|
|
||
تجويدي،
اكبر. “كمك باستانشناسي به روشن ساختن
تاريخ“. دوره 7، ش 74 و 75 (آذر
و
دي 47):
ص6-12،
تصوير.
|
||
|
|
||
|
خلاصه : اهميت علم باستانشناسي جهت صحت و
سقم نوشتههاي مورخين اوليه ، فهرستي از
پژوهشهايي كه به وسيله باستانشناسان در زمينه
تمدن ايراني انجام شده و كوشش باستانشناسان
براي خواندن كليه خطوط باستاني. |
|
|
كمك باستانشناسي به روشن ساختن تاريخ
اكبر تجويدي
يكي
از اقداماتي كه به هنگام جشن فرهنگوهنر
آبانماه گذشته انجام گرفت تشكيل كنگرة
تاريخ بود. در جلسات اين كنگره كه براي
اولينبار در كشور ما تشكيل مييافت
استادان و دبيران تاريخ و صاحبنظران ديگري
كه مطالعات آنان از جهتي با دانش تاريخ
بستگي پيدا ميكرد سخنرانيهائي در زمينههاي
گوناگون تاريخ و ادبيات و زبان تاريخ و
علوم اجتماعي - تاريخ و تدريس آن - تاريخ و
جغرافيا - تاريخ و باستانشناسي و عناوين
جالب ديگري ايراد گرديد. سخنراني زير
به وسيله آقاي اكبر تجويدي استاد تاريخ هنر
ايران در هنركده تزئيني در كنگره مزبور
زير عنوان « كمك باستانشناسي به روشن ساختن
تاريخ » ايراد گرديد كه اينك به همراه تصويرهاي
لازم براي خوانندگان گرامي مجله هنر و
مردم به چاپ ميرسد:
مداركي كه معمولاً براي نگاشتن بخش بزرگي از تاريخ كشور ما بدانها استناد ميشود نوشتههاي هرودوت ( 484ـ420 ق .م . ) و كتزياس ( قرن پنجم ق.م. ) و كزنفون ( قرون چهارم و پنجم ق.م. ) ميباشد. هرودوت خود به ايران مسافرت نكرده بود ولي بخش بزرگي از متصرفات شاهنشاهي هخامنشي را ميشناخت ولي كتزياس مدت هفده سال همزمان با سلطنت اردشير هخامنشي به عنوان پزشك وي در ايران اقامت داشته است. نوشتههاي اين دو مورخ يوناني با هم اختلافات بسيار دارد. كزنفون به سهم خود هر دو تاريخنويس هم ميهن خود را عملاً تكذيب كرده است.مورخ ديگر يوناني لوسين ( Lucien ميلادي 125 - 192 ) هر سه تاريخنويس بالا را دورغگو شمرده است. دربارة زندگي كوروش كبير هرودوت به چهار داستان گوناگون آگاهي داشته است و معلوم نيست كداميك از آنها مطابق واقع بوده است. كزنفون كه خود نويسندة كتاب مشهور (cyropedie) زندگاني كوروش است هيچيك از اين داستانها را حكايت نكرده است و بطوركلي ياريهائي را كه كوروش بزرگ به قوم يهود كرده است و در تورات از آنها ياد شده است هيچيك از تاريخنويسان يوناني نميشناختهاند و از آنها هيچ يادي نكردهاند. |
|
اختلاف يادداشتهاي يونانيان با
مدارك تاريخي و نوشتههاي كهن ايراني نيز
بسيار زياد است و تمام كوششهائي كه براي
تطبيق اين نوشتهها با
هم شده است تاكنون بيثمر مانده است در
صورتيكه ميدانيم اسناد تاريخي ملي ما چه
آنها كه در متون مذهبي پيش از اسلام
يادداشت شدهاند و چه آنها كه در دورانهاي
اسلامي ايران از روي مدارك باستاني ثبت
گشتهاند فقط به منظور داستانسرائي و شاعري
نبوده است بلكه در بسياري از آنها حقايق
تاريخي غيرقابل انكاري نگاشته شده است. با
آنكه ما امروز شايد نتوانيم به ايرانويج ( Airyana.
