پرتوي آملي ، مهدي. "ريشه تاريخي امثال و حكم". دوره 7-16، ش 79 (ارديبهشت 48): ص16-25.

 

خلاصه:  اهميت ضرب‌المثلها در راه شناخت اوضاع اجتماعي ،‌ برخي از ضرب‌المثلها و قدمت ، مفهوم و ريشه آنها:‌" آب زيركاه"،‌" آتش بيار" ،‌"آش شله قلمكار" ،‌"آنچه عيان است چه حاجت به بيان است" ،‌"از آسمان افتادن" ، "از بيخ عرب شد" ، "ازكيسه خليفه مي‌بخشد" ،‌"امامزاده‌ايست كه با هم ساختيم".

ريشة تاريخي امثال و حكم

«مهدي پرتوي آملي» 

يكي از وظايفي كه اداره فرهنگ عامه برعهده دارد تحقيق و بررسي در عادات و آداب و بطور كلي طرز تفكر و انديشه ايرانيان در تمادي قرون و اعصار گذشته است كه خوشبختانه در اين مورد با همكاري محققان و ارباب اطلاع و اصطلاح از جهات مختلف اقدام شده است. به طوري كه مي‌دانيم مثل و ضرب‌المثل هر يك عصاره و چكيده واقعه‌اي است و وقايع و حوادث در هر عصر و زمان نيز مبين و مترجم افكار و احساسات عمومي است. آقاي پرتوي كه از همكاران دانشمند و متتبُّع اداره فرهنگ عامه هستند مدت ده سال است كه در اين زمينه زحمت كشيده‌اند و خوشبختانه ريشه تاريخي بسياري از امثال و حكم را به دست آورده‌اند. در اين شماره و شماره‌هاي آينده برخي از مقالات تحقيقي ايشان با رعايت حروف الفباء درج مي‌شود تا چنانچه مورد توجه خوانندگان محترم واقع شود قريباً به صورت كتابي مستقل تدوين و به زيور طبع آراسته گردد. 

« مقدمه »

راجع به مَثَل و ضرب‌المثل كتب معدودي نوشته شده و افراد محقق و دانشمندي رنج فراوان برده‌اند مانند علامة فقيد علي‌اكبر دهخدا ، « صاحب كتاب امثال و حكم  » ، محمد‌علي جمال‌زاده نويسندة كتاب « فرهنگ لغات عاميانه » ، امير‌قلي اميني مؤلف « كتاب فرهنگ عوام و داستانهاي امثال » و . . . . . . كه هر يك در پيرامون امثلة سائره بحثي مفيد و مستوفي كرده‌اند النهايه در كتب مدون و موجود از تمام امثله و اصطلاحات بحث ‌شد و ‌‌بيشتر ‌به موارد ‌اصطلاح و بكار بردن مَثَل و ضرب‌المثل پرداخته‌اند ولي سلسله مقالات حاضر « كه قريباً به صورت كتاب و به نام ريشة تاريخي امثال و حكم تدوين خواهد شد » شامل آن تعداد از ضرب‌المثلها و اصطلاحاتي است كه ريشة تاريخي دارند و صحت و واقعيت علل تسميه و شأن نزول آنها از مرحلة روايت به درايت رسيده است. در حقيقت منظور نگارنده جمع‌آوري و شناساندن ضرب‌المثلهاي مشهور و مستند بوده‌‌است لاغير. خوانندگان محترم با مثله و ضرب‌المثلهاي سا‌ئره نبايد با نظر خونسردي و بي اعتنا‌يي نگريسته احياناً همه را لقلقة زبان تلقي نمايند زيرا ضرب‌المثلها چكيدة افكار و عقايد ملتها است و افكار و عقايد نيز متأثر از اوضاع‌ اجتماعي‌‌‌  است. با توجه به اين حقيقت مسلم اگر بگوييم كه اصطلاحات و ضرب‌المثلها به سبب اشتمال بر بسياري از مسائل گوناگون اخلاقي و اجتماعي در خور تعمق و تدقيق مي‌‌ياشند و تحولات و دگرگونيهاي جوامع ايراني را تا حدودي از اين رهگذر روشن مي‌كنند سخن به گزاف نگفته‌ايم . ادوارد هريو سياستمدار مشهور فرانسه راجع به معرفت و دانش مي‌گويد:

« معرفت همان چيزي است كه پس از خواندن  همه چيز و فراموش كردن در دماغ به ‌جا ‌مي‌ماند » 1 .

فكر مي‌كنم راجع به ضرب‌المثل هم اجمالاُ مي‌توان گفت « ضرب‌المثل همان چيزي است كه در تمامي قرون و اعصار از حوادث و اتفاقات گذشته و فراموش كردن آن حوادث و ‌اتفاقات در افواه و اذهان مردم برجاي مي‌ماند ».  [16]

« آب زير كاه »

آب‌ زير كاه به‌كسي اطلاق مي‌شود كه زندگي و حَشر و نَشر اجتماعي خود را بر پاية مكر و حيله و  فسونبازي  و ‌ فسونسازي بنا نهاده با صورت حق به جانب ولي سيرتي نامحدود‌ و نكوهيده در مقام انجام مقاصد شوم خود برآيد. اينگونه افراد را به اصطلاح ديگر مكار و دغلباز نيز گويند و ضرر و خطر وجودي آنها از مخالف و دشمن بيشتر است زيرا دشمن با چهره و حَربة دشمني عرض وجود مي‌كند در حالي كه اين طبقه در لباس دوستي از پشت خنجر مي‌زنند.

 اكنون ببينيم علت تسمية آب زيركاه چيست و در واقع آبي كه در زير كاه باشد چگونه ممكن است منشاء زيان و ضرر شود: آب زيركاه از ابتكارات افرادي بود كه به علت ضعف و ناتواني ياراي مبارزه و مقابله با دشمن را نداشته‌اند به همين‌ جهت سابقاً معمول بود كه دشمن ضعيف‌تر براي آنكه بتواند حريف قوي پنجه‌اش را مغلوب و منكوب نمايد در مسير او باتلاقي پر از آب ايجاد مي‌كرد  روي آب را با كاه و كَلِش به ‌طوري مي‌پوشانيد كه هيچ عابري تصور نمي‌كرد كه آب زيركاهي ممكن است در مسير او وجود داشته باشد. البته ايجاد اينگونه باتلاقهاي آب زير كاه صرفاً در حول و حوش قراء و  قصبات و  مناطق زراعتي امكان‌پذير بود تا براي عابرين وجود كاه و كلش موجب هيچگونه توهمي نشود. باري دشمن به ‌خيال راحت و بدون دغدغه خاطر و سرمست از بادة غرور قدرت در‌آن ‌گذرگاه هميشگي گام برمي‌داشت و سرانجام در درون آب زير كاه فرورفته غرقه ‌مي‌گشت. اگر به‌جزئيات و دقايق لشكركشيهاي ممالك آسيايي‌‌ خاصه ايران در ازمنه و اعصار گذشته خوض‌ و غوركنيم به اين‌‌‌‌ نكته برمي‌خوريم كه موضوع آب زير كاه جزء حيله‌هاي جنگي به كار مي‌رفت و سپاهيان متخاصم را از اين رهگذر غافلگير و منكوب مي‌كردند. البته اين حيلة جنگي در مناطق باتلاقي و نقاطي‌كه شالي‌زاري داشت « مانند گيلان و مازندران » بيشتر معمول بود. توضيح آنكه در مسير قشون مهاجم باتلاقهاي پراكنده و متعدد و كم‌عرض حفر مي‌كردند و روي باتلاقها را باكاه و ‌كلش مي‌پوشانيدند. بديهي است عبور از اين مناطق موجب مي شد كه قسمت مقدم مهاجمين يعني پيشتازان و سواركاران در باتلاقهاي سرپوشيده فرو روند و پيشروي آنها دچار بُطئي و كُندي شود تا براي مدافعين فرصت و امكان آمادگي و تجهيز سپاه فراهم آيد. اصطلاح « آب زيركاه » از آن تاريخ ضرب‌المثل شد و افراد مكار و مزور را به آن تشبيه و تمثيل مي‌كنند. در مرزبان‌نامه راجع به آب زيركاه و كساني كه از اين رويه پيروي مي‌كنند عبارتي دارد كه عيناً نقل مي‌شود:

 « و‌گفته‌اند مكيدت دشمنان و سگالش خصمان در‌پرده كارگرتر آيد كه آب در زير كاه حيلت پوشانند خصم را به‌غوطة هلاك زودتر رسانند . . . . ». فردوسي در اين زمينه چنين مي‌گويد:

بگفتِ سياوش بخنديد شاه      نَبُد آگه از آب در زير كاه

مرحوم معظم‌السلطنه دولت نيز در اين زمينه رباعي زيبايي‌ ‌ساخت كه عيناً نقل مي‌شود:

با دشمنان نرفت به يك جوي آب ما

ما آب زيركاه نبوديم زين سبب

كز بيخ ‌و بُن شكسته بناي خراب ما

خواهي مرمتم كن و خواهي خراب كن

« آتش بيار »

آتش بيار در اصطلاح عامه كنايه از كسي است كه ماهيت دعوي و اختلاف وارد نباشد و كارش صرفاً سعايت و نمَّامي و تشديد اختلاف باشد. افراد مصلح و خيرانديش هميشه سعي مي‌كنند كه اختلافات موجود را از بين ببرند و طرفين دعوي را به ‌صلح و سازش و ريختن سنگ از دامن متمايل سازند. آتش‌بيار كاملاً نقطة مقابل مصلح خيرانديش است ، از اختلافات و افتراقات خوشش مي‌آيد و ميل دارد آتش اختلاف را هرچه بيشتر دامن بزند. اين ضرب المثل به ظاهر ساده مي‌آيد و شايد بعضي‌ها گمان برند كه مقصود از كلمة « آتش » همان آتش اختلاف است كه از باب ايجاز و تصغير آمده‌است در حاليكه چنين نيست  و ذيلاً ريشة تاريخي آن را نقل مي‌كند:

همان‌طوري‌كه امروز دستگاه جاز عامل اساسي اركستر موسيقي به شمار مي‌آيد در قرون گذشته كه موسيقي گسترش چنداني نداشت ضَرب و دَف ابزار كار اولية عملة طرب محسوب مي‌شد. هرجا كه مي‌رفتند آنها را زير‌ بغل مي‌گرفتند ‌و بدون زحمت همراه مي‌بردند. عمال طرب در قديم مركب بودند از كمانچه‌كش ‌، ني‌زن ، ضرب‌گير ‌، دف‌زن ، خواننده ، رقاصه و يك نفر ديگر به نام « آتش‌بيار » يا « دايره نَم‌كن » كه از كار مطربي سررشته نداشت و  وظيفة ديگري به عهدة وي محول بوده‌است. همه كس مي‌د‌‌اند كه ضرب و دف از پوست و چوب تشكيل شده‌است ، پوست ضرب و  دف در بهار و تابستان خشك و منقبض مي‌شود و احتياج دارد كه هر چند ساعت آن را با پُف‌نَمْ مرطو‌ب و تازه‌كنند تا صدايش در موقع زدن به ‌علت خشگي و‌ انقباض تغيير نكند. اين وظيفه را « دايره نم‌كن » برعهده داشت و به ‌وسيلة ظرف آبي كه ‌در جلويش بود هميشه ضربها و ‌دفها را نم مي‌داد و تازه نگه‌‌‌ مي‌داشت. اما در فصول پاييز‌ و زمستان كه موسم باران و رطوبت است پوست ضرب و دف بيش از حد معمول نم برمي‌داشت [17] و حالت انبساط پيدا مي‌كرد. در اين مو‌قع لازم مي‌آمد كه به پوستها حرارت بدهند تا رطوبت اضافي تبخير شود و به صورت اوليه درآيد..

شغل « دايره نم‌كن » در اين دو فصل عوض مي‌شد ‌و به نام « آتش‌بيار » موسوم مي‌گرديد زيرا وظيفه‌اش اين بود كه به‌جاي ظرف آب كه در ‌بهار و تابستان بدان احتياج داشت منقل آتش در مقابلش بگذارد و ضرب و دف مرطوب را به‌وسيلة آتش خشك‌‌كند. بنابراين بطوريكه ملاحظه مي‌شود « آتش‌بيار » ‌يا « دايره نم‌كن » كه اتفاقاً هر دو عبارت به صورت امثلة سائره درآمده‌است كار مثبتي در اعمال طرب و موسيقي نداشت. نه بَلَد بود ‌ساز و ضرب و دف بزند و نه آواز بخواند معهذا وجودش بقدري مؤثر بود كه اگر دست از ‌كار ‌‌مي‌كشيد ‌‌دستگاه طرب مي‌خوابيد و عيش و انبساط خاطر مردم منَّغص مي‌شد. اعمال افراد ساعي و نمَّام و دو‌بهم‌زن عيناً شبيه شغل و كار همين آتش‌بيارها و دايره ‌نم‌كن‌هاست. اگر دست از سعايت و القاي شبهات بردارند اختلافات موجود خود‌به‌خود  و يا به وسيلة مصلحين خير‌انديش مرتفع مي‌شود‌ ولي متأسفانه چون خُلق‌و‌خوي آنها تغيير‌پذير نيست به همين جهت آنها را به «آتش‌بيار» تشبيه و تمثيل مي‌كنند چه در ازمنة گذشته كه دستگاه طرب ‌« غنا » از نظر ‌مذهبي بيشتر از امروز مورد بي‌اعتنايي ‌بود گناه اصلي را از آتش‌بيار مي‌دانستند و مدعي بودند كه اگر او ضرب و دف را خشك ‌و آماده نكند دستگاه موسيقي و غنا خود‌به‌‌خود از كار مي‌افتد و موجب انعطاف و انحراف اخلاقي « البته به‌زعَمْ آنها » نخواهد شد.

« آش شله قلمكار »

هر كاري‌كه‌ بدون رعايت نظم و نَسق ‌انجام گيرد و آغاز و پايان آن معلوم نباشد چنين كاري را به «  آش شله قلمكار » تمثيل مي‌‌‌كنند . اصولاً هر عمل‌ و  اقدامي‌كه در تركيب آن توجه نشود قهراً به صورت معجوني در مي‌آيد كه كمتر از آش شله‌قلمكار نخواهد بود. ببينيم اين آش چيست و از چه زماني معمول و متداول گرديد:

ناصرالدين‌شاه قاجار سالي يكروز آن‌هم در فصل بهار به قرية سرخه‌حصار « واقع در شرق‌ تهران » مي‌رفت و به فرمان او ديگ آشي بر بار مي‌گذاشتند كه از غالب نباتات مأكول و انواع خوردنيها تركيب مي‌شد. كلية اعيان و اشراف و رجال و شاهزادگان و زوجات شاه و وزراء در اين آشپزان افتخار حضور داشتند و مجتمعاً به امر‌طبخ مي‌پرداختند. عده‌اي از معاريف و به اصطلاح موجهين كشور به كار نخود و لوبيا و ماش و عدس مشغول بودند ، جمعي فلفل و زردچوبه و نمك تهيه مي‌كردند. نسوان و خواتين محترمه كه در مواقع عادي و در خانة مسكوني خود دست به سياه و سفيد نمي‌زدند در اينجا دامن چادر به ‌كمر‌زده در پاي ديگ براي روشن كردن آتش و طبخ آش كذائي از بَرْ و دوش و سر و كول يكديگر بالا مي‌رفتند تا هرچه بيشتر مورد لطف و عنايت قرار گيرند. خلاصه هر كس به فراخور شأن و مقام خويش كاري انجام مي‌داد تا آش مورد بحث حاضر و مهيا شود. اين آش را كه آش شله‌قلمكار گويند چون كاملاً طبخ و پخته مي‌شد براي هر كس در ظرفي عليحده مي‌ريختند.

