت ساده ونوشيدن باده مصروف داشتي و ..... چون نرگس ولاله يكدم بي جام وپياله سر نبردي .))

حكايت كنند در سال 754 هجري محمد مظفر از يزد لشكر كشيده و به قصد ابواسحق بشيراز آمد . ابواسحق بهعيشو عشرت مشغول بود و هر چه امرا وزيركان گفتند اينك خصم رسيد تغافل ميكرد تا حديكه گفت (( هر كس از اين نوع سخن در مجلس من بگويد او را سياست كنم .)) بهمين جهت هيچكس جرئت نميكرد خبر دشمن به او بدهد تا اينكه محمد مظفر و سپاهيانش بدروازه شيراز رسيدند . شيخ امين الدين جهرمي كه نديم و مقرب شاه ابو اسحق بود چون خطر را نزديك ديد از شاه خواست كه بر بام قصر رود زيرا تماشاي بهار وتفرج ازهار در جاي بلند و مرتفع بيشتر نشاط انگيز و انبساط آورد . خلاصه شاه را با اين تدبير بر بام كوشك برد .

        شاه ابو اسحق ديد درياي لشكر در بيرون شهر موج ميزند (( پرسيد كه اين چه آشوب است ؟ گفتند صداي كوس محمد مظفر است . فرمود كه اين مردك گرانجان ستيزه روي هنوز اينجاست ؟ )) .

و يا بروايت ديگر تبسمي كرد و گفت .عجب ابله مردكي است محمد مظفر كه در چنين نو بهاري خود را و ما را از عيش دور ميگرداند . اين بيت از شاهنامه بر خواند واز بام فرود آمد :

چو فردا شود فكر فردا كنيم  

بيا تا يك اين امشب تماشا كنيم

مصرع بالا از آن تاريخ ضربالمثل گرد يد و افراد خوشگذران كوته فكر از آن براي ارضاي تمايلات و هوسهاي زود گذر استفاده مبكنند .

حاصل كلام آنكه محمد مظفر شيراز را بدون زحمت ودر گيرشدن فتح كرد و شاه ابو اسحق متواري گرديد . سرانجام پس از سه سال دربدري و سرگرداني بسال 757 هجري در اصفهان دستگير شد . او را بشيراز بردند و بدستور امير محمد مظفر يعني همان اله مردك ! بكسان و بستگان امير حاج ضراب كه از سادات وا سخياي شيراز بود و بدون علت وسبب بفرمان شاه ابواسحق كشته شده بود سپردند ( كه باتقام خون پدر او را بكشند . پسر بزرگ امير حاجي موسوم به امير ناصرالدين گفت ملك شاه ابو اسحق وقتي وقتي امير ما بود دست بخون او آلودن سزاوار نيست ولي پسر كوچك سيد امير حاجي موسوم به مير قطب الدين سر او را بدو ضرب شمشير از تن جدا ساخت) .  اين واقه در روز جمعه 22 جمادي الاولي بسال 757 در ميدان سعادت شيراز اتفاق افتاد . خواجه حافظ در تاريخ قتل شاه ابو اسحق قطعهاي دارد باين شرح :

هست  تاريخ  وفات   شه  مشگين  كاكل

خسرو روي زمين غوث زمان بواسحق

كه  بمه  طلعت  او نازد  و  خند د  برگل

بلبل و سرو و سمن ، ياسمن ولاله وگل

در پسين بود كه پيوسته شد ازجزء به كل 

جمعه بيست و  دوم ماه جمادي   الاول

 

             كه عدد حروف مجموع شش لغت مصراع اول ( بلبل – سرو – سمن – ياسمن – لاله – گل ) بر طبق حروف ابجد با سال 757 هجري بابر ميشود .

 

((چيزي در چنته اش نيست))

 

         هر كس مايه اي از لحاظ ماده و معني نداشته باشد ويا انچه داشت همه را عرض  كرده ديگر چيزي در بساط ندارد اصطلاحاً بچنين كسي ميگويند (( چيزي در چنته اش نيست )) و يا بعبارت ديگر (( ديگر چيزي در چنته اش نمانده است )) .

چنته كيسه چرمين يا خورجين گونه درويشان را گويند كه معمولاً از جنس قالي و قاليچه به شكل كيسه اي دوخته واطراف آنرا چرم دوزي كنند واز گردن آويزند وچيزهاي خردو ريز در آن گذارند.

