|
|
||
پوركريم ، هوشنگ. "دهكده سياه مرزكوه". دوره 7،ش 80 (خرداد 48): ص 28-46، نقشه ، تصوير ، طرح. |
||
|
|
||
|
خلاصه: موقعيت
طبيعي ده و جمعيت ، نحوه معيشت ، كشت و زر ، شبپايي ، درو و خرمنكوبي ،
آسياب و نانبندي ، اسامي وسائل و
ابزار و محلها به زبان محلي ـ دامداري و
فرآوردههاي
حيواني ، پشمچيني و پشمريسي و پارچهبافي
ـ مسجد و مراسم مذهبي ، مراسم عيدنوروز و نوبهارخواني ،
چهارشنبهسوري و فالگوش ، سفره عيد و مراسم
ديد و بازديد ،
مراسم
زايمان ، يك افسانه و چند ترانه محلي. |
|
|
![]() |
دهكدة سياه مرزكوه
هوشنگ پوركريم
از انتشارات
ادارة فرهنگ عامه
1- آشنائي با محل : موقعيت جغرافيائي
و احوال عمومي ده.
2- كشت و ورز ، شبپائي ، درو و خرمنكوبي ، آسيا و آسياباني و نانبندي.
3- دامداري: چراگاه و« آرام » ، شيردوشي
و ماستبندي و كرهگيري ، پشمچيني و پشمريسي
و پارچهبافي.
4- مسجد و تكيه و مراسم مذهبي.
5- مراسم عيد نوروز و نوبهارخواني ، چهارشنبهسوري و فالگوش ، سفرة عيد
و شگونآوري و ديدوبازديد و سيزدهبدر.
6- مراسم زايمان و
نامگذاري و گهوارهبنداني و دنداني ، ختنهسوران و « كريب ».
7- يك افسانه و چند ترانه.
1-
آشنائي با
محل ، موقعيت جغرافيائي و احوال عمومي ده
مردم « سياه مرزكوه » نام دهشان را در گفتگوها « سيامرگو Siyâ margu» ميگويند. مردم دهكدههاي همسايةشان هم همينطور. به همين اعتبار در اين مقاله همهجا نام اين ده را « سيامرگو» ميآورم. هر چند كه اين نام در عنوان مقاله به اعتباري ديگر «سياه مرزكوه» نوشته شده است1 . به هر صورت . . . . اين « سياه مرزكوه » يا « سيامرگو » يك دهكدة كوهستاني است در چند فرسنگي جنوبشرقي «گرگان» و در بخش عليآباد (كتول). و اين « عليآباد » كه به جادة آسفالتة « دشت گرگان » گره خورده ، حالا ديگر راستيراستي شهري شدهاست. چرا كه در حاشية دشتي است كه در اين روزگار يك وجب زمينش هم از تيغة فولادي تراكتورها خلاصي ندارد. با آن همه مزارع وسيع پنبه و گندم و برنج و با آن كارخانههاي پنبه پاككني و كارخانههاي روغنگيري از دانههاي روغني و كارخانههاي برنجكوبي و آسياهاي موتوري. اينجوري است كه « عليآباد » و آباديهاي ديگر « دشت گرگان » ربطي به « سيامرگو » ندارد كه توي كوه افتاده است و بايد با چند فرسخ قاطرسواري در كوه و دره به آنجا رسيد. چرا ، يك ربط قضيه اينجا است كه سيامرگوييها هم كمكم دارند « سيامرگو » را رها ميكنند و ميشوند « عليآبادي » يا « فاضلآبادي » و يا « رحمتآبادي » و « حسينآبادي » و . . . . كه آباديهائي هستند در حاشية « دشت گرگان » و كنار راه آسفالته. |
||
موقعيت جغرافيائي دهكدة «سياه مرز كوه» |
|
يعني
در تماس با شهر و شهريگري و تمدن جديد.
جمعيت « سيامرگو » ، تابستانها صدوچهل پنجاه
خانوار است و زمستانها فقط سي چهل خانوار.
اين بقية سيامرگوئيها پائيز و زمستان را در
« سيامرگو » نميمانند و ميروند به دهكدههاي
دشتي. بعضيهاشان در آن دهكدهها صاحب ملك و آبي هم شدهاند و ثروتي هم بههم زدهاند
كه حالا مشكل ميشود به آنها گفت سيامرگوئي.
چرا كه سيامرگوي كوهستاني و منزوي را در شأن خودشان نميبينند و اگر هنوز هم تابستانها به آنجا ميروند ، يكي
به قصد هواخوري است و يكي ديگر اينكه آب و گل
آباء و اجداديشان را البته نميخواهند از
دست داده باشند
؛
هرچند كه پشت آنهمه كوهها
افتاده است. بعضيهاشان[28] البته هر قدر كه آمد و رفت اين كوچندهها ، « سيامرگو » را با عوامل شهري آشنا ميكند ، موقعيت كوهستاني « سيامرگو » و اين كه فنون جديد نتوانسته است به آن راه پيدا كند ، « سيامرگو » را با همان عوامل بيگانه كرده است. و به اين سببهاست كه هنوز نحوة كشت و ورز و دامداري سيامرگوئيها به همان روال آباء و اجدادي است. و باز به همين سببهاست كه مردان سيامرگوئي هنوز چاروق به پا ميكنند و شال به سر ميبندند و قبائي كه مي پوشند دستبافت زنانشان است. و زنانشان هنوز هم با همان « چرخدوك »ها و« چرخيجه »ها و « شانه گورد »هائي نخ ميريسند و پارچه ميبافند كه مادربزرگهاشان ميرشتند و ميبافتند. رسوم و قرار و قاعدهها و آداب آباء و اجدادي هم هنوز در « سيامرگو » رعايت ميشود. اين كه سيامرگوئيها در عروسيهاشان « ذوقانه » ميدهند و در ختنهسوران « كريب » ميگيرند و در عيد نوروز « شگونآور » انتخاب ميكنند كه بعد از تحويل سال با نان و شيريني و سبزي و قرآن و برَّه به خانةشان بيايد تا شگون بياورد ، اينها و همة قرار و قاعدههائي كه هنوز در امور كوچك و بزرگ زندگيشان مراعات ميكنند ، سيامرگوي اين روزگار را با سيامرگوي سالهاي سال قبل پيوند دادهاست. و اين است كه وقتي با سيامرگوئي به مزرعهاش ميروي و يا به « آرام » گوسفندانش و يا به حمام دهش و يا به كلبة روستائياش تا با كار و زندگياش آشنا بشوي ؛ و يا پاي صحبتش مينشيني كه از ادب و اعتقادش خبر بگيري يا از عاداتش ، به خيالت ميرسد كه به زندگي هزار سال پيش بازگشتهاي و با مردم آن دورهها گفتگو ميكني. |
|
يكيشان كوه « عوض گودار – evaz godâr» است در مغرب « سيامرگو » و يكي ديگر كوه « جمال » است در جنوبش. و در [29] جنوبشرقياش كوه « گنجو – ganju » است و در مشرقش كوه « كلاري – kelâri» كه قلهاش با تيغة سنگي سياه سوخته از دامنة جنگلي سركشيده است و اين تيغه اگر كمي به « سيامرگو » نزديكتر بود مشكل ميگذاشت كه آفتاب صبح حتي چند ساعت بعد از طلوع به ده بتابد. سيامرگوئيها ، در دامنة همين كوهها كه عموماً با انواع درختها و درختچهها و بوتههاي جنگلي پوشيده شدهاست ، قطعه زمينهائي را براي كشت و ورزشان محصور كردهاند. آنها ، در همين كوههاست كه گلههاشان را هم ميچرانند و ميپرورانند. و اين است كه هر سيامرگوئي خودش را و دهش را با همين كوهها شناخته است و به همين كوهها هم دلبسته است و باز به همين سبب است كه هر گوشة كوهي و يا هر درهاي و يا مرتعي و يا هر تكه زمين افتاده در دامنهئي نامي دارد. نامي كه آباء و اجداد سيامرگوئيها شناختهاند و پشت در پشت به فرزندانشان شناساندهاند تا رسيد به سيامرگوئيهاي اين روزگار كه مثلاً فلان مرتع را « سوزكشه – sowze kaçe » و آن مرتع ديگر را « چليبي – calibi» مينامند. نهر كوچك « ده روبار – dah rubâr » كه از دامنههاي « زردكمر » و « جمال » سرچشمه ميگيرد و از ميان آبادي ميگذرد ، ده را دو قسمت كرده است. صدوده پانزده خانه در سمت غربي نهر و بيستوچند خانه در سمت شرقي. اين است كه سيامرگوئيها اين دو قسمت دهشان را اصطلاحاً « اين دست » و « آن دست » مينامند. در « اين دست » كه بزرگتر است ، يك حمام قديمي و يك تكيه و يك مسجد دارند و نيز يك قبرستان كه البته از ده بيرون مانده است. در « آن دست » دو تا آسياب دارند كه با آب نهر « لمندو – lamandu » بكار ميافتند و يك قبرستان كه گويا از قبرستان « اين دست » قديميتر باشد. آب آشاميدني « اين دست » و « آن دست » هر دو از چشمه است. چشمة « اين دست » را با سنگ و سيمان پوشاندهاند و شير برنجي گندهئي هم به پايش نشاندهاند. از همين چشمه و از همين شير به حمامشان هم آب ميرسانند. ملك حمامشان عمومي است و گويا سابقة ساختمانش از صدوپنجاه سال هم بگذرد. حمامي را خودشان هر ساله از ميان چند نفري كه داوطلبند انتخاب ميكنند. حمامي البته كه بايد حمام را تميز نگه دارد و « تونك » حمام را آتش كند و هيزم بياورد و هر ماه يك بار آب خزينه را خالي كند و آب نو ببندد . حمامي « سيامرگو » كه كشت و ورز او كمتر است و بز و گوسفندي هم ندارد كه گرفتار گلهداري باشد ، خوب ميتواند كه به كارهاي حمام برسد. زن و فرزندش هم كمكش ميكنند: پسرش در هيزم آوردن از جنگل و زنش هم در اوقاتي كه حمام زنانه ميشود. روزها از طلوع آفتاب تا دو ساعت پيش از غروب حمام زنانه است . و از آن وقت تا طلوع روز بعد مردانه ميشود. ولي پنجشنبهها چه شب و چه روز حمام مردانه است و البته پررفتوآمدتر از روزهاي ديگر. مزد حمامي را سر سال ميدهند. هر نفر بيستوپنج قران. براي بچههاي كوچكي كه هنوز با [30] مادرشان به حمام ميروند مزدي نميدهند. ولي بچههاي بزرگ را مانند بزرگتران به حساب ميآورند.
