ستاري، جلال. "هنرازلحاظ روانشناسي". دوره 7 ، ش 77و78 ( اسفند 47 و فروردين 48): ص44- 45، تصوير.

 

خلاصه: سير در هنر: شرحي بر نظريات "دوكنسي "De Quincey بودلر Baudelaire" ، "‌ريلكه "Rilke در مورد تأثرات انسانها در برابر آثار هنري.

هنر از لحاظ روان شناسي  

                 (3)

جلال ستاري        

سير درهنر

در مقالة پيشين گفتيم كه برخي احساس هنري و ذوق زيبائي‌دوستي را تنها با گذشتة آدمي مربوط مي‌كنند و ريشة هر ساختة هنري را در احساسات و عواطف دوران كودكي هنرمند مي‌جويند. به عقيدة دوكنسي (de Quincey) ، بودلر(Baudelaire) و ريلكه(Rilke) ، ما همه در دوران كودكي دستخوش احساسات و هيجاناتي شديد و عميق بوده‌ايم‌ و مشهودات و محسوسات‌مان خاصه در نخستين سالهاي عمر ، هميشه با عواطف و اميال و علائقي پرمايه در هم آويخته بوده‌است. اين عواطف و خواسته‌ها و تمنيات دوران كودكي زادگاه شعر و شاعريست ، و به هنگام سير در هنر ، مثلاً با خواندن قطعه شعري ، دريچه‌اي از عالم كودكي شاعر و هنرمند به رويمان گشوده مي‌شود ، يا دست غيبي ما را به جهان دوردست عواطف و احساسات گذشته‌مان مي‌برد. بدينگونه تأثري كه از خواندن شعري لطيف مي‌يابيم همانند هيجان و التهابي است كه از يادآوري خاطرات كودكي احساس مي‌كنيم ، پس هر ساختة هنري از منبع فياض كودكي سرچشمه مي‌گيرد و بيخ‌وبن ذوق زيبايي‌دوستي ، قريحة شاعري يا هرگونه آفرينش هنري ، در عالم كودكيست.

ويكتورباش (V. Basch) اين نظر را بر همه مظاهر و پديده‌هاي هنر تعميم داده‌است. به اعتقاد وي ، كودك هيجان‌پذيرتر از بزرگسالست و دوران كودكي بيش از مرحلة بزرگسالي و سالمندي غرفه در اندوه و شاديست ، چون دوران كودكي مرحله‌اي از زندگانيست كه ماهيت و خصيصه‌اش بيشتر عاطفي است ؛ اما چون اين موج عواطف و احساسات با مقتضيات زندگاني واقعي انسان سازگار نيست ، با گذشت زمان اندك‌اندك به عقب رانده مي‌شود و جزء ضمير مغفوله آدمي مي‌گردد ، يا زندگاني عقلاني انسان برآن پرده مي‌افكند. به هنگام سير در هنر كه به مثابة توقف و درنگي در جريان شتابزدة زندگاني ماديست ، اين عواطف از بند عقل مي‌رهند و شوري برمي‌انگيزند ، پس ذوق زيبائي‌دوستي ، حساسيت در برابر زيبائي و قريحه آفرينش هنري را با خاطرات دوران كودكي ملازمت و پيوندي هست ، بدين معني كه يادگارهاي عاطفي دوران كودكي و خاصه عواطف ناخودآگاه دوران كودكي ، هنگام سير در هنر بيدار مي‌شوند و جان مي‌گيرند و چون سيلي خروشان به سراچة ذهن خود آگاه مي‌ريزند. يك ساختة هنري ازينرو لذتي شاديبار به ما ارزاني مي‌دارد و مقبول طبع زيباپسندمان قرار مي‌گيرد كه ما را به ياد چيزي كه در كودكي ديده ، شنيده و دريافته‌ايم و با ذوق و هيجاني شگرف همراه بوده‌است ، مي‌اندازد. از رهگذر اين تداعي و ملازمت ، خاطره‌هاي ناخودآگاه كودكي به روشني مي‌گرايد و بدينگونه آنچه اكنون مي‌بينيم يا مي‌شنويم و خوش‌آيند ماست شور و هيجاني گذشته را در ما زنده مي‌كند.

در دوران كودكي ، هيجانات و عواطف ، غلظت و رنگ تندي دارند. كودكي در هالة مه‌آلود آرزوهاي دور و دراز فرو رفته است. اين خواسته‌ها و عواطف بسان نغمه‌اي مرموز در درونمان طنين مي‌افكند و واگويش تا پايان عمر در وجودمان پخش مي‌شود. هيجانات و تأثرات ما در برابر يك ساختة هنري يادآور و برانگيزندة عواطف و احساسات دوران كودكي يا هيجاناتي همانند آنست.

تخطَّر عواطف و احساسات دوران كودكي داراي همان خصوصيات دوگانة احساس هنري و زيبادوستي است: نخست اينكه يادآوري گذشته هميشه با خيال‌پردازي بهم آميخته است. اين يادآوري هيچگاه كامل و بي‌نقص نيست ،چون همواره بخشي از زندگي امروزي ما با آن يكي شده ، پيوند خورده است ؛ دو ديگر اينكه خواطر دوران گذشته هم لذت‌بخش و خوش‌آيند است وهم ناگوار و بدآيند. خاطرة بهجت‌انگيز دوران سعادتمندكودكي بسان بهشتي از دست شده ، هميشه با حسرت فقدانش همراه است. خاطرات دردناك و اندوهبار دوران كودكي نيز متعلق به گذشته است و اصولاً گذشتة دوردست [44] هميشه با لطف و مهري شورانگيز فراياد مي‌آيد و چنين مي‌نمايد كه هميشه شيرين بوده است.

احساس درد و ترس پاك زايل مي‌شود يا تخفيف مي‌يابد و خاطره‌اي ملايم از آن به يادگار مي‌ماند. گذشتة تلخ و دردناك نيز هميشه با لطف و مهري خاص زنده مي‌شود. حاصل سخن اينكه احساسات هنري يا ذوق زيبادوستي همانند خاطرة عواطف دوران كودكي يا احساسات و عواطف ناخودآگاه دوران كودكيست و از ديدن ساخته‌اي هنري ، تارهاي خاطرات كودكي در ما به لرزه درمي‌آيد. البته مقصود اين نيست كه آندو مطلقاً يكي هستند ، اما شكي نيست كه با يكديگر مشايهت و مناسبتي دارند. حس زيبائي و ذوق هنري و زيباپسندي عين خاطرة عاطفي دوران كودكي نيست ، چون بسياري از خاطرات اين دوران ، خودآگاه و ناخودآگاه ، جنبة هنري ندارند و علاوه برآن ممكن نيست يك ساختة هنري براي همة بينندگان ، يادآور خاطرات دوران كودكيشان باشد. ازينرو شايد بتوان گفت كه حس هنري و زيبادوستي از عواطف دوران كودكي ناخودآگاه، تقليد و اقتباس ميكند يا برگردان ناقصي است از عواطف و احساسات دوران كودكي.

به عبارت ديگر لذت حاصل از مشاهدة يك ساختة هنري همانند هيجان و شوري است كه از يادآوري يك خاطرة كودكي – خاطره‌اي كه غالباً در ضمير پنهانمان جاي دارد – احساس مي‌كنيم ؛ و اگر چنين باشد آفرينش هنر را نيز مي‌توان تقليد يا اقتباس و تعبيري از مضامين ناخودآگاه دوران كودكي هنرمند دانست. درين باره در مقاله‌اي ديگر سخن خواهيم گفت. [45]