.كيا، صادق. "ماها". دوره 4، ش 45 و 46 (تيرومرداد 45): ص 2-19، تصوير

 

خلاصه:موقعيت طبيعي و نام امروزي ده همزبور، آب‌وهوا، راه و جمعيت، مهاجرت، گويش و زبان، مراسم زناشويي، اعتقادات مردم، زيارتگاهها، جشنها درمراسم، انواع مالكيت، نحوه معيشت، ساختمان و معماري خانه‌هاي ده، خوراك‌هاي محلي، انواع نان، پوشاك زنانه و مردانه، سفالگري، ساختمان‌هاي كهن.

 

ماها

دكتر صادق كيا   

معاون وزارت فرهنگ و هنر

گفتار زير نموداري است از آگاهيهايي كه نگارنده در سالهاي 1341 و 1342 خورشيدي درباره يكايك آباديهاي بخش فيروزكوه شهرستان دماوند گردآوري كرده است.

جايگاه و نام

ماها دهي است از دهستان «هبله‌رود» Hablerud بخش فيروزكوه شهرستان دماوند، در چهارده كيلومتري جنوب فيروزكوه، در دره تنگي، در كنار راه‌آهن تهران ـ بندر شاه. راه‌آهن در يك كيلومتري جنوب اين ده ايستگاهي دارد كه «مهاباد» نامگذاري شده است. گويا «ماها»‌را صورت كوتاه يا عاميانه «مهاباد» پنداشته بودند. از زماني كه اين ايستگاه به اين نام در آنجا ساخته شده است ده «ماها» نيز در سازمانهاي دولتي «مهاباد»‌خوانده مي‌شود ولي هنوز خود ماهايي‌ها و مردمان آباديهاي پيرامون ماها اين ده را به همان نام كهنش «ماها» و مردمان آن را «ماهايي» مي‌نامند. صنيع‌الدوله محمدحسن‌خان در «مطلع‌الشمس»1 كه به سال 1301 قمري به چاپ رسيده است از اين آبادي به نام «ماها» ياد كرده است ولي در كتاب «اسامي دهات كشور»2 و در «فرهنگ جغرافيايي ايران»3 و در نشريه آمار تهران ـ ايران»4 از آن به نام «مهاباد» ياد شده است.

پايين‌تر از ايستگاه مهاباد (به سوي جنوب) در جايگاهي به نام «دِاوُ» De u (= دو آب) آبهاي فيروزكوه و «نمرود»‌Namrud   به هم مي‌پيوندد و از پيوستن آن دو «هبله رود» پديد مي‌آيد. اين رود كه نام خود را به يك دهستان داده است در دره درازي به سوي جنوب روان است و در ده ديگري از دهستان هبله رود به نام «حسن‌آباد» (نزديك ايستگاه «سيمين دشت») آب ديگري به نام «دلي چاي» به آن مي‌ريزد و از آنجا به دشت خوار مي‌رود. هبله رود يگانه رودي است كه آن دشت پهناور را آبياري مي‌كند.

ماها ميان فيروزكوه و «انزها»5 Anzehâ افتاده است و چون بخواهيم از آنجا به فيروزكوه (از جنوب به شمال) برويم بايد از كشتزارهاي «گِلِوا»6 Gelevâ، «راكشه»7 Rakashe  «سرخه دشت»8 Sorxe dasht بگذريم و اگر از آن به انزها (از شمال به جنوب) برويم از «فرابات»9 Farabat و كشتزارهاي «اشترازن» Eshterazan و «بند كبوت»10 Bande kabut خواهيم گذشت.11    [2]

هوا

ماها سردسير است ولي هواي آن از فيروزكوه گرمتر است و گندم را در پانزده روز زودتر از فيروزكوه درو مي‌كنند.گاهي بادي به نام «تورنه» Turne از سوي مازندران

 به ماها مي‌وزد و با وزيدن آن هوا سردتر مي‌شود. گاهي نيز باد ديگري به نام «راجي‌وا» Rajiva (= رازي باد، باد ري) از سوبي ري به آنجا مي‌وزد كه خشك است و هوا را دگرگون نمي‌كند. اين همان بادي است كه در تهران «باد شهريار» خوانده مي‌شود ولي در ماها نرمتر مي‌وزد.

راه

مي‌توان با راه‌آهن از تهران و فيروزكوه به ماها رفت ولي راه خودروي (اتومبيل رو) آن به فيروزكوه خوب نيست و به دشواري مي‌توان از آن گذر كرد. راه مالرو ماها به فيروزكوه از همان كشتزارهايي كه ياد شد مي‌گذرد و از آن مي‌توان دو ساعته به فيروكوه رسيد.

جمعيت

جمعيت ماها در «فرهنگ جغرافياي ايران12» سيصدو سي 330 تن و در نشريه آمار تهران ـ ايران13 كه گزارش سرشماري سال 1335 خورشيدي است چهارصد و چهل 440 تن (228مرد و 212 زن) ياد شده است ولي پاسخگويان نگارنده جمعيت آبادي خود را كمتر از پانصد 500 تن نمي‌دانستند.

 ماهائي‌ها چهار طايفه‌اند به نام‌هاي «چلابي» Celabi يا «جعفري» Jaferi (با aكشيده)، «محمدي» Mehammedi «حسيني» Hoseyni، سراج Seraj. جمعيت طايفه‌هاي چلابي و حسيني بيش از دو طايفه ديگر است و چند خانوار هم از جاهايي ديگر مانند فيروزكوه، سنگسر و شهميرزاد به آنجا آمده و نشيمن گزيده‌اند از ميان چهار طايفه ماها حسيني‌ها خود را سيد مي‌دانند و ديگران «رشنيق»14 Rashneq (عام)‌اند. مي‌گويند كه نياكان چلابي‌ها از «چلاب» يا «چلاو» آمل به ماها آمده‌اند و همچنين نياكان سراج ازفيروزكوه به آنجا كوچ كرده‌اند.

كوچ

در بيست سال گذشته پيرامون چهل خانوار از ماها به تهران و ده پانزده خانوار به مازندران كوچ كرده و در آنجاها نشيمن گزيده‌اند ولي با رفتن آنان كمبودي در جمعيت ده حس نشده است. بيشتر اين خانوارها تابستان براي هواخوري و نيمه نخستين ماه محرم براي شركت در تعزيه‌خواني به ده خود برمي‌گردند.   پيرامون ده تن از مردان  

 ماهانيز در آبان‌ماه براي كار به تهران و مازندران15 مي‌روند و نوروز به ده بازمي‌گردند.

پيشه بيشتر ماهائي‌ها در تهران نقاشي (رنگ كردن در و ديوار و پنجره) و در مازندران كشاورزي است. برخي از آنان نيز در تهران و مازندران در سازمانهای‌ دولتي به ويژه راه‌آهن كار پيدا كرده‌اند.

كويها

ماها سه محله دارد به نام‌هاي «هاجي باغ‌در» Haji baq dar (= در باغ حاجي)، «كيامله16» Kiya make (=كيا محله)، «دميون»، «ديميون» Dey miyun, De miyun (= ميان ده) و محله نخستين از دو محله ديگر بزرگتر است.

گويش و هامويد 17

ماهائي‌ها مانند همه مازندراني‌ها18 خود را «گيلك19» Gelak مي‌دانند و گويش خود را «گليكي20» Gelaki مي‌نامند و به جز مازندراني و فارس هيچ زبان و گويش ولوتر21 ديگري را نمي‌شناسند. آنان نوشته‌اي به مازندراني ندارند ولي افسانه‌ها، چيستانها، مثل‌ها، لالائي‌ها و بيشتر ترانه‌ها و شعرها‌يشان به گيلكي است. روضه و تعزيه در ماها فقط به فارسي خوانده مي‌شود.

گليكي ماها با گليكي فيروزكوه گاهي اندكي فرق دارد. هم ماهايي‌ها و هم فيروزكوهي‌ها گليكي سراسر مازندران را مي‌فهمند و مي‌توانند با مازندراني‌ها ديگر به گويش خود سخن بگويند.

همه ماهايي‌ها با يكديگر به گيلكي سخن مي‌گويند و فقط سه چهار خانواده كه در پانزده سال گذشته از سنگسر به ماها كوچ كرده‌اند با آن كه گيلكي ماها را خوب ياد گرفته‌اند هنوز در خانه گويش سنگسري را بكار مي‌برند.

ماهائي‌ها مازندران را «مازرون» Mazerun مي‌نامند. آنان اين نام را تنها براي سرزميني بكار مي‌برند كه از كرانه      [3]      درياي مازندران تا نزديکيهاي «گدوك»22 كشيده شده و سرسبز و خرم است. «مازيني» mazeyni   (= مازندراني) نيز در گويش آنان براي مردمان همين بخش بكار برده مي‌شود.

زناشوئي

پسران ماها همسران خود را از دختران آبادي خويش برمي‌گزينند ولي گاهي نيز ماهائي‌ها با پسران و دختران آباديهاي نزديك مانند «خمده» Xomedeh ، «انزها» Anzeha «كدوده» Kadudeh ،  «درده» Dardeh، «هرانده» Harandeh يا «هرمده» Harmdeh زناشوئي كرده‌اند.

