هوو، ژان‌لوئي. "ايران در آينه جهان". ترجمه وتلخيص ازكيكاوس جهانداري. دوره 5-6،‌ ش 71 (شهريور 47): 27-31.

 

خلاصه: پايان كتاب و طرح سوالات: خصوصيات روستاهاي كهن ازماقبل تاريخ، جامعه كشاورزي، قديميترين ناحيه مسكوني درايران، ارتباط تمدن ايلامي قديم با سومريها، اطلاعاتي درباره سفالهاي خاكستري ومايل به سياه، پرسشهايي از دوران انتقال از دوره مفرغ آهن در هزاره اول ـ معرفي كتابهايي كه درآن حفريات در مناطق گوناگون درايران انجام شده، كتابشناسي مربوط به اين مقالات.

ايران در آئينه جهان

پايان كتاب و طرح سوالات

ژان لوئي هوو     ترجمه كيكاوس جهانداري

هر چند هنوز زودتر از آن است كه بتوان براي نتيجه تحقيقات درباره ايران طراز نامه اي تهيه كرد باز امكان اين هست كه مشكلات موجود را مشخص ساخت و فهرستي از اهم مسائل فراهم آورد .

بهتر اين است كه كار خود را با مشكلات مربوط به قبل از تاريخ آغاز كنيم : در اغلب مناطقي كه حفاري شده و همچنين يونان آثار تمدنهاي نوسنگي مشاهده شده است كه در هيچكدام سفال وجود نداشته است . در بين‌النهرين پس از دومين جنگ جهاني روستاهاي بسيار كهن متعلق به برزگران كشف شد . اين روستاها همه بر فراز تپه‌هاي كم ارتفاعي بنا شده‌اند و به دشتهاي مجاور خود مسلط هستند . برايد وود قديميترين مرحله را نزديك مؤلفات واقع در شمال شرقي عراق كشف كرد . وي در سال 1955 عضو يك هيآت اكتشافي وابسته به انجمن شرق شناسي شيكاگو بوده 1 ، به همين ترتيب تحقيقات همين دانشمند در قلعه يرمو كه چند سال پيش از آن انجام گرفت بشارت از يك منطقه مسكوني داد كه تاريخ آن طبق امتحاني كه با كاربن 14 شد به پنج هزار قبل از ميلاد مسيح راجع ميگردد 2. در اين موضوع فقط ابزارهاي سنگي بدست آمده ، اما از كشت و زرع نيز آثاري پيدا شده و از سنگ تيز كن و استخوانهايي به شكل داس شواهدي موجود است . استخوانهاي گاو و گوسفند نشان ميدهد كه اين مردم به دامداري نيز اشتغال داشته‌اند ، خانه‌ها همه از گل كوبيده ست اما از كوزه و سفال در قديمي ترين قشر از هشت قشر شناخته شده اثري نيست ، در يرمو هم وضع بر همين منوال است . خورده‌هاي سفال فقط در قشري كه روي قديميترين قشر قرار گرفته پيدا شده است . اين مرحله تطور در خارج از بين النهرين نيز در تل السلطان (يريخو) بوسيله خانم ك . كينون ملاحظه شده است . در قشر نوسنگي A و B كه مقدم بر پيدا شدن سفال اند شواهدي مكرر از وجود يك جامعه كشاورزي نسبتا پيشرفته به دست آمده ولي هنوز در اين مرحله هم سفال رواج نداشته است اما از يك دوره پيش از سفال مقارن و مشابه با آنچه گفته شد در ايران اثري نيافته‌اند زيرا در قديمي ترين ناحيه مسكون مانند تپه سراب آثار سفال بدست آمده است 3 . ولي اين را هم بايد يادآور شد كه تحقيق و مطالعه در مراكز قديم ايران هنوز به پايان نرسيده است .[27]

تمدن ايلامي قديم كه در شوش نضج و رشد يافته مشكل ديگري را پيش پاي ما ميگذارد كه عبارت است از كشف ارتباط آن با سومري‌ها . آيا در اين دو ناحيه تحولاتي به موازات يكديگر صورت گرفته است ؟ يا اينكه يكي از اين دو تحت تأثير ديگري قرار داشته است ؟ در صورتي كه سوال اخير جواب مثبت داشته باشد اين نفوذ به چه مفهوم و تا چه اندازه بوده است ؟ در برخي از موارد و بيش از همه در فلزي كاري شايد ايلام پيشرفته‌تر بوده است و اين خود مايه شگفت نيست چرا كه مس با سهولت بيشتري در اختيار ايلاميان بوده است . به بسياري از ابزارهاي سومري ميتوان در شوش برخورد منتها با شكلي قديميتر و كهنه‌تر . همانطور كه گفتم فلز كاري در اينجا زودتر رونق گرفته است تا سومر . از آن گذشته شوش براي خود خطي ايجاد كرده است و در الواح ايراني قديم خطي تصويري بكار رفته است اما همانطور كه پيش از اين گفتيم اين خط به خط ميخي بين النهرين جاي پرداخت 4. ميتوانيم بگوييم كه خط ايلامي قديم اقتباس از سومريان نبوده است . به اعتقاد گوردون چايلد در شوش يكم ميتوان فرهنگ و مدنيتي را ملاحظه كرد كه با تمدن عبيد موازي است و خواستگاه آن جنوب ايران بوده است 5 .

