رهبر، علي. "سوگند وردپاي آن در ادبيات فارسي". دوره7، ش84 (مهر48): ص 50-58.

 

خلاصه: سوگند در اشعار و ادبيات و ذكر نمونه‌هايي از آن ، در ادبيات و اشعار عصرمغول و تيموريان ( اوائل قرن هفتم تا اوائل قرن دهم ) ، در ادبيات صفويه تا قاجاريه ( اوائل قرن دهم تا اواخر قرن سيزدهم ).

سوگند رَدّ پاي آن در ادبيّات پارسي 

(2)

علي رهبر

مولوي متولد در 604 مي‌گويد:

آوارگي كوه و بيابانم آرزوست

بالله كه بي تو شهر مرا حبس مي‌شود

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر شدم ملول

ايشان در سوگندهاي خود همواره در جستجوي شفيعي هستند كه از ايشان جانبداري كند. سخنوران اين عصر به همه چيز متوسل مي‌شوند تا مگر دل شنوندگان خويش را رام كنند و ايشان را به دستياري خود تشجيع و ترغيب نمايند. ايشان روشنان فلكي و پديده‌هاي جهان طبيعت و مقدسات ديني را چون پيشينيان به گواهي سوگندهاي خويش نمي‌طلبند. بلكه در خود فرومايگي و حقارتي حس مي‌كنند كه خود را شايستة همسري و همدوشي آنان نمي‌پندارند كه آنان را فقط شاهد درستي و راستي گفتار خويش بدانند و لذا به آنان پناه مي‌برند و دست تكدي و شفاعت به پيشينيان دراز مي‌نمايند.

فريد الدين عطار نيشابوري متولد 513 يا به قول شادروان نفيسي 520 هجري عارف بزرگ و شاعر سترگ در مناجاتي چنين مي‌گويد:

پيرم و سرگشته وگم‌كرده راه

گفت لقمان سرخسي كاي‌اله

پس خطش بدهند و آزادش كنند

بنده‌اي كو پير شد شادش كنند

همچو برفي كرده‌ام موي سياه

من كنون در بند گيت اي پادشاه

پيرگشتم ، خط آزاديم بخش

بنده‌اي بس غم كشم شاديم بخش

خاقاني شرواني متولد به سال 595 سخنور چيره‌طبع مداراناپذيري كه به قول آقاي دشتي چون مارسل پروست و رومن رولان شاعري دير آشناست زيرا انبوهي معني و باريك‌خيالي انشاي او را پيچيده و دشوار ساخته و سبك او را به شكل محسوسي از سطح عادي و متداول دور كرده است1 براي رهائي از بند و به دست آوردن اجازة زيارت مكه به عزالدوله مسيحي چنين رو مي‌آورد:

ترا سوگند خواهم داد حقا

مسيحا خصلتا قيصر نژادا

به انجيل و حواري و مسيحا

به روح‌القدس و نفخ‌روح و مريم

به تقديسات انصار و شليحا

به بيت‌المقدس و اقصي و صخره

به يوحنا و شماس و بحيرا [50]

به ناقوس و به زنار و به قنديل

بعيد الهيكل و صوم العذارا

به خمسين و به ذبح و ليله القطر

به بند آهن اسقف بر اعضا

به بانگ و زاري مولو زن ازدير

مرا رخصت بخواه از شاه دنيا

كه بهر ديدن بيت‌المقدس

در قصيده‌اي كه برضي‌الدين ابونصر نظام‌الملك وزير شروانشاه فرستاده براي اثبات بي‌گناهي خويش در نافرماني دستورات پادشاه چنين عاجزانه سوگند مي‌خورد:

به مهر خاتم وحي از مطابع الاعراب

به مهر خاتم دل در اصابع الرحمن

سپيد شير وپستان سرشاه سحاب

به حق آنكه دهد بچگان پستان را

به هيكلش كه يدالله سرشت زآب و تراب

به سرّ عطسة آدم به سته الحوا

به پيرگشتة غوغا به شير شرزه غاب

به يار محرم غار و به ميرصاحب دلق

هماي بيضة دين را زبيضه خوار غراب

به عنكبوت و كبوتر كه پيش ترس شدند

به يك رقيب و دو فرع و سه نوع و چهاراسباب

به چارنفس و سه روح و دوصحن و يك فطرت

به آدمي و به مرغ و به ماهي و به دواب

به پري و به فرشته به حورعين و حوش

كه هم فلك خجل آيد ز بازپرس و جواب

كه بر من از فلك امسال ظلمها رفته است

به نظر اينجانب علت اساسي اين تغيير فاحش و فتور و رخوت معنوي در اين عصر را در دو چيز مي‌بايست جستجو كرد. نخست در وضع معشوق اجتماعي اين دوره و سپس در تعصب خشك مُغرانه مذهبي و رواج انديشه‌هاي اتكالي و مضر صوفيگري.

