|
|
||
برقعي، ـــــ . "عقايد
خرافي و آثار شوم آن" . دوره 5، ش 56 و 57 (خرداد
و تير 46): ص50-54
|
||
|
|
||
خلاصه: نياز
انسان به داشتن عقيدهاي در زندگي خود ، باورهاي
خرافي انسانها درباره:
جادوگر ، فالگير ، رمال ، طالعبين ،
جنگير و غيره شرحي بر خرافات ناشي از جهل
مردم.
|
|
در
مقدمة مقالهاي كه زير عنوان فالگيري و دعا و
جادو در دهات شاهآباد غرب در شماره پنجاه و
پنجم اين مجله چاپ شد از صاحبنظران خواستيم تا
بر عليه عقايد خرافي و باورهاي نادرست
به مبارزه برخيزند. نوشتة زير پاسخي است به اين
تقاضا.
عقايد خرافي و آثار شوم آن
آيت
الله برقعي
(
ما اصابك من حسنته فمن الله و
ما اصابك من سيئته فمن نفسك)
قرآن
هر خوبي كه به تو رسد از
خدا است و هر بدي از
تو
در اين آيه شريفه و آن عبارت مختصر
سري است نهفته از اسرار حيات و رمزي است
پوشيده از رموز زندگي. تكرار ميكنم: هر خوبي كه به تو
رسد از خدا است و هر بدي از تو. معني اين سخن
چيست؟ معنيش اين است كه خدا خود بر راه راست
است ( ان ربي علي صراط مستقيم ) و چون بر راه راست
است جز خوبي از او نرسد ، تو نيز اي انسان بر
راه راست ميباش تا مصدر خوبيها باشي نه بر راه
كج تا مصدر بديها. در معتقدات بر راه راست برو ، و در
انديشه و گفتار و كردار و رفتارت بر راه راست
ميباش. راه راست كدام است؟ راه راست راه عدل است ، راه نظم ثابت
و لا يتغير هر چيزي است ، راهي است آسان و هموار
و مطمئن و رساننده سالك به هدف عالي انساني ،
راهي است كه سنت و روش كار خدا بر آن مبتني است.
تو نيز اي انسان ، اي جانشين خدا در زمين بر آن
راه ميرو. ( و هو الذي جعلكم خلائف في الارض و
رفع بعضكم فوق بعض درجات
ليبلوكم فيما آناكم ) اوست خدايي كه شما را
جانشينان خود در زمين كرد و رتبههاي بعضي از
شما بر بعضي ديگر فزوني و برتري داد تا
بيازمايد شما را در آنچه كه شما را داد. آري تا بيازمايد شما را در عقل و
مشاعر و ساير نيروهاي خلاقهاي كه به شما داد
كه در چه راه آنها را صرف ميكنيد و بهكار ميگيريد:
در راه خير يا شر ، در راه صلح يا جنگ ، در راه
آباداني يا ويراني ، در راه اجراي عدالت يا بيعدالتي ، در
راه دوستي با خلق يا دشمني ، در راه مهر و يا
كين و به يك سخن در راه بهشت سازي و يا جهنم
سازي. اكنون به راست روي انسان در
معتقداتش ميپردازيم و راست روي او را در ساير
حالات و صفات به وقت ديگر موكول مينماييم. شك نيست كه انسان تا بوده با عقيده
زيسته و تا هست با عقيده خواهد زيست.
