فروغ، مهدي. "نمايش در قرون وسطي در كشورهاي اروپا و مقايسه آن با نمايشهاي مذهبي در ايران". دوره6، ش69 (تير47): ص9-12.

 

خلاصه: شرح تعزيه اسمعيل ( زيرنويس قابل توجه مي‌باشد ).

نمايش در قرون وسطي در كشورهاي اروپا

و مقايسه آن با نمايشهاي مذهبي در ايران

                             (6)

دكتر فروغ

رئيس هنركده هنرهاي دراماتيك

بنابرآنچه در قرآن كريم آمده ابراهيم پسر دوم خود اسمعيل را به درگاه خداوند قرباني مي‌كند نه اسحق را آنطور كه در تورات ذكر شده است1 . تعزية اسمعيل قرباني با مناجات ابراهيم و نيايش او به درگاه خداوند قادر متعال آغاز مي‌شود . در همان ضمن كه ابراهيم غرق در وجد و نشئة تضَّرع و لابه به درگاه خداوند است ملك مقَّرب جبرئيل بر او وارد مي‌شود و پيامي از طرف خداوند براي وي مي‌‌آورد به اين مضمون كه بايد پسر خودش اسمعيل را در ارض مقَّدس كعبه قرباني كني . ابراهيم از روي صدق و صفا تسليم ارادة خداوندي مي‌شود و مي‌گويد :

عليك من به تو اي جبرئيل نيك لقا                    من آن نيم كه كنم سركشي ز حكم خدا

ولي به من بگو اي پيك كردگار جليل                   سبب ز چيست كه گردد ذبيح اسمعيل ؟

جبرئيل در جواب مي‌گويد كه اگر دوستي خداوند را واقعاً در دل داري محبت او را با محبت به چيز يا كس ديگر نبايد مخلوط كني . سپس جبرئيل از ابراهيم مي‌پرسد كه در بين پيامبراني كه از ذرّية او خواهند آمد كدام‌يك عزيزتر مي‌دارد . ابراهيم پاسخ مي‌دهد كه در بين تمام پيامبراني كه پس از او ظهور خواهند كرد محمد از همه نزد او گرامي‌تر است . سپس ابراهيم سئوال مي‌كند كه اي جبرئيل مقصود تو از اين‌گونه  پرسش‌ها چيست ؟ جبرئيل داستان حزن‌انگيز واقعة كربلا را به تفصيل براي او شرح مي‌دهد كه چگونه حسين نوة گرامي همين محمد به دست شقاوت كفار رنج و ستم مي‌بيند و چگونه سرش را از تنش جدا مي‌كنند و چگونه خانواده‌اش را به اسارت مي‌برند و با ايشان به وحشيانه‌ترين صورت رفتار مي‌شود . تمام اين مصائب را حسين در راه نجات پيروان جَّدش به جان مي‌خرد . در نظر خداوند اجر و ثواب اشك ريختن در ماتم حسين به قدر قرباني كردن اسمعيل است . [9]

وقتي ابراهيم داستان دهشتناك واقعة كربلا را مي‌شنود از صميم دل حاضر مي‌شود كه فرزند دلبند خود را قرباني كند و مي‌گويد :

اگر كه بود مرا صد پسر در اين دوران               تمام را به ره حق نمودمي قربان

جبرئيل ابراهيم را در حالي كه در اندوه بزرگ مرگ فرزند اشك مي‌ريزد و ناله و فغان مي‌كند ترك مي‌گويد . در اين موقع هاجر همسر ابراهيم وارد مي‌شود و علت رنج و ناراحتي او را جويا مي‌شود . ابراهيم كه توانايي بيان همة حقايق مطلب را در خود نمي‌بيند پاسخ مي‌دهد كه خود و پسرش اسمعيل به درگاه ذوالجلال خداوندي خوانده شده‌اند و شايسته است كه هاجر به سراغ « گل رياض و سبط برگزيدة او برود و او را نزد پدر بفرستد تا بدون فوت وقت به آستان درگاه پروردگار مشرف شوند . »

