|
|
||
شفيعي كدكني، محمدرضا. "ناصرعلي سرهندي". از شعر پارسي در آنسوي مرزها. دوره7، ش79 (ارديبهشت48): ص30-35. |
||
|
|
||
|
خلاصه:
معرفي يكي از شاعران و تذكرهنويسان قرن
يازدهم و يكي از چهرههاي مؤثر
در دگرگوني اسلوب در شعر پارسي ، ذكر
نمونههاي شعر وي. |
|
|
شعر پارسي در آنسوي مرزها
ناصرعلي
سرهندي
شفيعي كدكني
بارورترين دورة شعر فارسي ، درهند ، قرن يازدهم و دوازدهم است ، هم از نظر افزوني شمار شاعران پارسيگوي و هم از نظر تشخيص و امتيازي كه در اسلوب شعري شاعران اين دوره ديده ميشود. اغراق نيست اگر بگوئيم در اين دو قرن ، محيط ادبي هند ، بر روي هم ، از مجموعة اقاليم ديگر زبان پارسي ، از نظر شمارة شاعران و حتي از نظر وجود شاعران برجسته ، سرشارتر و ممتازتر است زيرا بسياري از شاعران برجسته ديگر اقاليم زبان پارسي نيز در اين روزگار به هند رويآور شده بودند و سرزمين هند پناهگاه و محيط آسايش ايشان بود ، در اين دوره شاعران بزرگي پرورش يافتهاند كه صائبتبريزي نماينده مشخص و برجسته راه و رسم و طرز شاعري ايشان بهشمار ميرود و بيگمان يكي از چند شاعر بزرگ تاريخ ادب پارسي است و در سراسر ادوار شعر فارسي ، به هنگام سنجش و داوري درباره سبكها و راه و رسم و طرز شاعري ، در كنار خاقاني و سعدي و چند شاعر صاحب سبك ديگر نام او را نبايد فراموش كرد.
شهرت صائب در ايران بهعلل تحولات ذوق و
پسند اهل ادب پست و بلندهايي داشته گاه در
اوج شهرت بوده مانند روزگار خودش و تا حدي
روزگار ما ، و گاه مورد بياعتنايي و
ناشناختگي بوده مثل دورة زنديه و قاجاريه ( البته
در ايران وگرنه در ديگر اقاليم زبان پارسي
همواره پايگاهي بلند داشته ) و اين اشارت به
مقام و پايگاه صائب در اين گفتار ، براي
يادآوري از شخصيت شاعر ديگري است از
سرزمين هند كه او را صائب ثاني1
و صائب هندوستان و آبروي هندوستان2
شمردند و در تذكرههاي دورة اخير اغلب
نام او در كنار صائب و بهعنوان شاعري كه
اسلوبي خاص خود دارد و شاعران عصر ، گاه به
اسلوب او نزديك ميشود و گاه به اسلوب صائب
ياد ميشود ، چنانكه از تذكره مردم ديده ميخوانيم
كه شاعري با تخلص آفرين اكثر بطرز صائب و
گاه بطور ناصرعلي مشق ميكرد و سراج الدين
آرزو نيز درباره همان شاعر گويد. « طور و
طرز بيان ناصرعلي منظور او بودهاست.»3
و دو قرن بعد از او شاعري ديگر ضمن
نگارش احوال خود گويد: « به تقليد كلام سيد
شاه ناصرعلي حرف ميزنم »4
و شاعر خود نيز صائب را رقيب خويش ميدانسته
و با كنايهاي شاعرانه خود را بر او ترجيح
ميدهد.
ناصر علي سر هندي كه شاعران و تذكرهنويسان قرون اخير از او بدينگونه ياد كردهاند ، بيگمان يكي از چهرههاي مؤثر دگرگوني اسلوب ، در شعر پارسي و شعر او به جهاتي از شعر صائب و ديگر گويندگان آن عصر تشخيص و امتيازي دارد كه البته نگارندة اين سطور آن را چندان نميپسندد و فقط از باب نوعي تازگي او را شاعري قابل بررسي و مطالعه ميشمارد ، ناصرعلي حد فاصل ميان بيدل و صائب است و با اينكه در غزل بايد او را شناخت ، معاصرانش ، پايگاه او را در مثنويسرائي ، بيشتر ستودهاند چنانكه سرخوش گويد: « مثنوي در زمين ( زمينه ) يوسف و زليخا بسيار رنگين و بهطرز تازه گفته »7 و مؤلف شمع انجمن با اينكه غزلهاي او را ميستايد گويد: « در مثنوي يد بيضا ميكند »8 و براي اينكه اختلاف پسند محيطهاي ادبي ( ايران و هند ) را بهتر درك كنيم ميتوانيم نظر آذر بيگدلي را دربارة مثنويات او بخوانيم آنجا كه ميگويد: « از كثرت استعارات ، ازمثنويات او مطلبي مشخص نميشود»9 .
