كلكي، بيژن. "دهكده چِقازرد". دوره 5، ش 51 (دي 45): ص11-17، تصوير، طرح.

خلاصه:موقعيت طبيعي و جغرافيائي ده، جمعيت،‌گويش، ‌وضع كشاورزي و مالكيت،‌گله داري، آب، جامه زنان و مردان، ادبيات عاميانه، متل، بازيهاي رايج بين كودكان، قصه خرس چقازردي‌ها، باورهاي كهن، آواز و رقص، ترانه‌ها.

دهكده چِقازرد

بيژن كلكي

 از انتشارات ادارة فرهنگ عامه

دهكده «چقازرد» در بيست و چهار كيلو متري كرمانشاه بر سر راه «شاه آباد» و يك كيلو متر و نيمي آبادي «كليائي» ، در دشت فراخ «ماهيدشت» افتاده است . از دهكده چقازرد ، سرتاسر دشت، تا بن «كوه سفيد» ديده مي شود، بهار هنگام، مزارع مانند وصله هائيست كه بر قباي پهناور ماهيدشت دوخته شده باشد.

زمستان اجاق خانه هاي آبادي هميشه روشن است و دشت سرد و ساكت مدتها زير برف و باران مي خوابد و كفش روستائي تا نفس سبز فروردين در آستانه در مي ماند و تابستان آفتاب بر اين منطقه كردنشين با سخاوت مي تابد. چنانكه مرد روستائي اواخر خرداد، داس تيز مي كند تا گندم‌زار را درو كند.

دهكده چقازرد پنجاه خانوار دارد كه ده خانوارش «خوش نشين» اند. خوش نشين ها مانند ديگر مردم ده رغبتي به گله و زمين و زراعت ندارند و به كار و پيشه در مكانهاي ديگر مي پردازند. هر جا كه سرو صداي كاري باشد، زن و فرزند را به جا مي گذارند و خود راهي آنجا مي شوند تا پول نان سفره زمستان را فراهم كنند. رويهم رفته جمعيت آبادي به دويست و پنجاه نفر مي رسد كه به «لَكْ» و «لُرْ» و «كَلْهُريْ» تقسيم مي شوند.

لكها پانزده خانوار اين آبادي را تشكيل مي دهند كه بگفته ايشان، نزديك به يك قرن و نيم پيش ، پدرانشان از «طرهان» لرستان كوچ كرده و به اين سرزمين آمده اند و با گذشت ايام و معاشرت و همسايگي با شهر و مردم كرمانشاه و آباديهاي پيرامون آن، زبان لكي را به تدريج فراموش كرده و زبان كردي كرمانشاهي را آموخته اند. بزرگ لكها كه اينك بر بگو‌مگوهاي آنها ريش سفيدي مي كند و ميانجي مي شود «قاسم محمودي» فرزند«كلبعلي» (كربلايي علي) است كه در كارهاي آباداني ده نيز با كدخدا حرف و سخني دارد.

لرها سيزده، چهارده خانوارند كه پيشتر از لكها به چقازرد آمده اند و روشن نيست كه از پيشه وران نهاونداند يا خرم آباد. در اين باره بزرگشان «علي اصغر اميري» هم چيزي نمي داند و پدرانشان را نيز بخاطر نمي آورد.

كلهرها بيش از ديگران اند و تعدادشان به بيست خانوار مي رسد و از «گيلان غرب» به دنبال رمه پيش آمده و به اين آبادي رسيده اند. كلهر ها از كدخدا «ابراهيم» حرف شنوي دارند كه حرف و گلايه و شكايتشان را به فرمانداري كرمانشاه مي برد و حرفش در ادارات دولتي دررو دارد .

كشاورزي

دهكده، سي و شش «جفت گاو» زمين دارد كه بگفتة ده نشينها براي كشت و كار ميان سه تيره قسمت شده است كه در سالهاي باراني و پر بركت به بر آورد خود در يك «جفت گاو» زمين سه خروار تخم مي پاشند و از آن نزديك به پانزده خروار محصول بر مي دارند.

زمينهاي ده هنوز با همان افزار كهن گاو و خيش شخم زده مي شود.

