بهنام، عيسي. "درجستجوي شهرهاي گمشده". دوره 3-4، ش 48 (مهر 45): ص 2-4، تصوير.

 

 

خلاصه:  "تپه ينگه امام" درراه تهران قزوين، "تپه ميل" درراه ورامين، توصيفي بر عظمت تخت جمشيد و حجاريهاي آن، دشت مرغاب و مقبره كوروش، افسانه قبر مادر سليمان.

در جستجوي شهرهاي گمشده

دكتر عيسي بهنام   

استاد دانشكده ادبيات

هر كجا كه مي‌رويم آثار تمدن كهني از هزاران سال پيش بر اين سرزمين سايه افكنده به چشم ما مي‌خورد. از پنجره اطاقم تپه بلند در روس ديده مي‌شود. روي همين تپه چند سال پيش به طور اتفاق پيدا شد. خدا مي‌داند زير اين تپه چه آثاري نهفته است.آمريكائي‌ها هزاران كيلومتر طي مسافت مي‌كنند تا به كشور ما مي‌آيند و چند سفالي را كه از اين ايام كهن باقي مانده بدست آورده به صورت نخستين قدمهاي اجتماعات بشر در موزه‌هايشان قرار مي‌دهند. تپه درروس مقابل پنجره اتاق من است و آثار شش هزار سال تمدن را در دل خود حفظ كرده است

يك روز جمعه از تهران بيرون رفتم و هوس كردم در بيابان‌ها پياده‌روي كنم. همينكه از جاده آسفالت شده بيرون آمدم در هر قدم به تيله‌اي برخوردم كه از مردمي بود كه در حدود 5500 سال پيش روي اين جلگه‌ها زراعت مي‌كردند و منزل داشتند و كوزه‌ها مي‌ساختند و با كمال سليقه (حتي بهتر از عصر حاضر) كوزه‌هايشان را با نقوش مختلف زينت مي‌كردند.

به راه خود روي جاده تنگ و خطرناك قزوين ادامه دادم. طرف راست جاده تپه عظيم ينگه امام به من چشمك زد. براي شايد بيستمين بار بالا رفتم و هر قدم خم مي‌شدم و تيله‌اي از ساكنان شش هزار سال پيش را برمي‌داشتم. ابتدا در اين محل تپه‌اي وجود نداشت ولي نسل‌هاي متعدد در آن خانه ساختند و آن خانه‌ها خراب شد  و نسل‌هاي بعد روي ريزدانه‌هاي گذشتگان باز خانه ساختند تا روزي كه ويرانه‌هاي ينگي امام بصورت تپه بزرگي درآمد. اين شهري بود و مردم در اطراف آن زمين‌هايي داشتند و زراعت مي‌كردند. بفاصله دو كيلومتر از اين مكان تپه ديگري است كه شهر ديگري بوده است و امروز ويرانه آن بصورت تپه‌اي درآمده است.

جمعه ديگر خواستم خاك ورامين را زير پا بگذارم. به محض اينكه از شهر خارج شدم گچ‌بري‌هاي زيباي دوران اشكانيان و ساسانيان در روي خاك مرا دعوت كردند. به «تپه ميل» رسيدم.ساعتي در روي اين ويرانه عظيم كه زماني كاخ مجللي بود و در ميان درختان انبوهي قرار داشت گذراندم. از آنجا به «چال ترخان» و نظام آباد رفتم. هر قدم آثار ساختمان‌هاي كهن به چشم مي‌خورد. روي تپه‌ها سفال‌هاي زيباي دوران مغول پراكنده بود. اين سفال‌ها مرا به ياد تاخت و تاز سربازان خونخواري انداخت كه چشم‌هايي شبيه به چشمان گربه خانه ما داشتند و شمشيرهاي برهنه آنها در بالاي سرشان مي‌چرخيد و مي‌درخشيد و با اسب‌هاي كوچك تيزرو عرض و طول اين جلگه را پيمودند تا شايد پيرزن فقيري را پيدا كنندكه سرش را از تن جدا سازند يا نيزه بلندشان را در شكم كودكي فرو برند.

وقتي پاي سكوي تخت جمشيد رسيدم هوا تاريك شده بود و آسمان طوفاني بود. سرستون‌هاي كاخ «اپدانه» روي ابرهاي تيره‌اي كه پيش مي‌آمدند سايه انداخته بود. در آسمان هيجاني بود و ستون‌هاي بلند تخت جمشيد مرا به ياد نيزه‌هاي بلند سربازاني انداخت كه بنا بر گفته داريوش تا سرزمين‌هاي دور دست در ميان امواج خروشان اقوام نا آرام شمال شرقي پيكار كردند.

ناگهان چشمم به هيولاي عظيمي برخورد كرد. معلوم نبود اين هيولا از چه نژادي است. نوك برگشته و غريبي داشت. نمي‌دانم از چه حكايت مي‌كرد ولي به هر حال با خشم فراوان در ميان منقار عظيمش چيزي مي‌گفت. تاج زيبايي پيشانيش را زينت كرده بود و گوش‌هاي بزرگش روي آسمان تخت جمشيد سايه انداخته بود.

اين موجود افسانه‌اي هر چه هست چه مي‌گويد. براي چه آن را به اين صورت و هيكل ساخته‌اند. سنگ‌تراش منظورش     [2]      از تراشيدن آن چه بودبا چه زحمتي اين قطعه بزرگ سنگ را از كوه جدا كرده و با چه مرارتي آن را بالاي تخت آورده‌اند. باز مي‌گويند هنر تخت جمشيد تقليدي از هنر همسايگان است. تمنا دارم نشان بدهيد كدام يك از همسايگان تا آن تاريخ چنين موجودي را به وجود آورده بودند كه در آن شب تيره در دل من چنان وحشتي انداخت. اين هيولاي غول پيكر شايد نشانه‌اي از قدرت و عظمت شاهنشاهي است كه براي نخستين بار و شايد آخرين بار صلح اهورامزدا را سرتاسرجهان شرق برقرار نمودند. صلحي كه در سيماي سربازان پارسي نقش بسته است.

