پوركريم، هوشنگ"دهكده زيارت". دوره 4، ش 48 (مهر 45): ص 1-29، طرح، تصوير، نقشه.

خلاصه:شرح موقعيت طبيعي دهكده،‌ جمعيت،‌ پذيرائي تابستاني از مردم ده،‌ شيوه معماري محلي و مصالح مصرفي، مسائل منزل و نحوه تزئين منازل، نحوه معيشت، تلاركويا،‌ آسياب، آبدنگ، چاله‌گا،‌ نان پختن، محلهاي زيارتي ده، مراسم ازدواج ـ طرحهائي از نقشه يك خانه، اجاق، در، داس،‌ تبر، آسياب، سنگ قبر، ساك دستي، نقش يك گل.

 

دهكده زيارت

هوشنگ پوركريم  از انتشارات اداره فرهنگ عامه

خانه‌ها، كشت و ورز، تلاركوپا، آسياب، آبدنگ، چاله‌گا، امامزاده،پير شيخ، قبرستان، بابا قنبر، كله يزيد، سوگواري و معتقدات عاميانه، جامه‌هاي مردان و زنان، مراسم ازدواج وعروسي

 دهكده «زيارت»، در دو سه فرسنگي جنوب «گرگان» است، در دل كوه و جنگل. راه گرگان به زيارت از دره ا‌يي مي‌گذرد كه هر دو سويش با درخت‌هاي جنگلي پوشيده است. درخت‌هاي «توسكا» و «انجيلو » و انواع گل و گياه‌ها و بوته‌ها و پيچك‌ها . برفراز ارتفاعات دوردست، كه گهگاه از خلال شاخه‌برگ‌ها مي‌توان ديد، درختان سرو كوهي روييده است كه تكه   [11]    ابرها پيكر لطيف خود را بر آن مي‌سايند. در كنار راه، رودخانه ا‌يي كه چون سيلاب از دره سرازير شده است، غرش كنان و كف‌آلود بر سنگ‌هاي كوچك و بزرگ مي‌غلطد. كمي بعد وقتي كه دره تنگتر مي‌شود، ناگزير بايد به رودخانه زد و تا مسافتي از آب عبور کرد. اما بالاتر از آن، در نزديكي‌هاي ده، دره گشوده مي شود و راه از رودخانه بلندتر مي‌افتد. اينك، دورنماي زيارت را از روبرو مي‌توان ديد كه با خانه‌هاي دو آشكوبه چوبين و مزارعي كه هر قطعه را با پرچين محصور كرده‌اند بردامن كوه افتاده است. زيارت، كم و بيش دويست خانوار جمعيت دارد. براي چنين جمعيتي، زمين زير كشت در آن كوه و جنگل كم است. گاو و گوسفند هم آنقدر نيست كه كفاف معيشت را بدهد. از اين روي، زيارتي‌ها، در هر بهار و تابستان، اشكوب بالايي خانه‌هاي خود را به گرگاني‌هايي اجاره مي‌دهند، كه در ماه‌هاي گرم، شهر را رها مي‌كنند و براي ييلاق به زيارت مي‌آيند، و خود با زن و بچه‌هايشان به اشكوب پايين خانه‌ها منتقل مي‌شوند كه آن را از كاه و هيزم خالي كرده‌اند.

از ميان گرگاني‌ها، آنها كه مرفه‌ترند، در زيارت زمين خريده‌اند و خانه‌هايي به شيوه زندگي شهري خود در آن زمين‌ها ساخته‌اند، تا بهار و تابستان را با آسايش بيشتر در آنجا بسر ببرند.

به اين ترتيب، دهكده زيارت، در اين دو فصل، با مردم از شهر رسيده، شلوغتر مي‌شود. ولي، ساكنان دوگانه ده ـ شهري و دهاتي ـ آشكارا از هم متمايزند.  و اين البته جالب است كه مردم دهي با آن معاشرت و نزديكي با شهري‌ها و با آن همه رفت‌وآمد كه با شهر دارند، خصايل خاص خود را حفظ كرده‌اند: آداب و رسوم، زبان و رفتار، جامه مردان و زنان .. . همه، همچنان زيارتي باقي مانده است. از افاده فروشي معمول شهري‌ها هم چندان دلگير نمي‌شوند، نه خودشان و نه بچه‌هاي كوچكشان. انگار كه زيارت را با رضاي خاطر و با مشيت قلبي خود را براي زندگي برگزديده‌اند، نه از سر تقدير و سرنوشت.      [12]

منظره عمومي دهكده زيارت

زيارتي‌ها، قانع و پركارند، و زن‌هايشان پركارتر از مردها: هم در كار درو و خرمن و آسياب و آبدنگ دست دارند و هم در امور خانه كه آبي از چشمه بياورند و هيزمي از جنگل، تا خورد و خوراكي راه بيفتد. آدم متحير مي‌شود از زن‌هايي با چاروق و شلوار مردانه به پا، پشته هيزم بر دوش، تبر در دست، كه از جنگل برگشته‌اند.همين زن‌ها وقتي كه به پيري برسند و توانايي كار در مزرعه و جنگل را نداشته باشند، نخ‌ريسي مي‌كنند و پارچه مي‌بافند، تا بقيه عمر را هم بيهوده هدر ندهند.

خانه‌ها

خانه‌هاي ده، چه از درون و چه از بيرون زيباست، و ايوان اشكوب بالايي زيباتر.  وقتي از پله‌هاي حياط بالاتر برويم، اول به ايوان

قسمتي از دهكده زيارت

  مي‌رسيم كه روي به جنوب و آفتابگير است و جلويش را نرده چوبي كشيده‌اند. ستون‌ها تيرهايي را به دوش دارند كه سقف بر روي آنهاست. بام خانه را هم تيربند مي‌كنند و با تخته مي‌پوشانند. چوب و تخته و شاخه بالهاي درختان جنگلي عمده‌ترين مصالح خانه‌هاست. گل را براي اندود كردن كف و ديوارهاي اتاق و ايوان به كار مي‌برند. فقط پايه‌هاي  بعضي از خانه‌ها تا محل آشكوب دوم با سنگ چيده شده است. در اين آشكوب، غير از ايوان، دو اطاق هم ساخته‌اند كه با در به هم راه دارد. معهذا، براي هر اتاق، يك در جداگانه ديگر هم مي‌سازند كه از ايوان به اتاق‌ها باز مي‌شود. درها معمولاً دو لنگه است كه بر گرد پاشنه مي‌گردد. اين درها از بيرون با زنجيره‌ايي كه روي زبانه در آويخته است در بالاي چهارچوب چفت مي‌شود. درهاي بعضي از خانه‌ها هم يك لنگه ا‌يي است كه از درون اتاق با «خيزه» (زبانه چوبي) قفل مي‌شود.

