|
|
||
شفيعي
كدكني، محمدرضا. "غالب دهلوي".
ازشعرپارسي درآنسوي مرزها". دوره6، ش69 (تير47):
24-29.
|
||
|
|
||
خلاصه:شرحي برزندگي غالب دهلوي كه
درماوراءمرزهاي ايران به دنيا آمده معرفي
غرلها
واشعاري كه بزبان اردو و پارسي
سروده، نمونههايي ازاشعاروي.
|
|
|
شعر
پارسي در آن سوي مرزها
غالب
دهلوي
دكتر شفيعي
كدكني
شعر فارسي قلمرو پهناوري دارد كه
بيرون از مرزهاي ايران و افغانستان و
تاجيكستان كه زبان رسمي1 و رايج آنها زبان
پارسي است – شاعراني
در آن قلمرو گسترده ، بعرصة ظهور رسيده اند
كه هر كدام بجاي خود يكي از عناصر پر اهميت
و مؤثر تاريخ ادبيات فارسي بشمار ميرود
ودر دگرگونيهاي شعر و زبان فارسي
و نوع تعبيرات نويسندگان و شاعران
فارسي زبان ، چه در دوره خود و چه در دورههاي
بعد تا روزگار ما تأثير و نفوذ داشتهاند .
جستجو در شعاع دايرة اين گستردگي اقليم
زبان فارسي ، مجالي وسيعتر از اين ميطلبد
و اصل موضوع ؛ يعني تحقيق در اينكه زبان
دري ، از چه ناحيهاي رشد كرده و تا كجاها
پيشرفته و در كجا هنوز باقي است و در كجا از
ميان رفته و جاي خود را به لهجههاي محلي
يا زبانهاي بيگانه داده است خود موضوعي
بسيار مهم و نيازمند جستجو و پژوهش است و
ما را در اين گفتار هرگز دعوي و حتي ياراي
طرح اين مسائل نيست . آنچه مسلم است
اينستكه ، اين زبان شيرين شاعرانه ، در
گذشته قلمرويي بسيار گستردهتر از امروز
داشته . از دورترين ترانههاي مشرق ايران
قديم ، تركستان و تاجيكستان گرفته تا
اقاصي هند و كشمير و تا آسياي صغير و نقاط
دورتر از آن رواج داشته و شاعران بسياري از
گوشه و كنار اين اقليم گسترده زبان فارسي
برخاستهاند كه بسياري از آنها هنوز
ناشناختهاند و از ميان آنان كه تا حدي
معرفي شدهاند بسياري هستند كه حق ايشان
هنوز گزارده نشده است . كوشش ما در اين
گفتارها بيشتر ، بر نهاد اين اصل استوار
خواهد بود كه از ميان چهرههاي گمنام يا
شناختگاني كه در حدشان و شخصيت خود مورد
توجه قرار نگرفتهاند ، گفتگويي در حدود
آشنائي بيشتر به زندگي و نمونههاي آثار و
نقد شيوه شاعري هر كدام ، داشته باشيم ؛ و
از غالب دهلوي شاعر بزرگ شبه قاره هند آغاز
ميكنيم . اكنون در آستانه صدمين سال درگذشت
اوييم و بجاست كه شخصيت اين شاعر برجسته
تارخ زبان و شعر فارسي را ، كه در صد ساله
اخير همواره مورد توجه شاعران فارسي زبان
بوده ، بررسي كنيم و با او آشنائي بيشتري
حاصل كنيم بخصوص كه اين گوينده هنرمند در
سرزمين ما ، نسبت به مقام و ارجي كه دارد ،
چندان شناخته نيست . ميرزا اسدالله خان دهلوي مخاطب به
نجمالدوله و دبيرالملك نظام جنگ بهادر2
در سال (1797 م) و1312 ه.ق. در شهر آگره در يك
خانواده اشرافي مسلمان چشم بجهان گشود3 .