شعر ناصرعلي در روزگار او و سالهاي
پس از وي در سراسر اقاليم زبان پارسي شهرت
و گسترشي فراوان داشته و در همهجا
گويندگان و دوستداران شعر پارسي از غزلهاي
او بهرهمند ميشدهاند
،
حتي در مناطقي كه
زبان پارسي زبان اصلي و عمومي مردم
نبوده ، باز هم شعر او را ميشناختهاند و
ميخواندهاند مثلاً در عراق ، و شهر بغداد
كه مؤلف خزانه عامره از نفوذ شعري ناصرعلي
در آنجا سخن ميگويد و توضيح ميدهد كه
اهل بغداد به هر دو زبان پارسي و عربي
آشنائي دارند و صوفيان در مجالس سماع و در
خانقاه آنگاه كه شعر عربي ميخوانند شعر
ابن فارض مصري10 است
و آنگاه كه شعر پارسي ميخوانند شعر ناصرعلي سرهندي است11 .
ناصرعلي خود نيز به اهميت مقام خويش در
شعر نظر داشته و ميبينيم كه هيچكدام از
معاصران خود را با اهميت تلقي نميكردهاست چنانكه صاحب تذكرة حسيني گويد: « شيخ در
جنب شاعري خود هيچ شاعري را بخاطر نميآورده
و معاصرين را وقعي نمينهاده12
و در مورد خود چنين عقيدهاي داشته: سخن را آفريدم ، جان دميدم
بهاقرار « خدائي » برگزيدم « الستي » سر زد از من ، او « بلي » گفت منش. « يا عبد » او. « يا ربنا » گفت13 و در ديداري كه با بيدل داشته خطابي
نسبت به وي دارد كه چه مايه مضامين را قتل
كردهاي؟ و هنگامي كه بيدل از وي خواست تا
ناصرعلي شعري از شعرهاي او را تضمين
كند ، گفت: قابل آن نيست كه من مصرع خويش
تضمين كنم14 . ناصرعلي در حدود سال 1048
15
در« سر هند » متولد شد و سر هند از مناطق خوش
آب و [31] هواي هندوستان است كه به گفته آذر
بيگدلي دياري است با نزهت و باغات دلگشا
دارد و اهلش به صنعت نقاشي مايلاند16
و صاحب نزههالخواطر گويد. سر هند به
فتح سين و سكون را ، به معني سر هٍند ( راسالهند )
و آنجا را به نام « سهرند » به كسر سين و فتح را
و سكون نون نيز ميخوانند به معني بيشة
شير ( غابهالاسد ) شهري است باستاني از
شهرهاي هند در مملكت مهاراجة پتياله يكي
از راجههاي پنجاب ، جمعيت آن حدود شصتهزار نفر است و در قديم شهري بزرگ بوده و
دانشمندان بسياري ازآن برخاستهاند و
مشهورترين كسي كه بدانجا منسوب است « شيخ
احمدبن عبدالاحد سر هندي پيشواي طريقة
مجدديه است »17 صاحب تذكره گلزار اعظم به نقل از
مقدمهاي كه خان آرزو بر منتخبات اشعار
ناصرعلي نوشته او را از سادات صحيح النسب
دانسته و شعر ناصر علي گواه آورده: گر از حسب بپرسي ما قنبريم قنبر - ور از نسب بپرسي ما آل مصطفي ايم.18
بطوري كه از خلال تذكرهها ميتوان دريافت وي در زندگاني مادي ، توفيق چنداني نداشته و بهگفته دوست و همدرس او ، سرخوش ، چندان رتبت و مقام نيافت وگرنه بايد ملكالشعرا ميشد19 و از نامهاي كه مؤلف مرآتالخيال از او نقل كرده ميتوان دلگيري و افسودگي خاطر او را از زندگي و محيط خود بهخوبي دريافت و ميبينيم كه در پاسخ شير علي لودي ، ضمن نامهاي ، چنين ميگويد « ... فقير در اين ايام از نوشتن و خواندن فارغم و به اندوه بيپايان واصل ، زياده از اين چه نويسم كه آب شد نفسم »20 ناصرعلي در آغاز چندان پايبند شريعت نبود و دربارة بيقيديهاي او و تكفيرشدن وي داستانها در كتب تذكره نقل شده و يكبار كه در باغي به