پوركريم، هوشنگ. "پاز، زادگاه فردوسي". دوره 7، ش 83 (شهريور 48): ص 20-30، تصوير، طرح.

 

خلاصه:  نحوه معيشت ، آبياري و حق آبه‌ها ، ميرابي و دشتباني، درو و خرمن‌كوبي ، فرآورده‌هاي دامي.

پاز، زادگاه فِردوسي

 (2)

 هوشنگ پوركريم

در شمارة گذشتة « هنر و مردم » قسمت اول مقالة حاضر كه موضوعاتي از موقعيت جغرافيائي و سوابق تاريخي و احوال عمومي « پاز ، زادگاه فردوسي » در آن توصيف شده بود از نظر خوانندگان گرامي گذشت. برخي از خوانندگان به اين نويسنده افتخار مؤانست بخشيده‌اند ، توضيح خواسته بودند كه به چه دلايلي « پاز » را مي‌توان زادگاه فردوسي دانست. چون ممكن است چنين سئوالي براي ديگر خوانندگان گرامي هم طرح شده باشد ، از مسئولان محترم « هنر و مردم » تقاضا شد كه دلايل زير را در صدر اين قسمت مقاله بگنجانند. با اين مختصر انتظار مي‌رود در آستانة انتشار كتاب « پاز ، زادگاه فردوسي » كه اكنون تأليف مي‌شود باب مباحثه و اقتراع در اين مورد گشوده شود كه آيا زادگاه فردوسي همين دهكدة « پاز » است؟

نخستين دليل كه ضمناً اساسي‌ترين دلايل است ، از اين اصل شروع مي‌شود كه فردوسي بي‌شك اهل طوس بود و از دهكده‌ئي كه در نسخ متعدد چهار مقالة نظامي به نامهاي « فاز » و « باز » و « باژ » ضبط شده‌است. استناد به « چهارمقاله » به اين علت موجه است كه « نظامي » قريب به صد سال بعد از فوت « فردوسي » به طوس رفته و در محل به نحقيق پرداخته و توصيفي كه او از زادگاه فردوسي مي‌آورد مستندترين و نيز قديمي‌ترين مأخذ در اين مورد است: « استاد ابوالقاسم از دهاقين طوس بود ، از ديهي كه آن ديه را باز خوانند و از ناحيت طابران است . . . ». محققاً همان محلي را « طابران » مي‌ناميدند كه خرابه‌هاي طوس در آنجا باقي مانده است. در اين مورد ، نويسنده به كتابهاي متعدد قديمي مراجعه كرد و به اين نتيجه رسيد كه طوس قديم چند شهر كوچك را شامل مي‌شد و در آن ميان دو شهر عمده وجود داشت كه يكي « طابران » يا « طبران » و يكي ديگر « نوقان » يا « نوغون » ناميده مي‌شد و هر يك از اين دو شهر آباديهاي بزرگ و كوچكي هم دوروبر خود داشتند. چنانكه دهكدة كوچك « نساباد » ( محل مرقد حضرت رضا«ع» ) در ناحية « نوقان » بود كه بعدها آن را « مشهد‌الرضا » ناميدند و آنقدر گسترش يافت كه « نوقان » را هم در برگرفت. « طابران » با پيدايش و رشد « مشهد » و در حوادث ايام به تدريج متروك شد كه اينك خرابه‌هاي باستاني آن به نام « شهر طوس » باقيست.

در حوالي خرابه‌هاي باستاني طوس ( = طابران ) ، غير از « پاز » ، دهكدة ديگري كه نامش با « باز » يا « فاز » يا « باژ » مشابهت داشته باشد وجود ندارد. چنانكه « ملك‌الشعراء‌بهار » كه علاوه بر احاطه كامل و فوق‌العاده به متون قديمي و ادبيات فارسي ، خود از اهالي خراسان بود ، به اين نكته واقف شده و در يكي از تأليفات خود ، « سبك‌شناسي » ، دربارة زادگاه فردوسي كه در يك نسخة چهارمقاله « باژ » آمده بود تصريح كرده‌است: « در متن چاپي چهارمقاله باژ است ولي فاز يا پاز صحيح است ، زيرا گذشته از ضبط اين صورت ، هنوز مردم خراسان آن‌را فاز بفاء و زاء معجمه خوانند و « فاز و فرمِيْ » گويند كه فاز و فارمذ يا « پاز و فارمذ » باشد و ايرانيان [20] ذال‌هاي معجمة قديم را خاصه در آخر نام بلاد و دهات به ياء تحتاني مجهول بدل كرده‌اند . . . ». بنابراين ملك‌الشعراء‌بهار تصريح كرده‌ بود كه مقصود « نظامي » از « باژ » يا « فاز » يا « باز » همين « پاز فِرِميْ » هست كه دو دهكدة همساية نزديك به هم هستند و با « طوس » و محل آرامگاه فردوسي كمتر از سه فرسنگ فاصله دارند.