ديندار [50] باشد يا بيدين
،
عقيده ديني باشد يا
سياسي و يا
مسلكي و يا
غير اينها. اختلاف فقط در نوع عقيده
است. در اينكه بايد معتقد بود شكي نيست و انسان
فاقد عقيده فاقد نيروي عمل است. مريضي كه به دار و درمان معتقد
نيست به دكتر مراجعه نميكند. فقيري كه به
نيروي سعي و كوشش اعتقاد ندارد( با آنكه خدا
فرمايد و ان ليس
للانسان الامامعي يعني براي انسان جز سعي و
كوشش چيزي نيست ) به دنبال كار نميرود. ناداني
كه همهكس را نادان حساب كند و به آن اعتقاد
داشته باشد در جهل
مستمر ميماند و براي كسب دانش كمترين تلاشي
نميكند. دانشمندي كه فعاليت علمي انسان را
در چهار چوب وضع موجود محدود بداند و معتقد
باشد كه در وراي آن راهي براي كاوش علمي انسان
نيست فعاليتي از خود نشان نميدهد. چنانكه
دانشمندان قرون گذشته كه معتقد بودند خارج شدن
از اتمسفر زمين و فضاي محيط به آن محال است هيچ
تلاشي براي فهم موضوع و جنبه عملي آن از خود
نشان نميدادند ، و به محض آنكه خلاف اعتقاد
بالا حاصل شد به كوشش برخاستند و راه خروج از
جو را يافتند. اين است نمونهاي از معتقد صحيح و
آنست نشانهاي از معتقد غلط و از آن نمونهها
در دو طرف ارتقا و انحطاط انسان و پيشرفتهايي
كه در صنايع و حرف و فنون و هنرها كرده فراوان
ميتوان پيدا كرد. ما مسلمانان به توحيد و يكتايي خدا
معتقديم ، در برابر كساني هستند كه به دو خدا
يا چند خدا معتقدند. آثار آن دو اعتقاد بدون شك
كه مختلف است. آن كس كه فرمان يك خدا را ميبرد
از آن كس كه فرمان خدايان متعدد را گردن ميگيرد
قطعاً وضعش بهتر ، هدفش مشخصتر ، روحش مطمئنتر ،
دلش آرامتر ، راهش روشنتر و اميدش بيشتر است.
به عبارت سادهتر دو و يا چند
مخدوم كه هر يك اراده جداگانه ، خواست
جداگانه ، ميل و رغبت جداگانه دارند براي يك
خادم بهتر است و يا يك مخدوم؟
متأسفانه پارهاي از ما به خداي
يگانه اعتقاد پيدا كردهايم اما در خود وحدتي
را كه لازمه چنان عقيدت است بهوجود نياوردهايم
و باز به خدايان و اربابان متعدد كه هر
يك ما را تحت تأثير
خود ميگيرند معتقد شدهايم: ارباب جادوگر ،
ارباب فالگير ، ارباب رمال ، ارباب طالع بين ، ارباب جنگير ، ارباب طلسمات ،
ارباب سعد و نحس كواكب ، ارباب رمال ، ارباب عدد 13 ، ارباب آب و باغ و خانه و
نظاير اين اربابها كه هر كدام را جداجدا در
زندگي خود مؤثر ميدانيم.
در اين صورت ديگر بر آن عقيده توحيد خشك و جامد
و بيروح چه اثري مترتب است؟ پلاك منزلي كه من
در آن ساكنم 113 است. كسي از من پرسيد كه پلاك منزل شما
عدد 112 را نشان ميدهد چگونه آنرا 113 معرفي
كرديد گفتم خانه من در رديف اعداد فرد است نه
زوج و شماره پلاك خانه مقدم من 111 و شماره پلاك
خانه مؤخر 115 است و آن كس كه پيش از من در اين
خانه سكونت داشت براي اينكه از شر نحوست عدد
سيزده برهد دستور داده است سپيدي دندانه اول
عدد 13 را پاك كنند تا در نحوست آن قرار نگيرد. حال شما درباره چنين كسي با چنان عقيدهاي كه دارد چه ميگوييد؟ [51] ميگوييد موحد است و به خداي يكتا
معتقد است يا به
