|
|
||
سمسار، محمدحسن. "غاشيه". دوره 7، ش 82 (مرداد 48): ص 10-14، تصوير. |
||
|
|
||
خلاصه: تزيين غاشيه و يا "زينپوش" اسب ،
غاشيه در ادبيات فارسي ، غاشيهدار و غاشيهكش.
|
|
|
غاشيه
محمد حسن سمسار
« بردوش
فكن غاشيه مهر در اين كوي
چون گرد ميان تو ز بدعت كمري نيست »
« سنائي »
زندگي انسان خاكي لبريز از نياز است ، و همين نيازهاست كه چرخ زندگي را هر روز تندتر از ديروز ميچرخاند. در ميان نيازهاي رنگارنگ سرخ ، و سياه ، و كبود زندگي ، پارهاي نيز رنگ آسماني دارند ، كه شايد زيباترين و دلانگيزترين آنها نياز بهتر باشد. اين نياز رواني از ديرباز در انسان پديد آمده ، و همواره رو به افزايش نهاده است. به روزگار ما كه زندگي دستخوش دگرگونيهاي بسيار شده ، اين نياز چشمگيرتر است. زيرا فرسايش بيش از اندازهاي كه زائيده چگونگي زندگي روزگار ماست ، انسان را به آرامش نيازمندتر ميسازد. اما اين آرامش را در چه ، و كجا بايد جستجو كرد؟ بسيارند كسانيكه اين بهشت دلخواه را در پناه دنياي مينوئي هنر يافتهاند. و براستي جستجوي آنان پيروزمندانه بودهاست. آيا آرامشي كه از شنيدن آواي دلنشين موسيقي ، يا خواندن شعري دلپذير و يا تماشاي يك تابلو نقاشي در انسان بهوجود ميآيد. ميتواند با چيز ديگري برابر باشد؟ اينجاست كه بلندي پايه و ارج هنر در زندگي انسان روشن ميگردد. |
|
چشم ايرانيان آنچنان با نقشونگار زرين كاسه بشقابها آشنا بود كه نميانديشيد كه اين خود شاهكارهاي است از هنر. زيبائي نقش قالي و قاليچه ، پرده و سفره ، مخده و بالش ، براي ايرانيان كه زندگي آنها آميخته با نقشونگار بود بصورت يك امر روزمره درآمده بود. كمتر كسي توجه ميكرد كه ديوان حافظي كه روي طاقچه پوش زربفت طاقچه خانه اوست ، شاهكاري است از هنر. جلد سوخت ، سرلوحههاي مذهَّب ، مجالس نقاشي ، و خط خوش آن آنچنانكه بايد و شايد در چشم آنان جلوه نميكرد. ( شايد همين آميختگي بيش از حد زندگي با هنر بود كه ما را از شناخت ارزش هنرهايمان بازداشت ، و بسياري از مردهريگهاي پربهاي هنري خود را ندانسته و نشناخته از دست داديم ). حتي خود سازندگان اين شاهكارهاي هنري نيز ، در كمال فروتني كار خود را هنر نميناميدند. تا جائي كه جمعي از پژوهندگان و دلبستگان به بررسي اين آثار نيز آنها را بنام « صنايع ايران » مورد بررسي قرار دادهاند ، و نام « تاريخ هنر ايران » گاهي به « تاريخ صنايع ايران » تبديل گرديدهاست. و اين يك داوري نادرست است. بيدادگري است اگر نام آثار بينظيري را كه از نظر رنگ و نقش و زيبائي و تناسب ، يك شاهكار بيمانند هنري است ، صنعت بگذاريم. آيا ظرفهاي زرينفام نيشابور با آنهمه زيبائي « صنعت » است؟ نه! هنر است ، هنر در بالاترين مرز توانائي. اگر به پيگيري در اين گفتگو بپردازيم « مثنوي هفتاد من كاغذ شود ». اما نميتوان ناگفته گذاشت كه تمام گوشه و كنار زندگي ايرانيان و امور پيوسته و وابسته [11] به زندگي آنان با هنر آميختگي داشته است. از آنجمله است سواركاري و ابزار آن. چندهزار سال است كه ايرانيان ، اسبهاي خود را ، با زين و برگ آراسته ، و ساخت و لگام تزئينشده ، ميآرايند. و اين سنتي است كه هنوز هم ادامه دارد ، و گوئي پاداش خدمتي است كه اين حيوان نجيب به پدران ما در مهاجرتهاي دراز ، و پيروزي در ميدانهاي كارزا ، و در نورديدن پهنه دنياي گذشته كردهاست.