صندوقچه‌هاي چوبي و رختخواب‌هايي كه بر آنها چيده شده است و خورد و ريزهاي كه در تاقچه ها گنجانده‌اند، اتاق را شلوغ كرده است. تاقچه را كه با چوب و تخته در گوشه ديوارها     [13]     مي‌سازند و با گل اندود مي‌كنند، خيلي به كارشان مي‌آيد. هر چيز دست پاگير را در آن جاي مي‌دهند: چراغ، قوري، ظرف‌ها .

اتاق، از پنجره ا‌يي كه در ماه‌هاي گرم معمولاً باز است نور مي‌گيرد. اگر پشت اتاق پستو درست كنند. با يك در، اتاق را به پستو راه مي‌دهند. براي پستو هم كه «پُشْتِ دَرْ» مي‌نامند و مانند اتاق كوچكي مي‌نمايد، پنجره كار مي‌گذارند و گاهي در آنجا يك اجاق خوراك‌پزي هم درست مي كنند. تا در فصل زمستان، اگر هوا خيلي سرد بشود، از اجاق پستو استفاده كنند. اما اجاقي را كه بيشتر فصلهاي سال به كارشان مي‌آيد در گوشه ايوان مي‌سازند.

آشكوب پايين خانه را به كارگاه بافندگي كه «كَجْكالْ» مي‌نامند و نيز به هيزم‌دان و كاهدان و طويله اختصاص مي دهند. «كَجْكالْ» را در جايي كار مي‌گذارند كه از رفت و آمد دورتر باشد. راهي كه بايد گاوها و قاطرها از آن بگذرند و به طويله برسند از سمت ديگر است.

مستراحها را كه چيزي شبيه آلونك چوبي است، معمولاً در حياط پشتي خانه مي‌سازند تا چشمگير نباشد و از جويي كه در كنار همان حياط مي‌گذرد آب برمي‌دارند. اما، آب نوشيدني را زنها با سطل از چشمه‌اي به خانه مي‌آورند كه كمي بالاي آبادي است.

بعضي‌ها در حياط خانه خود، تنور نان‌پزي كار مي‌گذارند. در اين صورت، هر دو يا سه همسايه در تنور همان حياط به نوبت نان مي‌پزند. حياط هر خانه را معمولاً با پرچين محصور مي‌كنند و اگر چند كندوي عسل هم داشته باشند در همان گوشه حياط و در جاي محفوظي آنها را كنار هم مي‌چينند.

به هر حال همه خانه‌هاي زيارت، با‌آن حياط و آن ايوانهاي نرده كشيده و بامهاي تخته‌پوش شده، در آن كوهستان و جنگل، دل‌انگيز و زيباست. راستي، رمز اين زيبايي  چيست؟ در شكل و طرح و حجم خانه‌ها؟ مصالح؟ محيط؟ يا هماهنگي با محيط؟ كدام؟  

ايوانها روي به جنوب و آفتابگير است و جلو آنها را نرده چوبي كشيده‌اند.

درست است كه اينها هر يك به سهم خود بر زيبايي خانه‌ها مي‌افزايند ولي عامل اصلي    [14]    اين زيبايي، تحرك شوق‌انگيزي است كه انسان با مشاهده خانه‌هاي زيارت احساس مي‌كند. آن تحركي كه از شور زندگي انگيخته است. اينجا روح زندگي مواج است. روح كار و زحمت و حركت و حرارت. روحي كه به سختي و سردي زمستانهاي كوهستان هم جان مي‌بخشد. اين است رمز اين زيبايي و رمز هر زيبايي.

كشت و ورز، شب‌پايي، تلاركوپا، آسياب، آبدنگ، چاله‌گا

زيارتيها گندم و جو كشت مي‌كنند، ولي زمينهايشان دو آيش است. زيرا كه خاك كوهستان سنگ و كلوخ زياد دارد و هر قطعه را كه يك سال كشت شود، سال بعد رها مي‌كنند تا قوت بگيرد. آخر تابستان، زمين را با گاوآهن و «ورزا» (گاو نر) شخم مي‌زنند و در اول پاييز بذر مي پاشند.

آبياري ندارند، هيچ وقت. لازم نيست. بارندگيهاي متناوب و رطوبت هوا براي كشت و كارهايشان بس است. بعلاوه، اگر مزارع را كه معمولاً شيب تندي دارد آب ببندند، خاك را مي‌شويد و مي‌روبد و مي‌برد و سنگ و كلوخ را جا مي‌گذارد.

اول تابستان وقت درو است. كشتهاي پايين آبادي كه هوايش گرمتر است، زودتر مي‌رسند، و زودتر درو مي‌شوند. ولي كشتهاي بالاي آبادي كه سردتر است ديرتر.   بعلاوه، آن قطعه كشتهايي را كه در دامنه‌هاي جنوب شرقي كوهها افتاده است و آفتاب به آنجا بيشتر مي‌تابد زودتر درو مي‌كنند. و دامنه‌هاي شمالي را كه كمتر آفتاب مي‌بيند ديرتر.

مقطع افقي حياط و آشكوب اول يكي از خانه‌هاي زيارت 1ـ حياط 2ـ تنور نان‌پزي 3ـ زير ايوان

 4ـ «كجكال» (كارگاه بافندگي) 5و7 ـ طويله 6و8 ـ كاهدان و هيزم‌دان 9ـ مستراح 10ـ جوي آب 11ـ كوچه 12ـ پرچين دور حياط.

مقطع افقي آشكوب دوم همان خانه 1ـ ايوان 2و7 ـ «كِلِ» (اجاق) 3و5 ـ اتاق 4ـ تاقچه 6و8 ـ «پشت در» (پستو).

 

زيارتيها دامنه آفتابگير كوهها را «تاوِرْ»1 و دامنه‌هايي را كه در سايه افتاده است « نسام»2      [15]    مي نامند. اگر در بالا يا در پايين آبادي، دو قطعه را،‌يكي را در «نسام» و يكي را در «تاوِرْ» همزمان كشت كنند، مزرعه «نسام» را بيست روز ديرتر از مزرعه «تاوِرْ» درو خواهند كرد.