هنگام برداشت محصول، زنهاي آبادي نيز، دستِ كاري به حساب مي آيند.گاهي كه مردان خسته مي خواهند نفسي تازه كنند و سيگاري بكشند و داس و «شَنْ» و گاو جفت   بي كار مي ماند، زنها مي كوشند كه كار دست خسته مردان خود را در مزرعه انجام دهند تا كار نخوابد و بار خرمن زودتر از زمين برداشته شود.

چقا زرد خرده مالكي است و حاجي «ملك» نامي، دارا و مالك بزرگ آبادي است. تا چند سال پيش،زمينهاي آبادي را، بندي از رودخانه «مِركْ» (مِرك از فيروزآباد سرچشمه مي گيرد و در انتهاي ماهيدشت به قره سو مي پيوندد) كه به نام «بند زالِكْ» در بالادست آبادي «رباط ماهيدشت» بسته شده [11] بود، سيراب مي كرد.

 دور و بر بند، كومه و بوستاني بود و مترسكي و ديده باني كه بار باستان مي پائيد و از بركت آن سفره برزگر مشتي سبزي و قاچي خربزه داشت كه نگاه كودكان را مي دزديد.بعد كساني كه پاي گريزائي به شهر داشتند و «شولاي» (قباي) روستائي را از تن درآورده بودند ودستشان راه دهانشان را مي شناخت، موتور آبي در سد كار گذاشتند و اجاره گير آبند شدند و به اين علت بخشي از زمينهاي پيرامون «بندزالك» باير افتاد، يا به كار كشت ديمي جو و گندم گرفته شد.

معمولاً‌گندم و جو را ديمي كشت مي كنند. گندم كه درو شد و كاه آن را باد دادند، آن را با پيمانه اي چوبين به نام «تُرَ» كه شصت كيلو گندم  مي گيرد وزن مي كنند و ته مانده اش را با باديه اي كه يك كيلو گندم مي گيرد تقسيم مي كنند و در جوال مي ريزند1 گندمها به آسياب مي رود و آرد مي شود و براي مصرف سالانه در «تاپو»ي خانه (شكل 1) مي ماند و هر روز زن خانه نان مصرفي خانواده را از آرد تاپو مي پزد.

گله داري

آفتاب غروب، سه گله بز و گوسفند و گله اي گاو از علف چر به آبادي بر مي گردد و مانند تسبيح پاره اي در ميان خانه هاي دهكده از هم مي برد و پخش مي شود. هر خانه چند بز و گوسفند به آغل مي برد تا كاسه شير و دوغ و پنير سفره شان را فراهم كند. روي هم رفته اگر گاو و گوسفندان گلة ده را بشماريم به پانصد سر از كوچك و بزرگ مي رسد.

شير گله را زنها مي دوشند. چنان به مهرباني از پستان دام شير مي گيرند كه حيوان تا وقتي كه انگشتهاي شير دوش از نوازش بازماند، آرام مي ايستد.

1-«تاپو» وسيله ذخيره آرد گندم ساخته شده از گل به ارتفاع دو متر

پائيز كه گله از چرا محروم شد، به آغل ميرود و شش ماه «پائيز وزمستان» در آن مي ماند و شيرش، كم وناچيز مي شود. در اين وقت زنها به وام دادن و وام گرفتن شير (شيرواره)2 مي افتند.

خانواده ها براي شير قرض دادن به يكديگر اندازه اي دارند كه آن را «لَلَ»3 (شكل 2) مي نامند و از درخت مي چيند.

لَلَ را با دقت و وسواس در شير كاسه فرو مي كنند و شير را كم و زياد مي نمايند تا اين كه سطحش به گره يا نشانه اي از لَلَ برسد. در وقت بازگرفتن شير، باز با همان كاسه و لَلَ خود، آن را باز مي ستانند . زنها در هنگام «شيرواره»آن دست دلبازي روستائيانه خود را از ياد مي برند.

هنگامي كه پرنده ها «پوش»4 آشيانه مي پرند و بهار كوله بار نيمه فروردين را زمين مي گذارد، رمه از آغل بيرون مي آيد و بدشت و كوه مي زند و پستان آنها به شير مي افتد.

آب خوردني مردم ده از «چالْ آوقُلي» (چاه آب قلي) است كه آب آن را با سطل و طناب بيرون مي كشند. اين چاه را چند سالي پيشتر در خاور ده، قلي نامي كَند تا در شش متري عمق زمين به آب شيرين رسيد و از آن پس «چالْ آوقُلي» ناميده شد.

