|
|
||
اعتمادمقدم، عليقلي. "داستان
پادشاهي رامين". دوره5، ش60 (مهر46): ص40-44.
|
||
|
|
||
خلاصه: بررسي بخشي ازكتاب "ويس و رامين" كه
رامين پادشاه ميشود: مراسم جشن و آذينبندي ، دوران پادشاهي و
سرانجام پسر او خورشيد.
|
داستان
پادشاهي رامين
هنگام بررسي تاريخ و داستانهاي
تاريخي به موضوعهايي برميخوريم كه از
جمله مسائل مربوط به مردم شناسي يا وضع
تمدن و آيين است. با اين بررسي پي ميبريم كه مردم يك
كشور در آن دوره چگونه ميزيستند ، سر
كردگان آنها چگونه فرمانروايي ميكردند ،
چگونه پروردگار را ميشناختند و از او
سپاسگزاري مينمودند و در كارها از او
ياري ميجستند و براي زيردستان خويش چه
ميانديشيدند. براي نمونه به كتاب ويس و رامين1 ميپردازيم
و بخشي از آن را كه مربوط به پادشاه شدن
رامين ؛ آذين بندي شهرها براي شادماني
مردم از پادشاهي او ؛ و طرز انديشه و كردار
شاهنشاه پس از به تخت نشيني و كشورداري و
واگذاري شاهي به فرزندش است ياد ميكنيم: …
چون پادشاه موبد منيكان را
گرازي آشفته در لشكرگاهش از پاي درآورد و
آگاهي مرگ او به برادرش رامين كه در
ديلمان بود رسيد وي رو به پروردگار آورد
و گفت هر دري به دست تو گشوده ميشود و هر
كاري را تو ميداني كه چگونه انجام دهي ؛
هر كه را بخواهي از اين جهان ميراني يا
سرش را به كيوان ميبري ؛ تا زندهام
همواره خشنوديت را ميجويم و ميان
بندگانت دادجويي ميكنم و جز به راستي
پيشهاي نميگيرم ؛ درويشان را مينوازم
و از تو ميخواهم كه در پادشاهي مرا ياري
كني و در هر كار پشتم باشي ؛ از دست و چشم
بد نگاهم داري ؛ تو خداوندم هستي و من تو
را بندهاي هستم ؛ تو بودي كه مرا شاهي
دادي…
اكنون كه سالار جهان گرديدم
مرا در پناه خود بدار. هزاران سجده برد او پيش دادار
همي گفت اي به جان من نكوكار تو داني گونهگون درها گشودن
كه
چونين كارها داني نهادن براني هر كه را خواهي ز گيهان بر آري هر كه
را خواهي به كيوان پذيرفتم ز تو تا زنده باشم
كه
خشنوديت را جوينده باشم ميان بندگانت داد جويم
هميشه راست باشم راست گويم بوم در پادشاهي داد فرماي
به درويشان ز احسان كام بخشاي توم ياري ده اندر پادشاهي
كه
ياري دادنم را خود تو شائي توم پشتي توم ياري به هر كار
مرا
از چشم و دست بد نگهدار خداوندم تويي من بندة بند
مرا شاهي تو دادي اي خداوند خداوندم تويي من بندة تو
كه من خود بندهام دارندة تو كنون كردي چو سالار جهانم
بدار
اندر پناه سايبانم صفحه 374 پس از آنكه در
پيشگاه يزدان لابه كرد و از اين گونه
سخنان بسيار گفت با سپاهي گران از ديلمان
به شهر آمل آمد. …
و به لشكرگاه شاه موبد رسيد و
بزرگان به پيشگاهش رفتند و بر ديهيمش
گوهر افشاندند و او را همگي شاهنشاه
خواندند و از فَّر و دادش خيره ماندند.
