|
|
||
كيا، صادق. "تخت". دوره 6،
ش 64 (بهمن 46): 2-15.
|
||
|
|
||
خلاصه:بررسي معاني و ريشهيابي لغات و
اسامي كه براي تخت در فرهنگهاي فارسي بكار
رفته: "آماج به معني تخت پادشاهان
و سرير"، "افرنگ، اروند، اورنگ، اولنج"
چهارصورت
ازيك
واژه، "پات، پاد" ، "تخت" ،"جرد"
كه در فرهنگ جهانگيري ازآن ذكر رفته است،
"كت"
تخت پادشاهان مخصوص شاهان هند، "گاهوگه"
به معني تخت آراسته، "گرگر" به معني تخت و تخت پادشاهان.
|
|
|
تخت
دكتر
صادق كيا
استاد
دانشگاه
در ديباچه گفتار ((تاج)) كه در شماره
شصتم همين
مجله گرامي به چاپ رسيده است يادآور
شده بود
كه گفتاري نيز درباره نامهاي تخت و
انواع آن
در زبان فارسي فراهم
آورده است كه در شماره
ديگري نشر خواهد يافت . آماج
يعني از معنيهائي كه براي((آماج)) در
برخي از فرهنگهاي فارسي داده شده ((تخت
پادشاهان)) است . اين معني در واژهنامههاي
كهني كه بچاپ رسيده (لغت فرس اسدي توسي ،
صحاحالفرس ، معيار جمالي) ياد نگرديده
است . گويا جمالالدين حسيني اينجوي
شيرازي فراهم آورنده فرهنگ گرانبهاي
جهانگيري نخستين كسي است كه اين معني را
براي آماج داده است . گواه او اين بيت از
شاهنامه فردوسي است : ((چنان هم گرازان و گويان زشاه
زفرمان و از فر و از تاج و گاه)) كه در زير عنوان ((خوابديدن نوشينروان
و به درگاه آمدن بوزرجمهر1 )) آمده و او
بصورت : ((چنان هم گرازان و گويان ز شاه
ز فرمان و از فر آماجگاه
2)) آورده است . اين معني از فرهنگ
جهانگيري به واژهنامههاي ديگر مانند
فرهنگ رشيدي ، برهان قاطع ، برهان جامع ،
فرهنگ شعوري شمساللغات ، فرهنگ انجمن
آراي ناصري ، آنندراج ، سنگلاخ ، ستينگاس ،
لغتنامه دهخدا را يافته است ولي عبدالرشيد
تتوي نادرست بودن اين گواه را دريافته و در
فرهنگ خود چنين نوشته است
3 : ((آماج : …
و در فرهنگ (فرهنگ جهانگيري) به
معني تخت و سرير گفته و تخت گفته مستند به
اين بيت فردوسي : ((چنان هم گرازان و گويان ز شاه
ز فرمان و از فرگاه آماج و گاه ))
و در اين بيت تامل است چه مصرع اخير
ظاهرا چنين است : ز فرمان و از فره تاج و گاه
)). رضاقليخان هدايت نيز در ((فرهنگ
انجمنآراي ناصري )) چنين نوشته است : ((آماج : …
و در فرهنگ جهانگيري به معني
تخت و سرير آورده و اين بيت نوشته ، شعر: چنان هم گرازان و گويان به شاه
ز
فرمان و از فر و آماجگاه ظن غالب آن است كه تصحيف خواني كردهاند
و مصراع چنين بوده است : زفرمان و از فره
تاج و گاه )) . اين سخنان هدايت كه خود همان گفتار رشيدي
است به همين صورت در فرهنگ آنندراج
يادگرديده است . در ((لغتنامه دهخدا)) معني مجازي
آماجگاه ((دنيا ، ملك، سرير ملك)) داده شده و
گواه آن اين بيت سعدي است درباره الب
ارسلان سلجوقي : ((به تربت سپردنش از تاجگاه
نه
جاي نشستن بد آماجگاه )) ((آماجگاه )) در بيت بالا چنان كه در
پانويس لغتنامه احتمال داده شده به همان
معني ((نشانهگاه تير )) است نه تخت . از
آنچه گذشت روشن گرديد كه ((آماج)) به معني ((تخت))
نبوده است .
افرنگ ، اورند ، اورنگ، اولنج
((ابي تو مبادا جهان يك زمان
نه اورنگ شاهي و تاج كيان4 ))
شاهنامه ،294 ((بر اورنگ زرينش بنشاندند
به شاهي بر او آفرين خواندند ))
شاهنامه ، 750 ((چنين يافت پاسخ از ايرانيان
كه او فر اورند و تاج كيان ))
شاهنامه ،2814 افرنگ و اورند و اورنگ و اولنج چهار
صورت از يك واژه و بمعني ((تخت پادشاهي ، فر
و شكوه و زيبائي و نيكويي و حشمت و شان و
شوكت 5 )) است . بمعني دوم اين واژه يك صورت
ديگر هم در فرهنگهاي فارسي ياد شده و آن ((افرند
)) است . ((افرنديدن)) نيز در اين فرهنگها به
معني ((زيب دادن و زينت كردن و آراستن ))
آمده است . بدل شدن ((- ند)) و ((- نگ)) به يكديگر در
واژههاي فارسي پرند و پرنگ ، آوند و آونگ
، دند و دنگ ، كلند و كلنگ نيز ديده ميشود
. اين واژه در پهلوي اشكاني (نوشتههاي
طُرفان) به صورت ((اَبرنگ)) و در پهلوي
[3]
ساساني
بصورت ((اورنگ ، افرنگ6)) بكار ميرفت . گمان
ميشود كه صورت باستاني آن ((ابيرنگ)) abiranga
بوده است . در اين صورت جزء
نخستين آن همان پيشوندي است كه بر سر برخي
از واژههاي فارسي به صورت ((اف)) يا ((ف)) يا
((او)) ديده ميشود و در گزارش واژه ((افسر ))
از آن ياد شد و جزء دوم آن واژه اي است كه
در فارسي به صورت ((رَنگ)) در آمده و از آن به
تركي عثماني راه يافته است . صورت پهلوي آن
نيز ((رنگ)) ولي صورت سنسكريت آن ((رنگ))
ranga است
. ((ارنگ)) erang
كه در ارمني به معني رنگ بكار ميرود
از زبانهاي ايراني گرفته شده است . همريشه
رنگ است ((رزيدن : رنگ كردن)) و جزء دوم ((رنگرز))
در فارسي و ((رَج - : رنگ شدن ،رنگ كردن ، سرخ
شدن)) در سنسكريت . صورت پهلوي رزيدن ((رشتن7))
است و ((رشته)) در فرهنگهاي فارسي نيز به
معني ((رنگ كرده )) ياد شده است . در برخي از
گويشهاي كردي ((رشتن))
rashten به معني ((سرمه كشيدن)) بكار ميرود
و اين معني نزديك است به يكي از معنيهاي
رنگ در فارسي كه ((خال و سياهي)) است . در
پشتو نيز ((رانجه
8 )) ranja
به معني ((سرمه )) و ((رجرومه9)) rajruma
((رنجرومه
10)) ranjruma ،
((رنجلومه11)) ranjluma
به معني ((سرمهدان)) است ولي در
طبري (مازندراني ) ((راجنين12 )) rajenniyan