 سفرة عريض و طويلي گسترده مي‌شد و هر‌كسي به جاي خود مي‌نشست و  از ظرف مخصوصش با تظاهر به كمال ميل‌ و اشتها تناول مي‌كرد. سرانجام در ازاء آش مرحمتي هريك از مدعوين چند عدد سكة طلا از پنج ريالي تا اشرفي و امپريالي در ظرف مي‌گذاشتند كه جمع آن مبلغ هنگفتي را تشكيل مي‌داد و به‌حضور پادشاه تقديم مي‌كردند! به قول آقاي دكتر احساني طباطبائي صاحب كتاب چنتة درويش « در اينجا برخلاف مثل معروف كه هر كس به‌قدر پولش بايد آش بخورد اتفاقاً هيچكس صد يك بلكه هزار يك پول تقديمي آش نمي‌خورد و اين پول را فقط براي افتخار تقَّرب به حضور ملوكانه تقديم مي‌نمودند و گاهي هم اگر ناصرالدين‌شاه برسر حال بود و به كسي خيلي لطف و مرحمت داشت از او احوالپرسي مي‌نمود. . . . . . ».

در هر صورت آش شله‌قلمكار چون تركيب نامناسبي از غالب مأكولات و خوردنيها بود لذا هر كاري كه تركيب ناموزون داشته باشد و يا به قول مرحوم دهخدا « چو‌ زنبيل دريوزه هفتاد رنگ » باشد آن را به آش شله‌قلمكار تشبيه و تمثيل مي‌كنند. شادروان مهدي‌قلي هدايت « مخبرالسلطنه » راجع به برنامه و مخارج آشپزان ناصرالدين‌شاه شرح جالبي نوشته است كه عيناً نقل مي شود2 .

« آش شله‌قلمكار كه اواخر در سرخه‌حصار پخته مي‌شد تشريفات فوق‌العاده داشت. در زمان فتحعلي‌شاه در گردش عيد پخته مي‌شد و از تشريفات تحويل بود. حال در پا‌‌ييز ، سابق روز سيزده تشريفات به‌ عمل مي‌آمد. از جمله شكستن بعضي ظروف بود و يغماي ميوه و شيريني و انداختن بعضي كنيزان در حوض آب كه كشتي بگيرند و لباس زياد هم نداشته باشند. مد امروز! خانمها در اطراف حوض نشاط مي‌كردند و شاه را انبساطي دست مي‌داده است. از حوض كه بيرون مي‌آمدند شاه شاهي شاباش مي‌كرده و به اطراف مي‌پاشيده. خانم و كلفت و خواجه و غلام‌بچه به هم مي‌ريختند ، جامه‌ها مي‌دريده ، پاها به هوا مي‌رفته ، خرتوخري بوده است و چرچري مي‌شده است. در سرخه حصار [18] كنيزي در حوض نمي‌انداختند ، تشريفات مردانه بود و انعامات به جاي خود ‌، وزراء و امراء ‌و رؤساء در چادرها و خيمه‌ها جمع مي‌شدند و سبزي آش را پاك مي‌كردند. شاه هم گاهي سري به چادر مي‌زد و سبزيهاي حصوري پاك مي‌شد و آش به منازل تقسيم ».

آنگاه در كتاب « خاطرات و خطرات » راجع به مخارج آشپزان چنين آمده‌است:

 

 

« قيمت اشياء آبگوشت ييلاقي – تاريخ جمادي الثانيه – تنگوزئيل 1292»

 

250 ريال

12 رأس

1-گوسفند

30    »

9 رأس

2- بُّره

5/70 »

60 قطعه

3- مرغ

90    »

 24مينا

4- آبليمو

110   »

24 كله

5- قند

100   »

20 من

6- روغن

8/1    »

يك من

7- فلفل

30     »

9 من

8- ليموي عماني

11     »

10 سير

9- گلپرخشك

5/0    »

يك من

10- سماق شكي

72     »

12 من

11- آلو بخارا

98     »

12 من

12- گوجه برقاني

12     »

6 من

13- نخود قزويني

12     »

6 من

14- لپه باقلا

8       »

16 من

15- سيب

8       »

16 من

16- گشنيز

25/1   »

4 من

17- ريحان

25/1   »

يكمن

18- مرزه

8       »

16 من

19- جعفري

8       »

24 من

20- تره

5/12   »

50 من

21- چغندر

5/0     »

100 عدد

22- كدو

5/7     »

1500 عدد

23- بادنجان

1        »

20 من

24- پياز

12      »

6 من

25- لپه

6        »

6 من

26- لوبياي سفيد

5/2     »

30 من

27- نمك

       75/1090 ريال

     جمع

15   ريال

15 زرع

28- متقال جهت كيسه  

120    »

12 خروار

29- هيزم

8       »

2 توپ

30- كرباس

150 ريال

-

31- كرايه

293 ريال

 

جمع

 جمع كل                             75/1383 ريال    

« آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست »

چون مطلبي آنقدر واضح و روشن باشد كه احتياج به تجزيه و تحليل نداشته باشد به ضرب‌المثل بالا استناد مي‌جويند. اين مصرع از شعر ذيل است كه شاعر آن را نشناختم:

آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست

پُرسي كه تمناي تو از لعل لبم چيست

ولي چون بنيانگزار سلسلة گوركاني هند مصرع بالا را در يكي از وقايع تاريخي تضمين كرده و محتملاً به همان سبب ضرب‌المثل شده است به شرح واقعه مي‌پردازد:

ظهير‌الدين محمد بابِرْ « 937 – 888 ﻫ » كه به پنج پشت به امير تيمور مي‌رسد مؤسس سلسلة گو‌ركانية هندوستان ا‌ست. بابر در تركي همان بَبْر جوان مشهور است كه بعضي از پادشاهان ترك اين لقب را براي خود برگزيده‌اند. بابر پس از فوت پدر وارث حكومت فرغانه گرديد ولي  چون شيباني‌خان اوزبگ پس از يازده‌‌ سال محاربه  او را  از فرغانه ‌‌ بيرون راند به جانب كابل و قندهار روي آورده و مدت بيست‌و‌دو سال در آن حدود فرمانروايي‌‌كرد و ضمناً به خيال تسخير هندوستان افتاد.

