|
|
||
كيا ، صادق. "تاج". دوره 5، ش 60 (مهر46):
ص4-14.
|
||
|
|
||
خلاصه: بررسي معاني و ريشهيابي تمام اسامي كه
درطول تاريخ جهت تاج در ادبيات فارسي بكار رفته : "افسر" ، "پساك"
تاجي ازگل و گياه ، "تاج" كه صورت باستاني
آن "تاك"
گمان ميشود ، "ديهيم" "داهول"
يا "ديهول" به معني تاج مرضع ،"رخ"
ؤ "كلاه" يا
"كله"
،"گرزن" به معني نيمتاج بافته شده از
ديبا و جواهرنشان ، "نيمتاج" ـ شرحي بر
دو
واژه ايراني "تيار" و "خود".
|
تاج
دكتر صادق كيا
استاد دانشگاه و معاون وزارت
فرهنگ و هنر
در اين گفتار درباره نامهاي تاج و
انواع آن در زبان فارسي و زبانهاي باستاني
ايران بررسي شدهاست. بررسي ديگري به همين
روش درباره نامهاي تخت انجام گرفته كه
اميد است در شماره ديگري از همين مجله نشر
يابد. اين بررسيها نشان ميدهد كه زبان
ما از نظر داشتن واژههاي مربوط به تاج و
تخت و پادشاهي توانگر است و برخي از اين
واژههاي آن به زبانهاي ديگر راه يافتهاست. علت اين توانگري و نفوذ ، توانايي زبان
و اداره شدن كشور از روزگاران بسيار كهن به
آيين پادشاهي و داشتن شاهنشاهي نيرومند و
گسترده است كه خود زاده هوشمندي و نيك
انديشي و دانش و نامجويي و دلاوري و كوشش و
همكاري نياگان ارجمند و گرامي ماست.
افسر
«بنه بر سرت افسر خسروي
نگارش همه گوهر پهلوي1»
شاهنامه ، 1644 «همه پادشاهي و لشگر توراست
همان گنج با تخت و افسر توراست»
شاهنامه
، 1631 «افسر» در فارسي به معني «تاج» است2.
در پهلوي نيز به همين معني ولي به صورت «اپيسر»
apisar
بكار رفتهاست. جزء نخستين آن «اَفْ»
همان پيشوندي است كه در فارسي به صورتهاي
«او» و « ف» نيز آمده و در واژههايي
مانند «افسان، اوسان: سنگِ ساب»، «افغان ،
فغان»، «افزودن ، فزودن»، «افروختن» ديده
ميشود. معني اين پيشوند «به»، «به سوي»،
«بَر» و صورت باستاني آن در اوستا «اَيبي» aibi
و «اَيوي» aiwi،
در فارسي باستان «اَبي» abiy
است و درزبان سنسكريت (هندي باستان)
به صورت abhi
آمدهاست. جزء دوم «افسر» همان
واژة «سر» فارسي است كه در پهلوي نيز همين
صورت و معني را دارد ولي در اوستا به صورتهاي
«سَرَه» sarah
و «سارَ» sara
بكار رفتهاست. صورت باستاني «سارَ»
در واژههاي فارسي افسار، نگونسار (=
سرنگون) ، سبكسار ، گاوسار ، بادسار ،
خاكسار ، شرمسار ، شاخسار ، كوهسار ، كهسار ،
چاهسار ، چشمهسار ، مارسار ، ديوسار ،
گرگسار ،[4] سگسار بازماندهاست. اين دو جزء بر
روي هم ميتواند معني «چيزي كه بر سر
گذاشته يا به سر بسته ميشود» داشته باشد. افسر از راه مجاز به معني «سَروَر»، «بزرگتر»،
«مهتر»، نيز بكار رفتهاست. فردوسي ميگويد: « ستون مَنا پردة كشورا
چراغ كيي افسر لشكرا»
شاهنامه،
1539 « ستايندة شهرياران بُدي
به مدح افسر نامداران بُدي»
شاهنامه،
1555 «بزرگان بر او خواندند آفرين كه ما را تويي افسر و تيغكين»
شاهنامه،1575 چنان كه در همين گفتار خواهيم ديد «تاج»
نيز از راه مجاز به اين معني بكار برده شدهاست. اكنون سالهاست كه افسر به گزينش فرهنگستان ايران به جاي واژه سنگين و زشت «صاحب منصب» بكار برده ميشود و با به كار بردن آن «صاحب منصب» از يادها فراموش شدهاست. پيش از آنكه فرهنگستان ايران « افسر » را به اين معني برگزيند فارسي زبانان افغانستان و هندوستان آن را به همين معني كه با معنيهاي ديگر آن (آنچه بالاي سر است ، تاج ، سَروَر ، مهتر ، بزرگتر) بستگي دارد بكار ميبردند و اين واژه از فارسي به زبانهاي هندي راه يافته بود.3 دانشمندان هندوستان كه زبانهاي فارسي و انگليسي را خوب ميشناختند در فرهنگهاي زبانهاي خود اين واژه را به عنوان يك واژة عاريه شده از فارسي (نه انگليسي) ياد كردهاند4 افسر به معني «تاج» از فارسي به
تركي عثماني راه يافتهاست. واژههاي زير در فارسي با «افسر» ساخته شده است:
اَفْسَرورَ : تاجور ، پادشاه . فردوسي مي
گويد:
«سه افسرور از پيش سه تاجور
رُخانشان پر از خوي زشرم پدر»
شاهنامه،72 افسرآرا: تاجآرا. افسر خداي: خدوند
افسر: خداوند افسر، پادشاه. شاه افسر: نام
گياهي كه به فارسي نيز «بسك» و «بسه» و «شاه
بسه» و به عربي «اكليل الملك» خوانده ميشود. در فرهنگهاي فارسي «افسر دير اعظم:
آفتاب» ، «افسر شدن: پادشاه شدن»، «افسر
سگزي(سگزي: سيستاني): نام يكي از تصنيفهاي
باربد ، نامسازي» ياد شدهاست. «افسر» در نامگذاري دختران بكار
برده ميشود و
براي نام خانوادگي و تخلص نيز برگزيده شدهاست.