و در بلوچي ((رجغ)) rajagh
و ((رخت)) rakta
به همان معني رنگ كردن آمده است
. اورنگ در ((اورنگ پيراي ، اورنگ نشين :
پادشاه و فرمانروا )) و ((اورنگ زيب : نام يكي
از پادشاهان هندوستان )) به معني ((تخت))است . اورنگ به معني تخت از فارسي به
زبانهاي تركي عثماني13 اردو و بنگالي14 راه
يافته است . اورنگ و اورند و اولنج در فرهنگهاي
فارسي به معني ((فريب و دغا و مكر و حيله15)) و
اورنديدن به معني ((فريب دادن و مكر و حيله
نمودن)) نيز ياد شده است . اين معني براي اين
واژهها شگفت نيست زيرا كه يكي از معنيهاي
((رنگ)) در فارسي ((مكر و حيله و دغا و
نادرستي و خيانت)) است و اين معني در واژههاي
زير نيز كه با رنگ ساخته شده ديده ميشود : رنگ آور : كسي كه هر دم خود را به
شيوه و رنگي بر آورد و فريب دهنده و محيل . رنگفروش ، رنگ روش : محيل و مكار و
فريب دهنده . رنگ كردن : فريب دادن . آرنگ : مكر و فريب و حيله ، رنگ ،
گونه و طرز و روش . نيرنگ : سحر و ساحري و افسون و طلسم و مكر و حيله . [4] نيرنگ كه صورت پهلوي آن نيز ((نيرنگ
))است به همين صورت به زبانهاي اردو و تركي
عثماني و به صورت (( نيرنج )) به عربي راه
يافته است . پات ، پاد
((پات )) و ((پاد )) در برخي از فرهنگهاي
فارسي مانند فرهنگ جهانگيري ، مجمعالفرس
سروري فرهنگ رشيدي ، برهان قاطع ، فرهنگ
شعوري ، شمساللغات ، فرهنگ انجمن آراي
ناصري ، برهان جامع ، فرهنگ آنندراج ،
ستينگاس ، فرهنگ نظام ، لغت نامه دهخدا به
معني ((تخت )) ياد شده ولي در فرهنگهاي كهن (لغت
فرس اسدي ، صحاحالفرس ، معيار جمالي)
نيامده است . در فرهنگهائي كه اين دو واژه
به اين معني داده شده است گواهي براي آنها
ديده نميشود مگر در فرهنگ انجمن آراي
ناصري كه در آن چنين آمده است : ((پاد، بر وزن شاد به معني پاس و
پاسبان و نگهبان و سامان و دارندگي و به
معني بزرگ و عمده آمده وپادشاه مركب از اين
است16 و تخت و اورنگ را نيز گفتهاند چه در
اصل اين لغت پات بوده و تا به دال بدل شده
چنان كه گذشت و پاد مقرنس به معني تخت
مقرنس است و كنايه از آسمان و شيخ نظامي
بيد (پيد) را ممالة پاد كرده و با سپيد كه
ياي آن مجهول است تجنيس مرفوع ساخته و گفته
، شعر: روز آدينه كاين مقرنس بيد
خانه را كرد ز آفتاب سپيد و مقرنس به عربي عمارت و طاق گچبري
كرده دماغهدار يعني برآمده است زيرا كه
فرانس دماغه است )). محمد پادشاه آنچه را كه هدايت در
فرهنگ انجمن آراي ناصري زير پات و پاد
نوشته و در بالا ديده شد در فرهنگ آنندراج
آورده است . يادآور ميشود كه جزء نخستين
پادشاه نه پات به معني تخت است و نه پاد به
معني بزرگ و عمده بلكه پيشوندي است . تخت
((چو آرايد او تاج و تخت مهان
برآسايد از زنج و سختي جهان ))
شاهنامه ، 754 ((تو را زيبد اندر جهان تاج و تخت كه
با فر و اورنگي و راي و بخت ))
شاهنامه
، 2418 ((تخت)) به همين صورت و به معني ((گاه ،
اورنگ )) در زمان پهلوي بكار ميرفت18 . صورت
باستاني آن كه در اوستا و نوشتههاي فارسي باستان ديده نشده به گمان نگارنده ((تختر)) taxtar
و معني اصلي آن ((تازنده ، دونده
، تخت روان، تخت رونده)) بوده است . در اين
صورت تخت از ريشه ((تك)) tak
به
معني ((تاختن )) و همريشه واژههاي فارسي ((تك
[5]
، تگ
: دو)) ، ((تاخت))، ((تاختن))، ((تازش))، ((تازيان:
دوان)) ، ((تازيانه)) ، ((تازانه)) و جزء
نخستين ((تكاپوي))، ((تكاور))، ((تگتاز))، ((تك
و دو )) خواهد بود . چنين گمان ميشود كه پس از بكار
رفتن تخت بمعني ((گاه، اورنگ )) ناچار صفت ((روان))
يا ((رونده)) را براي بازشناختن معني اصلي
از معني دوم بر آن افزودهاند . اين كه تخت
در نوشتههاي باستاني به معني ((گاه اورنگ))
بكار نرفته است و بجاي آن صورتهاي كهن گاه
ديده ميشود خود ميتواند گواهي بر درستي
اين نظر باشد . معنيهاي ديگر (هموار ،مسطح،
كامل، سكوي بزرگ كه از هيچ سوي بديواري
پيوسته نباشد ) از شكل تخت پيدا شده است . جزء نخستين واژههاي تخت خداي ،
تختدار ، تختگير ، تختنشين ، تختور
به معني ((پادشاه))و همچنين تختآراي ،
تختآويز ، تختبر ،
تختپوش ، تختخانه (پايتخت)
،تختستاني ، تختگاه و تختگه(پايتخت) ،
تختنشان جزء دوم پايتخت ، پايتختي ((تخت))
به معني ((گاه ، اورنگ )) است . واژة تخت به برخي از زبانهاي ديگر
مانند ارمني ، عربي ، تركي عثماني ، اردو و
پنجابي19 راه يافته است و در تركي عثماني و
اردو ((تختگاه)) به معني پايتخت و ((تختنشين))
به معني پادشاه نيز بكار رفته است . صورت پهلوي تختگاه ((تختگاس)) taxtgas
است كه در زندوهومن يسن
20، صفحة 72
آمده است
21. جَرد
اين واژه نيز در برخي از فرهنگهاي
فارسي مانند جهانگيري ، مجمعالفرس
سروري ، برهان قاطع ، فرهنگ رشيدي ، برهان
جامع ، فرهنگ شعوري ، انجمن آراي ناصري ،
فرهنگ آنندراج ، ستينگاس ، فرهنگ نظام ،
لغتنامة دهخدا ، فيروزاللغات به معني
((تخت ، اورنگ)) ياد شده ولي در فرهنگهاي كهن
(لغت فرس اسدي ، صحاحالفرس ، معيار
جمالي) و برخي از فرهنگهاي ديگر فارسي
مانند مؤيد الفضلا ، كشفاللغات ، چراغ
هدايت ، بهار عجم ، مصطلحاتالشعرا ،
شمساللغات نيامده است . كهنترين فرهنگي كه در آن ((جرد)) به
اين معني ديده شد فرهنگ جهانگيري است .