نكتة ديگراينكه ، دو تپه باستاني يكي در داخل « پاز » ( كه برخي از خانه‌هاي مردم پاز روي همان تپه است ) و يكي با فاصلة دويست سيصد متر بيرون از ده و محصور در باغهاي انگور پازيها وجود دارد. و آثار قابل رؤيت اين دو تپه ، قدمت دهكدة « پاز » را به وضوح نشان مي‌دهد. چنانكه نويسنده كاسه كوزه‌هاي شكسته‌ئي از اين تپة اخير به تهران آورده و در ادارة باستان‌شناسي به اهل فن نشان داده‌است و معلوم كرده‌اند كه مربوط به سده‌هاي صدر اسلام است.

٭٭٭

(3)

كشت‌ و ورز، آبياري و قرار و قاعده‌هاي تقسيم آب ، نهرها و « شيم »ها و حق آبه‌ها و « مدار آب » ، مير آبي و دشتباني ، درو وخرمن‌كوبي

تاكستانها و زمين‌هاي زراعتي « پاز » با « حق آبه »هاشان خرده‌مالكاني دارد كه در مرحلة دوم اصلاحات ارضي فقط زمين‌هاي زراعتي چند نفرشان با « حق آبه »هاي مربوط به همان زمين‌ها مشمول شناخته شد. اكنون با تقسيم اراضي آن چند نفر ، خرده‌مالكان « پاز » قريب به چهل نفرند. بقية دهقانان هم در تاكستانها و اراضي آنان با برداشت قسمتي از محصول كشت و ورز مي‌كنند. غير از انگور ، زراعت عمدة پازيها ، گندم و جو است و نيز اندكي هم چغندر‌قند كه كشت آن در سالهاي اخير معمول شده‌است. زمينهاي زراعتي‌شان سه آيش است كه خودشان اصطلاحاً « سه اش se eç » مي‌نامند. يعني در هر سه سال ، يكسال آيش دارند وآن سالي است كه مي‌توانند به زمين آب برسانند. سال بعد از آيش ، زمين را ديمي كشت مي‌كنند و بعد كه محصول را درو كردند زمين را شخم مي‌زنند و رها مي‌كنند كه بماند و قوت بگيرد و براي سال بعد كه نوبت آيش است آماده بشود. دهقانان پازي علت عمدة سه آيش كردن زمين‌ها را كم‌آبي‌شان مي‌دانند و علت ديگر را هم كم‌قوت‌بودن زمين كه لازم مي‌دانند در هر سه سال يك سالي را باير بماند تا استراحت كند.

 پازيها ، هر قطعه زمين شخم‌كرده‌اي را كه براي قوت گرفتن باير گذاشته باشند « خَلَفْچَ – Xalafca » مي‌نامند. ولي هر قطعه‌ئي را كه كشتشان در آن قطعه آبي است « اِش – » و قطعه‌ئي را هم كه ديمي كاشته باشند « ديمه‌زار –  deyme zâr» مي‌نامند. بنابراين ، هر ساله ، قسمتي از اراضي دهشان « خلفچ » و قسمتي ديگر « اِش » و قسمتي هم « ديمه‌زار » است. پازيها زميني را كه بخواهند جو يا گندم ديمي كشت كنند ، در اواخر زمستان بذر‌افشاني و شخم مي‌كنند.

ولي اگر بخواهند كه كشتشان آبي باشد در اواخر تابستان مي‌كارند. وسيلة شخم‌كردن زمين تا پيش از سالهاي اخير ، گاوآهن بود كه بايد به زور دو « ورزا » كشيده مي‌شد. حالا كه چند سال است تراكتور به ده راه باز كرده است ، گاوآهن‌ها را كنار گذاشتند و« ورزا »ها را هم به قصابها فروختند.

زمين كشت‌شده را در صورتي‌كه بخواهند آبياري كنند ، بايد از « حق آبه »شان آب بدهند. هر خرده‌مالك پازي از رودخانة كوچكي كه زمين‌هاي مزروعي « پاز » و بيش از ده دهكدة ديگر را مشروب مي‌كند حق آبة معيني دارد. چگونگي اين « حق آبه »ها و مقررات آبياري‌شان توصيف مفصلي مي‌خواهد. ناچارم توصيف را از سرچشمة رودخانةشان شروع كنم كه در هفت هشت [21] فرسخي شمال « پاز » است و در حوالي دهكده‌ئي به نام )خُلكه  ( xolke -آب اين چشمه در چند فرسخي جنوب « خلكه » با آب رودخانة كوچك ديگري مي‌پيوندد كه آن رودخانه را « كارده –  kâr deh» مي‌نامند.