پساك
«خسرو بر تخت پيشگاه نشسته شاه ملوك جهان امير خراسان» 5 «تُرك هزاران به پاي پيش صفاندر
هر يك چون ماهِ بر دو هفته درفشان»6 «هر يك بر سر پساك7 مورد نهاده
روش مي سرخ و زلف و جعدش ريحان»8
رودكي «من پساك7 از ستاك9 بيد كنم
با تو امروز جفت سبزه منم»
عماره مروزي اين واژه كه در
بيشتر فرهنگها به صورت «بَساك»
ياد شده به معني تاجي است كه از گُل و
گياه درست شده باشد. شايسته ميداند كه
معني آن را از چند فرهنگ فارسي بياورد: «بساك: چون تاجي بَود كه از اسپرغمها
11 كنند»
12
پساك : تاجي باشد از اسپرغم كه از گلها كنند.»13(صحاح الفرس).
«پساك: تاجي باشد از گُل و اسپرغمها
كه در روز عشرت بر سر نهند» (معيار جمالي) «بساك: تاجي
كه از رياحين ترتيب كنند و در روز عشرت بر
سر نهند» (مجمعالفرس سروري). «بساك: تاجي كه از گلها و رياحين و
برگ مورد 14 ترتيب دهند و بزرگان روزهاي
عيد و جشن و مردان
15 روز دامادي بر سر
نهند»16 (فرهنگ رشيدي). «بساك: نام تاجي است كه از گلها
بافندش 17 و اهل هند آن را سهره خوانند»18
(كشف اللغات و مؤيد الفضلا). «پساك: گُلدسته و هارِ
19 گُل كه در
روز عيد از آن آرايش دستار كنند»20 (آنندراج). ٍ اين واژه در زبانهاي پهلوي (فارسي
ميانه و پهلوي اشكاني نوشتههاي طُرفان)،
سُغدي، ارمني ، اوستايي به ترتيب به صورتهاي
«پوسَگ»Pusag ،
«اپساك» apsak،
«پسَك» Pask،
«پوسا» Pusa
بكار رفتهاست. «پساك» يا «بساك»
فارسي از «٭ پوساكَ»
pusaka
٭
(پوسا+ ـ كَ) باستاني آمدهاست. واژههاي «بَسَك»، «بَسَه» و جزء
دوم «شاه بَسَه» نيز همين واژه است. اين سه
واژه در فرهنگهاي فارسي نام گياهي است كه
در عربي «اكليلالملك» (تاج پادشاه)
ناميده شدهاست و نام ديگر آن در فارسي «شاه
افسر» است. «اكليلالملك» ترجمه «شاه بسه»
و «شاه افسر» است. نام عربي برخي از رُستنيها
ترجمة نام ايراني آنهاست مانند: «آزاد
درخت: شجره حُرَّه » ،[6] «پشهدار: شجرة البقّ»، «ديوار
ديبدار: شجرة الله
21 و شجرة
الجن»، «پنج انگشت: ذو خمسه اصابع»، «جم
اسپرم: ريحان سليمان»، «شاه اسپرم: ريحان
الملك»، «شاه تره: بقله الملك»،«خرزهره:
سم الحمار»، «زبان گنجشك: لسان العصافير»،
«گاو زبان: لسان الثور»، «پيلگوش: آذان
الفيل»، «ماهي زهره: سمّالسمك»، «نان
كلاغ: خبزالغراب»، «كيك واش22: حشيشه
البراغيث»، «گاو چشم: عين البقر»،«بسپايه:
كثيرالارجل»، «زبان بَره: لسان الحمل»، «سپيدخار:
شوكه البيضاء» «سرخك: حميرا»، «قصبالسكر:
نيشكر». ترجمه از زبانهاي ايراني به عربي
كه تاكنون در آن بررسي نشده است تنها در
نام رستنيها صورت نگرفته بلكه در موردهاي
ديگر نيز نمونهها دارد و نگارنده در اين
باره جزوهاي فراهم كردهاست. تاج
«سَرِ داد و مهر از تو پيدا شدهاست
همان تاج و تخت از تو زيبا شدهاست»
شاهنامه، 1635 «به خورشيد مانند با تاج و تخت
همي تابد از چهرشان فرّ و بخت»
شاهنامه، 1511 تاج تاكنون در نوشتههايي كه به
زبانهاي ميانه و باستاني در دست است ديده
نشده است. صورت باستاني آن «
٭ تاگَ»
گمان ميشود و به ترتيب به صورتهاي tag
،
تاغا tagha
، تاج به زبانهاي ارمني ، سرياني
و عربي راه يافتهاست. در زبانهاي هندي (مانند:
اردو ، هندوستاني ، پنجابي) و تركي عثماني
نيز به صورت «تاج» بكار برده ميشود. در ارمني «تاگاور» tagavor
به معني «پادشاه»(تاجور) وtagurhi)taguhi)
به معني «شهبانو» است. جزء نخستين اين دو
واژه همانtag
به معني تاج است. در عربي تاج به «اتواج» و «تيجان»
جمع بسته ميشود و واژههاي «تائج ، تاجدار»،
«متوَّج: تاجدار، تاجور»، «تتويج: تاج بر
سر كسي نهادن»، «تتَّوج: تاج به سر گذاشتن»
از آن ساخته شدهاست. تاج ، تاجَه (نام زن) تُوَيج
(به معني تاج كوچك) ، متّوج23(تاجور) در
عربي از نامهاي مردمان است و نيز اين نامها