در سنة 932 پس از فتح پاني پات ابراهيم لودي پادشاه هندوستان را مغلوب كرد و مظفراً داخل دهلي شد و آنگاه آگْره و شمال هندوستان از رود سِنْد تا بنگال را به تصرف درآورده بنيان خاندان امپراطوري مغول را در آنجا برقرار كرد كه مدت سه قرن در آن سرزمين سلطنت كردند و از بين اين سلسله سلاطين نامدار مانند اكبرشاه و اورنگ‌زيب و غيره ظهور كرده است. سلسلة مغولي هند سرانجام در شورش بزرگ هندوستان كه به سال 1275 هجري مطابق با 1857 ميلادي روي داده است پايان يافت. ظهيرالدين محمد بابر جامع حالات وكمالات بود و كتابي دربارة فتوحات و جهانداري و ترجمة حال خودش به نام « توزوك بابري » در زبان جغتائي تأليف كرد كه بعدها عبدالرحيم خان خانان حسب‌الامر اكبرشاه آن را به فارسي ترجمه نمود. بابر گاهي در تركي و فارسي نيز شعر مي‌گفت و اين دو بيت از اوست:

بابر به عيش كوش كه عالم دوبار نيست

نوروز و نوبهار و مي و دلبري خوش است

نزديك شد كه زارع بَرَد استخوان ما

باز آي اي هُماي كه بي طوطي خطت

ظهيرالدين محمد بابر هنگاميكه پس از فوت پدر در ولايت فرغانه حكومت مي‌كرد و شهر اَنْديجان را به جاي تاشگند پايتخت خويش قرار داد در مسند حكمراني دو رقيب سر سخت داشت كه يكي عمويش امير احمد حاكم ‌سمرقند و ديگري دائيش محمد حاكم جنوب فرغانه بود. بابر به توصية مادربزرگش ايران از يكي از رؤساي طوايف تاجيك به نام يعقوب استمداد كرد. يعقوب ابتداء به جنگ محمود رفت و او را به سختي شكست داد و سپس اميراحمد را هنگام محاصرة انديجان دستگير كرد. بابر كه در آن موقع در مضيقة مالي بود خزانة اميراحمد در سمرقند را كه دوكرور دينار زر بود به تصرف آورد و آن پول در آغاز سلطنت بابر به پيشرفت كارهايش خيلي مؤثر افتاد. بابر با وجود آنكه در آن زمان بيش از سيزده سال نداشت شعر مي‌گفت و با توجه به‌خردسالي خوب هم شعر مي‌گفت. اين شعر را هنگام مبارزه با عمويش اميراحمد سروده است:

چالاكي و فرزانگي بَبْر عيانست

با بَبْر ستيزه مكن اي احمد جَّرار

« آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست »

گر دير بپايي ‌و نصيحت نكني گوش

گفته مي‌شود مصرع اخير پس از واقعة تاريخي مزبور كه بوسيلة بابر در دوبيتي بالا تضمين شده است به‌صورت ضرب‌ا‌لمثل درآمد و درالسنه و افواه عمومي مصطلح گرديد.

 

 
 

«از آسمان افتادن»

اين ضرب‌المثل بيشتر جنبة عاميانه دارد و در مورد افرادي كه به قدرت و زورمندي خود مي‌بالند به‌كار مي‌رود. في‌المثل فلان گردن كلفت متنفذ به اتكاي نفوذ و نقود خود مالي را عُنفاً غصب مي‌كند و  به هيچ‌وجه حاضر به‌خلع يد و استرداد ملك و مال مغصوبه  نمي‌شود. به قول مرحوم دهخدا حرف او اين است « من متصرفم و دست تصرف قوي است. اثبات غاصب بودن من برخصم من مي‌باشد. . . . ». عبارتي‌كه مي‌تواند معرف اخلاق و روحيات اين طبقه مردم واقع شود اين‌جمله است كه مي‌گويند « مثل اينكه آقا از آسمان افتاده ». ضرب‌المثل بالا ريشة تاريخي دارد ولي قِدمت ندارد زيرا از عمر اين ضرب‌المثل بيش از يكصد‌سال نمي‌گذرد و مربوط به زمان سلطنت ناصرالدين‌شاه قاجار مي‌باشد كه واقعة جالب و خوشمزه‌اي آن را بر سر زبانها انداخت:

 وزيرنظام كه مردي بسيار هوشيار و زيرك بود مدتي حكومت تهران  را از طرف ناصرالدين‌شاه قاجار برعهده داشت. در طول مدت حكومت او شهر تهران در نهايت نظم و آرامش بود. با مجازاتهاي سختي كه براي خاطيان و متخلفين وضع كرده بود هيچكس را ياراي دم‌زدن نبود و سكنة تهران از آرامش و آسايش نسبي برخوردار بودند. روزي يكي از اهالي تهران به وزيرنظام شكايت برد كه فلاني خانه‌اش را غصب كرده و در مقابل مدارك و اسناد مثبته به  هيچ‌وجه روي تمكين نشان نمي‌دهد و خانه را تخليه نمي‌‌كند. حرفش اين است كه تصرف قاطع‌ترين دليل مالكيت است ، هركس ادعايي دارد خوب است برود اثبات كند. مرحوم وزيرنظام بر صحت ادعاي او يقين كرد و غاصب را احضار نمود تا اسناد و مدارك تملك را ارائه نمايد. غاصب گردن كلفت شانه بالا انداخت و گفت: دليل و مدرك لازم ندارد.خانه مال من است و منهم متصرفم. حاكم گفت: در تصرف تو بحثي نيست و من هم مي‌خواهم بدانم كه چگونه آن را تصرف كردي؟ غاصب مورد بحث باكمال بي‌پروايي ‌جواب داد: از آسمان اقتادم و آن را تصرف كردم ، باز هم فرمايشي داريد؟ وزيرنظام ديگر تأمل را جايز نديده فرمان داد او را به چوب بستند و آنقدر شلاق زدند تا از هوش رفت. سپس به ذيحق بودن مدعي حكم داده غاصب را كه جاي سالمي در بدنش باقي نمانده بود به حضور طلبيد و گفت: هيچ مي‌داني چرا به اين شدت تنبيه و مجازات شدي؟غاصب عرض كرد: قطعاً حضرت حاكم بهتر مي‌داند. وزيرنظام گفت: خواستم به هوش باشي كه از اين پس چون از آسمان اُفتي به خانة خويش افتي و مزاحم ديگران نشوي!

« از بيخ عَرب شد »

اين مثل در مواردي به كار مي‌‌رود كه مدعي در مقابل مدارك مثبته دست از لجاج برندارد و بديهيات و واضحات را با كمال بي‌پروايي انكار‌‌كند. در اين‌گونه موارد از باب استشهاد و تمثيل گفته مي‌شود « فلاني از بيخ عرب شد ».

با وجود آنكه يكصدميليون نفر عرب زبان در دنيا زندگي مي‌كنند و عرب شدن هيچ ارتباطي با انكار بديهيات ندارد بايد ديد كه اين عبارت چرا و چگونه به صورت ضرب‌المثل درآمده است:

 قبل از ظهور اسلام زبان رسمي ايران زبان پهلوي ساساني بود كه به لهجه‌هاي مختلف در سراسر ايران بدان تكلم مي‌كردند. حمله و تسلط عرب بر ايران اگر وثيقة گرانبهايي چون دين مبين اسلام را بر ايرانيان عرضه كرد در عوض اساس قوميت و مليت ايران را كه قرون متمادي بر اين سرزمين پهناور حكمفرما بود متزلزل ساخت و فرهنگ و ادب كشور ما را به شكل و هيئتي ناموزون درآورد. اجمالاً آنكه خط و كتابت در ايران به خط و كتابت عربي تبديل شد و زبان پهلوي و شقوق مختلف آن جاي خود را به زبان عربي داد. اينكه مي‌بينيد خط و زبان عربي در كليه ممالك پهناور اسلامي تا اقصي‌نقاط شمال‌غرب افريقا ريشه دوانيد ولي نتوانست زبان و فرهنگ قومي و ملي ما ايرانيان را كاملاً ريشه‌كن كند اين نكته را در همت بزرگان و دانشمندان وطن‌خواه خراسان و آن رادمرد تواناي طوس حكيم ابوالقاسم فردوسي بايد جستجو كرد كه با بنيانگزاري شاهنامه و صدها كتب نظم و نثر پارسي شيرازة مليت ايران را [20] از تندباد حوادث مصون داشته‌اند و زبان دري را كه شاخه‌اي از زبان پهلوي است به جاي زبان عربي به كار برده‌اند. چون بحث و تفصيل در اين مقوله سر دراز دارد به اقتضاي مقال از آن مي‌گذريم و به اصل مطلب مي‌پردازيم:

سلسلة طاهريان اگرچه در تجديد استقلال ايران سعي بليغ مبذول داشته و به سائقة ايراندوستي و حس مليت بي‌گمان در احياي كليه آداب و مراسم ايراني ساعي و كوشا بوده‌اند ولي چون در عصر و زمان آنها استقلال و تماميت ايران هنوز نُضج و نمِّوي نگرفته بود فلذا ناگزير بودند كه به ظاهر در حفظ و نگاهداري رابطة دوستي و سياسي خود با دربار خلفاي عباسي اظهار علاقه كنند تا نهال نورس استقلال كشور كه پس از قريب دو قرن تسلط بيگانه دوباره جوانه زده بود با تندرويهاي بي‌مورد و احساسات دور از عقل و منطق بكلي ريشه‌كن نشود. به‌همين جهات و علل خط و زبان عربي را در امور ديواني و حكومتي خراسان جايگزين خط و زبان فارسي كردند و خود نيز گهگاه به عربي شعر مي‌سرودند و توقيعاتي مي‌نوشتند. پيداست بزرگان و دانشمندان خراسان به مصداق « النَّاس علي دين ملوكهم » از امراي خويش پيروي كردند و همه تازي آموختند. اهالي خراسان چون وضع را چنين ديدند به‌قسمي‌كه زبان و خط عربي در مكالمات و مراسلات حكومتي و ديواني جنبة رسمي و اجباري پيدا كرده بود بهجهت علاقه و دلبستگي به زبان و ادب ملي خويش هر ايراني را كه عربي مي‌نوشت و يا به عربي صحبت مي‌كرد از باب تعريض و كنايه مي‌گفتند « فلاني از بيخ عرب شد » و مقصودشان از اين عبارت اين بود كه عٍرًق و نژاد ايراني بودن را فراموش كرده يكسره به دامان عرب اويخت. در واقع ايرانيان در آن عصر و زمان چون حاضر به قبول نفوذ بيگانگان نبودند و در عين حال قدرت مبارزه و مخالفت علني با هيئت حاكمه را هم نداشتند لذا حس مليت و وطنخواهي خويش را در اين عبارت قالب‌گيري كرده آنرا به رُخ مجذوبان و مرعوبان عرب مي‌كشيدند.

 از آنجائيكه عبارت بالا مترجم بيان و احساسات قاطبة ايرانيان وطن‌پرست بود پس از چندي همه‌جا ورد زبان گرديد و رفته‌رفته به‌صورت ضرب‌المثل درآمد تا جائيكه در ايران امروز نيز با وجود انكه به هيچ‌وجه مصداقي بر آن مترتب نيست معهذا در موارد انكار بديهيات بدان استشهاد و تمثيل مي‌كنند.

« از كيسه خليفه مي‌بخشد »

هرگاه كسي از كيسة ديگري حاتم‌بخشي كند و يا از بيت‌المال عمومي گشادبازي نمايد ضرب‌المثل بالا مورد استفاده و استناد قرار مي‌گيرد. اكنون ببينيم اين خليفه كه بود و چه كسي از كيسة او بخشندگي كرده‌است: عبدالملك‌بن‌صالح‌بن‌علي‌بن‌عبدالله‌بن‌عباس از امراء و بزرگان خاندان بني‌عباس بود ، روزگاري دراز در اين دنيا بزيست و دوران خلافت هادي و هارون و امين را درك كرد. مردي فاضل و دانشمند و پرهيزگار و در فن خطابت افصح زمان بود ، چشماني نافذ و رفتاري متين و موقر داشت به قسمي‌كه مهابت و صلابت او تمام رجال دارالخلافه حتي خليفة وقت را تحت‌تأثير قرار مي‌داد. از آنجا كه از معمرين خاندان بني‌عباس بود خلفاي وقت در او به ديدة احترام مي‌نگريستند. در سال 169 هجري قمري به‌فرمان الهادي حكومت و امارت موصل را داشت ، پس از دوسال يعني در زمان خلافت هارون‌الرشيد براثر سعايت ساعيان از حكومت عزل و در بغداد منزوي و خانه‌نشين شد. چون دستي گشاده داشت پس از چندي مقروض گرديد.

 ارباب قدرت و توانگران بغداد افتخار مي‌كردند كه عبدالملك از آنان چيزي بخواهد اما عزت نفس و استغناي طبع مانع از ان بود كه از هرمقامي استمداد نمايد. چون از طبع بلند و جود و سخاي ابوالفضل جعفر‌بن‌يحيي‌بن‌خالد برمكي وزير مقتدر هارون آگاهي داشت و به علاوه مي‌دانست كه جعفر مردي فصيح و بليغ و دانشمند است و قدر فضلاء بهتر مي‌داند و مقدم آنانرا گرامي‌تر مي‌شمارد پس نيمه‌شبي كه بغداد و بغداديان در خواب و خاموشي بودند با روي بسته و ناشناس راه خانة جعفر را در پيش گرفت و اجازة دخول خواست. اتفاقاً در آن شب جعفر برمكي با جمعي از خواص و محارم منجمله اسحق موصلي بزم شرابي ترتيب داده بود و با حضور مغنَّيان و مطربان شب زنده‌داري مي‌كرد. در اين اثناء پيشخدمت مخصوص سردرگوش جعفر كرد و گفت:

 عبدالملك بر درِ سراي است و اجازة حضور ميطلبد. جعفر برمكي دوست صميمي و محرمي بنام عبدالملك داشت كه غالب اوقات فراغت را در مصاحبت وي مي‌گذراند. به‌گمان آنكه اين همان عبدالملك است فرمان داد او را داخل كنند. عبدالملك صالح بي‌گمان وارد شد و جعفر چون آن پيرمرد متقي و دانشمند را در مقابل ديد به اشتباه خود پي برده منقلب شد و از جاي خويش جستن كرد ، خواست دستور دهد بساط شراب را از نظر عبدالملك پنهان دارند ولي ديگر دير شده و كار از كار گذشته بود. حيران و سراسيمه برسرپاي ايستاد و زبانش بند آمد ، نمي‌دانست چه بگويد و چگونه عُذر تقصير بخواهد. عبدالملك چون پريشانحالي جعفر بديد به سائقة آزادمردي و بزگواري كه خوي و مَنِشْ نيكمردان عالم است با كمال خوشروئي در كنار بزم نشست و فرمان داد مغنيان بنوازند و ساقيان لعل‌فام جام شراب در گردش آورند. جعفر چون آن‌همه بزرگمردي از عبدالملك صالح بديد بيش از پيش خجل و شرمنده شده پس از ساعتي اشاره كرد بساط شراب را برچيدند [21] و حضار مجلس جز اسحق موصلي همه را مرخص كرد. آنگاه بردست و پاي عبدالملك بوسه زد و گفت:

 از اينكه بر من منت نهادي و بزرگواري فرمودي بي‌نهايت شرمنده و سپاسگزارم ، اكنون در اختيار تو هستم و هر چه بفرمائي به جان و دل خريدارم.

عبدالملك صالح پس از تمهيد مقدمه جواب داد:

اي ابوالفضل ، مي‌داني كه سالهاست مورد بي‌مهري خليفه واقع شده خانه‌نشين شده‌ام ، چون از مال دنيا چيزي نيندوخته بودم لذا هرچه داشتم همه را فروختم و اكنون محتاج و قرض‌دار گرديدم. اصالت خانوادگي و عزت نفس اجازه نداد به خانة ديگران بروم و از ساير رجال و توانگران كه روزگاري به من محتاج بوده‌اند استمداد نمايم ولي طبع بلند و خوي بزرگ‌منشي و بخشندگي تو كه صرفاً اختصاص به ايرانيان پاك‌سرشت دارد مرا وادار كرد كه نزد تو آيم و راز دل بگويم چه مي‌دانم اگر احياناً نتواني گره‌گشائي كني راز دلم كماكان سربه مُهْر مانده در نزد ديگران برملا نخواهد شد. راستش اين است كه مبلغ ده‌هزار دينار مقروضم و ممري براي اداي دين ندارم3 .