سيامرگوئيها كدخدا
و انجمن ده هم دارند. كدخدا ،« مشهدي يونس » ، سالهاي
سال است كه كدخدائي ميكند. پيرمرد عجب حال
و حوصلهاي دارد در همكاري با مأموران دولت
و پذيرائي از آنها. محليها ميگفتند كه
مزد و مواجبي هم از هيچ احدي نميگيرد.
يعني كه نميدهند تا بگيرد. گويا در انجمن
ده هم كارهاي باشد. دستمالي دارد به
اندازة يك سفره و پيچيده به تودة كاغذها
و بخشنامههائي كه در سالهاي كدخدائياش
از ادارهها به او رسيده است. مخصوصاً
نامههاي بخشداري و ژاندارمري كه فلاني را
حاضر كن به فلانجا معرفي بشود و يا فلانوقت براي فلان امر به ژاندارمري « فاضلآباد » بيا و يا در فلان موضوع اقدام كن
و نتيجهاش را به بخشداري گزارش بده و . . . .
پيرمرد را از كار و زندگياش انداختهاند.
يك پايش در « سيامرگو » است و يك پاي ديگرش
دائم در « فاضلآباد » و « عليآباد ». و با همة
اينها به كارش دلبسته است. و سخت هم دلبسته
است چنانكه خيال ميكند رسالت « سيامرگو »
را از ازل به نامش نوشتهاند تا ابديت. 2- كشت
و ورز، شبپائي ، درو
و خرمنكوبي ، آسيا و آسياباني و نانبندي.
سيامرگوئيها خرده مالكند. هر كدامشان براي كشت گندم و جو يكي دو قطعهاي زمين دارند كه ديمي ميكارند. بعضيها زمين آبي هم دارند كه در آن زمينها عموماً سيبزميني و ارزن كشت ميكنند. زمينهاشان دو آيش است. هر سال نيمي را ميكارند و نيمي ديگر را ميگذارند كه باير بماند تا قوت بگيرد و بتوانند سال بعد بكارند. به همين سبب ، هميشه زمينهائي را كه در تابستان درو كردهاند رها ميكنند كه گاو وگوسفندان بچرند ، تا سال بعد ، اول پائيز كه بارديگر شروع ميكنند به بذرپاشي و شخمزني. زمين ديمي را هميشه بعد از يك بارندگي ميكارند. چرا كه هر زميني بايد خيس بخورد و نم بگيرد تا بشود بذرش پاشيد و شخمش كرد. بعضيهاشان كه تواني بيشتر دارند ، زمينشان را ابتدا شخم ميزنند و بعد بذر ميپاشند و بارديگر هم شخمش ميزنند. به هر صورت ، هر زميني چه يكبار شخم بشود و چه دوبار ، بايد كه بعد از بذرپاشي شخم ببيند تا بذر با شخم در آميزد و دانهچين پرندگان نشود.
وسيلة شخمشان
گاوآهن است كه آنرا « ازال جفت – evâl joft »
مينامند. « ازال جفت » غير از يك جفت « ورزا »
كه بايد آن را بكشند ، شامل يك تير چوبي است
به نام « ازال » و تهش به كندهاي بند است كه
سيامرگوئيها آن را « كونه kune »
مينامند. به نوك « كونه » تيغة آهنين را
كار ميگذارند كه بايد به خاك بنشيند
و شيارش كند. يك سر ديگر « ازال » را وقتي كه
بخواهند شخم را شروع كنند به وسط تير [31] ديگري
بند ميكنند كه آن را « جفت » مينامند
و اين همان تيري است كه بايد از دوطرف به
روي گردن يك جفت گاو نر قرار بگيرد. |
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
وسيلة سفر به «سيامرگو»
|
|
گوشة ديگري از ده
|
انبوه خانههاي گوشهئي از دهكده «سيامرگو»
|
|
در هر طرف اين تير ، يك جفت چوب نيممتري كار گذاشتهاند كه خودشان آنها را « سمب چو – sembe cu» مينامند. هر جفت « سمب چو » گردن يكي از آن دو گاو نر را مهار ميكند كه بايد با هايوهاي زارع سيامرگوئي به راه بيفتند و زمينش را شخم كنند. زارع با ريسماني كه دو سر آن را به سر و شاخ گاوها و وسطش را به دستة چوبي « ازال جفت » پيچانده است ، گاوها را در رفتن هدايت ميكند. و نيز با تركهاي كه به دست ديگر ميگيرد. هردم ضرب شستي به گاوها نشان ميدهد. و اينجوري است كه زمين شخم ميشود. به هر صورت ، اين ورزاها كه گاوهاي نر اختهشدهاي هستند و فقط به كار شخم ميآيند.لازمترين وسيلة كار زراعي است كه در چنان كوهستاني كشت و ورز ميكند. سيامرگوئيها ، معمولاً ، هردو نفر به كمك هم زمين را كشت ميكنند.يكي گاوآهن را به راه مياندازد و يكي ديگر با تيشه يا كلنگ كوله سنگهائي را كه در سر راه گاوآهن است از جا ميكند و به كناري ميكشد و يا كلوخهاي شخم را خرد ميكند. در هر قطعه زمين ، ابتدا ، تكهاي را در يك وهله بذر ميپاشند و شخم ميزنند و بعد به تكهاي ديگر ميپردازند. سيامرگوئيها ، اين تكههاي كوچك يك قطعه زمين را كه در چند وهله بذرافشاني و شخم ميكنند، [32] « وجال vejâl » مينامند. كوچكي و بزرگي « وجال »ها بر حسب كم و زيادي شيب زمين تفاوت ميكند. بعضي « وجال »ها پهن وكوتاهاند و بعضي دراز و باريك و بعضي ديگر گرد. هر پنج شش « وجال » را اگر « ورزا »ها سير خورده باشند و خوب كار بكنند ، ميتوان يك روزه كشت كرد كه تقريباً يك « پوت » گندم بذرافشان دارد. كشاورزان سيامرگوئي ، زمين بذرپاشي شده را اگر كه در معرض رفتوآمد احشام باشد ، پرچين ميكنند كه خودشان « پرچيم » مينامند. پرچين كردن زمين هم البته در جاي خود كاري است و مشكلاتي هم دارد. به اين سبب ، سيامرگوئيها قرار گذاشتهاند كه هر ساله قسمتهائي از زمينهايشان را كه در حوزة معيني از ده افتاده است و سال آيش آنهاست ، براي احشامشان « نسخ » كنند تا هيچكس حق نداشته باشد كه گاو وگوسفندانش را در آن حوزهئي بچراند كه به زير كشت كشيده ميشود. به اين سبب همواره يك قسمت از زمينها را كه باير ميافتد براي چراندن آزاد ميكنند و آن قسمت ديگر را ممنوع. به اين ترتيب معمولاً مجبور نميشوند كه مزرعههاشان را پرچين كنند. مگر اينكه دهقاني بخواهد يكسال در قطعهاي كشت كند كه آن قطعه در آن سال براي احشام ممنوع نباشد و به اصطلاح خودشان « نسخ » نشده باشد. دهقانان سيامرگوئي ، كارشان در سه ماه پائيز همان بذر پاشيدن و شخم كردن است. بعد هم دل ميبندند به برف و بارانهاي زمستان و بهار كه مزرعهها را بارور ميكند. اواخر بهار ، گندم خوشه ميزند و ميشود مطلوب خوكهاي وحشي كه شبها بدجوري به مزرعهها ميافتند. و اين است كه هر دهقان سيامرگوئي ناچار است كه شبها مزرعهاش را شبپائي كند. سيامرگوئيها كسي را كه به شبپائي ميرود « شوپا – çu pâ» مينامند. شبپا ، هر غروب به مزرعهاش ميرود و همة شب را در كومهاي كه با سرشاخههاي جنگلي در مزرعه ساخته است به بيداري و مراقبت ميگذراند. البته آتشي هم روبراه ميكند و چاي هم دم ميگذارد كه هردم گلوئي تركند و بتواند تا صبح بيدار بماند. هر وقت هم كه خشوخش خوكها را بشنود با چوبدستش يا تبرش و يا با داس هيزم چيني اش از كومه بيرون ميآيد و هاي و هوي راه مياندازد و فحش پدر و مادر به خوكها كه انگار آدمي طرف دعوايش شده است و چنان بد و بيراه ميگويد و داد و بيداد راه مياندازد كه خوكها را فرسنگي از مزرعه ميراند و بارديگر به كومه باز ميگردد. سيامرگوئيها تعريف ميكنند كه در سالهاي اخير كه مقررات و نظاماتي براي شكارباني وضع شده است ، ناچارند كه حتي در مواجهة با خوكها هم قوانين شكار را رعايت كنند كه البته مراعاتش براي آن مردم كوهنشين دشوار است. و اين است كه در اين سالها مزاحمت خوكهاي وحشي هم بيشتر شدهاست و زحمت شبپائي هم زيادتر. به هر صورت ، ناچارند كه تا وقت درو به هر زحمتي هم كه شده باشد ، هر شبه در مزرعههاشان شبپائي كنند.