و لقبها به آن زبان با تاج درست شدهاست:
تاج الادباء ، تاج الاسلام ، تاج
الافاضل ، تاج الامراء ، تاج الدوله ، تاجالدين ،
تاجالرؤسا ، تاجالسّاده ، تاجالسلطنه ،
تاجالشعراء ، تاجالشريعه ، تاجالعارفين ،
تاجالقرّاء ، تاجالكتّاب ، تاجالمعالي ،
تاجالملك ، تاجالملوك ، تاجالملّه ،
ذوالتاج. معني تاج در برخي از فرهنگهاي
فارسي و عربي به فارسي چنين است: «التّاج و الاكليل: افسر» (السامي فيالاسامي). «تاج: افسر» (مقدمه الادب
زمخشري ، صراح ، كنزاللغات ، منتخب
اللغات). «تاج: اكليل پادشاهان است و آن چيزي
است كه پادشاهان به جاي دستار بر سر ميگذارند»
(شرح قاموس). «تاج: افسر يعني كلاهي كه پادشاهان
بر سر نهند» (كشف اللغات). «تاج معروف ]
است[
يعني كلاهي كه پادشاهان بر سر
نهند» (مؤيد الفضلا). «تاج: افسر…
جناب خير المدقّقين…
ميفرمايند كه تاج آن است كه به طور كلاه
بر سر مينهند و مكلَّل به جواهر ميباشد و
افسر آنچه مانند سپد و سپر بر سر گردانند و
آن را چتر نيز خوانند و مجدالدين علي
قوسي گويد كه تاج در اين ايّام كسوتي معروف
را گويند كه دوازده ترك دارد و اكثر از
سقرلاط قرمزي سازند و در اصل به فرمودة شاه
اسمعيل صفوي اختراع شده و لشكر او را سبب
پوشيدن تاج قرمزي قزلباش گفتندي و اين لقب
در ايران بر لشكريان ماند و از عدد تركها
عدد ائمة اثنا عشر عليهمالسلام مقصود و
مطلوب است» (بهار عجم ، فرهنگ آنندراج). «تاج: الكليل و پارچة مزيَّن به جواهر
كه سلاطين بر پيشاني ميبستند ، كلاه
جواهرنشان كه سلاطين بر سر ميگذارند ،
دستهاي از پر يا گلابتون و مانند آنها كه
بر پيشاني كلاه طوري نصب كنند كه حصّهاي
از آن از كلاه بلندتر باشد و نام ديگر آن
جيغه است اگر سلاطين به كلاه خود زنند زنان
و اطفال هم اين تاج را استعمال ميكنند
مانند تاج خروس…
و تاج هدهد و تاج طاوس… يكي
از نامهاي زنان ايران است ، يكي از القاب
سابق مردان و زنان ايران بوده كه از دولت
عطا ميشده مثل تاجالعلماء (لقب مرد) و
تاجالملوك(لقب زن)24، كلاه درازي كه
درويشان بر سر ميگذارند و اغلب دور آن
رشمه يا پارچه ميپيچند ، در علم هندسه
عبارت است از سطحي كه ما بين دو محيط دايرة
داخل هم باشد ، در اصطلاح علم طب آن حصّه از
دندان كه ديده ميشود و حصّة پايين دندان
ريشه ناميده ميشود»(فرهنگ نظام). تاج مانند «افسر» به معني «سرور» و
«مهتر» نيز از راه مجاز بكار رفته است.
دقيقي ميگويد:25. «اي سر آزادگان و تاج بزرگان شمع جهان و چراغ دوده و نوده»
٭ ٭ ٭ «فغان كرد كاي شهريار جهان
سر نامداران
و تاج مهان»
شاهنامه ، 1393 «خسرو غازي سر شاهان و تاج خسروان مير محمود آن شه دريا دل دريا گذار»26
فرخي اين واژه در فارسي با «تاج» ساخته
شدهاست: تاجآور ، تاجبخش ، تاجپوش (پارچهاي
كه با آن تاج را ميپوشانند) ، تاجتاش (صاحب
تاج) ، تاجخانه (جايي كه در آن تاج
نگاهداري ميشود) ، تاجخواه ، تاجدار ،
تاجداري، تاجدِه ، (تاجبخش) ، تاجدوز(كسي
كه كلاه دوازده تَركِ قزلباشها را ميدوخت) ،
تاجستان ، تاجفروز ، تاجگاه(= تاجخانه) ،
تاجگذاري ، تاجوار ، تاجور ، سرتاج ،
نيمتاج. اين نامها در فارسي با «تاج» درست
شدهاست: تاج بخش: تاجبانو ، تاجماه ،
تاجي ، زرّينتاج ، گوهرتاج ، نيمتاج. در فرهنگهاي فارسي: «تاج شمع: شعلة
شمع» ، «تاج فيروزه: آسمان» ، «تاج كيخسرو ،
تاج گردون ، تاج فلك: خورشيد» ، «تاج عنبر:
زلف» ياد شدهاست. «تاجدار» بههمين صورت و معني (پادشاه)
در تركي عثماني بكار رفتهاست و در آن زبان
از «تاج» مصدر «تاجلانمق: تاج بر سر گذاشتن»
ساخته شدهاست. در اردو واژههاي: تاجدار(شاه) ، سَر
تاج (سَرورَ) ، تاجبخش ، تاجداري (پادشاهي) ،[8]
تاج خروس (نام گُل) ، تاجوري (پادشاه) ، تاجوري (پادشاهي)
بكار مي رود.