هاجر به سراغ پسر از صحنه خارج مي‌شود و عازم مكتبخانه‌اي كه اسمعيل با اطفال ديگر در آن درس مي‌خواند مي‌شود3 . اين كار به صورتي بسيار واقعي صورت مي‌گيرد و هاجر راهي را كه گرداگرد سكو تعبيه شده مي‌پيمايد . در همين ضمن كه هاجر در راه رفتن به مكتب است و توجَّه عموم تماشاكنان معطوف به اوست ساكت و صامت در گوشة سكو نشسته و كسي از تماشا‌كنان به او توجهي ندارد ولي در گوشة ديگر صحنه جمع كودكان كه در مكتب مشغول درس خواندن هستند توجه تماشاكنان را جلب مي‌كنند .

در اين موقع نوبت به اسمعيل مي‌رسد كه آيه‌اي از قرآن كريم تلاوت كند و معلم نيز به او رخصت مي‌دهد كه تلاوت قرآن كند . اسمعيل پس از ستايش خداوند او را آفريدگار همه موجودات مي‌خواند و خود را بندة ذليل درگاه كبريايي او مي‌داند و آمادگي خود را براي اطاعت الهي اظهار مي‌دارد هاجر غرق در اندوه وارد مي‌شود و پيام ابراهيم را به فرزند خود ابلاغ مي‌كند . گفتگوي بين مادر و فرزند در اين موقع بي‌اندازه تأثر‌آور و جانكاه است زيرا هاجر دربارة سرنوشت نور ديدة خود بي‌اندازه نگران است .

در چنين حالتي مادر و فرزند عازم خانه مي‌شوند . در اينجا نيز ابراهيم قدرت بيان واقع مطلب را به اسمعيل در خود نمي‌بيند و لذا چنين مي‌گويد كه دوست بسيار ارجمندي هر دو ايشان را نزد خود دعوت كرده است و لازم است كه بي‌درنگ به جايگاه وي عزيمت كنيم . همچنان‌كه اسماعيل سرشار از مسَّرت و شادي به خوابگاه خود مي‌رود كه جامة پاكيزه براي رفتن به مهماني به تن كند ابراهيم به هاجر دستور مي‌دهد كه براي او خنجر و طنابي آماده سازد4 هاجر كه به تدريج سوءظنش تحريك شده است متعجب مي‌شود و مي‌گويد :

از اين كلام تو آتش فتاد بر جانم                           ز كار و بار تو امروز من هراسانم

رسن براي چه مي‌خواهي اي خليل خدا                   پي چه تيغ طلب مي‌كني بيان فرما

اگر تو مي‌روي امروز به هر مهماني                         بگو براي چه خواهي اثاث قرباني

ابراهيم به هاجر دلداري مي‌دهد و مي‌گويد كه اختيار اينكه اين راز مقدس را بر وي فاش كند ندارد . هاجر لابه و زاري مي‌كند . بالاخره ابراهيم با بي‌ميلي فراوان به او مي‌گويد : [10]

بدان كه حكم شد از خالق زمين و زمان               كنم ضياء دل و ديدگان خود قربان

هاجر كه به سبب غريزة جنسي و رقت و عاطفة مادري تنها هدف و آرزويش اين است كه جان فرزند دلبند خويش را از مرگ نجات دهد به ابراهيم خليل اعتراض مي‌كند و فرياد دلخراش از دل برمي‌آورد و مي‌گويد :

ايا خليل خداوند كردگار جليل                         چرا ذبيح شود نوگل تو اسمعيل

مگر كه عاصي درگاه كبريا شده است                كه او مؤاخذ قرباني خدا شده است ؟

ابراهيم هاجر را به خاطر بيان اين عبارات كفر نكوهش مي‌كند و مي‌گويد :

مكن تو هاجر از اين نوع گفتگو بسيار                كه نيست غير تقَّرب به درگه غفَّار

ذبيح گشتن او باعث تقَّرب ماست                     تو نيز باش رضا كاين رضا رضاي خداست .

