|
|
|||
|
|
|||
|
فروغ، مهدي. "موسيقي دانان ايران بعدازاسلام". دوره1-2، ش 8(خرداد 42):9-7 , نقشه. |
|||
|
خلاصه:فرهنگ ايران در عهد هخامنشيان و بعد از ظهور اسلام ، ادغام رسوم ايراني و اسلامي ـ دوران جاهليت در جزيره العرب ، كشور كلده يا بابل ، شهرآور ، موسيقي حماسي در زمان حكومت سبا ، ريشه اسامي برخي از وسايل موسيقي . |
|||
|
|
|||
موسيقيدانان
ايران بعد از اسلام
|
|
آنچه
بيان شد در مورد موسيقي نيز كاملاً صدق ميكند.
به عبارت ديگر وقتي صحبت از موسيقي عرب در
ميان است مقصود مجموعه فعاليتهائيست كه در
تمام كشورهاي تحت نفوذ اسلام درباره اين علم
به عمل آمده است. اگر سؤال شود كه چرا به آن
عنوان موسيقي اسلامي داده نشده است جوابش اين
است كه چون حكومت بدست اعراب بوده و
فعاليتهايي را كه پيروان مذاهب ديگر يعني
يهوديان و مسيحيان و زرتشتيان در اشاعه اين
فرهنگ بعمل آورده اند نميتوان تحت عنوان
معارف اسلامي شناخت محققان غربي كليه اقدامات
فرهنگي و ادبي را در سراسر نقاطي كه در تصرف
اعراب بوده تحت عنوان معارف عربي ذكر كرده اند
كه ما امروز در دايره المعارفهاي اروپائي ميبينيم
كه علماي بزرگي از ايران چون فارابي و ابنسينا
و صفي الدين عبدالمؤمن و صدها نفر ديگر نظير
ايشان را كه هر يك به تنهائي مايه مباهات ملتي
محسوب ميشود به قوم عرب منسوب ساختهاند. |
|||
|
نقشة
شاهنشاهي پارس در عهد داريوش شاه |
|
پس
از ذكر اين مقدمه آنچه در اينجا مورد بحث ماست [8]
اين است كه مي بينيم موسيقي عرب بعد از ظهور
اسلام تا چه پايه تحت نفوذ فرهنگ ايران قرار
گرفته و چه كساني به اين نفوذ كمك كردهاند. در
دوره اي كه اعراب آنرا دوره جاهليت مي نامند و
از آغاز تاريخ بشر شروع و به ظهور پيغمبر اكرم
ختم ميشود به عقيده مسلمانان معارف و كمالات
بشري آنطور كه بعد از ظهور نبي الله تحت لواي
اسلام رواج يافت وجود نداشته است به هر حال
اعراب، دوره قبل از اسلام را دوره جهل و
ناداني مي شناختند چون هيچ نوع علم و اطلاعي
چه سياسي و چه اقتصادي و چه فرهنگي درباره آن
نداشتند و يا سابقه درخشان و پرافتخاري نبود
كه اساس حكومت و تمدن جديد خود را بر آن استوار
سازند. به
هر حال مقصود اعراب از كلمه جاهليت اين بود كه
در آن دوره مردم از وحي و الهام و مكاشفه
پيغمبر خدا اطلاع نداشتند ولي مقصود واقعي از
بكار بردن اين كلمه اين است كه در دوره مزبور
معارف و كمالات بشري آنطور كه بعد از ظهور
پيغمبر رواج يافت وجود نداشته است. مورخان پيش
از اسلام همت و كوشش خود را بيشتر به نوشتن
شجره نامه و علم انساب و علم جفر و مطالبي از
اين قبيل صرف ميكردند و اطلاعات ايشان از يك
سلسله مطالب عاميانه كه عموماً توسط شعرا و
نوازندگان دوره گرد شايع ميشد تجاوز نميكرد.