اينگونه ابزار تزئينشده
كه خود اثر هنري به حساب ميآيد ، گواهي است
گويا ، بر آنچه پيرامون آميختگي زندگي
ايرانيان با هنر گفتيم. بررسي نقشهاي
باقيمانده از دورههاي گوناگون تاريخي و
نوشتههاي نويسندگان و مورخين گذشته
ايران ، چگونگي اين تزئينات را روشن ميكند.
ما در اينجا تنها دفتر يادهاي بزرگترين
تاريخنويس ايران گذشته ، يعني خواجه
ابوالفضل محمدبنحسين بيهقي را ورق
ميزنيم ، و به بررسي پارهاي از يادداشتهاي
او در اينباره بسنده ميكنيم. بيهقي در شرح
ازدواج امير مردانشاه پسر امير مسعود با
دختر سالار بكتغدي حاجب سالار مينويسد: « و امير مردانشاه را به كوشگ سالار
بكتغدي آوردند و عقد نكاح آنجا كردند ، و
دينار و درهم روانه شد سوي هر كسي ، و امير
مردانشاه را قباي ديباي سياه
پوشانيد ، موشح به مرواريد ، و كلاهي چهارپر
زر بر سرش نهاد مرصع به جواهر ، و كمر بر ميان
او بست همه مكلل به جواهر ، و اسبي بود سخت
قيمتي نعل زر زده و زين در گرفته و استام
به جواهر. . . »1 و در جاي ديگر مينويسد: « يكشنبه هشت روز مانده بود از اين
ماه خواجه علي ميكائيل خلعتي فاخر پوشيد.
چنانكه در اين خلعت مهد بود و ساخت زر و غاشيه و
مخاطبه خواجه ، « خواجه » سخت بزرگ بودي در آن
روزگار اكنون خواجگي طرح شدهاست و اين
ترتيب گذشته است »2 .
آنچه گذشته نشان ميدهد كه ساختن
ابزار سواري با زر ، و آراستن آن با گوهر ، در
دربار پادشاهان و دستگاه امراي بزرگ دوره
غزنوي چون دورههاي پيشوپس اين پادشاهان
رسم بودهاست. از ميان اينگونه تزئينات
اسب ، ما تنها به شرح يك قطعه از آن يعني « غاشيه »
ميپردازيم. غاشيه يا زينپوش ، پوشش
پارچهاي بزرگ نقشداري بود كه به هنگام
پياده شدن سوار از اسب ، بر روي زين اسب
ميانداختند ، و زين خالي را ميپوشاندند. شادروان علامه دهخدا مينويسد: « جامه نگارين يا ساده بودهاست كه چون بزرگي از اسب پياده شدي بر زين پوشيدندي ».
« غاشيهدار و غاشيهكش نوكري كه
زينپوش اسب سواري ارباب را همراه ميبرد
تا هرگاه ارباب پياده شود ، زينپوش را روي
زين بيندازد تا از گرد و باران محفوظ باشد»3
. غاشيه يكي از نشانههاي بزرگي و
بلندي مقام بود ، و تنها بزرگان و امراي
درجه اول داراي غاشيه بودند ، و ديگران از
غاشيه استفاده نميكردند. گاهي هم نميتوانستند
غاشيه داشته باشند. غاشيه را خدمتگزاري
به نام غاشيهكش يا غاشيهدار پيشاپيش سوار
زير بغل حمل ميكرد.