داس درو را «واشولِ»3 مي نامند كه تيغه‌اش همچون اره دندانه‌دار است. زيرا در هواي مرطوب زيارت، ساقه گندم يا جو را كه در هنگام درو هم كاملاً خشك نيست با داس دندانه‌دار آسانتر مي‌توان بريد.

 

زنها هم در كار درو دست دارند. معمولاً هر چند زن و مرد از چند خانواده به ياري هم و باهم مزرعه‌هاي خود را درو مي‌كنند. به اين ترتيب كه وقتي از درو كردن مزرعه اين يا آن خانواده فارغ شدند روزهاي بعد به سراغ مزرعه يك خانواده ديگر مي‌روند تا آن را هم درو كنند.

گندم درو شده را، دسته دسته در مزرعه باقي می گذارند تا خشك شود. چند روز بعد، دسته‌هاي گندم را در خرمنگاه و كنار «تِلارْ» بر روي هم توده مي‌كنند كه خودشان «كوپاهي» مي نامند. بعد هم، آنها را با نظم و ترتيب مخصوصي در بالاي «تِلارْ» بر روي هم مي‌چينند، با كلاهكي از ساقه‌هاي گندم كه گندم را از باد و باران محفوظ مي دارد.

«كِلِ» (اجاق)

هر خانواده زيارتي يك يا چند «تِلارْ» دارد كه وقتي چيده شود آن را «تِلارْ كوُپا» مي نامند. چيدن دسته‌هاي گندم بر روي «تلار» فايده‌هايي دارد. يكي آنكه چون «تلار» از زمين بلندتر است، حيوان اهلي يا خوك وحشي نمي‌توانند سر و دهن و پوزه به آن برسانند. ديگر آنكه گندم تا وقت خرمن‌كوبي رطوبت زمين را به خود نمي گيرد.

گندم را با اسبهاي بهم بسته‌اي مي كوبند كه روي خرمن گردانده مي‌شود. آنهايي كه    [16]     اسب ندارند از آنها كه دارند كرايه مي‌كنند. صاحب قاطر و صاحب خرمن با كمك هم خرمن را مي‌كوبند. گندم كوبيده را با «پارو»اي باد مي‌دهند كه شبيه پاروهاي برف‌روبي است. صاحب خرمن، براي آنكه اجرت قاطردار را بدهد، گندم را «كيله»‌4 مي كند و از هر چهل كيله يك كيله به صاحب قاطر مي‌دهد. گندم با همان قاطرها به خانه حمل مي‌شود. هر يك «بار»  5 گندم كه در دو گوني به يك قاطر بار مي‌كنند هشت «پوُتْ» است و وزن هر «پوت» شانزده كيلوگرم.

زنها گندم را پيش از آرد كردن با آب جوي يا در رودخانه مي‌شويند و بر جاجيمهايي كه در آفتاب گسترده‌اند پهن مي‌كنند تا خشك شود. گندم شسته را بعد از خشك شدن غربال مي‌كنند تا دانه‌هاي ريز گل و گياههاي صحرا بيرون بريزد و گندم خالص باقي بماند. بعد هم آن را با «دانه‌پاش» چوبي كه مانند سيني است باد مي دهند كه كاه و پوسته‌هاي مخلوط با گندم جدا شود. گندم تميز شده را در كيسه مي‌ريزند و روي سقف خانه در محفظه ميان سقف و بام ذخيره مي‌كنند تا هر وقت كه بخواهند آن را آرد كنند.

زيارت پنج شش آسياب آبي دارد. هر آسياب را چند نفر شريكند، مگر يكي دو تا از آنها. آسيابهاي زيارت تنوره ندارند. آب از نهر به پروانه‌هاي چوبي چرخ آسياب مي‌پاشد و سنگ رويين را مي‌گرداند. چرخ در زير ساختمان آسياب است و با يك ميله آهني بلندي كه از محورش گذشته است بر سر كنده‌اي مي‌گردد كه «خان‌دار» مي نامند. سر ديگر ميله آهني در «تِوِرَهْ» 6 سنگ رويين آسياب است تا وقتي كه چرخ و ميله مي‌گردد سنگ رويي هم به گردش    [17]      در‌آيد. «خان‌دار» از سر ديگر به كنده ايستاده‌اي بند شده كه يك سرش در بالا از كنار سنگهاي آسياب بيرون آمده است و آسيابان مي‌تواند با «گازْكَش» كه شل و سفت مي‌شود خان‌دار را پايين و بالا ببرد تا فشار سنگ رويين آسياب بر سنگ زيرين بيشتر يا كمتر شود و آردي نرمتر يا درشتر به دست بيايد.

آسيابان گندمي را كه بايد آرد شود در «دولْ» مي‌ريزد. گندم، اندك اندك از سوراخ «دولْ» به «دولچه» و از آن به سوراخ رويين آسياب ريخته مي‌شود. گندم آرد شده، از ميان دو سنگ آسياب به «آردنْدانْ» مي‌ريزد و در آن جمع مي‌شود. آن وقت آسيابان يا صاحب گندم آرد را با پاروي كوچك و كوتاهي كه «آردجاكن» ناميده مي‌شود در انبان يا كيسه مي‌ريزد و به خانه مي‌برد.

آسياباني در زيارت به عهده زنهاست. هر آسياب يك آسيابان دارد كه گندمها را از خانه‌ها تحويل مي‌گيرد و آرد مي‌كند و به خانه‌ها بازمي‌گرداند. او از هر من گندم كه آرد كند چهار «سير» اجرت مي‌گيرد.

بعضي از زيارتيها، كه آشكوب پايين خانه آنها كوچك و محقر است علاوه بر اتاقهايي كه در پشت ايوان خانه دارند، در دو سوي ايوان هم دو اتاق ديگر مي‌سازند، تا خانه‌شان جادارتر باشد.

