|
|
||
ستاري ، جلال. "هنر از لحاظ روانشناسي". دوره 7 ش 79 (ارديبهشت 48): ص36-37، تصوير. |
||
|
|
||
|
خلاصه: آفرينش هنري: يك
اثر هنري چگونه پديد
ميآيد ، نظر "هانري دولاكروا"در اين
مورد. |
|
|
هنر از لحاظ روانشناسي – آفرينش هنري
جلال ستاري
پيش از اين گفتيم كه به اعتقاد
برخي ، آفرينش هنري فعاليت خلاقهاي است كه با
احساس شادي قرين است ، و حتي اگر كار هنري با
اندوه و شك و اضطراب آغاز شود ، به فرجام احساس
شادي و سرور كه ملازم با حصول توفيق
و پيروزي است بر هرگونه احساس درد و رنج
غلبه خواهد كرد ، پس نتيجة خلق ، احساس شادي
و سرور است و هرجا آفرينش و صنعي هست شادي
نيز هست ؛ حتي در ذهن هنرمند پريشان و شوريده
و شاعر نوميد و اندوهگين نيز نشاط و بهجتي در
حال كمون يا پوشيده و مكتوم وجود دارد. شادي
خودبخود از آفرينش هنري ميتراود و هر
آفرينش همراه با وجد و شادماني است ، تا آنجا
كه بعضي اين دو را لازم و ملزوم يكديگر
دانستهاند. مدافعان اين نظر ، ميان شادي
ناشي از مشاهدة زيبايي يا خلق آثار هنري
و وجد و حال عرفاني يا مذهبي مشابهتي يافتهاند. به اعتقاد آنان شعفي كه هنر و مذهب به
آدمي ارزني ميدارد ، از احساس فائق آمدن
بر زمان و مكان ، به بند كشيدن و مهاركردن دمگذاردن و جاودانه ساختن آن يا فراگذاشتن از
آنچه موقت ، بيدوام و ناپايدار است و خلاصه
رهائي از مقتضيات مادي زندگي – كه هنر
و مذهب هر دو در وجودمان بارور ميسازند –
ناشي است. Etienne Souriau
كه به اين وحدت وجد عارفانه و شادي آفرينش
هنري توجه داشته ، گفته است: هنر همانند مذهب
آنچه را كه به زبان نميآيد و در وصف نميگنجد
بيان ميكند. |
|
هانري
دولاكروا1 وجود شش
عامل را لازمة آفرينش[36] هنري دانسته است :
نخست سه عامل كلي كه عبارتند از: 1-
اصالت و
ابتكار ، يعني خود بودن ، يا به
خود مانند بودن نه به ديگري. 2-
نوآوري (Spontanéité)
يا ديدن چيزي كه هيچكس پيشتر آنرا نديده
است و آن از راه تأمل و امعان نظر در محسوسات
يعني شك كردن در مدركات خويش از عالم واقع
حاصل ميشود. 3-
قدرت
توليد و آفرينش ، بهشرط آنكه كيفيت فداي كميت
نگردد. دو ديگر سه عامل اساسي كه بي
وجودشان هيچ اثر هنري آفريده نميشود: 1-
1- علاقه به كاري كه در شرف تكوين
و انجام است، 2-
2- نيروي تخيل خلاق كه ميتوان آن را
به كيمياگري مانند كرد كه خاك يا عالم واقع
را به نظر زر ميكند، 3-
تأمل
(Secondarité)
يعني پختن يك انديشه و احساس و
زير
و
رو كردن
آن در ذهن (در مقابل آدم Primaire
كه هيچ انديشه و احساسي را بقدر كفايت در
خود نگاه نميدارد تا اندكاندك به اثري
هنري بدل شود). دولاكروا سه گونه آفرينش هنري باز
ميشناسد: 1-
1- خلق فيالبداهه يا آوردن انديشه
و احساس از قوه به فعل ، بي اراده واختيار، 2-
2- پختن و پروردن دانسته يا
ندانسته ، خودآگاهانه يا نيمه
خودآگاهانة ، مضموني در ذهن، 3-
آفرينش
انديشيده و سنجيده از روي خودآگاهي
و هشياري. دولاكروا در مورد اخير به Philosophie
de la composition
نوشتة ادگار آلنپو استناد ميجويد. پو
در اين اثر منظومة غراب خود را بيت به بيت
تجزيه و تجليل ميكند و به تشريح دقيق
چگونگي ساختن آن ميپردازد ، چنانكه گويي
پيچ و مهرههاي ساعتي را با دقت و حوصله
فراوان از يكديگر جدا ميسازد. پو ظاهراً
همانند دانشمند يا مهندسي ، از روي دستور
و الگوئي دقيق و به ياري فنون شعر
و شاعري ، منظومة خود را پرداخته است ، اما به
احتمال قوي ، پو پس از سرودن منظومه و نه در
حين ساختنش ، چنين تفكرات روشن و دقيقي
دربارة آن كرده است. استدلال و تعقل
و انديشة نظموترتيب در هر كار هنري وجود
دارد ، اما اين جمله بيشتر به جنبة فني آن
مربوط ميشود. آفرينش هنري كيمياگري
است ، طباخي نيست. “پاورقيها“
1- Henri Delacroix: Psychologie de l’art, Essai sur l’activitè artistique, Paris, Alcan, 1927. |