ديهيم
«بزرگ است
كه اين را مپندار خُرد كه
ديهيم را خوار نتوان
شمرد»
شاهنامه، 2657
« كه شاهي گُزيدي به گيتي كه بخت
بدو نازد و تاج و ديهيم و تخت»
شاهنامه ، 1495 صورتهاي ديگر «ديهيم» در فارسي
داهِم ، داهيم ، ِدهيم ، ديهِم است. اين واژه در
نوشتههاي پهلوي (فارسي ميانه و پهلوي
اشكاني طُرفان) به صورت «ديديم» و در نوشتههاي
سُغدي به صورت «ذيذم»27 آمده و از زبانهاي
ايراني به صورت «دِ دِمْ» به تر كي كهن
رفتهاست. محمود كاشغري در «ديوان لغات
الترك»28 آن را چنين معني كردهاست: «دِ
دِمْ آن تاجي است
كه شب زفاف بر سر داماد گذاشته ميشود». در
تركي عثماني «دهيم ، ديهيم» dihim
بهكار رفته كه از فارسي نوين
گرفته شدهاست. اين واژه در يوناني به صورت diadema
آمدهاست و معني آن در نوشتههاي
كهن آن زبان «نوار دور تيار پادشاهان
ايران و ديهيم و تاج پادشاهي» است. Diadema
از يوناني به لاتين (diadema)
رفته و از آن زبان به فرانسه (diademe)
رفته و به آلماني (Diadem)
و به انگليسي (diaden)
راه يافتهاست. ريشة آريايي اين واژه «dei
, da , de , di»
به معني «بستن» گمان شده
29 كه صورت
اوستايي آن «ديا» dya
است.
از اين ريشه در فارسي واژههاي «دام: چيزي
كه جانوران به فريب در آن گرفتار ميشوند»
و «دامك ، دامني: مقنعه و روسري زنها» را
داريم. «دام» به زبان ارمني نيز به صورت dam
راه يافتهاست. در سنسكريت از
همين ريشه واژههاي «dita
: بسته» ، daman
(دامَن): بند ، ريسمان» ساخته شدهاست. معني«ديهيم» از برخي فرهنگهاي
فارسي در زير آورده ميشود: «ديهيم: كلاهي بود به جواهر مرصَّع
كرده و گروهي گويند تاج بود»30(لغت فرس
اسدي ، چاپ عباس اقبال ، صفحة 341). «ديهيم: تاج باشد كه ملوك دارند و
بعضي گويندگان كلاهي مرصَّع است كه پيش از
اين ملوك و سلاطين داشتندي»(صحاح الفرس). «ديهيم: نيمتاجي باشد مرصع كه
پادشاهان عجم داشتندي و آن را داهيم نيز
گويند» (معيار جمالي). «ديهيم: به معني تاج باشد…
و آن را داهيم نيز گويند» (مجمعالفرس
سروري). «ديهيم: تاج ، و داهيم نيز گويند و
اصل داهيم است… و
در]
فرهنگ[
داهم به حذف يا نيز آورده» (فرهنگ
رشيدي). «داهِم: تاج پادشاهان را گويند و آن را
ديهيم نيز خوانند و تخت و چتر پادشاهي را
هم گفتهاند». «داهيم: به معني ديهيم است
كه تاج مرصَّع باشد». «ديهيم: تاجي كه مخصوص[9]
پادشاهان است و به معني تخت و چاربالش و چتر هم گفتهاند
و بعضي گويند ديهيم افسري بوده كه آن را در
قديم به جهت تيمُّن و تبُّرك بر بالاي سر
پادشاهان ميآويختهاند و كلاه مرصَّع را
نيز گويند» (برهان قاطع). «داهيم: كلاه مرصَّع به جواهر كه آن را
ديهيم نيز گويند]و[
و به معني تخت و چتر ]نيز[
آمدهاست».«ديهيم: همان داهيم
يعني تخت و كرسي و چتر ]
و[
كلاه مرصَّع به جواهر» (كشفاللغات).
«داهيم: كلاه مرصَّع به جواهر كه آن را
ديهيم نيز گويند
و قيل تخت و چتر كذافي شرفنامه اما در لسانالشعرا
فرق كردهاست ، ديهيم را به معني چتر و
داهيم را به معني كلاه مذكور كردهاست».«ديهيم: كلاه مرصَّع به جواهر و قيلَ
تخت و چتر كذافي شرفنامه و در ادات بهجاي
كلاه تاج است و در لسانالشعرا ديهيم به
معني چتر فقط است اما به معني كلاه مذكور
داهيم است و در دستور ديهيم به معني تخت و
كرسي فقط مسطور است» (مؤيدالفضلا). «ديهيم: يعني تاج كه داهيم نيز
گويند و جامة بالاي تخت كه بر او پادشاهان نشينند و كلاه مرصَّع»(شمساللغات). «ديهيم: تاج و تخت و چتر و كلاه مرصَّع
و به معني جامة بالاي تخت كه پادشاهان بر
آن
نشينند» (بهار عجم). «داهيم: به معني تاج پادشاهان است و
آن را ديهيم نيز گويند». «ديهيم: به معني
تاج است و اصل داهيم بوده …
و داهم نيز گفتهاند… و
آن را داهي نيز گفتهاند» (فرهنگ انجمن
آراي ناصري). واژههاي «ديهيمجوي» ، «ديهيمدار»
(پادشاه) ، «ديهيمساز» در فارسي و «ذيذيمبر»
(تاجور) در سُغدي با «ديهيم» ساخته شدهاست.
داهول، ديهول
اين واژه در برخي از فرهنگهاي فارسي
31 به معني «تاج مرصَّع» ياد گرديده ولي
گواهي براي آن داده نشدهاست. سروري در «مجمعالفرس»
زير «داهل» مينويسد: و «و در نسخة حليمي
32 داهول به معني تاج مرصَّع باشد و به
اماله ديهول گويند» .
رُخ
اين واژه نيز در برخي از فرهنگهاي
فارسي33 به معني «تاج و ديهيم» ياد شده
ولي گواهي براي آن ياد نگرديدهاست.