«شيم» يا آب بخش كن

بعد هم مي‌رسد به حوالي دهكدة ديگري به نام « اندوروق –  andoroq» كه به همين مناسبت نامش را در اين محل « زُاندوروق –  zo andoroq» مي‌نامند.

در همين جا ، آباء و اجداد خيلي دور مردم دهكده‌هائي كه با آب « زو اندوروق » زمينهاشان را آبياري مي‌كنند ، مقسم يا « آب بخش‌‌كن » درست كرده بودند كه در محل « شيم -   çim» ناميده مي‌شود. علت وجودي « شيم » اين است كه آب « زو اندوروق » را به قسمتهاي معيني بخش مي‌كند ؛ تا« حق آبه »هاي هر يك از چند دهكده‌ئي كه در يك سمت هستند ، از يك نهر به همان سمت برود و از « حق آبه »هاي دهكده‌هاي ديگري كه در سمت ديگري هستند و از نهري ديگر آب مي‌برند جدا بشود.

براي آنكه « حق آبه»ها در تقسيم آب ملاك و معياري داشته باشد ، آمده‌اند همة آب « زو اندوروق » را سيصد « جُفت – Joft » آب شناخته‌اند. كه يعني با همة اين آب مي‌توان زمين‌هائي را كه با سيصد جفت گاو كشت و ورز شده‌است آبياري كرد. البته واحدهاي كوچكتر و بزرگتر از « جفت » هم مي‌شناسند. به اين ترتيب كه هر دو « جفت » آب را يك « مَنْ » آب مي‌دانند هر يك جفت را دو « پا » يا چهار « چُو نگُول – cungul » و هر « چونگول » را پنج « سير – sir » و هر « سير » را شانزده « مثقال ».[22]

به اين ترتيب ، آب « زو اندوروق » كه سيصد « جفت » است ، مي‌شود نود‌وشش‌هزار « مثقال » يا شش‌هزار « سير » و يا هزار‌و‌دويست « چونگول ». اين حساب و كتابها البته وقتي به كار مي‌آيد كه آب را در « پاز » و يا در آن دهكده‌هاي ديگر مي‌خواهند به قسمتهاي كوچك و كوچكتر تقسيم بكنند.

به هر حال ، در « اندوروق » و در « شيم » آن ، آب رودخانه كه دانستيم سيصد « جفت » است ، به دو قسمت دويست‌جفتي و صد‌جفتي تقسيم مي‌شود. قسمتي كه صد « جفت » است به شش‌هفت دهكده‌ئي مي‌رود كه « اندوروق » يكي از آن دهكده‌هاست. ولي قسمتي كه دويست‌جفتي است و با نهري از آن قسمت ديگر جدا مي‌شود ، به هفت‌هشت دهكده‌ئي مي‌آيد كه « پاز » و « پرمي » و « گمزدر » و « گُوارشكان – govâreçkân » و « معين‌آباد » از جملة آنهايند. در جائي از همين نهر ، براي آنكه « حق آبه » آن دهكده‌هاي ديگر را از اين پنج دهكده جدا كرده باشند ، باز هم « شيم » كار گذاشته‌اند.

در اين « شيم » ، آب نهر به دو قسمت صد‌‌جفتي تقسيم مي‌شود كه يك قسمتش به سمت اين پنج دهكده مي‌آيد.

 از اين آب ، چهل « جفت » حق آبة « پرمي » و چهل « جفت » هم حق آبة « پاز » و دهكدة بسيار كوچك « گمزدر » است و بقيه هم حق آبة دهكده‌هاي « گوارشكان » و « معين‌آباد ». براي آنكه حق آبة اين دو دهكده را از آب « پاز » و « گمزدر » و « پرمي » جدا كرده باشند ، قرار گذاشته‌اند كه در هر دوازده شبانه‌روز . دو شبانه‌روز همة آب نهر به آن دو دهكده برود كه در همسايگي همند و در بقية مدت هم آب به « پاز » و « پرمي » و « گمزدر » بيايد. ولي عاقبت بايد « پرمي » هم نهر حق آبه‌هايش را از حق آبه‌هاي « پاز » و « گمزدر » كه از يك نهر آب مي‌برند جدا كند. به اين سبب ، ناچار يك « شيم » هم در اين هنر گذاشته‌اند كه آب را به دو بخش برابر تقسيم مي‌كند ؛ تا يك بخش به سمت « پرمي » و بخش ديگر به سمت« پاز » و « گمزدر » بيايد. و اين « شيم » را « شيم پاز و پرمي » ناميده‌اند كه تصويرش را به مقاله ضميمه كرده‌ام1 . [23]