زنها آرد را پيش از نان پختن «اَلَكْ» مي‌كنند. سبوس در الك باقي مي‌ماند و آرد از آن بيرون مي‌ريزد. آرد را در «لاك» خمير مي‌كنند. لاك ظرفي است چوبي، مانند تابه. از خمير در مجمعه مسي «گُنده» (چانه) مي‌گيرند  و گنده‌ها را به سر تنور مي‌برند. دو جور نان مي‌پزند: يكي گرد و كلفت و ديگري دراز و نازك  كه اولي را «گرد» و دومي را «پَنْجِهْ‌كَشْ» مي‌نامند. موقع نان پختن غروب يا پيش از ظهر است. زنها نان چند روز خانواده‌شان را يكباره پخت مي‌كنند. ولي بعضي‌ها كه خانواده‌اي پرجمعيت‌تر دارند نان مصرفي هر روزه خود را در همان روز مي‌پزند.

زيارتيها براي كشت و ورز زمينهاي خودشان «ورزا» (گاو نر) نگهداري مي‌كنند.    [18]    زماني كه ورزاهايشان بيكار مي‌مانند، آنها را به دهكده‌هاي دور و بر گرگان مي‌برند و به استرآباديها كرايه مي‌دهند. استر آباديها براي شخم كردن زمينهاي شاليكاري، از اين  ورزاها كار مي‌كشند. بعد هم آنها را به صاحبانشان باز مي‌گردانند. كرايه‌اي كه زيارتيها براي هر ورزا در سه ماه مي‌گيرند، دو بار «شالي»7 است. اين شاليها را در «آبْدَنْگْ» دهكده خودشان مي‌كوبند تا پوسته برنج را از دانه سوا كنند.

درهاي يك لنگه‌اي را معمولاً در طويله و كاهدان و پستو كار مي‌گذارند.

تاقچه را با چوب و تخته در گوشه اتاق مي‌سازند و با گل اندود مي‌كنند.

آبدنگ، يك پروانه بزرگ و چوبي دارد كه با فشار آب مي‌گردد و تيري را هم كه از محورش گذشته است مي‌گرداند. زبانه‌اي چوبي به نام «چَپّاش» در ميان تيركار گذاشته شده است كه با هر دور گردش تير، يك بار بر سر تير ديگري مي‌افتد كه سر ديگر آن آهن كوبي شده و در چاله‌اي كه تويش شالي مي‌ريزند قرار دارد. اين تير كه «آبدنگ» ناميده مي‌شود بر روي قطعه چوبي ثابتي اهرم شده كه با خوردن «چَپِّاش» بر سرش، سر ديگر آن از چاله بلند مي‌شود، و بارها شدن «چَپِّاش» بار ديگر بر شالي فرو مي‌آيد و قسمت آهن كوبي شده آن كه «طوق» نام دارد. بر شاليها كوبيده مي‌شود. به اين ترتيب، شاليهاي ريخته شده در چاله كوبيده و پوسته از دانه جدا مي‌شود. وقتي كه شاليهاي چاله كوبيده شود «آبد نگ چي» آنها را از چاله بيرون مي‌كشد و چند مشت شالي ديگر در آن مي‌ريزد.

بام خانه‌هاي زيارت را تيربندي مي‌كنند و با تخته مي‌پوشانند.

 

«آبد نگ چي» هم مانند آسيابان، زن است. سر و كار داشتن با «آبدنگ چي» هم به عهده زنهاست، كه هر وقت يكبار شالي را به آبدنگ مي‌آورند و به كمك آبدنگ چي مي‌كوبند و به خانه باز مي‌گردانند و بعد هم آن را با «دانه پاش» باد مي‌دهند تا پوسته‌ها از دانه‌ها سوا شود.

آبدنگ چي، از هر «بار» (هشت پوت = بيست من) شالي كه بكوبد. نيم من (سه كيلو) «مُزدِ  دَنْكي» مي‌گيرد. انسان از مشاهده كار اين زن و زنهايي كه به «آبدنگ»     [19]     رفت و آمد مي‌كنند متحير مي‌شود. آب بستن، و آبدنگ را به كار انداختن، رسيدگي به چرخ و تير و طوق و چاله، خالي كردن و پر كردن بار، اينها كارهايي است كه از مردها انتظار مي‌رود نه از زنها، اما، وقتي كه زن زيارتي، همچون مردان چاروق و شلوار به پا كند و تير به دوش بگيرد و بي‌مهابا به جنگل بزند و ساعتي بعد با پشته‌يي هيزم بازگردد، براي او، سرو كار داشتن با «آبدنگ» كار ساده‌يي خواهد بود.

در عوض، كار كشت و ورز، و مواظبت از احشام، شيردوشي گاو و گوسفند، كره‌گيري با «كَنْديل»، و همچنين داد و ستد با شهر به عهده مردهاست. گو اينكه در دهكده زيارت، چند بقال، نجار، و خياط نيز هست، ولي با وجود اين از رفت  و آمد به شهر بي‌نياز نيستند.

لحاف و تشكها را در اتاق و روي صندوقچه‌هاي چوبي مي‌چينند.

پيش از آن كه «سازمان جنگلباني» در آن حدود دائر بشود و مأموران آن سازمان براي حفظ و حراست آن جنگلها به كوه  و جنگل بروند، يكي از عمده‌ترين  در آمد زيارتيها، ساختن و فروختن ظرفهاي چوبي بود. مانند: «لاك»، «دانه پاش» ، «كيل» يا «كيله». چوبي را كه براي ساختن اين ظرفها لازم بود، از تنه درختان جنگلي، به اندازه‌هاي معين، حلقه حلقه مي‌بريدند. مثلاً براي «دانه پاش» كه مانند سيني پهن و بزرگ است، تنه‌هاي كلفت را به قطعهاي هشت ده سانتيمتري مي‌بريدند و براي «لاك» كه از دانه‌پاش كوچكتر است تنه‌هاي باريكتر را قطع مي‌كردند. به هر حال اين قطعات را در كارگاهي كه «چاله‌گاه» مي‌ناميدند و همچون «آسياب» و «آبدنگ» با فشار آب به كار مي‌افتاد، خراطي مي‌كردند. «چاله‌گاه» را مرد خراطي اداره مي‌كرد كه زيارتيها او را «لاك تراش» مي‌ناميدند و قطعات بريده شده چوبهاي جنگلي را به او تحويل مي‌دادند تا آنها برايشان خراطي كند. «لاك تراش» براي مزد كارش از هر چهار «دانه پاش» يا «لاك» كه مي‌تراشيد يكي را خود برمي‌داشت.

