|
|
||
فروغ، مهدي. "نمايش درقرون وسطي دركشورهاي اروپا ومقايسه آن با نمايشهاي مذهبي درايران". دوره6، ش67و68 (ارديبهشت وخرداد47): 13-16، تصوير. |
||
|
|
||
خلاصه:
شرح نمايشنامة
"قرباني شدن اسحق" به
زبان انگليسي.
|
|
|
نمايش
در قرون وسطي در كشورهاي اروپا
ومقايسة
آن با نمايشهاي مذهبي در ايران
(5)
دكتر مهدي فروغ
رئيس هنركده هنرهاي دراماتيك
شيطان باز در صحنه ظاهر ميشود و
شكايت دارد كه فريب دادن ابراهيم توفيق
نيافته است . با اميد به اينكه بالأخره
روزي در اين كار موفق خواهد شد خارج ميشود
و صحنه نمايش به محلي كه بفاصلة سه روز
مسافرت از آنجا دورتر است تبديل ميشود .
ابراهيم بچوپانان دستور ميدهد كه در اين
مدت كه وي با اسحق به نقطهاي كه بقول خودش
((خداوند آنجا را به او نشان داده است)) سفر
ميكند در همانجا باقي بمانند . باين ترتيب
ابراهيم و اسحق عازم سفر ميشوند و چوپانان
در همانجا باقي ميمانند . مكالمات ايشان در اين موقع دربارة
خلق و خو و صفات ابراهيم است و بعد يك آواز
جمعي ميخوانند . سپس هر يك بدرگاه خداوند
نيايش ميكند كه ابراهيم و اسحق را بسلامت
باز گرداند . پس از صرف مدتي كوتاه صحنه باز
عوض ميشود . در اين صحنه ابراهيم با اسحق كه
هنوز از قصد پدر خود آگاه نشده دربارةقرباني
كردن مشغول مذاكره ميشوند . پدر كه در آتش
رنج و درد ميسوزد باز بدرگاه خداوند
مناجات ميكند و اميدوار است كه در آخرين
دقايق مشيت الهي تغيير يابد و نور ديدهاش
از مرگ نجات يابد . |
|
ابراهيم از اين فكر كه ممكن است
ارواح خبيث و شيطاني او را فريب داده باشند
بخود ميلرزد . اين صحنه كوچك در حقيقت نقطة
اوج جزر و مد دراماتيك اين داستان است .
تماشاكنان تأثير سوءظن
و دهشت و مهر پدري و شرمساري و تأسف
ابراهيم را در قيافه و طرز رفتارش در مدتي
[13] بسيار كوتاه مشاهده كردهاند . در
اينجا يك كشمكش دروني بسيار شديد
تماشاكنان را در حال انتظار نگاه ميدارد و
با اين صحنه نمايشنامه به نقطه شدت و حدت
خود ميرسد . بالاخره در نتيجه اراده
ابراهيم باينكه فرمان خداوندي را بمرحله
اجرا بگذارد شيطان شكست ميخورد و از معركه
ميگريزد : ابراهيم
: اي فرزند من ، اي عصاي پيري و تنها تكيهگاه
من ،
اي دلبند من ، اي عزيز من ، بايكدنيا
خرسندي
آرزو دارم كه هزاران بار جان خود را در
راه تو فدا كنم .
ولي خداوند از من جز اين ميخواهد . اسحق
: افسوس پدرم ، من بتو التماس ميكنم .
افسوس افسوس ، من هم زبان لازم دارم و
هم دست ،
تا براي دفاع از خود در مقابل تو
ايستادگي كنم .
آخر ببين ، ترا بحق آفرينش قسم ميدهم
اشكهاي مرا ببين ،
من اكنون در مقابل تو نه ميتوانم از
خود دفاع بكنم
و نه ميكنم ، من اسحاقم نه كس ديگر ،
بلي من اسحاقم ، تنها پسر تو و مادرم .