vaêjah )
را بطور دقيق روي نقشه جغرافيائي تعيين
كنيم1 و با آنكه
شايد ناچار باشيم در اينمورد تسليم
نظريات دانشمند ايرانشناس معاصر فرانسوي
پرفسور هانري كربن2
گرديم كه ايرانويج را روي يك نقشه
جغرافيائي كيهاني و تمثيلي جستجو ميكند
ولي با اين همه حق نداريم تمام يادداشتهاي
تاريخي و
جغرافيائي باستاني ايراني را ناديده
انگاريم و لازم است بخش بزرگي از پژوهشهاي
دانشمندان كشور ما به بررسي دقيق اين
[6] مدارك
اختصاص داده شود. ولي ضمناً ميدانيم كه
تنها ممارست و تحقيق در اين زمينه براي
روشن ساختن تاريخ چند هزار ساله ما كافي
نيست. اينجاست كه باستانشناسي به كمك
تاريخ ميشتابد و با كنار هم قراردادن
مداركي كه بدانها دست مييابد به پژوهندة
تاريخ ياري مينمايد. البته يادداشتهاي
تاريخنويسان و تذكرههاي جغرافياي
تاريخي به سهم خود باستانشناس را در
پژوهشهاي علمي خويش رهنمون ميباشند و هيچ
باستانشناسي از مراجعه به اين مدارك بينياز نيست و از آنجا كه دانش باستانشناسي
به معني علمي آن از دانشهائي است كه به
نسبت علم تاريخ بسيار جوانتر است و هنوز
دوران كودكي خود را ميگذراند3
از اينرو تاكنون آنطور كه لازم است موفق
نگشته است پرتوهاي بسيار روشني روي
زواياي تاريك تاريخ بيفكند. از سوي ديگر در
كشوري مانند ايران با تاريخي به اين قدمت و
آب و خاكي بدين وسعت هنوز ساليان درازي
فرصت لازم است تا پژوهشهاي باستانشناسي
بتواند كيفيت پيوندهاي نقاط مسكوني
ايران كهن را با هم به طور دقيق روشن سازد و
آنها را مانند قطعات پراكندة موزائيك هنري
به هم ريختهاي دوباره پهلوي هم قرار دهد و
تصوير اصلي را بازيابد. ولي با اينهمه از
هماكنون روشنيهاي اندكي
[7] كه باستانشناسي
به روي تاريخ ميافكند موردتوجه قرارگرفته
و نياز اين دو دانش به يكديگر آشكارتر شده است. |
|
به ويژه آنكه آن قسمت از تاريخ راكه
بيگانگان احتمالاً از روي اغراض شخصي نوشتهاند پژوهشهاي باستانشناسي خواهدتوانست
با ارائه مدارك غيرقابل انكارتصحيح نمايد. ( در اين سالهاي اخير جز كاوشهاي ربع مسكون
باستانشناسي دريائي نيز مورد توجه
قرارگرفته و مدارك نهفته در اعماق
درياها نيز بررسي ميشوند ). البته
در اينجا منظور از يكطرف كاوشهائي است كه
نتيجهگيري از آنها به وسيلة يك دانشمند بيطرف
و بيغرض به عمل آمده باشد و از سوي ديگر نظريات
باستانشناساني است كه در عين بيطرفي از همة
دانشهاي مربوط به اين علم از زبانشناسي
گرفته تا صنايع و هنرها و تحول
آنها و ديگر علوم الهامدهنده به
باستانشناسي بهرهجوئي نمايند. در پارهاي
موارد چون آمدن آريائيها به
ايران ، باستانشناسي با توسل به مطالعة
مهاجرتها و تحقيق پيرامون نژادهائي كه
تمدنهاي گوناگوني با خويش به همراه آوردهاند و تشخيص مراكز اجتماع آنان و تعيين
راههائي كه در اين تغييرمكانها در پيش گرفتهاند ميتواند چراغي فراراه پژوهندگان
قراردهد و اگر هم آنچنان كه نظريه پارهاي
از دانشمندان ايراني است آريائيها از هيچ
نقطهاي به ايران نيامدهاند بلكه
از آغاز ميهن آنان همين كشور بوده است
در اينمورد هم باز مدارك باستانشناسي است كه
پژوهنده را به حقيقت راهنمائي خواهدكرد. در اينجا
بيآنكه وارد اين بحث بسيار مشكل و پيچيده
يعني مهاجرت آريائيها به ايران شويم به
يادآوري چند نمونه از پژوهشهائي كه به وسيله
باستانشناسان در زمينة تمدن ايراني در نقاط
مختلف كشور شده است ميپردازيم:
-
تحقيقات پرفسور ژان دهه (Jean
Deshays)
از دانشگاه ليون فرانسه در تورنگتپه گرگان
وجود تمدن انسان شهرنشين را در هزارة ششم
قبل از ميلاد در اين منطقه روشن ساخته است. -
پژوهشهاي آقاي پرفسوركالدول (J.R.Caldwell) از موزة
دولتي ايلينويز در تل ابليس كرمان ثابت
كرده است كه در هفتهزارسال پيش در اين منطقه
مس را از طريق ذوب مواد معدني بدست ميآوردهاند. -
درتپهاي ميان مرز كردستان و لرستان