درو‌گران پازي به دستي كه ساقه‌هاي گندم را با آن مشت مي‌كنند تا به دم داس گير كند ، معمولاً نوعي دستكش چرمي مي‌پوشانند كه انگشتهاي نوك‌تيزي دارد و خودشان آن را «چارانگشتي» مي‌نامند

داس علف‌چيني كه پازيها آنرا «اَرخچَ  arexca» مي‌نامند از داس درو كوچكتر است

پيداست كه رسيدگي به امور تقسيم آب و نظارت بر اجراي مقررات آن محتاج « مير آب » است كه البته به رأي اكثريت خرده‌مالكان دهكده‌هاي ذينفع انتخاب مي‌شود. « مير آب » دو نفر را هم به دستياري‌اش انتخاب مي‌كند و خودش مي‌شود « سرميرآب » و سه نفري به همة اين امور رسيدگي مي‌كنند. آنان « شيم »ها را و « تراز » را كه جلو هر « شيم » است تا آب در آنجا با عمق يكنواخت و يكسان گسترده شود سركشي مي‌كنند و نيز به سركشي نهرها مي‌روند تا مبادا جائي را شكافته باشند و دزدانه آب ببرند.

« سرميرآب » و دو همكارش البته بي‌مزد و مواجب كار نمي‌كنند. آنها سالانه از هر چهار « جفت » حق آبه ، پنجاه‌من ( سه كيلوئي ) گندم و بيست‌وپنج تومان از خرده‌مالكان مي‌گيرند. « مدارآب » در « پاز » دوازده روزه است. يعني هر خرده‌مالكي حق‌آبه‌اش را هر دوازده روز يكبار مي‌برد. مثلاً اگر يكي از خرده‌مالكان كه يك « جفت » و دو « چونگول » حق آبه دارد و در دوم تيرماه نوبت آبياري به او رسيده باشد ، دفعه بعد در چهاردهم تير نوبت به او خواهد رسيد و بارديگر يك « جفت » و دو « چونگول » حق آبه‌اش را خواهد گرفت و در مدتي كمتر از يك روز با آب جوي مزرعه‌اش را آبياري خواهد كرد. اين را هم بيفزايم كه پازيها و گمزدريها آب جويشان را در هر شبانه‌روز شانزده « چونگول » يا چهار « جفت » مي‌دانند كه به اين ترتيب در ده شبانه‌روز از مدار دوازده شبانه‌روزي آنان همان چهل « جفت » مي‌شود. آن دو شبانه‌روز ديگر را همانطور كه گفته بودم ، آب نهر « پاز و پرمي » به دهكده‌هاي « گوارشكان » و « معين‌آباد » مي‌رود. [24]

پازها غير از « ميرآب »ها كه ذكرشان گذشت ، دو « دشتبان » هم دارند كه بايد از زراعتهاشان مراقبت بكنند و نگذارند كه احشام به كشت‌هاشان بيايند. دشتبانان كه به رأي خرده‌مالكان انتخاب مي‌شوند ، در سال يك « خروار » جو و سه « خروار » گندم از مزرعه‌ها كارمزد جمع مي‌كنند ؛ از هر مزرعه‌ئي به نسبت وسعت همان مزرعه.

بعلاوه ، در وقت خرمن ، هر خرده‌مالكي از خرمن خود دو سه من گندم يا جو به آنان مي‌دهد كه خودشان آن را حق « كوسَنْ –  kosan» مي‌نامند. در وقت درو هم از هر مزرعه‌ئي چند دستة درو‌شده مي‌گيرند كه همه را جمع مي‌كنند و بعد خودشان مي‌كوبند. دشتبانان اين دستمزدهائي را كه در وقت درو و يا خرمن‌كوبي براي آنان جمع مي‌شود بين خودشان تقسيم مي‌كنند.

موقع درو در « پاز » اوايل تابستان است. چه كشت‌هاي ديمي و چه آبي را از ده پانزده روز اول تابستان شروع مي‌كنند به دور. كار درو مطلقاً به عهدة مردان است. زنان و دختران و كودكان نه در كشت و ورز و نه در آبياري و نه در درو و خرمن‌كوبي دخالتي ندارند. مگر بعضي از كودكان كه بعد از دروشدن هر مزرعه‌ئي به جمع‌آوري خوشه‌هائي مي‌روند كه در مزرعه‌ها [25] جا مانده‌است و به اصطلاح « خوشه‌چيني » مي‌كنند. ولي معمول است كه در درو به هم ياوري مي‌كنند و هر پانزده بيست نفر به كومك هم در يك روز معين به دروكردن مزرعه‌ئي مي‌روند.