من پسر تو هستم كه خودت بمن حيات
بخشيدي
و اكنون ميخواهي جان مرا با كارد از من
بگيري ؟
با وجود اين ، اگر چنين كني بخاطر
اطاعت از امر خداوند
من در كمال اطاعت بزانو در ميآيم و
موافقت ميكنم
رنج كشيدن در راه آنچه كه خداوند و تو
لازم تصور ميكنيد سهل است و هرچه زودتر
بايد انجام بگيرد .
با همه اينها چه عملي ، چه رفتاري از من
سرزده
كه بايد ، اي خداوند بمرگ محكوم باشم ،
اي خداي من جان مرا حفظ كن . |
|
اسحق تسليم ميشود و براي قرباني شدن
آماده است . از پدر و مادرش طلب عفو و بخشش
ميكند و چنان قلباً آماده مرگ ميشود كه
شيطان از خجالت ميگريزد ابراهيم پس از يك
مناجات ديگر نيروي خود راجمع ميكند و
آماده ذبح پسر خويش ميشود . ولي هنگام عمل
كارد از دستش ميافتد . كارد را از روي زمين
برميدارد و مجدداً آماده كشتن پسر خويش
ميشود . در اين موقع ناگهان فرشته رحمت
نازل ميشود و گوسفندي با خود ميآورد و به
ابراهيم تسليم ميكند كه بجاي اسحق ذبح شود
و نيز رحمت خداوند را به ابراهيم كه او را
عزيز داشته و فرمانش را اطاعت كرده است
بشارت ميدهد و ميگويد خداوند وعده داده
است كه فرزندان اسحاق را از شماره ستارهاي
آسمان نيز بيشتر كند . نمايشنامه در همين جا بپايان ميرسد و ((اپيلوگ)) بدنبال آن ميآيد . نسخة نمايشنامه ابراهيم و اسحق ((بروم )) از لحاظ شكل و قواره، هم از نسخه ((بزا)) و هم از تعذية ابراهيم و اسمعيل سادهتر است . |
|||
|
فروختن يوسف در
بازار برده فروشان ـ نمايش مذهبي حضرت
يوسف . از نمايشهاي مذهبي |
|
نمايشنامه باين صورت شروع ميشود كه
ابراهيم در روي يك قطعه زمين مستوي بر فراز
يك تپه بدرگاه الهي مشغول راز و نياز است .
در اين ضمن اسحق نيز وارد ميشود و در جوار
او زانو بزمين ميزند و به مناجات ميپردازد
. در قسمت بالاي صحنه كه در حقيقت بهشت را
نشان ميدهد خداوند ديده ميشود كه فرشتگان
او را احاطه كردهاند . ابراهيم خداوند را
بپاس بركت و نعمتي كه به وي ارزاني داشته
است ستايش ميكند ، بخاطر
سلامت و سعادتي كه به اسحق عطا فرموده است
نيز پروردگار را ميستايد . پس از اين نيايش
بدرگاه الهي پدر و پسر عازم خانة خويش
ميشوند . در بين راه ابراهيم چندين بار عشق
و علاقه خود را به پسرش اظهار ميكند . در
اين موقع خداوند با احتشام تمام بطرف ديگر
صحنه ميرود در حالي كه فرشتگان او را دنبال
ميكنند . پروردگار به فرشتهاي ميفرمايد
:
اي فرشته من، بشتاب و راه
خود در پيش گير
و هم اكنون بمركز زمين عزيمت
كن . خداوند در حقيقت ميخواهد ابراهيم
را آزمايش كند كه آيا در عشق و وفادارياش
به او مصفاست يا نه . به او دستور ميدهد كه
پسرش اسحق را ذبح كند . پيام شوم به ابراهيم
ميرسد در حالي كه همچنان به نماز و دعا
مشغول است و اسحق در صحرا به گردش مشغول
است . ابراهيم فرمان خداوندي را به ديده
منت ميپذيرد ولي در ضمن براي نجات پسر خويش
استغاثه ميكند . حاضر است همه ثروت و مكنت
خود را در راه نجات پسر خويش تسليم كند ولي
پذيرفته نميشود در اين موقع بسراغ اسحق