خدايان موهوم از جمله خداي عدد سيزده عقيده دارد؟
يا در خصوص كسانيكه براي فرار از نحوست عدد
سيزده عدد 1+12 را انتخاب كردهاند چه ميگوييد؟ عجب اين است كه مردم عقيدهمانده
تنها نيستند كه به چنان عقايد خرافي پابندند
اروپاييان كه پيشرفتهترند نيز گرفتار آنند
و عدد سيزده را نحس ميدانند. ژرژ سيمس از نويسندگان اروپايي در
سال 1894 بكلوپ پلاك عدد 13 دعوت شد اما آن دعوت
را اينطور در نامه رد كرد: آقايان دعوتنامه شما رسيد از لطف
شما متشكرم. دوستان: اگر معاش جمعي را متكفل
نبودم و رعايت حالشان بر من واجب نبود
با نهايت اشتياق به ميهماني شما حاضر ميشدم
و پيشآمدهاي بد را هر چه بود استقبال ميكردم
و به هر كاري كه در نظر اعضاي كلوپ پسنديده بود
تن در ميدادم اما غير از من كساني هستند كه
من كفيل معاش آنان
هستم و ميترسم نحوست حضور در كلوپ عدد 13 اثر
خود را در من ببخشد و دچار مصيبتي گردم كه
نانخورانم بيسرپرست
بمانند. اين است نمونهاي از روح ناآرام
بلكه معذب دانشمندي كه به نحوست عدد سيزده
معتقد است و آن است نشانهاي از انحطاط عقلي و
پستي درجه فهم و درك صاحب چنان عقيده. دانستن حقيقت هر چيز ، بخصوص
چيزهايي كه به زندگي ما مربوط است لازم و
ضروري است. معني اين سخن اين است كه هيچ چيز را
از مقام و مرتبهاي كه دارد بالاتر و يا پايينتر
نبايد برد و در رتبه و منزلتي كه دارد بايد
آنرا ميخكوب كرد. وقتي سنگ يا چوبي را ميتراشند و
آنرا ميپرستند ، اين كار انحراف از راه صحيح
معرفت اشياء است زيرا بالاخره سنگ سنگ است و
چوب چوب ، چه صورتي بر آن نقر و يا نقش كنند و
چه نكنند ، حقيقت آن تغيير نميكند فقط اگر نقش و تصوير
داراي جنبه هنري باشد آن چوب و سنگ ارزشي از
نظر هنري پيدا ميكند. در حقيقت ساختن بت ناشي
از توهم بتپرست است و اينكار همان انحراف
پيدا كردن از طريق
صحيح معرفت اشياء است و عقل و شرع آنرا نميپسندد
و بر همين قياس معتقد بودن به تأثير چيزهايي
كه واقعاً داراي چنان اثري نيستند و فقط نيروي
توهم ما آنها را داراي چنان اثري نشان ميدهد
ناپسند است. چشم چشم است و صرفاً براي ديدن
اشخاص و اشياء بهكار ميرود و نهايت اگر گيرا
باشد اثر طبيعي آن جذابيت و گيرندگي است و
هرگاه صاحب آن چشم مردي مقتدر و نيرومند و صاحب
نفوذ باشد اشخاص عادي كه ضيعفالنفساند نميتوانند
چشم در چشم او بيندازند زيرا براي چنان اشخاص
واقعاً چنان چشمي رعبآور و وحشتانگيز و
ترسآور است همين و همين. ديگر گزافههايي
درباره چشم زخم بههم بافتن و آنرا در
سرنوشت انسان از فقر و مرض گرفته تا مرگ مؤثر
دانستن ناصحيح و انحراف فاحش از طريق شناختن
اشياء است. آري چشم همان چشم است و فقط تو اي
معتقد به چشم زخم بيشتر از آنچه هست به آن
اعتقاد پيدا كردهاي و دور نيست كه در نتيجه
چنان اعتقادي تحت تأثير آن چشم قرارگيري و
مريض شوي [52] و يا بميري اما بدان كه مريض شدن و
مردن به آن چشم مربوط نيست بلكه به ضعف نفس تو
كه از اعتقاد ناصحيح تو بهوجود آمده مربوط است. زن ميخواهد محبت شوهر را جلب كند ،
