|
|
||||
|
|
||||
|
. پورداود". دوره7، ش74 و75 ( آذر و دي47): ص20-25 ،تصوير |
||||
|
خلاصه:
زندگينامه
استاد محقق و ايرانشناس كه تحقيقات
و تأليفاتش حاكي از عشق وي به
تاريخ و تمدن و زبانهاي ديرينه اين
ملك بود. |
||||
|
|
||||
|
پورداود
پس از 83 سال زندگي پر تلاش
و حاصلخيز ، در سحرگاه روز يكشنبه 26 آبانماه
گذشته ، استاد ابراهيم پورداود ، شاعر ، محقق
و ايرانشناس نامدار بر اثر سكته قلبي درگذشت. مرگش خاموشي يك آتشكده پرشعله و فروز
بود چرا كه اين گفته اوست كه : « در دل هر
ايراني يك آتشكده برپاست. » او طي بيش از
نيمقرن كاوش و تحقيق و تأليف و نگارش كه از
عشق سودائيش به ايران باستان و تاريخ و تمدن
و زبانهاي ديرينه اين ملك مايه ميگرفت ، به
جاودانگي دست يافت و قدم به فضاي تاريخ
گذاشت . . .
تحقيقات و تأليفات او بيشتر در
زمينه تاريخ قديم و اديان و مذاهب باستاني
ايران ، به ويژه آئين زرتشت و كتاب اوستاست.
اين كلام اوست كه: « اوستا در دنياي قديم يك
كوه بلند نوراني است. در دامنه اين كوه
تمدن پر ارزشي وجود دارد. » و جاذبه
و مغناطيس اين كوه نور و اين تمدن
گرانقدر ، تا پايان زندگي نگاه شيفته
و ستايشبار او را به سوي خود ميخواند. . . .
زندگينامه پورداود
زندگي او داستان يك روح بيقرار است.
اين روح آرامناشدني و جستجوگر ، سالها به
گوشهوكنار جهان سر كشيد ، پنداري در پي يك « مطلق »
دست نيافتني و « حقيقت برتر » بود. سرانجام
مراد و مطلوب را در يك نقطه بسيار دور تاريخ
يافت ، نقطهاي كه به قله نور و آرمان و حقيقت
ميماند و بر فراز آن « زرتشت » با نگاه نافذ
و پيشاني بلند و غمناكش به نيايش آب و سپيده
و آتش و انسان ايستاده بود . . . زندگياش را از آغاز مرور كنيم ، از 83
سال پيش كه در خانه حاجي داود بازرگان در
محله سبزهميدان رشت پسري به دنيا آمد و او را
« ابراهيم » نام گذاشتند. پنجساله كه شد به
مكتب رفت. ميرزامحمدعلي نامي مكتبدار او
بود. . . درباره اين روزها خود بعدها نوشت: - -
« در مكتب اندكي خواندن و نوشتن
آموختم. در كودكي بسيار ناآرام بودم. بايد
همين سركشي طبع باشد كه مرا به دگرگون كردن
كلام كشاند. كلمات را چندي به هم پيوسته وزن
و قافيه مخصوص به آنها ميدادم و ميپنداشتم
شعر است. » و آنگاه در
زندگينامه خود ميافزايد: - « رفتهرفته به مرثيه گفتن پرداختم.
در آن زمان نوحهسرايي رواج داشت. مرثيهخوانها در ماههاي سوگواري به مراثي جديد
احتياج داشتند. مراثي من مشترياني پيدا
كرد. گروه
[20] سينهزنان با مراثي من به
سروسينه ميزدند. نگفته پيداست كه چگونه
به خود ميباليدم وقتي كلمات خود را از گلوي
صدها ماتمزده ميشنيدم ، به ويژه پدرم
بسيار خرسند بود كه كوچكترين پسرش ابراهيمآقا شعر ميگويد ، آن هم در مصيبت آلعبا. در
آن روزگار هنوز در رشت مدارس جديد وجود
نداشت. پدرم كه از بازرگانان و ملاكين بود
ميل داشت كه من و برادرانم چيزي
بياموزيم ، ناگزير مرا به مدرسه حاجي حسن
فرستاد. سالها در آنجا صرفونحو خواندم –
اگر قول بدهيد به كسي بروز ندهيد ، عرض
ميكنم كه چيزي در آن مدرسه ياد نگرفتم -
آنچه در آن زمان توجه مرا به خود جلب ميكرد
لغاتي بود كه داراي حروف « پ » و « چ » و « ژ » و « گ »
بود. يقين داشتم اينگونه لغات پارسي است.