گواهي كه در اين فرهنگ براي آن آورده شده
اين بيت فرخي سيستاني است از چكامة نامي
فتح سومنات : ((ز زر پخته يكي جرد ساختند او را
چو كوه آتش و گوهر بر او به جاي شرر)) سرچشمة آگاهي فرهنگهائي كه در آنها
جرد به اين معني داده شده در اين مورد همان
فرهنگ جهانگيري است . بيت گواه در ديوان فرخي سيستاني ،
ويراستة آقاي محمد دبير سياقي ، تهران ، 1335
خورشيدي ، صفحة 70 به جاي جرد ((خود)) دارد. گمان ميشود كه ((خود)) در برخي
از دستنويسها از بيسوادي يا دقت نكردن
رونويسگران به صورت ((جرد)) درآمده بوده سپس
معني ((تخت)) براي آن حدس زده شده است آقاي
دبير سياقي صورت ((جرد)) را كه در يكي از
دستنويسها آمده بوده است ياد كردهاند .
بيتهاي پيش و پس بر درستي ((خود)) گواه است : ((به بتكده در بت را خزينه اي كردهاند
در
آن خزينه به صندوقهاي
پيل گهر))
((گهر خريدند او را به شهرها چندان
كه سيرگشت زگوهر فروش گوهرخر))
((برابر سر بت
كله اي فروهشتند
نگار كار به
ياقوت و
بافته به
درر)) ((ز زر پخته يكي خود ساختند او را چو
كوه آتش وگوهر براوبه جاي شرر)) ((خراجمملكتيتاج وافسرشبودهاست
كمينه
چيز وي آن تاج بود و آن
افسر)) از اين بيتها چنين پيداست كه بت
سومنات تاجي داشته است همانند خود . آقاي
نصرالله فلسفي در گفتار((فتح سومنات
22 )) در
باره اين بت و آرايش آن چنين نوشته است : ((در ميان معبد سنگ سومنات بر پاي .
اين بت پنج ذراع ارتفاع داشت كه دو ذراع آن
را در زمين فرو برده بودند و سه ذراع از كف
معبد بيرون بود . پوششي از حله بسيار نفيس
كه صورت جانوران بر آن جواهر و درر قلاب
دوزي شده بود بت را از نظرها مستور ميداشت
و تاجي مرصع از جواهر گرانبها بر فراز سر
آن از سقف فرو آويخته بودند . گرداگرد آن و
در اطراف سقف معبد نيز بتان زرين و سيمين
گوناگون ديده ميشد كه گويا اتباع بت
سومنات بودند)) همچنين آقاي فلسفي در همين گفتار
درباره چگونگي ساختن بت سومنات چنين نوشته
است
23 : ((در خصوص طرز ساختن بت سومنات نيز
بيروني به نقل از كتاب براهمر ميگويد
كه بايد سنگي بيعيب به هر اندازهاي
كه خواهند برگيرند و آن را به سه قسمت كنند
، ثلث زيرين را به شكل مكعب مستطيل درآورد
و ثلث ميان را هشت پهلو سازند و ثلث اول را
گرد و صاف كنند چنان كه مانند راس لنگا شود
. هنگام نصب آن نيز بايد ثلث مكعب مستطيل را
در خاك كنند و ثلث هشتپهلوي ميان را
پوششي سازند كه هندوان پند مينامند .
اين پوشش بايد از برون چهار پهلو باشد چنان
كه بر ثلث مكعب مستطيل زيرين كه در خاك است
منطبق گردد و ثلث مدور را از آن پوشش بيرون
گذارند )) آقاي فلسفي سخني از تخت بت سومنات
نگفته است و از آنچه ايشان نوشته پيداست كه
اين بت تخت نداشته است . آقاي فلسفي در همين گفتار چكامه
فرخي را آورده
24 و ياد آور گرديده كه در
ويراستن آن چند دستنويس (نسخ متعدد) را
برابر كرده و تاريخها را نيز در نظر گرفه
است . در متن ويراسته ايشان ((خود)) به جاي ((جرد))
ديده ميشود25 . كَت
((روز اورمزد است شاها شادزي
بر كت شاهي نشين و باده خور26)) ابوشکور بلخي ((خلافت جدا كرد چيپاليان را ز كتهاي زرين و شاهانه زيور27))
فرخي
سيستاني
((برآن تيغ كوه
گل انبار
گوئي
چو فغفور بر تختند و فوربركت28))
مسعود سعد سلمان [7]
((سر هفته دادش كلاه
و كمر
كت و تاج و منجوق و زرين كمر29))
خواجوي كرماني ((كت)) در لغت فرس اسدي توسي ، صحاحالفرس
، فرهنگ جهانگيري30 و بهار عجم به معني ((تخت))
آمده است . معني آن در برخي از فرهنگهاي
ديگر چنين است : ((تختي كه پادشاهان هند بر آن نشينند))
(معيار جمالي) . ((تختي كه پادشاهان هند بر او31 نشينند))
(تحفهالاحباب) . ((تخت هندوان ، ميان بافته)) (اداهالفضلا)
. ((تختي كه ملوك هند بر آن نشينند)) (مجمعالفرس)
. ((تخت پادشاهان را گويند عموما و تخت
پادشاهان هندوستان را خصوصا كه ميان آن را
بافته باشند)) (برهان قاطع) . ((پلنگي 31كه بر آن نشينند و خواب كنند
، ظاهرا در اصل بدين معني هندي است)) ( فرهنگ
رشيدي) . ((تاج و تخت و در فرهنگنامه
فخر قواس است32 كت تخت هندوان باشد33 ميان
بافته گوئي تفريس
34كهت است، كذافي زفان
گويا)) (مؤيدالفضلا) . ((تخت35 ميانه بافته كه در هند كهت
گويند)) (كشفاللغات) . ((تخت ، گوئيا تفريس كهت36 است كه آن
لفظ هنديست)) (مصطلحاتالشعرا) . ((لفظ هندي است به معني چارپائي و در
اين تفريس كردهاند از مصطلحات)) (غياثاللغات)
. ((تخت پادشاهان هند)) (شمساللغات)
. ((تخت سلاطين هندوستان)) (فرهنگ
انجمن آراي ناصري و فرهنگ آنندراج) . ((تخت شاهان خصوصا در هند)) (برهان
جامع) . ((تخت شاهي ، تخت شاهان هند)) (ستينگاس)
. ((تخت نشستن يا خواب …
چون در اشعار قدما هر جا لفظ كت
براي تخت شاه هند استعمال شده فرهنگ
نويسان آن را هندي نوشتند و ريشهاش هم
در سنسكريت كهتوا
37 است ممكن است بعد از حمله
محمود غزنوي آن را در فارسي گرفتند38 و اكنون
در تكلم جنوب ايران هست و لفظ نبم كت (نيمتخت)
در تكلم تمام ايران هست و ممكن است بودنش
در فارسي قديم باشد از ماده كرت39 اوستا و
كرت40
در سنسكريت به معني بريدن كه صفت تخت
است در ساخته شدن)) (فرهنگ نظام). صورت ديگر ((كت)) در فارسي ((كد)) است كه در برخي از فرهنگهاي فارسي ياد شده [8] است41 .