پدرش عبدالله خان هنگامي كه غالب هنوز
كودكي خردسال بود ، در گذشت و با مرگ وي
سرپرستي فرزند پنجسالهاش بدست برادرش
نصرالله بيك خان ، كه صوبهدار آگره بود ،
افتاد و غالب
[24]
متاسفانه از سايه عطوفت و
تربيت عموي خويش نيز نتوانست چندان بهرهمند
شود و نه ساله بود كه عمويش نيز درگذشت و پس
از اين دوره ، پادشاه دهلي مقرري ماهيانهاي
براي او تعيين كرد . و غالب ناكامي و اندوه
خويش را از همان آغاز كودكي همواره همراه
داشت . نياكان وي اصلاً از مردم هند نبودهاند
بلكه به تصريح خودش ، از مردم تركستان
بودند و جد او در زمان شاه عالم از وطن
اجدادي خويش به دهلي هجرت كرده بود و غالب
همواره خود را از تبار (( ابيك)) مي شمارد كه
مردمي جنگي و سپاهي بودهاند و ميگويد كه
اين بُّرندگي زبان شعر و قلم سخنوري من ،
بازمانده تيزي شمشير و تير نياكان من است :
چون
رفت سپهبدي ، ز دم چنگ به شعر
شد تير شكسته
نياكان قلمم4 و گاه خود را ((مرزبانزاده سمرقند ))
ميشمارد كه فن آباء وي كشاورزي بوده و خود
را از نژاد سترگان و تركزاده ميخواند .
غالب در نتيجه ناكاميها و حسرتهائي كه از
كودكي به سراغ وي آمد ، شاعري را بسيار زود
آغاز كرد و چنانكه خود رد خاتمه ديوان خويش5
يادآور شده از يازده سالگي به سرودن شعر
پرداخته است . غالب تحصيلات خود را در زمينههاي
آداب آن روزگار كه در همه اقطار زبان فارسي
تقريبا به يك نوع بود ، نزد يكي از
جهانگردان ايراني به نام ملا عبدالصمد
هرمزد كه به قصد سياحت به هند رفته بود ،
آغاز كرد و فارسي و عربي و نجوم و تاريخ و
فقه و تفسير را از اين دانشمند ايراني
آموخت . غالب از اين استاد ، همواره بعنوان
مردي كه از نژاد ساسان پنجم است ياد كرده و
از او بود كه فارسي را به نيكي آموخت و هم
بر اثر ملازمت و تعليمات اين استاد بمذهب
شيعه گرائيد6 . غالب در بسياري از صفحات
ديوان خويش بصراحت از اين عقيده خويش سخن
رانده است ، از جمله آنجا كه گويد :
غالب نامآورم نام و نشانم مپرس هم اسداللهم و هم و اسداللهيم 7 و در برابر آنها كه به روايت ((اصحابي
كالنجوم بايهم اقتديتيم اهتديم )) استدلال
كردهاند ، استدلالي شاعرانه كرده و از
عقيده خويش، به طور لطيفي دفاع ميكند :
ز اجماع چه گويي ، به علي بازگراي مه جاي نشين مهر باشد ، نه نجوم 8 غالب در سيزده سالگي ازدواج كرد ،
ولي از اين زندگي هيچ گاه شادي و خوشي نديد
و با اينكه هفت فرزند آورد ، هيچكدام زنده
نماندندو او خواهرزاده زنش را به فرزندي
گرفت كه وي نيز در جواني در گذشت9 . مصائب
زندگي غالب ، بسيار است از جمله جنون برادر
و سرانجام مرگ او و از اينها گذشته فشار
زندگي و وامهاي شاعر كه او را حتي به زندان
افكند . همه اين عوامل در پريشاني خاطر اين
شاعر اثر داشته است . غالب بواسطه اختلافي كه با يكي از
بستگان خويش حاصل كرده بود ، براي شكايت
نزد نماينده دولت انگليس در كلكته رفت و در
اين فاصله مدتي نيز در لكهنو بسر برد و پس
از مدتي
[25]
به اللهآباد رفت و بعد به بنارس
