پرتوي آملي، مهدي. “ريشه تاريخي امثال و حكم“. دوره 7-16، ش 82 (مرداد 48): ص 18-21.

 

خلاصه: آب پاكي روي دست كسي ريختن“ ،‌آب حيات و يا آب زندگاني“.

ريشة تاريخي امثال و حكم

مهدي پرتوي آملي    

از انتشارات ادارة فرهنگ عامه  

« آب پاكي روي دست كسي ريختن »

هر گاه كسي به اميد موفقيت و انجام مقصود مدتها تلاش و فعاليت كند ولي با صراحت و قاطعيت پاسخ منفي بشنود و دست رد بر سينه‌اش گذارند براي بيان حالش به ضرب‌المثل بالا استناد جسته مي‌گويند « بيچاره اين‌همه زحمت كشيد بالاخره آب پاكي روي دستش ريختند ». در اين مقاله مطلب بر سر « آب پاكي » است كه بايد ديد چه نوع آبي است كه بصورت ضرب‌المثل در آمده تكليف را يكسره مي‌كند:

در دين اسلام فصل مخصوصي براي طهارت و پاكيزگي آمده‌است. شايد علت اين امر عدم رعايت عربها به موضوع نظافت و بهداشت بود كه هم‌اكنون نيز با گذشت قريب يكهزار‌وچهارصدسال از بعثت پيغمبر (ص) هنوز به اين مسئله علاقة مخصوص نشان نمي‌دهند به همين جهت شارع مقدس امر نظافت و پاكيزگي را از عوامل اساسي ايمان تلقي فرموده است. احكام و تعاليم اسلامي هر فرد مسلم را موظف مي‌دارد كه از چند چيز خود را پاك نگاهدارد تا سالم و تندرست بماند و به امراض گوناگون دچار نشود. مهمترين عوامل ناپاكي كه در اصطلاح فقهي آنرا « نجاسات » گويند عبارتند از:

      1-    بول و غايت انسان و حيوانات حرام گوشت.

      2-    خون و مردار انسان و حيواناتي‌كه هنگام سربريدن خون جهنده دارند.

3-    سگ و خوك كه در خشكي زندگي مي‌كنند.

4-    انواع مسكرات كه مست‌كننده هستند.

عواملي كه پاك‌كنندة نجاسات هستند و آنها را « مطهرات » مي‌نامند عبارتند از:

      1-    آب

      2-    زمين كه در موقع راه رفتن ته كفش و يا مانند آنرا اگر نجس باشد پاك مي‌كند.

3-    آفتاب كه بر اثر تابش بر اشياء مرطوب هر نجاستي را زائل مي‌كند.

      4-    استحاله يا دگرگون‌شدن اشياء نجس مانند چوب نجس كه چون بسوزد و خاكستر شود خاكستر آن پاك است.

پس از تمهيد مقدمة بالا بايد دانست كه در ميان مطهرات اشاره شده « آب » مؤثرترين عامل پاك‌كننده است و زمين و آفتاب و استحاله در مرحلة دوم مطهرات قرار دارند. هر چيز نجس با شستن پاك مي‌شود و اصولاً آب زائل‌كنندة هر گونه نجاسات است منتها در فقه اسلام « باب طهارت » چنين آمده‌است كه اشياء نجس با يك‌بار شستن پاك نمي‌شوند. موضع مشكوك و ناپاك را بايد از سه الي هفت‌بار « بسته به نوع و كيفيت نجاست » شستشو داد تا طهارت شرعي به عمل آيد. آب آخرين كه نجاست و ناپاكي را به‌كلي از بين مي‌برد در اصطلاح شرعي « آب پاكي » مي‌گويند زيرا اين آب موقعي ريخته مي‌‌شود كه از نجاست و ناپاكي اثري نباشد و موضع مشكوك كاملاً پاك و پاكيزه شده باشد.