دين و رسمهاي ديني

ماها‌ئي‌ها همه مسلمان و پيرو مذهب تشيع‌اند و در ده خود دو مسجد و يك «تكيه23» دارند. بر مسجدها و تكيه‌نامي گذاشته نشده است. آنان ملا و آخوند ندارند و از اينرو روضه‌خواني نمي‌كنند مگر آن كه در ماه رمضان روضه‌خواني گذارش به ده ايشان بيفتد كه در اين صورت براي روضه‌خواني دعوت مي‌شود. روضه‌خوانها بيشتر ازقم و گاهي نيز از مشهد مي‌آيند. آنها در خانه كدخدا مي‌مانند و براي يك ماه پيرامون سه تا پنج هزار ريال مزد دريافت مي‌دارند. اين مزد شب آخر از كساني كه به روضه‌خواني آمده‌اند به فراخور دارايي‌شان گردآوري مي‌شود. اگر در ماه رمضان روضه‌خواني به ماها نيايد مردها هر شب در تكيه گرد مي‌آيند و نوحه مي‌خوانند و سينه مي‌زنند. زنها نيز برخي شبها به تكيه مي‌روند ولي نوحه‌خواني و سينه‌زني نمي‌كنند و برخي ديگر در خانه كساني كه نذر سينه‌زني در ماه رمضان دارند فراهم مي‌آيند و آنجا نوحه‌خواني و سينه‌زني مي‌كنند. در اين ماه مردهاي باسواد هر روز عصر به مسجد مي‌روند و قرآن مي‌خوانند. گروهي از مردهاي بيسواد نيز براي گوش دادن قرآن آنجا مي‌آيند و نزديك آنان مي‌نشيند.

از شب هفتم ماه محرم تا شب عاشورا هر شب و همچنين صبح‌هاي تاسوعا و عاشورا دسته عزاداران از تكيه به امامزاده اسماعيل مي‌رود. پيشاپيش اين دسته «علم» برده مي‌شود و نوحه‌خواني آنان با نواختن صنج و كرب24 Karb و شيپور و طبل همراه است. روز عاشورا زنها و بچه‌ها نيز  به دسته عزاداران مي‌پيوندند.

در سيزده روز نخستين ماه محرم تعزيه‌خواني مي‌كنند. تعزيه در يگانه ده خوانده مي‌شود. اين تكيه در يك سوي ساختمان و در سه سوي ديگر طاق‌نما دارد. تماشاگران در طاق‌نماها مي‌نشينند. صحنه‌(جايگاه خواندن تعزيه) را «خورد تكيه» xurd takye (تكيه خرد، تكيه كوچك) مي‌نامند و آن سكويي است در ميان حياط تكيه به بلندي كمتر از نيم‌متر و به مساحت دوازده متر مربع (4*3) . ماهايي‌ها خود تعزيه‌خواني را خوب مي‌دانند و براي آن همه جامه‌ها  و افزارهاي لازم را دارند. اين جامه‌ها و افزارها نزد «بابا تكيه»  bâbâ takye (نگاهبان تكيه) است و او آنها را هنگام تعزيه‌خواني از خانه خود به تكيه مي‌آورد و به تعزيه‌خوان‌ها مي‌دهد. تعزيه‌خوان‌ها جامه خود را در تكيه در اطاقي به نام «لواس خنه» Leâs xene (= لباس خانه) عوض مي‌كنند. بابا تكيه اكنون مردي است شصت ساله و باسواد به نام «مسلم نجفي» كه نياکانش از خراسان به ماها آمده‌اند و از چهار طايفه‌اي كه برشمرديم نيست. پيش از او پسر عمويش «حيدر قلي نجفي» نگاهبان تكيه بود. مسلم كه با حيدرقلي همکاری داشت پس از مرگ حيدرقلي جانشين او شد. نوشته‌هايي را كه در تعزيه مي‌خوانند «فرت» fart (= فرد) مي‌نامند و «فرت‌ها» كه همه دستنوشته است در جعبه‌اي نگاهداري مي‌شود نگاهبان آنها را «ميرزا» مي‌خوانند. «ميرزا» اكنون مردي است به نام «عبدالله محمدي» كه در تهران كارمند راه‌آهن است و هنگام تعزيه‌خواني به ماها مي‌آيد. او هر گاه «فرتي» پاره شود از آن رونويس بر مي‌دارد و به جاي آن مي‌گذارد و هر شب «فرت» فرداي هر تعزيه‌خوان را به او مي‌دهد تا بخواند و براي تعزيه فردا آماده باشد. در پايان هر تعزيه همه  تعزيه‌خوان‌‌ها پيش از آنكه جامه‌هاي خود را عوض كنند « فرتي» را كه خوانده‌اند  به «ميرزا» پس مي‌دهند. نام كساني كه بايد در هر تعزيه بر صحنه بروند به ترتيب در دفتري به نام «فهرس» fehres (= فهرست) يادداشت شده است و در دست مردي است كه او را «فهرست خون» fehres xun (= فهرست‌خوان) مي‌نامند. او تعزيه‌خوان‌ها را به نوبت آگاه مي‌كند تا بر صحنه بروند. كساني كه عهده‌دار نقش‌هاي تعزيه مي‌شوند  معين و ثابت‌اند. در تكيه يك دوستكامي بزرگ پر از آب گذاشته شده است كه آن را «شط فرات» Shatte Ferât مي‌نامند. هنگامي كه «حضرت عباس» و «حضرت علي اكبر» و «حضرت قاسم» براي آوردن آب خود را به «شط فرات» مي‌رسانند. و از آن در مشكي آب بر مي‌دارند يك كاسه برنجي نيز در دست دارند كه آن را هم پر از آب مي‌كنند. در اين هنگام تماشاگران در اين كاسه سكه مي‌ريزند و اگر سكه نداشته باشند به آنان يا به فهرست‌خوان كه نزديك آنان براي گرفتن پول ايستاده است اسكناس مي‌دهند.  همچنين روز عاشورا هنگامي كه «امام حسين» به نماز مي‌ايستد در جانماز او پول مي‌ريزند. اين پول ريختن‌ها      [4]       را «پول شندون» Pulshandun (= پول افشانان) مي‌خوانند و پولها همه نزد فهرست‌خوان گرد مي‌آيد. و در پايان تعزيه ميان تعزيه‌خوان‌ها و سقاها و بابا تكيه پخش مي‌شود.

گذشته از سيزده روز نخستين محرم در ماه صفر براي كشته شدن «امام حسن» و يك روز نيز در ماه رمضان ( روز بيست و يكم) تعزيه خوانده مي‌شود. گاهي هم تعزيه‌خوان از بيرون (بيشتر از قزوين  و طالقان) به ده مي‌آيد.

اگر محرم به تابستان بيفتد تنها شب‌ها و اگر به زمستان بيفتد شب‌ها و صبح‌ها مردان ده در تكيه گرد مي‌آيند و نوحه‌خوانی و سينه‌زني مي‌كنند ولي زنها در هر دو حال تنها شب‌ها دسته‌دسته در خانه‌ها  فراهم مي‌آيند و نوحه مي‌خوانند و سينه مي‌زنند. بعد از ظهرها تنها به  تعزيه‌خواني مي‌گذرد25.  

 

زيارتگاهها

ماها سه امامزاده دارد يكي به نام «امامزاده اسماعيل» در صد متري آبادي بر كوهي به نام «الاس» Elâs كه گنبد گلي دارد و يكي پهلوي تكيه، در ميان ده با گنبد گلي كه بي‌نام است و پاسخگويان نگارنده نام  كسي  يا كساني را كه درآن مدفونند نمي‌دانستند و يكي نزديك ايستگاه مهاباد كه گنبد ندارد. اين امامزاده سومين زير يك سنگ بزرگ ناهموار مدفون است و نام او را كسي نمي‌داند. در كنار اين سنگ بوته بزرگ خارداري است كه آن را به گويش خود «سيادارو» siyâdâru مي‌نامند و به آن دخيل مي‌بندند. برخي نيز كه نذر كرده‌اند و نذرشان برآورده شده است در زير آن سنگ شبها چراغ روشن مي‌كنند.

در پانصد متري آبادي، بر همان كوه «الاس»، بالاتر از امامزاده اسماعيل يك درخت كهن و بزرگ «ورس» vars (سروكوهي) دارند كه مي‌گويند معجزه مي‌كند و اگر كسي آن را ببرد خون از آن بيرون خواهد جست. به اين درخت گرامي دخيل مي‌بندند. در جلوي امامزاده اسماعيل نيز يك درخت «تادونه26» tâdune هست كه به آن هم دخيل بسته مي‌شود.