پازيها با اين قلابهاي چوبي كه آن را كالك kâlak مي‌نامند دسته‌هاي درو شده را جمع مي‌كنند

در جمع دروگران يكي دو جوان خردسال با كوزه‌هاي آب در مزرعه مي‌گردانند ، ساقي ديگران مي‌شوند و هر دم به تشنه‌ئي آب مي‌رسانند

در اين صورت ، همان روز ناهار را هم مهمان صاحب مزرعه مي‌شوند كه پخت‌‌وپز بالنسبه مفصلي راه مي‌اندازد.

 وسيله درو داسي است كه نيم‌متري بلندي دارد و خودشان هم آن را « داس » مي‌نامند. هر دروگر ، در وقت درو ، پاهايش را با پاپيچ مي‌پيچدكه عموماً از پارچة پشمي تهيه مي‌شود و آن را « پتك petak » مي‌نامند. دروگران به دستي كه ساقه‌هاي گندم را با آن مشت مي‌كنند تا به دم داس گير كند ، معمولاً نوعي دستكش چرمي مي‌پوشانند كه انگشت‌هاي نوك‌تيزي دارد و خودشان آن را « چارانگشتي » مي‌نامند. اين دستكشها ، كه از كفاشهاي شهر مي‌خرند ، خيلي به كارشان مي‌آيد. زيرا كه ساقه‌هاي گندم يا جو در وقت درو خشك و برَّنده‌اند و پوست دست را به سختي مي‌خراشند. بعلاوه ، در هر حركت داس ، اگر كمترين خطائي پيش بيايد ، ممكن است دستي كه ساقه‌ها را مشت كرده و بي دستكش است با ضربه‌ئي مجروح بشود. پازيها تعريف كردند كه سابقاً بعضي انگشتان اين دستكشهاي چرمي را از شاخ آهو مي‌ساختند كه چيز عجيبي بود و به چنگك شباهت داشت. هر چند كه حالا به همين شكل هم به اندازة كافي عجيب هست. به هر صورت ، هر دروگر با چند مشت گندمي كه در چند حركت داس درو مي‌كند ، دسته‌ئي مي‌سازد و دورش را با پنج شش ساقة گندم مي‌پيچد و مي‌گذارد كه در مزرعه باقي بماند و به دروكردن قسمتي ديگر مشغول مي‌شود و با جمع دروگران در مزرعه پيشرفت مي‌كند و پشت سرشان دسته‌هاي درو‌شده باقي مي‌ماند.

منظرة درو در « پاز » بسي پر حركت و با هيجان است. حرارت روز تابستان و نور خورشيد و خوشه‌هاي زردگندمي كه درو مي‌شود و سروصدائي كه حركات داسهاي دروگران به‌وجود مي‌آورد و نيز گفت‌وشنودهاي روستايانة آنان كه هميشه پر طنين است ، اينها همه بر هيجان درو مي‌افزايد. در جمع دروگران ، يكي دو جوان خردسال ، با كوزه‌هاي آبي كه به دست دارند و در مزرعه مي‌گردانند ، ساقي ديگران مي‌شوند و هردم به تشنه‌ئي آب مي‌رسانند. هنوز ساعتي به غروب آفتاب باقي مانده است كه شروع مي‌كنند به جمع‌آوري دسته‌هائي كه درو كرده‌اند. دسته‌ها را با قلابهاي چوبي كه آنها را « كالك – kâlak » مي‌نامند بر روي ريسماني جمع مي‌كنند كه بايد هر هفت هشت دسته را با آن ريسمان بپيچند و پشته‌ئي بسازند و به خرمنگاه برسانند.

« كالك » را كه به قصد جمع كردن دسته ها مي سازند ، دسته‌اي بلند دارد و دهقانان مي‌توانند به كومك كالك‌هاشان با زحمت كمتري دسته‌ها را پشته كنند و بعد هم به خرمنگاه ببرند كه خرمنكوبي شود.

براي خرمن‌كوبي ، بعضي از خرده‌مالكان « پاز » ، كه خرمن آنان بالنسبه زياد است ، ماشينهاي خرمن‌كوب اجاره مي‌كنند. ولي روشهاي قديمي خرمن‌‌كوبي بيشتر متداول است. اين روش‌ها دو جور است: در يك روش كه آن را « هوله – hole » مي‌نامند ، هر دو نفر به كومك هم و با لگدكوبي چند « ورزا » يا خر كه به دور خرمن گردانده مي‌شوند ، گندم يا جو را مي‌كوبند.

