اكرام ، محمد اكرام شاه. "مثنوي ، اسرارخودي". دوره5، ش56و57 (خردادوتير46): ص8-10.

 

خلاصه: كنفرانسي از استاد دانشگاه پنجاب درباره كتاب "مثنوي اسرار خودي" و بحث درباره افكار و نظريات اقبال درباره نظريه وجود ، علاقه اقبال به مولوي و پيروي از وي.

در نيمه اول ارديبهشت ماه آقاي دكتر محمد اكرام شاه اكرام استاد دانشگاه پنجاب در تالار انستيتوي تحقيقات فرهنگي سازمان همكاري عمران منطقه‌اي در حضور جمعي از استادان دانشگاه تهران و دانشجويان ايراني و پاكستاني پيرامون آثار با ارزش اقبال لاهوري شاعر گرانقدر فارسي زبان پاكستان سخنراني جالب و جامعي ايراد نمودند.

آنچه در اينجا مطالعه مي‌فرماييد نكات برجسته‌اي از اين سخنراني است.

مثنوي « اسرار خودي »

 

مثنوي اسرار خودي اولين مثنوي اقبال به زبان فارسي است كه به سال 1915 ميلادي منتشر گرديد و بايد آن را نتيجة عكس‌العمل ماديت اروپا و تصوف ايراني دانست كه بيشتر از افكار يوناني و هندي سرچشمه مي‌گيرد.

هنگاميكه اقبال در سال 1908 پس از اتمام تحصيلات خود در رشته فلسفه از اروپا  مراجعت نمود ، در افكار او انقلاب و طغيان شديدي رخ داده‌بود. او ديگر شاعر عادي و رسمي نبود بلكه مانند مبلغَّي با لحن پيامبرانه ملت اسلام را خصوصاً و ساير ملل جهان را عموماً خطاب كرد و « خودي » را كه روحيه نيرومند و فنا ناپذير و هستة مركزي شخصيت بشري است شرح داد و گفت كه اصل نظام عالم همين جوهر « خودي » مي‌باشد و رشد و نمو آن از كشمكش مداوم در زندگي است. حيات « خودي » به تسخير جهان و مبارزه با مشكلات و سعي‌و‌كوشش و جد‌و‌جهد توجيه مي‌گردد. به عقيده اقبال كسي كه از تلاطم‌هاي اقيانوس حوادث دامن بر مي‌چيند بلافاصله به ساحل مرگ مي‌رسد به همين جهت اقبال پاره‌اي از متصوفين و متفكرين را كه طريق بي‌عملي و گوشه‌گيري و فرار از كشاكش زندگي و عزلت و انزوا را انتخاب نمودند و در خلوت‌گاه آرام « وحدت وجود » پناه بردند انتقاد مي‌نمايد و بر افلاطون نيز كه تصوف و ادبيات اسلامي از افكار او شديداً متأثر است حمله مي‌كند. منظور اقبال از اين مثنوي متجلي ساختن روح حقيقي اسلام است چنانكه در يكي از نامه‌هاي خود مي‌نويسد:

« اين مثنوي در عرض دو سال گفته‌شد ولي نه بطور مداوم بلكه بعد از ماه‌‌ها هر وقتيكه فرصتي دست مي‌داد و طبع آمادگي مي‌داشت كه بيشتر آن روزهاي يكشنبه ( يعني روزهاي تعطيل در هند و پاكستان ) و بعضي از شبهايي است كه بر سرودن آن مثنوي به خواب نمي‌رفتم. . منظور من اين است كه در اين مثنوي از چهرة اسلام حقيقي پرده بردارم و آن را به نحوي كه حضرت ختمي مرتبت صلوات الله عليه و آله معرفي كرده‌است بيان ‌كنم. متصوفين آن را حمله‌اي بر تصوف پنداشته‌اند و اين عقيده تا دي صحيح است. انشاءالله در قسمت دوم آن نشان خواهم داد كه تصوف چيست و از كجا آمده است و تا چه اندازه‌اي از روش و سير و سلوك صحابه پرورش مي‌يابد. »

به سال 1920 نكلسون استاد دانشگاه كمبريج مثنوي اسرار خودي را به انگليسي ترجمه كرد كه بر آن نقدهاي زيادي در اروپا و امريكا انتشار يافت. سپس شيخ عبدالرحمن اين مثنوي را به نام « ترجمان اسرار » و سيد عبد‌الرشيد به نام « ترجمان خودي » به نظم اردو درآوردند و دكتر عبد‌الوهاب عزام دانشمند مصري آن را به نام اسرار‌النفس و محمد بخش به زبان سندي و بهرام كوتي به زبان اندونزي ترجمه و منتشر ساختند.

پروفسور برون در مجله انجمن آسيايي سلطنتي Royal Asiatic Society  به سال 1921 ترجمه « اسرار خودي » به قلم نكلسون را مورد تجديد‌نظر قرار داد و فارستو راجع به « اسرار خودي » نقد مفصلي نگاشت و اقبال را هادي بزرگ ملت ثابت كرد.

