فروغ، مهدي. "تحول فرهنگ". دوره 6، ش 72 (مهر47): 23-26.

 

خلاصه:معاني كلمه فرهنگ، رابطه بين نمونه و فرهنگ و سنتها، علل و موجبات پيدايش فرهنگ، فلسفه فرهنگ، ميراث فرهنگي و ارزش اين ميراث.

تحول فرهنگ

 مهدي فروغ   رئيس هنركده هنرهاي دراماتيك

كلمه فرهنگ را در زبان فارسي به معني فضيلت و دانش و ادب و سنجيدگي آورده‌اند و معمولا به عنوان معياري براي ارزيابي گوهر ذات اقوام به كار برده ميشود و كلمه اي نظير آن در زبانهاي اروپايي ، ((كولتور)) (Culture) كه از ريشه ((كوله‌ره)) (Colere) در لاتين به معناي كشت و زرع آمده است نيز در عرف به معني مجازي پرورش دادن و تربيت كردن است .

ولي در رشته‌هاي مختلف علوم از جمله فلسفه و روانشناسي و جامعه شناسي ، مختصر اختلافي در تعريف و تفسير آن را مييابد . بعضي از محققان فرهنگ را مترادف با تمدن ميدانند چنانكه (اوزوالت شپنگلر)‌Oswald Spenglre )1936 1888) دانشمند آلماني آنرا در مورد تعريف تمدني كه در حال رشد و آفرينش باشد به كار برده است و كليه وسايل و ابزارها و آداب و سازمانهاي اجتماعي را از مظاهر آن ميشمارد .

عده ديگري از دانشمندان بين تمدن و فرهنگ تفاوت قايلند و تمدن را به ابزار و ادواتي كه براي ايجاد تسهيلات و آسايش در امر زندگي مؤثر و مفيد است محدود ميكند و فرهنگ را به ميزان رشد معنوي و نيروي فكري منحصر ميسازند .

به عبارت ديگر ميگويند كه فرهنگ عبارت است از تأثيري كه اين اسباب و وسايل و تشكيلات اجتماعي ، كه همه مظاهر تمدن به شمار مي‌آيد در رشد و نمو فكري و هنري و علمي و مذهبي اقوام ايجاد ميكند . بنابراين تعريف ، يك روستايي في‌المثال ايراني كه در عمر خود از وسايل و اختراعات ماشيني ، كه همه از مظاهر تمدن امروز است بي نصيب مانده ولي از آداب و رسوم انساني و طرز رفتار و حتي هنر و ادب بهره وافي دارد يعني موجودي است سليم طبع و روشندل و شعر شناس و ادب دوست ميتوان او را شخصي با فرهنگ دانست .

بعضي فرهنگ را در مورد پرورش و تهذيب فكر و احساس و رفتار و ذوق و برخي به نتايجي كه از اين پرورش و تهذيب فكر حاصل ميشود بكار ميبرند و عده اي مجموعه عقايد و آداب و فنون و هنر و اسباب و تشكيلات اجتماعي اقوام را در دوره‌هاي مختلف تمدن آن قوم تحت عنوان فرهنگ به حساب مي‌آورند .

عده ديگر از متفكران فرهنگ را در مورد سنتها و راه و رسمهاي زندگي كه اقوام از نياكان خود به ارث برده‌اند استعمال ميكنند و هنرها و حرفه‌هايي كه سابقه آن به دوره‌هاي باستاني منتهي ميشود و همچنين قوانين ، و عقايد ، و تشكيلات اجتماعي ، و وقار در طرز رفتار، و طبع لطيف ، و حسن سلوك ، و خوش‌مشربي، و نيك سيرتي، همه را از خصوصيات ‌فرهنگي اقوام ميدانند و تمدن را در مقابل توحش و بربرييت به مفهوم زندگي كردن در شهر تحت يك نظام و قاعده اجتماعي استعمال مي‌كنند . اين دانشمندان مراحل مختلف سير تكاملي هر اجتماع را فرهنگ منحصر آن جامعه مرحله اي به خصوص ميشناسند كه نتيجه دوره‌هاي طولاني كوشش و تلاش براي رسيدن به آن مرحله است .

بنابراين فرهنگ ، بنا به هر عقيده و هر فلسفه اي كه مطالعه شود به مجموعه سنتها و اقداماتي اطلاق ميشود كه زندگي ما را از زندگي اجداد اوليه ما متمايز ميسازد .