جاي اين آرزو هست كه روابط بين اين دو ناحيه دقيق تر و جدي تر از پيش مورد تحقيق و مطالعه قرار گيرد و بخصوي به كنده كاري توجه خاص مبذول شود .

يكي از مشكلات لاينحل سفال خاكستري يا خاكستري مايل به سياه صيقلي است . در شمال ايران در ابتداي هزاره سوم قبل از ميلاد تغييري در سفال حاصل شده است . از نقطه اي به نقطه اي ديگر از تعداد سفال رنگ آميزي شده كاسته ميشود و به مقدار سفال خاكستري مايل به سياه كه رنگ و شكل آن به زحمت با رنگ و شكل سفالهاي قبلي نجد ايران شباهت دارد ، افزوده ميگردد . از اين حصارها در تپه حصار سوم B – C و ترنگ تپه بدست آمده است . در انباري از سفالهاي خاكستري آجرهائي يافته‌اند كه در يكطرف هموار و در طرف ديگر محدب است . از اين آجرها ميتوان تاريخ اين انبار را به هزاره سوم راجع دانست . در اولين برخورد با سفال خاكستري رنگ ذهن بيننده خواهان كشف محل ابداع و ايجاد آن ميگردد . اما ارقام و اطلاعاتي درباره اين تمدن تازه و حقايق راجع به قومي كه اين سفال را به ايران آورده هنوز به دست ما نرسيده است . بين اين سفال  و سفالي كه در فاصله دو دوره نوسنگي و مفرغ ايجاد شده فاصله اي مشهود است و اين خود موضوع سكني قومي تازه را مطرح ميسازد . آدمي در اين مورد ناگزير ديدگان متجسس خود را به استپ‌هاي شمالي يعني تركستان روس متوجه ميكند .

باز هم پرسشهايي ديگر : بين گروههاي گوناگون سفال خاكستري چه رابطه اي موجود است ؟ ميبينيم كه اين فن بتدريج در شمال شرق و شمال غرب نجد ايران يعني يانيك تپه و گوي تپه منتشر ميشود و دامنه آن حتي به كاپادوكيه (كول تپه، اليشر و غيره ) نيز ميرسد . به هر حال در اينجا ديگر شباهت آشكاري بين اشياء سفالي خاكستري آناطولي و ايراني به چشم ميخورد و در اين مورد تمايلي براي تقليد از ظروف فلزي آشكار است .

اما آيا اين قرابت سبك به معني قرابت و وابستگي مردم اين نواحي هم هست ، و در صورتي هم كه چنين قرابتي به ثبوت برسد آيا منظور از آن قرابت بين هند و اروپائي هاست ؟ بعضي از متخصصين به اين پرسش پاسخ مثبت ميدهند .

سر انجام سفال خاكستري رنگ در آغاز هزاره دوم قبل از ميلاد در ايران مركزي و شمال غربي هم بدست آمده است . در گورستان A سيلك و در هشتاد كيلومتري مغرب تهران يعني خوروين سفالين به همين رنگ و به همين شكل اشياء فلزي كشف شده است . يك نوع سفال مشابه ديگر هم در حسنلو پيدا شده است . در اينجا حفاران آمريكايي سفال سياه بسيار شكننده اي يافته‌اند كه جداري سخت نازك دارد و شيارهاي موجود در دسته آن تأييدي است بر آنكه آن را از ظروف [28] فلزي تقليد كرده‌اند6 . اما بين اين دو گروه سفال يعني سفال خاكستري و خاكستري مايل به سياه فاصله اي طولاني و عميق هزار ساله اي است كه تحقيق در آن هنوز مورد عنايت قرار نگرفته است . در اين دوره ميتوان يك گسيختگي و فاصله عمومي چندين صد ساله را محتمل شمرد . چند ناحيه مسكون كمي پس از ابتداي هزاره دوم كم و بيش به كلي متروك شده است و اين حقيقت شامل دشتهاي تركمن ، تپه حصار ، سيلك و همچنين يانيك تپه ميشود . شوش تا زماني كه شاهنشاهي ايلامي تجديد ميشود از خود انحطاط آشكاري نشان ميدهد .