آن ظرفهاي چوبي، در همه شهرها و آباديهاي مازندران و استرآباد و دشت گرگان به فروش مي‌رفت و با فروش آنها امور زندگي زيارتيها بهتر از آن مي‌گذشت كه اينک مي‌گذرد. ولي با رسيدن مأموران جنگل، كه از قطع بي‌رويه درختهاي جنگلي جلوگيري مي‌كنند، بساط «لاك تراش» و «لاك تراشي» برچيده شده و اثري از «چاله‌گا» باقي نماند.     [20]

امامزاده، پير شيخ، قبرستان، باباقنبر، كله يزيد، سوگواري و معتقدات عاميانه

زيارتيها شيعه مذهبند. آنها امامزاده ايی دارند كه به همان مناسبت دهكده‌شان را «زيارت» ناميده‌اند. ولي خودشان نام و نشان امامزاده را نمي‌دانند و نسب‌نامه‌ايي از آن ندارند. معهذا، براي قبرش كه در كنار رودخانه زيارت و پاي دهكده است، ساختماني برپا كرده بودند كه چند سال پيش سيل رودخانه آن را به كلي شست و برد.

گوشه ديگري  از زيارت

زيارتيها، حرمت امامزاده را گرامي‌تر شمردند و با پول‌هايي كه از ميان خود جمع كردند ساختمان بزرگتري براي امامزاده ساختند كه گذشته از اطاق مقبره يك اطاق و ايوان هم دارد. به علاوه، حياط امامزاده را هم محصور كردند تا احشام به گردش نروند.

زيارتيها، علاوه بر دخيل‌هايي كه به پوشش سياه مقبره امامزاده مي‌بندند، ظرفها و پارچه‌هايي هم به او هديه مي‌كنند. گاهي هم به سنگي كه مي‌گويند از جلوس امامزاده بر روي آن متبرك شده است متوسل مي‌شوند. آنها در دو سوي آن سنگ، دوچوب نشانده‌اند و يك مفتول آهني را كه مهره‌هايي فلزي همچون تسبيح از آن گذرانده‌اند، بر سر چوبها و بالاي سنگ انداخته‌اند. اين سنگ، در جايي افتاده است كه در هنگام ورودبه ده، از آنجا مي‌توان امامزاده را ديد. ولي عقيده عمومي مردم اين است كه محل سنگ مدفن «پير» پرهيزكار و دانايي است.

قبرستان زيارت در كنار امامزاده است. دور قبرستان را با نرده‌هاي چوبي محصور كرده‌اند. قبرها، با توده ا‌يي قلوه‌سنگ كه معمولاً بر روي هر قبري مي‌ريزند، مشخص شده است. بعضي از قبرها، سنگ نوشته هم دارد. در آن ميان، بر يك سنگ قبر كه قدمت آن شايد به بيش از دويست سال هم برسد، آيات و ابيات و نقش و نگارهايي از شاخه برگها و گلها و نقشهاي ساده شده (استيليزه) تزئيني حجاري شده است كه گواه هنر و ذوق و مهارت و كارداني سنگتراش آن است.

اين رباعي «خيام» را كه در و صف حال آن سنگتراش بر سنگ نوشته است بايد خواند:

«اي چرخ فلك خرابي از كينه توست    بيدادگري پيشه ديرينه توست»

«اي خاك اگر سينه تو بشكافند            بس گوهر قيمتي كه در سينه توست»

آب نوشيدني را، زنها، از چشمه مي‌گيرند كه كمي بالاي آبادي است.

كندوهاي عسل را در گوشه حياط و در جاي محفوظ كنار هم مي‌چينند.

مسجد ده از امامزاده جداست. روضه‌خوانيها و سوگواري‌هاي ماه رمضان و ماه محرم    [21]    در مسجد برگزار مي‌شود. پولي كه زيارتيها به دو روضه‌خوان ده مي‌دهند، از ميان خود جمع مي‌كنند. روضه‌خوانها اهل زيارت هستند و گذشته از روضه‌خواني، كشت و ورز هم مي‌كنند.

در ده، سه «ملاي زن» هم هست كه فقط براي زنها روضه‌مي‌خوانند. زنهاي ده، در نذر كردن و عزاداري هم از مردها پرشورترند. براي نذر امامان و حضرت فاطمه، «آش شوربا»، «نان و ماست» و «شيربرنج» خيرات مي‌كنند. تا چندي پيش، زنان هر ساله در ماه محرم «علم»‌و «طوق» مي‌گرفتند و دسته‌سينه‌زني راه مي‌انداختند مردها هم البته سينه‌زني داشتند، اما سينه‌زني زنها پرشورتر بود كه بعد از ظهر روزهاي «تاسوعا» و «عاشورا» راه مي‌افتاد.

«وراشولِ» (داس)

«تِلارْ كوپا»

اول به «كله يزيد» مي‌رفتند كه جايي است در كمركش كوه و در آن طرف رودخانه زيارت و مردم معتقدند كه كله «يزيد» در آنجا دفن است هر قدر كه مي‌توانستد، يزيد را نفرين مي‌كردند و لعنت مي‌فرستاند، زنان، هر سنگ و كلوخ كه به دستشان مي‌رسيد به «كله يزيد» پرت مي‌كردند. بعد هم با همان «دسته»‌و «طوق» و «علم» به «بابا قنبر» مي‌رفتند كه جايي است بالاتر از «كله يزيد» و معتقدند كه «قنبر وفادار» حضرت علي آنجا دفن است. دور «بابا قنبر» سينه مي‌زدند و بارها، «يا علي، يا علي» مي‌خواندند. سه بار «يا علي» را آرام و آهسته ادا مي‌كردند و براي بار چهارم، چنان فرياد مي‌كشيدند كه «يا علي» در همه كوهستان مي‌پيچيد. بعد هم از «بابا قنبر» پائين مي‌آمدند و كنار امامزاده سينه‌زني و نوحه‌خواني راه مي‌انداختند. اينجا، زنها، دايره‌وار، دست بر گردن هم، يك پايي مي‌ايستادند و با دست ديگر سينه مي‌زدند. يك زن هم در ميانشان نوحه مي‌خواند و هر جا كه لازم بود همه با هم دم مي‌گرفتند: «امشب حسين سر مي‌دهد، عباس و اكبر مي‌دهد».