2-«لَلَ» وسيلة اندازه گيري شير ساخته شده  از چوب به درازاي ده تا پانزده متر

جامه ها:

مردان ده تا كلاه پهلوي به بازار نيامده بود، قباي سه چاك و شلوار «جاني» كه از دبيت يا گاندي بود، بپا مي كردند و شال به كمر وشالمه به سر مي بستند. بالاپوش زمستانيشان «كَپَنَكْْ» و نيم تنة نمدين «فَرَجي» بود (شكل 3).

اينك كه دلالهاي لباس به آبادي راه باز كرده اند، شلوار و كلاه كپي و فرنجهاي ارتشي، بازار گرمي پيدا كرده است. هر روستائي با معامله پاياپاي صاحب كتي و كلاهي شده است كه مي پوشد و قيافة شهري مي گيرد (شكل4). [12]                                                           

زنان بر خلاف  مردان هنوز لباس محلي مي پوشند ودر چشن ها و ميهمانيهائي كه جلال و شكوهي دارد ،كفش پاشنه بلندي هم همراه لباس محلي بپا مي كنند و پس از بازگشت از جشن تا جشني ديگر آن را در صندوق نگه مي دارند.

زنان از پارچه هاي ساده و ارزان قيمت «زيْر شُوويْ» (زير پيراهن) (شكل 5) و از پارچه هاي زمينه قرمز يا آبي گلدار «شُوويْ» (پيراهن آستين بلند) (شكل 3) و «پاپوش» (شلواري كه مچ آن بسته مي شود) مي دوزند و مي پوشند روي همه اين تن پوشها «جِليزْقَ» (جليقه) و روي آن «كَمَرْ چينْ» (شكلهاي 7.6)

3-يك مرد كرد با شلوار «جاني» و كت

4-دو تن از مردم دهكده چقازرد با كت و كلاه

 

8-يك زن كرد باجامه محلي

7-«كمر چين»

6-«جليزق» جليقه يراق دوزي شده

5-«شُوُوي» پيراهن زنانه

 كه از مخمل ساده قرمز يا سبز وآبي  و مشكي دوخته مي شود، به تن مي كنند و از پارچه هاي ابريشمي رنگين ريشه دار (سر بند) به سر مي بندند.

(شكلهاي 8و9) هنگام سفر به شهر و رفتن به ميمانيها،  بجاي چادر«بَتِيَ»

(شكل 10) به سر مي اندازند. پارچه بتَِي از چادر شبي مشگي است  كه زنها آن را از روي الگوي ذهني مي برند و با سوزن و نخ مي دوزند.

ادبيات عاميانه:

اهل آبادي روزگاري كه دل و دماغي دارند و سفره شان كره و دوغي و اجاق شان آتش پي گيري دارد بيشتر شبها هرچند خانوار با كودكان خودگرد چراغ خانه اي، شب‌پائي مي كنند و نقل مجلسشان «چُوچَ» (چيستان) و قصه هاي شيرين محلي است ما چيستاني و قصه و متل و مثلي را ياد آور مي شويم.

10- بَتْيَ

9- يك زن كرد با زيورهاي زنانه

«چُوچَ» چيستان5

مِرِغْ بالْ زَريْن، ما رِپالَ آو، مِرْغْ مَخُويْ لَ مارْ، مارْ مَخُويْ لَ آو.

جواب «چِراخْ».

ترجمه: مرغ زرين بال، مارپا در آب، مرغ ميخورد از مار ، مار ميخورد از آب.

چراغِ.

مالي ديِرمْ گَچْ گَچْيْنَ ، نَ پا ديِري نَ پاچْينَ

چواب «خا»

ترجمه: خانه ئي دارم گچ بري شده ، نه پايه دراد و نه پي.

تخم مرغ

نِيْ تَرْكانَ، مو تَرَكْ دارْ ، تاتَرِيْ نَكِيْ، نَكِيْ كارْ

جواب «قَلَمْ نِي»

ترجمه: ني نازك، مانند مو ترك دار، تا ترش نكني، [13] نمي كند كار.

قلم نئي

ضرب المثل:

چقازرديها گاهي دربگو مگوهاي خود ضرب المثل مناسبي نيز مي آورند.

بيَدسَ ميمْ زَرْگَ، هِمْ شينْ كِيْ، هَمْ اَلپْرَْگَ.

