بهنام،‌عيسي. "نگاهي به تاريخ همسايگان". دوره 7، ش 77 و 78 ( اسفند 47 و فروردين 48): ص30- 33 ، تصوير.

 

خلاصه: معرفي "ظهيرالدين محمد" يا "بابر" مؤسس سلسله مغول درهند ، ‌گوشه‌اي از تاريخ مردم هند و پاكستان در قرن نهم و دهم هجري.

نگاهي به تاريخ همسايگان

عيسي بهنام    

استاد دانشگاه تهران

تاريخ پادشاهان مغول هند داستاني جالب است. (مقصود ما از هند در اين مقاله بيشتر پاكستان كنوني است زيرا روابط ما با هندوستان قديم بيشتر با قسمتي از آن شبه‌جزيرة بزرگ بوده‌است كه امروز پاكستان شرقي و غربي را تشكيل مي‌دهد. بنابراين در اين مقاله هر كجا صحبت از هند شد بايد پاكستان كنوني را در نظر بياوريد). شايد اين تاريخ يا اين داستان بتواند مورد توجه خوانندگان ما قرار گيرد و آنانرا ملول نسازد. مثلاُ شايد نام بابر را خوب بخاطر نمي‌آوريد و ممكن است بعضي از شماها ندانيد بابر كيست. اين گناهي نيست زيرا بسياري از اشخاص در تاريخ هستند كه ما از وجود آنها اطلاعي نداريم چون مانند اين است كه فكرمان بيشتر متوجه تاريخ خودمان است و توجه زياد به پاره‌اي از وقايع جهان نداريم. قطعاً مي‌دانيد كه من هم در زمان بابر نمي‌زيستم تا از احوال او اطلاع شخصي داشته باشم ولي ما يك استاد پيري در سوربون داشتيم كه اكنون در اين دنيا نيست و از بسياري مطالب مطلع بود و وقايع تاريخي را از زاوية مخصوصي مي‌ديد كه به آنها جنبة شاعرانه‌اي مي‌داد كه شنونده رغبت به شنيدن آن پيدا مي‌كرد. من نمي‌دانم پروفسور فوشه اين مطالب را كه در زيرعرض خواهم كرد از كجا آورده بود ولي مي‌دانم كه راجع به بابر كتابهايي چند نوشته شده و بيشتر اين كتاب‌ها برمبناي يادداشت‌هاي خود بابر يا اطرافيانش تهيه شده‌است. براي مطالعة زندگي و مرگ بابر بايد مسافرتي كرد و به كتابخانة ملي پاريس رفت و وقايع مربوط به اين سلطان را در آنجا تحت بررسي قرار داد.

 اكنون من قسمتي از گفته‌هاي پروفسور فوشه را كه در صفحة 413 كتاب تمدن ايراني1 نوشته شده‌است نقل مي‌نمايم: فوشه چندين سال در افغانستان مشغول مطالعه وكاوش بود و افغاني‌ها او را بسيار دوست مي‌داشتند. در اواخر عمرش موقعي كه من در فرانسه تحصيل مي‌كردم به ديدن او مي‌رفتم. خانه‌اش خارج شهر پاريس بود و در آنجا با همسرش ايام بازنشستگي را مي‌گذرانيد. همين كه فهميد من ايراني هستم از من با كمال خوشرويي پذيرايي كرد و بسياري مطالب از افغانستان و اسكندر و بلخ و غيره براي من گفت. او تمام افتخاراتي را كه به اسكندر نسبت داده‌اند دروغين مي‌دانست و از آن «جوان بي‌مغز» با تمسخر ياد مي‌كرد. من او را با پروفسور گلوتز كه استاد سوربن بود و اسكندر را تا درجة خدايي بالا مي‌برد مقايسه كردم و نكاتي را كه راجع به اين جهان‌گشا در ميان گذاشت بقدري جالب و نزديك به حقيقت بود كه در حدود دو ساعت مرا كاملاً فريفتة خود كرد. اكنون به نوشته‌هاي فوشه راجع به بابر توجه كنيد:«ديوارهاي كابل در قديم هفت دروازه داشت. دروازة غربي يا شير دروازه بين دو تپة سنگي باز مي‌شود ، كه فقط عبور رودخانه و جاده‌اي از آن امكان‌پذير است.