شايد توجه من به ايران باستان كه بايستي
بعدها بيشتر عمرم را به خود مصروف دارد ، از
همين لغات سرچشمه گرفته باشد. . . » نخستين جوانهها
هنوز غوغاي مشروطه برنخاسته بود. « ابراهيم »
با برادر و استادش سيد عبدالرحيم خلخالي
براي تحصيل به تهران آمد. در محضر ميرزا
محمدحسينخان سلطانالفلاسفه به فراگيري
طب قديم پرداخت و هنگامي كه زمزمههاي
مشروطهخواهي آغاز شد ، به جرگه جوانان
مشروطهخواه پيوست. اما روح بيتاب او هنوز
آرام نداشت. نه فقه و نه طب او را راضي
نميكرد. از پدر خواست كه با رفتنش به بيروت
موافقت كند ، كه آن زمان پرداختن به دانش
جديد آرزوي هر پژوهشگري بود. روزي اين طلبه
از مدرسه گريخته ، پاي در راه نهاد و به قصد
بيروت روانه بغداد شد. ميان راه در بيستون
و طاق بستان و قصر شيرين و كاخ مداين
بازماندههاي تمدن ايران باستان او را به
شيفتگي و شگفتي انداخت. براي نخستينبار
احساس كرد كه قلبش در ميان اين خاكستر
افتخارات و اين ويرانههاي كهن ميتپد.
نخستين جوانهها در او ريشه گرفت و اين
ريشه بعدها به درخت تنومند گستردهاي بدل
شد كه حتي بر تاريخ اين ملك سايه افشاند. « ابراهيم »
در مدرسه « لائيك » بيروت به فراگرفتن زبان
و ادبيات فرانسه پرداخت و همانجا نام « پورداود »
را براي خود برگزيد ، در حاليكه برادرانش
نام « داودزاده » برخود نهاده بودند. پورداود مينويسد: - « در ماه اوت سال 1910 به فرانسه رفتم
و در دانشكده حقوق پاريس تحصيلاتم را دنبال
كردم. چهارماه پيش از جنگ بزرگ
گذشته ، روزنامه ايرانشهر را با همراهي دو
سه تن از دوستان در پاريس انتشار دادم.
ششماهونيم پس از بروز جنگ پاريس را ترك
كردم. شور جواني مرا بر آن داشت كه خود را به
مهلكه اندازم. جذرومد جنگ مرا از پاريس به
كنار رود دجله ، به بغداد افكند و از آنجا به
دامنه كوه الوند به كرمانشاه كشاند. در
مدتي كه در بغداد بودم روزنامه رستاخيز را
انتشار دادم و در كرمانشاه نيز به ادامه
انتشار اين روزنامه پرداختم. ماندنم در
كرمانشاه ديري نپائيد و دوباره به بغداد
برگشتم و با چند تن از مهاجران ايراني كه
مرحوم سيد عبدالرحيم خلخالي ، همان استاد
پاكسرشت ديرين يكي از آنها بود رهسپار حلب
و استانبول شدم. » آغاز شاهراه
مقصد سفر بعدي برلن بود. تا پايان
جنگ جهاني اول در اين شهر ماند. در اين فرصت
به مطالعه و تحقيق پيرامون تمدن ديرينه
نياكان و شناسائي ايران ادامه داد. هرچه
بيشتر در اين كاوش و تحقيق غرق ميشد ، شگفتي
و ستايش بيشتري نسبت به گذشتهها
و افتخارات بر باد رفته
[21] و تمدن از ياد رفته
وطنش در خويش مييافت. به سال 1924 از راه
ريگا – مسكو – باكو ، به بندر پهلوي رفت و يك
زمستان و دو تابستان در آنجا ماندگار شد. در مقدمه كتاب آناهيتا اين دوره از
زندگي استاد پورداود چنين آمده است: -
_
« پارسيان هند كه به شخصيت علمي
و ادبي پورداود پي برده بودند. وي را به
هندوستان دعوت كردند. در مهرماه 1304
خورشيدي استاد با زن و يگانه فرزندش رهسپار
هندوستان شد و دوسالونيم در آن ديار اقامت
گزيد و به انتشار بخشي از ادبيات مزديسنا
و گزارش اوستا پرداخت. » در سرزمين « تاگور »
پورداود عقيده داشت كه هندوستان
گنجينهاي از تمدن و فرهنگ باستاني ايران را در سينه نهفته است. در مقدمهاي
كه بر كتاب برهان قاطع نوشته مينويسد: - « اگر كشاكش روزگار بسياري از آثار كتبي ايران را از ميان برده ، خوشبختانه آثار هندوان كه از خويشاوندان بسيار نزديك ما هستند ، در سرزمين هندوستان بهجاي مانده. آثار كتبي آنان با آثار كتبي ايران قديم فقط لهجه دارد ، چنانكه تفاوت لهجه ميان پارسي باستاني و اوستايي هم موجود است.»