 با اين روش ، يكي از آن دو نفر ، چهارپاياني را كه با ريسمان به هم بسته‌اند به دور خرمن مي‌گردانند و ديگري با چوب چند شاخه‌ئي كه آن را « چارشاخ » مي‌نامند خرمن را جابجا مي‌كند تا در زير لگد چارپايان بهتر كوفته شود.

روش ديگر خرمن‌كوبي‌شان به كومك وسيله‌ئي است كه آن را « گُردي – gordi » مي‌نامند. « گردي » را كه به وسيلة دو گاو نر يا دو خر كشيده مي‌شود و شامل دو چرخ چوبي پره‌دار است روي خرمن مي‌گردانند و خرمن را مي‌كوبند. روي « گُردي » جائي را هم براي نشستن مرد خرمن‌كوب در نظر گرفته‌‌اند كه آن جا را « تختِ گُردي – taxte gordi » مي‌نامند. چند تصوير و طرح دقيق از « گردي » و اجزاء آن را با نام‌هاي محلي‌اش به مقاله ضميمه كردهام. چنانكه در تصوير هم ديده مي‌شود ، مرد خرمن‌كوب روي « تخت گردي » نشسته است و با تركه‌ئي چهارپايان را كه به « گردي » بسته شده‌اند مي‌راند تا « گردي » را بگردانند. در حاليكه دو همكار ديگر او [26] با « چارشاخ »هاي چوبي خرمن را جابجا مي‌كنند.

دو تصوير از نحوة خرمن‌كوبي و طرحي از وسيلة خرمن‌كوب كه پازها آن را «گردي – gordi» مي‌نامند و ضبط نامهاي محلي اجزاء آن:

(كه نام آنها در زير آمده  است : )

براي خرمن‌كوبي بعضي از خرده‌مالكان پاز كه خرمن آنان بالنسبه زياد است ماشينهاي خرمن‌كوب اجاره مي‌كنند ولي روش قديمي خرمن‌كوبي بيشتر متداول است

   

   

sarmiyâ

11- سرمييا

piç goradi

6- پيشگردي

top

1- توپ

joq

12- جْق

bâhu goradi

7- باهوگردي

par

2- پر

joqla

13- جْقل

taxte goradi

8- تخت گردي

ale

3- اله

gerdani

14- گردني

goradi kaç

9- گردي كش

pey goradi

4- پي گردي

 

 

ojan

10- اجن

çemçirak

5-شمشيرك

[27]

بعد هم ، خرمن كه كوبيده شود ، كاه را با « چارشاخ » جدا مي‌كنند و گندمي را كه هنوز با خرده‌كاهها مخلوط است با همان « چارشاخ »ها باد مي‌دهند تا گندم و خرده‌كاهها از هم سوا شوند.

(4)

دامداري: گلَّه‌ها و چوپانان و چراگاهها ، شيردوشي و ماست‌بندي و كره‌گيري

در « پاز » هم مانند همة روستاها ، بي‌نگهداري و پرورش دام و بهره‌مندي از آن ، زندگي آنطور كه هست نمي‌تواند بگذرد. پازيها هم با وجود همة مشغله‌ئي كه در امور زراعتي‌شان دارند از دامداري غافل نيستند. دامهاي آنان هم ، مانند معمول بسياري از روستاهاي ديگر ايران ، گوسفند و بز و گاو است. گاوهاشان عموماً ماده‌اند. از وقتي كه شخم با تراكتور معمول شده‌است ، گاو نر نگهداري نمي‌كنند. مگر يكي دو تا براي جفت‌گيري. پازيها فقط در چهارماه سال ، از اول فروردين تا آخر تير ، كه صحراهاي اطراف « پاز » علف و گل و گياه دارد ، براي گاوهاشان چوپان مي‌گيرند. گاوچران ، هر روز صبح ، گاوها را در گله‌ئي از ده بيرون مي‌برد و غروب به ده باز مي‌گرداند تا هر گاوي شب را در خانة صاحبش نگهداري شود. شيردوشي از گاوها به عهدة زنان است. آنان هر روز دو نوبت گاوها را مي‌دوشند. يكبار صبح زود وقتي كه هنوز گاوها به چرا نرفته‌اند و يكبار هم غروب وقتي كه از چرا بازگشته‌اند.