معني درست آن (تخت) در فرهنگ جهانگيري42 ،
فرهنگ انجمن آراي ناصري ، فرهنگ آنندراج و
فرهنگ نظام ديده ميشود ولي در برهان
قاطع ، برهان جامع ، ستينگاس اين معني ((نخست))
خوانده شده است . در فرهنگ جهانگيري ، مجمعالفرس
، برهان قاطع ، فرهنگ رشيدي ، برهان جامع ،
فرهنگ انجمن آراي ناصري ، فرهنگ آنندراج ،
فرهنگ نظام ، ستينگاس ((كتگار)) و ((كتگر)) به
معني ((درودگر)) ياد شده است و برخي از
نويسندگان اين فرهنگها آن را ساخته از دو
جزء ((كت : تخت)) و پسوند (( - گار)) و ((گر)) گمان
كرده و معني اصلي آن را ((تختساز))
پنداشتهاند . در فرهنگهاي كهن (لغت فرس
اسدي ، صحاحالفرس ، معيار جمالي)) و
مؤيدالفضلا و كشفاللغات و مصطلحاتالشعرا
و بهار عجم و اداهالفضلا و چراغ
هدايت و غياثاللغات اين واژه ديده نشده
است . گواه ((كتگر)) در فرهنگها تنها اين بيت
است از ((گرشاسبنامه)) اسدي توسي : ((ز هر جانور پيكر بيكران43
ز
ايوان در آويخته44 كنگران)) اين بيت در صفحة 184 گرشاسبنامه45
آمده است و در زير با چند بيت پيش و پس از آن
آورده ميشود : (( سپهدار
با ويژگان
سپاه
درون رفت و كردند هر سو نگاه)) ((سرائي بد از رنگ همچون بهار
ز گرد وي ايوان
بلورين چهار)) ((ز هر
پيكري جانور
بيكران
از
ايوان بر
آويخته پيكران))
((ز ديو و ز مردم ز پيل و نهنگ
ز نخچير و از مرغ و شير و پلنگ)) ((هم از خم آن طاقها
سرنگون
نگاريده از
گوهر گونه
گون)) ((تو گفتي كنون كرده اند از نهاد نه
نم ديده ز ابر و نه گردي ز باد)) ((از آن گوهران درهم افتاده تاب
جهان كرده
روشن تر از
آفتاب)) در پانويس گرشاسبنامه ياد شده كه
در دستنويسي ((برانگيخته كنگران)) به جاي
برآويخته پيكران)) آمده است . ساختن پيكر از گوهرهاي گوناگون
درخشان كار تختساز و درودگر نيست و از
اين رو ((كتگران)) به معني ((درودگران))در
بيت گواه درست به نظر نميرسد . گواه واژه ((كتكار)) نيز تنها اين بيت
مولوي است : ((جور و جفا و دروئي46
كان كتگارميكند
بر دل و جانها47 بتر ز اسكنه كار ميكند)) اين بيت كه مطلع غزلي است در كليات
شمس به اين صورت آمده است 48 : ((جور و جفا و دروئي كنكار ميكند
بر دل و جان عاشقان چون كنه كار ميكند)) در پانويس كليات شمس ياد شده است كه
به جاي مصرع دوم در يك دستنويس كهن
[9] ((بر دل و
جانها به طرز اسكنه كار ميكند)) آمده است . آقاي فروزانفر ((كنكار)) را چنين
معني كرده است : ((آن كه مانند كنه كارش
خوردن خون و آزار باشد49)) . ((كنكار ، كنه كار)) به معنائي كه
آقاي فروزانفر داده است در فرهنگها ديده
نشده است ولي چون ويرايش ايشان بر بنياد
دستنويهاي كهن است گمان نميشود كه صورت ((كنكار))
نادرست و ((كتگار)) درست باشد . اگر گواه ديگري براي ((كتگر)) و ((كتگار))
به دست نيايد بايد آن دو را از واژههائي
شمرد كه از اشتباه فرهنگنويسان پديد آمده
است اگر چه معني ((تختگر ، تختساز)) و سپس
((درودگر)) براي آنها در زبان فارسي نادرست
نيست . ((كت)) در برخي از گويشهاي ايراني
كنوني مانند لارستاني ، بروجردي ، سنندجي
، سقزي ، پشتو50 به معني ((تختخواب51)) بكار
برده ميشود و جزء دوم ((نيمكت)) چنان كه
در فرهنگ نظام ياد شده است همين واژه است . در برخي از زبانهاي آريائي مانند
اردو ، هندي ، سندي ((كهت ، كهات)) Khat Khat (با
((ت)) كامي) به معني ((تختخواب)) بكار ميرود
و از اين زبانها به بلوچي به صورت ((كهت ،
كهترا)) Khatra Khat
(با ((ت)) كامي) راه يافته است52 . اين واژه از سال 1634 ميلادي به صورت cot
در نوشتههاي انگليسي بكار
برده شده است . صورتي از اين واژه كه در زبان
سنسكريت بكار رفته همان ((كهتوا)) Khatva
است (با ((ت)) كامي) كه در فرهنگ
نظام ياد شده است .برخي از زبانشناسان اين
واژه را از واژههائي ميدانند كه از
زبانهاي دراويدي به سنسكريت راه يافته است53
. گاه ، گه
((به گفتا تو
گوش دارد سپاه
بيافروز تاج و
بياراي گاه))
شاهنامه 2057 ((بيامد شهنشاه
با فر به
گاه
به سر بر نهاد آن كياني كلاه))
شاهنامه2979 در زير نخست معني اين واژه از برخي
از فرهنگهاي فارسي آورده ميشود : ((گاه : سه معني دارد ، اول وقت ، دوم
جاي نشستن بود كه بر سر تخت سازند …
. سوم{چاهك} سيم پالا باشد54 …
)) (لغت فرس اسدي طوسي) .
((گاه : چهار معني دارد ، اول وقت
باشد ، دوم تخت آراسته باشد ، سيوم به معني
مسند بود …
چهارم چاهك سيم پالايان باشد)) (صحاحالفرس)
. ((گاه : تخت باشد ، گاه ديگر وقت باشد
گاه ديگر گوي باشد كه سيم پالايان زر و سيم
گداخته در آنجا ريزند)) (معيار جمالي) . ((گاه : به سه معني است ، اول تخت را
گويند ، دويم وقت را ، سيم گوي باشد كه سيم
پالايان زر و سيم گداخته در آنجا ريزند)) (تحفهالاحباب)
. ((گاه : با كاف فارسي تخت كه بدان جز
پادشاه ننشيند و وقت و جاي {و} كرسي)) (اداهالفضلا)
. ((گاه : شش معني دارد ، اول تخت
پادشاهان باشد و آن را آماج55 نيز گويند ….