وقت درو اواسط تابستان است. كشتهائي
را كه بيشتر آفتاب ميبينند و زودتر ميرسند
زودتر هم درو خواهند كرد. ولي كشتهائي را
كه كمتر آفتاب ميگيرند و البته ديرتر هم
ميرسند ديرتر درو ميكنند. سيامرگوئيها ، كشتها و زمينهائي را كه روي به آفتاب باشند و بيشتر آفتاب ببينند [33] « تووير – tovir» مينامند. |
|
![]() |
ولي آن قسمت از كشتها و زمينها و يا آن سمت كوهي را كه كمتر آفتاب ببيند و معمولاً روي به شمال است « نسام – nesâm» مينامند. در « سيامرگو » اگر دوقطعه زمين همجوار را كه يكي « تووير » و يكي ديگر « نسام » باشد و همزمان كشت كنند ، با ده دوازده روز اختلاف درو خواهند كرد. يعني آن كشتي را كه آفتاب بيشتر ميبيند و به اصطلاح « تووير » است ده دوازده روز زودتر از آن كشت « نسام » درو ميكنند كه كمتر آفتاب ميبيند. سيامرگوئيها معمولاً هر چند نفر به كمك هم مزرعهشان را درو ميكنند. در « سيامرگو » ، برخلاف بسياري از دهكدههاي ديگر همان حوالي ، زنان در كار درو كمتر دست دارند. هر چه هست ، مردها خودشان سروته كار را به هم ميرسانند و به زنانشان زحمت نميدهند. آنان در روزهاي درو آب و ناني هم به مزرعه ميبرند و گاهي هم پختوپزي راه مياندازند ، تا آنهائي كه در دروگري به صاحب مزرعه كمك ميكنند ، خورد و خوراك گرم و چربي هم داشته باشند. وسيلة درو در « سيامرگو » داس است كه سيامرگوئيها آن را « واشلو- vâçlu » مينامند. تيغة خميدة « واشلو » دندانهدار است و دستهاش چوبي و قدَّش به نيممتر نميرسد. دروگر سيامرگوئي « واشلو » را در وقت درو به دست راست ميگيرد و ساقههاي گندم را به دست چپ و هر بار با يك حركت داس مشتي گندم را درو ميكند كه در چند حركت ميشود يك « چينگاله -cingale » و ميگذارد روي همان ته ساقههاي درو شده . دروگر سيامرگويي هردو دستش را در وقت درو با پارچة « دست پيچ » ميپيچد تا در تماس با ساقهها و ته ساقهها كمتر آسيب ببيند. 2 |
||
|
در سيامرگو هنوز كه پا از كودكي بيرون نگذاشتهاند دست به افسار آشنا ميشوند |
![]() |
« كوپا » كردن دستههاي درو شده دو سه علت دارد: اول اينكه گندم درو شده تا وقت خرمنكوبي از باد و باران محفوظ خواهد ماند. ديگر آن كه چون « تلاركوپا » از سطح زمين بلندتر است ، رطوبت زمين به « كوپا » نميرسد و خوشهها خشكتر ميشوند و بعد هم البته آسانتر ميتوان خرمنكوبي كرد. يك فايدة ديگر « تلاركوپا » اين است كه پوزة خوكهاي وحشي به « كوپا » نميرسد و زحمت « شبپائي » فراهم نميشود. سيامرگوئيها وقتي كه از دروكردن مزرعه و « كوپا » كردن دستههاي درو شده خلاص بشوند ، در روزهاي آفتابي به سر وقت « كوپا »ها ميروند و هر روز قسمتي از « كوپا » را در پاي « تلاركوپا » ميريزند و ميگسترند و خرمنكوبي ميكنند. خرمن را هر چند نفر به كمك هم و با چند اسبي كه روي خرمن ميگردانند ميكوبند. مردي كه آزمودهتر است به وسط خرمن ميرود و افسار اسبها را ميگيرد و آنها را به دور خود و روي خرمن ميگرداند تا خوشهها با لگد اسبها كوبيده شود. يكي دو نفر ديگر هم هر يك با چوب دو شاخهاي ، كه آن را « ليپا - lipa » مي نامند ، خرمن را جابهجا مي كنند . و هر دم قسمتي از خرمن را كه از لگدكوبي اسبها بيرون ميماند به داخل خرمن ميگسترند تا بهتر كوفته شود.3 وقتي كه قسمتي از دستهها را كوبيدند ، بار ديگر قسمت ديگري از دستههاي « كوپا » را از « تلار » پائين ميريزند كه بكوبند. خرمن كوبيده را با پارو توده ميكنند و كاهش را با « ليپا » بيرون ميكشند و دانهها را كه با خردهكاهها مخلوط است با همان پارو باد ميدهند تا از هم جدا شود. |
||
|
تصوير از دهقان سيامرگوئي و طرح از
وسيلة شخم كه « ازال جفت ezâl
joft » مينامند با ضبط اسامي
محلي اجزاء آن:
|
|
پاروئي را كه با آن خرمن باد ميدهند « نارو- nâru» مينامند كه زمستانها هم براي برفروبي از بام خانههاشان به كارشان ميآيد. گندم بادداده را در جوال ميريزند و با همان اسبهاي خرمنكوب به خانه ميرسانند. كاه را هم در تورهائي كه « ونده- vande» مينامند بر اسب بار ميكنند و وقتي كه به خانه رساندند در كاهدان كه خودشان آن را « كاخانه- kâ xâne» مينامند انبار ميكنند. ولي گندم را با همان جوال در اتاق يا پستو ميگذارند تا به فرصت به آسياب ببرند و آرد كنند. زنان سيامرگوئي ، گندم را پيش از آنكه به آسياب برود در كنار نهر ميشويند ؛ تا از خاك و گل پاك شود و ريزهكاهها و دانههاي نارس و پوستههاي بيمغز هم با جريان آب از گندم سوا شوند. بعد هم گندم شسته شده را در آفتاب به روي جاجيم يا نمد ميگسترند كه خشك شود و بعد در انبانها يا كيسههائي ميريزند كه مردهاشان يا خودشان بايد به آسياب ببرند و آرد كنند. آسياب را سيامرگوئيها « آسييو- âsiyo» و آسيابان را « آسييووان- âsiyovân » مينامند. از دو آسيابي كه در[35]كنار نهر « لمندو » دارند ، يكي از كار افتاده و آن ديگري جواب همة انبانها و كيسههاي گندم « سيامرگو » را ميدهند. آسياب « سيامرگو » با فشار آب جوئي ميگردد كه از نهر « لمندو » جدا كردهاند. آب جو در ناوداني كه از تنة درخت تراشيدهاند ميريزد و با فشار به پروانههاي چرخ چوبين آسياب ميپاشد و سنگ روئين را ميگرداند. چرخ آسياب در قسمت زيرين آسياب است كه آن قسمت را « پرخانه - neâparx» مينامند4 . يك سرچرخ آسياب را از پائين با ميلة آهني كوتاهي كه از محورش گذشته است و آن را « پيكامه - peykâme» مينامند به كندهئي سوار كردهاند كه نام آن كنده « بالشمه - bâleçme» است. سر ديگر چرخ را ، از بالا ، با ميلة آهني ديگري ، كه آن را « استونه- estune» مينامند ، به قطعه آهني به نام « توره - tavare» مربوط كردهاند. « توره » را هم در سوراخ سنگ روئين آسياب كار گذاردهاند ، تا وقتي كه چرخ آسياب ميگردد و « توره » را ميگردان ، سنگروئي هم بگردد و گندم آرد شود. كندهاي كه چرخ آسياب بر روي آن تكيه دارد ، از يك سر ديگر به كندة ايستادهاي بنده شدهاست كه آن را « خاندار- xândâr» مينامند. سر « خاندار » ، در بالا ، از كنار سنگهاي آسياب بيرون آمده است و آسيابان ميتواند با قطعه چوبي ، كه آن را « گاز - gaz» مينامند و در « خاندار » كار گذاردهاند و شل و سفت ميشود ، « خاندار » و « بالشمه » را پائين و بالا ببرد ؛ تا فشار سنگ روئين بر سنگ زيرين بيشتر يا كمتر بشود و آردي كه به دست ميآيد نرمتر يا درشتتر باشد. آسيابان ، گندمي را كه بايد آرد شود ، پيمانه ميكند ؛ [36] تا از هر ده پيمانه يك پيمانه مزد آسياباني را بردارد5 . بعد هم آن بقيه را در « دول - dul » ميريزد كه چوبي است در بالاي سنگهاي آسياب به روي دو ديوارة گلي كار گذاردهاند. گندم ، اندكاندك ، از سوراخ پائين « دول » به « دولچه - dulce » و از آنجا به سوراخ سنگ روئين سنگ روئين آسياب ريخته ميشود. « دولچه » ناودان چوبي كوچكي است كه زير « دول » به چوب ديگري بند شدهاست كه آن چوب را « تك تك چو - tak taka cu » مينامند. «تك تك چو» كه يك سرش در پائين به روي روئين آسياب افتاده است ، با گردش سنگ روئين ميجنبد و « دولچه » را هم ميجنباند و دانههاي گندم با جنبش « دولچه » كمكم به سوراخ سنگ روئين ميريزد. سيامرگوئيها ، سنگ روئين آسياب را « روسنگ - ru sang » و سنگ زيرين را « ته سنگ - ta sang » و جائي را كه آرد جمع ميشود « آردندان - ardandan » مينامند. آرد را از « آردندان» با پاروي كوچكي به انبان يا كيسه ميريزند و به خانه باز ميگردانند و ميگذارند كه در پستو بماند. زن سيامرگوئي ، هر چند روز يكبار از آرد انبان در « لاك- lak » خمير ميگيرد كه ظرفي است چوبي و تابهمانند. خمير را مايه هم ميزند كه سيامرگوها آن را « خميرما - xamir ma »مينامند. خمير مايهزده را دوسه ساعتي ميگذارد بماند كه به عمل بيايد و بعد هم از آن خمير در مجمعه « گنده - gonde » ميگيرد. گندههاي خمير را با « نواكن - nava kon »كه رويشان ميگرداند پهن ميكند و ميبرد سر تنور كه از پيش افروخته است.