اكنون بايد ديد كه سرمايه هاي مادي و معنوي چه ارتباط و تناسبي با چنته درويشان دارد و اصولاً چه واقعه تاريخي اين واژه را بصورت ضرب المثل آورده است .نورالدين عبد الرحمن بن احمد بن محمد د شتي ( 817-898 هجري ) از اساتيد مسلم نظم ونثر پارسي در قرن نهم هجري است به سبب اراد تيكه بشيخ الاسلام احمد جامي داشت جامي تخلص كرده است . جامي در فنون ادبي و علوم عقلي و نقلي ومعارف يقيني بمرتبه اي از فضل و دانش رسيد كه شهرت وي همه جا را فراگرفته بود . علومي را كه بتحصيل آن پرداخته عبارتست از صرف و نحو – منطق – حكمت مشاعي – حكمت اشراقي – حكمت طبيعي – حكمت رياضي – علوم واصول فقه – علم حديث – علم قرائت قران و تفسير آن .... آنگاه بسيرو سلوك و شعر وشاعري پرداخت . جامي در فنون طريقت پيرو سلسه نقشبند يه بود و مخصوصاً بخواجه عبد الله احرار ارادت خاص داشت . در شرح حال جامي اجمالاً گفته اند كه سني المذهب و صوفي مسلك و جبرالعقيده ونقشبند ي الطريقه بوده است . جامي علي التحقيق در فن شعرو شاعري شهره روزگار و استاد مسلم زبان پارسي بود . بحق خاتم الشعرا ء لقب يافت و تا قرن سيزدهم هجري ستاره درخشاني مثل و مانندش در ادب پارسي طلوع نكرد . وي در آداب عربي و صنعت ترجمه و احا طه در فنون ادب عربي كمال تبحر داشته واين معني از اشعارش كاملاً هويدا است . آثار وتأليف جامي از پنجاه ملجد تجاوز ميكند كه اهم آنها عبارتند از: نفحات الانس من حضرات القدس – سبعه جامي يا هفت اورنگ -  اشعه اللمعات – بهارستان – نقدالنصوص في شرحالفصوص – لوايح – لوامع – ديوان اشعار شامل قصائد و غزليات و قطعات و رباعيات – تفسيرالقران – شروح متعدد كه بر آثار ديگران نوشته است .. .. جامي در عهد سلطان حسين ميرزا بايقرا و وزير دانشمند ش امير عليشير نوائي ميزيست و كمال قرب و منزلتش را مرعي ميداشتند .

جامي مدتي نيز در مسافرت گذرانيد وسمرقند و مرو وخراسان و حجاز را ديد و از همدان و كردستان ودمشق و حلب و كربلا ونجف نيز ديدن كرد – جامي با مشايخ عصر خود ملاقاتهايي داشت كه از آن جمله خواجه محد پارسا – مولا نا فخردالدين لورستاني – خواجه برهان الدين ابونصر پارسا – خواجه شمس الدين محمد كوسوئي – مولا نا جلال الد ين پوراني – مولا ناسمش الد ين محمداسد ، و بلاخره خواجه ناصرالدين عبيدالله معروف بهخواجه احرار بوده است .

جامي در ايام جواني در زمان شاهرخ ضمن مسافرتهاي خود از هرات به سمرقند رفته در مراجعت از سمرقند به هرات با سعدالدين كاشغري و همچنبن علي قوشچي كه از مشاهير علماي عامه و محققانست ملاقات كرد .

گويند قوشچي درحاليكه برسم تركان چنته اي حائل كرده بود بمحضر جامي آمد و چندين مسئله بسيار مشكل از او سؤال نمود با آنكه جواب دادن به هريك از آن سوالات مستلزم وقت كافي و مداقه بود معهذا جامي تمام سؤالات را بدون تأمل و تفكر جواب ميداد . قوشچي كه انتظار جواب مرتجلانه را نداشت از آنهمه فضل و دانش متحير ماند وسكوت اختيار كرد. جامي چون سكوت قوشچي را ديد اشاره به چنته اش كرد ه از باب طنز و تعريض گفت (( مولانا ديگر چيزي در چنته ندارند ؟ )) اين عبارت فصيح و بليغ چون از زبان فاضل دانشمندي چون جامي جاري شده بود بر سر زبانها افتاد و بصورت ضرب المثل درآمد . 

پاورقي:

Page: 3
1- تاريخ نگارستان صفحه 278 .

Page: 3
2- روضه الصفاج 4 صفحه 489 .

Page: 3
3- تاريخ عصر حافظ صفحه 118

Page: 3
4-لغت نامه دهخدا شماره 117.

Page: 3
5- شرح حال جامي از لغت نامه دهخدا شماره 60 استفاده شده است .

Page: 3
6- داستانهاي امثال تأليف مرتضويان .