اين سربازي كه ريش و گيسوي مجعد و مرتبي دارد و كلاه ترك ترك بر سر گذاشته آگاهي داشت كه خدمتي به شاهنشاه مي‌كند خدمتي است كه به پيشرفت بشريت مي‌نمايد. اصالت و نجابت از سيمايش تراوش مي‌نمايد. كدام سنگ‌تراش ماهري او را به اين صورت تراشيده است.

چنين هنرمنداني پيش از تشكيل شاهنشاهي هخامنشي نه در سرزمين ايران و نه  در ميان همسايگان ما ديده نشده بودند. كافي بود كه سرتاسر مشرق صلح هخامنشي پايدار گردد تا ذوق و سليقه هنرمندان تحريك شود. در آتن در عرض مدت 20 سال كه حكومت به دست «پريكلس» افتاد شاهكارهايي از هنر بوجود آمد كه تا امروز نظير آن ديده نشده. حكومت كوروش و داريوش و حتي خشايارشا مانند وزش نسيمي بود كه به همه چيز روح بخشيد و جان داد.

دشت مرغاب در فصل بهار زيبايي بخصوصي دارد. آقاي «استروناخ» رئيس مؤسسه باستان‌شناسي انگلستان با دقت مخصوص در آن مشغول كاوش است. هر روز مطلب تازه‌اي از زير خاك آن بيرون مي‌آورد. ولي هنوز پاسارگاد مطلبهاي زيادي را در پس پرده نگهداشته است.

آيا واقعاً‌اين بناي هرمي شكل زيبا، آرامگاه كوروش است، حقيقتاً آرامش عجيبي از آن تراوش مي‌كند. چه شد كه در اين سرزمين‌هاي مشرق كه مردم هر چيزي را فقط براي لذت خراب كردن ويران مي‌كنند به اين آرامگاه تجاوزي نكردند. چهل سال پيش وقتي براي نخستين بار آن را ديدم زني در آن منزل گرفته بود و به ديوارهاي آن چيزهايي شبيه به نظر قرباني آويزان كرده بود. آن زن مي‌گفت از زمان حضرت سليمان در اين محل اقامت دارد و ادعا داشت كه زير پايش  مادر حضرت سليمان مدفون است.      [3]

تاريخ نويسان اسكندر چيزهاي ديگري گفته‌اند. آنها نوشته‌اند كتيبه‌اي در اين محل وجود داشت كه در ضمن آن كوروش آيندگان را پند مي‌داد. من به گفته تاريخ‌نويسان اسكندر اعتقادي ندارم چون چيزهاي ديگري هم راجع به همين آرامگاه گفته‌اند كه ممكن نيست حقيقت داشته باشد. بعلاوه اگر در اين مكان كتيبه‌اي مي‌بود كه نشان مي‌داد شاهنشاه بزرگ ايران در زير آن مدفون است تا كنون از آن چيزي باقي نمي‌ماند.

آسمان تخت جمشيد طوفاني بود و ستونهاي بلند «اپدانه» را بياد نيزه‌هاي سربازان داريوش مي‌انداخت كه در سرزمين‌هاي پرآشوب پيكار مي‌كردند.

ناگهان چشم به اين هيولاي غول‌پيكر برخورد، مانند اين بود كه در ميان منقار شكسته‌اش با خشم فراوان حكايتي نقل مي‌كرد.

اگر اين آرامگاه تا امروز سالم مانده براي آن است كه آن را به مادر حضرت سليمان نسبت داده‌اند و به صورت مكان مقدسي درآمده است. زماني از ستون‌هايي كه سابقاً در اطراف آن بوده براي برپا كردن مسجدي در كنار آن استفاده نموده‌اند.

در كنار اين آرامگاه كتيبه‌اي به خط فارسي قديم و بابلي و ايلامي ديده مي‌شود. در اين كتيبه از قول كوروش چنين نوشته شده: اَدَم ـكوروش ـ خشاياثيا ـ هخامنشيا.  

در ميان هر يك از اين كلمات علامت ميخي مايلي مانند «ويرگول» قرار داده شده. اين سبك نوشتن با حروفي مانند ميخ ابتدا روي گل معمول گرديده و بعداً روي سنگ از آن تقليد كردند.

ما امروز اگر بخواهيم شما را از تالاري به تالار ديگر در كاخ‌هاي مجلل كوروش در اين محل بگردانيم بدون شك خسته خواهيد شد. انشاءالله در شماره‌ديگر به اين گردش خود در ميان شهرهاي گمشده ايران ادامه خواهيم داد.     [4]

آرامش مخصوصي از آرامگاه كوروش بزرگ در دشت مرغاب تراوش مي‌كند ميهن دوستان پارسي براي اينكه از ويراني آن جلوگيري كنند آن را به مادر حضرت سليمان منسوب دانستند و در كنار آن مسجدي برپا كردند.

اين كتيبه به دستور كوروش در كنار يكي از كاخ‌هاي پازارگاد نوشته شده است: اَدَم خشاياثيا ـ هخامنشياـ يعني من كوروش پادشاه هخامنشي.

مانند اين است كه اين سرباز پارسي از مسئوليتي كه بر دوش خويش در راه پيشرفت بشريت دارد آگاه است ولي با حالتي آرام ولي مطمئن در راه برقرار كردن صلح اهورامزدا پيش مي‌رود.