بنام گودين
[8]
تپه حفاريهاي موزة پادشاهي
انتاريو به سرپرستي كولريانگ (Cuyler
young) تمدني
را كه تا 5500 قبل از ميلاد ميرسد روشن ساخته است. - تاكنون بيشتر متخصصين تاريخ هنر آثار مفرغي لرستان را شعبهاي از هنر سيت ميدانستند. و يا لااقل آنرا الهامي از آثار سيتها ميشمردند و از اينرو در تاريخگذاري مفرغهاي لرستان آنها را متعلق به هزاره اول قبل از ميلاد ميدانستند و از اين تاريخ فراتر نميرفتند و با آنكه چندي پيش يكبار آقاي « شفر »Claude)4 Schaeffer ) براي اين مفرغها هزارة سوم پيش از ميلاد را پيشنهادكرده بود با اين همه تا يكي دو سال گذشته اين نظريه مورد قبول واقع نشده بود. كاوشهاي اخيرآقاي پرفسور واندنبرگ در لرستان اكنون قدمت مفرغهاي لرستان را تا2500 سال پيش از ميلاد بالا برده است و با توجه به اينكه هنر سيتها از قرنهاي هفتم و هشتم پيش از ميلاد فراتر نميرود و با يادآوري شباهت غيرقابل انكاري كه طرحها و نقشهاي اين دو هنر با هم دارد به همان دلائلي كه تا سالهاي پيش هنر لرستان را ملهم از هنر سيتها ميدانستند امروز ما حق داريم هنر سيت را جزئي از هنر لرستان بشمار آوريم.
اكنون كه سخن
از هنرهاي فلزي به ميان آمد بد نيست يادآوري نماييم كه
پيكرة مفرغي ناپير آزو كه در قرن سيزدهم پيش از ميلاد در شوش ريخته شده است
و اكنون به موزة لوور تعلق دارد با آنكه فاقد سر و بازوي چپ است در حدود
1750 كيلوگرم وزن دارد. اجراي چنين اثري در زمانهائي بدين قدمت و با توجه
به وسائل و كورههاي مجهزي كه لازمه ريختن اين پيكره عظيم است حكايت از
پيشرفت صنعتي فوقالعاده دولت ايلام مينمايد (شكل 1). تمدن ايلامي با توجه
به مدارك باستانشناسي با ساير تمدنهاي ايرانباستان پيوسته است و
نميتوانيم آن را جداگانه بررسي كنيم. آثاري كه از تل چقا و يا تل باكون كه
هر دو با تخت جمشيد فاصله زيادي ندارند بهدست آمده است از يكسو با آثار
تپه سيلك كاشان و از سوي ديگر با آثار يافت شده در شوش قابل مقايسه است و
اين آثار با پديدههاي هنري مادها كه ديرتر به شاهي رسيدند پيوستگي غيرقابل
انكاري دارند. پيكره مفرغي عظيم اشكاني كه در شمي واقع در 150 كيلومتري
جنوب شرقي شوش يافت گرديده و اكنون در موزه ايرانباستان است و در بيش از
هزار سال پس از پيكره ايلامي ياد شده در بالا
[9]
ريخته شده است نميتواند به عنوان هنري جدا از هنر
مفرغي شوش به حساب بيايد (شكل 2)
. |
|
از طرف ديگر تمام ويژگيهاي لباس اين پيكره را بيكموكاست روي نقاشيهاي ديواري آثار واقع در صحراي گوبي مغولستان و چين باز مييابيم. اين نقاشيها ساليان درازي پس از پيكرة اشكاني به وجود آمدهاند و حكايت از نفوذ پارتها تا سرزمينهائي بدين مسافت مينمايند. در مورد اشكانيان تاكنون حكومت آنها را فقط از اسكندر و سلوكيها به بعد ميدانستيم ولي اندكاندك اين نظريه به وسيله پژوهشهاي تازهتر تغيير مييابد. دانشمند فقيد مرحوم سعيد نفيسي5 تاريخ اشكانيان را به دو قسمت مشخص و مجزا تقسيم كرده است و با توسل به شواهدي كه از نوشتههاي باستاني ايراني آورده است دورة اول حكومت اشكانيان را پيش از پادشاهي مادها ميداند ولي استدلال نموده است كه در آن هنگام مغرب – زمينيها از اين بخش ايران بياطلاع بودهاند. در حقيقت اولين باري كه مردمان آن سوي كوههاي زاگرس با آريائيهاي مشرق آن كوهستان سروكار پيدا ميكنند از حدود سالهاي 2080 پيش از ميلاد فراتر نميرود. سه قرن بعد يعني حدود سالهاي 1760 قبل از ميلاد دوباره كاسيها كه يك تيرة ايراني بودهاند وارد كارزار ميشوند و بابل را فتح ميكنند كه در حدود پانصدسال در تصرف آنان باقي ماند. ولي در زمانهاي بسيار دورتر از آن آريائيهاي مشرق ايران تمدن درخشاني داشتهاند كه به تدريج در جهت مغرب گسترش يافته است و همة اين مسائل را مداركي كه حفاريهاي باستانشناسي به دست داده است ثابت مينمايند.