درون تكيه ماها

 

 

جشنها

نوروز را جشن مي‌گيرند و آن را «ايد» eyd (عيد) مي‌نامند. در اين جشن كه بزرگترين جشن‌آنان است مانند ايرانيان ديگر در خانه هفت سين مي‌چينند. ديد و بازديد نوروز از نخستين روز فروردين ماه آغاز مي‌شود و نخست به ديدن بزرگان خانواده خود مي‌روند و سپس همه مردهاي ده گرد مي‌آيند و دو دسته مي‌شوند يك دسته بزرگسالان و يك دسته جوانان. هر يك از اين دو دسته جداگانه به يكايك خانه‌ها مي‌روند و با شيريني و ميوه پذيرايي مي‌شوند.       [5]

در پذيرايي نوروز گذشته از شيريني و ميوه در همه خانه‌ها يك ظرف بزرگ پر از تخم‌مرغ پخته رنگي نيز براي مهمانان آورده مي‌شود. مردها به هر خانه‌اي كه بروند اين تخم‌مرغ‌ها را بر مي‌دارند و پس از بيرون آمدن ميان خود پخش مي‌كنند. زنها و دخترها هر چند خانواده يك جا فراهم مي‌آيند و سپس با يكديگر به ديد و بازديد مي‌پردازند. آنها تخم‌مرغ بر نمي‌دارند. بچه‌ها با تخم‌مرغ‌هايي كه بدست آورده‌اند «تخم‌مرغ بازي» مي‌كنند. اين بازي «مرقنه‌جنگي» merqene jangi (= تخم‌مرغ27جنگي) ناميده مي‌شود. ديد و بازديد نوروز سه چهار روز و از ساعت هشت و نه صبح تا ساعت هشت و نه شب يكسره به درازا مي‌كشد. چندان ميوه و شيريني خورده مي‌شود كه نيازي به ناهار نيست و مي‌توانند سراسر روز را با يكديگر بگذارنند و به خانه برنگردند. تا روز سيزدهم نوروز «عيد» شمرده مي‌شود و پس از آنكه ديد و بازديد «دسته‌جمعي» به پايان رسيد خانواده خانواده  به ديدار خويشان نزديك مي‌روند.

ده بيست روز پيش از فرا رسيدن نوروز از آبادي‌هاي نزديك فيروزكوه مانند «ورسخواران» و «شهرآباد» «نوروز خون» nowruz xun (=نوروزي‌خوان)‌ها به ماها مي‌آيند و در كنار درِ خانه‌ها مي‌ايستند و نوروزي (شعر درباره نوروز) مي‌خوانند. نوروزي‌ها به گويش مازندراني است. صاحبان خانه‌ها به آنان ميوه و شيريني و پول مي‌دهند.

«سيزده بدر» را «سيّزه بدر» sizze bedar مي‌نامند و در آن روز هر چند خانوار يكجا فراهم مي‌آيند و با يكديگر به جايي در بيرون ده مي‌روند و از صبح تا عصر در آنجا مي‌مانند و شادي مي‌كنند. به هر جا كه بروند تاب28 مي‌بندند  و تاب مي‌خورند. عصر هنگامي كه به ده بر مي‌گردند در برابر خانه خود آتش روشن مي‌كنند و از آن مي‌پرند.

«چهارشنبه سوري» را «چارشمبه سوري»   cârshambe suri  مي‌نامند و در شب چهارشنبه سوري آتش مي‌افروزند و از آن مي‌پرند. همچنين در اين شب برنوك يك چوب پارچه‌اي مي‌پيچيند  و آن را بر ديوار خانه فرو مي كنند و آن پارچه را آتش مي‌زنند تا بسوزد. اين چوب و پارچه را «مشل» (mashal a نخستين كشيده) ( مشعل) مي‌خوانند. در اين شب از زير هفت «پل29» آب  برمي‌دارند و آن آبها را نگاه مي‌دارندتا هر گاه بيماري داشته باشند براي بهبود به او بنوشانند.

ماهايي‌ها مانند همه مازندرانيها يك جشن بسيار كهن ديگر نيز دارند كه اكنون در تهران گرفته نمي‌شود و آن «تيرگان» يا «آبريزان» يا «آبريزگان» است. اين جشن را كه در «شرح بيست باب ملا مظفر» «نوروز طبري» نيز خوانده شده است نياکان ما در روز تير (روز سيزدهم) از ماه تير مي‌گرفتند و مازندرانيها هم در شب سيزدهم  تيرماه مي‌گيرند ولي نه در تيرماه كنوني ما بلكه در تيرماه خودشان. آنها گاهشماري ويژه‌اي دارند. سال در اين گاهشماري دوازده ما سي روزه دارد30و چون دوزاده سي‌روز سيصد و شصت روز مي‌شود و سال پر نيست پنج روز به نام «پتك» يا «پيتك» pitak, petek, petak در پايان «اونه ما»unemâ ، onemâ (= آبان ماه) بر آن مي‌افزايند. با اين افزايش باز سال پر نيست زيرا كه سال پُر خورشيدي شش ساعت و كسري بيش از سيصد و شصت و پنج روز است و اين فزوني پس از چهار سال پيرامون يك روز و پس از صد بيست و  هشت سال سي و يك روز مي‌شود و از اين رو جاي هر ماه مازندراني پس از هر 128 سال يك ماه پيشتر مي‌شود ولي اين گردش جاي ماهها در زندگاني يك نسل چندان نمايان نيست و مازندراني‌ها نمي‌دانند و در نمي‌يابند كه ماههاي ايشان گردان است. اكنون نوروز در نميه دوم «اونه ماه» (آبان ماه) آنان است و «تيرماه» آنان در پاييز است و جشن «تيرگان» را در پاييز مي‌گيرند نه در سيزدهم تيرماه كنوني ما در تابستان. اين جشن در مازندران شب پيش از سيزدهم تيرماه گرفته مي‌شود و ماهايي‌ها آن شب را  «تيرماشو» tirmâshu (= شب ]سيزدهم[ تيرماه) مي‌نامند و آن شب در خانه يكي از خويشان نزديك گرد مي‌آيند و با ديوان حافظ فال مي‌گيرند و ميوه و شيريني مي‌خورند و آواز مي‌خوانند و شادي مي‌كنند. برخي از مردمان ده نيز بر بام خانه ديگران مي‌روند و از روزن بام كه به گويش ماها «دريچه»  darije (= دريچه) ناميده مي‌شود شال درازي را كه به سر آن يك دستمال بسته‌اند درون اطاقي كه آنان نشسته‌اند مي‌اندازند. صاحبخانه از همان خوردنيهايي كه براي مهمانان آورده  است در آن دستمال مي‌گذارد و آن را مي‌بندد و آنگاه كسي که بر بام نشسته و شال را فرو انداخته است آهسته ‌آهسته شال را بالا مي‌كشد. اين رسم را كه در بيشتر آباديهاي مازندران نيز معمول است «شال اينگني» shâlingeni (= شال افگني) مي‌نامند. در همين شب هر مردي كه نامزد دارد براي او برنج و قند و شيريني و پارچه مي‌فرستد.

سواد و آموزش

از بزرگسالان ماها فقط ده دوازده مرد و هفت هشت زن سواد دارند ولي بيشتر نوجوانان و بچه‌هاي هفت هشت ساله به بالا باسواد هستند. تا هفده هجده سال پيش ماهايي‌ها يك «ملاخنه» mella xene (= ملاخانه: مكتب) داشتند كه پسرها و دخترهاي ده در آن با هم درس مي‌خواندند و اينك يك دبستان درهم (مختلط) شش ساله دارند كه سه آموزگار       [6]       دارد. از اين سه آموزگار يكي ماهايي و دوتن ديگر اصفهاني و قوچاني هستند. چند تني از پسران ده براي دنبال كردن تحصيل خود به فيروزكوه و سمنان و تهران رفته و به دريافت گواهينامه دبيرستان كامياب گرديده‌اند.

پيشه‌هاي مردان

پيشه بيشتر ماهايي‌ها كشاورزي و باغداري است. آنان 31 گندم (gandem)، جو(ju)، ماش، عدس (مرجي marji)، لوبيا، نخود (نِخِد nexed )، باقلا(با كله bâkele)، سيب‌زميني (sibzemini)، گوجه‌فرنگي (گوجه guje)، خيار، بادنجان (بادمجون‌bâdemjun)، كدو(كئي kai)، هندوانه (هندونه hendune )، خربزه(xarbeze)، پيازpiyâz  گرمك، طالبي (دسمبو dassambu)، چغندر، (چنگل cangel) تربچه (ترب ‍tarab )، پيازچه، نعناع (ننا nanâ 32)، شبت (شويد shevid )، جعفري (جفريjaferi  33)، گشنيز (امزنا amzena)، شنبليله (خلبه xelbe)، تره (كاهار kahar)، ريحان (ريهون reyhun)، يونجه (ينجه yenje)، شبدر، اسپرس، سنگك كشت مي‌كنند ولي كاهو و كلم و هويج و كرفس و ريواس و سپر نمي‌كارند. پونه (پتنيك petenik) و كنگر (كنگل kangal) و گلپر (كولك kulak) در آنجا خودرو است و دوگونه كنگر دارند يكي به نام «شير كنگل» shir kangal و ديگري به نام «خر كنگل» xar kangal قارچ خوراكي را كه در كوهها مي‌رويد «كماگوش» kema gush  مي‌نامند و مي‌گويند كه بر ريشه گياهي به نام «كما» kema درمي‌آيد. قارچي را كه بهاران بر درخت بيد مي‌رويد «دارگوشك» dargushak مي‌نامند (= گوش درخت) و پخته تازه آن را نيز مي‌خورند. قارچ‌هاي كوچك زهري را كه در باغهاي و چمنزارها مي‌رويد «مركلا» markela  (= كلاه مار) مي‌خوانند.

در باغهاي درختان زردآلو (شنك shennak )،گلابي (ميوه mive )، به (be)، گيلاس، آلبالو، سيب (سه se) توت، شاه‌توت (شاتوت shâtut )، گردو (آخوز âxuz )، سنجد (پسونه pessune= پستانك)، گوجه (guje)، آلوچه (هلي hali)، آلوبخارا، فندق (fendeq)، مو (كل kel)، زالزالك(وليك velik) دارند.