رفت و بعد به كلكته شتافت در كلكته مدتي
اقامت داشت و در مواردي از شعر خويش
اشاراتي به اقامت خود در كلكته و نيز
دلتنگي از اين شهر دارد ، از جمله :
غالب رسيدهايم به كلكته و به مي از سينه داغ دوري احباب شستهايم 10 البته اين ملال خاطر او ، گاه از
زندگي در هند است و حتي آرزوي ايران و
شهرهاي اصفهان و يزد و شيراز و تبريز :
غالب از خاك كدورت خيز هندم دل گرفت
اصفهان هي يزد هي شيراز هي تبريز هي
11و خود در شهر دهلي كه عمري در آن
گذرانده ، همچون سمندري ميبيند كه در آبش
افكنده باشند يا چون ماهيي كه در آتش
افتاده باشد
12 و از آب و هواي اين شهر دلگير
است :
آبش گداز خاكي با آتش تف بخاري دهلي بمرگ غالب آب و هوا ندارد13 غالب پس از اينكه از كلكته به دهلي
بازگشت همواره گوشه گير و افسرده بود و در
آشوب 1857 زندگاني سختي را گذراند و تنها از
كمك و ياري بعضي دوستان بهرهمند ميشد و
زندگي ميكرد تا اينكه در سن 73 سالگي بسال
1869 م در گذشت . غالب بر اثر رنجهاي بسيار ، ايام
خود به باده گساري ميگزراند و چنانكه از
بعضي از شعرهاي وي احساس ميشود ، در پايان
عمر، بدشواري اين كار را رها كرده است :
اوراق زمانه در نوشتيم و گذشت
در فن سخن يگانه گشتيم و گذشت
مي بود دواي ما به پيري غالب ! زان نيز به ناكام گذشتيم و گذشت 14 اخلاق و روحيات وي از خلال شعرهايش
دانسته ميشود و مايههاي عرفاني سخن او ،
نمودار وسعت مسرت و آزادگي خاطر او هستند .
غالب از تعصبهاي مذهبي بدور بوده و همه
اديان به يك چشم مينگريسته است . با اينكه
خود در زمينه مذهب تشيع سخت دلبستگي نشان
ميدهد اما ميكوشد كه در حصار محدود خويشتن
پسندي ، نماند و چنانكه در نامهاي يادآور
شده است ميگويد : ((من به تمام انسانها
احترام ميگذارم مسلمان و هندو و مسيحي
همگي براي من عزيزانند و من آنان را
برادران خود ميدانم
15)) . غالب به هر دو زبان اردو و فارسي شعر
گفته و در هر دو زبان شعرش قابل توجه و
بررسي است او را يكي از نخستين شاعران زبان
اردوميشمارند و از خود در اين باره گويد :
فارسي بين تا ببيني نقشهاي رنگ رنگ بگذر از مجموعه اردو كه بيرنگ من است16 [26] غالب بيشتر شعر فارسي سروده و در
انواع قالبهاي شعر فارسي آثاري از او
بجاست كه د ركليات او ديده ميشود . با اينكه
مثنوي و قصيده و رباعي و ديگر انواع شعر را
نيز مورد نظر داشته و قصايد بسياري در شيوه
شاعران عصر خويش ، كه در قصيده اغلب به
خاقاني و انوري نظر داشتهاند سروده است
اما او را بايد غزلسراي برجستهاي در شيوه
هندي بشمار آورد و شايد بزرگترين سخنوري
باشد كه از قرن سيزدهم ببعد در شبه قاره
هند غزل سروده است . اقبال لاهوري به شعر او توجه بسيار
داشته و از او به بزرگي و تجليل فراوان ياد
ميكند و در منظومه بديع و زيباي ((جاويد
نامه)) خود كه يكي از شاهكارهاي اين نوع
آثار ادبي و سفرنامههاي روحاني است ، در
فلك مشتري با روان ((غالب)) ديدار ميكند و
غالب اين غزل خويش را براي او ميخواند :
بيا كه قاعده آسمان بگردانيم