بادهكشي سرگرم بوده اهل شريعت و متعصبان ناگهان وارد شدند و بر سر او تاختند ، پرسيدند اين چيست كه مينوشي و او در پاسخ ايشان گفت شرابي است كه فرشتگان ميخورند21 و چون تكفير شد و جانش در خطر بود ، يكي از ارادتمندان او مسلح شد و به ياري دستهاي او را از سرهند نجات داد و به شاهجهان آباد آورد22 ولي ناصرعلي بعدها توبه كرد و سرانجام به عرفان گرائيد و به سلسلة نقشبنديه پيوست و به شيخ محمد معصوم خلف « مجدد الف ثاني » كه از عارفان برجسته آن سامان بود ، دست ارادت داد. ناصرعلي مدتي در دكن زيست و چندي در دهلي اقامت كرد و چندي همراه « سيفخان صوبهدار كشمير » بود ششم23 يا بيستم24 رمضان 1108 زندگي را بدرود گفت و دوستش سرخوش از جنوني كه در پايان عمر به هم رسانيده بود سخن ميگويد و همچنين از دعوي قطبيت و ارشاد او25 گويا در آغاز شاعري ، بعضي از معاصران تهمت سرقت بدو ميزدهاند كه وي ديوان شاعري بنام « نديم » را ربوده و بهنام خويش ميخواند و سرخوش دوست نزديك و مريد او نيز از يادآوري اين تهمت نتوانست خودداري كند و يك روز دوستانه اين ماجرا را به او يادآور شد و ناصرعلي در پاسخ او گفت: غزلي طرح كن تا جواب آن را بگويم و سرخوش غزلي خواند جوابي در برابر آن سرود و در تذكره سرخوش ثبت است26 . [32]
ناصرعلي ، برطبق
نوشته بعضي تذكرهها ، پسري داشته به نام
عظيمالدين كه خود شاعري توانا بوده و شرح احوال
او در بعضي تذكرهها آمده و بعضي از تكبيتهاي او شهرت بسيار دارد
مانند اين بيت. از بيابان عدم ، تا سر بازار وجود در تلاش كفني آمده عرياني چند27 مزار ناصرعلي در مقبرة نظامالدين
اوليا ( 634-725 ) است كه از مقابر و مزارات
معروف هند است28 .
صاحب سرو آزاد داستاني دربارة ناصرعلي پس
از مرگش نقل كرده كه آوردن آن در اينجا بيلطف نيست. وي گويد: پس از مرگ او دستهاي از
دوستان و مريدان وي به سرگورش رفتند و يكي
از ايشان خطاب به ناصرعلي گفت آيا تو نبودي
كه گفتي: خاك گرديدم ولي رقصد هنوز افغان ما خم شكست اما نميريزد مي جوشان ما و ديگري در پاسخ او گفت: اين شعر كه
تو ميخواني « فغان » ناصرعلي است كه
بر لبان تو ميرقصد.29 ناصرعلي
ديوان بزرگي داشته كه منتخبي از آن به چاپ
رسيده و اغلب از هر غزل او دو سه بيت بيشتر
در آنجا نيامده و از مثنويهاي او كه شهرت
بسيار دارد ، هيچكدام در اين ديوان نيامدهاست از جمله مثنوي يوسف و زليخاي او كه
سرخوش با اعجاب از آن ياد ميكند و گويد: « بسيار
رنگين و بهطرز تازه گفته » و بعد اين دو بيت
را از آن نقل ميكند. بتي ميگفت ، پنهان ، با برهمن. « خداي من توئي ، اي بندة من مرا بر صورت خود ، آفريدي برون از نقش خود ، آخر چه ديدي؟ »30 چنانكه در آغاز اين گفتار يادآور
شديم ، ناصرعلي سبكي خاص خود دارد كه مورد
توجه بسياري از شاعران بخصوص گويندگان
پارسيزبان هند واقع شده و خلال تذكرهها
و در ضمن احوال ديگر شاعران جايجاي از
تأثير او در شعر شاعران معاصر وي و آنها كه
بعد از او بودهاند ، سخن گفته ميشود چنانكه
خان آرزو گويد: « ميرزا مسغر فطرت و سرخوش و
ديگر اعزه پيروي او دارند »31
به علت
اهميت و مقامي كه ناصرعلي در