 ترجمه: شدي خاله «زرگه» هم شيون ميكني و هم مي رقصي.

اَگَ زِرِنْگْ بوويْ ، تَريكَ شُوفِرَسْ.

ترجمه: اگر زرنگ باشي ، شب تاريك زياداست.

شا بَخْشي، شِرْوانْ نَبَخْشي.

ترجمه: شاه بخشيد، «شيروان» نبخشيد.

خُدا لَ سْلطانْ مَحْمُودْ گُواراتِرَ.

ترجمه: خدا از سلطان محمود بزرگتر است.

«مَتلْ»

مادران براي به خواب كردن كودكان خود پاي گهوارة ايشان مي نشينند و متلهائي  مي خوانند. بيشتر اين متل ها خود قصه گويائي از آرزوي دور و دراز مادران است.

خُدا بِيَي نيا زِمْ هَفْتْ ژِنْ اَراتْ بِخُواِزْم، يِكي بَگْلَرْ بَگي بُو، يِكي هًمْسايْ پَري بُو، يِكي نازا رِباوانْ، يِكيِ گِلِگَ وَ دامانْ ، يِكي خولِ پَتِكْ رِسْ يِكي بِنِ  كاسَ لِسْ.

ترجمه: خدا بدهد نيازم را، هفت زن برايت بخواهم ، يكي بزرگ بزرگان باشد، يكي همتاي پري باشد، يكي عزيز دردانه پدر و مادر، يكي نوزادي بدامان ، يكي غول پشم ريس، يكي ته كاسه ليس.

بازيها:

كودكان آبادي بازيهاي گوناگوني دارند كه براي مثال چند تا از آنها نامبرده ميشود.

چَرمِ گا چَرْميِن گا:

بازيكنان گرد هم مي آيند و پس از پشك انداختن، يكي پاهايش را زير شكم جمع   مي كند ودمرو مي افتد و چشمهايش رامي بندد، بازيكنان ديگر به نوبت با دست به پشت او ضربه اي مي زنند، هر كس كه دستي به پشت بازيكن مي زند ، ديگري براي اين كه بازيكن خوابيده او را نشناسد پاره اي از شعر زير (چَرمِ گا چَرْميِن گا) را  ميخواند. اگر بازيكن خوابيده [14] نام صاحب دستي را به پشتش ضربه زده است، ببرد، نوبت نامبرده مي رسد كه به جاي او بخوابد.

چَرمِ گا چَرميِن گا نِيامي دَ آو ، نَ خِيسييا، كِرْد مِي كِلاشْ نَدِريا چيَم بانِ خانْ هاتِمَ خُوارْ دِريا .

ترجمه: چرم گاو، چرمين گاو، گذاشتمش در آب ، نخيسيد، كردمش گيوه پاره نشد، رفتم بالاي بام آمدم پائين، پاره شد.

بازي ، هشوبكي:

دختران خردسال دايره وار مي ايستند و دست همديگر را مي گيرند و با تكان هماهنگي دستها را تاب مي دهند و شعر زير را پي‌در‌پي ميخوانند و بازي را با خواندن آن ادامه مي دهند.

چيمَ مالِ برارِمْ ، چنْگْي روغَنْ درارِمْ ژِنِ خيِزيْ بِرارِمْ ، كِرديْ وَ ژَرِمارِمْ ،كوشِيلْ بارْ تا هَلْ كيشِمْ، يا پا كُوبار تا سُوارْ بُومْ، لَ كُلْ اُرْدِيْ ديا رْ بُومْ.

ترجمه: رفتم خانه برادرم، چنگي روغن در بياورم، زن خير برادرم، كردش، زهر مارم، كفش ها را بياور تا پاشنه اش را بكشم، يا بوي كبود را بياور تا سوار بشوم، در تمام اردوها پيدا بشوم.

قصه خرس چقازرديها:

روز و روزگاري آسياباني بود كه چرخ آسيابش با گردش روزگار به مراد مي گشت و هرگز زمستان و بهار آسيابش لنگ نميشد. بار، بار، گندم از هر جاي آبادي به آسياب مي رسيد. هميشه اجاق خانه اش دودي و سفره اش نان و كره و دوغي داشت.اما هر بار گندم كه در آسياب ميخوابيد آسيابان پنهان از صاحب مال ، پيمانه اي چند از بار خالي مي كرد. هر چه بيشتر بازار آسياب ده گرمتر مي شد، آسيابان بيشتر تنگ چشمي و بد نهادي ميكرد.