از سيبهاي گوناگون ماها «سرخه سه» serxe se (=سيب سرخ)، «كلوني سه» keluni se (= سيب گيلاني34). «مخشه سه» mexeshe se (= سيب ميخوش)، «باهاره سه35» bâbâra se (= سيب بهار)، «پائيزه سه36» paize se (= سيب پائيز) و از گلابي‌هاي آنجا «اباسي ميوه» abbasi mive (= گلابي عباسي) كه گلابي درشتي است و «اشمشي ميوه »ashmasti mive كه گلابي زرد كوچكي است و از به‌هاي آنجا «ترشه به» tershe be (= به ترش) و «پوندي به» pevandi be به  (=پيوندي) و از توتهاي آنجا «هراتي» herati و «رسمي» rasmi و از سنجدهاي آنجا «انابي پسونه» annabi pessune (= سنجد عنابي) كه سنجد درشت خوبي است و «ميش پسونه» mish pessune (= سنجد موش) را كه ريز است يادداشت كرده‌ايم. درختان ازگيل، خرمالو، انجير، انار، پسته، بادام، هلو، شفتالو، در ماها ديده نمي‌شود.

از درختهاي بي‌بار بيش از همه تبريزي (تبرزي taberzi )، بيد (فيك fek)، زبان گنجشك (ون van)، اسبه فيك37 esbe fek (= بيد سفيد) زرده به38 zarde be (= بيد زرد) دارند. قلمستان‌هاي تبريزي در ماها فراوان است و درآمد ماهايي‌ها بيشتر از فروش چوب تبريزي است.

كمبود گندم و جو و لوبيا را از فيروزكوه خريداري مي‌كنند مي‌گويند كه اين كمبود از كمي بارندگي چند سال گذشته پديد آمده است و پيش از آن نيازي به خريد اين غلات نداشتند.

زردآلو و آلبالوي تازه را براي فروش به فيروزكوه، زيرآب، پل سفيد، شاهي و ساري مي‌برند، براي خريد گردوي آنان خريداران از فيروزكوه و گاهي از گرمسار به ماها مي‌آيند. گاهي نيز خود آنان گردو را براي فروش به تهران مي‌آورند.آفت گندمشان«زنگ» zang و «سياهك» (سيوهك  siyuhak) و آفت كشته‌هاي ديگر و درختان ميوه «شته» (شرته sherte) و كرم سرماست.

 دو آسياي (اسيو  assiyu) آبي دارند و به آسيابان در برابر هر صد من گندم يا جو كه آسيا كند پنج من مزد مي‌دهند. گاهي از آباديهاي نزديك مانند «كدوده»، «درده»، «خمده» گندم و جو را براي آسياب كردن به ماها مي‌آورند و گاهي كه آسياي ده شلوغ باشد برخي از ماهائي‌ها گندم و جو خود را براي آسيا كردن به «انزها» يا «خمده» يا فيروزكوه مي‌برند.

در زير نام كشتزارهاي آنان آورده مي‌شود:

اسيوسر assiyu sar (=سرآسيا)،کئوباق kaubaq  م[7]    (= باغ كبود)، پابهر pabehar، آخوزدار رجي Axuzdar (= رديف درخت گردو)، شاباق shabaq (= شاه باغ ، باغ شاه)، شباق بجر shabaq bejer (=زير باغ شاه، باغ شاه به زير)، د او De u (= دوآب)، په خامبو Pexambu (= پي آب خامب: دنباله آب «خمده39 »)، هسن يور40 Hasan yur ، تخته باق Taxte baq (= باغ تخت: باغ هموار)، نوبندي Nubandi (بندنو)، گته باق Gate baq (= باغ بزرگ)، گورخنه Gurxene (= گورخانه)، پگريه Pegerye 0= په، پي: دنبال، گريه، گريوه)، ميوندشت Miyundasht (= دشت ميان)، سرخه زمين Serx zamin (= سرخ زمين، زمين سرخ)، «تپه‌تپه Tappe Tappe، جور باغ Jurbâq (= بالا باغ، باغ بالا)، بالا سهرا Bâlâ sahra (سهرا = صحرا)، تنگه Tange، كهنه باق Kehne bâq (= كهنه باغ، باغ  كهنه)، ورك جار Varakjâr (ورك زار41) امام حسين باق Emâm heseyn bâq (= باغ امام حسين)، گلوا Gelevâ.

اين كشتزارها به هم پيوسته و آخرين آنها در نيم‌فرسنگي ماهاست و همه با آب رودي كه از فيروزكوه مي آيد آبياري مي‌شود.زمين را با «انزال» enzâl (گاوآهن) شخم مي زنند.«يوغ» را «جت» jet، «سيم» را «سمه‌چو» semecu ، «سيم‌بند» را سمه‌تا semetâ مي‌نامند.  

 

پيشه و هنر زنان

زنها گذشته از خانه‌داري و بچه‌داري، خشك كردن ميوه، دوشيدن گوسفند و بز، درست كردن فرآورده‌هاي شيري را به عهده دارند و گاهي در آبياري زمين، گردآوري گندم‌هاي درو شده در خرمنگاه و پاك كردن گندم به همسران خود ياري مي‌كنند. برخي از آنان بافندگي مي‌دانند و جوراب پشمي (جوراب jurab) دستكش پشمي (دسه كش dasse kash)، چوخا (چوقاcuqa)، جاجيم، مچ‌پيچ (پاتووهpatuve )، شال گردن، پاپيچ42  papic مي‌بافند. بافتن «چپق» ceq  چيغ، (= چپق، چغ، چق) نيز از هنرهاي آنان است. «چيق» آبكشي است چهار گوشه از يك گوني كه در كنار رودخانه ماها مي‌رويد. تا چندين سال پيش چادر شب (چارشو carshu) نيز مي‌بافتند.

چَرخ carx: افزار خرمن‌كوبي

 

اِنْزال enzal : گاوآهن و جِت jet: يوغ

 

مالكيت

ماهائي‌ها خرده مالك‌اند و زمنيداري بزرگ ندارند. در بيست سي سال گذشته چند تن از فيروزكوهيها در ماها زمين و باغ خريده‌اند.      [8]

دامداري

همه ماهائي‌ها بر روي هم چهل 40 گاو (گو gu) و پانصد 500 گوسفند (گسفن gesfan) و بز (bez) دارند. گوسفندهاي ده به يك چوپان (چپون ceppun) سپرده شد است و او ساليانه بيست هزار ريال مزد مي‌گيرند. گوسفندداران به نوبت براي هر پنج سر گوسفند يك روز «تك» tak (كمك، ياور) نزد او مي‌فرستند.

زمستانها چوپانان گوسفندهاي خانواده را هر شب به خانه آنان مي‌آورد و آنان به زاغه (لي li) يا طويله خود مي‌برند ولي در تابستانها و ماههائي از بهار و پائيز كه هوا سرد نيست و گوسفندها مي‌توانند در هواي آزاد بخوابند آنها را در نزد خود نگاه مي‌دارند.

چار شاخ cârshâx: افزار باد دادن گندم

 

جائي كه گوسفندها دوشيده مي‌شوند «خل» xel (=خيل) ناميده مي‌شود و هر خانواده  براي دوشيدن گوسفندهاي خود كسي را به آنجا    مي‌فرستد.  گاوهاي ده به دو

 «گاوبان» (گله‌وون galevun = گله بان) سپرده شده است و آنان براي نگاهداري هر يك گاو ساليانه پنج من گندم مزد مي‌گيرند.

هر كه گاو ماده شيرده دارد صبح پس از دوشيدن به «گله‌وون» مي‌سپارد و او پس از آنكه همه ماده گاوها نزد او گرد آمدند آنها را به چرا مي‌برد و عصر به ده برمي‌گرداند. گاوها كه خانه صاحب خود را مي‌شناسند از يكديگر جدا مي‌شوند و راه آن خانه را پيش مي‌گيرند.

گاوهاي ماده شيرده را شبهاي تابستان در «پل» pal كه يك چهار ديواري است نگاهداري مي‌كنند و هر خانواده يك «پل» نزديك خانه خود دارد. كساني كه تنها يك گاو ماده شيرده دارند آن را در باغ خانه خود مي‌بندند و به «پل» نمي‌برند.

گاوهاي نر را در تابستانها به كوه مي‌برند و هنگامي كه هوا سرد شد از كوه به ده مي‌آورند و آنگاه هر روز صبح مانند گاوهاي ماده شيرده به «گله‌وون» مي‌سپارند. هرگاه هوا بسيار سرد باشد و برف ببارد گاوهاي ماده ونر را در طويله يا زاغه نگاه می دارند و بيرون نمی برند.

پيرامون شصت زاغه دارند كه بيشتر آنها در ميان آبادي است و چند تايي در جايگاهي به نام «تپه تپه Tappe tappe» در پانصد متري ده است آنچه از شيرينه (لبنيات) بيش از نياز خانواده باشد ( به ويژه ماست كيسه‌اي و پنير و كره) براي فروش به فيروزكوه برده مي‌شود.

از پشم گوسفند جوراب، دستكش، جاجيم، مچ‌پيچ، پاپيچ42، شال گردن و چوخا مي‌بافند. تا ده بيست سال پيش گليم پشمي نيز مي‌بافتند و آن به رنگ طبيعي ( معمولاً سياه         [9]         و سفيد) و راه راه يا خشتي بود.

ماهائي‌ها به جاي پنبه يا پرلحاف (دواجduaj) و توشك (زيرينداز    43 zirindaz) را با پشم پر مي‌كنند. ماها چندان گرم نمي‌شود كه در پشم و پشمينه بيد بيفتند.