قضا به گردش رطل گران بگردانيم
اگر ز شهنه بود گير و دار نيانديشيم
و گر ز شاه رسد ارمغان بگردانيم
اگر گليم شود همزبان سخن نكنيم و گر خليل شود ميهمان بگردانيم 17 و اقبال (= زنده رود ) معني بيتي از
ابيات غالب را وي از ميپرسد و غالب آن سخن
خويش را توضيح ميدهد
18. آثار غالب علاوه بر كليات فارسي او
كه بارها بچاپ رسيده و نيز ديوان اردو (1841
چاپ اول) عبارتست از كليات نثر (1868 نول كشور
لكهنو) شامل پنج گنج ، پنج آهنگ ، مهر
نيمروز ، دستنبو ، و ديگر . قاطع برهان (چاپ
اول لكهنو2 -
1861 ) كه در ين كتاب فرهنگ كتاب برهان قاطع
را مورد بررسي انتقادي قرار داده و
ايرادهايي بر صاحب برهان وارد آورده . در
اين كتاب در مواردي حق بجانب غالب است و در
مواردي نزاع لفظي است و در حاشيه اين بحث
انتقادي او ، بسياري از اهل فضل به دفاع از
صاحب برهان پرداختهاند و نظرهاي غالب را
رد كردهاند و دستهاي نيز به طرفداري از
غالب برخاستهاند
19. در گذشته از اين كتاب
دو مجموعه نامه به اردو نيز از او چاپ و
منتشر شده است (دهلي) غالب را پدر نثر جديد
اردو شمردهاند
20. غالب در ميان شاعران قديم ، در
قصيده بيشتر به خاقاني و انوري نظر داشته و
بيشتر قصايد او به استقبال اين دو سراينده
است البته نبايد فراموش كرد كه اين دو
قصيده سراي قرن ششم به مناسبت بعضي
تمايلات به انديشههاي دور و خيالهاي
تازه و يا به تعبير شاعران شيوه هندي ؛
معاني بيگانه ، همواره مورد نظر شاعران
قرن دهم و يازدهم بودهاند . اوج هنر او ، چنانكه ياد كرديم ، مثل
همه شاعران سبك هندي در غزل است با استعارهها
و كنايهها و تصويرهاي كوچك و اغلب زيبا و
بديع كه اگر جانب اعتدال در آن رعايت شود
همواره جلوه شعري و جان و جمال هنري آن
قابل ستايش و پذيرش ذهنهاي هنرشناسان است .
غالب ادامه طبيعي راه و رسم شاعران عصر
صفوي است و در همان زماني كه او به شيوه
شاعران عصر صفوي غزل در مايههاي سبك هندي
ميگفت و شاعران سرزمين هند و گويندگان
افغانستان و تاجيكستان دنباله راه و رسم
بيدل را كه نمودار برجسته اين شيوه شاعري
بود ادامه ميدادند . شاعران ايران در
جستجوي راه و رسم تازهاي برآمدند كه
اگرچه خود به خود هيچگونه ارزشي در تاريخ
ادبيات فارسي ندارد ، اما از نظر حفظ
موازين زبان و رعايت فصاحت تا حدي
[27] از سستي
و پيچيدگيهاي شاعران دوره قبل ، كه خود را
به موج استعارههاي پي در پي و خيالهاي
دور از ذهن سپرده بودند ، كاست و شعر فارسي
را از نظر بنيه ظاهري و رعايت نكات لفظي تا
حدي سلامت بخشيد . اما شاعران سرزمين هند
همچنان راه و رسم گويندگان عصر صفوي را
ادامه دادند و بيگمان غالب بزرگترين
سخنوري است كه پس از عصر زنديه در شيوه
هندي غزل گفته است . از خلال شعرهاي ديوان
او بروشي ميتوان دريافت كه وي نيز بشدت
طالب حسن غريب و معني بيگانه است و از طرز
ساده اداي معاني كه با زباني روشن و آشكار
احساس خود را بيان كند . گريز داشته و اين
را نميپسنديده چنانكه خود گويد :
سخن ساده دلم را نفريبد غالب!