دويم وقت بود …
سيوم بوتهاي باشد كه زر و
نقره و امثال آن در وي بگدازند … چهارم
صبح را گويند چنان كه بيگاه و بيگه شام را
خوانند … پنجم
جاي بود و اين معني بدون تركيب اطلاق نمييابد
مانند بارگاه و لشكرگاه و جلوهگاه ششم نام
ستارة جدي باشد)) (فرهنگ جهانگيري ). ((گاه : وقت باشد …
و ديگر تخت را گويند … و
ديگر بوته باشد كه سباكان سيم و زر در آن
گدازند…م56
و
به معني جاي نيز باشد چنان كه گويند چراگاه
و حربگاه و امثال آن و بمعني زود نيز ((گاه :بر وزن ماه ،تخت پادشاهان و
كرسي زرين را گويند و به معني وقت و زمان
باشد و بوتهاي كه طلا و نقره و امثال آن
در آن بگدازند و صبح صادق را نيز گويند و به
معني جا و محل و مقام هم هست ليكن به اين
معني بدون تركيب گفته نميشود همچو
بارگاه و لشكرگاه و خيمه گاه و غير آن
ستارة جدي را هم ميگويند به فتح جيم و آن
ستاره اي است نزديك به قطب شمال )) (برهان
قاطع ). (( گاه :وقت و تخت و بوتة زرگران…
و به معني جاي نيز آمده چون
چراگاه و حربگاه و بگاه يعني به وقت و
بيگاه يعني بيوقت و گاه خيز يعني به وقت
خيزنده ، گه به حذف الف نيز بدين معاني
آمده )) (فرهنگ
رشيدي ). (( گاه :جاي و وقت و بوته و تخت
پادشاهان و كرسي زرين )) (مؤيدالفضلا). (( گاه :در سراج اللغه وقت و تخت و
بوتة زرگران و به معني جاي و بعضي به معني
صبح نوشتهاند چرا كه بيگاه به معني شام
است و تحقيق آن است كه اين لفظ به معني ظرف
زمان و مكان هر دو آمده به معني زمان مقدم
آيد به اضافت چنان كه گاه مستي و گاه
هشياري مگر در بعضي الفاظ و قتيه مثل
صبحگاه و شامگاه و به معني مكان مؤخر آيد
از جهت قلب چنانچه صيدگاه و رميدنگاه و
آئينگاه … ))
(بهار عجم ). گاه : به معني تخت پادشاهي و به معني
وقت و جاي و خيمه و به معني داوقمار)) (غياثاللغات). چنان كه ديده شد معني ((جاي نشستن كه
بر سر تخت سازند)) تنها در يكي از
دستنويسهاي لغت فرس آمده است . اين معني در
كشفاللغات ، شمساللغات ، برهان جامع ،
فرهنگ انجمن عالي ناصري ، فرهنگ آنندراج ،
فرهنگ نظام نيز ياد نشده است . معني ((تخت
آراستة پادشاهان)) هم تنها در صحاحالفرس
و يكي از دستنويسهاي لغت فرس ديده شده است
ولي معني كرسي ((زرين)) در كشفاللغات و
برهان جامع و معني ((مسند)) در فرهنگ نظام
نيز آمده است . از آنچه گذشت و از اين كه فردوسي و
برخي از گويندگان ديگر ((تخت)) و ((گاه))
[11] را با
يكديگر در شعر آوردهاند چنين گمان ميشود
كه در اصل معني ((گاه)) با ((تخت)) فرق داشته
است : ((چنين گفت كامروز اين تخت و گاه
مرا زيبد و
تاج و گرز و كلاه))
شاهنامه ، 20 ((كه او پهلوان
است و
من كهترم
نه با تخت و گاهم نه با افسرم))
شاهنامه
، 489 ((ز زابل
برانم من
اندك سپاه
نمانم
به توران سرتخت و گاه))
شاهنامه ، 578 ((چاهي است جهان ژرف وما بدودر جوئيم
هميتخت وگاه شاهي57)) ((بدو بنازد مجلس
بدو بنازد
صدر
بدوبنازد تخت و بدو بنازدگاه58))
((مسلماست به تو دانش و كفايت و
عقل
چنان كجا به شهنشاه تخت و افسر و گاه
59)) ((نو بهار ملك و دين و آفتاب و تخت و
گاه60))
(( نو بهار
و آفتابي
اي مبارك
پادشاه)) در اين بيت فرخي61 : ((بزرگ باد به نام
بزرگ او
شش چيز
نگين و تاج و كلاه و سرير و مجلس و گاه)) و اين بيت ناصر خسرو62 : ((خطري را خطري داند
مقدار و
خطر
نيست آگاه
ز مقدار
شهان گاه
و سرير)) ((سرير)) كه به معني تخت است با ((گاه))ياد
شده است . صورت باستاني اين واژه در فارسي
باستان ((گاثو)) gathu
و در اوستا ((گاتو)) gatu
است و صورتهاي ميانة آن در
پهلوي ساساني ((گاس)) gas ، در نوشتههاي پهلوي
طرفان63 ((گاه)) ، در سغدي ((غادوك)) (غاثوك)64 ghathuk
، در پهلوي اشكاني كتيبهها ((گاتو))
است . معني آن ((جاي)) و سپس ((جاي نشستن
،جاي آرميدن ، نيمكت ، كرسي ، صندلي ، تخت))
است . اين واژه از زبانهاي ايراني به صورت
gah
به ارمني راه يافته و به معني ((تخت
، نشيمن ، كرسي ، صندلي ، پايگاه ، (مقام ،
رتبه) )) بكار رفته است .[12]
پسوند (( - گاه ، - گه)) فارسي كه معني ((جاي))
دارد و در واژههائي مانند ((بارگاه ،
درگاه ، لشكرگاه ، رزمگاه )) بكار رفته است
همين واژه است . جزء نخستين واژه((گاهواره ،
گهواره)) (پهلوي ((گاهوارك)) ارمني gahavorak
كرسي، صندلي ، بستر ، تختروان
) و صورتهاي ديگر آن ((گاخواره ، گاهوار،
گاواره، گواره)) و جزء نخستين واژههاي ((گاهدار))
(دارنده گاه)،((گاهجوي)) (جوينده گاه) ، ((گاهي))
(شايسته و سزاوار گاه) ، ((گاهنشين)) همين ((گاه))
است . شايد ((جاه: پايگاه ، مقام ، مرتبه))
كه در عربي و فارسي هر دو بكار رفته است
صورتي از همين ((گاه)) باشد . شادروان ملكالشعرا بهار ((گاس)) را
در اين شعر محمد وصيف سكزي كه در تاريخ
سيستان65 آمده است : ((مملكتي بود شده بي قياس
عمر و بر آن ملك شده بود راس )) ((از حد هند تا حد چين و ترك
از
حد زنگ تا حد روم و گاس )) به معني ((سرير)) (تخت) دانسته و گمان
كرده است كه نام اصلي ((ملكالسرير )) بوده
است كه كشوري بود در قفقاز66
. جزء دوم واژه ((اينگو)) ingo
به معني اينجا در بلوچي همين ((گاه))
است (اينگاه = اين + گاه) . واژه ((غالي)) ghalai به
معني ((جاي)) در پشتو همريشه همين ((گاه)) است
. همچنين واژه ((غوتك)) ghotk
در يغنابي به معني ((آشيانه)) . پسوند فارسي ((-گاه ، - گه)) در تركي
عثماني ((در واژههايي مانند شكارگاه ،
عبادتگاه ، سيرگاه، زيارتگاه، بارگاه،
درگاه، درگه، خلوتگاه) بكار رفته است . پسوند ((-گاه)) در اردو (در واژههايي
مانند درگاه، بارگاه، زيارتگاه، عبادتگاه)
و بنگالي (در واژههايي مانند عبادتگاه ebadatgah
در
درگاه dorga
جايگاه
درويشان خوابگاه xoabga