شيخ فريدالدين عطار در تذكرة الاولياء از قول يكي از هم‌عصران خويش موسوم به ابومحمدجريري در وصف اين زمان يعني قرن پنجم هجري چنين مي‌نويسد:

« در قرن سوم معاملت به مروت كردند ، چون برفتند مروت هم نماند. در قرن ديگر معاملت به حيا كردند ، چون برفتند آن حيا هم نماند و اكنون مردم چنان شده‌اند كه معاملت خود به هيبت و هيئت كنند. »

حجه الاسلام ابوحامدمحمد غزالي (450- 505) دانشمند داهي و عالي‌مقام در نامه‌اي به سلطان سنجر مي‌نويسد:

«. . . دوازده سال در زاويه نشستم ، از خلق اعراض كردم ، پس فخرالملك رحمه‌الله مرا الزام كرد كه تو را به نيشابور بايد شد. گفتم اين روزگار مرا احتمال نكند كه هر كه در اين وقت ، حكت گويد ، در و ديوار به سعادت او برخيزند ، گفت ملك عادل است و من به نصرت تو برخيزم ، امروز كار به جائي رسيده است كه سخناني مي‌شنوم كه اگر در خواب ديدمي ، گفتمي كه اصغاث و احلام است . . . مرا از تدريس نيشابور و طوس معاف داري تا به زاوية سلامت خويش روم كه اين روزگار سخن مرا احتمال نكند. »

در اين دوران خلافت بغداد توانسته بود مجدداً موج نيرومند و قوي حريت فكري وآزادانديشي را كه از زمان سامانيان و مامونيان آل‌زيار و آل‌بويه در سراسر ايران خاصه در خراسان بر پا شده بود در هم شكند و واكنش همه‌جانبه‌ي فكري سياسي و اجتماعي مردم ايرانشهر را نخست به ياري و معاضدت تركان غزنوي و سپس به دستياري و كمك تركان سلجوقي ، در چنبرة قسي و بي‌رحم خويش بفشارد. در اين عصر از اميران متعصب حنفي و حنبلي گرفته تا صوفيان قشري [51] و دغائي همگي در كار نبرد با آزاد‌انديشي بوده‌اند ، اين حريت فكري خواه بصورت حكمت مشاء ، عرفاني وحدت وجودي ، الحاد قرمطي ، كلام معتزله و يا خواه رفض شيعه ، دانش يوناني و يا كيش اسماعيلي باشد.

قفطي در « تاريخ الحكماء » خود روزگار تيرة متفكر بزرگ و شاعر نامدار خيام نيشابوري ( متولد در 312 ) را چنين توصيف مي‌كند: « . . . معاصران زبان به قدح او گشودند و در دين و اعتقادش سخن گفتن آغازيدند ، چندان كه خيام به وحشت افتاد و عنان زبان و قلم خود بگرفت و به عزم حج از شهر نيشابور برون رفت و پس از آنكه از كعبه بازآمد در كتمان اسرار خويش اصرار ورزيد و ظواهر شرع را مراعات مي‌كرد. »

ناصر خسرو در اثر فلسفي مشهورش « زادالمسافرين » از مرتجعين و تاريك‌انديشان فقيه مشرب چنين مي نالد: « . . . مرهوسها را ، به هواي مختلف خويش ، رياست‌جويان اندر دين استخراج كرده وفقه نام نهاده مردانايان را به علم حقايق و بينندگان را به چشم بصائر و جويندگان جوهر باقي و ثابت را از جوهر فاني و مستحيل ، ملحد ، بددين و قرمطي نام نهادند. »

بر همه‌ي تجليات فكري و ذوقي مردم اين عصر پرده‌اي عبوس و مكدر سخت سنگيني مي‌كرد و فرصتي باقي نبود كه سخنوري دست به رامشگري زده و نغمات جانفزائي را با طنبور سحرانگيز كلمات جان‌فروز خويش را كنجور قلب شعله‌ور خود و خفاياي روح خويش بيرون بريزد. شيخان رياكار و زاهدان سالوس ظاهرپرست و واعظان مزور آيه‌هاي « از شعرا پيروي مكنيد كه ايشان از گمراهانند ، مگر نديديد كه ايشان در هر واده‌ي سرگشته مي‌روند »2 را مستمسك كرده و به جان اين شاعران نگون‌بخت افتاده و آنان را مطعون و مطرود مي‌كردند. ناصر خسرو مي‌گويد:

فقه است مرآن بيهده در سوي شما نام                     كان را همي از جهل شب و روز بخائيد

عده‌اي از شاعران بزرگوار بر ضد اين استعمار قيام كردند و مُهر از دهان خويش گشودند و انديشه‌هاي دلاويز پرسوز و گداز خود را در قالب اشعاري عارفانه بيان داشتند و به اين وسيله دام تزوير زاهدان خرفت را تاحدي برچيدند. بطوريكه گاهي اين اشعار چندان ملامت‌آميز ، تندرو و گستاخ و بي‌پروا بود كه حتي شارحان و فاقدان صوفي مشرب هم در تأويل و توجيه آنان سخت به زحمت مي‌افتاده‌اند. مثلاً عطار نيشابوري مي‌گويد:

شدم بر بام بتخانه در اين عالم صلا كردم

مسلمانان من آن گبرم كه بتخانه بنا كردم

كه من آن كهنه بتها را دگر باره جلا كردم

صلاي كفردر دادم شما را اي مسلمانان

از آنم گبر مي‌خوانند كه با مادر زنا كردم

از آن مادركه من زادم دگرباره شدم جفتش

كه من اين شير مادر را دگرباره غذا كردم

به بكري زادم از مادر از آنم عيسيم خوانند

گوا باشيد اي مردان كه من خود را فدا كردم

اگر عطارمسكين را در اين گبري بسوزانند

گرچه عرفان به مثابه‌ي جنبشي آزادي‌بخش در برابر نزاعهاي خونين فرق متكلمين از معتزلين تا اشعري و فرق مذهبي از تاصبي تا رافضي و تعصبات ديني و مراعات لوسانه مناسك و رسوم ملال‌آور مذهبي قيام كرده و بالاخره با وحدت وجود و آزادانديشي خود بر ضد اسلوب [52] تعبد مذهبي سخت در كار نبرد بود و به اين وسيله رزق و رياي فقيهان و صومعه‌داران و زاهدان دغائي را به باد سخريه‌ي خويش مي گرفت و در آن روزگاران نوعي طغيان انقلابي به سود وارستگي انسان رنج‌كشيده و شيداي زندگي و زيبائيهاي آن و مردم ژرف‌بين متفكر و عليه تعاليم « مرگ انديشانه »3 مذاهب بشمار مي‌رفت ولي انديشه‌ي « مجبوربودن بشر » يا جبريگري و مكتب قلندري و يا زنديگري و كيش رياضت و يا جوكي‌گري اين روند شكوفا در بسياري از مردمان اين عصر روحيه‌ئي اتكالي و لاابالي و روشهائي بي‌بندوبار و طفيلي منشانه و زيان‌بخش به وجود آورد ، چنانچه در شاعران ما از اين پس نوعي فروتني و انكسار به چشم مي‌خورد – براي مثال خاقاني وقتي دم از ذمّ ساعيان و حسودان مي‌زند ، حتي از پليديها ، زشتيها و اشياء نفرت‌انگيز و ناپسند شفاعت مي‌خواهد و به آنها سوگند مي‌خورد:

به خط مهره‌ي گردون و پره‌ي دولاب

به ارّه پدر و متغب و كمانه و مقل

به مصطكي و به بادام و پسته و عناب

به شط بي‌بي شمس و به شرب بابا خمس

بگو پيازة بلخي به خوان جعفر باب

به سير كوبه‌ي رازي حيدر آرند

به ريش فرعون از نظم لولوي خوشاب

به ياد نمرود از سهم كركس پران

به چنگ گربه كزو دست بر سرم چو ذباب

به موش ريزه ، برو گربه‌ي خيانت‌گر

بجيفه گاه و بتاووس و مستراح و خلاب

به سام ابرص و حربا و حنف و جعل

و گرچه نبگه عمرم شود خراب و يباب

كز اين نشيمن احسان و عدل نگريزم

و بدين‌گونه سوگند را كه از سنن بسيار با ابهت دوران باستانست ، پست ، آلوده و چركين مي‌سازد تا آن را با دوني ، خفت و سخافت سازگار كند. عدم درك عميق مفهوم واقعي « عشق حقيقي » موجبات تذلل و فروتني بيشتري را فراهم آورد. مردم عاشق همواره غمي نهفته و رنگي پريده4 داشتند واي چه بسا شبهائي را كه بي‌خواب به صبح مي‌آوردند و سيلاب اشك از ديدگانشان فرو مي‌ريخت و سرانجام كارشان به جنون مي‌كشيد و انگشت‌نماي خلق مي‌شدند و ملامت مي‌بردند و به درويشي دريوزگري مي‌پرداختند. زيرا فرمان دلبند چنين بود:

بازار خودفروشي از آنسوي ديگر است

در كوي ما شكسته دلي مي‌خرند و بس

مسلم است كه در اين عجز و انكسار سوگندها نيز نماينده‌ي بيچارگي و ناتواني سوگندخورندگان است و لذا آنها يك دنيا مذلت ، مسكنت و بدبختي و سيه‌روزي را در خود دارند.

نظامي متولد به سال 535 به شهر گنجه از توابع آذربايجان داستانسراي بزرگ اين نكته را در سوگندهاي شيرين‌وفرهاد و يا ليلي‌ومجنون رعايت كرده و نوميدي و فلاكت آنها را به هنگام ايراد سوگند چنين بيان مي‌كند:

به سوز سينه‌ي پيران مظلوم

به آب ديدة طفلان محروم

به تسليم اسيران در بن چاه

به بالين غريبان بر سر راه

به وا پس مانده‌ها از كاروانها

به دورافتادگان از خانمانها

به مجروحان دل در خون نشسته

به محتاجان در بر خلق بسته

به آهي كز سر سوزي برآيد [53]