تنور را سيامرگوئيها «
تندور -
tandur » مينامند و آن را در حياط خانه ميسازند.
در سيامرگو ، از هر تنوري ، هفت هشت خانوار و
گاهي هم ده دوازده خانوار ممكن است
استفاده بكنند. به همين سبب است كه در هر
محلهاي فقط يكي دو خانه در حياطشان تنور
دارند و بقية خانوارهاي دوروبر آن خانهها
در همان تنورها نان ميپزند.
زمستانها ، گاهي كه از شدت بارندگي يا از
زور سرماي زياد نميتوانند در اين تنورها
نان ببندند ، در اجاق ايوان يا اجاق اتاق
« كماج - komaj » ميپزند.
|
![]() |
![]() |
|
سيامرگوئيها دستههاي درو شدهئي
را كه « كوپا kupâ» كرده بودند اينك در پاي تلار- telar
ريختهاند تا برگرداندن اسبها
خرمنكوبي كنند. طرح تلاركوپا جداگانه
نشان داده شده است
|
سيامرگوئيها داس درو را «واشوله-vâçule» مينامند كه تيغهاش دندانهدار است
|
|
3-دامداري:
چراگاه و « آرام » ، شيردوشي و ماستبندي و
كرهگيري ، پشمچيني و پشمريسي و پارچهبافي در آن منطقه كوهستان « البرز » كه « سيامرگو » بنا شدهاست ، موقعيت زمين و استعداد محيط براي دامداري بيشتر مساعد است و براي كشت و ورز كمتر. به همين سبب هم هست كه امور سيامرگوئيها عموماً با دام ميگذرد نه با كشت6 . ولي دام را هم زمستانها نميتوانند در « سيامرگو » نگهداري كنند كه هوايش به سختي سرد ميشود و گل گياهي در مراتع اطرافش نميماند. اين است كه ناچارند احشامشان را در ماههاي سرد سال به دامنههاي شمالي « البرز » و به « دشت گرگان » بكوچانند. بنابراين ، هر دامدار سيامرگوئي ، هم در ارتفاعات و هم در دامنهها و دشت ، بايد مراتع و جايگاههائي براي احشامش داشته باشد ؛ تا امور دامدارياش در همه فصل سال بگذرد. چراگاهها و جايگاههاي بهاره و تابستانه احشام سيامرگوئيها در ارتفاعات حوالي « سيامرگو » است و به اين نامها: مرتع « عوض گودار » ، مرتع « سرخ چشمه » ، مرتع « سوزه كشه » ، مرتع « چليبي » ، مرتع« جمال » ، مرتع « گنجو » ، مرتع « حاجي لنگ » و مرتع « پره جنگل » كه ميشوند رويهم هشت مرتع7 . در هر يك از اين چراگاهها ، از نيمة بهار تا اواخر تابستان ، بيش از هزار بز و گوسفند و برَّه و بزغاله8 چرانده ميشوند. احشام هر يك از اين مراتع را چند دامدار سيامرگوئي شريكند. آنان تا وقتي كه دامهايشان در ييلاق ميچرند و به اصطلاح خودشان در « كوه » بسر ميبرند و آنها را هنوز به دشت نكوچاندهاند ، در كار چراندن و شير دوشيدن و جوشاندن و ماستبستن و كره گرفتن و امور ديگر دامداري با هم همكاري ميكنند و چوپانانشان همة دامهاشان را در يك رمه ميچرانند. در هر يك از اين هشت مرتع « سيامرگو » ، چوپانان رمة همان مرتع ، در محلي كه آن را « آرام » مينامند و گوسفندان و برَّهها را براي شيردوشي و آرميدن در آن محل گرد ميآورند ، كومهاي هم ساختهاند ؛ تا در « آرام » جائي براي ماستبندي و ذخيره كردن ماست يا كره داشته باشند و نيز جائي براي خوروخواب خودشان. ديوار اطراف كومه را به عرض و طول [37] كم و بيش دو متر در چها متر با سنگ و گل بالا آوردهاند. و روي كومه را با تير و تخته و تخته سنگها پوشاندهاند. توي كومه را هم با ديوارهاي به دو جاي جدا از هم قسمت كردهاند ؛ تا محلي را كه ماست ميبندند از محلي كه خودشان مينشينند يا ميخوابند و يا به خورد و خوراك جمع ميشوند جدا باشد. جمع چوپانان هر رمة سيامرگوئي هشت ده نفر است. كار دو نفر از آنان اين است كه برَّهها و بزغالهها را بچرانند كه بايد جدا از رمة بز و گوسفند چرانده شوند تا ضمن چرا شير مادرهاشان را نخورند. |
![]() |
||
|
چوپانان سيامرگوئي ماست را با كمي آب در «دوره» يا كنديل kandil ميربزند و آنقدر ميزنند تا كره از دوغ ببرّد |
![]() |
« سرمخته باد » در يكي از روزهاي اواخر بهار ، صاحبان رمه را به «آرام» ميخواند ؛ تا شير بز و گوسفندان هر يك از آنان جدا از هم و با حضور خودشان دوشيده شود. در آن روز كه به اصطلاح سيامرگوئيها روز « مندر - mandar » يا روز « ترازمندر » است ، معلوم ميشود كه دامهاي هر يك از صاحبان رمه روزانه چقدر شير ميدهد تا به همان نسبت از كره و ماست و كشك محصول رمه سهم داشته باشند. در روز« تراز - مندر » با حضور صاحبان رمه در « آرام » ، پختوپز مفصلي به خرجشان راه ميافتد و« آرام » بسي پر جنبوجوش ميشود. چوپانان سيامرگوئي گلة بز وگوسفند را هر روز ساعتي پيش از ظهر براي شيردوشي از چراگاه به « آرام » باز ميگردانند. |
||
تصوير از زن سيامرگوئي و طرح از وسيلة
ريسندگي كه آن را «چرخ- carx» مينامند با ضبط اسامي محلي اجزاء
آن:
|
|
|
||||||||||||||||
|
گلة برَّهها را هم
همزمان با بازگرداندن گله بز وگوسفندها به
« آرام » ميآورند ؛ تا پس از شيردوشي بزها
و گوسفندان ، آنها را به مادرانشان راه
بدهند. براي شيردوشي از گله ، محلي دارند كه
از يك سمت با پرچين محدود شدهاست و آن را « دام
بره -
dambare » مينامند. چوپانان ، گله
بز و گوسفندان را از سمتي ديگر به « دام بره »
هدايت ميكنند ؛ در حاليكه گلة برهها را
دورتر از « دام بره » نگهداشتهاند. در « دام بره » فقط يك راه خروج از
پرچين براي بز و گوسفندان باز ميگذارند ؛ و در دو
سمت آن راه عبور كه آن را « پيشدام-
picdam » مينامند
، چوپاناني
مينشينند كه بايد گله را بدوشند. آنان
بزها و گوسفندان شيرده را ، كه يكيك از « پيش
دام » ميگذرند ، از پاهاشان ميگيرند و بعد
از شيردوشي رهاشان ميكنند تا به برههاشان
برسندكه با بعبعهاي خود مادرانشان را
ميطلبند و پستانهاشان را كه چوپانان
دوشيدهاند و فقط آخرين رگههاي شير را
براي برَّهها باقي گذاشتهاند كه بايد به
زحمت بمكند. چوپانان سيامرگوئي ، در اواخر تابستان ، وقتي كه هنوز دامها را از كوه به دشت نكوچاندهاند ، بز وگوسفندان نر را كه چندماهي از گله جدا كرده بودند ، دوباره به گله راه ميدهند ، تا زايمانشان به اواخر زمستان بيفتد. وقتي كه بهار در پيش دارند و برَّهها را بهتر ميتوانند با گياهان تازه روئيدة بهاري علفخور كنند و بپرورانند. هر يك از صاحبان رمه ، در نيمة دوم تابستان ، از چوپانانشان ميخواهند كه گلةشان را از مراتع كوه به دامنههاي شمالي « البرز » و به سمت« دشت گرگان» بكوچانند. ضمن اين كوچ ، چوپانان ، گله را از مزرعههائي ميگذرانند كه تازه درو شدهاست و ميگذارند كه دامها ته ساقههاي دروشده را بچرند10 .