پس از عبور از اين دروازه ، در طرف چپ ، باقي ديده مي‌شود ، كه در زمان مغول ساخته شده و بي‌شباهت به باغ‌هاي فرانسه نيست. اين باغ سكوها و آبشارها و حوضچه‌هايي دارد ، كه در دامنة كوه ساخته شده. در بالاي باغچه ، فاتح مشهور هند ، ظهيرالدين محمد كه او را بابر(ببر)هم مي‌نامند در زير تخته‌سنگي خوابيده‌است. چيزي ساده‌تر از آرامگاه اين جنگجو نيست. خصوصاً وقتي قبر او را با آرامگاه‌هاي سلاطين مغول و جانشينان بابر مقايسه مي‌كنيم ، همايون در دهلي ، اكبردر سيكاندرا ، جهانگير در لاهور و شاه جهان در آگره ، هركدام آرامگاه زيبايي براي خود بنا نموده‌اند. فقط اورنگ زيب به تقليد بابر ، در نزديكي دولت‌آباد در آرامگاه محقري مدفون است. بابر در كاخ خود آگره درسال 937 پس از 47 سال از پرهيجان‌ترين زندگي‌ها در گذشت. ولي اين پادشاه نامدار خواسته‌است كه در كابل به خاك سپرده شود. معهذا در زندگي خود علاقة زيادي به اين شهر نشان نداده بود.

بابر شاهزاده‌اي از درة فرغانه يعني قسمت علياي درة «ياكزارت» قديم ، سيحون جديد يا سيردريا بود وآرزوي او [30] اين بود كه بر سمرقند حكومت كند. وی عملاً سه مرتبه ، يکی در 14 سالگی ، يکی در 18 سالگی و ديگری در 28 سالگی فاتحانه وارد اين شهر شد ولی هيچگاه نتوانست مدت زيادی در آنجا بماند.

شكل 1

بنابراين به كابل كه متعلق به يكي از پسرعموهايش بود حمله برد ،‌ و به آساني آن را گرفت و از آن پايگاه پنج بار شمال هندوستان را مورد تاخت و تاز لشكريان خود قرار داد ، و هر بار فاتح شد ، و بالاخره آنجا را مقر حكومت خود كرد. كساني كه علاقه به اين تاريخ افسانه مانند دارند ، مي‌توانند جزئيات آن را در كتب تاريخ بخوانند. بهترين آنها تاريخي است كه فرناندگنار راجع به بابر نوشته است. ما فقط كلياتي راجع به اين سلطان ذكر مي كنيم.

بابر از دو طرف به خاندان بورگ مي رسيد و هيچ‌وقت اجازه نمي‌داد كه اين مطلب فراموش شود . از طرف پدر پس از پنج پشت به تيمور ، و از طرف مادر پس از پانزده پشت به چنگيز مي‌رسيد. بنابراين از لحاظ نژاد ترك و مغولي كه داشت ، براي حيات انساني هيچ ارزشي قائل نبود ، و با كمال ميل و شادي دستور قتل عام مي‌داد ، تا از سرها برج بسازند. در آن زمان اين كار رواج داشت . با وجود اين خونخواري ارثي ، اين پادشاه جنگجويي دلير ، سواركاري خستگي‌ناپذير ، تيراندازي ماهر ، شمشيرزني خوب ، شرابخواري بي‌مانند بود و مردي بود با تربيت ، ‌باسواد ، خوش‌اخلاق ، ‌اجتماعي و بهترين دوست و هم‌صحبت . اگر به تصاوير او كه به‌صورت مينياتور كشيده شده توجه كنيم ( شكل 1 ) مي‌بينيم كه با قيافه‌اي ظريف و ريشي شبيه به نوار مشكي ، قدي بلند و به صورتي كاملاً ايراني است و در باطن هم همينطور است . وي نزد پسر عموهايش در هرات به زندگي با شاعران و نقاشان و نوازندگان مشهور آشنايي پيدا كرد. خود او نيز در ساعات فراغت به مطالعه ادبي مي‌پرداخت ، ولي برعكس ديگر سلاطين اواخر سلسلة تيموري به فن نظام و سياست آشنايي زياد داشت. مهارت او در فنون نظامي از اينجا پيداست كه با عدة قليلي سرباز ( 12000 نفر ) با تجربه و منظم عدة بيشماري از لشكريان هندوستان را كه به سركردگي سلطان ابراهيم نوري يا تحت رياست شاهزادگان مؤتلف هندي مي‌جنگيدند شكست داد.