اين استدلال هاجر را قانع مي‌سازد و در حالي كه مطالب مؤثر و رقت‌انگيزي با خنجر و طناب بيان مي‌كند آنها را نزد ابراهيم مي‌برد .

در اين موقع اسمعيل آماده براي رفتن به مهماني بازمي‌گردد . وقتي چشمش به خنجر و طناب مي‌افتد دربارة آنها سئوال مي‌كند . ابراهيم بالاخره خود را ملزم مي‌بيند كه حقيقت مطلب را به وي بگويد و اسمعيل بدون ترديد و تزلزل تسليم اراده و امر الهي مي‌شود و با لحني اندوه‌بار و حزن‌انگيز مي‌گويد :

خوشا جاني كه شد قرباني دوست                      خوش آن جسمي كه بي‌سر در ره اوست

سپاس نعمت حق را چه گويم                           زهي شادي كه من قربان اويم

بود فرمان مرا در خون طپيدن                           ز امر حق چرا گردن كشيدن

غم دل هاجر تازه مي‌شود و مكالماتي كه بين پدر و مادر و فرزند در اين موقع رد و بدل مي‌شود حاكي بر مطالب بسيار سوزناك و دلخراشي است دربارة عشق بي‌شائبه و عطوفت بي‌منتهاي مادر به فرزند . اين مكالمات پر است از تعبيرات و استعارات شاعرانه ، و مبالغه نيست اگر گفته شود كه هر كلمة آن اشاره‌اي است به واقعة رقت‌بار صحراي كربلا و نشانة قدرت و كفايت مصنَّف است به اينكه احساس ترس و ترحَّم را در ضمير تماشاكن و حتي خوانندة آن برانگيزد .

در دنبال اين حادثه خوفناك حادثه رقت‌انگيز ديگري رخ مي‌دهد و آن موقعي است كه اسمعيل براي كسب اجازه از معلم و خداحافظ گفتن با همدرسانش به مكتب مي‌رود . با در نظر گرفتن ارج و منزلت استاد در شرايع ملي ايرانيان قديم تأثير اين صحنه كاملاً آشكار است .

رعايت حقوق معلم يا پدر روحاني تا پيش از باز شدن پاي فرهنگ مغرب ، و شيوة تعليم و تربيت جديد به كشور ايران ، وظيفة قاطبة افراد ملت بود . از اين‌رو اين صحنه براي مردم ايران مفهوم بخصوصي داشته است . خداحافظي گفتن به معلم و طلب بخشش و حلاليت از او براي مردم مغرب آن تأثير و مفهومي را كه براي ايرانيان دارد نخواهد داشت . اسمعيل پس از كسب اجازه از معلم با همدرسان خود نيز خداحافظ مي‌گويد و جمع شاگردان مكتب در يك آواز جمعي فوق‌العاده محزون ، اندوه عميق خود را از دوري او اظهار مي‌دارند و مي‌گويند :

كه اي سرو رياض كامراني                               مبادا بي تو ما را زندگاني

به مكتبخانه بعد از تو نباشيم                            ز آه و ناله فارغ يك زماني [11]

تو بودي بلبل ما جمله طفلان                            شود بعد تو مكتبخانه ويران

بيا بنشين به مكتب يك زماني                          منه بر جان ما داغ جدايي

پس از اين صحنة سوزناك صحنة تأثرآور خداحافظي ديگري بين اسمعيل و هاجر اتفاق مي‌افتد تا اينكه ابراهيم فرمان مي‌دهد كه در كار خود شتاب كند و اسمعيل بالاخره براي عزيمت آماده مي‌شود.