به دردي كز نوآموزي برآيد

به توفيقي كه بخشد واهب خير

به تصديقي كه دارد راهب پير

به قرآن و چراغ صبح خيزان

به ريحان نثار اشك‌ريزان

به هر دعوت كه پيشت مستجابست

به هرطاعت كه نزديكت صوابست

وز اين غرغاب غم بيرونم آور

كه رحمي بر دل خونينم آور

اين سوگندهاي تأثيرانگيز را شيرين در شبي كه از بي‌خوابي به ستوه آمده است و دست تضرع به درگاه برآورنده‌ي حاجات دراز كرده و بر زبان مي‌آورد. جاي تأمل است كه شيرين مسيحي است و لذا اين‌گونه سوگندها كه ساختة افكار اسلامي است با روحية مذهبي وي5 هماهنگي ندارد ، اما بنا به روش گويندگان اين عصر از عجز و شكسته‌دلي بسيار لبريز است. مجنون در سوگواري و عزاي مرگ محبوبش ليلي ، خداوند را چنين سوگند مي‌دهد:

سوگند به هر چه برگزيده است

اي خالق هر چه آفريده است

در حضرت يار خود رسانم

كز محنت خويش وارهانم

با وجود اين گاهگاهي در اشعار نظامي به سوگندهائي برمي‌خوريم كه نمونة وقادي قريحه و زيبا‌پرستي است مثلاً در قطعه‌ي كشتن دارا به دست اسكندر چنين مي‌خوانيم:

كه دارم به بهبود دارا نياز.

به داناي گيتي و داراي راز

 

3- عصر مغول و تيموريان (اوائل قرن هفتم تا اوائل قرن دهم)

ايلغار مغول و حمله‌ي تيمور يكي از مصيبتهاي بزرگ تاريخ ميهن ما است. اي چه بسيار انديشمندان بزرگ و دانشمندان سترك ايراني كه بر اثر هدم و قتل و چپاول رايج در اين دوران فلاكت‌بار و غم‌افزا با فجيع‌ترين وضعي نابود شدند و اي چه كتابخانه‌هائي كه حاوي كتب بيشمار و خزائن علوم و آثار بود و طعمه‌ي يغما و غارت لشكريان مغولي و تيموري قرار گرفت و معدوم گرديد ، چنگيز و تيمور چه بس مادراني را كه به سوك عزيزان خود نشانيدند و از خون جوانان ايراني چه سيلها كه روان ساختند. بديهي است كه در يك چنين زماني همه‌ي غرور جودت طبع ، مناعت و بلند‌پروازي ما بر باد رفت. ذوقها فرو خفت و ديگر سخناني آتش‌نژاد كه شايسته‌ي ملتي سرزنده و فعال است از كامي برون نيامد ، ادعيه مذهبي و سوگندهاي مربوط به شعائر ديني ميدان را از دست گويندگان چيره‌دست گرفت و تعبيرات و اصطلاحات و مضمونهاي ويژه‌ي نثر و مخصوص مناسك مذهبي در شعر راه يافت و كار به جائي رسيد كه سخن‌آفرينان بزرگ يا از ايراد سوگند يكباره خودداري كردند و يا آنكه آن را به لعاب آداب و رسوم مذهبي آغشتند. مولانا جلال‌الدين مولوي در غزلي غرا و شيوا مي‌گويد:

يارب چه خوش است اينجا هر لحظه تماشائي

ما مي‌نرويم اي جان ، زين خانه دگرجائي

بي‌غلغله‌اي زاغي ، بي‌گرگ جگرخواري

هرگوشه يكي باغي ، هركنج يكي راغي

كو قصد سفر دارد از بيم تقاضائي

افكنده خبر دشمن در شهر اراجيفي

بي‌دل كه رود جائي بي‌جان كه نهد پائي

از رشك همي‌گويد والله دروغ است اين

در اين قطعه به خوبي عجز و بيچارگي شاعر براي اثبات حقانيت خويش روشن و واضح است كه به هيچ تفسير و توجيهي نياز نيست ولي فراموش نشود كه چون شاعر بزرگوار و سخن‌پرداز سترك همواره آئينة آفتاب زمان خويش مي‌باشد لذا رشحات كللك و ترشحات فكرش بازتاب وضع پيرامون اوست. مولوي بزرگوار خود مي‌گويد:

ديده شود حال من ار چشم شود گوش شما [54]

آئينه‌ام ، آئينه‌ام ، مرد مقالات نيم

از اين رو خاقاني و عطار و نظامي و مولوي كه از زبده‌ترين شعراي ايرانند خرده‌گرفتن نه سزاست چه گناه از ايشان نيست بلكه بايد هستة مركزي و منهج اصلي اين تذلل و انكسار را در شرايط سخت دشوار زمان پرهراس و مخافت اين سخنوران جست كه سبب بروز يك چنين ارواح نزار ، رنجور و دردآلود گرديده است. در حملة مغول سلجوقيان جاي خود را به خوارزمشاهيان داده بودند و چنانچه علاءالدين‌محمد‌خوارزمشاه از سلاطين شهير اين سلسله گرفتار هجوم مغول گشت و در پيكار با مغول مغلوب شد و سلسله خوارزمشاهي به تاريخ 628 هجري به دست آن قوم منقرض گرديد. از جملة معاصرين و رقيبان خوارزمشاهيان اتابكان فارس بودند كه نيز دچار استيلاي مغول گشتند ولي با آنها از در تدبير و طاقت بدرآمدند و خراجگذاران آنان گرديدند و بدين‌طريق جنوب ايران را حفظ كردند.