نكتهاي چند ز پيچيده بياني بمن آر و در سراسر ديوان او اين كوشش
همواره محسوس است كه سادهترين سخنها را
در پردههاي چندين استعاره رنگارنگ ادا
ميكند . در ميان شاعران پيش از خود ، در غزل
به گويندگان عصر صفوي – كه
بنياد گزاران شيوه هندياند –
تماس بسيار داشته و دلبستگي او
را به ظهوري ، بيدل ، عرفي ، فيضي ، نظيري ،
طالب آملي ، فغاني و حزين به خوبي ميتوان
دريافت چنانكه خود گويد : ((. . . . و
آموزگارانه در من نگريستند . شيخ علي حزين
بخنده زير لبي بيراهه رويهاي مرا در نظرم
جلوهگر ساخت . وزهر نگاه طالب آملي و غرق
چشم عرفي شيرازي ماده آن هرزه جنبشهاي
ناروا در پاي رهپيماي من بسوخت . ظهوري
بسرگرمي گيرايي نفس حرزي ببازوي و توشهاي
بر كمرم بست و نظيري لاابالي خرام بهنجار
خاصه خودم به چالش درآورد اكنون به يمن فره
پرورش آموختگي اين گروه فرشته شكوه كلك
رقاص من به خرامش تند رواست و برامش
موسيقار و به جلوه طاووس است و به پرواز
عنقا))22 . و جاي ديگر در مقاطع غزلهاي خويش از
اين دسته كه نام برديم ياد كرده است :
ما را مدد ز فيض ظهوري است در سخن
چون جام باده راتبه خواب خميم ما
(341)
غالب ز وضع طالبم آيد حيا كه داشت
چشمي بسوي بلبل و چشمي بسوي گل
(453)
كيفيت عرفي طلب از طينت غالب
جام
دگران باده
شيراز ندارد
(415)
غالب شنيدهام ز نظيري كه گفته است
نالم ز چرخ گر نه با فغان خورم دريغ
(446)
اين جواب آن غزل غالب كه صائب گفته است
در نمود نقشها
بي اختيار افتادهام
(461) بر روي هم از نظر شيوه بيان به بيدل
نزديك است و بطور طبيعي تمام شاعراني كه در
اواخر عصر صفوي و دورههاي پس از اين شعر
گفتهاند طرفدار شيوه بيدل بودهاند چرا
كه وي نمودار اقرار آميز اين شيوه است با
استعارههاي خاص خودش و از همه شاعراني كه
نام برديم و در شعرهايش به ايشان دلبستگي
نشان داده ، كمتر به فغاني نظر داشته چرا
كه شيوه فغاني سرآغاز است و بيشتر
[28] پيشينيان اين شيوه به ديوان فغاني نظر
داشتهاند وبي جا نيست كه در دوره صفوي در
اغلب تذكرهها در شرح احوال بسياري از
شاعران ميخوانيم كه وي ((تتبع سبك فغاني
ميكنند )) يا ((ديوان فغاني را جواب ميگويد ))
. مجموعه اشعار فارسي غالب ، بر حسب
آنچه در كليات وي چاپ نول كشور لكهنو (1925 م =
1343 ه.ق) آمده ده هزار و چهارصد و بيست و چهار
بيت است . بيشتر غزل و بعد بيشتر از ديگر
انواع ، قصيده دارد . از نمونههاي ديگر
قوالب شعر نيز آثاري دارد كه به جاي خود
قابل بررسي است و ما در خاتمه اين گفتار
نمونههايي از غزل وي را نقل ميكنيم : در گرد غربت
آئينه دار خوديم ما
يعني ز بيكسان
ديار خوديم
ما ديگر ز ساز
بيخودي ما
صدا مجوي آوازي
از گسستن تار خوديم
ما روي سياه خويش ، ز خود
هم نهفتهايم
شمع خموش كلبه تار
خوديم ما در كار
ماست ناله
و ما در هواي او
پروانه چراغ
مزار خوديم
ما غالب چو شخص و عكس در آئينه خيال با
خويشتن يكي و دچار خوديم ما خيز و بيراهه