كُلاه ، كُلَه
اين واژه نيز گاهي به معني «تاج»
بكار رفتهاست. در برهان قاطع معني آن چنين
داده شدهاست: «كُلاه: معروف است يعني چيزي كه از
پوست و پارچة زربفت و غيره دوزند و بر سر
گذارند و تاج پادشاهان را نيز گويند» در بهار عجم چنين معني شده است.34 «كلاه: معروف ]
است[
و كلا و كله مخفَّف آن ] است[
و نيز چيزي به صورت كلاه كه[10] بر
ميوهها باشد به طرفي كه به شاخ درخت
پيوسته بود…
و به معني تاج پادشاهان مجاز
است و به كيومرث و كيخسرو و فريدون مخصوص ،
ميرزا صائب»:
«سوداي عشق در سر مجنون بيكلاه
با تكمة كلاه فريدون برابر است»
كلاه در شاهنامة فردوسي در بسياري از
بيتها معني «تاج» دارد:
«به جان و سر شاه و خورشيد و ماه
به دادار خود كام و تخت و كلاه»
739
«بر آن تخت ميتافت خسرو چو ماه
ز ياقوت رخشنده بر سر كلاه»
753
«اگر تخت خواهي همي با كلاه
ره سيستان گير و بركش سپاه»
163
«بدانست كآن گنج
و تخت كلاه
نبخشد بدو
نامبردار شاه»
1632
«كجا آن همه خلعت
و پند شاه
كمرهاي زرّين و تخت و كلاه»
1602 «كلاه» به همين صورت و به صورت «كُله»
و به معني معمول آن در تركي عثماني بكار
رفته و از آن واژههاي «كلاهجي: كلاه دوز ،
كلاهگَر»، « كُلاهلي: كُلاهي(كلاهدار)»
ساخته شدهاست. در اردو هم اين واژه به دو
صورت «كُلاّ» و «كُلاه» بهكار برده ميشود. معني «تاج» براي «كلاه» در واژههاي
فارسي «كلاهدار: پادشاه» و «كلاهداري:
پادشاهي» نيز ديده ميشود. «كلاه» در گويشهاي لُري «كُلُو»Kolow
، «كِلُو» kelow
، در اوراماني «كِلاوَ» Kalawa
، در مهابادي «كَلاو» Kalaw
و
در سنگسري «كلف» Kalaf
فراگو(تلفظ) ميشود و در جَهرمِ
فارس كونة خرما «كَلَفَ» و در گويش فرخي (از
دهات كوير نمك)«كلوو» Kolavu
(= ٭ كُلاهه،
٭
كٌُلاهِكِ)
ناميده ميشود و اين صورتها نشان ميدهد
كه صورت كهنتر كلاه «كُلاف» بودهاست. بَدَل
شدن «ف» پس از واكه (vowel)
به «هـ» در اين واژهها نيز ديده
ميشود: دَهَن ، دَهان(اوستايي ،
زَفَنْ) ، كوه (پهلوي «كوف»kof
، اوستايي kaofa ،
فارسي باستان kaufa
(
،
تُه= تُف.
گرزن
معني اين واژه از برخي از فرهنگهاي
فارسي در زير آورده ميشود: «گرزن: نيمتاجي بود از ديبا بافته35
به زر و گوهر مغرّق كرده و گويند تاجي بود
بزرگ و زين و پر جواهر و ملوك از بَرِ تخت به
سلسله بياويختندي»
36 (لغت فرس اسدي ،
چاپ اقبال، صفحة 358-359).» «كرزن: نيمتاجي باشد از ديبا ]بافته[ و
جواهر در او نشانده گويند تاج گرانبار كه
به جواهر مكلَّل كرده باشند و ملوك قديم در
وقتي كه بر تخت نشستندي آن را به سلسلة
زرّين بالاي سر ايشان بياويختندي» (صحاح
الفرس). «گرزن: نيمتاجي باشد مرصَّع كه
پادشاهان فُرس چون بر تخت نشستندي به زنجير
زر از بالاي سر ايشان بياويختندي و
احياناً بر سر نهادندي»(معيار جمالي). «كَرْزَن: نيمتاجي مرصَّعي كه پادشاهان
قديم از بالاي سر خود ميآويختند و
احياناً بر سر مي گرفتند.. در جميع نسخ چنين
آمده در سامي
37 به عربي آورده به معني
ميان سر38…
و در فرهنگ به كاف فارسي آورده
به معني تاج» (مجمعالفرس). «كَرْزَن: ميانسر ، كذا فيالسامي
39 ليكن عربي است و به معني تاج در كاف
فارسي بيايد» (فرهنگ رشيدي). «گَرْزَن: تاج مرصَّع كه ملوك در قديم
بالا]
ي
سر[ ميآويختند
و گاهي بر سر ميكردند …
و بعضي به كاف تازي گفتهاند« (فرهنگ
رشيدي). «كَرْزَن: نيمتاج مرصعي بودهاست كه ملوك پيشين از بالاي سر خود به
جهت تيمُّن و تبرُّك ميآويختهاند و گاهي
نيز بر سر مينهادهاند و تاجي را نيز
گويند كه از ديبا دوخته باشند و با كاف
فارسي هم آمدهاست و در عربي ميان سر و فرق
سر را خوانند و به معني زنبيل هم هست»(برهان
قاطع). «گَرْزَن: تاج مرصَّعي بوده كيان را
بسيار بزرگ و سنگين و آن را بر بالاي تخت
محاذي سر ايشان با زنجير طلا ميآويختهاند ،
گويند در آن صد دانة مرواريد بود هر يك به