سرتاسر پائيز را گلهها در اين مزرعههاي
دروشده و در مراتع دامنههائي كه به « دشت
گرگان » نزديك است ميچرند. و زمستان هم در
« دشت » پذيرائي ميشوند. زيرا كه
صاحبانشان پيشاپيش به علوفه و
مسكن
زمستانيشان فكر كردهاند. دامداران[39] چوپانان سيامرگوئي ، گوسفندان را هر
سال دوبار پشمچيني ميكنند12. يكي در اوائل بهار ، وقتي كه ميخواهند
از دشت به كوه بكوچند ، و يكي هم در پائيز
وقتي كه تازه از كوه به دشت كوچيدهاند.
وسيلة پشمچينيشان از دو تيغة آهني است كه
با تكَّه چوبي به هم بند ميكنند و آن را « چرخه
-
carxe » مينامند. پشم چيده شده را عموماً ميفروشند
و فقط قسمتي از آن را براي نمدمالي يا جامهبافي به ده ميآورند. نمدها و جامههاي
نمدين را ندافهاي دورهگردي ميمالند كه
هر ساله به « سيامرگو » هم سري ميزنند. ولي
جامههائي را كه بايد از پارچههاي پشمي
دوخته شود ، زنانشان ميبافند. زنان
سيامرگوئي ، براي پارچهبافي ، ابتدا پشم را
ميشويند و بعد كه خشك شد با « شانه سر -
cane sar »
شانه ميزنند و با « چرخ -
carx » ميريسند و در « چرخيجه
-
carxije » كلاف ميكنند و از كلافها با دستگاهي كه
خودشان « شانه گورد -
cane gord » مينامند پارچه ميبافند. 4- مسجد وتكيه
و مراسم
مذهبي سيامرگوئيها شيعه مذهبند و مراسم مذهبيشان كموبيش مشابه شيعيان ديگر است. آنان در دهشان يك تكية بزرگ[40] و يك مسجد دارند. عزاداريها و روضهخوانيهاشان را در تكيه برگزار ميكنند. چه در تكيه و چه در مسجد ، محلي را براي زنان در نظر گرفتند و آن محل را با پردهاي از قسمت مردان جدا كردند تا در روضهخوانيها و سينهزنيها و يا در وقت نماز ، زنانشان در حريم باشند. نماز را هر وقت كه پيشنمازشان درده باشد به جماعت ميخوانند. مگر نماز صبح كه در هر صورت چه پيشنماز باشد و چه نباشد به جماعت نميخوانند. پيشنمازشان ، كه اهل « سيامرگو » است و در يك مدرسة علوم ديني « قم » تحصيل ميكند ، فقط تابستانها به « سيامرگو » ميآيد و نيز در ماههاي محرم و رمضان. هر يك از اين دو ماه اگر به تابستان بيفتد مراسمش با جماعت بيشتري برگزار ميشود. در همة شبهاي ماه رمضان ، پيش از اذان صبح ، يكي از سيامرگوئيها مناجات ميخواند كه خودشان آن را « شبخواني » مينامند.
يك روز پيش از
رسيدن ماه رمضان را هم روزه ميگيرند و
روزة آن روز را كه « پيشباز » مينامند
البته واجب نميدانند. در شبهاي « قدر » ، بعد
از افطار ، در مسجد روضهخواني ميكنند
و بعد هم همة كساني كه در مسجد جمع شدهاند
قرآن به سرميگيرند و به اسم هر يك از ائمه
مصيبتي ميخوانند و دعا ميكنند. وقتي كه به اسم امام دوازدهم برسند ضمن سلام
و دعا دبه پا ميخيزند در
شب عيد فطر ، خانوادههاي سيامرگوئي ، پيش
از صرف افطار ، فطرية افراد خانواده را كنار
ميگذارند ؛ تا در روز عيد فطر به مستمندان
ده بدهند. در ده به پنج شش نفري كه عليل يا
بيبضاعتند فطريه ميرسد. پيش از ظهر روز
عيد فطر ، در حياط مسجد جمع ميشوند تا دو
ركعت نماز عيد فطر را به جماعت بخوانند.
بعد از برگزاري نماز ، دعاي مخصوص عيد فطر
را هم ميخوانند. مراسم عزاداريهاي ماه
محرم با روضهخواني و سينهزني و نوحهخوانيهاي
شبانه در تكيه همراه ميشود. در همة شبهاي
دهة اول محرم ، آنهائي كه نذر دارند ، شام
و چاي و قليان مردم را در تكيه روبراه ميكنند.
ولي براي روضه خواني ، هر كس هر قدر كه خواست
و توانست به روضهخوان پول ميدهد.
روضه خوان در شبهاي محرم بهد از نوحهخواني و سينهزني به منبر
ميرود و موعظهاش را با شرح مصيبتهاي « كربلا » تمام ميكند . سيامرگوئيها دو جور سينه ميزنند:
يكي وقتي است كه توي تكيه دور هم نشستهاند
و نوحهخوان در وسطشان مرثيه ميخواند
و ديگران ، ضمن اينكه در بعضي قطعات مرثيه دم
ميگيرند ، در حال نشسته سينه ميزنند. يك
جور سينهزني ديگر هم دارند كه در حياط
تكيه يا مسجد راه مياندازند و البته
پرشورتر است. در اين سينهزنيها ، مردان
و جوانان سينهزن ، [41]
دور « نوحه خوان » حلقه ميزنند
و هر يك با دست چپ خود كمربند مرد يا جواني
را ميگيرد كه در سمت چپ اوست و همه با دست
راست سينه ميزنند و در ضمن سينهزني به
دور « نوحهخوان » ميگردند و با همان آهنگي
كه مرثيه خوانده ميشود پاهاشان را هم با
حركاتي همآهنگ به جلو و عقب حركت ميدهند.
چند نفر هم از اين جمع سينهزنان در بعضي از
مصرعهاي مرثيه با نوحهخوان همصدا ميشوند
و نيز هردم كه فرياد « يا حسين ، يا حسين »هاشان
بلند ميشود محكمتر سينه ميزنند تا بر
هيجان سينهزني بيفزايند. در روزهاي « تاسوعا »
و« عاشورا » ، دستة سينهزني با چند علم در ده
به راه ميافتند ؛ « نوحهخوان » در جلو و سينهزنها پشت سر او. تا چند سال پيش ، ضمن اينكه
دستة سينهزني در ده به راه ميافتاد ، جلو هر
خانهاي از صاحبخانهها نذوراتي جمع ميشد
كه خودشان آن را « سرعلمي » ميناميدند13
و
بعد از مراسم سينهزني ميان نوحهخوانها
و روضهخوان تقسيم ميكردند. ولي در اين
سالها « سرعلمي » جمع كردن معمول نيست ؛ و در
عوض ، خانوادههائي كه نذر داشته باشند آش
ميپزند و دستة سينهزني جلو هر يك از آن
خانهها كه ميرسد توقف ميكند و همة
مردم از آشي كه پخته شده ميخورند و بار
ديگر ضمن سينهزني و نوحهخواني به راه ميافتند14
. بعد از دهة محرم ، تا آخرماه صفر ، مجالس
روضهخواني و عزاداري در خانهها ونيز در
مسجد و تكيه برگزار ميشود. بانيان اين
مجالس عموماً به مناسبتهائي نذر دارند كه
چنين مجالسي برگزار كنند تا خلق خدا را به
قرب خدا دعوت كرده باشند. |
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
مردان سيامرگوئي با دو قطعه چوب وسيلهئي ميسازند به نام كُتلام – kotalum
كه با آن ميتوانند پشم
گوسفند يا موي بز را بريسند و طناب ببافند
|
|
زنان سيامرگوئي با اين دستگاه كه آن را شانه گورد – câne gurd مينامند پارچههاي نخي و پشمي ميبافند |
«چرخيجه – carxije»
نام وسيلهئي است كه نخ را به دور آن ميپيچند
تا كلاف شود
|
|
5-
مراسم عيد نوروز و نوبهارخواني ، چهارشنبهسوري و فالگوش ، سفرة عيد و شگونآوري و ديدوبازديد و سيزدهبدر سيامرگوئيها ، پيش از فرا رسيدن
سال نو ، براي كودكانشان جامههاي نو ميدوزند
و خانههاشان را روفت و روب ميكنند.