جعفر بدون تأمل جواب داد: قرض تو ادا گرديد ، ديگر چه مي‌خواهي؟

عبدالملك صالح گفت: اكنون كه به همت و جوانمردي تو قرض من مستهلك گرديد براي ادامة زندگي بايد فكري بكنم زيرا تأمين معاش آبرومندي براي آينده نكرده‌ام.

 
 

جعفر برمكي كه طبعي بلند و بخشنده داشت با گشاده‌روئي پاسخ داد: ده‌هزار دينار هم براي ادامة زندگي شرافتمندانة تو تأمين گرديد چه مي‌دانم سفرة گشاده داري و خوان كَرَم جوانمردان بايد مادام‌العمر گشاده و گسترده باشد. ديگر چه ميفرمائي؟

عبدالملك گفت: هر چه خواستم دادي و ديگر محلي براي انجام تقاضا نمانده است.

جعفر در نهايت بي‌صبري جواب داد: نه. نه. امشب مرا بقدري شرمنده كردي كه به پاس اين گذشت و جوانمردي حاضرم همه‌چيز را در پيش تو نثار كنم. اي عبدالملك ، اگر تو بزرگ خاندان بني‌عباس هستي من هم جعفر برمكي و از دودة ايرانيان پاك‌نژاد هستم ، جعفر براي مال و منال دنيوي در پيشگاه نيكمردان ارج و مقداري قائل نيست. مي‌دانم كه سالها خانه‌نشين بودي و از بيكاري رنج مي‌بري ، چنانچه شغل و مقامي هم مورد نظر باشد بخواه تا فرمانش را صادر كنم.

عبدالملك آه سوزناكي كشيد و گفت: راستش اين است كه پير شدم و واپسين ايام زندگي را مي‌گذرانم ، آرزو دارم اگر خليفه موافقت فرمايد به مدينه بروم و بَقيَّت عمر را در جوار مرقد مطهر حضرت خيرالمرسلين (ص) بسر برم.

جعفر گفت: از فردا والي مدينه هستي تا از اين رهگذر نگراني نداشته باشي.

عبدالملك سر به زير افكند و گفت:  از همت و جوانمردي تو صميمانه تشكر مي‌كنم و ديگر عرضي ندارم.

جعفر دست از وي بر نداشت و گفت: نه. از ناصية تو چنين استنباط مي‌كنم كه آرزوي ديگري هم داري ، محبت و اعتماد خليفه نسبت به من تا بجائي است كه هر چه استدعا كنم مقرون اجابت مي‌شود. سفرة دل را كاملاً باز كن و هر چه مي‌خواهد دل تنگت بگو. عبدالملك در مقابل آن‌همه بزرگي و بزرگواري بدواً صلاح ندانست كه آخرين آرزويش را بر زبان آورد ولي چون اصرار و پافشاري جعفر را ديد سر برداشت و گفت: اي پسر يحيي ، خود بهتر مي‌داني كه من در حال حاضر بزرگترين فرد خاندان بني‌عباس هستم و پدرم صالح همان كسي است كه در محل ذات‌السلاسل « نزديك مصر » بر مروان آخرين خليفة اَموَي غلبه كرد و سرش را نزد سفَّاح فرستاد ، اگر تقاضائي در زمينة وصلت و پيوستگي از خليفه اميرالمؤمنين بنمايم توقعي نابجا و خارج از حدود صلاحيت و شايستگي نكرده ام. آخرين آرزوي من اين است كه خليفه فرزندم صالح را به دامادي بپذيرد. . . . نمي‌دانم در انجام اين خواسته تا چه اندازه موفق خواهي بود.

جعفر برمكي بدون لحظه‌اي درنگ و تأمل جواب داد: از هم‌اكنون بشارت مي‌دهم كه خليفه پسرت را حكومت مصر مي‌دهد و دخترش عاليه رابه ازدواج وي در مي‌آورد. دير زماني نگذشت كه صداي اذان صبح از مأذنة مسجد جامع مجاور به گوش رسيد و عبدالملك صالح در حاليكه قلبش مالامال از شادي و سرور بود خانة جعفر را ترك گفت. بامدادان جعفربرمكي حسب‌المعمول به دارالخلافه شتافت و به حضور هارون‌الرشيد بار يافت. خليفه نظري كنجكاوانه به جعفر انداخت و گفت: از قيافة تو پيداست كه در اين صبحگاهي خبر مهمي داري.

جعفر گفت: آري ، شب گذشته عبدالملك صالح به خانه‌ام آمد و تا طليعة صبح با يكديگر گفتگو داشتيم.

هارون‌الرشيد كه نسبت به عبدالملك بي‌مهر بود با حالت غضب گفت: اين پيرمرد هنوز از ما دست‌بردار نيست. قطعاً توقع نابجائي داشت.

جعفر با خونسردي جواب داد: اگر ماجراي شب ديجور را به عرض برسانم اميرالمؤمنين خود به گذشت و بزگواري اين مرد شريف كه به حق از سلالة بني‌عباس است اذعان خواهند[22] فرمود. آنگاه داستان بَزْمِ شراب و حضور غير مترقَّب عبدالملك و ساير رويدادها را تفصيلاً شرح داد. خليفه آنچنان تحت‌تأثير بيانات جعفر قرار گرفت كه بي‌اختيار گفت: از عبدالملك متقي وپرهيزگار بعيد به نظر مي‌رسيد كه تا اين اندازه سعة صدر و جوانمردي نشان دهد ، جداً از مردانگي او خوشم آمد و آنچه كينه و عداوت از او در دل داشتم زائل گرديد. خوب ، بگو ببينم ديگر چه شد؟

جعفر برمكي چون خليفه را بر سر نشاط ديد به سخنانش ادامه داد و گفت: از او تحقيق كردم معلوم شد پيرمرد اين اواخر مبلغ ده‌هزار دينار بدهكار شده است. دستور دادم قرضش را بپردازند.

هارون به شوخي گفت: قطعاً از كيسه خودت!؟

جعفر با لبخند جواب داد: از كيسة خليفه بخشيدم چه عبدالملك در واقع عموي خليفه است و حق نبود از بنده چنين جسارتي سربزند. هارون‌الرشيد كه جعفر برمكي را چون جان شيرين دوست داشت با اين پيشنهاد موافقت كرد. جعفر دوباره سربرداشت و گفت: چون عبدالملك دستي گشاده دارد وخرجش زياد است مبلغي هم براي تأمين زندگي وي حواله كردم.

هارون الرشيد مجدداً به زبان شوخي و مطايبه گفت: اين مبلغ را حتماً از كيسة شخصي بخشيدي!

جعفر جواب داد:چون از وثوق و اعتماد كامل برخوردار هستم لذا اين مبلغ را از كيسة خليفه بخشيدم.

هارون الرشيد لبخندي زد و گفت: اينرا هم قبول دارم به شرط آنكه ديگر گشادبازي نكرده باشي!!

جعفر عرض كرد: امير‌المؤمنين بهتر مي‌دانند كه عبدالملك مانند آفتاب لب بام است و قريباً افول مي‌كند ، آرزو داشت كه واپسين ايام زندگي را در جوار مرقد مطهر حضرت رسول اكرم(ص) بگذراند ، نخواستم اين آرزويش را بر آورده نكنم به همين جهت فرمان ولايت مدينه را بنام وي صادر كردم كه هم‌اكنون براي توفيق و توشيح حضرت خليفه حاضر است.

هارون‌الرشيد بخود آمد و گفت: راست گفتي ، اتفاقاً عبدالملك شايستگي اين مقام را دارد و خوب است حكومت طائف را نيز به آن اضافه كني.  جعفر انگشت اطاعت بر پيشاني نهاد و پس از قدري تأمل عرض كرد: ضمناً از حسن نيت و اعتماد خليفه نسبت به خود استفاده كرده آخرين آرزويش را نيز وعده قبول دادم.