با اين توصيف بطوريكه ملاحظه مي‌شود « آب پاكي » در عرف اصطلاح عامه كنايه از حرف آخرين است كه از طرف مخاطب به متكلم و متقاضي گفته مي‌شود و تكليفش را در عدم اجابت مسئول يكسره و روشن مي‌كند. تنها اختلافي‌كه وجود دارد اين است كه عبارت مزبور در فقه اسلامي فقط در مورد مثبت كه همان نظافت و پاكيزگي است استعمال مي‌شود ولي در ساير موارد و به منظور استشهاد تمثيل موقعي بكار مي‌رود كه جواب منفي باشد. اتفاقاً طالب آملي شاعر نامدار ايران از آن در مورد اثبات موضوع استفاده كرده‌است چنان‌كه گويد:

چرا كه شسته‌ام از مي به هفت آب دهن [18]

اَدا صريح كنم تا گمان مي نبري

« آب حيات يا آب زندگاني »

كساني‌كه عمرطولاني كنند و روزگار دراز در اين جهان به‌سر برند از باب تمثيل يا مطايبه مي‌گويند « آب حيات نوشيده است » ولي بيشتر در مورد بزرگان و دانشمندان و خدمتگزاران عالم بشريت كه نام نيك از خويش به يادگار گذاشته زندة جاويد مانده‌اند بكار مي‌رود. اين ضرب‌المثل به صور و اشكال ديگر نيز ذكر مي‌شود از قبيل: آب حيوان – آب بقاء – آب زندگاني – آب خضر - ماءالحيوه - آب اسكندر . . . . و غيره كه شعراء و نويسندگان هر يك به شكلي در آثار خويش آورده‌اند.

اكنون به ريشة تاريخي ضرب‌المثل بپردازيم:1

ضمن افسانه‌هائي كه مورخان و افسانه‌پردازان يوناني و مصري براي اسكندر مقدوني نوشته‌اند و تاريخ‌نويسان اسلامي آنرا ساخته و پرداخته كرده‌اند داستان سفر اسكندر به ظلمات و موضوع آب زندگاني است كه قبلاً به وسيلة افسانه‌نويس مصري جان گرفت و در خلال قرون متمادي به چند زبان ترجمه شده‌است. و در هر عصر و زمان شكل و هيئت مخصوصي به آن داده شده‌است. شرح داستان آنكه اسكندر مقدوني پس از فتح سُغْد و خوارزم از يكي از معمرين قوم شنيد كه در قسمت شمال آبگيري است كه خورشيد در آنجا فرو مي‌رود و پس از آن سراسر گيتي در تاريكي است. در آن تاريكي چشمه‌اي است كه آب حيوان گويند ، چون تن در آن بشويند گناهان بريزد و هركس از آن بخورد نمي‌ميرد. اسكندر پس از شنيدن اين سخن با سپاهيانش جانب شمال را در پيش گرفت و به زمين همواري رسيد كه ميانش دره و نهرآبي وجود داشت . به فرمان اسكندر پلي بر روي دره بستند و از روي آن عبور كردند. پس از چند روز به سرزميني رسيدند كه خورشيد بر آن نمي‌تابيد و در تاريكي مظلم فرو رفته بود. اسكندر تمام بُنْه و اسباب و همراهان را در ابتداي ظلمات برجاي گذاشت و با چهل‌نفر مصاحب و صد نفر سردار جوان و يكهزار‌ودويست‌نفر سرباز ورزيده خورشت چهل‌روزه بر گرفت و داخل ظلمات شد و فرمان داد كه در ميان آنها كسي از پيرمردها نباشد ولي پيرمردي كه آرزو داشت عجايب و شگفتي‌هاي طبيعت را ببيند از دو فرزندش كه جزء سربازان مورد اعتماد اسكندر بودند خواهش كرد او را همراه برند شايد در اين سفر به وجود شخص مجرب دنيا ديده‌اي احتياج افتد. فرزندانش براي آنكه كسي وي را نشناسد ريش وگيسش را تراشيدند و به همراه بردند.

 چون مسافتي طي طريق كردند تاريكي هوا و سختي و دشواري راه اسكندر و همراهان را از پيشروي بازداشت به‌قسمي‌كه چپ و راست مي‌رفتند راه را نمي‌يافتند. اسكندر تعداد همراهان را به يكصد‌وشصت‌نفر تقليل داد و آرزو كرد « اي‌كاش پيرمرد جهانيده‌اي همراه بود و راه و چاه را نشان مي‌داد ». آن دو برادر قدم جرئت پيش نهادند و حقيقت قضيه را كه چگونه پدرشان را همراه آورده‌اند به عرض اسكندر رسانيدند. اسكندر بي‌نهايت خوشحال شد و از پيرمرد خواست كه راه علاجي براي پيشروي بينديشد. پيرمرد گفت بايد اسبهاي نرينه را بر جاي گذاريم وسوار ماديانها شويم زيرا ماديان در تاريكي بهتر از اسب نر به راه پي‌مي‌برد و پيش مي‌رود. بر طبق دستور عمل كردند و روانه شدند. پيرمرد به پسرانش دستور داد هر قدر مي‌توانند از ريگهاي بيابان بردارند و در خورجين بگذارند.