و اما سبك اين مثنوي . چنانكه خوانندگان شعر اقبال مي‌دانند او در اسرار خودي فوق‌العاده تحت تأثير روش مولوي قرار گرفته است. و علت اينكه اقبال شعر فارسي را از مثنوي‌سرايي آغاز كرد و قسمت بزرگ آثار خود را به مثنوي اختصاص داد همانا علاقة شديد او به مولوي است كه در اثر آن از اوايل تا اواخر تحت تأثير او قرار گرفته و او را مرشد و راهنما خوانده و تمام پيشرفتهاي خود را در راه تصوف و عرفان نتيجة هدايت و ارشاد او دانسته‌است. اگر چه عدة زيادي از شعراء و متفكرين مغرب‌زمين مانند نيچه ـ گوته ـ شكسپيرـ تولستوي ـ هيگل ـ بيكن ـ برگسون ـ كانت ـ و غير آنها و همچنين فيلسوفان و متصوفين مشرق‌زمين مانند بو‌علي سينا ـ فارابي ـ فخرالدين رازي ـ سنايي ـ عطار ـ عراقي ـ محمود شبستري ـ حافظ ـ سعدي ـ جامي ـ عرفي ـ نظيري نيشابوري و غالب دهلوي [8] و امثال اينها توجه او را به خود جلب كرده‌اند هيچ‌يك مانند جلال‌الدين محمد مولوي او را به خود شيفته ننموده است.

 اقبال از نيچه ستايش مي‌كند ولي فقط تا آنجايي‌كه او از شجاعت و شهامت و قدرت و نيرو سخن مي‌راند همچنين او از حافظ استقبال مي‌نمايد اما تنها تا جايي‌كه او اعجاز هنر شعر را ارائه مي‌دهد. لكن مولوي را از آغاز تا پايان دوست دارد و در تمام مسائل حكمي و عرفاني صرفاً به او ارج مي‌نهد. اقبال در همه آثار فارسي و اردو و انگليسي شخص خود را سراسر مديون و مرهون مولوي قلمداد كرده و به استثناي مثنوي « گلشن راز جديد » كه در جواب محمود شبستري سروده و در بحر هزج مسدس محذوف مي‌باشد در ساير مثنويهاي خود كه عبارتند از « اسرار خودي » و « رموز بيخودي » و « بندگي‌نامه » و « جاويد‌نامه » و « مسافر » و « پس چه بايد كرد اي اقوام شرق » بحر رمل مسدس محذوف يعني بحر مألوف مولوي را برگزيده‌است و در موارد لازم اشعار او را براي اثبات نظرية خود آورده‌است. اگر چه مثنويهاي « جاويد‌نامه » و « مسافر » و « پس چه بايد كرد اي اقوام شرق » و « بندگي‌نامه » از لحاظ موضوع با مثنوي معنوي مولوي ظاهراً فرق دارند ولي در سراسر اينها رشتة فكر اقبال از مولوي قطع نمي‌گردد و در عمق اين مثنويهاي جديد فكر هيجان‌انگيز مولوي غليان مي‌كند. چيزي كه اقبال را از مولوي تشخيص مي‌دهد تنها محيط و زمان است كه به مقتضاي آن اقبال شيوة بيان را گاهگاهي تغيير داده و دگرگون نموده و‌گر‌نه او همان جلال الدين محمد مولوي است كه هفت صد سال پيش جهانيان را به عقايد حقاني و حقايق صرف اسلامي فرا مي‌خواند. چنانكه مي‌گويد:

چو رومي در حرم دادم اذان من

                               از او آموختم اسرار جان من

بـدور  فتنة  عصر  كـهن  او              

                              بدور فتنة عصر روان من

الطاف و اكرام بي پايان مولوي را در حق خود در اسرار خودي چنين بيان مي‌كند:

 باز بر خوانم ز فيض پير روم

                              دفتر سر بسته اسرار علوم

  جان او از شعله‌ها سرمايه‌دار

                              من فروغ يك نفس مثل شرار

شمع سوزان تاخت بر پروانه‌ام

                             باده شبخون ريخت بر پروانه‌ام

پير رومي خاك را اكسير كرد

                              از غبارم جلوه‌ها تعمير كرد

موجم و در بحر او منزل كنم

                              تا در تابنده‌اي حاصل كنم

من كه  مستيها ز صهبايش كنم

                              زندگاني از نفس‌هايش كنم

همچنين تمام آثار اقبال از تمجيد و تحليل مولوي مشحون است كه ما در فوق شمه‌اي از آنها را ثبت نموديم. از اين ابياتي چند مي‌توان تأثير اين عارف بزرگ جهاني را در فكر و انديشة اقبال حدس زد و حقيقت آن است كه اين تأثير عمق مثنوي مولوي بود كه اقبال را به سرودن شعر فارسي برانگيخت و در دل او شمع اشتياقي را روشن كرد كه در نتيجة آن اقبال توانست گنجينة اسرار گرانبهاي خود را به سبك نوين و طبق نيازمنديهاي عصر جديد براي جهانيان تقديم نمايد. چنانكه او مثنوي اسرار خودي را تقريباً از هر لحاظ به تقليد و پيروي مثنوي مولوي سروده و مانند راهنماي عالي‌مقام خود از الفاظ ساده و روان و ذكر تمثيل او استفاده نموده و حتي در موارد اغلاط نيز عمداً از مولوي استقبال كرده‌است . چنانكه يكي از دوستان او سيد سليمان ندوي بخشي از اشعار مثنوي اسرار خودي را از نظر هنر مورد انتقاد قرار داد و اقبال در پاسخ گفت:

« دربارة قوافي هر چه شما فرموده‌ايد كاملاً درست است ولي چون شاعري از اين مثنوي مقصود نبود بنابراين من در بعضي [9] موارد عمداً تساهل به‌كار برده‌ام علاوه بر اين در مثنوي مولوي تقريباً در هر صفحه چنين امثال قوافي به چشم مي‌خورد. »

دربارة فلسفه اجمالاً بايد متذكر گرديد كه به عقيدة اقبال نظرية « وحدت وجود » موجب سلب نيروي انساني گرديد و پديدة جهان را در نظر جهانيان چون سايه‌اي جلوه داد و هستي غير خدا را سراسر موهوم قلمداد كرد. متفكرين يوناني كه بعدها بيشتر متصوفين ايراني از سرچشمة افكار آنها سيراب گشتند از جهان خارجي كه جهان مادي است به جهان فكري و معنوي توجه نمودند و به جاي اينكه هستي خود را از جسم احساس كنند از نفس احساس كردند و حتي كار به جايي كشيد كه در اثبات وجود خود گفتند كه چون ما تفكر مي‌كنيم بنابراين وجود داريم. اين گروه دانشمند در كنجكاويهاي فكري  به‌اين نتيجه رسيدند كه حقيقت كبري عقل كل است و حقيقت بشر به تنهايي به مقداري است كه او از عقل برخوردار مي‌باشد وگرنه بشر از خود  چيزي ندارد و نه چيزي از او سر مي‌زند. اين حكما سراسر جهان را بر عقل پايه‌گذاري نموده و از عمل كه نتيجة عشق و آرزو مي‌باشد روي گردانيدند و دل را به غير محسوسات چنان بستند كه از عالم اسباب رشتة هستي خود را گسستند. اقبال بر ضد تمام اينگونه معتقداتي‌كه بشر را وادار به استدلال نموده و نيروي عمل را از او سلب مي‌نمايد سخت قيام كرد و بناي هستي را بر اساس عمل  و جد‌و‌جهد استوار ساخته و بر بالاي آن با خط روشن نوشت:

زندگي جهد است و استحقاق نيست

                                  جز به‌علم النفس و جز آفاق نيست

اقبال فلسفه‌اي كه وجود محسوسات را ثابت نموده و ارزش و اهميت آن را آشكار مي‌سازد به‌نام خودي به جهانيان عرضه داشت. او از لفظ خودي معني احساس شخصيت و يا تعيين ذات گرفته و آن را در بيشتر قسمتهاي آثار خود به شيوه‌هاي گوناگون توضيح داده‌است. به نكلسون طي نامه‌اي چنين اظهار داشت:

« در بشر مركز حيات « خودي » يا شخصيت است كه يك حالت كشمكش مي‌باشد و زندگي خودي از دوام همين حالت است. اگر اين حالت كشمكش از بين برود اضمحلال جاي آن را مي‌گيرد و چون شخصيت كه مولود همين حالت كشمكش و اضطراب مي‌باشد پرارزش‌ترين سرماية انساني است بنابراين بايد مراقبت نمود كه هيچگاه اضمحلال و سكون رخ ندهد. هر آن چيزي كه در دوام اين حالت كشمكش سهيم است در استقرار ما مددكار است. از اين تصوير خودي معيار ارزشها بوجود مي‌آيد و مسئله خير و شر نيز حل مي‌گردد. هر آن چيزي كه خودي را محكم و استوار مي‌سازد خير است و هر آن چيزي كه خودي را ضعيف مي‌نمايد شر است. هنر و مذهب و اخلاق همة اينها  را بايد در معيار خودي امتحان كرد. »

با توجه به سوابق ملاحظه مي‌شود كه هستة مركزي شخصيت خودي است و اين يك جوهر نيرومند و سركشي است كه در هر چيز وجود دارد و اهميت و ارزش هر چيزي در جهان بستگي به ارزش و اهميت خودي او دارد. به اندازه‌اي كه كسي هستي خود را محكم و استوار مي‌سازد به همان اندازه از ارزش زندگي بهره‌ور مي‌گردد و در شرح اين بيان اقبال مي‌گويد:

  چون زمين بر هستي خود محكم است

                                    ماه پابند طواف پيهم است

 هستي مهر از زمين محكم‌تر است

                                  پس زمين مسحور چشم خاور است

 چون حيات عالم از زور خودي است

                                  پس به قدر استواري زندگي است

اقبال طي نطقي درباره صلابت و استحكام ذات اظهار داشت:

« موسوليني گفته است كسي‌كه آهن دارد نان دارد و من گامي فراتر نهاده و مي‌گويم كسي كه آهن گردد همه چيز دارد. » [10]