مسافتي را در راه ، گرداگرد صحنه طي مي‌كنند و با ناله و نوحه به سوي زمين كعبه رهسپار مي‌شوند . پس از اينكه مجدداً به سكو مي‌رسند لحظة بحراني بالاخره فرا مي‌رسد و ابراهيم خود را براي عمل قرباني آماده مي‌سازد و مي‌گويد :

اي جان پدر فدات گردم                              قربان تو و وفات گردم

رو را سوي قبلة وفا كن                                دل را به محبت آشنا كن

همساية رحمت خدا شو                               با خيل ملايك آشنا شو

اسمعيل كه با كمال رضا و رغبت تسليم تقدير است مي‌گويد :

كنون اين خنجر و اين سر تو داني                 مكن تأخير جانا تا تواني

رضايم كاين تنم را سر نباشد                       سرم را در جهان پيكر نباشد

شوم قرباني راه خدا من                             جُدا رأس من اين دم كن تو از تن

 در اين لحظة دهشتبار ابراهيم رو به سوي آسمان مي‌كند و باز به درگاه خداوند مناجات مي‌كند و اسمعيل با حالتي بسيار مؤثر و رقت‌بار به پدر خود وصيت مي‌كند و با التماس از پدر درخواست مي‌كند كه چون از تاريكي دنياي آخرت بيمناك است مادر و همدرسانش پس از او مكرر بر سر مزارش بيايند و شمعهاي روشن بر گور او بگذارند . سپس از پدر خود تقاضا مي‌كند كه هنگام ذبح ، چشمان او را ببندد مبادا چشمانش هنگام قرباني در چشمان پدر بيفتد .

مناجات ديگري باز صورت مي‌گيرد و باز تعليقي پيش مي‌آيد و علت آن اين است كه هاجر بي‌مهابا و وحشت‌زده به صحنه داخل مي‌شود و  مي‌گويد :

به حق ذات خداوند عالميان                          دمي مكش به گلويش تو خنجر بَّران

بدان كه خلق براي جناب ربَّاني                     كنند اگر شتر و گوسفند قرباني

به وقت ذبح نمودن همي دهند آبش                 ز راه مهر و وفا مي‌كنند سيرابش

ضياء ديدة من كم ز گوسفندي نيست           ايا خليل خدا اين‌همه شتاب ز چيست

اينجا موقع مناسبي است كه گريز به صحراي كربلا بزنند و داستان غم‌انگيز حسين و خاندان او را به ميان بكشند زيرا مدت سه شبانه‌روز متوالي در گرماي سخت تابستان عربستان حسين و خاندانش از آب آشاميدني محروم بودند .

متأسفانه تنها نسخه‌اي از اين تعذيه‌نامه كه در دست اين جانب است5  به همين جا ختم مي‌شود و راقم حروف نيز در اينجا عبارت « تمام شد » را نوشته است . ما نمي‌دانيم آيا فرشته يا گوسفند قرباني نزد ابراهيم باز مي‌گردد يا نه به هر حال مثل تمام موارد ، داستان به واقعة صحراي كربلا پايان مي‌پذيرد . [12]

پاورقي‌ها :

1 – مسيحيان خود را از طريق اسحاق فرزند ابراهيم مي‌دانند و پيروان اسلام از طريق اسمعيل خود را از سلالة ابراهيم مي‌شناسند .

2 – نكته جالب اينست كه در هر سه نمايشنامه مذهبي يعني چه در نسخه فارسي و چه در نسخه‌هاي« بروم  » Brome  و « بزا » Beza كه در اواسط سدة شانزدهم نوشته شده ، هر سه با مناجات ابراهيم به درگاه خداوند شروع مي‌شود .

3 – بنابر آنچه مفسران و مورخان در اين زمينه نوشته‌اند اسمعيل در اين موقع سيزده سال داشته است .

4 – تمام اين اعمال كه در تماشاكن اثر زياد دارد تمهيدهايي است كه در اصطلاح تئاتر شايد «‌ز هر خند دراماتيك » Dramatic irony  بتوانيم تعبير كنيم .

5 – در سه نسخه خطي قديمي ديگر كه نويسنده فعلأ در اختيار دارد نيز داستان به همين جا ختم ميشود .