باري اسكندر و همراهان هجده‌روز تمام در ظلمت و تاريكي روي ريگ‌هاي بيابان پيش رفتند تا به كنار چشمه‌اي رسيدند كه هواي معطر و دلپذير داشت و آب از آن چشمه مانند برق مي‌جهيد. اسكندر احساس گرسنگي كرد به آشپزش آندرياس دستور داد غذائي طبخ كند. آندرياس يك عدد از ماهيهاي خشك را كه همراه آورده بود به كنار چشمه برد تا بشويد. چون ماهي را در چشمه فرو رفت. آندرياس آن اتفاق شگفت را به كسي نگفت وكفي از آن آب بنوشيد و مقداري با خود برداشت. آنگاه غذاي ديگري براي اسكندر طبخ كرد و پس ازصرف غذا دوباره به راه‌پيمائي ادامه دادند تا به روشنائي رسيدند. قبل از آنكه از ظلمات خارج شوند اسكندر به كليه همراهان فرمان داد ضمن حركت آنچه از سنگ و چوب يا چيز ديگر در راه بيابند با خود بردارند. بعضي‌ها فرمان اسكندر را اطاعت كردند ولي اكثريت همراهان كه از رنج و خستگي راه به جان آمده بودند اسكندر را ديوانه پنداشته با دست خالي از ظلمات خارج شدند.

 به روايت ديگر اسكندر به همراهان گفت هر كس از اين سنگها بردارد و هركس برندارد بالسويه پشيمان [19] خواهد شد. عده‌اي از آنها برداشتند و در خورجين اسب خود ريختند ولي اغلب آنان اصلا برنداشتند. چون به روشنائي آفتاب رسيدند معلوم شد كه تمام آن سنگها مرواريد و زمرد و جواهر بوده‌است و همان‌طوري كه اسكندر گفته بود آنهائي‌كه بر نداشتند از ندامت و پشيماني لب به دندان گزيدند و كساني‌كه برداشتند افسوس خوردند كه چرا بيشتر برنداشتند. دير زماني حيوان و زنده شدن ماهي خشك را به اسكندر بگفت. اسكندر از اين پيش‌آمد سخت برآشفت و آندرياس را مورد عتاب قرار داد كه چرا به موقع او را آگاه نكرد تا از آب زندگاني بنوشد ولي چه سود كه راه برگشت نداشت فقط براي اطفاء نايرة غضب خويش فرمان داد سنگ بزرگي به گردن آندرياس بستند و او را در دريا انداختند اما او غرق نشد و هنوز كه هنوز است در قسمتي از درياي آندرنتيكوس «  Andreanticus» جاي دارد.

اين بود خلاصه‌اي از داستان ظلمات و آب زندگاني كه افسانه‌گويان يوناني براي اسكندر نوشته‌اند اما پس از آن به اندك اختلافي به زبانهاي پهلوي و سرياني و عربي و فارسي جديد نقل گرديد. اين داستان ميان نويسندگان اسلامي دو قسمت شد: قسمتي از حضرت موسي و زنده شدن ماهي ، و قسمتي از اسكندر و رفتن او به ظلمات و همراهي خضر و نوشيدن او از آب زندگاني و بي‌بهره ماندن اسكندر است. در شاهنامة فردوسي و بعضي كتب تاريخي خضر جاي آندرياس را گرفته است ولي نظامي شاعر داستانسراي ايران در اسكندرنامه خضر و الياس هر دو را ياد مي‌كند و از قول روميان چنين مي‌گويد:

به نوعي دگر گفته‌اند اين سخن

در اين داستان روميان كهن

در آن چشمه كاو بر گذرگاه بود

كه الياس با خضر همراه بود

بدان آب چشمه فرود آمدند

چو با يكديگر همسفر آمدند

كه چشمه كند خورد را خوشگوار

گشادند سفره بر آن چشمه‌سار

نمك يافته ماهي خشگ بود

برآن نان كه بوياتر از مشگ بود

درافتاد ماهي به آب زلال

ز دست يكي زان دو فرخ همال

بسيچيد تا ماهي آرد بچنگ

بسيچيد در آب فيروزه رنگ

پژوهنده را فال فرخنده بود

چو ماهي به چنگ آمدش زنده بود

به آب حيات آمدش رهنماي

بدانست كان چشمة جانفزاي

بقاي ابد يافت در زندگي

بخورد آب حيوان به فرخندگي

در پايان مقال شايد بي‌مناسبت نباشد كه ريشة اصلي اين افسانة موهوم براي مزيد اطلاع خوانندگان محترم گفته آيد: افسانة زندگي اسكندر مقدوني كه به عقيدة مورخان واقع‌بين مردي جاه‌طلب و در عين‌حال سفال و بيرحم بود پس از مرگش در تمادي قرون و اعصار نشو و نما كرد و به اقتضاي طبيعت يوناني كه مبالغه‌پسند بود تدريجاً شاخ‌وبرگ گرفت و بصورت درختي بزرگ وتنومند درآمد تا به‌حدي‌كه مقام پيغمبري يافت و سر از ظلمات درآورد و از كنار چشمة آب حيوان عبور كرد! ريشة اصلي اين افسانة واهي و خالي از حقيقت را در شهر اسكندريه كه مدفن اسكندر بود بايد جستجو كرد چه اهالي اسكندريه تعلق خاطر شديدي به اسكندر داشتند و مخصوصاً به سبب كينه و عداوتي كه اهالي يونان و مصر با ايران داشتند اسكندر را مغلوب‌كنندة ايران مي‌دانستند براي او مقام فوق‌ بشري قائل شده‌اند. افسانه اسكندر به چند زبان من‌جمله زبان سرياني و پهلوي در قرن هفتم ميلادي ترجمه شد.

 از حوادث روزگار آنكه ترجمة سرياني با ظهور اسلام و غلبة عرب مصادف گرديد و ايرانيان تازه‌مسلمان كه زبان عربي را فرا‌گرفته قرآن را تفسير و ترجمه كرده‌اند اسكندر را به جهات عديده مخصوصاً به جهت تفسير نامعقول آية 83 از سورة الكهف « يَسْئلونك عَنً ذِي الْقِرًنين قُلْ سَاَتْلو عليكم مِنْهُ ذِكْراً. . . . » همان ذوالقرنين دانسته آن ديوانه مصروع را تا محل غروب خورشيد پيش بردند « حَتَّي اِذا بلَغ مغَرًب الشَمَس وَجَدها تَغْرُبُ في عِين حَمِئَه . . . . آية 86 [20] سورة الكهف ».كار اين تفاخر و سرفرازي به وجود اسكندر به جائي رسيد كه ابن‌مقفِّع او را ايراني‌نژاد و بلكه از سلالة هخامنشيان مي‌داند! فردوسي طوسي نيز براي پوشيدن ننگ شكست ايران از مقدونيه او را فرزند داراي هخامنشي دانسته پياده داخل بيت‌الحرام مي‌كند!

                                    پياده به بيت‌الحرام                                                سماعيليان زوشده شاد‌كام

نظامي گنجوي از مقام رسالت و نبوتش بحث مي‌كند!!

خبر دادش از خود در آن بي‌خودي

سروش آمد از حضرت ايزدي

رسانيد وحي از خداوند پاك

نهفته بدان گوهر تابناك

جهان آفرينت رساند درود

چنين گفت كافزونتر از كوه و رود

به پيغمبري داشت ارزانيت

برون زانكه داد او جهانبانيت

فرستاده بر بي‌نصيبان خاك

توئي گنج رحمت ز يزدان پاك

و ضمناً براي او چند معجزه قائل مي‌شود كه از حوصلة اين مقال خارج است. شيخ‌الرئيس ابوعلي‌سينا نيز در كتاب « شفا » به اين نكته اشاره كرده مي‌گويد « ارسطو معلم اسكندر بود كه قرآن از او به ذوالقرنين ياد كرده‌است » در حاليكه به قول نويسندة كتاب كورش كبير « تاريخ زندگي اسكندر كاملاً ثبت شده و هيچ‌دليل و شباهتي وجود ندارد كه او را ذوالقرنين بدانيم ».