زبردستي او در سياست نيز از اينجا معلوم است كه همراهان خود را متقاعد كرد تا در اين ناحية‌ هندوستان ، كه با گرماي تابستانش بيشتر شبيه به جهنم بود ، با او بمانند و به اين طريق توانست كاري انجام دهدكه هيچكدام از پيشينيانش انجام نداده بودند و سلطنتي ايجاد كرد كه لااقل سه قرن دوام داشت . شايد بگويندكه اين مؤسس امپراطوري يك حادثه‌جوي نترس و بي‌رحمي بيش نبود ولي آيا در آسياي آن روز جز اين چه مي توانست باشد ؟ تهاجمات قبيله‌هاي صحرانشين روي خرابه‌هاي تمام كشورهاي منظم جهان چيزي جز هرج و مرج و اغتشاش كه زمينة ‌مساعدي براي تاخت و تاز حادثه‌جويان بود باقي نگذاشته بود . در چنين شرايطي سرنوشت هر انساني بسته به لياقت اوست . در آن زمان جرأت و اراده بيش از هر چيز ارزش داشت و هر وسيله‌اي براي رسيدن به مقام قابل قبول بود. ترك‌ها به آساني از خيانتكاري مغول صحبت مي‌كنند ، ولي خودشان ضرب‌المثلي دارند كه مي‌گويد: « به دوست اعتماد مكن زيرا پوستت را از كاه پر خواهد كرد». در اين بازي حيله و سوء‌نيت در زير عنوان زرنگي قدرت و نيرومندي به‌شمار مي‌رود. به محض اينكه اقبال به كوچكترين رئيس دسته‌اي لبخند مي‌زند فوراً تعداد زيادي از مردم خود را در زير بيرق او قرار مي‌دهند. ولي به محض اينكه ستارة او رو به افول كرد طرفداران او بدون معطلي دست از او برداشته به طرف دشمن وي متمايل مي گردند. [31]

بابر چندين‌بار اين مطلب را به تلخي آزمايش كرده بود. يك روز در رأس لشكريان بيشمار خود بود و فرداي آن روز همه او را ترك كرده بودند و او خود را تطهير كرده در انتظار شكنجه نشسته بود كه ناگهان رسيدن دسته‌اي از فداكاران او از سرنوشت شوم نجاتش مي‌‌داد. آيا اين علت ، اين تمايل مردم به او ، شخصيت بارز يا اصل و نسبتش بود كه رؤساي دسته‌هاي مبارز را به طرف او مي كشيد؟ اگر مي‌خواست آنها را به طرف خود بكشد لازم بود احتياجات آنها و افراد دسته‌هايشان را برآورد و بعلاوه آنها همواره در يك وضع تجمل نسبي نگهدارد و بر ايشان لباس و قالي و اسب و سلاح‌هاي قيمتي مهيا سازد. به اين سبب است كه دايماً به تاراج مردم حتي غارت هم‌مذهبان خود احتياج پيدا مي‌كرد و هرقدر طرفداران امير بيشتر مي‌شدند مي‌بايست دايرة كشورهاي متصرفي كه هم باج مي‌دادند و هم مورد غارت واقع مي‌شدند ،‌ زيادتر گردد و آن كشورها بين لشكريان قسمت شوند و به‌تدريج شغل پر فايدة جنگ مبدل به صنعت رسمي دولتي گردد. در آن زمان بود كه رقابت بين شاهزادگان پيش مي‌آمد. همانطوري كه مي‌گويند: « ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند». فاتح مجبور است بر متصرفات خود بيفزايد تا روزي كه موضوع رقابت به نحوي پيشرفت كند كه « كوبلاي » براي چين و هلاكو براي ايران و بابر براي هندوستان دست و پا كنند.

البته تمام اينها را بايد در نظر داشت ولي تاريخ بسياري از سربازان را ديده‌است كه به مقام سلطنت رسيده‌اند. اما بابر چه صفاتي داشت كه او را به اين مقام رسانيد؟ بابر وقايع زندگي خود را يادداشت كرده‌است و به همين سبب در اين يادداشت‌ها از حقيقت دور نشده‌است. تنها عيبي كه دارد اين است كه نسخ تركي و فارسي آن هر دو ناقص است. دراين يادداشت‌ها صفحه به صفحه اقرار او را به خونخواري‌هايي كه به فرمان او انجام گرفت مي‌خوانيم. ضمناً‌ مي‌فهميم كه غارت و شدت عمل را جداً منع كرده و انضباط سختي بين لشكريانش ايجاد نموده‌است.