ميرود و او را بزانو در حال مناجات با
خداوند ميباشد . در چنين روزي كه بر حسب رسم و عادت
حيواني را بدرگاه خدا قرباني ميكنند چندان
عجيب نيست كه ابراهيم به اسحق بگويد :
اين پشتة هيزم را بر پشت نگاه بدار
تا
من خودم آتش بياورم . اسحق دستور پدر را اطاعت ميكند . هر
دو نفر به ((تپه رويا)) كه در آنجا بايد اسحق
قرباني شود عزيمت ميكنند اسحق از اضطراب
پدرش متعجب ميشود و همچنين از اينگه
ميبيند حيواني براي قرباني همراه نياورده
در حيرت است . حتي در اين موقع هم ابراهيم
جرأت اينكه خبر شوم را بفرزند خود بدهد
ندارد و در مقابل پرسشهاي اسحق ميگويد كه
خداوند هر طور صلاح بداند حيواني براي
قرباني كردن ما خواهد فرستاد . ولي پس از يك
مكالمه ممتد و تأثر انگيز بين ابراهيم و
اسحق معلوم ميشود كه مشيعت خداوند بر اين
قرار گرفته است كه خود او قرباني شود . فوري
تسليم ميشود و از پدر خود تمنا ميكند كه
اول از سر تقصيرات او بگذرد و بعد او را ذبح
كند . يك مكالمه رقت انگيز و مؤثر ديگر
صورت ميگيرد و پدر و فرزند از يكديگر
خداحافظي ميكنند . اسحق سفارش مادر خود را
به پدرش ميكند و از گناهاني كه ممكن است
احياناً مرتكب شده باشد از پدر پوزش ميطلبد
. ابراهيم بدرخواست اسحق چشمان فرزند را ميبندد
و يكبار ديگر بدرگاه خداوند مناجات ميكند
و اسحق با التماس در خواست ميكند كه پيش از
اين تأخير روا ندارد و كار او را تمام كند .
بالاخره ابراهيم شمشير خود را ميكشد و
آماده زدن ضربت است كه فرشته با يك گوسفند
فرا ميرسد و او را از كشتن اسحق ممانعت
ميكند و ميگويد : ((برو و از اين گوسفند براي
قرباني استفاده كنند و فرزند خويش را آزاد
ساز)) . پدر و فرزند هر دو از خوشحالي در
پوست نميگنجد . اسحق گوسفند را ميگيرد و
نزد پدر ميبرد و آتش ميافروزد و ابراهيم
عمل قرباني را انجام ميدهد . در اين موقع
خداوند دوباره بر وي ظاهر ميشود و او را
غريق رحمت خويش ميسازد و وعده ميدهد كه
تعداد فرزندان او را افزايش دهد . پس از
خارج شدن خداوند ابراهيم و اسحق عازم خانه
خويش ميشوند . بمحض خارج شدن آنها از صحنه
يك آموزگار براي قراعت قطعة خاتمه يا مقطع1كه قسمت نهائي نمايشنامه است به روي صحنه
ميآيد . پاورقيها :
1
–
در نمايشهاي قديم معمول بود كه هر نمايش يك
پيشگفتار
Prologue
و يك گفتار نهائي با پس گفتار
Epilogue
داشت و عبارت بود از گفتاري كه عموماً بشعر
و توسط يكي از بازيگران در روي صحنه براي
تماشاكنان بيان ميشد . بيان كنندة اين دو
قطعه گاهي در لباس بازي ظاهر ميشد و گاهي
در لباس خودش ولي در هر دو مورد نماينده يا
سخنگوي نويسنده نمايشنامه بود . اين كار
مخصوصاً در سده هفدهم در انگليس بياندازه
رواج گرفت ولي بتدريج از رونق افتاد و در
اواخر سده هيجدهم به كلي متروك شد و امروزه
بندرت عمل ميشود . گاهي در نمايشهايي كه
بخاطر جشن بخصوصي برگزار ميكنند ممكن
است عمل كنند . دو قطعه نهائي يا مقطع شاعر
ممكن است داستان را خلاصه و يا تفسير كند .
به نمايشنامة ((سن ژرژ)) نوشته برنارد شا و
رجوع شود . |