 

از موي بز ريسمان (رسن rasan)، جوال (گودال gual)، توركاه (ونده vande) مي‌بافند.ماهائي‌ها تنها يك ماديان ولي بيست و پنج خر دارند. استر و شتر (اشتر eshter)ندارند.

 نام چراگاههاي ماها  در زير آورده مي‌شود:

الاس Elas، كئووه kauve، سرخه سرخه Serxe serxe قرادره Qeradare، پشته44 Peshee، اسرا45 Esserra اشني Ashni، گته‌بند Gate band (بند بزرگ)، اسبه لت Esbe lat ، آلوچ  كمربن46 Aluc kamar ben، كل خسون Kal xesun (=كل خوابان47)، كهنه در Kehne dar (= دره كهنه)، سيوتپه Siyu tappe (= تپه سياه). آخرين چراگاه در يك فرسنگ و نيمي ده است. كسی از جايهاي ديگر دام براي چرا به ماها نمي‌آورد.

مرغداري

در خانه از پرندگان ماكيان و گاهي نيز كبوتر (كوتر Kutar) نگاه مي‌دارند.  

پرورش زنبور عسل

پرورش زنبور عسل (اسل مگس asal magas= مگس عسل) در ماها معمول است. بيشتر خانواده‌ها كندو (كندل kandel)هاي عسل  بربام خانه دارند. گاهي شماره اين كندوها به بيست مي‌رسد. كندوهاي آنان سبدي است استوانه‌اي از شاخه‌هاي نازك درختي به نام ميش فيكmish fek  (=موش بيد48)   [10]    كه در كنار رودخانه ماها مي‌رويد. اين كندوها را مردها مي‌بافند. عسل را «اسل»asal، «عسل باموم» را «كرسه» karese، «موم» را «ميم» mim، «سوراخ كندو» را «سنج» senj، ملكه زنبورهاي كندو را «شا» sha (= شاه) مي‌نامند.

پرورش كرم ابريشم

در گذشته پرورش كرم ابريشم نيز در ماها معمول بود و از «كجي49» كه بدست مي‌آوردند چادرشب و بغچه و سفره مي‌بافتند. زنهاي ده چادرشب را به جاي چادر سر مي‌كردند.

خريد

ماها چهار دكان دارد كه چيزهاي گوناگون براي فروش دارند ولي چون همه نيازمندي‌ها را برآورده نمي‌كنند ماهايي‌ها براي خريدهاي كوچك به فيروزكوه  و براي خريدهاي بزرگ به تهران مي‌روند.

رشتي‌داز rashti dâz (داس رشتي) با اين داس دسته كوتاه هنگامي كه از درخت تبريزي بالارفته‌اند شاخه‌هاي  آن را مي‌زنند.

گلابي golâbicin براي اينكه گلابي و به و ميوه‌هاي مانند آن زخمي نشوند آنها را با اين افزار مي‌چينند.

چار شاخ cârshâx: افزار باددادن گندم و «فيه» fiye : پارو

كان

در دره‌اي به نام «كهنه‌در» Kehne dar در نيم‌فرسنگي آبادي كان سرب (سلب selb ) دارند كه از آن تا چند سال پيش بهره‌برداري  مي‌شد. در « راكشه50 »نيز كان گچ دارند و آن را براي سفيد كردن خانه‌ها بكار مي‌برند.

خانه

خانه‌هاي ماها بجز دو سه خانه همه يك آشكوبه است. پي خانه از سنگ و ديوارها از خشت خام است و سقف اطاق‌ها با تير تبريزي و بام‌ها با كاه گل پوشيده شده است. تيرهاي سقف با يكديگر نيم‌متر فاصله دارد. روي تيرها تخته مي‌ريزند. 

 درازاي هر تخته پيرامون يك متر است و هر تخته روي سه تير قرار مي‌گيرد. روي تخته ني مي‌ريزند و روي ني  خاك و سپس روي خاك را كاه گل مي‌كنند.

برخي از خانه‌ها زيرزميني به نام «زيركن» zirkan دارند كه مانند زاغه در زمين كنده شده است و تابستانها آب و خوردني‌ها را براي سرد ماندن و فاسد نشدن درآن مي‌گذارند. گاهي نيز از آن      [11]       به جاي انبار و صندوقخانه استفاده مي‌شود.

شماره اطاق‌هاي خانه‌ها برابر نيست. خانه‌اي نيست كه بيش از ده و كمتر از دو اطاق داشته باشد. ديوار اطاق‌ها بيشتر كاه گلي و كمتر گچي است. ديوارهاي كاه گلي را زنهاي خانه هر سال يك بار، نزديك نوروز «دسندو» dassendu (= دست اندود)مي‌كنند. «دسندو» دو غاب گِلي  است كه بر ديوار مي‌مالند تا پاكيزه و هموار گردد. كف اطاق را با قالي و گليم و بويژه نمد (لمد lamad ) فرش مي‌كنند. اين فرش‌ها را از فيروزكوه و تهران و سمنان مي خرند.

اطاق‌ها «رف» raf و «طاقچه» (تاق tâq ) دارد. در ديوار برخي از اطاق‌ها طاقچه بزرگ بلندي ديده مي‌شود كه كف آن پيرامون بيست سانتيمتر از كف اطاق بالاتر و طاق آن پيرامون نيم‌متر از سقف اطاق پايين‌تر است. در اين طاقچه يا قفسه بدون در كه «لاچين تاق» lâcin tâq (= طاقچه رختخواب چيدن) نام دارد رختخوابها را مي‌گذارند.پنجره اطاقها گاهي از چوب و گاهي از گچ ساخته مي‌شود.

دِزّك dezzak درازاي دسته آن پيرامون پنج متر است و با آن از پايين شاخه درختان بلند را مي‌زنند.

داز daz يا چيك داره داز cikdâre dâz (=داس نوك‌دار) دارازي دسته آن پيرامون يك متر است و با آن از زيردرخت شاخه‌هاي درخت‌ها را مي‌زنند و سرشاخه و هيزم نازك را خرد مي‌كنند.

 

تورزين turzin (= تبرزين): تبر

 

 اطاقها روزني در سقف دارد به نام «دريچه» darije (= دريچه) كه دود از آن بيرون  مي‌رود و همچنين روشنايي به درون مي‌تابد. دريچه ديوار «دروچّه» darvacce ناميده مي‌شود.

برخي از اطاقها قفسه ديواري دارد به نام «گنجه» ganje درِ اطاق دولنگه (دلتي delati = دو لتي) و درِ انبار و طويله بيشتر يك لنگه (يك لتي yak lati ) است. در را «در» dar، چهارچوب در را «چارچو» cârcu، آستانه (چوب پايين چهارچوب) را «كندا» kendâ ، پاشنه در را «كهر» keher ، چفت را «زلفين» zelfin (= زلفين، زرفين، رفرين)، رزه را «رزه» raze ، دماغه در را «لبّن» labban (= لب بند) مي نامند.

«لي» li: آغل گوسفند

 

به جاي ناودان، ناو (چوب باريك توگرد)چوبي به درازاي پيرامون يك متر بر بام خانه مي‌گذارند. آب باران و برف مانند آبشاري از آن بر زمين فرو مي‌ريزد. اين ناو را «سله» sele يا «سلسله» selsele مي‌نامند.

زمستان زير كرسي(kersi) مي‌نشينند. به جاي منقل زير كرسي گودالي دارند به نام «كرسي چال» kersi cal (=چاله كرسي) كه در آن آتش مي‌ريزند. اين آتش در جائي به نام «كله» kele (اجاق) با سوزاندن هيزم فراهم شده است. «كله» در همه اطاقها در پائين ديوار بالايي (روبروي در) ساخته شده است. برخي از خانه‌ها به جاي آن بخاري دارند. آتش (تش tash) «كله» يا بخاري هواي اطاق را گرم مي‌كند.      [12]

تابستان بيشتر خانواده‌ها بيرون ده در باغها و كشتزارهاي خود به سر مي‌برند و به درختها و كشت خويش رسيدگي مي‌كنند.

پنجره خانه

جايگاه تعزيه‌خواني

 

خوراک

ماهائي‌ها شبانه‌روزي سه بار غذا مي‌خورند يكي به نام «قيلون ناهار» qaylun nahar در بامداد و آن بيشتر نان و پنير و چائي است و گاهي كره و شير و عسل و زمستان‌ها «آرشه 51» ârshe بر آن افزوده مي‌شود. يكي ديگر هنگام نيمروز به نام «ناهار» و يكي هم شب به نام «شوم» shum (=شام)، ناهار در پائيز و زمستان و بهار بيشتر «آبگوشت» يا «آرداش» ârdâsh (آش رشته) يا «كشكه‌دو» kashke du (=دوغ كشك: كالجوش، كله جوش) است و تابستان بيشتر نان و پنير و ماست و فرني. شام در پائيز و زمستان و بهار بيشتر «گوشته پلا 52» gushte pela (گوشت پلو) و تابستان آبگوشت يا پلو يا كوكو است.

مردهايي كه براي كشت و كارهاي سنگين ديگر به بيرون از ده مي‌روند دوبار ديگر نيز غذا مي‌خورند يكي ميان بامداد و نيمروز به نام «خليلي» xalili و يكي عصر به نام «چاشت» câsht. خليلي بيشتر نان و ماست و چايي است و آن را اگر از ده پر دور نباشند زنها مي‌برند.واگر دور باشند خود هنگام رفتن سرکارهمراه می برند.چاشت از بازمانده ناهار خورده مي‌شود.

