|
آيا
تا بحال برايتان اتفاق افتاده است بيكي از
كشورهاي خارجي حتي آنهائي كه از نظر تمدن مادي
از ما جلوترند مسافرت كرده باشيد؟ آدمي در
ميان آن همه زرق و برق و شكوه ظاهري تمدن،
خود را در عالمي چون برزخ احساس مي كند. تنش در
آسايش است. اما جانش افسرده و ملول. بدنش از آن
همه تنعمات سيراب است اما روحش بي قرار و بي
تاب. گوئي روان در جستجوي چيزي نامرئي است. علت
چيست؟ چه اتفاق افتاده است؟ لختي دقت كنيم
شايد قضيه روشن شود. درست است كه خارجيها
مؤدباند ولي ما دلمان براي يك سلام و احوال
پرسي همچنانكه بين خودمان مرسوم است تنگ شده
است آن همه ساختمانهاي كوه پيكر و آسمان
خراشهاي عظيم الجثه هرگز با كلبه هاي روستايي
كنار درياي خزر و نماي دل انگيز منارهها و
گنبد هاي مساجد كه در زير نور ماه همچون گويي
سيمين بنظر ميآيد برابري نتواند كرد. دلمان
براي يك غزل، يك ترانه، يك مثل عاميانه ايراني
لك زده است. تمدن مادي بجاي خود اما روح ما
تشنه مهماننوازي و جوانمردي و بزرگواري و
ظرافت طبع ايراني است. آري روان ما همچون عضوي
كه از بدن جدا مانده باشد بي تاب است تا به
آغوش روح بزرگ اجتماع بازگردد. همان روحي كه
از سنن، آداب، رسوم، ادبيات و هنرهاي ملي پديد
آمده است.
هنرهاي
زيباي كشور كه همواره ميكوشد تا اين روح
بزرگ ملي را از دستبرد حوادث محفوظ بدارد با
تشكيل نمايشگاه خراسان سعي كرده است تا سنن و
آداب ناحيه خراسان را در اذهان تمام هموطنان
زنده سازد. نمايشگاه خراسان نشان ميدهد
خراساني چگونه زندگي مي كند، چطور فكر ميكند،
كارش را به چه نحو انجام ميدهد و تفريحش چه
جور است. باين وسيله شما خود را با او نزديكتر
و يگانهتر احساس مي كنيد و لازم به توضيح
نيست كه اين يگانگي در حفظ استقلال و مليتها
چه تاثير شگرفي دارد.
هنگام بازديد از اين نمايشگاه در حاليكه تازه از زيارت ماكت مرقد حضرت رضا عليه
السلام فراغت مي يابيد چادرنشينان را به گلهداري مشغول مي بينيد .در گوشه اي
تركمنان برايتان قالي هاي زيبا مي بافند .آن طرف منظره اي از يك پنبهزار خراساني
قرار دارد و اين طرف فردوسي حماسه سراي نامدار درون گور خود به خواب رفته است. در
يك لحظه بزرگاني چون شيخ عطار _ ابوشهيد بلخي _ دهها مرد نام آور ديگر خراساني در
ذهن شما جان ميگيرند و خيام در گوش شما رباعيات
دلنشين خود را
زمزمه ميكند «اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است ».
در
آن سوي كه پوستين دوزان كار ميكنند در عالم
خيال نادر شاه افشار پوستين دوز خراساني را مي
بينيد كه همچنان مردانه و استوار بر پاي
ايستاده و فرياد ميزند: «منم نادر فرزند شمشير».
[11]
|