شستشوي جاجيمها و نمدها و تميز كردن اشياء
خانه و زندگي از جملة كارهاي واجب در
استقبال از عيد نوروز است. زنان ، ضمن
رسيدگي به اين كارها ، « گِل رنگ مالي » كردن
ديوارهاي اتاق و ايوان خانههاشان را هم
تجديد ميكنند. آنهائي كه وسع و وضع بهتري
دارند ، پيش از رسيدن نوروز ، خوراكيهائي ميپزند
و خيرات و مبرَّات راه مياندازند. در همان
روزهاي پيش از رسيدن سال نو ، يك يا چند دستة
« عيدگردشي » در ده به راه ميافتند و اشعار « نوبهاري »
ميخوانند و از اهل محل هدايائي ميگيرند.
دستة « عيدگردشي » ، كه معمولاً از جوانان
دهكدههاي ديگرند ، و يا از جوانان كولي كه
آنها را « غربتي » مينامند ، با همراهي يكي
از مردان يا جوانان اهل محل در كوچه محلههاي
ده به راه ميافتند و جلو هر خانهاي در
توصيف بهاري كه در پيش است و در توصيف عيد
نوروز ترانههائي ميخوانند كه با اين
بيت ترجيعبند ميشود: « اين نوبهار مبارك باد
اين لالهزار مباركباد » صاحبخانه هم به فراخور حال و وضع خود به نوبهاريخوانان انعام ميدهد و آنها از كنار خانة او جلوتر ميروند و در كنار خانههاي ديگر « نوبهاري »خواندن را از سر ميگيرند. سيامرگوئيها هم در غروب آخرين سه شنبة سال ، كه به « شب چهارشنبهسوري » معروف است ، جلو خانهها يا روي پشتبامها را در چند جا با چند پشته كاه و گون آتش ميافروزند و اهل خانه از آن آتشها ميجهند. بعضي زنان سيامرگوئي ، در همان شب ، براي « فالگوش » به يك يا چند خانة همسايه ميروند و بيآنكه توجة اهل خانه را جلب كنند ، با نيَّتي كه دارند گوش به در يا پنجرة اتاق ميگيرند و از حرفهاي اهل خانه به نيَّتشان تفأل ميكنند. در هر خانة سيامرگوئي ، پيش از تحويل سال ، سفرة عيد پهن ميكنند و مجمعهئي با شيريني و نقل و حلوا و گندم سبز و تخممرغهاي پختة رنگشده و گلاب و آينه در سفره ميچينند و منتظر ميشوند تا كسي را كه براي خانة خود « شگوم - cegum » (=شگون) انتخاب كردهاند به خانةشان بيايد و شگون بياورد. سرپرست هر خانهاي ، « شگوم » خانهاش را هفت روز پيش از عيد انتخاب ميكند و از او كه دوست محترم يا از اقوام و منسوبانش است خواهش ميكند كه آن سال شگونآور خانه و خانوادهاش باشد. « شگوم » ، در موقع تحويل سال ، لباس نو ميپوشد و با شاخهاي سروكوهي و قرصي نان و يك برَّه و يك جلد قرآن مجيد به خانه ميآيد تا شگون بياورد. اهل خانه با شادماني از « شگوم » استقبال ميكنند و به او گلاب ميپاشند و او را با عزَّت و حرمت كنار سفرة عيد مينشانند. « شگوم » ، سال نو را به اهل خانه تبريك ميگويد و برايشان در آن سال سلامتي و سرور و سروري آرزو ميكند. در اين حين ، كدبانوي خانه چراغي روشن ميكند و كنار سفرة عيد مينهد و قرآن و قرص نان و شيريني را كه «شگوم» با خود آوردهاست به سفرة عيد ميافزايد و به برَّه هم در همان اتاق سبزي[42] و شيريني ميخوراند. سرپرست خانواده به «شگوم» عيدي ميدهد و از او با شيريني پذيرائي ميكند. « شگوم » اولين كسي است كه بايد شيريني عيد را بخورد بعد از او اعضاء خانواده هم شيريني خواهند خورد. و نيز « شگوم » اولين كسي است كه بعد از تحويل سال به خانه وارد ميشود. پيش از او هيچكس را به خانه راه نميدهند كه خويش يمن نميدانند. چراغي را هم كه ضمن حضور « شگوم » روشن ميكنند ، ميگذارند كه تا سه روز و سه شب همواره روشن بماند. در ديد و بازديدهاي عيد هم ، درهر خانهاي ، ضمن اشاره به اين چراغ ، دعا ميكنند كه چراغ خانه و اجاق خانه تا سالهاي سال روشن بماند و سعادت و سلامت از خانه كم نشود. در يكي دو روز اول سال نو ، ديد و بازديدها مردانه است. به همين سبب زنان در خانه ميمانند تا وسيلههاي پذيرائي از مهمانان را فراهم بكنند. ابتدا كوچكترها به ديدن بزرگتران ميروند و بعد هم بزرگترها از آنان بازديد ميكنند. در اين ديد و بازديدها ، هر چند نفر كه با هم بيشتر مأنوسند همراه ميشوند و به هر خانهاي كه وارد بشوند ، ضمن مبارك بادگوئيها ، به دور سفرة عيد مينشينند و با چاي و حلوا و كلوچهها پذيرائي ميشوند. عيدي دادن به كوچكترها و بچههاي معمول است. پدر و مادرها به اندازة توانائيشان به بچههاي خودشان و به بچههاي اقوامشان چند توماني عيدي ميدهند. كودكان ، در روزهاي سال نو ، با انواع بازيها و از جمله با تخممرغبازي و گردوبازي سرگرم ميشوند. آنان با جامههاي نو كه ميپوشند و با بازيهائي كه راه مياندازند و با شادمانيهائي كه بروز ميدهند بيش از بزرگتران و بهتر از آنان از عيد استقبال ميكنند.
ديد و بازديدهاي عيد تا پيش از روز سيزدة
سال برقرار است و همچنين سفرة عيد هر خانهاي تا آن روز همچنان گشوده ميماند15
. روز سيزده اگر هوا خوب باشد به « سيزده
بدر » از خانه بيرون ميروند. هرچند
خانواده با هم و با خوردوخوراكي كه راه مياندازند
جمع ميشوند. در شب « سيزده بدر » ( غروب روز
دوازدهم ) جلو خانههاشان با كاه وگون آتش
ميافروزند و اهل خانه از آتش ميجهند و ميخوانند:
« سيزده بدر ، چهارده بجا ». روز سيزده
بدر ، علاوه بر اينكه از خانه بيرون ميروند ، پيالهها
و ظرفهاي شكستني ديگري را هم كه چندان به
كار زندگيشان نميآيد به زمين ميكوبند
و ميشكنند تا نحوست سيزده را بهتر بدر
كنند. به علاوه ، گندم سبزي را كه تا آن روز
در سفرة عيدشان بود ، غروب همان روز سيزده
بدر دور ميريزند. 6- مراسم
زايمان و نامگذاري و گهوارهبنداني
و دنداني ، ختنه سوران و« كريب » سيامرگوئيها ، زائو را « چليگ مار - chelg mar » و ماما را « دائيگ مار - daig mar » مينامند. در دهشان هفت هشت « دائيك مار » دارند كه زناني سالمند و با تجربهاند. هر زائوئي پيش از زايمان مامايش را با مشورت زنان منسوب به خودش انتخاب ميكند. ماما به زائو و زنان خانوادهاش دربارة مقدمات زايمان دستوراتي ميدهد و منتظر ميشود كه به موقع خبرش كنند تا به بالين زائو حاضر شود و از او پرستاري كند و نوزادش را بگيرد. نوزاد را در همان لحظة بعد از بدنيا آمدن با آب نيمگرم ميشويند و جفتش را هم در گوشهاي از حياط خانه چال ميكنند16 . پس از آنكه نوزاد را شستشو كردند او را ميپوشانند و بعد هم دم گوشش اذان ميخوانند و ضمن اذان خواندن گوشش را هم ميكشند كه يعني بفهمد مسلمان زاده است.