ولي سوالي كه براي مردم كشور ما در اين دوره رستاخيز صنعتي و اقتصادي و كشاورزي پيش مي‌آيد اين است كه در دنياي امروز معيار و مقياس براي سنجش فرهنگ چيست . آيا براي ارزيابي كردن ملل بايد منحصرا به مطالعه در هنرهاي ظريف و ادبيات و قوانين آنها پرداخت يا دانش و تربيت عمومي آحاد و افراد ملتها را بايد ملاك قرار داد . بدون ترديد همه اينها در معيار فرهنگ ملل مؤثر است ولي تا حدود زيادي هم به ميزان آزادمنشي و بي غرضي و اغماض و شكيبايي افرد جامعه مربوط است .

اين عده از متفكران ميگويند اگر فرهنگ را به مثابه طلا بگيريم آزادگي و اغماض و بيغرضي و شكيبايي عيار آن است .

يكي از مباحث بسيار شيرين و عالي و تحقيقي براي اهل تفكر ، مطالعه درباره فرهنگ و فلسفه پيدايش آن است . از آنجا كه براي هر پديده اي در زندگي طولاني بشر عامل يا نيروي [23] محركي وجود داشته است حكما و متفكران جهان از ديرباز درباره علل و موجبات پيدايش فرهنگ به تامل و تفكر پرداختند و عوامل متعددي را در اين زمينه عنوان كرده‌اند . بعضي مايه و محرك اصلي پيدايش فرهنگ را حس كنجكاوي بشر تشخيص داده‌اند به شرط اينكه مفهوم زشت آن اراده نشود زيرا در كلمه كنجكاوي رايحه كراهتي استشمام ميشود كه با مفهوم فرهنگ تناسبي ندارد . مراد از كنجكاوي در اينجا آن شور و شوق هوشمندانه و خالي از غرضي است که مرد محقق و آزاده درباره مسائل عقلي و معنوي به كار ميبرد . علاقه انسان با اينكه به حقيقت وجود اشيا و مسائل پي ببرد نشانه رزانت عقل و سلامت طبع اوست و البته داشتن چنين علاقه اي براي همه به سهولت ميسر نيست. (مونتسكيو) ميگويد نخستين عاملي كه هر ذيشعوري را به پژوهش درباره حقيقت مسائل و مطالب وادار ميسازد تمايلي است كه به ترقي ذات و اعتلاي طبع خويشتن دارد و از اين رو همواره ميكوشد كه خود را باهوشتر و خردمندتر از پيش بسازد . حاصل اين شور و شوق در راه كنجكاوي همان فرهنگ است و اين تعريف از كساني است كه فرهنگ را زاييده كنجكاوي علمي و تحقيقي ميدانند .

دسته ديگري از حكما عشق آدمي را براي رسيدن به كمال عامل اصلي پيدايش فرهنگ ميدانند و چنين استدلال ميكنند كه علاقه به پژوهش علمي نتيجه عشق بشر به كسب فضيلت است در صورتي كه عشق به رسيدن به حد كمال حاصل علاقه انسان به خير و خوبي و رستگاري است و آن غايت آمال اجتماعي اقوام است و تمام احساسات عاليه بشري از قبيل نوعدوستي ، و ياري و مددكاري و علاقه به كار كردن ، و اصلاح اشتباهات گذشته ، و رفع خطاها ، و محو بدبختي و جهل و تيره‌روزي انسانها همه را شامل ميشود . با اين تفسير ميتوان گفت كه هر كوششي كه در راه مناسبتر ساختن و زيباتر جلوه دادن جهان براي زندگي بشر به كار برود در زمينه فرهنگ قرار ميگيرد .