منوچهري
منوچهري
خاقاني گفتيم كه داشتن غاشيه و غاشيهكش
نشانه بزرگي بود ، اما پارهاي از مردم نيز
از شرايط بزرگي تنها غاشيه را داشتند. اين
بيت منجيك ترمذي گوياي اين حال است:
و نيز بيهقي در اينباره مينويسد: « و هستند در اين روزگار ما گروهي
عظاميان ، با اسب و استام ، و جامهاي گرانمايه ، و غاشيه و جناغ كه چون به سخن گفتن و
هنر رسند چون خر بر يخ بمانند. و حالت
سخنشان آن باشد كه گويند پدر ما چنين بود و
چنين كرد »4 . لازم به يادآوري است كه جناغ نيز يكي
از تزئينات اسب است. و آن چرمي بودهاست كه
پيش زين ميانداختند و پارسي آن واژه يون
است. نوشتهاند كه جناغ يا يون را بيشتر از
پوست پلنگ ميساختند. و اين بيت معزي گوياي
آنست:
به تركيب غاشيه بر دوش كه به معني
فرمانبردار و پيرو است نيز در ادبيات
فارسي بسيار برميخوريم. و اين اشاره به كسي
است كه غاشيهسواري را ميكشد ، و مطيع اوست:
خاقاني
خاقاني
خاقاني
معزي ابوالفضل بيهقي پيرامون ارج و ارزش
غاشيه ، و غاشيه داشتن داستاني سخت نيكو و
دلپسند دارد كه بهتر است آنرا همانگونه كه
خود نوشته است بخوانيد: « خواجة كه او را بوالمظفر برغشي گفتندي و وزير سامانيان بود ، چون وي در آخر كار ديد كه آن دولت به آخر آمدهاست ، حيلت آن ساخت كه چون گريزد. طبيبي از سامانيان را صلت نيكو داد پنجهزار دينار ، و مر او را دست گرفت و عهد كرد. روزي كه يخبند عظيم بودهاست ، اسب بر يخ براند و خود را از اسب جدا كرده و آه كرد و خود را از هوش ببرد و به محفه او را به خانه ببردند و صدقات و قرباني روان شد بياندازه. آن وقت پيغام آوردند و به پرسش امير آمد و او را به اشارت خدت كرد و طبيبك چوببند و طلي 5 آورد و گفت اين پاي بشكست. و هر روز طبيب را ميپرسيد ، و او ميگفت عارضة قوي افتاد و هر روز نوع ديگر ميگفت ، و امير نوميد ميشد ، و كارها فرو ميماند تا جواني را كه معتمد بود پيشكار امير كرد به خلافت خود ، و آن جوان باد وزارت در سر كرد. امير را بر وي طمع آمد و هر روز طبيب امير را از وي نوميد ميكرد. چون [13] امير دل از وي برداشت و او آنچه خِفَّ بود به گورگانان به وقت و فرصت ميفرستاد. وضعيتي نيكو خريد آنجا. بعد از آن آنچه از صامت و ناطق و ستور و برده داشت نسختي پرداخت و فقها و معتبران را بخواند ، و سوگندان بر زبان راند كه جز ضيعتي كه به گورگانان دارد و اين چه نسخت كردهاست هيچچيز ندارد از صامت و ناطق در ملك خود و امانت بدست كسي نيست ، و نزديك امير فرستاد و درخواست كه مرا دستوري دهد تا بر سر آن ضيعت روم كه اين هوا مرا نميسازد ، تا آنجا دعاء دولت گويم ، امير را استوار آمد و موافق ، و دستوري داد و او را عفو كرد و ضياع گورگانان به وي ارزاني داشت ، و مثال نبشت به امير گورگانان تا او را عزيز دارد و دستوري داد ، و چند اشتر داشت و كساني كه او را تعهد كردندي ، آنجا قرار گرفت تا خاندان سامانيان برافتادند ، وي ضياع گورگانان بفروخت و با تني درست و دلي شاد و پاي درست به نشابور رفت و آنجا قرار گرفت. من كه ابوالفضلم اين ابوالمظفر را به نشابور ديدم در سنه اربعمائه. پيري سخت به شكوه