سعدي متولد به سال 585 در شيراز در واقع چون خورشيد رخشنده‌اي بود كه در اين روزگار تيره و آسمان كدر و ظلماني تابيدن گرفت و كاخ ادب پارسي را به مدد ذوق سرشار و قريحه وقار و طبع فسونكار و فياض خويش رونقي بسزا بخشيد. او به مصداق گفتة خويش در گلستان: « گوهر اگر در خلاب افتد ، همچنان نفيس است » به تجديد و احياي ادب پارسي كوشيد و آن را اي چه بس لطيف‌تر ، دلگشاينده‌تر و بارورتر كرد. گلستان و بوستان او آنچنان از مضامين بديع و دلكش و تعبيرات شيوا و پر رنگ پر است كه بي‌شائبه در برابر بلندي فكري اين سخنور چيره‌دست سر تكريم و تعظيم بايد فرودآورد. در اين آثار گرانقدر هم گاهگاهي سوگندهائي يافت مي‌شود كه گيرندگي و جاذبه خاصي دارند. سوگند در زبان سعدي دوباره همان جلال و هيمنه‌ي خويش را در گذشته باز مي‌يابد و به آن همه عجز و انكسار و فروتني خاتمه مي‌دهد و به اين وسيله زندگي باشكوهي مجدداً آغاز مي‌كند. سعدي با چيره‌دستي و هنرنمائي و لطف بياني كه ويژه‌ي اوست نه‌چنان عاجزانه و زبونانه سوگند مي‌خورد و نه چنان با صلابت و غرور و تكبر كه با اشعار غنائي و بيان و رموز مهجوري و مشتاق ناسازگار باشد:

كه برشكستي و ما را هنوز پيوند است

پيام من كه رساند به يار مهرگسل

به جاي پاي تو كان هم عظيم سوگند است

قسم به جان تو خوردن طريق عزت نيست

هنوز ديده به ديدارت آرزومند است

كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل

و در غزل دلكش و شيريني كه تارهاي ارغنون محبت را به مالش درمي‌آورد مي‌فرمايد:

سخت‌تر زين مخواه سوگندي

به دلت كز دلت برون نكنم

از زبان فخرالدين عراقي ، اوحدي مراغه‌اي ، خواجوي كرماني و سلمان ساوجي نيز سوگندهائي مي‌شنويم كه گاهي به پيروي از سعدي متين و منيع است. و زماني سخت سخيف و زبون كه بخاطر اطاله ندادن به كلام از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم تا در وجيزه‌اي مشبع‌تر سخن را به جاي آوريم.

حافظ متولد در اوايل قرن هشتم هجري در شيراز كه شعرش عصاره و خلاصه‌ي تكامل افتخارآميز و همه‌جانبه‌ي شعر طناز پارسي و تبلور والاترين و لامعترين سنن چنين تكاملي است ، نهضت ادبي سعدي را به نقطه ي اوج و ارتقاي خويش رسانيد. مايه بس شگفتي است كه چگونه يك چنين اعجوبه‌اي كه در مقابل ايدئولوژيهاي رسمي زبان خويش از قبيل مذاهب حنفي ، حنبلي ، شافعي و مالكي به عصيانگري پرداخت و نيايش باده‌ي گلرنگ و ستايش جنون‌آميز شراب و ثناي بي‌دريغ بي‌خوديهاي سرمستانه را به قله‌ي ممكنه‌ي خويش رسانيد و با خشمي مقدس و پاك [55] زيبائيهاي اين جهان و عيش و عشق زميني را در برابر مواعيد مذهبي قرار داد و آزاد شدن از رنگ ريا و شائبه و عذرنهادن جنگ هفتاد‌ودو ملت را تدريس كرد و پشمين‌كلاه درويشي و گدائي خويش را به رصد تاج خسروي ترجيح داد ، در يك چنين عصر قسي و بي‌رحمي ، پديد آمد؟ به عقيده‌ي نگارنده جز اينكه حافظ پاك‌جاني را كه با ايماني راسخ و دلي قوي از ژرفاي نهانخانه‌ي خويش فرياد مي‌كشد:

زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

و يا

التفاتش به مي صاف مروق نكنيم

شاه اگر جرعه‌ي رندان نه به حرمت نوشد

در اين عصر عبث يك پديده‌ي استثنائي بشماريم و بدانيم چاره‌اي نداريم. با آنكه روزگار حافظ چندان فاصله‌ي زماني از عهد سعدي ندارد ، اما تحولات و تغييرات فراواني ، چنان اختلاف شگرفي در ميان اين دو عصر به وجود آورده كه دوران حافظ را چه بسيار پرآشوب‌تر و سهمناكتر از آن ديگري ساخته است چنانچه اگر شرائط دشوار زمان حافظ را به درستي و ژرفي بررسي كنيم ، خواهيم ديد كه شاهاني چون اميرمبارزالدين‌محمد سر سلسله آل‌مظفر ملقب به « شاه محتسب » و پسرش شاه شجاع تا چه اندازه براي مراعات آداب و مناسك شريعت سختگيري و خونريزي كرده‌اند. اين دوران چه از نظر مادي و چه از نظر معنوي سخت كريه ، متعصب ، تنگ‌نظر ، سالوس ، خونخوار و سطحي و احمقانه است.