بعد از سينه‌زني. همان نوحه‌خوان، براي زنها روضه‌خواني مي‌كرد و صداي شيون و زاري بلند مي‌شد. بعد هم با طوق  و علم به كوچه‌هاي ده راه مي‌افتادند و به هر خانه‌اي كه مي‌رسيدند جلوي ايوان همان خانه طوق و علم را خم مي‌كردند و صاحبخانه هر قدر كه نذر داشت به گوشه علم     [22]     پول مي‌بست، يا برنج و تخم‌مرغ در خورجيني مي‌ريخت كه يكي از زنها براي همين منظور با خود مي‌گرداند. اين پول‌ها يا خوراكي‌ها را «سر علمي» مي‌ناميدند و آن را بين سه ملاي زن تقسيم مي‌كردند.

حالا چند سال است كه زنها دسته راه نمي‌اندازند و سينه نمي‌زنند. گويا چند معمم گرگاني كه با زيارت رفت و آمد دارند آنها را از اين کار نهي كرده باشند. ولي، در عوض، مردها كه دسته دارند، دوبار در ده علم مي‌گردانند،  و دو بار سر «علمي» جمع مي‌كنند. يك بار به نام خود و براي دو ملاي مرد. يك بار هم به ازاي علم‌گرداني تحريم شده زنها و براي ملاهاي زن.

البته، دسته مردها به «كله يزيد» و «بابا قنبر» نمي‌رود. نه سالهاي پيش و نه اين سالها. مردم به حرف و حديث‌هاي مربوط به «كله يزيد» و «بابا قنبر» چندان معتقد نيستند، يا لااقل اعتقادشان به اندازه اعتقاد زنها نيست. به نظر مي‌رسد كه معتقدات عاميانه در ميان زنهاي زيارتي پاگيرتر و پردوام‌‌تر باشد. از جمله اينكه غروب را «بي‌وقتي» مي‌دانند. يعني كه در آن وقت نبايد در كوه و جنگل تنها باشند و يا از قبرستان بگذرند. و نيز معتقدند به خانه‌ ايي كه يكي از ساكنانش مرده باشد تا سه روز  نبايدچيزي  داد.

تَوَرْ(تبر)

«آسياب» نامهاي محلي اجزاء 1ـ دول 2ـ دولچه 3ـ تكتكو 4ـ سنگ 5ـ انبان 6ـ آردندان 7ـ پارو، آدركُن 8 ـ كيله 9ـ گاركش

جامه‌هاي زنان و مردان

پارچه‌هايي كه از آنها جامه مي‌دوزند، چه پشمي و چه نخي، معمولاً در ده بافته مي‌شود. پارچه‌بافي كار زنهاست. آنها، پشم گوسفند را بعد از شستن و خشك كردن با « شانه سر»  شانه مي‌كنند. «شانه سر» شانه‌هاي آهني و پايه‌اي چوبي دارد. بعد از شانه كردن، پشم را با «دوك» و «چرخ» مي‌ريسند و در «كجكال» (دستگاه بافندگي) مي‌بافند. دوك و چرخ و دستگاه بافندگي زيارتي‌ها با ابزار بافندگي دهكده‌هاي ديگر چندان تفاوتي ندارد. 

زنها با همان دستگاه بافندگي، غير از پارچه، جاجيم و خورجين و « چمتا» (توبره) هم مي‌بافند. توبره را به ديوار يا ستون خانه آويزان مي‌كنند و خرده‌ريز در آن مي‌ريزند. و نيز وقتي كه بخواهند براي درو و هيزم‌چيني از خانه بيرون بروند، خوراكشان  را در توبره مي‌ريزند و با خود مي‌برند.    م [23]

جامه زنان، شامل سربند، روسري، پيراهن، شلوار و جليقه است. در زمستان، اگر هوا خيلي سرد باشد، بر روي پيراهن و جليقه، قبا هم مي‌پوشند. تا چند سال پيش، شلوار را فقط در وقت كاركردن در جنگل و مزرعه مي‌پوشيدند و در خانه به جاي شلوار «تُمان» پرچيني به پا مي‌كردند و بر روي تمان پيراهني مي‌پوشيدند كه اندكي كوتاهتر‌ از پيراهن‌هاي كنوني بود. ولي حالا چند سال است كه هم در وقت كار و هم در خانه شلوار مي‌پوشند.

آستين پيراهن زنان تا مچ دست مي‌رسد. يقه پيراهن از جلو تا ميان پستان‌ها مي‌تواند باز بشود. تا شير دادن به نوازدان راحت باشد. دامن پيراهن، در پايين، از دو پهلو، چاك دارد، وقتي كه به هيزم‌شكني يا به درو مشغول مي‌شوند، شلوار  را بر روي دامن پيراهن مي‌كشند تا پاها آزادتر باشند.

زن زيارتي، براي نان پختن، آرد را در «لاك» چوبي خمير مي كند و در مجمعه «گُنْده» (چانه مي‌گيرد.)

«آبدَنگ» نامهاي محلي اجزاء 1ـ پر 2ـ تير آبدنگ 3ـ چپاس 4ـ آبدنگ 5ـ سَر 6ـ تُق (طوق) 7ـ آبدنگ چال

شلوار زنان، تنگ دوخته شده است و جيب ندارد. ولي آن را از دو پهلو و در محل جيب شكافته‌اند، كه اگر در زمسنتان هوا خيلي سرد باشد، دستها را از آن شكاف به توي شلوار ببرند تا گرم بشود.

زنان هم در زمستان و وقت كار، ساق  و مچ پا را با پاپيچ پشمي كه «پاتو» مي‌نامند مي‌پيچيند و رويش «چاروق» چرمي يا لاستيكي به پا مي‌كنند. «پاتو» بيش از يك متر درازا و دوازده سانتي‌متر پهنا دارد.

جامه مردان، شامل كلاه، شال سر، پيراهن، جليقه، شلوار، پاپيچ و چاروق و يا كفش است. شالي كه مردها به سر مي‌پيچند و يك سرش را از پشت گردن مي‌آويزند، از پارچه پنبه‌اي است كه بيش از دو متر درازا و سي سانتيمتر پهنا دارد. شكاف يقه پيراهن روي سر شانه راست باز مي‌شود.آستين پيراهن بلند است و دامن روي شلوار مي‌افتد. جليقه از جلو با چند دگمه بسته مي‌شود و زمستانها روي آن «چوقا» (قبا) مي‌پوشند.     [24]   

در زيارت شيردوشي و كره‌گيري به عهده مردان است.