پورداود
در خرداد سال 1307 به اروپا بازگشت و عميقتر
و گستردهتر درباره اوستا و تمدن ايران كهن
مطالعه و تحقيق خود را ادامه داد. مرتضي
گرجي كه به كوشش او پنجاه گفتار پورداود در
كتابي گرد آمده است ، اين دوره زندگي استاد
را اينطور نقاشي ميكند: - « پورداود در اروپا كار تفسير جلد
دوم يشتها و خرده اوستا و نخستين جلد يسنا
را به انجام رساند ، تا اينكه در سال 1311 كه « تاگور »
شاعر و فيلسوف نامي هند ، همراه دينشاه
ايراني به تهران آمد و از دولت خواستار
استادي براي تدريس فرهنگ ايران به دانشگاه
ويسوبهارتي ( همه
هند ) شد. از طرف دولت ايران به پورداود
اطلاع داده شد كه به هند برود و استاد از
آذرماه 1311 تا اسفندماه 1312 در دانشگاه « ويسوبهارتي »
كه تاگور بنيانگذار آن بود ، به تدريس
فرهنگ و تمدن ايران پرداخت و به دستياري يكي
از استادان هندي ، صد بند از اشعار تاگور را
از بنگالي به فارسي برگرداند. » پورداود
مينويسد: - « در دو سفر به هند ، بخش بزرگي از اين
كشور را ديدم و با گروهي از دانشمندان آن
ديار آشنا شدم. در بسياري از دانشكدههاي
هند سخنراني داشتم ، آنچنان كه ديدن هند كمك
بزرگي براي تحقيق ايران باستان گرديد. از
سفر دومي هند باز به اروپا برگشتم ، تا
اينكه دولت وقت ديگر اجازه نداد كه كسانم
پولي براي مخارجم بفرستند ، ناگزير در 16
بهمن 1316 به ايران آمدم. در اسفند1322 به اتفاق
يك هيئت فرهنگي ايراني براي سومينبار
راهي هندوستان شدم. . . اين سفر 70 روز بيش
نپائيد. » نامه « تاگور »
« تاگور » با « پورداود » دوستي عميقي
داشت. اين نامهاي است از تاگور به پورداود
به هنگامي كه او براي تدريس فرهنگ ايران
قديم به هند رفت: « به شما كه پيك ايران بزرگ
به مملكت هند هستيد خوشآمد ميگويم. به
گواهي صفحات تاريخ هندوستان ، ما مردم
ايران و هند به وسيله هنر و ادبيات و فلسفه
پيوسته در ارتباط بوده و هميشه پيوند
برادري داشتهايم. در آن روزگاران طلايي با
وجود بعد مسافت و ساير مشكلات موجود ميان
ما ، روابط معنوي برقرار بود. در قرون اخير
روابط ما قطع شد و گردوغباري صفاي دوستي
فيمابين را مكدر كرد ، ولي
[22] هنوز يادگار
دوستي ديرين در دلهاي ما برقرار است و در
اين زمان كه بيداري آسيا شروع شده ، بار ديگر
به كشف علايق ديرين موفق ميشويم
و خاكسترهاي فراموشي را از دوران دوستي
ميزدائيم. شما با خبر بيداري آسيا به هند
آمدهايد تا بار ديگر چراغهاي خود را روشن
كنيم و كعبه تمدن ايران و هند را مجاور
يكديگر قرار دهيم و با سرودها و نوارهاي
مشترك بار ديگر طنيني در آسيا بيندازيم
و جانها و دلها را به جستجوي حقيقت واداريم... »
و بعدها . . . به سال 1965 نيز پورداود به دريافت
جايزه تاگور نايل شد. در حكم اين جايزه
نوشته شده بود:« به خاطر كار خلاقه و خدمت به
فرهنگ بشري ، اين جايزه به شما اعطا ميشود. .