زنان پازي ، همانطور كه در دهكده‌هاي ديگري هم ديده‌ام ، پيش از آنكه گاو را بدوشند گوساله‌اش را به او راه مي‌دهند تا كمي شير بمكد و پستان گاو را به شيردادن تحريك كند. آن‌وقت گوساله را از مادرش جدا مي‌كنند و شيرپستان را تا آخرين قطره‌ها مي‌دوشند. بعد هم ، دوباره گوساله را كنار مادرش رها مي‌كنند تا ساعتي پستان خالي را بمكد و به زحمت گلوئي تر كند. كمي بعد ، باز هم آنها را از هم جدا مي‌كنند كه در طي شب گوساله شيرمادرش را نخورد و تا صبح فردا بار ديگر پستان پر شير شود.

 صبح ، باز هم با همان شيوه گاو را مي‌دوشند و بعد مي‌گذارند كه در گله گاوها و با گاوچران به صحرا برود. در غير از چهار ماهي كه پازيها گاوچران مي‌گيرند ، گاوها بايد در خانه‌هاي صاحبانشان پذيرائي شوند.

در « پاز » ، به گاوها چند جور خوراك مي‌دهند. بعضي‌ها كاه و ينجه را كه « بيده - bide » مي‌نامند با آرد جو تريد مي‌كنند و به گاو مي‌خورانند. بعضي‌ها به‌جاي ينجه يا به‌جاي آردجو تفالة « كنجه واره » را كه از شهر مي‌خرند با كاه تريد مي‌كنند. ولي در هر دو صورت ، كاه را پيش از تريد كردن با آب مي‌شويند.

پازيها بز وگوسفند بيشتر از گاو نگهداري مي‌كنند. در هر خانه‌ئي حداقل چهار پنج تا بز و گوسفند دارند و در بعضي خانه‌ها هم بيست‌سي تا كه رويهم بيش از هزار‌وپانصد رأس مي‌شود. براي بز و گوسفند در سه ماه زمستان كه بايد از آنها در خانه نگهداري شود چوپان نمي‌گيرند. ولي در بقية مدت سال براي هر پانصد ششصد بز و گوسفند دو چوپان مي‌گيرند و رويهم سه گله ترتيب مي‌دهند. در سه‌ماه بهار و يك‌ماه اول تابستان كه بزها و گوسفندان دوشيده مي‌شوند ، براي بزغاله‌ها و برَّه‌ها چوپانان جداگانه‌ئي تا جدا از مادرانشان چرانده شوند. به اين ترتيب ، [28] در اين چهارماه ، علاوه بر گله‌هاي بز وگوسفند ، سه گلة بزغاله و برَّه هم دارند. پازيها گلة بزغاله و بره را « خَلَمَ - xalama »  و چوپانانشان را « خلم چران » مي‌نامند.

زن پازي از ماست در مشكي كره مي‌گيرد كه آنرا تُلم tolom مي‌نامند وبه سه پاية چوبي آويزان است

چراگاههاي گله‌ها در چهارماهي كه شيردوشي دارند به « پاز » نزديك است. در اين ماهها ، گله‌ها را در مراتع حوالي ده و نيز در مزرعه‌هاي درو‌شده مي‌چرانند. ولي بعد آنها را به مراتع دورتري مي‌برند كه در سمت مشرق « پاز » است و در حوالي « اژدركوه ». و مي‌گذارند كه سه‌ماه پائيز را بزها و گوسفندان در اين مرتع‌ها بچرند. بعد با رسيدن زمستان بار ديگر آنها را [29] به « پاز » باز مي‌گردانند تا در سه‌ماه زمستان صاحبان بزها و گوسفندان از احشامشان در خانه‌هاي خود با جو و علوفه‌ئي كه بايد از پيشاپيش ذخيره كرده باشند پذيرائي كنند.

چوپانان ، در چهار ماهي كه بزها و گوسفندان دوشيده مي‌شوند ، هر روز پيش از ظهر آنها را از چراگاه به ده بازمي‌گردانند و به محلي مي‌آورند كه مقررشان است گله‌ها در آنجا دوشيده شوند. در اين محل كه در مشرق « پاز » است و آن را « گاش-  gaç» مي‌نامند ، در آن چهارماه ، با حضور زناني كه براي شيردوشي از بزها و گوسفندان جمع مي‌شوند هر روزه پيش از ظهر پر جنب‌و‌جوش مي‌شود. وقتي كه چوپانان گله‌ها را از چراگاه باز مي‌گردانند ، زنان با باديه‌ها و ظرفهاي شيردوشي به استقبال گله مي‌روند و هر زني بز و گوسفندان خود را كه نشانه‌گذاري شده‌اند مي‌دوشند.