روي را سر راهي
درياب
شورش افزا نگه حوصله گاهي درياب عالم آئينه
راز است
چه پيدا چه
نهان تاب
انديشه نداري به نگاهي
درياب گر به معني نرسي جلوه صورت چه كم است خم زلف و
شكن طرف كلاهي درياب غم افسردگيم
سوخت كجايي
اي شوق
نفسم را به پرافشاني
آهي درياب
تا چهها آئينه حسرت ديدار توايم جلوه بر خودكن وما را بنگاهي درياب لبم از
زمزمه ياد
تو خاموش مباد
غير تمثال تو نقش ورق هوش مباد نگهي كش به هزار آب نشويم ز اشك محرم
جلوه آن صبح بناگوش مباد غير ، گرديده بديدار تو محرم دارد
فارغ از
انده محرومي
آغوش مباد هركرا جامه نمازي23
نبود از نم مي
جاي
در حلقه رندان قدح نوش مباد شبهاي غم كه چهره به
خوناب شستهايم
از ديده نقش وسوسه خواب شستهايم افسون گريه
برد ز خونت
عتاب را
از شعله تو دود به هفت آب شستهايم زاهد !خوشاست صحبت ازآلودگيمترس كاين
خرقه بارها به مي ناب شستهايم پيمانه را ز
باده به خون
پاك كردهايم
كاشانه را ز
رخت بسيلاب شستهايم غالب رسيدهايم به
كلكته و
به مي
از سينه داغ
دوري احباب شستهايم بي خويشتن ، عنان نگاهش گرفتهايم
از خود گذشته و سر راهش گرفتهايم دل با حريف ساخته و ما ز سادگي
بر مدعاي خويش
گواهش گرفتهايم آوارگي سپرده بما قهرمان
شوق
ما همتي ز گرد سپاهش
گرفتهايم از چشم ما خيال تو بيرون
نميرود
گويي به دام تار
نگاهش گرفتهايم
اي موج گل !
نويد تماشاي
كيستي؟
انگاره
مثال سراپاي
كيستي؟ بيهوده نيست
سعي صبا
در ديار
ما اي
بوي گل !
پيام تمناي
كيستي؟ خون گشتم از تو ، باغ و بهار كه بودهاي
؟
كشتي مرا به غمزه ، مسيحاي كيستي؟ از خاك ،
غرقه كف
خوني دميدهاي اي
داغ لاله !
نقش سوداي
كيستي؟ از هيچ نقش
غير نگوئي
نديدهاي
اي ديده محو
چهره زيباي
كيستي ؟ غالب نواي كلك تو دل
ميبرد ز
دست
تا
پرده ساز
شيوه انشاي
كيستي؟
پاورقيها :
1
–
در افغانستان پشتو نيز رسميت
دارد .
2
–
شمع انجمن، مطبع شاهجهاني 1293 .ص
347 :
3 _
Encyclopaedia of Islam new Edition
ذيل غالب . از : ا . بوزاني .
4
–
كليات غالب ، چاپ سوم ، نول
كشورلكهنو ، 1925 م . ص 501 .
5
–
همان كتاب . ص 516 .
6
–
اسدالله غالب ، مجله مهر ، بقلم
مصطفي طباطبائي ، سال 1331 (دوره 8 ) .
7
–
كليات غالب . ص 454 .
8
–
كليات غالب . ص 501 .
9
–
مجله مهر ، همان مقاله .
10
–
كليات غالب . ص 457 .
11
–
كليات غالب . ص 497 .
12
–
كليات غالب . ص 437 .
13
–
كليات غالب . ص 405 .
14
–
كليات غالب . ص 514 .
15
–
Emcyclopaedia of Islam
همان مقاله .
16
–
هيماليا ، برگزيده شعر شاعران
اردو زبان ، ترجمه عليرضا نقوي و جليل
دوستخواه . ص 11 .
17
–
جاويدنامه اقبال . چاپ دوم 1947 . ص
136 .
18
–
جاويدنامه اقبال . ص 145 .
19
–
مقدمه برهان قاطع ، استاد دكتر
محمد معين . ص 113 .
20
–
بوزاني ، همان مقاله .
21
–
كليات غالب . ص 428 .
22
–
كليات غالب . ص 517 .
23
–
نمازي : پاكيزه و طاهر . |