اعتمادمقدم، عليقلي. "پرواز به سوي ماه". دوره7، ش84 (مهر48): ص 20-21، تصوير.

 

خلاصه: به مناسبت پرواز "آپولو 11" شعري از فردوسي آورده شده كه درباره آرامش كيكاوس پس از جنگ با مازندران و ديگر جنگها به دست آورد.

پرواز به سوي ماه

به ‌مناسبت پرواز آپولو 11 هر ملت يا فرقه‌اي افسانه‌اي دربارة انديشة پرواز انسان به آسمانها انتشار داد و ما از همكار قديمي خود خواستيم تا اگر افسانه‌اي در اين باب مي‌دانند به ما بنويسند و  ايشان اين زحمت را پذيرفتند و ما را بهره‌مند ساختند. 

مجله هنر و مردم  

زهر گونه‌اي هست آواز اين 

نداند به جز پر خرد راز اين  

از: عليقلي اعتماد مقدم

در شاهنامه چنين آمده‌است كه چون كيكاوس از جنگ مازندران و ديگر جنگها پرداخت و آرامشي به دست آورد او را گفتند كه با چنين فرَّي كه داري سزاوار توست كه جايگاهت بر چرخ گردان باشد ؛ همه گيتي به كام تو گشته و تنها كاري كه مانده است و تا جهان باشد نام و نشانت نهان نمي‌گردد آن است كه پي به راز آفتاب بري كه چگونه در نشيب‌وفراز مي‌چرخد و ماه در شب چگونه است و روز و شب چيست و سالار اين چرخ گردون كيست ؛ زمين در زير فرمان تو است و اكنون نوبت آن است كه آسمان را به دام خود بياوري. شاه از شنيدن اين سخنان پر انديشه گشت كه چگونه بي پر بر هوا پرواز كند ؛ از دانندگان پرسش‌ها كرد تا بداند كه دوري زمين از چرخ ماه چه اندازه است و ستاره شمر پاسخ داد و خسرو گفتارش را شنيد و چاره‌اي گزيد.

فرمود تا به هنگام خواب به سوي لانة عقاب روند و بچه‌هاي او را بردارند و بپرورانند و چند گاهي به آنان مرغ و كباب و بره بخورانند تا نيرومند شوند و بتوانند كه ميش كوهي را شكار كنند. پس فرمود تا تختي بسازند و بر چهار كنجش نيزه‌هاي دراز استوار كنند و بر آنها ران بره‌ها بياويزند و آنگاه چهار عقاب نيرومند را بر چهار گوشه تخت ببندند. كيكاوس سپس بر تخت نشست و جام مي به پيش گذاشت و چون عقابها گرسنه ماندند به‌سوي گوشتها شتاب آوردند و بدين‌گونه تخت را به سوي آسمان برداشتند و تا آن اندازه كه نيرو در آنها بود به سوي گوشت شتافتند و چون بسيار پريدند بازماندند و ديگر نتوانستند به بالا روند و پس غمين شدند و پرهايشان از خوي خيس گشت و از پشت ابر سياه نگونسار گشتند و به بيشه‌اي فرو افتادند.

همي چرخ گران سزد جاي تو

. . . چنين گفت كاين فرَّ زيباي تو

شباني و گردنفرازان رمه

     به كام تو شد روي گيتي همه

نشان تو هرگز نگردد نهان

     يكي كار ماندست تا در جهان

كه چون گردد اندر نشيب‌وفراز

     چه دارد همي آفتاب از تو راز

برين گردش چرخ سالار كيست

     چگونست ماه و شب و روز چيست

.           .            .            .

كه تا چون شود بي پر اندر هوا

     پر انديشه شد جان آن پادشا

كزين خاك چندست تا چرخ ماه

     ز دانندگان پس بپرسيد شاه

يكي كژّ و ناخوب چاره گزيد

     ستاره شمر گفت و خسرو شنيد

برفتند سوي نشيم عقاب

     بفرمود پس تا به هنگام خواب

به هر خانه‌اي يك دو بگذاشتند

     از آن بچه بسيار برداشتند

به مرغ و كباب و بره چند گاه [20]

     همي پرورانيدشان سال و ماه

  

بر آن سان كه غُرم اندر آرند زير

     چو نيرو گرفتند هر يك چو شير

سر تخته‌ها را به زر سخت كرد

     زعود قماري يكي تخت كرد

ببست و بر آن گونه بر كرد ساز

     به پهلوش بر نيزه‌هاي دراز

ببست اندر انديشه دل يكسره

     بياويخت بر نيزه ران بره

بياورد و بر تخت بست استوار

     از آن پس عقاب1 دلاور چهار

نهاده به پيش اندرون جام مي

     نشست از بر تخت كاوس‌ كي

سوي گوشت كردند هر يك شتاب

     چو شد گرسنه تيزپران عقاب

ز هامون به ابر اندر افراشتند

     ز روي زمين تخت برداشتند

سوي گوشت كردند آهنگ و راي

     بدان حد كه شان بود نيرو به جاي

چنين باشد آن كس كه گيردش آز

     پريدند بسيار و ماندند باز

غمين گشت و پرها به خوي درنشاند

     چو با مرغ پرنده نيرو نماند

كشان از هوا نيزه و تخت شاه

     نگونسار گشتند از ابر سياه

به آمل به روي زمين آمدند

     سوي بيشه شهر چين آمدند

                                                                                            ٭ ٭ ٭

همي رفت تا بگذرد از ملك

     شنيدم كه كاوس از آن بر فلك

كه تا جنگ سازد به تيروكمان

     دگر گفت از آن رفت بر آسمان

گودرز چون به او رسيد گفت:

به پيش آمدت يافتي زورها

     نگه كن كه تا چند گونه بلا

كه شاهي برآمد به چرخ بلند

     پس از تو برين داستانها زنند

ستاره همه يك‌به‌يك بشمرد [21]

     كه تا ماه و خورشيد را بنگرد

 

“پاورقي‌ها“

1- به زورق ماه‌نشين آپولو نام عقاب دادند.