قدر بيضة گنجشكي و آن به انوشيروان رسيد و
عربان آن را قنقل بر وزن منقل گفتندي و
قنقل كيله و پيمانة بزرگ را گويند» (برهان
قاطع) «گِرزين: تاج كياني را گويند و آن را
مرصَّع ساخته از بالاي محاذي سر ايشان با
زنجير طلا آويخته بودهاند و به
معني زنبيل هم آمدهاست و تير پيكاندار
را نيز گفتهاند»
40 (برهان قاطع). اين شعرها در فرهنگها براي اين
واژه گواه آورده شدهاست: «او مير نيكوان جهان است و نيكويي
تاج است و سال و ماه مرا چو گرزن است»41
يوسف عروضي «يكي گرزن
از گوهر
آميخته
ز بالاي
تخت اندر
آويخته»42
اسدي طوسي «شبي گيسو فرو هشته به دامن
پلاسين معجر و قيرينه گرزن»
43
منوچهري «شاهي است او به ملكت و مَردي و
مردمي كز فضل هست تختش و از جود گرزنش»44
سوزني سمرقندي چنان كه ديده ميشود اين واژه به سه
صورت «كَرْزَن»، «گَزْرَن»، «گِرزين» ياد
شدهاست. در عربي كرزن ، كرزين ، كرتم به معني
«تبر» يا «تبر بزرگ» است و تنها «ميداني»
در «السامي فيالاسامي» واژه «الكرزن» را
بهمعني «ميان افسر» در عربي دادهاست. فردوسي دربارة آويختن تاج از ايوان
مداين هنگامي كه خسروپرويز بر تخت مينشست زير عنوان «ساختن خسرو ايوان مداين
را» چنين ميگويد:
«يكي حلقهاي بُد ز زر ريخته
از آن كار چرخ اندر آويخته»
«فروهشته زو سرخ زنجير زر
به هر مُهرهاي در نشانده گهر»
«چون رفتي شهنشاه بر تخت عاج
بياويختندي ز
زنجير تاج»
شاهنامه،2889
دربارة تاج خسروپرويز در «طبقات
ناصري» از «قاضي منهاج سراج جوزجاني» چنين
آمدهاست
45. «و او (خسروپرويز) مرد نيكو اوصاف
بود ، عادل و رعيَّتپرور و جوانمرد و بخشنده
و ضعيفنواز ، آنچه او
را جمع شد از ملوك عجم هيچكس نداشت ، اول
تاجي از چهارصد من زر سرخ زده بود و يك پاره
ياقوت كه طول او يك بدست46 بود ، چون
آفتاب رخشان ، در آن نشانده و يك هزار دانة
مرواريد هر يك چند
47 بيضة گنجشگ چون
ستاره رخشان آن جمله
در تاج و تخت او وضع كرده و آن تاج به
زنجيرها از طاق
بارگاه او چنان آويخته كه چون بر تخت نشستي
تاج بر سر او چستآمدي تا بيننده را گمان
افتادي كه اين تاج بر سر او نهادهاست». در «زينهالمجالس» از «مجدالدين
محمد حسيني ، متخلص به مجدي» زير عنوان «ذكر
سلطنت خسرو پرويز» چنين ياد شدهاست48: «اشيايي چند او (خسروپرويز) را
حاصل شد كه هيچيك از ملوك عجم به آن فايز
نشده بودند ، اول آن كه تاجي داشت به وزن
شصتمن از زرّ ناب مرصَّع به جواهر نفيسه
چنانچه از شعاع يواقيت آن شب تار چون روز
روشن شدي و قطعههاي زمُّرد كه چشم افعي
بچكانيدي و آن تاج را به سلسلة زر از سقف
ايوان مستحكم كرده بودند بر محاذي تخت او
چنانچه هر گاه بار عام دادي آن تاج بر سر وي
بودي» در «غرر اخبار ملوكالفرس و سيرهم»49
در گزارش پادشاهي خسروپرويز دربارة اين
تاج چنين آمده است: «و از آنها (از آن چيزهاي گرانبهايي
كه خسروپرويز داشت) تاج بزرگي بود كه در
آن شصت من زر ناب بكار برده و مرواريدهايي
به اندازة تخم گنجشك و ياقوتهاي انار
گوني كه مانند چراغ در شبهاي تار ميدرخشيد و زمردهايي كه ديدة افعي از ديدن
آنها آب ميشد در آن نشانده بودند و
زنجيري زرّين ، هفتاد ذرعي از سقف ايوان
آويخته و تاج را چنان بهآن بسته بودند كه
به سر شاه ميسود و او را آزار نميداد و
سنگيني نميكرد». در «الَّدخائر و اللتُّحف»50 نيز
كه در سدة پنجم هجري نوشته شده از چگونگي
اين تاج سخن رفتهاست. نام آن در اين كتاب «قنقل»
است و دربارة آن چنين گفته شدهاست كه
مانند دستار سر مردان و مرصَّع به دُرّ و گوهر و
ياقوت سرخ بود. «قنقل» در فرهنگها (مانند صراح ،
قاموس ، تاجالعروس ، شمساللغات ، منتهيالارب ،
كنزاللغات ، كشفاللغات ، فرهنگ آنندراج)
به معني «تاج كسري و پيمانه و كيلة بزرگ»
ياد شدهاست. در «لسانالعرب»
آمدهاست: «در خبر است كه كسري تاجي داشت
مانند قنقل(پيمانه) بزرگي».