بنابراين به عقيده اين گروه از متفكران محرك اصلي براي پيدايش فرهنگ كنجكاوي علمي براي كسب فضيلت نيست و انگيزه اخلاقي و اجتماعي نيز در آن دخيل است و آن همان خيرخواهي و صلاح انديشي براي بهبود زندگي بشر است و از اينجاست كه اعمال و افعال فرهنگي با منطق و استدلال ملازمه دارد تا نه تنها تمايل ذاتي انساني را براي كسب دانش تأمين سازد و در اصلاح و تكميل نقصها و اشتباهات گذشته مؤثر افتد بلكه خير و رستگاري بشر را نيز تضمين كند . جاي هيچگونه بحث نيست كه اين تفسير به مراتب جالبتر و رساتر و به غايت آمال انساني نزديكتر است تا تعريف گروه نخست ولي مستلزم گذشت زمان و پيدايش غيرت و همت و اخلاص و ايمان در بين طبقات مختلف اقوام است . هرگاه كه فروغ دانش و بينش در افق زندگاني بومي به ظهور بپيوندد چنين فرهنگي خود به خود متجلي ميشود .

جمع ديگري از محققان ميگويند كه بشر از نشر فرهنگ دو هدف مهم و اصلي داشته است . يكي صيانت نفس در مقابل عوامل طبيعت و ديگر ادامه نفوذ و دخالت خود در سالهاي بعد از مرگ . با اين تعريف ، فرهنگ ، همه مباحث عقلي و ذوقي در زمينه‌هاي مختلف علوم و صنايع و حرف و هنرهاي جديد و آداب و قوانين و تاريخ و مذهب را شامل ميشدند . اين دسته از فيلسوفان ميگويند كه علاقه بشر با اينكه نفوذ و دخالت خود را در سالهاي بعد از خود باقي گذارد سبب شده است كه به هر چيز كه در مقابل عوامل طبيعت نيروي مقاومت كافي دارد توجه بيشتر نشان دهد و استدلال ميكنند كه اگر اجداد ما در هزاران سال پيش خانه و پرستشگاه و گورستان خود را از سنگهاي سخت و خارا ميساختند مقصودشان فقط حفظ آن بناها در مقابل گزند عوامل طبيعي نبوده بلكه ميخواستند با اين وسيله خاطره نفوذ معنوي خود را در ذهن اخلاف خود در سالها و قرنهاي بعد همچنان باقي بگذارند .

جمع‌آوري افتخارات تاريخ گذشته و ساختن موزه‌ها و گرد آوردن اشياء نفيس دوره‌هاي باستاني و اقدامات نظير آن تا حدي نتيجه همين تمايل و غريضه صورت ميگيرد.

 از مجموع اين اقدامات يك منظور ديگر نيز حاصل ميشود و. آن ايجاد و برقراري رابطه انساني بين ابناء بشر است و همين رشته است كه افراد هر جامعه را چون زنجيري استوار به هم ميپيوندد و موجب استحكام ملي اقوام ميگردد.

اما از جمله محصولات فكري و ذوقي بشر كه خاصيت جاودان بودنش از آثار ديگر به مراتب بيشتر است ولي به خلاف آنچه گفته شد بسيار رقيق و لطيف است انديشه و نيروي تخيل اوست . هنگامي كه انديشه يا عقيده اي در جامعه ريشه گرفت نسلا بعد نسل از پدر به فرزند و ازخانواده به خانواده ديگر رسوخ ميكند و مخصوصا هنگامي كه اين انديشه با آداب و سنن و خلق و خوي جامعه تعديل شد ريشه‌كن كردن و امحاء آن تقريبا امري مشكل بلكه محال است . اعتقادهاي مذهبي و مراسم و مناسك ديني از اين جمله است .

بنابراين يكي از نهضتهاي فرهنگي در قوم بكار بستن اين انديشه‌ها در تار و پود زندگي اجتماعي است به اين منظور كه منافع مشروع و علايق انساني افراد آن قوم نه فقط حفظ شود بلكه مدام رو به ترقي و پيشرفت باشد .

تشخيص منافع و علائق انساني افراد جامعه از مباحث بسيار شيرين و عالي تحقيق در فلسفه فرهنگ است .

اما بحث درباره فلسفه فرهنگ بايد بايد با داوري صحيح و حسن تشخيص توأم باشد تا بتوان عواملي را كه مبشر سعادت و رستگاري بني آدم است برگزيد و آنچه از آن كه شايسته تشويق و تمجيد است ستود و در صدد ترويج آن برآمد .

بديهي است هر تحول فرهنگي مشكلات تازه اي در جامعه [24] ببار مي‌آورد كه بعضي از آنها ممكن است با خطرهايي هم همراه باشد و اگر ما بخواهيم كه اقدامات فرهنگيمان سالم و بي خطر باشد بايد ارزش معنوي و شايستگي ابدي بودن آن را معيار قرار دهيم .