. » سفرهاي ديگر
پورداود
عضو فرهنگستان ايران و رياست انجمن فرهنگي
ايران و آلمان و رياست انجمن ايرانشناسي
و نيز آموزشگاه ايرانشناسي را به عهده
داشت. به سال 1339 به انتخاب دولت ايران
به عنوان رئيس هيئت نمايندگي ايران به كنگره
بيستوپنجم خاورشناسان كه در مسكو تشكيل
شده بود رفت و از آنجا به فنلاند و سوئد
و هلند مسافرت كرد. سال بعد در سومين كنگره
يهود ، در اورشليم شركت جست. اين كنگره به
يادبود دوهزاروپانصدمين سال آزادي يهود
به دست كورش بزرگ تشكيل شده بود. و تا آبانماه
1342 كه به خواست خويش بازنشسته شد سفرهايي به
انگلستان ، رم ، آتن و قبرس نمود و از طرفي
دولت هند نيز به رياست شعبه ايرانشناسي
بيستوششمين كنگره خاورشناسان كه در دهلي
برگزار شد ، انتخاب گرديد. پيش از تشكيل
كنگره ، در دانشگاه دهلي طي تشريفات با
شكوهي به وي دكتراي افتخاري داده شد. در
مجله راهنماي كتاب ( سال ششم. آبانماه 1342 ) به مناسبت
بازنشستگي استاد ، مقالهاي در تجليل از او
نوشته شد كه : « استاد ابراهيم پورداود در
سالهاي دراز توفيق ترجمه اوستا را به زبان
فارسي يافت. از آخرين تحقيقات علمي ايشان
نيز كه همه در زمينه فرهنگ ايران قديم
است ، غير از ترجمه اوستا ، از فرهنگ ايران
باستان و هرمزدنامه ميتوان نام برد. درس
پورداود عميق و پرشور است و دانشجو را به
ايران و تمدن و فرهنگ كهن ايران علاقمند
ميكند. » پورداود شاعر
پورداود از آغاز جواني شعر ميسرود.
شعر او در خدمت خشم و خروش بود. در آنها به
ستايش پاكي و راستي ميپرداخت و وزنهاي
سرودوار برميگزيد. شعر او آيندهاي از
حماسه و سرود بود ، در آن غريو و غرور ، چون
خوني زنده جريان داشت. گاهي اين حماسه به
غزل مينشيند ، مانند اين شعر:
در گونههاي مختلف شعري طبعآزمائي
كرد ، در دوبيتي ، غزل ، قصيده ، مخمس و حتي سرود.
. هنگامي كه در برلن بود سرود دلكشي با نوت
در هشت بند ساخت بهنام سرود مزديسنا. اين
سرود در آموزشگاههاي ايران و هند خوانده
ميشود:
خوان
اشم وهو گويثا اهو
گويثا
اهو خوان اشم وهو
خوان اشم وهو. . . . . و پارهاي از شعرهاي او پرآوازه
شد ، از جمله مخمس « درياي سپيد »:
و مخمس ديگري بنام درويش شورشي:
هوحق مددي ، مولانظري و با اين غزل:
مرحوم مسين دانش در كتاب « تعليم
زبان فارسي » نوشته: « اشعار پورداود وطني
و پر از تأثيرات زرتشتي و هيجانانگيز است.
گفتارش محكم و احساساتش بيآلايش است. »
و محمد اسحق استاد دانشگاه كلكته در كتاب « سخنوران
ايران در عصر حاضر » زندگينامه پورداود
و نمونهاي از اشعار او را آورده است. « دينشاه
ايراني » در تذكره بزرگي كه به نام« سخنوران
دوره پهلوي » نوشته ، بسياري از اشعار استاد
را با ترجمه انگليسي به چاپ زده . . و در
بسياري تذكرههاي ديگر مانند:« سخنوران
نامي معاصر » تأليف سيد محمد باقر برقعي و« تذكره
شعراي معاصر ايران » تأليف سيد عبدالمجيد خلخالي ، از
پورداود به عنوان شاعر نميدانست. اين گفته
اوست كه: « نميخواهم » خامطمعي كرده ، خود را
در رديف سخنسرايان به شمار آورم. » ميراث جاويدان
يادگار و ميراث استاد فقيد ، گنجينههاي
غني و گرانسنگ است كه بر تاريكيهاي قسمتي
از تاريخ و فرهنگ باستاني ايران ميتابد
و غبار زمان و لايههاي فراموشي را كنار
ميزند. در پرتو اين ميراث جاودانه بخشي از
برباد رفتهها و از ياد رفتههاي اين ملك
احيا ميشود و فراخناي وسيع تمدن و تاريخ
ايران كهن در پيش چشم نمايان ميگردد.