اين تجديد مقارن ميشود تقريبا با مسكون شدن نواحي كه قبلا متروك شده بود مانند حسنلو و سيلك . در اين فاصله تپه حصار متروك بوده است . نواحي ديگر مانند يانيك تپه خيلي بعد باز مسكون مي‌شود . ترنگ تپه در دوره آهن داراي سكنه اندكي بوده است . علت اينكه در اوايل هزاره دوم قبل از ميلاد چرا اين همه نواحي مختلف متروك گرديد هنوز بر ما روشن نيست . آيا دليل اين امر تغييراتي است كه در آب و هوا حادث شده است ؟ اما به هر تقدير مشكل بتوان چنان تغييرات جوي را محتمل شمرد كه در مدتي كوتاه باعث كوچ اهالي شده باشد . از آن گذشته ترنگ تپه امروز در منطقه اي آباد و بارور قراردارد . نكند كه يك فاجعه سياسي مسئول اين كوچ بوده است ؟ تازه در چنين صورتي مگر نمي‌توانسته‌اند بلافاصله پس از رفع بليه به مسكن اصلي خود بازگردند ؟ اما اصل اين متجاوزين احتمالي چه كساني بوده‌اند ؟ اصولا آثاري از يك ويراني عمومي و قطعي در دست نيست .

در ابتداي هزاره اول در انتقال از عصر مفرغ به عصر آهن نيز پرسشهايي مطرح ميشود حد و حدود بين اين دو عصر خيلي مبهم و تاريك است . از دو گورستان A و B سيلك هيچ اطلاعات روشن و بي ابهامي درباره ماهيت اين گورستانها و تاريخ آنها بدست نمي‌آيد . به عقيده گيرشمن وجود گورستان B حاكي از ورود و استقرار مردم ايران است . تقريبا در همين دوره باز با كشفيات مهم باستانشناسي مثلا مفرغ لرستان سوالاتي از اين قبيل مطرح ميشود . خاستگاه اين مفرغها كجاست و تاريخ دقيق آنها چيست ، اشيا بدست آمده اغلب به سبك شوش است . در مرحله فعلي تحقيقات انتساب اين مفرغها به قوم معيني كاري است سخت دشوار . آيا كاسيان آفرييننده اين اشياء هستند ؟ و يا پارسيان به معني دقيق آن كلمه ، رابطه بين مفرغهاي قفقاز و مفرقهاي استپ‌ها چيست ؟ اما حتي دوره هخامنشي نيز با وجود اينكه بيش از همه شناخته شده مورد مطالعه قرار گرفته باز تأملاتي را در ذهن پژوهنده سبب ميگردد . در مورد فرهنگ و مدنيتي كه اجزا مختلف مركب است دانستن اين مطلب اهميت دارد كه بدانيم چه مقدار از آن حاصل كوشش خاص ايرانيهاست و چه اندازه آن از ساير تمدنهاي شرقي اخذ شده است . هخامنشيان كه جامع و متحد كننده اجزاء گوناگون بوده‌اند بالضروره با همه مدنيتهاي خاور نزديك تماس داشته‌اند . پس در نتيجه اين مسئله مطرح ميشود كه اينان به كداميك از ملل خاور نزديك بيشتر مديون هستند . اورارتور ، آسور، يونان ، ايواني يا مصر ؟ كدام عناصر از جوامع ملل غرب آسيا كه سوريه و فينيقيه در آن سهم مهمي دارند گرفته شده است ؟ در عرصه باستان شناسي ايران امروز مسائل عمده اي كه بايد به حل آنها همت گماشت و طرق مهم مطالعه و تحقيق كه بايد در نورديد چنين است . شك و عدم اطمينان در اين مسائل هنوز بسيار است . اما كاري هم كه شده تازه در آغاز است و متاسفانه نسبت به اهميت امري كه در پيش است كساني كه به حل معضلات آن كمر بسته باشند اندك‌اند . [29]

 

                              شرح حفريات

گوي تپه  : T . Burton Brown , Excavations in Azarbaidjan , 1948 . London 1951 .

حسنلو : H.H.Dyson , Hasanlu and Early Iran , in Archaeology 13 (1960) .

تخت جمشيد : E,F. Schmidt , Persepolis I, Structures , reliefs , inscriptions , The                                                                                 University of Chicago Oriental Institute Publications , vol. LXVIII ,

                        Chicago , 1953. Persepolis II , Contents of the Treasury and other

                         discoveries , The University of Chicago Oriental Institute Publica –

                         tions , vol . LXIX , Chicago , 1957 .

شوش : L. Le Breton , The Early Periods at Susa , Mesopotamian relations ,

            in Irag , XIX (1957).

            R. de Mecquenem , Catalogue de la  ceramique  peinte susienne

             Conservee au Louvre , MDP , Tome XIII (1912) .

     "      Notes sur la Ceramique peinte archaique en Perse , MPD, Tome

              XX (1928) .