نيمتاج
اين واژه در فرهنگهاي كهن فارسي
ياد نشدهاست. در فرهنگهاي ديگر(مصطلحات
الشعرا ، بهار عجم ، غياثاللغات ، فرهنگ
آنندراج ، فرهنگ نظام) دربارة چگونگي آن
چنين آمدهاست: نيمتاج: تاجي باشد كه از ديبا
بافند و به جواهر مرصَّع كنند و بر سر عروس
گذارند». جزء نخستين اين واژه «نيم» است (پهلوي
«نيم» mem
، اوستايي naema
) جزء دوم آن همان واژة «تاج» است كه در بالا
ياد شد. در پايان گفتار شايسته ميداند كه
دو نكته زير را يادآور شود: 1ـ «تيار» كه از
راه ترجمه به زبان فارسي كنوني راه يافته
در نوشتههاي كهن يوناني به صورت tiara
و
tiaras
ياد شده و از آن زبان به صورت tiara
به لاتين و از لاتين به فرانسه (tiare)
و انگليسي (tiara)
در آمدهاست. اين واژه يك واژة كهن ايراني
است51 كه صورت اصلي آن تاكنون در نوشتههاي
ايراني يافت نشدهاست. 2ـ واژة «خود: كلاه جنگ» كه صورت
باستاني آن در اوستا Xaodha (ذ
:dh) و در فارسي باستان Xauda
است در ارمني به صورت «خوير» Xoir
و
در سرياني به صورت «حودا» و به معني «ديهيم»
بكار رفته است. در آسي (شماليترين گويش
ايراني كنوني ، در قفقاز) آن را به دو صورت (در
دو گويش) Xoda ،
xud
و به معني «كلاه» مييابيم. اين واژه
به صورت «خوذه» و به همين معني كنوني فارسي
(كلاه جنگ) به عربي ني راه يافته است. صورت ديگر آن در
فارسي «خوي» و معني ديگر آن در اين زبان «تاج
خروس» است. «خود» فارسي در اردو و تركي
عثماني نيز بكار رفتهاست. گمان ميشود كه واژة انگليسي hood
كه در انگليسي ميانه و كهن به
صورت hod
بكار رفته و همچنين واژة آلماني
hut
به معني «كلاه» كه صورت كهن آن huot
است صورتهايي از همين واژة
ايراني باشند52. «خود» به
معني «تاج خروس» در گويش زردشتيان يزد به
صورت «هته» hota
و در گويش فردوس به صورت «خول» Xul
بكار ميرود. 3ـ دوست دانشمند آقاي يحيي ذكا
نگارنده را از بكار رفتن «افسر» به معني «صاحب
منصب» در دو متن فارسي كه سالها پيش از
تأسيس فرهنگستان ايران به چاپ رسيدهاست
آگاه كردند از ايشان سپاس فراوان دارد: «پس افسران سپاه را پشمينه و
سپاهيان را نقدينه اكرام و انعام فرمود» (تاريخ
سلطاني از سلطان محمدخان ابن موسيخان
درّاني ، بمبئي ، 1298 قمري ، صفحة 251). «ديگري را كه هر سال از
دربار ميفرستند او را سيايون گويند
و آن مميّز اوّلين اقتدار و استقلال عظيم
دارد و بر جميع عمالان و رعايا افسر و
مختار جنگ و حرب است» (تاريخ چين ، از پاردي
ايكسوس صاحب ، ترجمة محمد زمان خان ، مشهور
به فرنگيخان ، كلكته ، 1864 مسيحي). در تاريخ بلعمي (كانپور، 1916 مسيحي) ،
صفحه 370 نيز چنين آمدهاست: «پس كاهن پيش مادر خود رفت و گفت اي مادر قصة من با من بگوي راست كه از پشت همين پدر كه ميگويند حاصل 53 شدهام يا نه و اگر نه تو را بكشم گفت بدان كه پدر
تو
افسر قوم بود و مال بسيار داشت».
پاورقيها:
1ـ شمارهاي كه در زير بيتهاي شاهنامه گذاشته شده شمارة صفحهاي است از چاپ بروخيم (تهران 1313 – 1315 خورشيدي) كه بيت در آن آمده است.2ـ چنين است معني «افسر» در فرهنگهاي
فارسي مانند معيار جمالي ، مجمعالفرس
سروري ، فرهنگ رشيدي ، برهان قاطع ، مؤيد
الف ضلا، كشفاللغات ، انجمنآراي ناصري ،
آنندراج ، فرهنگ نظام ولي در «صحاح الفرس»
از «محمد پسر هندوشاه نخجواني» كه در سده
هشتم هجري نوشته شده است
( تهران ، 1341 خورشيدي، صفحه 99) معني آن
چنين است: «تاجي بود از ابريشم مكلّل به
جواهر» و اين معني در «شمساللغات» نيز
ديده ميشود. 3-براي نمونه نگاه كنيد به T. Crahame Bailey, An English- Panjabi Vocabulary, Calcutta ,
اين كتاب چنان كه ديده ميشود
در سال 1919 ميلادي يعني سالها پيش از تأسيس فرهنگستان ايران نوشته
شدهاست. 79:1919 4ـ براي نمونه نگاه كنيد به H.M.Nasri and Syed Zulfaqar Husain , Muqbil, Dehlvi The Royal Practical Urdu English Dictionary , Kashmiri Gate delhi: 56.
5- «خراسان» به معني «شرق»
است و اين معني اصلي آن است.