چند گونه نان دارند به نامهاي: لواش53 levash، تمبلكي54 tambelaki ، چپّاتي55 ceppâti ، شيرنون56 shirnun ، كلجه نون57 kelje nun.نان را زنها در تنور (تندير tandir ) خانه كه در حياط     [13]     ساخته شده است مي‌پزند.

شيربرنج «شير آش» shirâsh ، آش اماج «اماچآش» emâcâsh ، سبزي پلو «سوزي پلا» suzi pelâ ، گورماست58  «گرماسّ » germâss ، آغوز «ششه» sheshe ، خورش قرمه سبزي«سبزي قرمه» sabzi qerme ، حلوا «هلوا»halvâ   و اشكنه همان eshkene ناميده مي‌شود.

از خوراك‌هاي ديگر آنان پلويي است به نام «تاس بلو پلا» tâs belu pelâ . «تاس بلو» ظرفي است مسي و  دردار همانند قابلمه كه در آن گوشت و سيب‌زميني و مغز گردوي كوبيده و آلو مي‌ريزند و پس از آن كه برنج را آبكشي كردند آن را در ته ديگ مي‌گذارند و برنج آبكشي شده را روي آن مي‌ريزند و آنجا مي‌ماند تا كم‌كم آنچه در آن ريخته شده است بپزد.

 

 

آخوزلوا âxuzelva (= حلواي گردو) حلوايي است كه در آن مغز گردو ريخته باشند. دونه هلوا dune helvâ (= حلواي برنج) حلوايي است كه با برنج كوبيده درست مي‌شود. هلورده helvarde حلوا ارده است و از بيرون به ماها آورده مي‌شود. تهلا tahlâ آرد سرخ كرده‌اي است كه به آن شير و شكر يا شيره افزوده شده است.كله kaleشيرواره» (نوبت شير) است و آن چنان است كه هر چند خانوار با يكديگر قرار مي‌گذارند كه شير روزانه دام‌هاي خود را به نسبت مقدار شير، هر چند  روز يك بار به يك خانواده از ميان خود بدهند و بدين روش هر خانواده هر چندگاه يك بار يا چند روز شير فراوان خواهد داشت و اين يك يا چند روز «كله» او شمرده مي‌ شود.

پوشاک

1ـ زنانه

 پوشاك پيشين زنها پيراهن ساده‌اي بود به نام «جمه» jeme (= جامه) كه تا ميان ران مي‌رسيد و در دو پهلو از پايين به اندازه ده سانتيمتر چاك داشت. پيش سوي اين پيراهن بسته و يقه آن ساده و گرد و بي‌بر‌گردان بود. در دو سوي يقه بر شانه‌ها چاكي داشت كه با تكمه‌اي (پولك pulak ) بسته مي‌شد. آستين آن بلند و مچ آن تنگ بود. هنگام سرما روي اين  پيراهن يك جليقه (جلقه jeleqqe ) و اگر سرما بيشتر مي‌شد روي آن جليقه يك قبا (قوا qevâ ) مي‌پوشيدند. اين قبا تا بالاي ران مي‌رسيد و يقه آن گلابي بود و برگردان داشت. آستين قبا بلند و تنگ بود.

كتلوم ketelum : دوك پشم‌ريسي (پيش از پُر شدن)

 

زنها يك شلوار (شلوال shevâl ) سياه بلند تنگ به پا مي‌كردند و روي آن شليته‌اي از كرباس آبي مي‌پوشيدند كه تا سر زانو مي‌رسيد. گاهي به جاي كرباس آبي پارچه‌هاي كارخانه بافت گلدار بكار مي‌بردند.اين پوشاك ده پانزده سال است كه ورافتاده و زنهاي ماها به جاي آن پوشاك زنانه تهران را برگزيده‌اند.

از پوشاك پيشين زنهاي ماها تنها «چارقد» بازمانده و آن دوگونه است يكي به نام «چارقد» cârqad كه دو گوشه آن      [14]        زير گلو با سنجاق به يكديگر بسته مي‌شود و ديگري به نام «پندوني59» panduni (= پنامي) كه يك گوشه آن از روي چانه، زير لب، مي‌گذرد و سپس در پهلوي گوش زير پارچه چارقد پنهان مي شود.

زنها كفشي مي‌پوشيدند  به نام «پاشنه قابي» pâshne qâbi كه رويه آن يك پارچه بود و تنها سرپنجه را از جلو مي‌پوشانيد. اين كفش دوره باريكي داشت كه در پشت پا پهن‌تر مي‌شد و تاقوزك مي‌رسيد.تخت آن هموار بود و پاشنه نداشت. «پاشنه قابي» را بيرون خانه بويژه در مهماني و جشن پا مي‌كردند.

«سرپايي» sarpâї كفشي بود كه زن‌ها بيشتر در خانه مي‌پوشيدند و رويه آن   تنها پنجه را     مي‌پوشانيد و دوره و پاشنه نداشت.

«كتله» katele كفش زنانه ديگري است از يك تخت چوبي و چهار پاره چرم باريك كه دو سر آنها بر ديواره تخت باميخ كوبيده شده است و بر روي پا از روي يكديگر مي‌گذرند. اين كفش تنها در خانه پوشيده مي‌شد.هنوز هستند كساني كه اين كفش‌ها را به پا مي‌كنند  ولي كفش بيشتر زن‌هاي ماها اكنون كفش‌هاي دوخت تهران است.

زنهاي ماها زمستان جوراب پشمي نازك دست بافتي به پا مي‌كنند كه تا زانو مي‌رسد. اين جوراب را كه بيشتر سفيد و    گاهي نيز سياه است خود آنها مي‌بافند آنها  تابستان جوراب نمي‌پوشند.

برخي از زن‌ها در بيرون خانه چادر به سر مي كردند و چادر آنها «چادر شب» خشتي بود.

كتلوم ketelum : دوك پشم‌ريسي پس از پُر شدن

 

2ـ مردانه

پوشاك پيشين مردها در تابستان پيراهن كرباسي سفيدي بود به نام «ولچاك» valcâk  (= كج چاك) كه تكمه يقه آن بر شانه چپ بسته مي‌شد و در ميان سينه چپ از شانه تا پستان چاكي داشت. هنگام سرما بر اين پيراهن جليقه يا نيم تنه nim tane مي‌پوشيدند . نيم تنه پوششي بود مانند جليقه بي‌آستن ولي يقه آن بسته و دوره آن پائين آن گرد بود. هر گاه هوا سردتر مي‌شد روي جليقه يا نيم تنه «قبا» (قوا qeva) مي‌پوشيدند كه كتي بود يقه برگردان و برگردان آن بر رويه قبا با چرخ دوخته شده بود. اين پوشش تا بالاي زانو مي‌رسيد و در دو پهلو از پائين چاك و در هر دو چاك جيب بلند داشت. بر كمر قبا شال مي‌بستند. شال سيدها سبز و شال ديگران به رنگهاي ديگر بود. روي قبا، «كليجه60» kelije (=كُليجه) مي‌پوشيدند كه از آن بلندتر و كمرش چين‌دار بود و تا سر زانو مي‌رسيد. يقه آن برگردان داشت و برگردانش بر رويه كليجه دوخته نشده بود. كليجه در دو پهلو چاك نداشت ولي جيب داشت. پارچه آن پشمي و و دست بافت بود. بر روي كليجه «لباده» labbade مي‌پوشيدند كه بلند بود و تا ميان ساق مي‌رسيد. دامن لباده در دو پهلو چاك داشت. يقه لباده مانند يقه قبا و كليجه باز بود ولي برگردان نداشت.      [15]      هنوز چند تن از پيرمردهاي ماها همين پوشاك را بر تن مي‌كنند ولي ديگران به جاي آن پوشاك مردانه تهران را برگزيده‌اند.

مردها شلوار كرباسي بلند آبي رنگ به پا مي‌كردند و پيراهن آنان روي آن را تا بالاي زانو مي‌پوشانيد. گاهي شلوار از دبيت يا مثقال و براي سرما از چوخا دوخته مي‌شد. گشادي آن به اندازه كلفتي ران بود و به جاي كمربند «ليفه» (شلوال جوار shelval jura ) و «بند» ( شلوال بند shelval band) داشت. شلوال بند از نخ پنبه‌اي درست شده بود و دو سر آن در پيش سو به هم گره زده مي‌شد. برخي از شلوال‌بندها در دو سرگلي از گلابتون داشتند به نام «گلم» gelem.

مردها ماها تابستانها عرقچين araqcin سفيد بر سر مي‌گذاشتند و آن با دست بافت  بوديا از پارچه‌هاي كارخانه‌اي مانند چلوار و متقال بود كه قلاب دوزي شده بود. عرقچين را زنهاي ده درست مي‌كردند.

 

شبكلا shabkela (= شب كلاه) كلاه نمدي نازكي بود كه مانند عرقچين به سر مي‌چسبيد و بيشتر شتري يا سياه رنگ بود و آن را هنگامي كه هوا گرم نبود به سر مي‌گذاشتند و هيچگاه حتي هنگام خواب از سر برنمي‌داشتند. اين كلاه را بيشتر از سمنان مي‌خريدند.