كاري نداريم كه امروز محققان بي‌نظير و واقع‌بين ثابت كرده‌اند كه بر طبق مستندات تاريخي و شواهد و اماراتي‌ كه در قرآن‌مجيد آمده ذوالقرنين همان كوروش بزرگ سرسلسله هخامنشيان ايران است زيرا تمام صفات و مميزات جهانگيري و جهانداري به استناد آية شريفة 88 از سورة الكهف « وَ امَّا مَنْ آمَنَ و عَمَلِ صالحاً فَلَهُ جزاءً الحُسنْي و سَنقُولْ لَهُ مِنْ امْرِنا يُسْراً » در او جمع بود ولي با تمام اين مراتب به فرض محال كوروش نباشد بضْرِس قاطع اسكندر مقدوني آن ذوالقرنين موصوف نيست زيرا كسي‌كه مسبب آن‌همه كشتار و ويراني گرديد و تخت‌جمشيد زيبا و باشكوه را به گناه آنكه هنرمندان چيره‌دست ايراني آنرا بنا كرده‌اند و به آتش كينه و حسادت بسوزانيد ، كسيكه براي ارضاي شهوات نفساني و تمايلات جاه‌طلبي از كنار مديترانه تا ساحل سند را عرصة تاخت‌وتاز بيرحمانه‌اش قرار داده دهها هزار نفر زن و مرد و پير‌ و جوان را از دم شمشير گذرانيد چگونه ممكن است در زمرة پيامبران و نيكمردان عالم جاي گيرد مگر آنكه او را « پيامبر ديوانگان » و « ذوالقرنين شاخداران » بدانيم2

كي تواند كه شود هستي‌بخش

ذات نايافته از هستي‌بخش

اصولا امروزه بعضي از محققين بنا بر نوشته‌هاي مورخين يوناني و پس از تصحيح آن موافق اطلاعات جغرافيائي كنوني راجع به داستان به ظلمات رفتن اسكندر چنين حدس مي‌زنند كه وي از سيستان به طرف رُخَّج و شمال افغانستان متوجه گشت و در موقع صعود به كوهها به برف و يخ زياد برخورد عدة كثيري از سپاهيانش تلف شده‌اند ، تاريكي هوا براثر ابر و مه بوده كه مانع مي‌شد سپاهيان اسكندر يكديگر را ببينند. احتمال قوي مي‌رود كه سرداران اسكندر براي جلب توجه مردمان قدري در توصيف اين راه و عبور از كوهها مبالغه كرده‌اند و اين اغراق‌گوئي كه به صور و اشكال مختلف در كتب مورخين انعكاس يافت بعدها سرچشمه روايات راجع به رفتن اسكندر به قطب و ظلمات گرديده‌است در حاليكه قطب شمال و منطقه منجمده ارتباطي با فلات پامير و كوههاي هند و افغانستان ندارد. از طرف ديگر به عقيده دانشمندان ظلمات جاي مخصوصي در اين دنيا نيست كه تاريكي مظلم و مدام بر آن حكمفرما باشد بلكه به قول حكماء وعرفاء ظلمات همين دنيا و زندگي مادي بشريست. بشر در اين ظلمات هر چه به دنبال آب بقاء برود نتيجه نخواهد گرفت مگر آنكه مفهوم زندگي را در غم و رنج بجويد همچنانكه مولانا جلال‌الدين محمد مولوي مي‌فرمايد:

آب حيوان را به ظلمت برده‌اند [21]

ذوق در غمهاست پي گم كرده‌اند

“پاورقي‌ها“

1- در تنظيم اين مقاله از لغت‌نامة دهخدا شمارة 15 و كتاب «كوروش كبير» تأليف مولانا ابوالكلام آزاد ، ترجمة باستاني پاريزي و كتاب «ايران‌نامه يا كارنامة ايرانيان» تأليف عباس مهرين و  اسكندرنامه و  ساير كتب تاريخي استفاده شده‌است.

2- براي اطلاعات بيشتر از جنايات اسكندر به لغت‌نامة دهخدا شمارة 15 مراجعه شود.