6- درخشان
7- در اصل: «بساك» 8- نگاه كنيد
به «محيط زندگي و
احوال و اشعار رودكي»
از
سعيد نفيسي ، تهران ،1341 خورشيدي ، صفحه 506
9- شاخه نورستة نازك. 10- نگاه كنيد به «احوال و اشعار ابوعبدالله
جعفربن محمد رودكي سمرقندي» كه از سعيد
نفيسي، تهران،1319 خورشيدي، جلد سوم، صفحه
1194. 11- اسپرغم: گُل و ريحان. 12- در دستنويسهاي ديگر لغت فرس
چنين است: «بساك: چون تاجي بود كه از گل
كنند». «پساك: تاجي باشد كه از اسپرغم
بندند». 13- شايد در اصل چنين بوده است: «تاجي
باشد كه از گلها و اسپرغم كنند». 14ـ در اصل: «خورد». 15ـ در اصل: «مردمان» 16- معني اين واژه در برهان قاطع و
شمساللغات و فرهنگ آنندراج و فرهنگ
انجمنآراي ناصري و فرهنگ نظام نزديك به
همين است. 17- در كشفاللغات: «بافند». 18ـ در كشفاللغات: «ميخوانند». 19- گردنبند. 20ـ در فرهنگ آنندراج «بساك» نيز ياد
شده است. 21- براي ترجمة «ديو» ، «ديب» به «الله»
در نظر گرفته شود «ديوداد» و «ديودوست»
درنام مردان خانوادة ساجيان از ايرانيان
اسروشنه. نگاه كنيد به «معجمالانساب و
الاسرات الحاكمه فيالتاريخ» از «زامباور»
قاهره، 1951-1952 ، صفحه 274-275و به
F.Justi Iranisches Namenbuch Marburg, 1895:85.
22- اين واژه طبري (مازندراني)
است
و «واش» در آن گويش به معني «گياه» است. 23- راغب
اصفهاني در «محاضرات الادبا»، بيروت ، 1961 ، چزء چهارم ، صفحه 372
مينويسد: «پادشاهان ايران و بسياري از پادشاهان عرب تاج بر سر مينهادند و
پادشاه را (متّوج) ميناميدند». 24- لقب مردان نيز بوده است. نگاه
كنيد به «معجمالانساب و الاسرات الحاكمه
فيالتاريخ الاسلامي» از «زامباور». 25- لغت فرس اسدي طوسي ، چاپ عباس
اقبال ، تهران ، 1319 خورشيدي ، صفحة 476. 26- ديوان فَّرخي ، تهران ، 1335 خورشيدي،
صفحة 85..
27- ر. گوتيو ميگويد كه با اين واژه
مانند يك واژه مانند يك واژة
ايراني
باستاني
٭daidhima
و
٭didhima
رفتار
شده است. نگاه كنيد به
138
:23-1914 R
.Gauthiat,Essai de grammaire sogdienne,Paris
28- ديوان لغات الترك
، استانبول ،1333 ،
جلد نخست، صفحة 333. 29- نگاه كنيد به
J. Pokorny, Indogermanisches etymologisches
Worterbuch,Bern,1951:183 30- در دست نويسهاي لغت فرس معني
ديهيم چنين است: «كلاهي بود مرصَّع» ، «كلاهي
بود مرصَّع و گويند تاج است»، «كلاهي بود به
جواهر مرصَّع كرده و ملوك پيشين داشتندي و
گروهي تاجرا ديهيم خوانند». 31- نگاه كنيد به «برهان قاطع» و «فرهنگ
آنندراج» و
F.Steingass, A Comprehensive Persian-English
Dictionay,London,1957. 32- فرهنگي فارسي به تركي از لطفالله
بن
يوسف حليمي (نگاه كنيد به ديباچة مجمعالفرس
سروري ، صفحة 3). 33- نگاه كنيد به فرهنگ جهانگيري و
مجمعالفرس سروري و برهان قاطع و فرهنگ
فارسي به انگليسي ستينگاس. 34- نيز نگاه كنيد به فرهنگ آنندراج و
فرهنگ نظام و فرهنگ فارسي به انگليسي
ستينگاس. 35- در اصل : «بافند» 36- در دستنويسهاي لغت فرس معني «گرزن»
چنين است: « نيم تاجي باشد از ديبا بافته و جواهر
درو نشاخته گويند تاجي بزرگ بودي كه به
سلسله از ايوان در آويختندي ، ملكانِ نخست
داشتندي» ، « نيمتاجي بود از ديبا
بافته و جواهر درو نشانده و نيز گويند تاجي
بود گرانبار پر جواهر و ملوك چون بر تخت
بنشيند آن را به سلسلة زرين از بالاي شوشها
بياويزند.» 37- مقصود «السامي في الاسامي» است
از «ميداني». 38- در متن چاپي «السامي في الاسامي»:
«الكرزن: ميان افسر». 39- مقصود «السامي في الاسامي» است
از «ميداني» 40ـ در فرهنگهاي ديگر مانند فرهنگ
نظام ، فرهنگ آنندراج ، شمس اللغات ،
مؤيدالفضلا ، كشف اللغات ، انجمن آراي
ناصري معني اين واژه نزديك به همينهاست كه
در بالا آورده شد.
41
ـ در لغت فرس اسدي.
42
ـ در مجمع الفرس سروري و فرهنگ رشيدي.
43
ـ در مجمع الفرس و فرهنگ رشيدي.
44
ـ در فرهنگ نظام.
45
ـ چاپ افغانستان ، 1338 خورشيدي ، جلد نخست ،
صفحة 202
46
ـ بدست: وجب.
47
ـ چند: به اندازة.
48
ـ چاپ تهران ، 1309، صفحة 51ـ 52. 49- تهران، 1963 ميلادي ،
صفحة 699-700 50 ـ كويت، 1959 ميلادي
،
صفحة 127ـ128. در
صفحة 268 اين كتاب آمدهاست كه خسرو پرويز
تاج بزرگي داشت مانند «قنقل» (كيله،
پيمانه) بزرگي. 51ـ نگاه كنيد به
E. Boisacq, Dictionnaire étymologique de la langue
grecque, Heidelberg, 1950.
A. Bailly, Dictionnaire grec francais, parsi,1950.
و به
H.C.Wyld, The Universal English Dictionary, London,
1957.
و
به
A. Walde, Lateinisches etymologisches Worterbuch,
Heidelberg, 1954.
و
به 52- نگاه كنيد به
F.Kluge, Etymologischs
Worterbuch der deutschen Sprache, Berlin, 1957. 53- در اصل: «ميگويند از حاصل» 54- در اصل «بد». |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|