 

وسيله كره‌گيري (كنديل) را مرمت مي‌كنند.

مراسم ازدواج و عروسي

وقتي كه جوان زيارتي به دختري دل ببندد، اين دلبستگي را با رفتار و گفتارش نرم‌نرمك به پدر و مادر خود مي‌فهماند. آنها، چنانكه از ازدواج فرزندانش با آن دختر راضي باشند، هر يك جداگانه با پدر و مادر عروس آينده صحبت خواهند كرد تا از آنها قول موافق بگيرند. بعد هم شبي را براي تعيين مقدار مهريه و برگزاري مقدمات عقد انتخاب مي‌كنند. براي انتخاب اين شب كه خود آن شب را «قند شكني» مي‌نامند، از روضه‌خوانها «ساعت» سوال مي‌كنند تا بفهمند كه چه وقت خوش يمن است.

چند روز پس از شب «قندشكني» مردم ده كه از اين موضوع مطلع شده‌اند، براي صرف شام در خانه داماد جمع مي‌شوند. زنها‌ و مردها، جدا از هم، در اتاق و ايوان‌ها به دور هم مي‌نشينند و شام مي‌خورند. بعد از شام، پدر داماد با چند نفر  از پيرمرداني كه خود انتخاب كرده‌است به خانه عروس مي‌روند تا مراسم «قندشكني» را ترتيب بدهند. پشت سر آنان، مادر داماد و چند زن از بستگان داماد لباس‌هاي عروس و دوكله قند و مقداري شيريني را در چند سيني را كه «خانچه» (خوانچه) ناميده مي‌شود و با دستمال مي‌پوشانند به سر مي‌گيرند و به خانه عروس مي‌روند. در اين حال، جمعي از زنان و كودكان هم با شادماني بدنبالشان راه مي‌افتند و «شادباش» «شادباش» گويان با ساز و دهل به خانه عروس مي‌رسند.

در يكي از اتاق‌هاي خانه عروس، پدر داماد و پدر عروس و پيرمردان و ملايي كه خطبه عقد خواهد خواند، دور هم مي‌نشينند و به چاي نوشيدن و قليان كشيدن و گفتگو مشغول مي‌شوند، تا وقتي كه خانچه‌ها به خانه عروس برسد. آن وقت، خوانچه‌يي را كه كله قندها و شيريني در آن    [25]    است، جلو ملا مي گذارند. ملا از پدر عروس و داماد مي‌خواهد كه صحبت‌هايشان را درباره مهريه عروس شروع كنند مهريه‌ها معمولاً در حدود هزار تومان تعيين مي‌شود كه سيصد تومان از آن پدر داماد به پدر عروس نقد مي‌پردازد تا مقداري از جهزيه و لوازم عروسي را از آن پول تهيه كنند. بعد از آن، ملا، دستمال از روي خوانچه برمي‌دارد و از پدر عروس اجازه  مي‌گيرد تا كله قندها را به هم بكوبد و بشكند.

وقتي كه ملا به قندشكستن مشغول مي‌شود ، همه حاضران، «مبارك باد» «خدا مبارك كند» مي‌گويند. يك نفر، شيريني‌هاي روي خوانچه را ميانشان قسمت مي‌كند و همه به خوردن شيريني و نوشيدن چايي مشغول مي‌شوند. از همان شيريني‌هاي خوانچه، در ميان زن‌ها هم قسمت مي‌كنند كه جدا از مردها جمع شده‌اند. ساعتي بعد، مردم خانه عروس را ترك مي‌كنند پدر و مادر و خويشان داماد هم به خانه‌هاي خودشان مي‌روند و مراسم «قندشكني» تمام مي‌شود.  

از «قندشكني‌» تا عروسي كه معمولاً در اواخر تابستان  و بعد از درو و خرمن‌كوبي به راه مي‌افتد، بيش از يكسال فاصله مي‌گذارند. در اين مدت داماد بايد در روزهاي عيد نوروز و عيد قربان براي عروس هدايايي بفرستد. البته، داماد، تا پيش از عروسي، ظاهراً نبايد بيشتر از معمول با عروس معاشرت داشته باشد. وقتي كه شب عروسي نزديك مي‌شود. بار ديگر داماد و پدر و مادر و برادرها، يك روز صبح زود، به قصد خريدن مقداري از وسيله‌هاي زندگي براي داماد و همچنين براي خريدن برنج و قند و چاي و تنباكو، با چند اسب و قاطر به گرگان مي‌روند و بعد از ظهر برمي‌گردند.

از چند روز پيش از آنكه عروس را به خانه داماد بياورند، در خانه داماد، همه روزه، برنج و خورش مي‌پزند، و شب‌ها مردم ده براي صرف شام در آنجا جمع مي‌شوند. بعد از شام هم تا مدتي به چاي نوشيدن و قليان كشيدن مشغول خواهند شد. م [26]

زيارتي‌ها گاهي هم، به اين سنگ متوسل مي‌شوند، كه معتقدند از جلوس امامزاده بر روي آن متبرك شده است. ولي عقيده عمومي مردم درباره آن سنگ اين است كه محل آن مدفن «پير» پرهيزگار و دانايي است كه كراماتي داشته و او را «پير شيخ» مي‌ناميده‌اند.

امامزاده زيارت با ديوار سنگچين شده، و قبرستان بانرده‌هاي چوبي در حياط امامزاده، زن‌ها، گندم شسته شده را، بر روي جاجيم‌هاي گسترده، پهن كرده‌اند تا خشك شود. در گوشه چپ  و پايين تصوير،چند زن زيارتي، باآب رودخانه، گندم مي‌شويند.

دو روز پيش از آنكه عروس به خانه داماد برود، او را با ساقدوش‌هايش به حمام 8 مي‌فرستند و فردايش داماد به حمام مي‌رود. داماد كه از حمام بيرون آمد، يكي از بستگانش او را به خانه خود می برد تا روز بعد که عروس را به خانه داماد می برند در آنجا با ساقدوشها و دوستان صميمي‌اش به استراحت و «خوش‌و‌بش» بگذراند. همان شب در خانه داماد شام مي‌دهند و مردم هر كس به فراخور حالش براي داماد در يك سيني كه در وسط مجلس مي‌گذارند پول مي‌ريزند.