اينكار راه مشخصي دارد. راهش اين است كه
بداند چه چيزهايي مورد علاقه شوهر او است
و چه چيزهايي مورد تنفر و انزجار او. بسيار
طبيعي است هركس به چيزهاي مورد علاقهاش
نزديك و نزديكتر ميگردد و احياناً با آن عشق
ميورزد و از چيزهايي كه مورد تنفر و انزجار
او است ميگريزد. حال اين راه صحيح را رها
كردن و به راه ناصحيح افتادن و به جادوگر و
فالگير و طالعبين و دعانويس متوسل شدن ، از
راه صحيح شناختن اشياء منحرف گرديده
است. دشمني داريم ، براي او دو راه وجود
دارد: يا او را از ميان برداشتن كه اين كار
قدرت و زور ميخواهد و يا با دفع شر او به
مسالمت رفتار كردن ، كه اين كاري است كه از هر
بيزور و يا كمزور ساختهاست. حكم قاطع و
غيرقابل رد عقل است كه با دشمن قوي بايد به
مسالمت و مدارا رفتار كرد و جز آن راهي نيست. هوو براي زنان دشمن است و ديدار او
براي اكثر زنان قابل تحمل نيست در اين صورت چه
بايدكرد؟ دو راه بيشتر وجود ندارد يا بايد زن
بر قلب شوهر مسلط شود كه در اين صورت شوهر خود
شر هوو را از سر او كوتاه ميكند و يا با
او و شوهر از طريق مسالمت زندگي كند و
به اصطلاح همزيستي مسالمتآميز داشتهباشد ، ديگر توسل به جادوگر و طالعبين بيمعني
و عملي جاهلانه است. فرض ميكنيم زني نازا است و چون
بچهدار شدن پشتوانه دوام زناشويي و يا وسيله
جلب بيشتر محبت شوهر است بايد اين نقص را از
ميان برد اما اينكار طريق صحيحي دارد و آن
مراجعه كردن به دكتر متخصص است نه گرفتن دعا و
توسل به جادو. اينها كه نوشتيم نمونهاي است از
انحرافهاي بشر از
راه واقعي رسيدن به هدفها ، و مي دانيم
انحرافها يگانه عامل بهوجود آمدن عقايد خرافي
و يگانه وسيله پيدايش طبقهاي است كه از آن راه
نان ميخورند. شما هرگز درميان مردمي كه معتقدات
صحيح دارند نه يك رمال و جادوگر و طالعبين و
جنگير و امثال اينان ميبينيد و نه از
دهانشان يك كلمه از عقايد ناصحيح و معتقدات
خرافي ميشويد. اينگونه عقايد فاسد فقط و
فقط در ميان مردم نادان و بيراههرو و منحرف
وجود دارد و همين مردم جاهلاند كه موجد طبقه
جادوگران و طالعبينان و جنگيران و ساير
ناشران عقايد خرافياند. حال از چه راه بايد به مبارزه با آن
عقايد نادرست پرداخت؟ راه از ميان بردن چنان عقايد فاسد
در درجه اول باسواد كردن مردم است و در درجه
دوم ارتباط دادن هر معلولي به علت خاص آن و در
درجه سوم مهار كردن افكار دينداران در چهار
چوب عقايد صحيح دين تا در رويدادها دچار كجانديشي
نشوند. شايد در اينجا ذكر داستاني كه چند سال
قبل براي من اتفاق افتاد بيمناسبت نباشد:[53]
در سال 1335 سيلي در ده بالا ييلاق
يزد كه تا شهر چهلويك كيلومتر مسافت دارد
راه خود را تغيير داد و در سر را ه خود مزارع و
باغها و خانهها و ساختمانها را از ميان برد و
ويران كرد و جمعي را در دهان پركف و پرخروش
خود فرو برد و كشت جسدشان را به كناري انداخت و
خسارات جاني و مالي بسياري بهبار آورد. در آن
تاريخ من در يزد بودم و اوقات نمازهاي يوميهام
به مسجد مي رفتم و در گوشهاي از مسجد نماز ميخواندم.