بزرگان پيش او رفتند يكسر
به ديهيمش بر افشاندند گوهر
مرورا جمله شاهنشاه خواندند
ز فَّر و داد او خيره بماندند صفحه 375 او دست به بخشش فراوان گذاشت و در
شهر آمل هفتهاي
به خوشي و خرمي گذراند آنگاه پادشاهي هر
يك از كشورهاي شاهنشاهي را به بزرگان و
سرداران خود سپرد. طبرستان را به رهَّام كه از
نژاد كياني بود واگذاشت و ري را به بهروز
كه دوستدار و نيك آموزش بود داد….. گرگان را به آذين كه يار ديرين و با
او يكدل بود سپرد ؛ ويرو برادر ويس را سپهبد
درگاه ، و شيرو برادر ديگرش را سرهنگ
سرايش كرد و چون هر كشوري را به شاهي
دادگر داد و به هر مرزي نگهباني فرستاد به
سوي مرو را
پس آنگه داد طبرستان به رهَّام
جوانمرد نكو بخت نكو نام به ايران در نژاد او كياني
بزرگي در نژادش باستاني هميدون داد شهر ري به بهروز
كه بودش دوستدار و نيك آموز …. و زان پس داد گرگان را به آذين
كه با او يار يكدل بود و ديرين به درگاهش سپهبد بود ويرو
چو سرهنگ سرايش بود شيرو دو پيل مست و دو شير دلاور
به گوهر ويس بانو را برادر چو هر شهري به شاهي دادگر داد
نگهباني به هر مرزي فرستاد به راه افتاد با لشكر سوي مرو
كجا
ديدار او بُد داروي مرو صفحه 375 سراسر خراسان را مردم آن سامان آذينبندي
كردند و پريرويان بر آذينها نشستند ؛
راهها را چون بوستان نمودند و گاه گذشتن
شاهنشاه بر او گوهر افشاندند ؛ زبانها پر
از آفرين شاه و دلها گروگان او بود.
خراسان سر به سر آذين ببستند
پريرويان
بر آذينها نشستند
همه راهي ورا چون بوستان شد
همه دستي برو گوهر فشان شد
زبانها بود بر وي آفرينخوان
چو دلها در وفاي او گروگان
صفحه 376-375. چون شاهنشاه به مرو درآمد آنجا را چون بهشتي يافت كه آذين كرده
باشند….. هزاردستان چون رامشگران به رامشگري پرداخته و
شكوفه جامهاي باده به دست داشت ؛ دود مشك و
عنبر فراز شهر را گرفته و از ميان چنين
ابري سيم و زر و گوهر مردم به شاه خود ميافشاندند.
اين جشن سه ماه بر پاي بود و روز و شب به
گوهر افشاني ميپرداختند. چو در مرو گزين شد شاه رامين
بهشتي ديد در وي بسته آذين به خوبي همچو نوروز درختان
ز خوشي همچو روز نيك بختان[42] هزار آوا به دستان رود سازان
شكوفه جامهاي دلنوازان فرازش ابر دود مشك و عنبر
و زو بارنده سيم و زرًّ و گوهر سه مه آذينها بسته بماندند
و زيشان روز و شب گوهر فشاندند صفحه 376 چنين رامشي تنها در مرو نبود بلكه
در سراسر اين گونه جشنها برپا بود. بدين رامش نه خود مرو گزين بود
كجا يكسر خراسان همچنين بود
صفحه 376 چون رامين دادجوي و دادگر بود مردم
به آسايش زيستند و سپهبدانش به هر كجا كه
رفتند به فَّر شاهنشاه فيروزي يافتند واز
چين تا بربر فرمانروا شدند ؛ به هر كشوري
شهرياري و به هر مرزي مرزداري برگزيد ؛
همه ويرانيها را آبادان كرد و هزاران شهر
و ده بنياد گذاشت ؛ بد انديشان را به زندان
و بند گرفتار ساخت يا بر دارشان آويخت ؛ در
سر هر راهي رباطي يا خاني ساخت و راهباني
بر آنجا گماشت ؛ جهان را از دزد و طَّرار و
راهگير و عيار آسوده كرد …
از بس سيم و زر بخشيد درويشان
توانگر شدند و خسي بر افتاد ؛ بيدادي را
فراموش كردند…
ديگر گرگ بر ميش فزوني نميجست