اين بازماندة فاتحان بيابان‌گرد بسيار مترقي‌تر از اجداد خود بود. وي برخلاف نظر اجدادش نميخواست كه شهرها را چنان ويران كند كه حتي در آنجا علف نرويد وچادرنشينان با آهن و آتش همه چيز را منهدم سازند ، بلكه آنقدر هم فهم داشت كه نگذارد مرغ‌هايي را كه تخم طلا مي‌كنند از بين بروند. البته وي طبق معمول شرقي دايماً مست بود ولي نه مانند دايم الخمرهاي قارة ما( مقصود قاره‌اي است كه پروفسور فوشه در آن زندگي مي‌كند) كه فقط براي لذت نوشيدن مينوشند ، بلكه براي اين دست به شراب مي‌زد تا تمام اندوه خود را فراموش كند. بابر تا سن 27 سالگي لب به شراب نزد و 18 سال بعد كمي قبل از آخرين پيروزي تصميم گرفت كه ديگر شراب ننوشد. اما با كمال سختي به عهد خود وفا كرد. ببينيد با چه لطيفة شيريني پشيماني خود را از اين عهد با يكي از دوستان در ميان گذاشته‌است:«معمولاً اشخاص اول پشيمان مي‌شوند وآنگاه توبه مي‌كنند و من اول توبه مي‌كنم و بعد از اين كار پشيمان مي‌شوم». وي براي جبران خودداري از نوشيدن الكل ، خود را به حشيش عادت داد. با وجود تمام اين معايب اين مرد پولادين كاملاً برخلاف يك فرد معتاد به الكل و حشيش است. سربازان خود را به تفنگ مسلح كرد و توپ‌هايي براي آنان تهيه نمود كه تا 16000 قدم ، يعني بيش از يك كيلومتر بُرد داشتند ، هرچند گاهي اين توپ‌ها مي‌تركيدند و توپ‌چيان را از بين مي‌بردند.

 اكنون به ذكر چند نمونه از سجاياي او مي‌پردازيم: نكات قوي اخلاقي او بيشمار است. بابر به آشنايي به اختراعات جديد علاقة زياد داشت و خود را به ادبيات و هنر و تاريخ طبيعي و ستاره‌شناسي و بالاخره به همه‌چيز علاقمند نشان مي‌داد. آثار و ابنية زياد از خود به يادگار گذاشته و زيبايي‌هاي طبيعت را بي اندازه دوست مي‌داشت. همواره يا سرگرم ايجاد طرح باغي يا درصدد كلاه‌فرنگي مرتفعي كه از آنجا بتواند به فراغ خاطر دورنماي طبيعت را نظاره كند.

 باغچه‌هاي گل و باغ ميوه را بسيار دوست مي‌داشت. چاپارهاي پست را نظمي داد و وقتي يكي از آنها از وطنش خربزه‌اي مي‌آورد خودش اقرار كرده‌است هنگام تناول آن اشك در چشمانش پر مي‌شد. شخص ساده و متواضعي بود چنانكه در يادداشت‌هاي خود مي‌نويسد: «اين پيشرفت‌ها را نميتوانم به خود نسبت دهم زيرا خداوند است كه مرا براي رسيدن به آن ياري كرده‌است». بابر فيلسوف بود و راجع به عدم بقاي دنيا چنين نوشته‌است: « اي بابر از لذت دنيا كه پيش مي‌آيد استفاده كن ، زيرا همين كه جام زندگي را نوشيدي ديگر به‌دست تو نخواهد برگشت». بابر شوهر خوبي بود. وقتي به او اطلاع مي‌دادند كه زن‌هايش كه مدتي از او جدا مانده بودند آمده‌اند بدون اينكه منتظر پوشيدن كفش خود شود پابرهنه به طرف آنها مي‌دويد. بابر نشان داده‌است كه قلب شيران قلب پدران واقعي است. از روي نامه‌هايي كه براي پسرش همايون نوشته اين مطلب آشكار است وي پسر را از اشتباهات در املاء و انشاء سرزنش مي‌كرد ، و از كار‌هاي خلاف منع مي‌نمود و همينكه اين پسر نمك‌نشناس مريض شد وي از خداوند تقاضا كرد تا جانش را فداي او كند و حال آنكه طبق عادت چنين تصور مي‌رفت كه خداوند فوراً اين كار را انجام خواهد داد. بابر دوستي پايدار بود و دوستان خود را هرگز در موقع خطر رها نمي‌كرد. وي مي‌گويد: «مردن با دوستان مانند [32] شراب خوردن با آنان عيدي است».