صاحبان بزها وگوسفندان هر گله‌اي براي آنكه بتوانند احشامشان را از هم تميز بدهند ، بزها و گوسفندان خود را به علامت مخصوصي نشانه مي‌گذارند. مثلاً يكي‌شان گوش چپ همة بز و گوسفندان خود را كمي مي‌برَّد و يكي ديگر گوش راست را. و يا يكي ديگر از صاحبان گله‌ها بر روي بيني همة بزها و گوسفندان خود نشانه‌اي مي‌گذارد. به هر صورت با اين نشانه‌ها كه خودشان آن را « دِرشُومْ – derçum » مي‌نامند ، بز و گوسفندان هر يك از آنان از احشام ديگر گله بازشناخته مي‌شود و مي‌توانند آنها را به آساني از هم تميز بدهند. اين نشانه‌گذاريها مخصوصاً در وقت شيردوشي بكار مي‌آيد كه فرصت تشخيص براي زناني كه بايد شير بدوشند كمتر است.

هر روز وقتي كه شيردوشي تمام مي‌شود ، گله بزغاله‌ها و بره‌ها را كه چوپانانشان همزمان با وقت شيردوشي از چراگاه باز گردانده‌اند ، به گلة بزها وگوسفندان راه مي‌دهند ؛ تا بزغاله‌ها و بره‌ها ساعتي با مادرانشان باشند و پستانهاي دوشيده شدةشان را به زحمت بمكند. بعد بار ديگر آنها را از هم جدا مي‌كنند. اين جدائي را پازيها به اصطلاح « هوز - hoz » مي‌نامند و با اين كار بار ديگر گلة بز و گوسفندان از سوئي و گلة بره‌ها و بزغاله‌ها از سوئي ديگر به چرا مي‌روند. ماست‌بندي و كره‌گيري هم مانند شيردوشي به عهدة زنان است. آنان شير را در ديگ‌هاي مسي مي‌جوشانند و بعد ماست مايه مي‌زنند تا ببندد. از ماست در « تُلُمْ – tolom » كره مي‌گيرند. « تلم » مشكي است كه آن را به سه پاية چوبي آويزان مي‌كنند و ماست را در آن مي‌ريزند و آب هم مي‌افزايند. بعد ماست و آب را با چوب پره‌داري كه « چْوتُلُمْ – cu tolom » ناميده مي‌شود آنقدر مي‌زنند تا كره از دوغ ببرّد. پازيها كره را « مِسكه – meske » مي‌نامند و روغني را كه از كرة دُردگيري‌شده بدست مي‌آيد در كوزه‌هاي گلي و يا اگر بيشتر باشد در خمره مي‌ريزند تا براي مصرف سالانةشان ذخيره شود. دوغي را كه در « تلم » از كره مي‌برَّد در كيسه‌هاي پارچه‌ئي مي‌ريزند و مي‌آويزند كه آبش چكيده شود تا از آنچه كه در كيسه باقي مي‌ماند كشك بسازند.

زنان پازي براي آنكه بتوانند در وقت ماست‌بندي و كره‌گيري شير قابلي داشته باشند ، هر چند خانوار با هم قرار مي‌گذارند كه هر روز همة آنان شير خود را به يك خانوار قرض بدهند و در روزهاي بعد كه نوبت به آنها مي‌رسد قرض خود را پس بگيرند. به اين ترتيب ، هر خانواري از يك نوبت تا وقتي كه نوبتش تكرار مي‌شود به آن چند خانوار ديگر شير قرض خواهد داد و در عوض روزي كه نوبت به آن مي‌رسد از همة آن خانوارها شير قرض خواهد گرفت و با شيري كه در آن خانه جمع مي‌شود ماست‌بندي و كره‌گيري قابلي در خانه به راه خواهد افتاد. البته اين شير قرض‌دادن‌ها و قرض گرفتن‌هاي زنان پازي كه به اصطلاح محل « علي شوق » ناميده مي‌شود بي‌حساب و كتاب نيست. آنان با ظرفهاي شير و « چوب‌خط »هائي كه در ظرف فرو مي‌كنند و مقدار شير را اندازه مي‌گيرند اين حسابها را ضبط و ربط مي‌كنند. [30]

 

“پاورقي‌ها“

1- پازيها به من گفته‌اند كه تا چند سال پيش «شيم»ها از چوب بود كه البته فرسوده مي‌شد و بايستي زود به زود عوض مي‌كردند. به همين علت در سالهاي اخير چنانكه من ديده‌ام و از تصوير هم پيداست «شيم»ها را از آهن ساخته‌اند.