     "        Fouilles de Suse , 1929 – 1933 , MDP Tome XXV (1934).

تل باكون :A. Langsdorff und D. E . Mc Cown, Tall I- Bakun A, Season of

               1932 , University of Chicago , Oriental Institute Publications , LIX

                (1942).

تپه گيان : G. Contenau et R . Ghirshman , Fouilles du Tepe Ciyan pres de

               Nehavend , 1931 – 32 , Musee du Louver , Departement des Antiquites

                Orientales , Serie , Seric Archeolgique , Tome III , Paris 1935 .

تپه حصار  : E. – F . Schmidt , Excavations at Tepe Hissar Damghan , in Publica –

                  tions of the Iranian Section of the University Museum , The Uni –

                  versity Museum , Philadelphia (1937).

تپه سيلك : R. Ghirshman , Fouilles de Sialk pres de Kashan , vol . I , Musee du

                 Louvre , Departement des Antiquites Orientales , Series Archeolo –

                 Gique , tome IV , Paris 1938 .

ترنگ تپه  : F . Wulsin , Excavations at Tureng Tepe near Asterabad in Supple –

                  ment to the Bulletin of the American Institute for Persian Art and

                  Archaeology , vol . 2 No . 1 b (mars 1932) .

                  J . Deshayes , Rapport Preliminaire sur les deux premieres cam –

                  Pagnes de fouilles a Tureng Tepe , in Syria XL , 1963 .

زيويه : A . Godard , Le Tresor de Ziwiye (Kurdistan) , Publications du ser –

           vice archeologique de l, Iran , Haarlem , 1950 . [30]

                       كتاب شناسي

Amiet (P) , La Clyptique mesopotamienne archaique , Paris 1961 .

 

Cameron (G) , Histoire de l, Iran Antique , Trade R . J . Levy , Paris 1937 .

 

Childe (V . – G) L, Orient Prehistorique , Paris 1953 .

 

Contenau (G) , Manuel d, Archeologie Orientale , Paris , 4 vol . 1927 – 1947.

 

Deshayes (J) , Les Outils de Bronze , de l, Indus au Danube (IV e au II e millenaires) ,

              Paris 1960 .

 

Frankfort (H) , The Art and Architecture of the Ancient Orient , “ The Pelican

            History of Art “ , Penguin Book 1954 .

 

Ghirshman (R.) , Perse , Protoiraniens , Medes , Achemenides , Paris 1963  L, Iran    

           Origines a l, Islam , Paris 1951 .

 

Godard (A.) , L,Art de l , Iran , Paris 1962 .

 

Herzfeld (E.) , Archaeological History of Iran , in The Schweich Lectures of the

             British Academy , 1934 , London . Iran in the Ancient East , London und

              New York , Oxford University Press , 1941 .

 

McGown (D . – E.) , The Comparative Stratigraphy of Early Iran , in Studies in Ancient Oriental Civilization No . 23 , The Oriental Institute of the University of

Chicaago 1942 . The Relative Stratigraphy and Chronology of Iran , in Relative

Chronologies in Old World Archaeology , Chicago (1954) .

 

Parrot (A .) , Archeologie Mesopotamienne , 2 vol . 1947 – 1953 , Paris 1960 .

 

Parrot (A .) , Suner , Paris 1960 .

 

Pope (A.- U.) , A Survey of Persian Art from Prehistoric times to the present , New

York – London 1938 .

 

Porada (E.) , Iran Ancient , l, Art a l, epoque pre – islamique , Paris 1963 .

 

Schaeffer (C. F. A.) , Stratigraphie comparee et chronologie de l, Asie occidenyale (III e et II e millenaiaes) , “ The Griffith Institut , Ashmolean Museum , Oxford “

London , Oxford , University Press , 1948 .

 

Stein (A.) , An Archaeological tour in Ancient Persis , in Arag , vol . III , Part. 2 , P . 111 – 226 , 1936 . old Routes of Western Irag , London , 1940 .

 

Vanden Berghe (L.) Archeologie de l , Iran Ancien , Leiden , 1959 .

 

Vanden Berghe (L.) , and Mussche , Bibliographie analytique de l , Assyriologie et de l , Archeologie du Proche – Orient , vol . I . L , Archeologie , Iran , Leiden 1956 . [31]

پاورقي ها:

1- Braidwood ,"The word's first farming villages" , in Illustrated London News, 28th April 1956 , p. 410_411 .

2-  Braidwood , Antiquity , XXIV , 1950, p. 190_196.

3- رجوع شود به مقاله براييدوود در جلد اول Iranica Antiqua

4- Mecquenem "Epigraphie protoelamite" in MDP , XXXI.

5-V. Gordon childe , L'Orient  prehistorique , paris1953 , p. 195.

6-Dyson , Hasanlu and Early Iran in Archaeology 13 (1960).