يكشب كه باران مثل گندم از غربال روستائي، بر سر آبادي مي ريخت و آسيابان در روشنائي پيه سوز ، كنار آتش افروخته آسياب نشسته و نانش را گرم مي كرد ، از بيرون صداي قدم هاي  شتاب آلودي را شنيد. خوب كه گوش كرد، صداي ضربه دستي را شنيد كه هراسان در آسيابش را مي كوبيد.

آسيابان بلند شد و به گوش ايستاد. بيرون ، باران يكريز مي باريد و صداي زني از پشت در مي آمد كه به التجا مي گفت: [15]

 برادر ، در بازكن ،غريبه ام ، راه آبادي نمي شناسم.

آسيابان كه پي به حاجت شب پوي گمشده برد، رفت و كلون در را برداشت و پشت در چشمش به زني زيبا و گيسو بلند افتاد كه از باران بهاري سراپا خيس شده بود. مكارانه خنديد و غريبه را به آسياب راه داد.

زن غريبه ترسان به درون آمد و رفت در گوشه اي نشست.آسيابان كلون در آسياب را انداخت و خود به طمع كنار زن نشست و زبان مكرو حيله بكار گرفت. اما هر چه كوشيد ، ايمان پارسائي زن نشكست و سرانجام به دژخوئي پرداخت. باران كه بند آمد و روشنائي صبح با تيغ آفتاب، پوستين شب را پاره كرد، زن دلشكسته و پريشان راهي مقصود شد و جزاي بيداد آسيابان را بخدا سپرد. بعد از رفتن غريبه آسيابان بر سر سفره چاشت بامدادي نشست تا بر خواني كه نانش را  بطراري فراهم كرده بود، دستي ببرد ولي ناگهان به شكل خرسي در آمد.

ساعتي بعد كه گذر مردم ده بر آسياب افتاد، آسيابان را خرسي يافتند و به گناهش پي بردند. به قصاص گناهانش او را كشتند و پوستش را از كاه انباشتند و به گذرگاه آبادي آويختند تا چشم تنگانِ خيانت پيشه پندگيرند و عبرت آموزند.

از آن دوران اين قصه، دهان به دهان در آبادي مي گردد و اهل ده معتقدند كه در روزگار پيشين پس از اين ماجرا مدتها آسياب را خرس راه مي برده است.

باورهاي كهن:

آبادي چقازرد با وجودي كه راه گذرشهري ها شده و مردمش نيز در هر ماه چند بار  به بهانه خريد به شهر مي روند باز، هنوز باورهاي كهن در ميانشان به اصالت ديرينه بر جاي مانده است. اين باورها در بيشتر نقاط لرستان و كردستان و حتي آذربايجان هم با اندك تفاوتي ديده مي شود.

آل:

اهل آبادي معتقدند ، زائو كه بار نه ماهه اش را زمين گذاشت و زائيد، آل در كمين  مي نشيند تا دل و جگر زائو يا نوزاد او را ببرد. براي پيشگيري، ماما در چهار ديوار اتاقي كه زائو در آن بستري است ، خطي بنام«كِرِ حضرت سليمان» (خط حضرت سليمان) مي كشد. مردم باور دارند كه آل از (خط سليمان) نمي تواند بگذرد. به سر در اتاق نيز دل و جگر مرغي را مي آويزند تا اگر آل به پيرامون اتاق زائو آمد، دل و جگر مرغ را ببرد و زائو آسوده باشد. [16]

سفر:

هر گاه كسي از چقازرد بخواهد به سفر دور و درازي برود او را سه بار از زير قرآن ميگذرانند و در ميان راه، از توشه اش پنهاني چيزي مي دزدند. پس از رفتن او در خانه اش را تا روز ديگر جارو نمي كنند و معتقدند كه با اين كار مسافر پيش از تمام شدن مدت سفرپيروز باز ميگردد.    

پنج روز پنجه6

چهاردهم ماه فروردين را روز نخستين پنج روز «پنجه» ميشمارند. دراين روز كاسه اي آرد، خمير مي كنند و با پنجة دست به پيشاني دامها و در اتاقها و خانه ها مي زنند و اعتقاد دارند كه اين كار بركت كشت و كار و سفره خانه را زياد مي كند و پستان دامها را به شير مي اندازد.