طرح و تصوير از يك سنگ مزار در دهكده زيارت

اي چرخ فلك خرابي از كينه توست       بيدادگري پيشه ديرينه توست

اي خاك اگر سينه تو بشكافند      بس گوهر قيمتي كه در سينه توست

شبي كه عروس را بايد به خانه داماد ببرند، چند ساعت پيش از آن، قسمتي از اشيا و وسيله‌هاي زندگي آينده عروس و  داماد را از خانه داماد براي بازديد به خانه عروس مي‌فرستند. چند نمد، چند جاجيم، وگليم، يك صندوق چوبي، يك جفت گوشواره،  وچند قطعه لباس، مقداري هم خرده‌ريزهاي ديگر مثل قوري و پياله و ظرف‌هاي مسي و چراغ اين اشياء را جواناني را كه از بستگان و دوستان داماد هستند به دوش مي‌شكند و با نواي ساز و دهل و با شادماني به خانه عروس مي‌رسانند. مادر و پدر و بستگان عروس، اشياء را  بازديد مي‌‌كنند تا بدانند  كه     [27]    اشياء فرستاده شده طبق قول و قرارهاي پيشين است يا نه؟

نخ‌ريسي به وسيله «چرخ». تصوير چرخ ريسندگي جداگانه ديده مي‌شود.  

زنان زيارتي، پشم گوسفند را پيش از ريسيدن، با «شانه سر» شانه مي‌كنند. تصوير «شانه سر» را جداگانه مي‌بينيد كه شانه آهني و پايه چوبي دارد.

و يكي دو ساعت بعد، پيش از آن كه عروس را به خانه داماد ببرند، اجازه مي‌دهند كه دوباره همه آن اشياء به اضافه اشيايي كه پدر و مادر عروس براي فرزندشان تهيه ديده‌اند به خانه داماد بازگردانده شود. با همان ساز و دهل.

اول شب، عروس را در حالي كه كارواني از زنان و مردان و جوانان و كودكان، او را با شادماني و ساز و دهل همراهي مي كنند، به سوي خانه داماد مي‌برند. چند زن از بستگان عروس دستهايش را مي‌گيرند تا او را در راه رفتن كمك كنند.

و چند زن ديگر هم پيشاپيش او آيينه و چراغ نگه مي‌دارند. عروس در اين حال با چارقد سرخي كه رويش انداخته‌اند پوشيده است.

     توبره

 پسر بچه‌ها و دختران، زنان، همه با غلغله و شادي و سرور بر نواي ساز و دهل مي افزايند. وقتي كه اين كاروان به خانه داماد نزديك شد، داماد با ساقدوش  خود، روبروي عروس و همراهان او ظاهر مي‌شود. و چند پرتقال را كه از پيش آماده كرده است از فاصله سي چهل     [28]      متري به سوي عروس پرت مي كند. اما، مرداني كه با عروس بستگي دارند و همراه او آمده اند، در همين حال با «چوقا» (قبا)هاي خود كه از تن كنده‌اند. عروس را محصور مي‌كنند تا پرتقالهايي كه داماد پرت مي‌كند به او نخورد. در اين حال، جوانان و كودكان، با هلهله و شادماني، در پي به دست آوردن پرتقالهاي پرت شده، به سر و كول هم مي‌افتند و بر شلوغي مي‌افزايند.

پس از اين مصاف، كاروان عروس، همچنان با نواي ساز و دهل به خانه داماد نزديكتر مي‌شود. كنار درگاه خانه داماد، كه از اين پس مسكن و خانه عروس نيز خواهد شد، خروس يا بره‌ايي را در پيش پاي عروس قرباني مي‌كنند وگوشتش را به مستحقان دهکده می دهند. بعد هم عروس را به اتاقی راهنمايی می کنند كه بايد شب زفاف را در آن اتاق به سر ببرد.

در آن حال، يكي از پيرمردان ده كه در نزد خانواده‌هاي عروس و داماد محترم‌تر است، داماد را به همان اتاق مي‌برد تا عروس و داماد را دست به دست هم بدهد و آنها را براي سالهايي كه در پيش دارند به هم بسپرد. در حالي كه بيرون از اتاق، زنهاي ده با فريادهاي شادمانه خود، «شادباش»، «شادباش» گويان بر شعف و شوق قلبي عروس و داماد مي‌افزايند.

چند لحظه ديگر، خانه از مردم خالي مي‌شود. فقط چند زن از بستگان عروس در آن باقي مي‌مانند. اينها و بستگان داماد منتظر خواهند شد تا داماد از خلوتي كه با عروس دارد بيرون آيد. با بيرون آمدن داماد، زنها به طشت و تابه‌هاي مسي مي‌كوبند، يا اينكه مردي تيري از تفنگ خالي مي‌كند و يا به هر شكل و ترتيبي باشد سرو صداي ديگري راه مي اندازند كه در همه ده پيچيده مي‌شود.

نيمه شب، ساقدوش، داماد را به حمام مي‌برد. عروس را هم، همان شبانه، زنها با آب گرم در خانه مي‌شويند. تا به اين ترتيب، عروس و داماد، براي استقبال از نخستين روز زندگي مشتركشان تطهير شوند.    [29]

«چارق» و «پاتُوِ»

مرد زيارتي در جامه محلي

پاورقي‌ها:  

1 ـ «تاوِرْ» = تاو + ور: «تاو» يا «تاب» به معني «پرتو»، «حرارت» و «وَرْ» به معني «بَر»، «پهلو».

2 ـ «نِسامْ» در فرهنگ به معني «نسيم» آمده است.

3 ـ در گيلان و مازندران، علفهاي صحرا را «واش» مي‌نامند. از اين رو داسي را كه با آن علف مي‌چينند «واشول» ناميده‌اند.

4ـ كيله پيمانه‌اي است از مس يا چوب به ظرفيت يك من (شش كيلو).

5ـ هر دو «لنگه» را يك «بار» مي نامند و گاهي لنگه را  «تاچه» هم مي‌نامند.

6ـ «تِوِرَهْ» قطعه آهني است كه طول آن به اندازه قطر سوراخ سنگ رويين آسياب است و در همان سوراخ كار گذارده شده.

7 ـ شالي: شلتوك، برنج پوست نگرفته.  

8 در زيارت علاوه بر حمام قديمي يك چشمه آب گرم نيز هست.