، جايگاه jaega
)بكار برده شده است . اين پسوند در واژههايي مانند ((خورنق،
خورنقاه)) ، ((بارجاه)) (بارگاه) ، ((خانقاه)) (دركاه)
(درگاه) كه در عربي نيز بكار رفته نيز ديده
ميشود . صورت سنسكريت اين واژه ((گاتو)) gatu
به معني ((رفتار، روش، راه، جاي،
زيستگاه)) و ريشه آن ((گم)) gam
به معني ((آمدن)) است كه واژه گام
و جزء دوم ((هنگام، هنگامه، فرجام، انجام،
انجمن، آمدن)) نيز از آن است . جزء نخستين واژههاي ارمني gahoik
(به معني تخت ، رختخواب ، تختروان) ، gahoyani
(به معني كرسي، صندلي) gahavar
((گاهور)) همين ((گاه)) است . گرگر
((گرگر)) در برخي از فرهنگهاي فارسي
مانند فرهنگ جهانگيري، مجمعالفرس،
برهان قاطع، فرهنگ رشيدي، برهان جامع،
غياثاللغات شمساللغات ، فرهنگ
آنندراج، فرهنگنظام ، ستينگاس ، لغت
نامه دهخدا به معني ((تخت، تخت پادشاهان))
ياد شده و گاه آن
[13] اين سه بيت است از دقيقي و
قطران و خاقاني : ((چو بيچاره گشتند و فرياد جستند
بر ايشان ببخشود داراي67
گرگر))
دقيقي ((پناه گرزن و گرگر ستون تخمه و لشكر
چراغ گوهر
68وكشور ابو منصور و هسودان69))
قطران ((از پي تعظيم سكهاش را ز روهيناي
هند
شاه چين را70
چينيانديهيم وگرگر
ساختند71))
خاقاني بيت دقيقي در فرهنگ انجمن آراي
ناصري و فرهنگ آنندراج امده است . اين بيت
در لغت فرس اسدي72
و صحاحالفرس
73و مجمعالفرس74
گواه ((گرگر ، كرگر)) به معني ((خدا)) است . بيت
قطران در ديوان او چنين است
75: ((بنام گرگر و گرزن ستون تخمه و لشكر
چراغ گوهروكشور ابومنصور و هسودان)) گمان ميشود كه ((گرزن و گرگر)) چنان
كه در فرهنگها آمده است درست باشد زيرا كه
در اين صورت بيت مسجع ((گرگر، لشكر، كشور))
خواهد بود . بيت خاقاني در ديوان او چنين است76 : ((وز پي تعظيم سكهاش را ز روهيناي
هند
شاهجن و جنيان ديهيم(و) افسر77 ساختند)) ((گرگر)) به اين معني در فرهنگهاي كهن
(لغت فرس اسدي، صحاحالفرس، معيار جمالي )
و اداهالفضا و تحفهالاحباب و مويدالفضلا
و كشفاللغات ياد نشده است . احمد كسروي در ((شهر ياران گمنام))
بخش دومين
78، صفحه 1و 57 ((گرگر)) را در ((گرگري))
و ((گرگريان)) كه در اين شعرهاي قطران آمده
است : ((چراغ گرگريان شهريار ابومنصور كه
شهريار نژاد است و شهريار پناه79)) ((نحس گردون بربدانديشان تو پيوسته
شد
سعد پيوسته همي بر شهرهاي گرگري80)) به معني ((تخت)) و خود ((گرگري)) را به
معني ((پادشاه)) پنداشته و نظر نويسندگان
فرهنگ جهانگيري و مجمعالفصحا را كه ((گرگري))
را منسوب به ((گرگر)) (از آباديهاي
آذربايجان ) دانستهاند نادرست شمرده است
. به گمان او نميتوان پذيرفت كه ((پادشاهي
را به نام ديهي بخوانند )). از اين دو بيت
قطران بيت نخست از چكامه اي است در ستايش
شاه ابومنصور كه همان ابومنصور و هسودان
روادي است و بيت دوم از چكامه اي در ستايش
شاه ابوالحسن كه بايد
[14] ابوالحسن لشكري دوم
از شداديان گنجه باشد. گذشته از فرهنگ جهانگيري در مجمعالفرس،
فرهنگ رشيدي، انجمنآراي ناصري ، فرهنگ
آنندراج، فرهنگ نظام ((گرگري)) منسوب به ((گرگر))
از آباديهاي آذربايجان دانسته شده است ،
در اين فرهنگها بيت گواه دوم به اين صورت
است : ((نحس گردون با بد انديش تو زان
پيوسته شد
تا شدي پيوسته تو81 با شهريار گرگري82 )) اگر اين صورت درست باشد قطران به
سفر ابومنصور و هسودان روادي به گنجه براي
ديدار ابوالحسن علي لشكري شدادي دوم اشاره
كرده است . درباره اين ديدار و پيوستگي آن
دو پادشاه همين گوينده چكامهاي با عنوان
((در مدح شاهابوالحسن و شاه ابومنصور))
دارد كه چند بيت از آن در زير آورده ميشود
: ((اگر نبيد به هر جاي و هر زمين نهي83
است
به گنجه نيست بر من نبيد نهي اكنون)) ((از آن كه گنجه كنون خلد عدن را ماند
نبيد نهي باشد به خلد عدن درون )) ((همان وصال پديدار گشت در هجران
همان بهار پديدار گشت در كانون)) ((ز بس نثار كه كردند بر زمين گوئي
برون فگنده زمين گنج خانه قارون )) ((كسي نماند از اين وصل در جهان
درويش
دلي نماند از اين راز در جهان محزون)) ((اگر بخانه شيرآمده است شيد رواست
بدان كه خانه شيد است شير برگردون )) ((كنون كه گشت دو خسرو به يكدگر
موصول
كنون كه گشت دوكوكببه يكدگرمقرون)) ((دو شهريار قديم و دو جايگاه قديم
همان دو خسرو منصور و سيد ميمون)) ((امير ابوالحسن و شهريار ابومنصور
كه نصرت آيد واحسان ازآن و اين بيرون)) بيت گواه نخستين كه در فرهنگ نظام و
فرهنگ آنندراج ياد شده نخست بار هدايت در
فرهنگ انجمن آراي ناصري آورده است . اين
بيت در فرهنگهائي كه پيش از انجمنآراي
ناصري نوشته شده ديده نشده است . نظر فرهنگ نويسان كه ((گرگري)) را منسوب به ((گرگر)) (نامآبادي)
ميدانند پذيرفتنيتر از نظر كسروي است . در معجمالبلدان چنين آمده است84
: ((كركر : شهري است در اران نزديك
بيلقان كه انوشيروان بنياد نهاد و ابنالاثير
به من گفت كه كركر دزي است نزديك ملطيه ،
ميان ملطيه و آمد … و
كركر همچنين ناحيهاي است از بغداد …
و همچنين كركر دزي است ميان
سميساط و حصن زياد و آن قلعهاي است كه
خراب شده است )). در فرهنگ جغرافيائي ايران نيز از سه
((گرگر)) در آذربايجان شده است كه نخستين از
آباديهاي دهستان علمدار گرگر بخش جلفاي
شهرستان
85مرند و دومين از آباديهاي دهستان
آتشبيك سراسكندر شهرستان تبريز و سومين (به
نام((گرگر ناصر)) ) از آباديهاي دهستان
مرگور بخش سلواناي شهرستان رضائيه است . يك ((گرگر)) هم در خوزستان ، نزديك
خرمشهر86 و يك ((گرگر)) در كردستان نزديك
سنندج
87داريم . پاورقيها :
1 –
شاهنامه ، چاپ كتابخانه و مطبعة
بروخيم ، صفحة 2369 ، بيت 1020 :چاپ سازمان
كتابهاي جيبي ، جلد ششم ، صفحة 124 .