حتي درباره تمدنهاي محدود ولي كم و بيش درخشان
گذشته خود نيز اطلاع زياد نداشتند. در
قرآن كريم نيز اگر ذكري از تمدن اقوام گذشته
از جمله قوم عاد و ثمود به ميان مي آيد بسيار
نادر است. مورخان امروز متفق القولند كه در
سده دوم ميلادي بود كه گروهي از اقوام عرب
براي نخستين بار از جنوب جزيره العرب به سمت
شمال مهاجرت كردند. بتدريج
در سالها و قرنهاي بعد قبايل ديگري از نواحي
يمن به نقاط شماليتر كوچ كردند و در نواحي
بينالنهرين و سوريه و شامات و عمان اقامت
گزيدند. نظر
به ارتباط زيادي كه اعراب منطقه شمالي از قديم
با ايرانيان داشتند از ساليان قبل تحت نفوذ
فرهنگ و تمدن اين كشور قرار گرفته بودند. از
موقعي كه اعراب جنوب مهاجرت به سمت شمال را
شروع كردند دو فرهنگ ممتاز و مشخص يعني فرهنگ
ملل سامي نواحي شمالي با فرهنگ دست نخورده
اعراب جنوب در هم آميخت و همين فرهنگ بود كه پس
از ظهور اسلام نضج و رونق گرفت و با فرهنگ و
ادب ملل ديگر مخلوط شد و در تمام نواحي تحت
نفوذ اسلام منتشر گرديد. كشور
كلده يا بابل از سه هزار سال پيش از ميلاد در
اراضي بينالنهرين در سمت مغرب ايران در اوج
قدرت و عظمت بود و مردمش در كمال مجد و جلال
بسر ميبردند و شهر بابل در سرزمين مزبور
بقدري زيبا و عظيم و آباد بود كه مورخان آنرا
در عداد عجائب هفتگانه ميشناختند و نام آن
شهر را به تمام سرزمين كلده نهاده بودند. اين
شهر در كرانه رود دجله در نزديكي شهر كنوني
حله امروزي قرار داشت و مردم اين منطقه از دو
هزار و پانصد سال پيش از ميلاد ارتباط فرهنگي
و تجاري بسيار نزديكي با ايرانيان داشتهاند. همچنين
شهر اور كه محل ولادت حضرت ابراهيم خليل و يكي
از مراكز مهم فرهنگ سومري و بابلي و ايلامي
محسوب ميشد در ملتقاي رود دجله و فرات قرار
داشت و در نتيجه حفاريهائي كه در سال اخير در
شهر مزبور بعمل آمده ارتباط فرهنگي مردم با
ايران كاملاً محرز گرديده است زيرا احجار
گرانبها و سنگهاي كريمه كه در مصنوعات ايشان
بكار رفته و نمونههاي آن امروزه در حفاريها
بدست آمده مؤيد اين مطلب است و وجود اين مس و
عتيق و لاجورد و غيره كه در آن سرزمين يافت نميشود
دليل بر اينست كه اشياء مزبور را از كشور هاي
ديگر به مملكت خود وارد كرده اند. در
ابتداي ظهور حضرت مسيح حكومت سباء كه در
ادبيات ما از ملكه آن بلقيس مكرر ياد شده است
هنوز داراي قدرت بود و موسيقي و شعر در دربار
سلاطين آن سرزمين بيشتر جنبه حماسي داشت چون
مردم جنوب عربستان با يكديگر اغلب در حال جنگ
و پيكار بودند و فقط اين نوع موسيقي بود كه
نيازمنديهاي روحي و ذوقي ايشان تأمين ميكرد. شهرهاي
مهم و معروف نواحي جنوبي جزيرة العرب از جمله
مأرب كه يكي از آبادترين و پرنعمتترين
شهرهاي منطقه حضرت موت واقع در جنوب عربستان
بوده و سدّ آن معروف است و صنعاء و حرّان مولد
حضرت ابراهيم خليل همه از مراكز عمده و فرهنگ
بوده و مردمش از هر لحاظ در رفاه و آسايش مي
زيسته اند ولي موسيقي و شعر آنها همان طور كه
گفتيم بيشتر حماسي و رزمي بوده است. از
طرف ديگر بنابر تحقيقات دربارة نام بسياري از
آلات موسيقي بعمل آمده معلوم مي شود كه ريشه
اسامي بسياري از آنها در زبان آسوري و بابلي
مي توان يافت، از جمله: طبل
كه در زبان آسوري طَبّلو ميگفتند و در زبان
عبري بصورت طبيلا در آمده و بعداً در زبان
عربي به طبل تبديل شده است. دف در زبان آسوري و بابلي
اداپو بوده و در زبان عبري تف و در زبان عربي
به دف تبديل شده است. قَرْن بمعني شاخ
كه ريشة آسوري آن قرنو بوده و در عبري به قِرِن
تبديل شده است. ريشه
اين آلات موسيقي كه اغلب آنها از سازهاي بزمي
است در زبان مللي يافت شده كه قرنها ديوار به
ديوار دولتي مقتدر و فرهنگي عميق داشتهاند و
يا تحت تسلط و انقياد ايران بودهاند. بقيه دارد [9] |