بررسيهاي علمي در
نادعلي افغانستان يك تمدن ايراني را كه
بعدها در پيدايش آثاري چون كوه خواجه و يا
شهر دهانة غلامان در سيستان مؤثر بودهاند
روشن ساخته است و قدمت آن را به دورههاي
ماقبل تاريخي رسانده است. با آنكه اين
كاوشها هنوز تا رسيدن به زمين بكر ادامه
نيافته است. ( آثار دهانه غلامان به قرن ششم
قبل از ميلاد تعلق دارد ). در مورد دورة دوم
تمدن اشكاني يعني به حكومت رسيدن مجدد
آنها پس از سلوكيها در همان زمينهاي كه
حكيم ابوالقاسم فردوسي فرموده است:
اكنون پژوهشهاي باستانشناسي مداركي ارائه داده است كه از هر جهت در خور اعتماد و مورد اطمينان است. آثار هاترا - دورا اروپوس و آشور در خارج از مرز فعلي و قومس دامغان و معبد كوه خواجه (شكل3) و بسياري ديگر از آثار باستاني موجود در ايران نمونههائي از تمدن اشكاني بشمار ميرود كه شناخت آنها را مديون زحمات باستانشناسان هستيم. آثار نقاشي پنج كنت تركستان شوروي نيز دنبالة هنر اشكانيان بشمار ميرود. از سوي ديگر در مورد مادها تاكنون آنها را منحصراً فرمانروايان بخشهاي شمال غربي و بخشي از مراكز ايران ميدانستيم در صورتي كه حفاريهاي باستانشناسي بلژيكي گمباز G. Gombaz)6) روشن نموده است كه هنر مادها تا افغانستان و حتي هندوستان رواج داشته است و به عقيدة وي هنر موريا (Maurya) انعكاس هنر مادها در چند قرن پس از حكومت آنها در ايران است. اين هنر كه در قرن سوم پيش از ميلاد در زمان پادشاهي آشوكا (Ashoka) به پديد كردن ساختمانهاي ستوندار با سرستونهاي شبيه آثار تخت جمشيد پرداخت بطور مستقيم تحت تأثير هنر ايراني است و از همان منبعي سرچشمه گرفته است كه هنر هخامنشي (شكل 4و5). ساختن « ستوپا » هم ممكن است از تومولوسهاي سيتها كه در شمال غربي ايران نمونههاي فراواني از آنها وجود دارد الهامگيري شده باشد و همة اين آثار تحت تأثير تمدنهاي ايراني است. |
|
قالبگيري مُهرهاي گوناگون كه
بر روي آنها نام آثورگشنسپا به همراه نام « مُوگُوپَتَ » موبد
آتشكده كنده شده است كمكم هرگونه شكي را
در زمينه بازشناختن اين محل به عنوان آتشكده
آذرگشسپ برطرف ميسازد (شكل 9 و10). ميتوان
مثالهاي متعدد ديگري درباره كمكي كه
باستانشناسي به تاريخ مينمايد ياد كرد كه
احتمالاً ماية خستگي خواهد بود. ولي آنچه
يادآوري آن لازم به نظر ميرسد موضوع تفحصات
باستانشناسان در راه يافتن كليد خواندن
خطوط باستاني ايران ميباشد كه مهمترين
آنها كتيبة بيستون و خواندن آن است كه آن را
مديون پژوهندگان مغربزمين ميباشيم. اولين
كسي كه
[11] در اعصار نزديك به ما به اين كتيبه
و نقشهاي آن توجه كرد « آبل پنسون » (Abel Pinçon)
دبير فرانسوي سفير انگليس آنتونيشرلي بود
كه در سال 1598 متوجه اين اثر شد و در
يادداشتهاي خود نقش داريوش كبير را صحنة
زنده شدن حضرت مسيح و حواريون دانست و مظهر
اهورامزدا را نقش خداوند يكتا آنگونه كه
اديان سامي معتقدند پنداشت. پييترو دل وال (Pietro
delle Valle)
در قرن هفدهم اين نقشها را از سميراميس
دانست و همچنين پژوهش در اينباره ادامه
داشت تا سرانجام همانگونه كه ميدانيم