آواز و رقص چقازرديها:

چقازرديها در روزهاي خجسته، مجلسي مي آرايند و در آن به پاي كوبي و دست افشاني ميپردازند. دراين بزمها پاي كوبي و رقص و آوازشان را ، ساز و دهلي وگاهي كمانچه و تنبوري همراهي مي كند (شكل 11).

«فَتا پاشائي»، «سه جاران»، «شانه شكي»، «چپي»، «خان ميري»، «اَلپْرگَ»، كه رقصهاي معروف و محلي چقازرديها و آنها را باساز و دهل ، نوبت به نوبت مي رقصند. آوازهاي محلي آنان نيز با عوض كردن يكي دو كوك ساز همراه مي شود، مانند : «كِزْ» «گوراني» و«هورَ».

دو نوازنده محلي با ساز ودهل.

ترانه ها:

ترانه هائي كه در اين دهكده خوانده مي شود ، اغلب تك بيت هائيست كه تا دورترين مرزهاي كردنشين با اندكي تغيير و تبديل واژه ها دهان به دهان مي گردد. اين ترانه هاي عاشقانه را بيشتر جوانان درآبادي ، هنگامي‌كه دودافشان شب، شبح روستا را ، چون غول قصه‌هاي مادرانه در خم دره يا رواق افق برافراشته، بآواي خوش محلي مي خوانند.

خًدا دايْ لَ دَسِ دَيِتيْ اُو مالَ

كِلِكْ چْو بُلورْ چو وِيلْ چُو پيالَ

ترجمه: خدايا داد از دست دختر آن خانه

انگشت چون بلور ، چشمها مانند پياله

چو وِيلِ مَسِدْ بي سُرْمَ مَسِ

خُدا مَزاني خوني چَنْ كَسَ.

ترجمه: چشمهاي مستت بي سرمه مست است

خدا مي داند، خوني چه كساني است.

دَمَگَتْ باوَرْ بِنْيالَ دَمِمْ

بَلْكِمْ ساكِتْ بوگْ ذَرِيْ لَ غَمِمْ

ترجمه: دهانت را نزديك بياور بگذار به دهانم

شايد ساكت شود، ذره اي از غمهايم

دِنانْ طِلاكَتْ روشْنايْ گِلارِمْ

تو تَقصيْر نِيْرِيْ ُخومْ سييَ چارِمْ        

ترجمه: دندان طلائيت روشنائي چشمهايم

توگناهي نداري خود من سياه بختم

 رقص ها:

رقص هاي محلي از گذشته هاي دور تا كنون اصالت خود را با اندك تغيير و تحولي حفظ كرده و پا به پا از پدر به فرزند رسيده است. آنچه كه تمدن نتوانسته تأثيري در تغيير آن بدهد همين پاي كوبيها و دست افشانيهاي محلي است كه بي هيچ ترديد، نشانه‌اي از تمدن مردم روزگار كهن ماست. [17]

 

1 در تابستان سال 1343 كه به دهكده چقازرد مسافرت شد تازه مرحله اول اصلاحات ارضي در دست اقدام بود.

2 شيرواره : چون شير دامها در پائيز كم مي شود، هر چند خانوار شير روزانه خود را به يك خانواده قرض مي دهند تا آن خانواده بتواند با شيرهائي كه وام گرفته است فرآوردهاي شيري كه لازم دارد تهيه كند و براي اين شير دادنها يا «شيرواره» حساب و كتابي دارند.

3 لَلَ: تركه اي چوبي است به طول ده دوازده سانتيمتر كه براي اندازه گيري شير بكار مي رود.

4 چيز كوچك و قابل مانند پركاه «فرهنگ لغات عاميانه» جمال زاده .

5 با توجه به مقدورات چاپخانه ناچار ازآوردن برخي علائم گويشي صرف نظر شده است.

6 پنجه دزديده.آن پنج روزي باشد كه در آخر تقويمها نويسند و وجه تسميه بدزديده از آن باشد كه وزير يكي از پادشاهان عجم حاصل اين پنج روز را از تمام ممالك او هميشه ازميان  مي برده و بحساب در نمي آورده است ـ برهان قاطع.