كتابخانه بزرگ پورداود از نظر ايرانشناسي
در دنيا بيهمتاست. و اين نشانه ديگري از
عشق پارسايانه و عميق او به ايران و گذشتهها
و مفاخر آن است. به غير از مجموعه
گفتارها ،
[24] و
رسالات فراوان استاد ، تنها
كتابهاي علمي و تحقيقي و ترجمه شدهاي كه از
او به جا مانده ، شامل 2200 صفحه ميشود. مختصر
مروري در اين كتابها ضروري است: 1- كار بزرگ پورداود ترجمه و تفسير اوستاست كه شامل دو جلد « يشتا » دو جلد « يسنا » دو ترجمه از « گاتها » يك جلد « ويسپرد » ميشود. او براي تفسير اوستا آنچه كتاب به همت خاورشناسان بنام تدوين شده بود مطالعه و مقابله كرد. در اينباره استاد دكتر محمد معين در يادبودنامه پورداود نوشته است:
«
پورداود در بكار بردن روش تحقيق
اروپائيان ، در ميان معاصران كمنظير است.
در موضوعي كه وارد تتبع ميشود ، همه جوانب
آن را در نظر ميگيرد و با رنج بسيار منابع
شرقي و غربي را بررسي ميكند. تنها در تأليف
جلد اول كتاب « يشتها » از صدوسيوشش مأخذ
استفاده كرده است كه از آن ميان بيست مجلد
پارسي و تازي و بقيه كتب پهلوي و مؤلفات
خاورشناسان شهير اروپا و هندوستان بوده است.
در تأليف جلد دوم « يشتها » بر اين كتاب مأخذ
ديگري افزوده و مجموعاً از 204 مجلد بهره
برده است و براي هشت جلد گزارش
اوستا ، چنانكه خود در چاپ دوم جلد اول
اوستا نوشته ، بيش از 600 جلد كتاب را بررسي
كرده است. روش تحقيق او شايان توجه
است ، آنقدر به منابع مختلف مراجعه و يادداشت
تهيه ميكند كه گاهي موضوع بيشتر از حوصله
كتابش گسترش مييابد. . . » 2- پوراندختنامه: درباره اين مجموعه اشعار پورداود
گفته بود: « ديوان اشعار را در شهريورماه 1306
به نام دخترم « پوراندخت نامه » نامزد كردم. 3- آناهيتا: پورداود در مقدمه اين كتاب مينويسد: « اين
نامه كه پنجاه گفتار در بردارد ، نامهاي
است مانند فرهنگ ايران باستان كه در سال 1326
به دسترس خوانندگان ارجمند گذاشته شد و نامهاي است ، همانند « هرمزدنامه » كه در سال 1331
گسترش يافته است. گفتارهاي اين نامه چون
گفتارهاي دو نامه نامبرده در موضوعهاي
گوناگون است ، برخي تاريخي و برخي لغوي
و برخي ديگر ادبي و اجتماعي است. هرچه هست از
مرز ايرانزمين نيست ، يا يك گونه « پيوستگي
با ميهن ما دارد. » بعد از كتاب « فرهنگ
ايران باستان » كه بخش نخست آن در 1326 چاپ شد
و دو بخش ديگر آن منتشر نشده است ، بايد از « هرمزدنامه »
و « گفت شنود پارسي » كه به سال 1312 در بمبئي
چاپ شد ياد كرد. و بعد: ايرانشاه . خرمشاه
و يادداشتهاي گاتها . . . . بر اين گنجينه بايد چندين كتاب
منتشر نشده را افزود. زمينه تمامي اين
كتب ، فرهنگ و ايران باستان است… ٭ ٭ ٭ يادش گرامي باد. حتي تا آخرين دم حيات ، از مطالعه
و جستجو و تحقيق دست نيازيد. و صبحگاهي كه
مرگ به سراغش آمد ، در كتابخانهاش
بود ، همانجا كه بيشترين و خوشترين ساعات
و لحظههايش را گذرانده بود. چه غمناك بود خاموشي اين ستاره
خورشيدوار . . .[25] |