راولينسون پرده از روي اين معما برداشت. اين
فرد اخير را گرچه يك سرگرد انگليسي
مأمور در هند بوده است بايد با توجه به زحمات
فراواني كه در زمينه باستانشناسي ايران
متحمل شد يكي از بزرگترين باستانشناسان قرن
نوزدهم بدانيم. وي نيز اولين كسي بود كه
در يادداشتهاي خود از محل باستاني تخت
سليمان نام برد و طرحي خلاصه و البته شامل
اشتباهاتي از خرابههاي تخت سليمان ارائه
داد. ما امروزه در پرتو آگاهيهائي كه
از خواندن خطوط باستاني نصيبمان گشته است
به رازهاي بسياري از دورانهاي كهن كشور خويش
پي ميبريم. لوحههاي گل پخته كه چندينهزار آنها از تخت جمشيد به دست آمد و بخشي
از آنها به وسيلة ژرژكامرون (George
Cameron) خوانده
شد اطلاعات گرنبهائي پيرامون وضع اقتصادي
و اجتماعي دوران هخامنشي به دست داد و نكات
بسيار دقيق از زندگي مردمان آن ادوار را
روشن نمود. همچنين
پژوهشهاي باستانشناسان و كارشناسان تاريخ
هنرهاي باستاني بر روي نقوش سنگي تخت
جمشيد از جمله پلكانهاي آپادانا اطلاعات
دقيقي دربارة لباس و ابزار و ديگر وسائل
زندگي مردمان بخش بزرگي از جهان كه تابع
شاهنشاهي هخامنشي بودهاند بهدست داد و ما
همه اين اطلاعات را مديون علم باستانشناسي
هستيم. بطور يقين با پيشرفت و توسعه اين
دانش در كشور ما اين كمكها خواهد توانست در
سطح وسيعتري براي تدوين تاريخ كامل ايران
مورد استفاده واقع شود. [12]
“پاورقيها“
1-
ميدانيم در اين مورد ميان
پژوهندگان اختلاف نظرهاي بزرگ وجود دارد.
گروهي اين محل را در نقطهاي ميدانند كه
شمال آن باختر و جنوب آن نيمروز و مغرب آن
خاور (دشت خاوران) و مشرق آن خراسان بوده
است. عدهاي ديگر با توجه به محل ولادت
زرتشت آن را در آذربايجان قرار ميدهند.
بطور كلي براي هر گونه اطلاعاتي پيرامون
ايرانيان باستان و واژة آريا و كلمات مشتق
از آن نگاه كنيد به كتاب بسيار سودمند
و ارزندة آريامهر نوشتة استاد محترم آقاي
دكتر صادقكيا از انتشارات وزارت فرهنگ
و هنر 1346.
2-
Corbin
(H.). – Terre celeste et corps de resurrection, Buchet CHASTEL –
1960. PP.
40 – 62. P. 233 – 234.
3-
البته
باستانشناسي در ادوار كهن به مفهوم محدود
خود يعني كاوش زمين براي يافتن اشياء
گرانبها و بناهاي با اهميت رواج داشته است
و ظاهراً نابويند پادشاه بابل كه در حدود
سالهاي 538 پيش از ميلاد درگذشته است اولين
كسي است كه به حفاري علاقه نشان داده است.
در دورة رنسانس كه زنده كردن تمدنهاي كهن
مورد توجه قرار گرفت نيز حفاري مراكز
باستاني متداول شد و بسياري از هنرمندان از
جمله ميكلآنژ (1564-1647) با اشتياق فراوان در
خرابههاي رم باستاني براي يافتن
سرستونها و پيكرههاي سنگي و الهامگيري از
روي آنها به كاوش پرداخت ولي در اين جا
منظور ما باستانشناسي علمي است.
4-
نگاه
كنيد به مقاله رنه گروسه در
L’Ame de l'Iran, ALBAIN MICHEL 1951
5-
از
تقريرات استاد سعيد نفيسي دربارة تطور
سازمانهاي اجتماعي ايران. از انتشارات پلي
كپي شده دانشگاه تهران مؤسسه مطالعات
و تحقيقات اجتماعي. سال تحصيلي 1339-1340.
6-
نگاه
كنيد به مقاله رنه گروسه مشروح ضمن
يادداشت شماره 4. |