چون نيك بنگري همه تزوير مي‌كنند

مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب

اين حافظ عصيانگر كه صفاي روح را بر رياكاريهاي ديني و زهد فروشيهاي سالوسانه برتري مي‌دهد چنين رندانه6سوگند مي‌خورد:

تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني

ساقي به بي‌نيازي رندان كه مي بيار

 

او بي‌آنكه از معانداني چون « عماد فقيه » بيمي داشته باشد فرياد مي‌كشد:

به يمن مي ببرم حول روز رستاخيز

پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر

و اين‌گونه سوگند مي‌دهد:

كه من نمي‌شنوم  بوي خير از اين اوضاع

خداي را به ميم شستشوي خرقه كنيد

و يا چنين سوگندي مي‌خورد:

آخر سئوال كن كه ما را چه حاجت است

جانا به حاجتي كه ترا هست با خداي

اين سخن‌آفرين چيره‌دست همه‌ي امصار و اعصار نه فقط به مثابه‌ي يك شاعر توانا ، بلكه به منزله‌ي يك هنرمند واقعي و جامع و به عنوان يك متفكر و داهي و يك انسان جليل‌القدر براي همه‌ي نسلهاي انساني ، تا عشق به راستي و زيبائي باقي است ، جاويد و مخلد خواهد ماند زيرا كنجور قلب او همواره چنته‌ي مشحون از اينگونه افكار والا و لامع است.

تبارك‌الله از اين فتنه‌ها كه در سر ماست [56]

سرم بدنيي و عقبي فرو نمي‌آيد

4- عصر صفويه تا قاجاريه (اوائل قرن دهم تا اواخر قرن سيزدهم)

عصر صفوي را مي‌توان به جرئت دوران انحطاط و زوال ادبي ايران محسوب داشت ، زيرا اين دوره نه‌تنها از وجود سخن‌گستران بزرگ و گويندگاني سترك خالي بود ، بلكه در اين عصر زبان پارسي لطافت و بساطت قبل از دوران مغول و تيمور خويش را يكباره از دست داد. در اين دوران است كه عبارت‌پردازي و تكلف و تصنع و زيور و زينتهاي زائد لفظي بيشتر استعمال مي‌شود و مضامين مبتذل و نازك‌كاريهاي زننده‌ي بي‌لزوم معمول مي‌گردد. بطوريكه شاعر يا نويسنده مجبور مي‌گردد به تشبيهات و جناس و ايهام و استعماره بپردازد و افكار خويش را به جسارتهاي غريب و مضامين و معاني عجيب معطوف كند. طنطنه‌ي الفاظ و پيچاپيچي معاني و پوشيدگي بي‌حد كلام و ابتذال و سبكي مضامين كه از ويژگيهاي سبك هندي است ، در اين عصر به منصه‌ي ظهور و بروز مي‌رسد. بديهي است كه در يك چنين دوراني نيز از گيرندگي و تأثير سوگندها كاسته مي‌شود ، چنانچه سوگندهائي را كه جسته و گريخته در ديوانهاي شعراي اين عصر مي‌خوانيم ، چيزي جز الفاظ عاميانه و تعبيرات نامطلوب و بازاري بيش نيست. براي مثال سوگند در زبان صائب تبريزي متولد به سال 1010 هجري كه شاعر بنام عصر صفوي است چنين است.