و ميش در برابر او زبون نبود ؛ هر هفته
سپاهيان را بار و به آنان پندهاي بسيار ميداد ؛
داوران را به داورگاه مينشاند و بن و
بيخ بد گوهران را از ريشه ميكند ؛ در
داورگاهش شاه و چاكر ، درويش و توانگر
يكسان بودند ؛ در هنگام دادرسي پيرزن با
پادشاهي جهانگير به يك چشم نگريسته ميشد ؛
مردم ديندار چون پادشاه ستوده بود ؛ و مرد
دانا و پر فرهنگ را مانند چشمان خود گرامي
ميداشت ؛ در كشور شاهنشاهي همهكس دانش
ميآموخت … زمين
از دادش آباد و زمان از فَّرش دلشاد گشته ؛
به فرَّ او رنج و غم و درد از كشور رخت بر
بسته بود ؛ جان خود را با دانش خورش ميداد
و تن را با رامش جوان ميساخت. چو رامين دادجوي و دادگر شد
جهان از خفتگان آسوده تر شد سپهداران او هر جا كه رفتند
به فَّر او همه گيتي گرفتند چو رنج دشمنانش بود بيبر
جهان او را شد از چين تا به بربر به هر شهري شد از وي شهرياري
به هر مرزي شد از وي مرزداري بد انديشان همه بر دار بودند
و يا در چاه و زندان خوار بودند به هر راهي رباطي كرد و خاني
نشسته بر كنارش رهباني جهان آسوده گشت از دزد و طرَّار
ز كُرد و لور و از ره گير و عيَّار ز بس كاو داد سيم و زر سبيلي
نماند اندر جهان نام بخيلي ز بس كاو داد زرًّ و سيم و گوهر
همه گشتند درويشان توانگر ز دلها گشت بيدادي فراموش
توانگر شد هر آن كاو بود بي توش نه جستي گرگ بر ميشي فزوني
نه كردي ميش گرگي را زبوني به هر هفته سپه را بار دادي
به نيكي پندشان بسيار دادي به داورگه نشاندي داوران را
بكندي بيخ و بُن بد گوهران را به داورگاه او بر شاه و چاكر
يكي بودي درويش و توانگر چه پيش او شدي شاهي جهانگير
به گاه داد جستن چه زني پير ور آمد پيش او مرد خدايي
ستوده بود همچون پادشاهي به نزدش مرد پر فرهنگ و دانا
گرامي بود همچون چشم بينا در ايران هر كسي دانش بياموخت
بدان تا راز خود نزدش برافروخت ………. زمين از داد او آباد گشته
زمان از فَّر او دلشاد گشته به فَّرش گشته سه چيز از جهان كم
يكي رنج و دوم درد و سوم غم گهي جان را خورش دادي ز دانش
گهي تن را جوان كردي به رامش
صفحه 77ـ 376 رامين گاهي در خراسان به تماشا ميپرداخت
و گاه در كهستان نخچير ميكرد ؛ گاه به
طبرستان آباد ميرفت و گاه به بغداد و
خوزستان ميخراميد. هزاران چشمه و كاريز روان كرد و
پهلوي آنها شهر و ده بسيار بنياد گذاشت ؛
شهر اهواز را ساخت و نامش را شهر رام نهاد. …
هزاران چشمه و كاريز بگشاد
بريشان شهر وده بسيار بنهاد يكي زان شهرها اهواز ماندست
كش او آنگاه شهر رام خواندست (كنونش گر چه هم اهواز خوانند
به دفتر رام شهرش نام دانند)
صفحه 377 رامين پادشاهي خوشنام بود و زندگي
را به خوشي ميگذراند ؛ هيچ سرفرازي چون
او شاهي نكرد و رودسازي چون او نبود ؛ او
چنگ را ساخت و كسي نتوانست از او بهتر
چنين چيزي بياورد ؛ او نام آن را چنگ
رامنين گذاشت. …
نه چون او بد به شاهي سرفرازي
نه چون او بد به رامش رودسازي نگر تا چنگ چون نيكو نهادست
نكوتر زان نهادي كه گشادست نشانست اين كه چنگ به آفرين كرد
كه او را نام چنگ رامنين كرد
صفحه 377 پس چون بر پادشاهي استوار گشت از
همسرش ويس بانو دو فرزند پسر يافت كه