شكل 2

در هر موقع با دوستان خود مشورت مي‌كرد و همواره به آنان كمك مادي مي‌نمود ، از ذكر رشادت آنها دريغ نمي‌كرد و شايد به همين سبب باشد كه در اطراف خود فدايياني جمع كرده‌بود كه حاضر بودند خون خود را برايش بريزند. حتي خوانندة اروپايي با خواندن تاريخ او به طرف او تمايل پيدا مي‌كند. به اين طريق با وجود آنچه ممكن است گفته شود بابر جاي خود را در قلب آيندگان باز نموده‌است».

 اين بود خلاصه‌اي از سرنوشت بابر مؤسس سلسلة مغول كبير در هند(در واقع پاكستان كنوني) . با ايجاد اين كشور بابر سرنوشت قسمتي از اين شبه‌جزيرة نزديك به قاره را معين كرد. فرزندان بابر مانند او همه به تمدن و هنر ايراني علاقة زيادي نشان دادند و در زمان شاه عباس و جانشينان او روابط بين ايران و بگوييم پاكستان آن روز بقدري نزديك شد كه شاهان اين دو كشور يكديگر را برادر خود مي‌خوانند. در پنجاب شاعراني پيدا شدند كه به زبان فارسي شعر مي‌گفتند. عده‌اي از هنرمندان ايران به دربار اكبرشاه و جهانگير و شاه شجاع رفتند و در آنجا هنري به‌وجود آوردند كه مخلوطي از هنر هند و ايران بود. در واقع آنچه را كه ما امروز حسن روابط فرهنگي ميان ايران و پاكستان مي‌ناميم در آن روزها به تمام معني تحقق يافت. وصلت‌هايي ميان پادشاهان هند و بزرگان ايران به‌وقوع پيوست و آقاي محسن مفخم در شمارة اخير مجلة بررسي‌هاي تاريخي ذكري از يكي از اين وصلت‌ها نموده‌است.

 آقاي مفخم چندين سال بود فريفتة هنريكٍّه تصويري شده بود كه پدرش براي او به يادگار گذاشته بود ولي نمي‌دانست صاحب تصوير كي است. وي پس از كنجكاوي دريافت كه اين بانوي نيك‌صورت همسر امپراطور هند است كه بنيان‌گذار بناي باشكوه تاج‌محل بوده‌است. آقاي مفخم در اين مقاله مي‌گويد: «اين بانو نوة ميرزا غياث الدين محمد معروف به غياث بيك تهرانيست و ميرزا غياث الدين ملقب به اعتماد الدوله در زمان اكبرشاه گوركاني(963-1068) از ايران به هندوستان رفت و در دربار او صاحب جاه و مقام شد و مخصوصاً در دوران جهانگيرشاه(1014-1037) پس از آنكه نورجهان بيگم دختر او به همسري پادشاه درآمد نفوذ بسياري در دستگاه دولتي به هم رسانيد و تمام خانواده و اقوامش كارهاي حساس و مهمي را بدست آورده‌اند».

« . . . . آصف‌خان پسر بزرگ او از زمرة دانشمندان و امراء و رجال بنام زمان بشمار مي‌رفت». ما كوشش خواهيم كرد در مقالة ديگري جانشينان بابر: همايون شاه ، اكبرشاه ، جهانگير ، شاه جهان ، اورنگ زيب و ديگر شاهزادگان اين دودمان را معرفي نماييم. سرنوشت كار جانشينان بابر بسيار جالب و حيرت‌انگيز است. در تمام مدت سلطنت شاهزادگان اين سلسله دچار برادركشي گرديدند بطوريكه عاقبت اورنگ زيب پدر خود شاه شجاع را به زندان افكند و اين پادشاه هنردوست مدت ده سال در زندان بسر برد و در همانجا مرد.

 ظاهراً اين برادركشي و پدركشي در آن زمان خصوصاً بين قبايل ترك و مغول بسيار معمول بود. در همان زمان پادشاهان دودمان صفوي نيز از ترس رقابت و ايجاد اخلال برادران و حتي پدران خود را به زندان مي‌افكندند (خدابنده) با آنها بدرفتاري مي‌كردند. ولي داستان غم‌انگيز شاه شجاع بسيار جالب است و ما كوشش خواهيم كرد خلاصه‌اي از آنرا در اختيار اين مجله با تصاوير شاهزادگان و پادشاهان آن دودمان بگذاريم(شكل 2). [33]

 

“پاورقي‌ها“

1- تاريخ تمدن ايران تأليف عده اي از نويسندگان،ترجمة عيسي بهنام.