هنرهاي ظريف كه در واقع زبان فكر و احساس است يكي از اركان عمده فرهنگ اقوام را تشكيل ميدهد . البته احساس به تنهايي به طور كلي زودگذراست و آني . اما احساسي كه مربوط به جنبه‌هاي عالي زندگي باشد هرگز از تفكر و تعقل جدا نيست و به همين اعتبار آنرا احساس عالي ميشماريم تا از احساس عادي جدا باشد . عالي بودن آن بدين سبب است كه در لحظه‌هايي در شخص پديد مي‌آيد كه با تحليل يك نكته مهم بزرگ انساني و يا با يك درون بيني و بينش كامل و سريع توأم گردد و هر چه كه اين مكاشفه عميق تر باشد احساس آن هم والاتر خواهد بود . وظيفه هنرهاي ظريف در هر جامعه اين است كه لحظه‌هاي مختص به اين احساس عالي ميشماريم تا از احساس عادي جدا باشد . عالي بودن آن بدين سبب است كه در لحظه‌هايي در شخصي پديد مي‌آيد كه با تحليل يك نكته مهم بزرگ انساني و يا با يك درون بيني و بينش كامل و صريح توأم گردد و هر چه كه اين مكاشفه عميق تر باشد احساس آنهم والاتر خواهد بود. وظيفه هنرهاي ظريف در هر جامعه اين است كه لحظه‌هاي مختص با اين احساسات عالي را در يابد و آنها را مخلد و جاودان سازد . براي رسيدن به اين هدف ميكوشد مظاهر ذوقي و هنري را به وسايل مختلف تحت نظام در آورد تا هميشه باقي بماند . احساس و بينش هر دو بايد در سنگ يا چوبي كه با آن مجسمه اي مي‌سازد يا در تصويري كه بر ديوار و يا روي تابلو نقش ميكنند و يا نوائي که در روي صفحه موسيقي ضبط ميشود و يا مضمون و موضوعي كه به صورت نمايشنامه در مي‌آورند به كار رود تا ارزش معنوي بيابد و اميد جاودان بودنش مسلم باشد .

در تاريخ سه هزارساله اخير ميليونها نفر وقت و عمر خود را صرف كارهاي هنري كرده‌اند ولي آثار تعداد بسيار محدودي از ايشان كه از احساس و بينش برخوردار بوده است جز ميراث فرهنگي بشر به حساب آمده است و تا دنيا باقي است بشر با آن مباهات ميكند . موسيقي نه تنها احساسي گذران دارد بلكه خود نيز با گذشت زمان سپري ميشود و اثري از آن باقي نمي‌ماند از اين رو بشر براي حفظ آن به اختراع الفباي موسيقي پرداخته تا بتواند آنرا به گوش مردم نسلهاي آينده برساند و تا روزي كه آهنگهاي ثبت شده مطلبي انساني براي بازگو كردن به مردم داشته باشد آن آهنگ تكرار ميشود .

البته مقصود بشر از ثبت و ضبط آثار با ارزش اين نيست كه همان احساسي را كه در بدو پيدايش ايجاد ميكرده در دوره‌هاي بعد نيز بوجود آورد . مقصود فقط فراهم ساختن امكان پيدايش احساس معقول و منطقي است تا انسانها بتوانند بدين وسيله بر لطافت طبع خود بيفزايند و از آشوب و اغتشاش ذوق و بي حسي و كند فهمي و تيره‌گي ذهن و كودني و به طور خلاصه طبيعت جانوري كه خاصيت اجتماعات عادي است بدر آيند و مسيري عالي و انساني براي خود برگزيند . اينك با توضيح مجملي كه درباره عقايد مختلف در خصوص فرهنگ و اهميت و لزوم آن در هر جامعه مترقي بيان شد و البته جا دارد بيش از اين مورد بحث و تحليل قرار گيرد لازم است نظري به وضع فرهنگ درسي چهل سال اخير بيفكنيم .

هيچ كس از خودي و بيگانه نيست كه از رستاخيز صنعتي و اجتماع فعلي كشور را نديده بگيرد .  چنين نهظت تند و ناگهاني نياز به يك نهظت فرهنگي مطالبه شده دقيق دارد .