مانند مام و باب خود خوب و دلاور گشتند و نامشان را
خورشيد و جمشيد گذاشت. زمين خاوران را به
خورشيد و باختر را به جمشيد سپرد ؛ يكي ر
سغد و خوارزم و چغان داد و به ديگري شام و
مصر و قيروان را واگذاشت و فرمانروائي
كشور به ويژه آذرآبادگان و ارمن و ارّان را
به ويس بانو سپرد و او را برخود پادشاه
كرد. چون بر رامين مقرَّر گشت شاهي
ز
دادش گشت پر مه تا به ماهي جهان در دست ويس سيمتن كرد
مرو
را پادشاه خويشتن كرد
دو فرزند آمدش زان ماه پيكر
چو
مامك
خوب و چون بابك دلاور دو خسرو نامشان خورشيد و جمشيد
جهان در فَّر هر دو بسته اوميد زمين خاوران دادش به خورشيد
زمين
باختر دادش به جمشيد يكي را سغد و خوارزم و چغان داد
يكي را شام و مصر و قيروان داد جان در دست ويس دلستان بود
و
ليكن خاصش آذربايگان بود هميدون كشور ارّان و ارمن
سراسر بُد به دست آن سمن تن صفحه 8 –
377 پس از آن كه ساليان درازي شاهي كرد و
در روز آغاز سال كه نوروز خجسته بود
شاهنشاه فرزند خويش
خورشيد را به پيشگاه فراخواند و او را
در پيش خود بر تخت نشاند و وي را شاه جهان
خواند و تاج بر سرش به فيروزي نهاد
و او را گفت كه اين تاج كياني و اين
تخت خسرواني بر تو همايون باشد . ايزد مرا جهانداري بخشيد و من اين دادة
يزدان را به تو ميبخشم . هنرهايت را آزمودهام و هميشه از
آن آزمايش شاد در آمدم. اينك ابن كلاه
شهرياري را به تو ميسپارم چون پيرگشته و
ترا كه جواني زيباي تاج و تخت ميدانم ؛ مرا در شاهي فراوان ديدهاي و از تو
خواهانم كه به همان آئين براني كه من
راندم ؛ هر چه پروردگار از من در روز
رستاخيز بپرسد من در پيشگاهش از تو پرسش ميكنم.
بدان كه نام نكو از كام نيكو بهتر است و تو
بايد چنان شاهي كني كه فرجامت نيكو گردد. سر سال خجسته روز نوروز
جهان پيروز گشت از بخت پيروز پسر را خواند خورشيد مهان را
هميدون خسرو فرماندهان را پسر را پيش خود بر گاه بنشاند
پس او را خسرو و شاه جهان خواند به پيروزي نهادش تاج بر سر
بدو گفت اي خجسته شاه كشور همايون بادت اين تاج كياني
همان اين تخت و گاه خسرواني جهانداري مرا داست يزدان
من اين داده ترا دادم تو به دان ترا من در هنرها آزمودم
هميشه ز آزموده شاد بودم ترا دادم كلاه شهرياري
كه
راي شهرياري نيك داري
كنون شاهي ترا زيبد كه راني كه هم نو دولتي و هم جواني
. . . مرا ديدي درين شاهي فراوان
بر آن آيين كه من راندم تو ميران هر آنچ ايزد ز من پرسد به محشر
من از تو نيز پرسم پيش داور بهست از كام نيكو نام نيكو
تو آن كن كت بود فرجام نيكو صفحه 380. پس چون تخت و اورنگ خويش را به پسرش
سپرد و از شاهي كناره گرفت به آتشگاهه رفت
و با دلي پاك روبه خداوند آورد….
گاهي در پيشگاه پروردگار لابه ميكرد و
تيمار گناهان كردة خود را ميخورد و از
گريه و زاري نميآسود ؛ از كردگار پوزش ميخواست
و بر كردههاي خود پشيماني ميخورد…. …
در آتشگه مجاور گشت و بنشت دل
پاكيزه با يزدان بپيوست
گهي در پيش يزدان لابه كردي
گناه كرده را تيمار
خوردي بدان پيري و فرتوتي كه او بود
سه سال از گريه و زاري نياسود به پيش دادگر پوزش همي كرد و بر كرده پشيماني همي خورد … صفحه 81 ـ 380 |
|
1- چاپ بنگاه نشر انديشه ، 1337 |