 كه آب خضر نريزد بر او نماي قدح

قسم به خط لب ساقي و دعاي قدح

سبب اين ركود و سير قهقرائي مجدد را مي‌بايست همچنانكه گذشت ناشي از دو علت اساسي دانست: يكي نوع سيستم حكومتي و وضع اجتماعي  و ديگري عصبيت و خشكي مذهبي. عصر صفوي را مي‌توان دوران رايش و پايه‌گذاري استعمار خارجي در ايران دانست. در زمان سلطنت شاه اسماعيل اول مؤسس اين سلسله گروهي از دريانوردان پرتقالي خودسرانه جزاير خليج فارس را تصرف نموده و مركز قدرت خود را در جزيره‌ي هرمز قرار داده و جزايركيش و قشم را اشغال نموده و كنترل  بحري خليج فارس را در اختيار گرفتند و از صيد ماهي و مرواريد و گرفتن عوارض از كشتيهاي تجارتي منافع سرشاري به جيب زدند. اين جزائر كه جزئي از خاك ايران بود در حقيقت زادگاه و مهد اوليه استعمار در ايران محسوب مي‌شود. شاه‌عباس به ياري كياست و كارداني اما مقليخان پسر الله‌ورديخان والي فارس و به كمك دريانوردان انگليسي و هلندي توفيق يافت كه پرتقاليها را از خليج فارس براند و به اين وسيله اولين تخم استعمار را در نطفه خفه كند. اما از اين پس انگليسيها و هلنديها به جاي پرتقاليها در خليج فارس به صيد ماهي و مرواريد پرداختند و تا شاه‌عباس كبير مي‌زيست وحاكميت ايران را به رسميت مي‌شناختند ولي بعد از مرگ وي با استفاده از انحطاط سلسله‌ي صفوي و فساد داخلي و تشتت اوضاع اجتماعي آن زمان رفته‌رفته سايه مخوف و منحوس خود را بر سراسر وطن ما گستردند.

 انگليسها بيش از همه از دولت قوي عثماني نگران بودند و لذا سعي بسيار داشتند كه با استفاده از قدرت دولت متشيع صفوي و دامن زدن به اختلاف تشيع و تسنن ، دول مشرق‌زمين به ويژه ايران و عثماني را عليه يكديگر تحريك و تفتين كنند و آنها را به اينوسيله تضعيف كنند و به اين ترتيب بطور آشكار و نهان موجبات تشديد تعصب و سختگيريهاي مذهبي را باعث گرديدند. بازار سطحي و قشري بودن و زهد فروشيهاي شيعيان متعصب ، صوفيان ، شعبده‌بازي كه كاري جز تكرار شطحيات و طامات عرفانه نداشتند و رنود خراباتي كه تمام عمر خود را در لذات ناسوتي مي‌گذراندند. و عزلت‌گزينان مستغرق در خويش و كاهلان و منتظران معجزات غيب و پنداربافان خودپسند رواج و رونقي به سزا گرفت و سرشك و آه و دعا و ندبه و خواري و زاري رايج و سائر گشت. صائب مي‌گويد:

واي بر خضر كه زنداني عمر ابديست

ما از اين هستي ده روزه به جان آمده‌ايم

اين شاعر سوخته‌دل وضع روزگار خود را چنين توصيف مي‌كند:

يوسفي نيست در اين مصركه زنداني نيست

قفس تنگ فلك جاي پرافشاني نيست

و يا:

نامه را در رخنهي ديوار پنهان كردن است [57]

بر گران‌خوابان دولت عرض كردن حال خويش

شايد بتوان به طوفان و به طغياني كه در درون پرسوز صائب خانه كرده است با خواندن دو بيت زيرينش تاحدي پي برد:

متاع خانه ما چون كمان همين شير است

به غير آه نداريم در جگر سوزي

و يا:

ز چشم جغد دارد روشني و پروانه در شبها

دل افكار ما را نيست غير از داغ دل‌سوزي

در اين دوران ديجور ظلماني كه به درازاي شب يلداست (250سال) فرعون دژخيم جهل و طلسم منحوس خرافات حكمفرمائي مطلق دارند ، اين اوضاع آشفته و پريشان را ملاصدراي شيرازي (متوفي به سال 1050) فيلسوف فرزانه و وارسته‌اي كه در كتب ايراني در مقدمه‌ي (اشعار) خود چنين تشريح مي‌كند7 « . . . . مي‌خواستم كتابي بنويسم تا به مسائل پراكنده‌اي كه در كتب گذشتگان يافته‌ام ، جامع باشد و بر خلاصه‌ي اقوال مشائيان و نقاوه ذوقهاي اهل اشراق و رواقيان شامل گردد ، مطالبي دريافته بودم كه در هيچ كتابي از كتب اهل فن و حكماي اعصار پيدا نمي‌شود و فوايدي كه هيچ‌يك از علماي ادوار به آن تكلم نكرده و زبان نگشوده‌اند ، ليكن موانع از رسيدن به مراد رادع مي‌شد و خصومتهاي زمانه از نيل به مقصود با سدهاي محكم مخالفت و ممانعت مي‌ورزيد. . . نمي‌توانستم دريافت‌هاي خود را بيان كنم چه زمانه نادانان و اراذيل پرورش مي‌داد و آتش جهالت پرتوافشاني مي‌كرد و حال را گمراهي و زشتي نصيب بود و رجال را بدي و پليدي8. . . .

حقيقت اين است كه زمانه مرا به جماعتي كندفهم و كودن مبتلا كرده بود كه چشمهايشان از مشاهده انوار دانش و اسرار آن كور بود و ابصار آنان از مشاهده‌ي تجليات معرفت و آثار آن ، همچون شب‌پرگان ، عاجز و ناتوان مي‌نمود. نظر اين گروه از ظواهر اجسام بالاتر نمي‌رفت و فكرشان از هياكل ظلماني و تاريك اين كره‌ي خاكي ارتفاع نمي‌يافت. اينان با مخالفت خود ، مردم را از علم و عرفان محروم مي‌كردند و آنها را بكلي از طريق حكمت و ايقان بر علوم مقدمه الهي و اسرار شريفه‌ي رباني ، كه انبياء بدان كفايت زده و حكما و عرفا بدان اشاره كرده اند دور مي ساختند ، جهل و ناداني ظاهر مي كردند و علما و عرفا و اصفياء را مي‌راندند . . . . لعنت بر آن كسي كه بدون دليل و چشم‌بسته زندگي مي‌كند و به ظاهر عبارات تورات و قرآن مقيد و از خود و ازهمه‌جا بي‌خبر.