2 –
در فرهنگ انجمن آراي ناصري و
فرهنگ آنندراج : ((ز فرمان و از فر و آماجگاه))
3 –
فرهنگ رشيدي ، تهران : 1337
خورشيدي ، نيمة سخت ، صفحة 151 .
4 –
آنچه در اين گفتار از شاهنامه
آورده شده از چاپ كتابخانه و مطبعة بروخيم
تهران است كه از سال 1313 تا 1315 خورشيدي به
چاپ رسيده است .
شمارهاي كه در زير بيتهاي
شاهنامه گذاشته شده شمارة صفحهاي است
كه بيت در آن آمده است .
5 –
براي اين معني :
سياوش مرا خود چو فرزند بود
كه فر و با برز و اورند بود
شاهنامه ، 1415
هم از
اختر شاه
بهرام بود
كه با فر و اورند وبا نام بود
شاهنامه ، 2240
تو را زيبداندرجهان تاج
وتخت
كهبافرواورنگيوراي وبخت
شاهنامه
، 2411
كه اندر جهان ياد تختش نبود
بزرگي و اورنگ و بختش نبود
شاهنامه ، 2698
6 –
نگاه كنيد به متن پهلوي ((گزارش
شطرنج و نهش نرد)) در Pahlavi Texts چاپ
Jamasp
– Asana ، بمبئي ، 1897 ، صفحة 120 ،
سطر 6 . در ارداويرافنامه (فصل چهاردهم ،
بند چهارم) ((هوا و رنگ ، هوا فرنگ : خوب
افرنگ)) آمده است .
در نوشتههاي پهلوي اين
واژه به معني دوم (فر و شكوه و زيبائي و زيب
و نيكوئي و حشمت) بكار رفته است .
7 –
نگاه كنيد به ((واژه نامةطبري))
از نگارندة اين گفتار ، تهران ، 1316 يزدگردي
، صفحة 70 .
8 – ((آ))ي پايان آن بسته است .
9 – ((ر)) دوم آن ((ر))ي سنگيني است نزديك به ((ل)) و
((ا)) ي پايان آن بسته است .
10 – ((ر))ي دوم و ((ا))ي پايان آن مانند ((ر)) دوم و
((ا))ي پايان ((رجرومه)) است .
11 – ((ا))ي پايان آن بسته است .
12 –
نگاه كنيد به واژهنامة
طبري ، صفحة 70 .
13 –
به صورت evrenk .
14 –
در بنگالي به صورت ((آئورونگو))
aorongo
15 –
براي اين معني :
((چو آن نامه بر خواند دلتنگ
شد
دلش سوي نيرنگ و اورنگ شد))
16 –
اين نظر كه جزء نخستين پادشاه ((پاد))
به معني بزرگ و عمده است در برهان قاطع زير
((پاد)) نيز ياد شده و گويا هدايت از آن
فرهنگ آورده است ولي او زير ((پات)) نوشته
است كه بعضي پادشاه را پاتشاه دانستهاند
يعني صاحب تخت و اورنگ زيرا كه دال و تا به
يكديگر تبديل مييابند .
17 –
اين بيت از ((هفت پيكر)) نظامي
است . نگاه كنيد به كليات خمسة حكيم نظامي
گنجهاي ، تهران ، 1341 خورشيد ، صفحة 789 و
به ((تحليل هفت پيكر نظامي)) از دكتر محمد
معين ، بخش اول ، تهران ، 1338 خورشيدي ، صفحة
244 .
18 –
نگاه كنيد به ائوگمادئچا ، متن
پهلوي و پازند و ترجمة فارسي و واژهنامه
از دكتر رحيم عفيفي ، مشهد ،1344 خورشيدي ،
صفحة28 : G
. Messina , Ayatakar I Zhamasplk , Roma , 1939: 6262: P . J . de Menasce
, Shkand – Gumanlk Vicar , Fribourg ,
1945 : 166 , 196 , 200
19
–
در بنگالي به صورت ((توكتو))
tokto
در آمده است .
20
–
Zand – l Vohuman
Yasn edited
by B . T . Anklesaria
, Bombay , 1957 . -
21
–
شايد در اصل ((تخت و گاس)) به معني
((تخت و گاه)) بوده است .
22 –
نگاه كنيد به ((چند مقالة تاريخي
و ادبي)) از نصرالله فلسفي ، تهران ، 1342
خورشيدي ، صفحة 103 و به ((هشت مقالة تاريخي و
ادبي)) از ايشان ، تهران ، 1330 خورشيدي ،
صفحة13 .
23 –
هشت مقاله ، صفحة 11 : چند مقاله ،
صفحة 101 .
24 –
هشت مقاله ، صفحة 24 –
40 : چند مقاله ، صفحة 115 – 131 .
25 –
هشت مقاله ، صفحة 32 : چند مقاله ،
صفحة 123 .
26 –
نگاه كنيد به لغت فرس اسدي ،
ويراستة عباس اقبال ، تهران ، 1319 خورشيدي ،
صفحة44 .
27 –
ديوان فرخي سيستاني ، ويراستة
محمد ذبير سياقي ، تهران ، 1335 خورشيدي ،
صفحة83 .
28 –
ديوان مسعود سعد سلماني ،
ويراستة رشيد ياسمين ، تهران ، 1318 خورشيدي
، صفحة
587 .
29 –
نگاه كنيد به صحاح الفرس ،
ويراستة دكتر عبدالعلي طاعتي ، تهران ، 1341
خورشيدي ، صفحة 46 –
47 .
30 –
دستنويس نگارنده .
31 – ((پلنگ : چارپاية چوبي كه ميان آن را با
نوار ببافند و در بالاي آن بخوابند)) (برهان
جامع) .
32 –
اصل : ((لست)) .
33 –در
اصل : ((شد)) .
34 –
در اصل : ((نفرس)) .
