ستًاري، جلال. "هنر از لحاظ روانشناسي". دوره 7 ، ش 81 (تير48): ص 29.

 

خلاصه: عرضه و نمايش هنر: نقش هنرمندان و بازيگران در نحوة ارائه اثري هنري ، نقش تماشاگران متفاوت در پذيرائي و عرضة هر نمايش.

هنر از لحاظ روان‌شناسي

عرضه و نمايش هنر

 جلال ستّاري

نوازنده‌اي را در نظر مي‌گيريم كه اگر بتواند تعبيري شخصي و اصيل از ساخته‌هاي آهنگسازي عرضه كند ، خود به آفرينندة هنر نزديك مي‌شود و اگر در شناخت ارزش و فضيلت هنر نيز خبره و بصير باشد. با هنردوست و آن‌كس كه در هنر سير مي‌كند همانند مي‌گردد. پس مطالعه و بررسي نفسانياتش براي شناخت شعور ناظر به جمال چه سودي دارد؟ يا تعبير آنقدر اصيل و بديع است كه بايد از خلق و آفرينش سخن گفت نه از عرضه و نمايش ؛ يا بازيگر و نوازنده به صورت ماشين‌هائي درآمده‌اند كه كارشان فقط ثبت و ضبط اراده و خواست هنرمند و بازگو كردن آن است. در حالت اخير تعمق و تأمل در نفسانيات عرضه‌كنندگان آثار هنري آموزنده و ثمربخش نيست. روانشناسان آلماني Karl Groos و Muller - Freinfels و ديگران دوگونه سير در هنر يا هنرپذيري تشخيص داده‌اند:

 Einfühlung  با سير و تماشاي فعال و پرشور تا آنجا كه بيننده با آنچه مي‌بيند معناً جوش مي‌خورد يا در موضوع اثر انباز مي شود ، و ديگر Zufühlung  يا سير آرام و در اين حالت انفعال و تأثيرپذيري ، بيننده پاك خود را از ياد مي‌برد. يكي فراموش مي‌كند كه در تماشاخانه نشسته است و چنان غرقه در صحنه‌هاي بازي است كه وجود و منش خويش را از ياد مي‌برد و فقط احساسات و عواطف مردماني را كه بر روي صحنه بازي مي‌كنند درمي‌يابد ، آنقدر از خود‌بي‌خود مي‌شود كه در پوست خود نمي‌گنجد و در پوستين ديگري مي‌افتد و از اين‌رو مي‌خواهد در رويدادها شريك و دخيل باشد و عملاً به ياري آن‌كس كه در معرض خطر است برخيزد و چنان بي‌اراده و اختيار و به‌سرعت از حالتي به حالت ديگر مي‌رود كه نمي‌توان وي را مالك و زمامدار نفس خويش دانست.

 آن ديگر بينندة آرام ، بي‌جنب‌و‌جوش و معتدليست كه تلقين‌پذير نيست ، به خوبي مي‌داند كه آنچه مي‌بيند واقعيت ندارد ؛ البته وي اغراض و منويات و احساسات بازيگران را فهم مي‌كند ، اما محسوسات و مدركاتش بيشتر جنبه‌اي هنري و كمتر رنگ و بويي شخصي دارند. ذهنش روشن بين و بيداري است و احكام و نظرات و داوري‌هايش در حوزة خودآگاهي قرار دارند ، كمتر ناهشيار و از خود بيگانه مي‌شود و كارش به شوريدگي و افناء در آنچه مي‌بيند مي‌كشد. نخستين تماشاگر آدمي است بغايت عاطفي ، ذهني ، تلقين‌پذير ، درون گرا ، فريفتة دنياي خيالي بازي و صاحبدل و بينندة دوم هنردوستي واقع بين ، صاحب‌نظر و اهل تعقل كه بيشتر ناظر درياست تا غرقه در آن ؛ اما بازيگر خوب به اعتقاد Mikel Dufrenn در عين حال عقلاني و عاطفي ، حسي و حركتي و آرام و پرشور است و شگفتي بينش و نگرش هنري نيز در همين‌جاست ، چون هم مي‌بينيم و هم در آنچه مي‌بينيم انباز مي‌شويم ، اما اين شراكت و دخالت و بهره‌گيري هرگز كامل و تمام نيست.

به نظر دوفرن تماشاگران خوب هنر و زيبائي درست به كساني مي‌مانند كه نه كافرند نه مؤمن ، بلكه ميان كفر و ايمان در نوسانند و با چنين روحيه و حالتي با گروه مؤمنان و كافران در مراسم مذهبي شركت مي‌جويند. به‌زعم برخي ديگر تماشاگر هنردوست و جمال‌شناس خوب به مؤمن رستگار نزديك‌تر است تا به كافر روسياه. زيرا نوازنده يا بازيگر خوب كسي است كه با استادش يكي شود يا روح استاد در جسم وي حلول كند ، چنانكه آن دو يك روح در دو بدن باشند و چنين حالتي بهتر از سردي و خشكي و بي‌اعتنائي است. ديدرو مي‌پنداشت كه خونسردي و هيجان‌ناپذيري مطلق موهبت و مزيت بازيگر و هنردوست بزرگ است و استراوينسكي همين حالت را فضيلت آهنگساز خوب مي‌داند ، اما استندال عقيده داشت كسانيكه با شور وحدت موسيقي بدي را دوست دارند از مردم معقول و خشكي كه زيباترين آهنگ‌ها را به صورتي معتدل و نيم‌گرم مي‌پسندند صاحب حسن سليقه و ذوق بيشترند.

 اگر احساس شادي بهترين نشانة هنردوستي و اصالت هنر است چگونه مي‌توان عشق و علاقه به داستانهاي غم‌انگيز و سياه يا آهنگهاي اندوهگين را توجيه و تبيين كرد؟ آيا بهتر نيست كه به‌جاي شادي ، شور را روشنگر شناخت جمال بدانيم؟ هرچند اين نظر صواب‌تر مي‌نمايد اما چنانكه پيش از اين اشارت رفت به اعتقاد برخي ، آدمي در برابر هنري كامل و والا قادر به احساس درد و رنج نيست و حتي آن‌كس كه خلق و سرشتي تلخ دارد و طالب درد و اندوه است در واقع جوياي لذت خويشتن است ؛ در برابر شاهكاري تابناك. دردمند و رنجور نمي‌توان ماند. نوميدي و پژمردگي برخي از غمگساران و افسردگان سطحي و ظاهري است و در درونشان شادي نهفته است. يك پردة نقاشي اگر به‌خوبي موضوعي دردناك را مجسم كند بهجت‌انگيز است ، اما پيشتر از اين نكته ياد كرده‌ايم پس بيشتر سخن را به درازا نمي‌كشانيم. [29]