شعر عصر خود داشته بعضي از معاصران او به
نقد و خردهكاري در شعر او پرداختهاند و
اديبي به نام « واصف » رسالهاي در نقد ديوان
او نوشته و ابياتي از غزلهاي او را مورد
نقد قرار دادهاست كه آن انتقادهاي بهجاي
خود قابل توجه است و از مواد مطالعه در
تاريخ نقد ادبي در شعر پارسي است ، محمدغوثخان بهادر ، مؤلف تذكره گلزار اعظم كه در
اواخر قرن سيزدهم ميزيسته و از
ارادتمندان ناصرعلي است و به تصريح تمام
ميگويد: « نسبت شاعري من به شاه مرحوم [ناصرعلي]
به اثبات رسيده »32 انتقادهاي [33]
واصف را در كتاب خود ، ضمن شرح حال خود ، نقل
كرده و يك يك آنها را پاسخ گفته است و حدود
سي صفحه به رد و ايراد آن انتقادها پرداخته
است ( از صفحه 69-93 ) از نمونههاي نقد واصف بر
شعر ناصرعلي و پاسخ محمدغوثخان بهادر ،
يكي را در اينجا ميآوريم. ناصرعلي گفته: بر لب قاصد نميدانم كه پيغام كه
بود؟ همچو گل گرديد لبريز تبسم گوشها معترض [واصف] گويد كه گوش را با تبسم
هيچ مناسبت نيست ، پس اگر شيخ چنين فرمودي
اولي بودي: چون صدف گرديد لبريز جواهر گوشها بعد مؤلف گويد: « تبسم كنايه از
سرور ، پس چنانكه سرور گل از شكفتگي
است ، همچنان سرور گوشها از شنيدن پيغام
محبوب ميباشد ، در اينصورت تبديل مصراع چه
ضرور؟ »33 شعر
ناصرعلي ،
جرياني است در فاصلة ميان صائب و
بيدل ، در ديوان او نيز نميتوان غزل يكدست
همجوار كه تمام ابيات آن لطيف و بينقص
باشد يافت ، اما تك بيتهاي بسيار دلكش كه
از نوعي غرابت و لطف شعري برخوردار است ، در
ديوان او فراوان ميتوان يافت ، شيوة او بر روي هم نسبت به پيشينيانش تا
حدودي نزديك به ميرزا جلال«
اسير
» اصفهاني است . در مورد
ناصرعلي ، مانند چندتن ديگر از شاعران اين
اسلوب ميتوان مصراع انتخاب كرد ، زيرا گاه
مصراعهاي آنان چندان زيبا و دلانگيز است
كه به يك ديوان برابر است ، تصويرهاي كامل و
شاعرانه از طبيعت و لحظههاي هستي ببينيد
چه زيباست: تماشا دارد ، امشب ، برگريز ما و
اخترها يا: جنونم ، يك بيابان گردباد ، آوارگي
دارد. يا: سفيد آيد برون ، پيراهن صبح ، از خم
نيلي يا: كاسه پرشير كوكبها ، سرابي بيش
نيست شايد اگر ديوان كامل او در دست ميبود ، غزل
يا غزلهائي تمام يا حذف يكي دو بيت ميتوانستيم
نقل كنيم اما متأسفانه ديوان چاپ شده او كه
اغلاط بسياري در آن وجود دارد چنانكه ياد
كرديم ، برگزيدهاي است از غزلهاي او ، آنهم
با ملاك خاص در پسند و انتخاب كه بايد آن را
« گزينش و انتخاب هندي » خواند زيرا كساني
كه بدينكار پرداختهاند اغلب ، در دورههاي
بعد از زندگي شاعر و اغلب از پارسيدانان و
پارسيزبانان قرن اخير هند بودهاند كه جهت
ذوق مسير ذهن و گزينش آنان دگرگونيهايي
داشته و حتي نسبت به عصر ناصرعلي و بيدل
هم ، از مسأله دورپروازي و غرابت خيالها و
تصويرها ، تندروتر بودهاند از اينروي
انتخاب آنها در مدار همان شعرهايي است كه
اغلب از نظر زبان و تركيبات بسيار ضعيف است
و از نظر خيال و ارتباطات رشته
تداعيها ، بسيار دور و بيگانه. با اينهمه
كوشش بسياري شد تا نمونههاي شعر او اغلب
از ابيات پيوسته غزلهاي او باشد و در حدود
امكان از آوردن تكبيت احتراز كرديم.