35 –
در اصل به جاي : بر روي ((ت)) يك ((ط))
گذاشته شده است و آن نماينده يكي از واجهاي
زبان اردو و برخي از زبانهاي ديگر
هندوستان است .
36 –
در اصل : ((سخت)) .
37 –
در اصل تلفظ اين واژه به خط
سنسكريت نيز داده شده است .
38 –
اين گمان درست نيست زيرا چنان
كه ديده شد ابوشكور بلخي از سرايندگان
روزگار سامانيان آن را بكار برده است .
39 –
در اصل تلفظ اين واژه به دين
دبيري (خط اوستا) نيز داده شده است .
40 –
در اصل تلفظ اين واژه به خط
سنسكريت نيز داده شده است .
41 –
در فرهنگهاي كهن (لغت فرس اسدي ،
صحاحالفرس ، معيار جمالي) و مجمع الفرس
و تحفهالحباب و فرهنگ رشيدي ياد
نشده است .
42 –
در يكي از دستنويسهاي فرهنگ
جهانگيري كه نگارنده دارد معني ((كد)) به
صورت ((نخست)) نوشته شده است .
43 –
در انجمن آراي ناصري و آنندراج :
(( زهر جانور صورت بيكران )) .
44 –
در مجمع الفرس و فرهنگ رشيدي : ((برانگيخته))
.
45 –
ويراستة حبيب يغمائي ، تهران ،
1317 خورشيدي .
46 –
در فرهنگ انجمن آراي ناصري و
آنندراج و فرهنگ نظام : ((جور و جفاي دروني (دوري
اي ، دؤري) )) .
47 –
در انجمن آراي ناصري و آنندراج :
((بر دل و جان ما))
48 –
كليات شمس يا ديوان كبير ،
ويراستة بديع الزمان فروزانفر ، جزو دوم ،
تهران . 1337 خورشيدي ، صفحة 19 .
49 –
نگاه كنيد به كليات شمس يا
ديوان كبير ، از بديع الزمان فروزانفر ،
جزو هفتم ، فرهنگ نوادر لغات و تعبيرات و
مصطلحات ، تهران ، 1344 خورشيدي ، صفحة 404 .
50 –
در پشتو با ((ت)) برگشتهCerebral .
51 –خود
تختخواب بيرختخواب .
52 –
براي صورت ((كهترا)) در نظر كرفته
شود ((كهتولو)) khatolo
(با ((ت)) برگشته) در سندي و ((كهتولا))khatola (با ((ت)) برگشته) در اردو وهندي .
53 –
نگاه كنيد به – M
. Mayrhofer , Kurzgefasstes etymologisches
Worterbuch
des Altindischen , I :
298 .
54
–
چنين است در متن ويراستة
شادروان عباس اقبال . در پانويس اين چاپ
معني آن از سه دستنويس ديگر چنين داده شده
است :
((گاه وقت باشد و گاه ديگر
جاي بود و گاه ديگر مسند بود و گاه چاهك سيم
پالا بود)) . ((گاه يكي آن است كه گوئي گاه و
وقت آن شغل است و يكي ديگر گاه تخت آراسته
باشد و گاه ديگر چاهك سيم پالا بود)) . ((گاه وقت را خوانند و جائي كه
ملكان آنجا نشينند مثل چهار بالش و ديگر
چاهك بود كه سيم پالايان دارند و اين غريب
است و شاه را نيز گويند يعني گاه به معني
شاه نيز آيد)) .
55 –
نگاه كنيد به همين گفتار ، زير ((آماج))
.
56 –
در متن چاپي آقاي دبير سياقي : ((بگذارند))
.
57 –
ديوان ناصر خسرو ، تهران ، 1335
خورشيدي ، صفحة 449 .
58 –
ديوان فرخي ، صفحة 357 .
59 –
ديوان امير معزي ، ويراستة عباس
اقبال ، تهران ، 1318 خورشيدي ، صفحة 693 .
60 –ديوان
امير معزي ، صفحة 688 .
61 –
ديوان فرخي ، صفحة343 .
62 –
ديوان ناصر خسرو ، صفحة 195 .
63 –
به پهلوي اشكاني و فارسي ميانه .
64 –
از ايراني باستاني : گائوك
gathuka .
65 –
نگاه كنيد به تاريخ سيستان ،
ويرستة ملكالشعرا بهار ، تهران ، 1314
خورشيدي ، صفحة 286 .
66 –
نگاه كنيد به معجمالبلدان
از ياقوت حموي ، جلد سوم ، ليپزيگ ، 1868
ميلادي ، صفحة88 و به حدود العالم ، ويراستة
دكتر منوچهر ستوده ، تهران ، 1340 خورشيدي ،
صفحة 192 و به جهان نامه . ويراستة دكتر محمد
امين رياحي ، تهران ، 1342 خورشيدي ، صفحة 112 .
67 –
در لغت فرس و صحاحالفرس : ((يزدان))
در مجمعالفرس : ((دادار)) .
68 –
در فرهنگ انجمن آراي ناصري و
فرهنگ آنندراج و فرهنگ نظام : ((دوده)) .
69 –
در فرهنگهائي كه اين بيت گواه
آورده شده است ((هستودان)) به جاي ((وهسودان))
ديده ميشود مگر در مجمعالفرس كه در
آن آقاي دبير سياقي ((وهسودان)) را به جاي ((هستودان))
دستنويسها گذاشته است .
70 –
در مجمعالفرس : ((با)) .
71 –
در فرهنگ جهانگيري (دستنويس
نگارنده ) : ((شاه حين و حبنان ديهيم و افسر
ساختند)) . در اين مصراع ((شاه جن را به جنيان))درست
به نظر ميرسد .
72 –
چاپ شادروان استاد عباس اقبال ،
صفحة 128 .
73 –
صفحة 113 .
74 –
صفحة 1045 .
75 –
ديوان حكيم قطران تبريزي ،
ويراستة محمد نخجواني ، تبريز ، 1333
خورشيدي ، صفحة 318 .
76 –
ديوان خاقاني ، ويراستة دكتر
ضياءالدين سجادي ، تهران ، 1338 خورشيدي ،
صفحة 114 .
77 –
در پانويس ديوان خاقاني از
دستنويسها صورت ((ديهيم و كركر)) نيز داده
شده است .
78 –
تهران ، چاپ نخستين ، 1308
خورشيدي .
79 –
ديوان قطران ، صفحة 354 .
80 –
ديوان قطران ، صفحة 366 .
81 –
در متن چاپي فرهنگ انجمن آراي
ناصري : ((تا)) .
82 –
در فرهنگ جهانگيري (دستنويس
نگارنده) : ((تا شده پيوسته با تو شهريار كر
كري)) .
83 –
ديوان قطران ، صفحة 274 –
275 .
84 –
زير ((كر كر)) .
85 –
نگاه كنيد به فرهنگ جغرافيائي
ايران ، جلد چهارم ، تهران ، 1330 خورشيدي ،
صفحة 448 .
86 –
فرهنگ جغرافيائي ايران ، جلد
ششم ، تهران ، 1330 خورشيدي ، صفحة 313 .
87 –
فرهنگ جغرافيائي ايران ، جلد
پنجم ، تهران ، 1331 خورشيدي ، صفحة 395 . |
|
|