هارون گفت: با اين ترتيبي كه مي‌بينم قطعاً آخرين آرزويش را هم از كيسة خليفه بخشيدي؟

جعفر برمكي رندانه جواب داد: اتفاقاً بخشش در اينمورد بخصوص جز از كيسة خليفه عملي نبود چه عبدالملك آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادي خليفه امير‌المؤمنين نائل آيد. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواري خليفه اين وصلت فرخنده رابه وي تبريك گفتم و حكومت مصر را نيز براي فرزندش در نظر گرفتم.

هارون گفت: اي جعفر ، تو در نزد من بقدري عزيز وگرامي هستي كه آنچه از جانب من تقبل  وتعهد كردي همه را در بست قبول دارم. برو از همين حالا تمشيت كارهاي عبدالملك را بده و او را بسوي مدينه راهي كن. باري ، عبارت بالا از آن تاريخ ضرب‌المثل گرديد و بر سر زبانها افتاد. پايان مقال آنكه عبدالملك پس از چند سالي كه ولايت مدينه و طائف را داشت ، به هارون‌الرشيد خبر دادند كه طالب خلافت است ، هارون وي را از حكومت مدينه عزل و در بغداد زنداني كرد. عبدالملك تا زمان خلافت امين در زندان بود و آنگاه مورد عفو واقع شده به حكومت جزيره و شام منصوب گرديد و تا سال وفاتش «196 ﻫ .ق» در رقَّه بود. براي آنكه مقام علمي و مراتب فضل و دانش عبدالملك معلوم گردد عبارت زير را از لغت‌نامة دهخدا نقل مي‌كند:

«چون رشيد عبدالملك را ولايت مدينه داد يحيي‌بن خالد برمكي را پرسيدند ، چگونه رشيد عبدالملك را از بين عمال خويش برگزيد؟ گفت تا بر قريش ببالد و به آنان بياموزد كه در بني‌عباس همچون عبدالملك مرديست»4 .

«امامزاده اي است كه با هم ساختيم»

اين ضرب‌المثل در موردي بكار مي‌رود كه دو يا چند نفر در انجام امري با يكديگر تباني كنند ولي هنگام بهره‌برداري يكي از شركاء تجاهل كرده در مقام آن برآيد كه همان نقشه و تدبير را نسبت به رفيق يا رفيقان هم‌پيمانش اعمال نمايد. اينجاست كه ضرب‌المثل بالا مورد اصطلاح و استفاده قرار ميگيرد تا رفيق و شريك مخاطب نيَّت بر باطل نكند و حرمت پيمان و ايفاي به عهد را ملحوظ و منظور دارد. ضرب‌المثل بالا با ضرب‌المثل « با همه بله با من هم بله » ترادف دارد و غالباً در موارد مشابهي به كار مي‌روند. ريشة اين ضرب‌المثل از داستاني است كه با سوء‌استفاده از صفاي باطن و معتقدات مذهبي مردان ساده‌لوح و بي غل‌وغش روي داده‌است:

مي‌گويند چند نفر شياد تصميم گرفتند كه ممر معاشي از رهگذر خدعه و تزويز به‌دست آورند و به آن وسيله زندگاني [23] بي دغدغه و مرفهي براي خود تحصيل و تأمين نمايند. پس لوحي تهيه كرده نام يكي از ائمة اطهار عليهم‌السلام را بر آن نقر كردند و آن لوح مجعول را در محل مناسبي كه با معبر عمومي دهاتيها و روستائيان پاكدل قُرب جوار داشت در خاك كردند سپس مجتمعاً بر آن مزار دروغين گرد آمدند و زانوي غم در بغل گرفته به ياد بدبختي‌هاي خود « نه به‌خاطر امام‌زادة خود ساخته» گريه را سردادند. چون عابرين ساده لوح جوياي حال و جريان قضيه شدند شيادان با شرح خوابهاي عجيب و غريب به آنها فهمانيدند كه هاتف سبزپوشي در عالم رؤيا آنها را به اين مشهد مقدس و مكان متبركه هدايت فرمود! و از لوح سيميني كه در دل اين خاك مدفون است بشارت داد . . ! روستائيان پاك‌طينت فريب نيرنگ و تدليس آنها را خورده به كاوش زمين پرداختند تا لوح به دست آمد و دعوي آنها ثابت گرديد. ديگر شك و ترديدي باقي نماند كه اين چند نفر از مردان خدا هستند و فضيلت و صلاحيت آنها ايجاب مي‌كند كه توليت و خدمت مزار را بر عهده گيرند! چون اين خبر به اطراف و اكناف رسيد و موضوع كشف و پيدايش امام‌زادة جديد دهان به دهان گشت هركس از جا برخاست و با هر چه كه از نذر و صدقه توانست بردارد بسوي مزار مكشوفه روان گرديد. خلاصه كار اين امام زاده تا به حدي بالا گرفت كه بازار مشاهد متبركة اطراف را كاسد كرد و هر قسم و سوگند بزرگ و حتمي‌الاجراء برآن مزار شريف! بود. اين روال و رويه سالها ادامه داشت و شيادان بي‌انصاف به جمع مال و مكيدن خون روستائيان و كشاورزان بي‌سواد پاكدل متعصب مشغول بودند. قضا را روزي يكي از شيادان از همكار و دستيار خويش مالي بدزديد.

 

 
 

صاحب مال به حدس و قياس بر او ظنين شد و مطالبة مال كرد. جوان منكر سرقت شد و مخصوصاً با سوگندهاي غليظ به همان بقعة منيف! و مزار شريف! برانكار و كذب مطلب مي‌افزود. عاقبت صاحب مال از بي‌شرمي و وقاحت همكار به ستوه آمده بي‌اختيار و برخلاف مصلحت خويش در ملاء‌عام فرياد زد: اي بي‌آزرم ، مگر اين همان امامزاده‌اي نيست كه با هم ساختيم؟ كدام سوگند ، كدام بقعة منيف؟كدام مزار شريف. . . . ؟

مطلب بالا به صور و اشكال مختلف در كتب لغت و امثله مندرج است. منظور نگارنده از ذكر مطلب بالا اين بود كه با تمسُّك به اين ضرب‌المثل از حقيقت مسلم و مكتومي راجع به تاريخچة امامزاده‌هاي ايران و سير و تصور تاريخي آن اجمالاً بحث نمايد:

پس از آنكه ايرانيان به شرف ديانت حقة اسلام مشرف شدند نسبت به سلالة پيغمبر و آل علي عليهم‌السلام علاقه و ارادت خاصي پيدا كرده‌اند كه ساير اُمتان و مسلمين از اين سعادت بي‌نصيب بوده‌اند. عشق و علاقة ايرانيان قطع‌نظر از جنبة ديانت و اعتقاد و مذهبي ، مبتني بر دو اصل و علت ديگر نيز بود كه يكي موضوع قرابت و همبستگي « از لحاظ شهربانو مادر امام سجاد(ع) » و ديگري موضوع مظلوميت آل علي (ع) و غصب حق مسلم آنها از طرف خاندان بني‌اميه و بني‌عباس بوده است. بهمين جهات و علل هر جا كه فردي از اعقاب ائمة هُدي بدرود زندگي مي‌گفت مدفنش مزار شيعيان مي‌شد و بر بالاي قبرش بقعه و بارگاه مجللي برپا مي‌كردند. چون حكومت و فرمانروائي به ايلخانان مغول رسيد و سلطان محمد الجايتو به مذهب تشيُّع تعلق‌خاطر پيدا كرد و از الجايتو به خدابنده تسميه نمود قدر و مقام سادات هاشمي بيشتر از پيشتر قُرب و منزلت پيدا كرد و مقابر آنان ملجاء و پناهگاه مغوليهاي تازه مسلمان گرديد. اگر موضوع تعصب و علاقة آنها به همين جا ختم مي‌شد جاي بحث و تأمل نبود ولي متأسفانه كار به جائي كشيد كه مي‌گويند از طرف يكي از حكمرانان مغولي فرمان صادر شد كه بجز مقابر پزشگان و بقاع سادات علوي كه دستة اول طبيب جسم وطبقة دوم شفادهندة دل‌وجان هستند ساير بقاع و مقابر را با خاك يكسان كنند زيرا به زعم و عقيدة آنها تنها اين دو دسته هستند كه با نقش خود بر دلها حكومت مي‌كنند و مقابر آنان را مي‌توان مزار و ملجاء قرار داد. بديهي است اگر اين فرمان اجرا مي‌شد مقابر كلية فضلاء و دانشمندان و مفاخر علمي و ادبي ايران كه از آن دو دسته خارج بوده‌اند ويران مي‌گرديد و از مدفن آنها اثري باقي نمي‌ماند « كما اينكه امروز به همان درد مبتلا هستيم و مقابر غالب بزرگان ما معلوم و مكشوف نيست ».