«لمد كلا» lamad kela (= نمد كلاه) كلاه بي نقابی بود نمدي و استوانه‌اي به بلندي ده دوازده سانتيمتر. بالاي آن تخت و گرد بود و پنج سوارخ هواكش داشت. نمد آن كلفت‌تر و سفت‌تر از نمد «شبكلا» بود و هنگام خواب آن را از سر برمي‌داشتند. «لمد كلا» را بيشتر جوانها به سر مي‌گذاشتند.هنوز هم برخي از مردهاي ماها اين كلاه‌ها را به سر مي‌گذارند.

زمستانها هنگامي كه هوا بسيار سرد مي‌شود يك گونه كلاه پوستي به نام «پوسه كلا» pusse kela (= كلاه پوست) به سر مي‌گذارند كه گوشها را هم مي‌پوشاند.

«چشمك» و «پاپيچ» و بالاتر از آن «پاتووه» (پاتابه) ديده مي‌شود

 

تابستان را براي جلوگيري از آفتاب يك نقاب با نخ به كلاه مي‌بستند.جوراب پشمي مردها ساده يا رنگين و نقشدار بود و تا ميان ساق مي‌رسيد و كلفت‌تر از جوراب پشمي زنها بود.جوراب مردانه را زنها مي‌بافتند و پشم آن را با رنگهاي طبيعي رنگ مي‌كردند.

مردها هنگام كار در بيرون خانه به جاي جوراب «پاپيچ» papic به پا مي‌پيچند و آن نواري است پشمي كه تا بالاي قوزك پيچيده مي‌شود. بالاتر از پاپيچ برپا «پاتووه patuve (= پاتابه: مچ پيچ) مي‌پيچند.      [16]

كفش (كوش kush ) مردانه يكي «چمشك61» cameshk بود و آن يك پاره چرم يك پارچه است كه يك تخت چرمي نيز بر آن افزوده‌اند. اين كفش از فيروزكوه خريداري مي‌شود و تازگي‌ها به جاي چرم گاهي تخت پلاستيكي بر آن مي‌افزايند.چمشك در بالاي پاشنه سوراخي دارد كه بندي را از آن مي‌گذارنند و در پيش سوي پا (پايين ساق) گره مي‌زنند تا استوارتر  باشد و از پا در نيايد. اين كفش را هنوز كارگران و چاروادارها به پا مي‌كنند.

چرم carm كفشي است از يك پاره چرم خام كه گرد بريده شده است و دورا دور آن را سوراخ كرده و از آن يك‌بند پشمي گذرانيده‌اند. هنگامي كه اين بند را بكشند «چرم» مانند يك كيسه جمع مي‌شود. اي بند را دور ساق پا (در پايين آن) مي‌پيچند. چرم را چوپانها به پا مي‌كنند. كفش بيشتر مردهاي ده اكنون همان كفشهاي مردانه تهران است. تابستان‌ها همه مردم ده گيوه مي‌پوشندكه از سمنان و فيروزكوه و تهران خريداري مي‌شود.

پارچه پوشاك از تهران يا فيروزكوه يا شاهي مازندران خريداري و دوخت آن به دوزندگان فيروزكوه يا دوزندگان دوره‌گرد كه به ده گاه‌گاه مي‌آيند واگذار مي‌شود.

گرمابه

ماها تنها يك گرمابه دارد كه روزهاي پنجشنبه مردانه و روزهاي دوشنبه و جمعه زنانه است. روزهاي ديگر تا ساعت هشت بامداد مردانه است و سپس زنانه مي‌شود. زنها از ساعت چهار پس از نيمروز ديگر به گرمابه نمي‌روند ولي گرمابه تا بامداد باز است و مردها هرگاه كه بخواهند مي‌توانند در آن شست‌وشو نمايند.

هر مرد صدوچهل ريال و هر بچه كه كمتر از پانزده سال داشته باشد صد ريال ساليانه به گرمابه‌بان مزد مي‌دهد. زنها هربار سه ريال يا يك قرص نان مي‌دهند. براي بچه‌هايي كه كمتر از هفت سال داشته باشند مزدي پرداخته نمي‌شود.سوخت گرمابه بيشتر از هيزم «ورس» Vars (سرو كوهي) و بوته‌اي است به نام «مشتل» meshtel.  

آب

در ده ماها چشمه‌اي نيست  از اينرو آب گرمابه و آب خوراك و آب شستشوي و آب كشاورزي مردم آن همه همان آب رودخانه‌اي است كه  از فيروزكوه مي‌آيد. چند سال پيش آب انباري در ايستگاه مهاباد ساخته شده است. هر گاه آب رودخانه كم باشد يا به ماها نرسد (و اين از بكار بردن بيشتر آن در فيروزكوه پيش مي‌آيد از آب اين انبار براي خوراك به خانه مي‌آورند. )

در هر يك از چراگاهها «اشني»، «قرادره»، «كهنه در»، «سيوتپه» يك چشمه دارند. آب چشمه «سيوتپه» كاني است و آن را با سنگ داغ كرده گرم مي‌كنند و براي درمان استخوان درد و درد بندها در آن مي‌نشينند. سنگ داغ كرده را «سنگه‌تو» sange tu (= تاب سنگ، سنگ تاب) مي‌نامند.

اندكي پائين‌تر از آبادي (به سوي انزها، از «نوبندي» تا «دوآب») در كناره  خورو رَي (غربي) بستر رودخانه، در درازاي پيرامون پانصد متر، جا به جا، آب از زمين مي‌جوشد و به رودخانه مي‌ريزد. اين آب كه به اندازه يك آسيا آب است نه در خوردن بكار مي‌رود و نه در كشت.

 

روشنايي

خانه‌هاي ماها هنگام شب با چراغهاي نفتي فتيله‌دار روشن مي‌شود. اين چراغها را از فيروزكوه يا تهران خريداري مي‌كنند. بيرون خانه فانوس كه «فنر» fenar ( = فَنَر) ناميده مي‌شود براي روشنايي بكار برده مي‌شود. تا چند سال پيش هنگامي كه مي‌خواستند شب به جايي بروند ريشه گوني را كه كتيرا از آن بدست مي‌آيد بدست مي‌گرفتند و سر آن را آتش مي‌زدند. اين ريشه كه «گهن ريشه» gehen rishe (= ريشه گون) ناميده مي‌شود بسيار ديرسوز است.

گورستان

گورستان ده پائين امامزاده اسماعيل، در دامنه كوه الاس است. يك گورستان كوچكتر هم پشت ايستگاه مهاباد دارند كه ويژه كارمندان راه‌آهن و خانواده آنهاست.

مرده شوي خانه

مرده شوي خانه پهلوي مسجدي است كه در محله «حاجي باغ در» است. در همين مسجد بر مرده نماز مي‌گزارند.

رامشگري

ماهائي‌ها آوازخوان و رامشگر ندارند و هيچ كس از آنان نواختن سازي را نمي‌داند (مگر چوپانها كه ني مي‌نوازند) از اينرو در جشنها به ويژه عروسي رامشگر از زرين دشت هبله رود مي‌آورند. زرين دشت سه مرد رامشگر دارد.

سفالگري

ماهائي‌ها سفالگري نمي‌دانند و كوزه آب (تنگ teng) و سفالينه‌هاي ديگر را  از گرمسار يا سمنان مي‌خرند.       [17]

«افتو» aftu.با اين ظرف آب از چشمه يا روخانه به خانه برده مي‌شود.

ساختمانهاي كهن

در زير كوه الاس يك ساختمان ويران كهن دارند به نام «كافه»‌kafe كه از آجر و ساروج (چارو caru) ساخته شده و  سقف آن فرو ريخته است. يك دز كهن در ميان آبادي دارند به نام «هسار» hesar (= حصار) كه مي‌گويند هنگام جنگ و آشوب به آن پناه مي‌بردند. اين دژ سر در سنگي دارد و اكنون پنج خانوار از حسيني‌ها و جعفري‌ها در آن زندگي مي‌كنند. در پائين كوه الاس، در نزديكي آبادي يك كاروانسراي (كرمسرا keremsera) ويران به نام «ملا بابا جانه كرمسرا» Mella baba jane keremsera دارند. در «فرابات» (فرح آباد) يك دز سنگي ويران بر بالاي كوه بازمانده است.

دهبان و اداره ده

هر گاه ماهائي‌ها از دهبان (كتخدا katxedâ) خود ناخشنودي شوند همه در يك جا گرد مي‌آيند و پس از گفتگو و راي زدن مرد ديگري را به جاي او برمي‌گزينند. هنگامي كه كدخدا برگزيده شد از هر چهار طايفه ده مي‌خواهد كه سران (پيرمرد piremard) خويش را بر‌گزينند. براي برگزيدن «سرطايفه»ها يا«پيرمرد»ها باز هر چهار طايفه در يك جا فراهم مي‌شوند و هر طايفه پيرمرد خود را پس از گفتگو و راي زني برمي‌گزيند. هر يك از چهار «پيرمرد» سرپرست و نماينده و بزرگ طايفه خود خواهد بود و با كدخدا در كار اداره ده همكاري و رايزني خواهد كرد. كدخدا با آنها مزد خود، مزد گرمابه‌بان، چوپان، گاوبان را تعيين خواهد نمود. اكنون بزرگ جعفريها «ملك جعفري»، بزرگ حسيني‌ها «سيد ميرزا آقا حسيني»، بزرگ محمديها «حبيب الله محمدي»، بزرگ سراجها «آدينه سراج» و دهبان «قربانعلي» محمدي است.         [18]

چند آگاهي پراكنده

1- تابستان كوليها به ماها مي‌آيند و چادر مي‌زنند. هر چادر كولي چند روزي در آنجا مي‌ماند. آنها آهنگرند و داس و تبر و كارد و افزارهاي آهني ديگر مي‌سازند و به ماهائي‌ها مي‌فروشند.