يكي از اركان عمده دموكراسي يا به تعبيري بي شاعبه تر ، يكي از جمله ضروريات يك جامعه با فرهنگ اعتقاد و تعليم و تربيت عمومي است .

در اقداماتي كه راي و عقيده قاطبه افراد ملت در آن دخالت دارد بدون اينكه كليه مردم مملكت از تعليم و تربيت بهره‌مند باشد هيچ كار اساسي و مفيدي نميتوان انجام داد .

 از اين گذشته فراهم ساختن اين امكان كه همه مردم اين سرزمين بتوانند حقيقت وجود خويش را در يابند و در صدد ترقي و تكامل استعدادهاي نهفته خود درآمد بزرگترين اقدام اساسي براي تقويت بنيان فرهنگ اين كشور است .

نخستين اقدام اساسي كه براي پي ريزي فرهنگ اساسي  اين كشور در چهل ساله اخير صورت گرفته اعزام اولين گروه صد نفري محصلين ايراني به كشورهاي اروپائي بود كه به همت و بينش سرودمان سلسله جديد پهلوي رضا خان پهلوی صورت گرفت . آنهايي كه در اين كاروان علم و فضيلت بودند همان كساني بودند كه پس از بازگشت به وسيله تدريس و سخنراني و چاپ و انتشار اندوخته هاي فکری خود وشرکت در تأسيس دانشگاه و اقدامات نظير آن در گسترش و تعميم فضيلت و دانش در اين كشور سهم به سزايي داشتند و اين قدم نخستين بود .

اقدام بعد كه به مراتب مهم تر و پردامنه تر بود و بر حسب معمول و مانند صدها ابتكار اصولي ديگر به تدبير و ارادة سنيَّه پيشواي خردمند و دور انديش كشورما محمد رضا پهلوي صورت گرفت تعميم سواد بتوسط سپاهيان دانش در سراسر كشور بود كه با طرحي منظم و برنامه اي دقيق بسرعت رو به پيشرفت است . عظمت و رفعت اين نهضت بزرگ فرهنگي بر علماي اموراجتماعي كشورهاي ديگر بمراتب روشنتر است تا بر خود ما كه در داخل آن هستيم . اين از جملة اقدامت اصولي و اساسي است كه بهرة آ ن در سالهاي آ ينده بدست مي آيد . بديهي است كه هرچه بر دانش و بينش افراد كشور افزوده شود نياز فرهنگي ايشان نيز بيشتر و كاملتر خواهد شد . پس در قبال اين موهبت بزرگي كه فعلا مردم كشور ما از آن برخوردارند در زمينه هنر كه از اركان فرهنگ ملل است يك وظيفة بزرگ بعهدةزمامداران امور هنري محول است و آن اين است كه در ترويج هنرها و و يا اقداماتي كه به هنر منسوب است مسئوليت ملي خود را بشناسد مبادا در آينده با خطراتي كه حاصل لاابالي گيري و بيقيدي هنري مواجه شويم .

امري بديهي است كه هسته اصلي و ريشه ابتدايي هنرها، [25] پيدايش يك تأثير ذهني كاملا اختصاصي و شخصي است .

بدين معني كه هنرمند تحت تأثير عواملي قرار ميگيرد و نيروي آفرينش او تهييج ميشود و احساسي در وي پديد مي‌آيد و در صدد بيان آن احساس بر مي‌آيد و حاصل اين كيفيات آفرينش آثار هنري است . پيدايش اينگونه احساسات در همه كس ميسر نيست و به همين جهت است كه هنرمند با افراد عادي تفاوت دارد . مشاهده زيبايي غروب آفتاب يا درياي آرام يا انبوه درختان جنگل در ذهن نقاش آنچنان تأثيري دارد كه او را وادار به تصوير آن ميكند . اما بايد متوجه بود كه آنچه به حاصل ذوق هنرمند ارزش هنري ميدهد غير عادي بودن موضوع مورد انتخاب وي نيست بلكه آنچه كار او را ممتاز ميسازد دانش و بينش و لطافت طبع و رقت ذوق او در مشاهده ، و مسئوليت هنري او در تصوير و توصيف موضوع است و اين ميسر نيست مگر اينكه انديشه و احساس هنرمند در اين هردو زمينه به حد كافي رشد كرده و تربيت ديده و ورزيده و آماده شده باشد . [26]