“پاورقيها“
1- تذكره نصرآبادي ، 447 چاپ وحيد دستگردي. 2- تذكره سرخوش ، 74 ، به تصمع صادق علمي و دلاوري چاپ لاهور. 3- تذكره مردم ديده ، 18 عبدالحكيم حاكم ، به اهتمام سيد عبدالله لاهور. 4- تذكره گلزار اعظم ، 69 محمد غوثخان بهادر ، مطبعه سركاري ، 1272. 5- همان كتاب ، 70. 6- ديوان ناصر علي ، 7 چاپ سنگي هند بدون تاريخ و صفحه 90 ديده ميشود. 7- سرخوش ، 74 . 8- شمع انجمن ، 303 ، سيد محمد صديق حسن خان بهادر ، مطبعه شاه جهاني 1292 . 9- عمر بن علي بن مرشد بن علمي ، معروف به ابن فارض - ( 576-632 ه.ق ) معروفترين شاعر متصوف عرب كه او را « شاعرترين صوفيه » خواندهاند و نيز « سلطان عاشقان » . در شعرش متأثر از فلسفه وحدت وجود است ، در اصل از مردم حماء ، ( در سوريه ) بود و بعد پدرش به مصر رفت و در آنجا اقامت گزيد و ابن فارض درآن سرزمين تولد و نشات يافت بعضي از قصايد او بسيار معروف است از جملة قصيدة حمزيه وي كه شروح بسيار بر آن نوشتهاند. رجوع شود به وفبات الاعيان ابن خلكان ، و الاعلام زركلي .ج 5/216 چاپ دوم . 10- خزانة عامره ، 329 ، آزاد بلگرامي ، نول كشور. 11- آتشكده آذر ، 358 ، تهران ، چاپ دكتر سيد جعفر شهيدي. 12- تذكره حسيني ، 222 ميرحسين دوست ، نول كشور ، 1875 . 13- خزانه عامره 328 . 14- تذكره حسيني ،223 . 15- وفات او مسلم در سال 1108 بوده و چون اغلب تذكرهنويسان عمر او را شصت سال نوشتهاند تاريخ تقريبي تولد او همين سال است. 16- آتشكده آذر ، 348. 17- معجم الامكنه التي لها ذكر في نزهه الخواطر تآليف معين الدين نهروي ، چاپ حيدرآباد دكن 1353 صفحه 32. 18- تذكره گلزار اعظم ، 66 و ديوان او صفحة 81 . 19- تذكره سرخوش 74 . 20- مرآت الخيال ، 292 علمي شيرلودي ، بمبئي مطبعة مظفري . 21- خزانه عامره 328 . 22- نتايج الافكار ، 477 محمد قدرتالله گويامري چاپ اردشير خاضع بمبئي 1336. 23- تذكره سرخوش ، 74. 24- سرو آزاد او ، 129 و خزانه عامره ، 338 به بعد. 25- تذكره سرخوش ، 74. 26- تذكره سرخوش ، 74. 27- تذكره مردم ديده ، 81 . 28- رجوع شود به نقش پارسي بر احجار هند ، علي اصغر حكمت ، 57 تهران 1337. 29- سرو آزاد ، 131 ( تأثر الكرام ) آزاد بلگرامي ، حيدرآباد دكن ، 1913 . 30- تذكره سرخوش ، 74 . 31- به نقل گلزار اعظم ، 66. 32- همان كتاب ، 69 . 33- تذكره گلزار اعظم ، 71. 34- در ديوان . جز. 35- از دو غزل انتخاب شد. 36- در ديوان مصرعه. |