درازبالاي و رويسرخ و مويسفيد چون كافور ، دراعه سپيد پوشيدي با بسيار طاقهاي ملحم مرغزي ، و اسبي بلند بر نشستي بناگوشي و بربند و پاردم و ساخت آهن سيمكوفت سخت پاكيزه و جناغي اديم سپيد و غاشيه ركابدارش در بغل گرفتي و به سلام كس نرفتي و كس را نزديك خود نگذاشتي و با كس نياميختي. سه پير بودند نديمان وي همزاد او با او نشستندي و كس به جاي نياوردي و باغي داشت محمدآباد كرانه شهر آنجا بودي بيشتر ، و اگر محتشمي گذشته شدي بماتم آمدي ، و ديدم او را كه به ماتم اسمعيل ديواني آمده بود و من پانزده ساله بودم خواجه امام ابوسهل صعلوكي و قاضي امام ابوالهيثم و قاضي صاعد و صاحب ديوان نشابور و رئيس پوشنگ و شحنه بگتكين صاحب امير سپاه سالار حاضر بودند. صدر به وي دادند و وي را حرمتي بزرگ داشتند و چون بازگشت اسب خواجه بزرگ خواستند. و هم بر اين خويشتنداري و عز گذشته شد. امير محمود وي را خواجه خواندي و خطاب او هم بر اين جمله نبشتي ، و چند بار قصد كرد كه او را وزارت دهد تن در نداد. و مردي بود به نشابور كه وي را ابوالقاسم رازي گفتندي ، و اين مرد ابوالقاسم كنيزك پروردي و نزديك امير نصر آوردي و با صله بازگشتي. و چند كنيزك آورده بود وقتي ، امير نصر ابوالقاسم را دستاري داد و در باب وي عنايتنامه نبشت ، نشابوريان او را تهنيت كردند و نامه بياورد و به مظالم برخواندند ، از پدر شنودم كه قاضي بوالهيثم پوشيده گفت - و وي مردي فراخ مزاج بود ، اي ابوالقاسم ياد دارد قوادي به از قاضيگري! و بوالمظفر برغشي آن ساعت از باغ محمدآباد ميآمد.
ابوالقاسم
رازي را ديد اسبي قيمتي برنشسته و ساختي
گران افكنده زر اندود و غاشيه فراخ پر نقشونگار چون بوالمظفر برغشي را بديد پياده
شد و زمين بوسه داد. بوالمظفر گفت مباركباد خلعت سپاه سالاري ، ديگرباره خدمت كرد.
بوالمظفر براند چون دورتر گشت گفت ركابدار
را كه آن غاشيه زير آن ديوار بيفكن. بيفكند
و زهره نداشت كه بپرسيدي. هفتة درگذشت
بوالمظفر خواست كه برنشيند ، ركابدار نديمي
را گفت در باب غاشيه چه ميفرمايد؟ نديم
بيامد و بگفت ، گفت دستاري دامغاني در قبا
بايد نهاد چون من از اسب فرود آيم بر صفه
زين پوشيد. همچنين كردند تا آخر عمرش. و
ندماي قديم در ميان مجلس اين حديث
بازافكندند بوالمظفر گفت چون بوالقاسم
رازي غاشيهدار شد ، محال باشد پيش ما غاشيه
برداشتن. اين حديث به نشابور فاش شد ، و خبر
به امير محمود رسيد. تيره شد و برادر را
ملامت كرد و از درگاه اميران محمد و مسعود
را در باب غاشيه و جناغ فرمان رسيد و
تشديدها رفت. اكنون هر كه پنجاه درم دارد و
غاشيه تواند خريد پيش او غاشيه ميكشند.
پادشاهان را اين آگهي نباشد اما منهيان و
جاسوسان براي اين كارها باشند ، تا چنين
دقايقها نپوشانند. اما هرچه بر كاغذ نبشته
آيد بهتر از كاغذ باشد اگر چه همچنين برود »6 .
پاورقيها
1-
ص 525- تاريخ بيهقي- چاپ1324 تصحيح فياض-
غني.
2-
ص 357-
تاريخ بيهقي.
3-
ن-ك-
به واژة غاشيه و غاشيهكش در لغتنامه
شادروان دهخدا.
4-
ص 408-
تاريخ بيهقي.
5-
طلي
مماله طلاست و آن پارچه آلوده به زفت (قطران)
است.
6-
ص 357- تاريخ بيهقي. |