2- ماهائي‌ها با مردمان «انزها»، «درده»، «خمده» بيش از آباديهاي ديگر آمد و شد و آميزش دارند.

3-گندم را در سبد بزرگي كه از شاخه «ميش فيك» mish fek (= موش بيد) درست شده است نگاهداري مي‌كنند. اين سبد «كندل» kandel (= كندو، كندوله) ناميده مي‌شود و در پائين سوراخي به نام «سنج» senj (= سمج) دارد كه هر گاه بخواهند كه گندم بردارند آن را باز مي‌كنند. گاهي هم گندم را در صندوقهاي چوبي نگاهداري مي‌كنند.

دو دختر با جامه روستايي خود شليته دست راستي از زير پيراهن (جمه) پيداست. اين دختر بر روي جليقه كتي پوشيده ولي دختر ديگر فقط جليقه بر تن دارد. تكمه‌هاي جليقه او از سكه است.

 

4- آرد را نيز در «كندل» نگاهداري مي‌كنند ولي كندل آرد از درون كاه گل‌مالي شده است.

5- بچه‌هاي ماها گاهي از رودخانه با قلاب كه «چنگك» cangak ناميده مي‌شود ماهي مي‌گيرند. اين ماهيها كوچك ولي حلال است.

6- پاسخگويان: قربانعلي محمدي، دهبان ماها، زاده سال 1309 خورشيدي. همت چلابي، نامه‌رسان اداره كل موزه‌ها و فرهنگ عامه، زاده سال 1312 خورشيدي. برار ( berar = برادر) سراج، دانش آموز، زاده سال 1325 خورشيدي. محمد محمدي، كشاورز، زاده سال 1319 خورشيدي. غلامحسين سرخابي (از طايفه سراج)، كشاورز، چهل ساله.

بيش از همه «همت چلابي» به پرسشهاي نگارنده پاسخ داده است.      [19]

 

  

 

   پا ورقی ها :

 


1 ـ جلد نخست، تهران 1301 قمري، صفحه 25.

2 ـ نشريه اداره آمار و سرشماري، جلد اول، چاپ دوم، تهران، فروردين ماه 1329 خورشيدي، صفحه 196.

3 ـ جلد نخست، تهران 1328 خورشيدي، صفحه 215.

4 ـ مشروح آمار به دست آمده از سرشماري عمومي كشور ايران در آبان ماه 1335 خورشيدي، جلد صدم، حوزه سرشماري دماوند، تهران 1338 خورشيدي، صفحه2.

5 ـ يكي ديگر از دهات دهستان هبله رود فيروزكوه است.

6 ـ اين نام را در سندها «جليل‌آباد» مي‌نويسند. اين كشتزار كه يك چشمه آب كاني دارد از آن ماهيها و فيروزكوهيهاست ولي سهم ماهيها بيشتر است.

7 – اين نام دو جزء دارد يكي «را» (=راه) و ديگري «كشه» به معني «بغل» و معني آن دو جزء بر رويهم «بغل راه»، «كنار راه» است. «كش» Kash در فارسي و پهلوي و «كشه» Kashe  در اوستايي به همين معني است.

8 – به معني «دشت سرخ» است زيرا كه خاكش سرخ فام است.

9 – در سندها به جاي اين نام «فرح آباد» مي‌نويسند. «فرابات» چند باغ بزرگ است و از آنِ «اميريهاي» حسن آباد است.

10 – به معني «گردنه كبود» ‌است زيرا كه خاكش كبودفام است.

11 - «راكشه» و «سرخ دشت» از آن فيروز كوهيها و «اشترازن» و «بندكبوت» از آن انزهائيهاست.

12 – جلد نخست، ص 215.

13 – جلد صدم، ص2.

14 – اين واژه در آبادي‌هاي ديگر مازندران Rashniq نيز فراگو مي‌شود و از واژه‌هاي كهن آن گويش است (نگاه كنيد به واژه‌نامه طبري از نگارنده همين گفتار،  تهران،  1316يزد گردی،  صفحه 246.)

15 – بيشتر به تهران و كمتر به مازندران.

16 – يكي از پاسخگويان «كيان مله» Kiyan  male فراگو مي‌كرد.

17 – فولكلور.

18 – به جز برخي از مازندراني‌ها كه در خورآيان (شرق) آن استان زندگي مي‌كنند و خود را «تات» و گويش خود را «تاتي» مي‌نامند.

19– اين واژه را برخي از مازندراني‌ها Gilak و برخي ديگر Gelak يا Gêlake فراگو مي‌كنند.

20 – در «فرهنگ جغرافياي ايران»، جلد نخست، ص 215 «تاتي» يادداشت شده است و درست نيست.

21 – زبان ساختگي قراردادي مانند زرگري.

22 – نام ايستگاه و دهي است در شمال فيروزكوه برسر راه مازندران.

23 – ماهائي‌ها اين واژه را takye فراگو مي‌كنند.

24 -  كرب صنج چوبي است  و در گذشته به جاي صنج آن  را بكار مي‌بردند.

25 – اينها همه در سيزده روز نخستين ماه محرم انجام مي‌گيرد.

26 – نگاه كنيد به واژه‌نامه طبري، صفحه 156.

27 - «مرقنه» ( = «مرغانه») به معني «تخم‌مرغ» است.

28 – به گويش گيلكي «تو» tu يا to  فراگو مي‌شود.

29 – به گويش ماهاpel    فراگو مي‌شود.

30 – نام دوازده ماه طبري را نگارنده در صفحه 247 «واژه‌نامه طبري» داده است.

31-  پس از هر يك از واژه‌هايي كه اينجا مي‌آيد برابر آن در گويش ماها در ميان نشانه (   ) داده مي‌شود.

32 – با a  كشيده.

33 – با a كشيده.

34 – نسبت است به «گيلان» Kilan از آباديهاي بزرگ دماوند.

35 – سيبي است زودرس.

36 – سيبي است ديررس.

37 – درختي است مانند به تبريزي

38 – درختي است مانند به بيد و زير پوست آن زرد است.

39 – نام دهي است نزديك ماها و پيش از اين از آن ياد كرديم.

40 - «يور» به معني «آن سوي رودخانه» است در برابر «ير» yer كه به معني «اين سوي رودخانه» است.

41  - «ورك» يك گونه خار است.

42 – پاپيچ نواري است پشمي كه به جاي جوراب تا بالاي قوزك به پا پيچيده مي‌شود. ساق پا را با «پاتووه» patuve (مچ‌پيچ) مي‌پوشانند.

43 – زير انداز.

44 – چون در پشت خانه‌هاي آبادي است.

45 – سرا sera  سنگ پهن و هموار و نازكي است كه در اين جا پيدا مي‌شود و آن را براي فرش كف حياط و سنگ گور بكار مي‌برند.

46 - «كمر» به معني «سنگ بزرگ» و «بن» به معني «زير» است.

47 - «كل» به معني «بز نر» است خواه اهلي و خواه وحشي باشد.

48 – در فارسي: «بيدمشك».«مشك بيد». «موش بيد».

49 – نگاه كنيد به «كج» و «كژ» در فرهنگ‌هاي  فارسي.

50 – در آغاز همين گفتار از اين كشتزارها ياد شده است.

51 – خوراكي است از آرد برشته و سرشير و زعفران.

52 – پلوئي است كه در ميان برنج آن گوشت گذاشته و پخته شده است. پهلوي اين گوشت معمولاً قيسي و چغندر و آلوزرد گذاشته و پخته مي‌شود.

53 – ناني است پنجه‌كش به دارازاي بيست و پنج تا سي سانتيمتر كه دوسر آن گرد است.

54 – يگانه ناني است كه خمير آن بر روي چيزي مانند «دم‌كني» به نام «تمبلك» tambelak گسترده و سپس در تنور گذاشته مي‌شود. اين نان كلفت و گرد است.

55 – مانند لواش تهران نازك است و يگانه ناني است كه در پهن كردن خمير آن «وردنه» بكار مي‌رود. نگاه كنيد به «چاپاتي»و «چپاتي» در فرهنگهاي فارسي. اين نان كمي از «لواش» ماها پهن‌تر و نيز كمي از آن كوتاهتر است.

56 – نان گرد كوچكي است كه آرد آن با شير آميخته به زردچوبه و شكر يا شير خمير شده است. قطر گرده آن ده  دوازده سانتيمتر است.

57 – نان شيرين كوچكي است كه شب جشن نوروز مي‌پزند و به جاي نان شيريني بكار مي‌برند. آرد اين  نان با شير خمير مي‌شود. (= فارسي «كلوچه»).

58 – خوراكي است از شير و ماست درهم كرده. نخست شير و ماست را با هم در مشك مي زنند سپس نان در آن تريد مي‌كنند.

59 – اين واژه به همين معني با اندك فرقي در آبادي‌هاي ديگر مازندران نيز بكار مي‌رود.

 60 – نگاه كنيد به «كليچه» در فرهنگهاي فارسي.

61 – اين واژه در فرهنگ هاي فارسي به صورت‌هاي «چاموش»، «چمشاك» ، «چمشك» ، «چموش» ياد شده است.