سيامرگوئيها ، زائو
و نيز نوزادش را تنها نميگذارند ؛ چون
معتقدند كه « جن » و « آل » اگر زائو و نوزاد را
تنها ببينند اذيتشان ميكنند. و در اين
صورت نوزاد ميميرد و زائو « جنَّهآزاري »
ميشود. يعني كه ديوانگي به سرش ميزند.
به اين علت ، تا مدتي علاوه بر اينكه نميگذارند
زائو و
نوزاد تنها بمانند ، بالاي سرشان
هميشه يك جلد قرآن و نيز يك كارد يا چاقو هم
ميگذارند كه معتقدند « جن » و « آل » را ميترساند. مدتي را كه بايد زائو و نوزاد تنها نمانند ده روز ميدانند. در روز دهم ، آنان را به حمام ميبرند و بعد از شستشو غسلشان ميدهند. نوزاد را در همان روزهاي اول نامگذاري ميكنند. نام را معمولاً پدربزرگ يا مادربزرگ انتخاب خواهد كرد و يا يكي از اقوام سالمندشان كه عزت و حرمتي دارد. گاهي به پاس تجديد خاطرة پدربزرگ يا مادربزرگي كه از دنيا رفتهاند ، نام آنان را به نوزاد ميدهند. بعضي از خانوادههاي سيامرگوئي نامگذاري نوزاد را به روزي موكول ميكنند كه او را به گهواره ميبندند. در آن روز ، مادر زائو ، براي نوزاد ، مقداري لباس و وسيلههاي گهواره را در مجمعهاي ميچيند و به خانة دخترش ميفرستد تا در مراسم «گهواره بندان» بكار بيايد. در اين مراسم كه مانند جشن كوچكي است و اقوام و آشنايان به شركت در آن دعوت ميشوند ، ضمن صرف ناهار ، بچه را براي اولين بار به گهواره ميبندند. سيامرگوئيها براي دندان درآوردن بچههاشان هم جشن كوچكي ترتيب ميدهند كه آن را « دنداني » مينامند. هر خانوادة سيامرگوئي ، در روز « دنداني » ، شيربرنج ميپزند وكاسهكاسه براي اقوام و همسايهها ميفرستد. كساني هم كه شيربرنج « دنداني » به آنها ميرسد ، تبريك ميگويند و به سعادت بچه دعا ميكنند. در « سيامرگو » ، پسر بچهها را تا پيش از هشت نه سالگي ختنه ميكنند و البته در آنجا براي ختنه كردن هم مراسمي معمول است. از جمله اينكه ، هرمرد سيامرگوئي وقتي كه بخواهد كودكش را ختنه كند ، مرد ديگري را كه دوست خود ميداند به عنوان « كريب - kerib » براي كودكش انتخاب ميكند. « كريب » ، براي كودكي كه بايد ختنه شود ، يك جفت كفش و چند تكه جامه ميخرد و آنها را براي روزي كه ميخواهند كودك را ختنه كنند آماده ميكند. در آن روز ، اين اشياء را ، زنان منسوب به « كريب » در مجمعهئي با مقداري شيريني ميآرايند و رويش را هم با چارقدي ميپوشانند و بعد هم در حالي كه يكيشان مجمعه را به سرگرفته است به جماعت راه ميافتند و ميروند به خانهاي كه كودك را در آنجا ختنه ميكنند. در راه ، اهل ده ، مخصوصاً كودكان و جوانان ، با آنان همراه ميشوند و ضمن ترانهخواني و رقص و آواز ، با شادماني و « شادباش ، شادباش »گويان شور و سروري به راه مياندازند. اهل خانهئي كه ميخواهند كودكشان را ختنه كنند ، با رسيدن دستهاي كه از خانة « كريب » را ه افتاده است ، به استقبال ميروند و ضمن خوشآمدگوئي برايشان اسپند دود ميدهند و از آنان تشكر ميكنند. بعد هم ، همة حاضران ، در اتاقهائي كه از پيشتر آماده پذيرائي شدهاست مينشينند ؛ زنان در يك اتاق و مردان هم در اتاقي ديگر. كمي بعد همة حاضران با چاي و غليان پذيرائي ميشوند. بعد هم ، با مجمعههائي كه بشقابهاي پلو و خورشت را در آنها چيدهاند بساط ناهار را پهن ميكنند. بعد از ناهار ، بار ديگر چاي و غليان راه مياندازند. در همين وقت ، « دلاك - dallak » ( ختنهگر ) ، با ظرفي شيريني در اتاق مردان به همة حاضران شيريني تعارف ميكند و هركس ضمن اينكه تكهاي شيريني از ظرف ميگيرد چند توماني هديه در همان ظرف ميگذارد. بعد هم همة هداياي جمع شده را كه معمولاً به پنجاه شصت تومان ميرسد شماره ميكنند. قسمت كمي از اين پول را به مستمندان ده بقيه را هم به « دلاك » ميدهند تا دست به كار شود. در اين احوال ، « كريب » ، كودكي را كه بايد ختنه شود و مضطرب است تسلي ميدهد و او را به نواي رقص و آوازي كه به مناسبت ختنهسوران به راه ميافتد سرگرم ميكند. بعد هم ، كودك را نرم نرمك به اتاقي ميبرد كه براي ختنه كردنش در آنجا بستري گستردهاند و « دلاك » هم بساطش را در همانجا حاضر كرده است. وقتي كه « دلاك » ميخواهد كودك را ختنه كند ، « كريب » كمي نقل و شيريني به دهان كودك ميگذارد او را كه داد وفرياد[44] راه مياندازد به نحوي در آغوش ميگيرد كه ختنه كردنش مقدور بشود. «دلاك» هم دست به كار ميشود وكودك را ختنه ميكند. بعد هم ، پدر و مادر و خويشاوندان كودك به اتاق ميآيند و با كمك « كريب » كودك را دلداري ميدهند و نصيحتش ميكنند كه آرام بگيرد. معمولاً كساني كه از كودك عيادت ميكنند ، هر يك چند توماني به او پول ميدهند تا تحمل درد ختنه براي او چندان دشوار نباشد و به اين پولها دلگرم شود.
پدر و مادر
كودك و خويشان او ، ضمن جريان مراسم ختنه ، در
هر فرصتي از « كريب » تشكر ميكنند. آنها از
اين پس « كريب » را عزيزتر ميشمرند و به او
تا حد سرپرست و بزرگتر خانوادة خود احترام
ميگذارند و نيز با خانوادة « كريب » دوستي
و رفتوآمد صميمانهاي پيدا ميكنند. « كريب »
و خانوادة او نيز حرمت دوستي با آنان را حفظ
ميكنند و وقتي كه بخواهند در خانوادة خود
كودكي را ختنه كند ، يكي از مردان آن
خانواده را متقابلاً بهعنوان « كريب » دعوت
ميكنند تا پيوند صميميت و دوستيشان محكم
و محكمتر شود. به اين ترتيب در ميان دو
خانوادة سيامرگوئي ، رسم«كريب»گزيني ممكن
است تا چند نسل دوام بگيرد و آن دو خانواده
به قدري با همديگر صميمي و نزديك بشوند كه
حتي اعضاء خانوادههاشان از ازدواج با
يكديگر همچون ازدواج با محارم پرهيز كنند.