امام جماعت مسجد پس از فراغ از نماز منبر رفت و
ضمن مواعظي كه كرد گفت:« چوب خدا صدا ندارد ( در
صورتي كه خيلي صدا داشت و مدت زماني مردم را
داغدار و خانهنشين و عدهاي را بيخانمان
كرد فقط از خدا نبود ) چقدر به شما گفتم خمس
بدهيد ، سهم امام بدهيد ، زكوه بدهيد ، رد مظالم بدهيد ، مسجد
بسازيد ، مدرسه بسازيد و ، و ، و ، گفتيد نداريم ، نداريم
حالا بگوييد اين اموالي را كه سيل برد از چهكسي
بود. ببينيد و عبرت بگيريد ». پسر من كه اكنون دكتر در رشته پزشكي
است در آن زمان با من در مسجد بود و با اينكه
پانزده سال بيشتر نداشت و براي فهم موضوعهايي
از اين قبيل آمادگي داشت به او گفتم: فرزندم
اگر اين عالم روابط علل و معلولها را دانسته
بود و از طرز تربيت صحيح مردم آگاهي داشت آن
طور مردم را موعظه نميكرد بلكه ميگفت اي
مردم شما گناهي را مرتكب شدهايد كه سيل را
بهدنبال آورد. گناهتان اين بود كه از بستر
رودخانه كه رهگذر سيل است گرفتيد و باغ و خانه
كرديد و راه را بر روي سيل بستيد. سيل وقتي راه
خود را بسته ديد طبيعي است با زوري كه دارد
تلاش ميكند تا راهي براي خود باز كند. سيل
راه عبور ميخواهد و براي او بي تفاوت است كه
آن راه از زمين باير بگذرد و يا آباد اما چون
بستر او را در جاي آباد تنگ كرده و راه عبور
آزاد او را بسته بوديد از همان جا راهي براي خود باز كرد و آن چه لايق و مستحق و
سزاوار آن بوديد انجام داد حال بياييد و
از گناهي كه مرتكب شديد توبه و استغفار كنيد
و با خدا از نو عهد و پيمان ببنديد كه ديگر
مرتكب چنان گناهي نشويد و من به شما قول ميدهم
و قول خود را با سوگند به خدا مؤكد ميكنم كه
ديگر مسيل به باغها و مزارع و ساختمانهاي شما
زيان نرساند و تلفات جاني و مالي بهبار نياورد.
اين رودخانه ميليونها سال است كه بستر سيل است
و از ميليونها سال
راه مورد نياز خود را با قدرتي كه دارد باز
كرده و متحملاً از سيل 1335 سيل پرخروشانتري
داشته و از همين رهگذر گذشتهاست. اين است گناهي
كه بايد از آن توبه كنيد و استغفار نماييد. اما آن عالم
از گناه آن مردم كه موجب آن همه خسارت و ويراني
گرديد نامي نبرد و ذكري به ميان نياورد و شايد
اگر ميبرد ديگر بار مردم از بستر رودخانه
نميگرفتند و بصورت باغ و خانه نميكردند و
سيل هم ديگر به سراغشان نميرفت و خسارت و
ماتمي بهبار نميآورد. اما آن را نگفت ، سال بعد كه ده بالا
رفتم بستر رودخانه را از نو گرفته و مانند
گذشته باغ و خانه كردهاند ، باشد تا بار ديگر
سيل بيايد و گناهكاران را به كيفر جرمي كه
مرتكب شدند برساند گرچه در اين كيفركشي
بيگناهان نيز عقوبت ميبينند ولي چه ميتوان
كرد ، گناهي كردهاند كه خشك و تر و گناهكار و
بيگناه در لهيب آن ميسوزند.
|