در دل آنكس كه دارد نور جان»

باقي اين گفته آيد بي زبان

اگر چه در فاصله‌ي انقراض صفويان و تأسيس سلطنت قاجاريان كه قريب پنجاه‌سال به طول انجاميد بر اثر ظهور طوايف مختلف و تشتت و مخاصمت چندان مجال سكونت و فرصت براي نادرشاه و كريمخان‌زند دست نداد كه به فراغت خاطر از پي ترويج و رونق ادبيات برآيند ، اما از قرن دوازدهم به اين‌طرف نهضتي9 در ادبيات ايران به وجود آمد ، هم‌چنانكه شيوه‌ي دوره‌ي مغول و سبك هندي رو به زوال نهاد و شعرا و نويسندگان به تتبع آثار متقدميني چون فردوسي ، منوچهري ، انوري ، خاقاني ، سعد‌سلمان و عنصري برخاستند ، مضامين تو‌در‌تو و مكرر و عبارات مكلف به تدريج كمتر شد و دوباره نظم و نثري متين سالم و فرصت رشد يافت ، تشبيهات نامأنوس ، استعارات دور از ذهن و مضامين ناهنجار و مهجور از جان شعر زده شد و نثر از سجع و تكلف ، تكرار و لفاظي  رهائي يافت و به اين وسيله سوگندها هم زيبائي و دلنشيني پيشين خود را تا حدي مجدداً به‌دست آورد. [58]

 

 

“پاورقي‌ها“   

1- شاعر دير آشنا،نوشته ي علي دشتي از انتشارات ابن سينا،تهران.           

2- قرآن- سوره‌ي الشعراء آيه‌هاي 224 و 225 به نقل از مقاله خيام و ابوالعلاي معري نوشته‌ي خطيبي نوري مجله مهر سال 4 شماره 10 صفحه 1022.                 

3- ر-ك،به مثنوي در حكايت سيزدهم پيغمبر و مردم سبا،اهالي سبا به پيغمبر ميگويند.               

مرغ مرگ انديش گشتيم از شما   

طوطي قندو شكر بوديم ما

4- مصداق اين بيت مولوي در نظر است:               

بپرس از رخ زرد و ز خشكي لبها  

چو عشق را تو نداني بپرسي از شبها

5- مراد اظهار ارجحيت بر اسلام نيست،اميد است سوء‌تفاهمي ايجاد نشود.             

6- كلمه‌ي رند به كسر اول در برهان قاطع (به تصحيح آقاي دكتر معين) مرد محيل و بي‌باك و زيرك و منكر و لاابالي و بي‌قيد آمده است و نيز به كسي كه ظاهراً خود را در ملامت دارد و باطنش سلامت باشد،گفته مي‌شود ، بيهقي در داستان حسنك وزير مي‌نويسد: « آواز دادند كه سنگ دهيد ، هيچكس دست به سنگ نمي‌كرد همه زارزار مي گريستند خاصه نيشابوريان ، پس مشتي رند را سيم دادند كه سنگ دهند » ، تاريخ بيهقي به تصحيح دكتر غني و فياض صفحه 187،در اين عبارت و بطور كلي در ادبيات فارسي واژه‌ي رند معمولا به معناي اوباش و رجاله بكار مي‌رود. محققي فرزانه نيز معتقد است كه واژه رند شكل تحول‌يافته‌ي لفظ پارسي « رد » است كه از واژه‌ي اوستائي « رثو » به معني دانا ، خردمند و داور ، مشتق گرديده و سپس ما بين « ر » و « د » نون (وقايه) افزوده شده‌است چنانچه در واژه كت و كند (مثلا در اقسيكيت و بناكت و سمرقند و تاشكند) ديده مي‌شود. براي واژه « رتو » اوستائي نيز به مقاله ي داد و داور شادروان پورداود ، مجله‌ي مهر شماره 7 سال 1321 صفحه 181 مراجعه كنيد.        

7- ر.ك به مقاله ي « درد دل حكيم » نوشته‌ي آقاي علي‌اصغر حلبي  مجلةتلاش شماره هشتم سال اول ص 170.         

8- چون بعضي از جهات ترجمه آقاي حلبي خود محتاج ترجمه بود و اصولاً شكل جمله نداشت و از اينرو مفهوم نميشد لذا تغييراتي در جمله‌بندي ايشان ضرور ديدم.           

9- ر-ك- بتاريخ ادبيات ايران تأليف رضازاده شفق 1331 صفحه 262.