هنوز در « سيامرگو » اتفاق نيفتاده است كه
دو خانوادة «كريب» به هم زن بدهند يا از هم
زن بگيرند. چون اعضاء خانوادههائي كه با
هم «كريب» ميشوند ، از فرط صميميت و دوستي
مانند اعضاء يك خانواده با هم محرمند. |
|
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
با اين رضايت خاطري كه داشت به غليان
كشيدنش غبطه ميخوردم
|
طرح و
تصوير از يك قبر در سيامرگو با
نقوش عاميانة تسبيح و شانه ،
چخماق و سنگ
آتشزنه و تبر. يعني كه هم اهل عبادت بود
و هم كار و زحمت
|
مرد سيامرگوئي به زيارت «پير» رفته است با خلوص
نيتَّي كه نميشود به
آن شك كرد
|
چند چهره سيامرگوئي
|
|
7-
يك افسانه و چند ترانه «اوسانه -
owsane » (=افسانه): يكي بود يكي نبو د ، غير از خدا كسي نبود. دهقاني يك گوسفند پرواري داشت. وقتي كه زمستان رسيد ، و پذيرائي از گوسفند دشوار شد ، ذبحش كرد و از گوشتش قورمه پخت و براي سه ماه زمستان ذخيره گذاشت. ولي از دنبة گوسفند كمي برداشت تا در تلهاي بگذارد كه ميخواست با آن تله روباهي را بدام بيندازد. روباه كه در همان دوروبرها زندگي ميكرد ، هر دم مرغي يا خروسي و يا جوجهاي از خانة دهقان ميبرد. وقتي كه دهقان تله را درست كرد و دنبة گوسفند را هم در آن گذاشت ، گذار روباه باز هم به آن طرف افتاد. با بوي دمبه به كنار تله رفت. اول به خيالش رسيد كه نانش توي روغن است ؛ ولي بعد كه كمي دوروبر دمبه را پائيد و تله را شناخت فهميد كه دهقان چه آشي برايش پخته است. با خودش گفت: « اين سفرة رنگيني كه دهقان براي من پهن كرد به ذائقة گرگ گواراتر است ؛ بروم و به اين مهماني دعوتش كنم ». رفت سراغ گرگ: بعد از احوالپرسي از او و زن و بچههايش ، شروع كرد به تعارف: « . . . مدتي است كه از جناب گرگ بيخبر بودم. اين است كه آمدهام به احوالپرسي. اگر محبت كني و دعوتم را بپذيري ممنونت ميشوم. سفرهاي پهن كردهام و ميخواهم كه بيائي تا لقمهاي با هم بخوريم و تجديد عهدي بكنيم . . . ». گرگ خوشحال شد و با روباه راه افتاد كه برود به مهماني. به خانة دهقان كه رسيدند ، روباه رو كرد به گرگ كه: « بفرما ، خواهش ميكنم جلو بيفت ». گرگ گفت: « نه ، توصاحبخانهاي و بايد جلوتر بروي تا من كه مهمانم و راه را نميدانم پشت سرت بيايم ». روباه گفت كه: « به جان عزيزت نميشود ؛ پدرم وصيَُت كرده بود كه هرگز پيش از بزرگترها و آنهائي كه خيلي محترمند به جائي وارد نشوم. وصيت پدر را هم كه ميداني[45] هيچوقت نميشود فراموش كرد. مخصوصاً در مورد تو كه خيلي بزرگ و محترمي ». گرگ از اين حرف روباه ، خيلي خوشش آمد و باورش شد كه روباه به او احترام ميگذارد. اين شد كه بادي به غبغب انداخت و پيش افتاد و رفت كنار تله و شروع كرد به بو كشيدن دمبه و گفت كه: « مرحبا ، مرحبا روباه ، مرحبا كه بزرگتري وكوچكتري سرت ميشود و حرمتم را ميفهمي ». بعد هم ، شروع كردند با هم به تعارف كه كدام بايد زودتر به غذا دست ببرد. روباه به گرگ گفت: « اين پدر مرحومم هيچ حرفش بيحكت نبود. خدا بيامرز وصيت كرده بود كه در سر سفره هرگز پيش از بزرگترها به غذا دست نبرم. حالا ميفهمم كه حرفهايش چقدر حكيمانه بود. به جان عزيزت ، اگر پيش از من به خوردن شروع نكني ، يك لقمه ازگلويم پائين نميرود. مگر ميشود در حضور بزرگتري چون تو جسارت كنم و پيشتر دست به غذا ببرم. . . . ». گرگ كه اشتهايش را بوي دمبه تحريك كرده بود ، با اين حرفهاي روباه بهكلي بياختيار شد و پنجهاش را به دمبه دراز كرد ولي دمش را به تله داد و از فرط درد داد و فريادش بلند شد.
با
سروصدائي كه راه افتاده بود ، دهقان خبردار
شد و با چماقش سررسيد و ديد كه روباه دمبه را
به دندان گرفته و به سرعت ميدود و دور ميشود.
اين شد كه به جان گرگ افتاد و با چماقش
اينقدر به سر و تنش كوبيد تا دمبش از ته كنده
شد و توانست كه نيمهجاني بدر ببرد. ترانهها:
٭
٭ ٭
٭
٭ ٭
٭
٭ ٭
٭
٭ ٭
٭ ٭ ٭
|
“پاورقيها“
1-
در اسناد و نيز در نامههاي اداري « سياه
مرزكوه » نوشته ميشود. در فرهنگ
جغرافيائي ارتش هم همينطور نوشته شده است:
« سياه مرز كوه – siyâh
– marz kuh» ده از دهستان كتول بخش عليآباد شهرستان
گرگان ،30 كيلومتري جنوب باختري عليآباد.
كوهستاني ، معتدل ، مرطوب ، سكنه 740،شيعه ، فارسي ، آب
از چشمهسار. محصول: غلات ، ارزن ، لبنيات . شغل:
زراعت و گلهداري. صنايع دستي زنان: كرباسبافي . راه مالرو.
2-
در بعضي دهكدههاي ديگر ، خصوصاً در
دهكدههاي « خراسان » ديدهام كه اين دستپيچها از چرم است. از جمله در دهكدة « پاز » ( زادگاه
فردوسي ) هم ديدهام كه دهقانان در وقت درو
نوعي دستكش چرمي با سر انگشتهاي بلند و نوكتيز به دستشان ميپوشانند.
3-
بعضي از سيامرگوئيها كه اسب
ندارند ، ناچار ميشوند كه وقتي خرمنكوبي
از ديگران اسب كرايه كنند. در اين
صورت ، بايد بعد از خرمنكوبي از هر ده
پيمانه گندم يك پيمانه به صاحب اسبها
بدهند ، كه علاوه بر آوردن اسبها ، خود نيز به
خرمنكوبي كمك كرده است.
4-
پرخانه = خانة پر ، پرههاي چرخ آسياب.
5-
آسيابان آسيابي كه دائر است ، مالك آسياب
نيز هست و بنابراين همة مزد آسياباني را
خودش بر ميدارد. در صورتيكه مزد آسياباني
آن آسياب از كار افتاده را كه سه نفر شريك
بودند ، چهار قسمت ميكردند . سه قسمت به سه
شريك مالك آسياب ميرسيد و يك قسمت به
آسيابان.
6-
از قراري كه سيامرگوئيها برايم تعريف
كردهاند ، گندم سيامرگو حتي در سالهائي كه
مزرعهها پر حاصل باشند ، كمتر از نصف
گندمي است كه سالانه در « سيامرگو » مصرف ميشود.
يعني هر ساله بايد بيش از آن مقدار گندمي
كه از كشتزارهاشان بدست ميآيد گندم
بخرند و به ده بياورند. اگر مخارج ضروري
ديگر زندگيشان را هم و محصولات شهري را كه
به ده وارد ميشود منظور كنيم ، ميتوانيم
به اهميت دامداري سيامرگوئيها پي ببريم
كه عمدهترين منبع درآمد آنهاست و جوابگوي
اين واردات.
7-
صاحبان دامها ، براي چراندن گلَّههاشان
در اين مراتع از سرجنگلداري مربوط به حوزة
خودشان اجازهنامه گرفتهاند و اين اجازه
گرفتنها كه آنان را به مراعات مقررات
جنگل مجبور كرده است ، از وقتي شروع شده كه
قانون ملي شدن جنگلها و مراتع اجرا ميشود.
8-
يكي از مقررات جنگلداري كه سيامرگوئيها
بايد مراعات بكنند همين است كه نبايد
بزچراني كنند. زيرا كه اين حيوان چنان گل
وگياهها را از ريشه ميچرد و
نهالها را ميكند
كه براي كمتر گياهي مجال رشد و
تكثير باقي
ميماند.
9-
گاهي هم آبي را كه از دوغ ميچكد نميگذارند
هدر برود و آن را آنقدر ميجوشانند تا «قره
قوروت» بشود.
10-
و به اين مناسبت البته به مزرعههاي
هردهكدهاي كه ميرسند اجارهاي هم به
صاحبان مزرعهها ميدهند.
11-
ولي به هر صورت ناگزيرند كه قسمتي از بز
و گوسفنداني را كه نگهداري آنها در زمستان
مقدور نيست و
يا به پيري رسيدهاند پيش از
فرا
رسيدن زمستان بفروشند تا از فروش آنها
بتوانند به مخارج نگهداري بقية گله و
نيز
به مخارج زندگيشان برسند.
12-
موي بزها را هر سال فقط يكبار در تابستان
ميچينند.
13-
اين اصطلاح به اين سبب معمول شده بود كه
صاحبخانهها پول نذري خودشان را به گوشة
علم گره ميزدند و علمدار پيش از آنكه دستة
سينهزني به خانة ديگر برسد گره را ميگشود
وپول را به كسي ميسپرد كه بايد همة
پولهاي « سرعلمي » را در طي مراسم سينهزني
و دستهگرداني جمع ميكرد.
14-
تا چند سال پيش ، در « سيامرگو » ،زنان هم دستة
سينهزني جداگانهاي راه ميانداختند
و جداگانه هم « سرعلمي » جمع ميكردند.
15-
قرص ناني را كه « شگوم » در روز عيد با خودش
ميآورد ، ميگذارد بماند تا روز عيد سال
بعد كه البته تا آن وقت كاملاً خشك ميشود.
در آن روز به آن نان كمي آب ميپاشند كه
نرم بشود و بعد روي آتش گرمش ميكنند و هر
يك از اهل خانه از آن نان كه از عيد سال قبل
مانده است وآن را « نان شگومي » مينامند
تكهاي ميخورد كه خوردنش را در آنوقت خوش
يمن ميدانند.
16-
در مورد زائوئي كه بچه برايش نميماند ، جفت
را در همان اتاق چال ميكنند.
17-
bavardam = رفتم.
18-
gal
= بانگ ، بانگ خروس.
19-
panjul
= پنجه ، چنگال.
20-
dabandam
= ببندم.
21-
kord
= چوپان.
22-
namane
= مانند ، مثل.
23-
gosnè
= گرسنه گشنه.
24-
sarata
= سرت را.
25-
zanan
= ميزنند.
|