 ايرانيان زيرك و هوشمند كه تاب تحمل چنين مصيبتي را نداشتند و هرگز حاضر نبودند كه مقابر ايرانيان دانشمند را در مقابل ديدگان آنها ويران كنند در مقام تدبير و چاره‌جوئي برآمدند. پس از مدتي تأمل و تفكر به اين نتيجه رسيدند كه چون مغولها نسبت به سادات علوي بيش از حد و اندازه علاقمند هستند مصلحت زمان در اين است كه به منظور اغفال حكام مغولي و جلوگيري از نهب و خرابي موقتاً براي مفاخر خود شجره‌نامه‌هاي مجعول درست كنند و با انتساب آنها به يكي از ائمة طاهرين و با توجه به اسم كوچكشان في‌المثل آنها را امامزاده محمد ، امامزاده حسن ، امامزاده جعفر و و . . . . بنامند تا اگر روزي دست روزگار بر قدرت مطلقة عمال مغولي قلم بطلان كشيد شجره‌نامه‌هاي اصلي و واقعي بزرگان خويش را بر سر جايشان گذارند و اسامي مجعول را از روي آنها بردارند ولي متأسفانه طول مدت حكومت ايلخانيان مغول مجال تحقق چنين آرزوئي را نداد و آن دسته از ايرانياني كه تا چند پشت به حقيقت مطلب واقف بودند همگي مردند و با كمال تأسف اسامي واقعي اين امامزاده‌هاي مصلحتي در دل خاك مدفون گرديد . . . .

مقصود اين است كه غالب امام‌زاده‌هاي فعلي « خاصه در مناطق شمال و شمال‌شرق و مركز ايران » همان بزرگان و دانشمندان ايراني هستند و بر هر ايراني پاك‌نژاد و پاك‌نهاد فرض مؤكد است كه[24] از كلية عوامل و امكانات موجود براي كشف هويت اصلي صاحبان اين بقاع و مقابر استفاده نمايد.

راست است كه بعضي از اين امامزاده‌ها « مخصوصاً آن عده كه در روستاهاي دوردست و اعماق جنگلهاي شمال ايران وجود ندارد و پاي هيچ عربي در ازمنه قديمه به آنجا نرسيده است» مولود مطامع بعضي شيادان است كه براي تحصيل جيفة دنيا با اظهار خوابها و رؤياهاي دروغين به‌نحوي‌كه درابتداي مقال متذكر گرديد به مقام مقدس سيادت و سلالة پيغمبر اكرم اهانت و اسائه ادب ورزيده‌اند به قسمي كه بعضيها گمان برده‌اند كه تمام امام‌زاده‌ها احياناً از اين دسته و طبقه هستند وليكن بضْرِس قاطع بايد بدانيم كه تعداد اينگونه مقابر مصلحتي زياد نيست و اكثريت بقاع و مقابر را سادات جليل‌القدر هاشمي و فضلاء و دانشمندان ايراني تشكيل مي‌دهند بطور‌كلي بايد دانست كه امام‌زاده‌هاي فعلي ايران در حال حاضر از سه دسته خارج نيستند:

دستة اول واقعا سادات اصيل و شريفي هستند كه سالهاي متمادي مرجع تقليد و ارشاد و انتشارات بودند و پس از آنكه دعوت حق را لبيك گفتند بر مدفن آنها بقعه و بارگاه باشكوه و مجلل بنا نهادند.

دستة دوم همان بزرگان و دانشمندان ايراني هستند كه شجره‌نامه‌هاي واقعي آنها به علل و جهات اشاره شده از ميان رفت.

دستة سوم مولود خوابنماهاي دروغين فلان شياد و يا فلان خاله زنك هستند كه اگر اينگونه مقابر را نبش كنند مطلقاً اثري از جسد و استخوان پوسيده ديده نمي‌شود.

عده‌اي از ارباب تحقيق و اطلاع دستة چهارمي هم قائل هستند و بعضي از اين مقابر مصلحتي را گنجينة دفائن و ذخائر مي‌دانند كه متمكنين و ثروتمندان هر عصر و زماني بر بالاي آنها بقعه و بارگاهي مي‌ساختند و بنام يكي از امام‌زاده‌ها تسميه ميكردند تا از دستبرد سارقين وگزند زورمندان و فاتحان زمان متعديات و تجاوزات حكام خودمختار مصون و محفوظ بمانند كه اتفاقاً حفر و كشف بعضي مقابر تأييد اين تشخيص و ادعا را مسلم داشته است.

علي كل حال چون تفكيك اين چند دسته از بقاع و مقابر خالي از اشكال و دشواري نيست فلذا بر ما فرض است كه در مقابل هر بقعه و بارگاهي كه اصالت آن معلوم و مشخص نباشد به نيت آنكه ممكن است به يكي از سادات شريف و يا يكي از مفاخر علمي و ادبي ما متعلق باشد احتياطاً و از باب « حمل بر صحت » فاتحتي نثار كنيم. در خاتمة مقال ناگزير از ذكر اين نكته مي‌باشد كه بعيد نيست فرمان حفظ و نگاهداري بقاع سادات علوي از طرف غازان ايلخان معروف مغول صادر شده باشد چه در جلد سوم كتاب حبيب‌السير «ص 159» به اين موضوع اشاره شد و شادروان عباس اقبال آشتياني نيز در كتاب نفيس «تاريخ مغول» راجع به احترام به سادات علوي و اهل علم چنين مي‌نويسد:

« غازان در حومة پايتخت خود تبريز ابنية خيريه از قبيل مسجد و رباط و مدارس زياد بنا كرد و به اندازه‌اي در احترام مقام منتسبين به خاندان رسول و اهل علم كوشيد كه در عهد او عماّل ديواني در فرمانهاي دولتي گاهي اسامي سادات را بر اسم ايلخان و شاهزادگان مقدم مي‌نوشتند و عمامه را جزء ملبوس رسمي دربار قرار دادند و اين مراسم از طرف جانشينان غازان رعايت گرديد و اين جمله از مسائلي است كه وضع سلطنت و تمدن و آداب ايام حكمداري ايلخانان اخير را از عهد غازانخان به بعد با دورة حكومت ايلخانان ماقبل او مشخص مي‌نمايد». [25]

 

 
 

“پاورقي‌ها“

1- La culture est tout ce qui reste après avoir tout lu et tout oubliè.

2- كتاب خاطرات وخطرات صفحه 90.

3- آقاي عباس پرويز در كتاب «از عرب تا ديالمه» اين رقم را چهار هزار درم نوشته است.

4- شماره 76 صفحه 81 .